رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب

چوب خدا صدا ندارد . قسمت اول،تا یازدهم

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ

چوب خدا صدا ندارد

قسمت اول . به نام خداوند

                                                     چوب خدا صدا ندارد

 

بیچاره اقدس خانم خیلی دلم برایش میسوخت . روی تخت دراز به دراز افتاده بود . با چشمانی که تقریباهیچ فروغی در آن دیده نمی شد . مردمک چشمش بی هدف به اطراف میچرخید .در کنار تختش چهار زن و سه مرد ایستاده بودند . هر هفت نفر در سکوت با او همدردی می کردند

اقدس خانم حالا چند روزی بود که هفتادسال  را پشت سر گذاشته بود . چه سالهائی را ؟و چه هفتاد سالی؟ هفتاد هزارسال . انگار دیگه همه ی دردها برایش عادی شده بود . دردهائی که هرکدام میتوانست کوهی را از پای در آورد.اما گویا این ضربه ی آخر کاری تر از آن بود که او در این سن و با این همه ناتوانی بتواند تحمل کند .

نگاهم مدتی بود به رویش ثابت مانده بود دلم میخواست کلامی پیدا کنم . و دلجوئیش بدهم . ولی نه من و نه همه ی آنها که برای دلجوئیش آمده بودند کلامی پیدا نمیکردند  . دیدم قطره ی اشکی نرم و سرد از گوشه ی چشمش به میان موهای سفید ش که علائم رنگ شدگی در آن هنوز مشهود بود سرازیر شد .

از پشت در اتاق بیمارستان همان اتاقی که اقدس در آن همچون مجسمه ای بیروح به روی تخت افتاده بود صدائی گنگ و شماتت آمیز گاه آرام آنچنان که قابل درک نبود و گاه اوج میگرفت به گوشمان رسید.

صدای پسر اقدس خانم آقا کاوه بود( این پسر که بزرگترین پسر اقدس خانم بود یکی از دکترهای تقریبا اسم و رسم دار و درحرفه  خودش صاحب عنوان بود). اسم اصلی این پسر حسین بود .

این صدا که از پشت در به گوشمان رسید صدی کاوه بود صدائی بغض آلود و سرزنش کننده . هرچند صدا خوبِ خوب شنیده نمیشد ولی ما که از کم و کیف ماجرا آگاه بودیم و میدانستیم مسیر سخن کاوه چیست و با چه کسی  دارد صحبت میکند کاملا برایمان مشخص بود که چه میگوید .ما با اقدس و خانواده اش فامیل نبودیم ولی با شخص اقدس آنچنان دوستی داشتیم که بیش از فامیل به او نزدیک بودیم .

شوهر اقدس خانم از افسران قدیمی بود . و صد البته نه افسر عالیرتبه که برایتان بعدا خواهم گفت چرا . او هم مثل اقدس هفتاد سالش بود درست با زنش اقدس هم سن و سال بودند . مردی بود بلند قامنت با استخوان بندی درشت  سری کم مو و صورتی نسبتا چاق  و سفید رو که همیشه یک عینک پنسی که به چشم میگذاشت کلی از چین و چروکهای صورتش را پنهان میکرد . زنش او را کریم آقا صدا میکرد .

کریم مردی هرزه و هوسران بود در زندگیش هیچ چیز جز هوا و هوسش برایش مطرح نبود . از سه بچه ای که داشتند به هیچ کدام هیچگاه آنطور که باید و شاید توجه نداشت .یعنی در زندگیش فقط خودش برای خودش ارزش داشت و تمایلات غیر انسانیش.تمام فکر و ذکرش این بود که از تمام مواهب زندگی بهره ای را که میخواست ببرد . او از بچگی زیر دست زن پدری بد خلق و زشت گفتار بزرگ شده بود . از پدرش در تمام عمرش هیچ مهری ندیده بود دور و بر پدر و زن پدرش را هفت خواهر و برادر گرفته بودند که هیچکدام در حقیقت با اوبقول معروف تنی نبودند . پدرش در یکی از شهرهای شمالی یک مغازه کوچک پارچه فروشی داشت . در کل آدم بدی نبود ولی از آن آدمهائی بود که همیشه در سایه زندگی میکنند .یعنی بود و نبودشان برای اطرافیان فرقی نمیکرد .مادر کریم در زمان به دنیا آمدن کریم سر زا رفته بود و کریم تا دو سالگی زیر دست مادر بزرگش که مادرپدرش بود بزرگ شده بود ولی وقتی مادر بزرگ دیگر توان نگهداریش را نداشت پدرش مجبور شد سر کریم زن پدر بیاورد .زن پدر کریم با آمدنش به زندگی اوبا قدرت تمام بر پدر کریم مسلط شد با آنکه زنی بیسواد بود ولی ازآنها بود که همین زندگی نه چندان خوب پدر کریم هم برایش دنیائی بود . او زنی بود که در کنار مادرش از صبح تا شام در شالیزاها کار میکرد و حالا در خانه پدر کریم به یک استراحتگاه درست و حسابی رسیده بود و با آوردن هفت بچه  قدو نیم قد درمدت زمان بسیار کمی بار خودش را بسته شده میدید و پدر کریم را آنچنان در گیر کرده بود که او دیگر کریم بی مادر را از یاد برده بود خلاصه کریم  با هر بد بختی و فشارهائی  که زن پدرش به او میاورد ششم دبستان را که تمام کرد دیگر توان ماندن در خانه پدر را نداشت . بچه ای شده بود سر خورده و پز ار عقده های رنگا رنگ . رنج بی مادری و بی توجهی پدرو حالا سخت گیریها و بهانه جوئیهای زن پدر امانش را بریده بود بالاخره تصمیش را گرفت و با کمی وجه نقد که به سختی و دور از چشم پدر و زن پدر با هر مشقتی که بود جمع کرده بود راهی تهران شد . او بچه ای رنج کشیده و حالا هم بی سروسامان در شهری بزرگ مثل تهران سرگردان هم شده بود . در آن زمانها در ارتش کلاسهائی بود که پسران بعداز گرفتن کارنامه ششم دبستان و قبول شدن در آزمونهای اولیه ارتش در آن کلاسها به صورت شبانه روزی درس میخواندند و بعد در صورت موفق شدن در امتحانان سختی که میدادند البته هم تئوری و هم عملی وارد کادر افسری میشدند . کریم به قول خودش یکی از تنها شانسهائیکه آورده بود این بود که درست در همان زمان موفق به نام نویسی و شرکت کردن در این کلاسها شده بود و این باعث گشته بود که نه تنها به شغلی در آینده امیدوار میشد سرپناهی هم پیدا کرده بود که این مورد دوم برایش بیش از مورد اول ارزش داشت . البته وارد شدن در ارتش آنهم با درجه افسری برای کریم خدائی کردن بود و او هرگز در خواب هم چنین موفقیتی را نمیدید .او آدم لایقی نبود ولی در زیر فشارهای زندگی مجبور بود تمام سعی و کوشش را بکند . با دوستی که پیدا کرده بود بعد از گذراندن مدت تحصیلش که دیگر ارتش هم به او امکانات قبلی را نمیداداتاقی اشتراکی گرفتند . کریم عادت داشت که با هر صنف و دسته ای کنار بیاید . او برای گذراندن زندگیش بهر ریسمانی می چسبید چون پشتوانه ای نداشت . و همین خصلت او باعث شده بود که دوستانی از هر دسته و گروه داشته باشد که البته دوستش نبودند بلکه برای آنها کریم یک سرگرمی و برای کریم یک مفری بود تا زندگیش را به کسی و یا جائی وصل کند .

او بعد از آمدنش به تهران دیگر حتی یکبار هم به سراغ پدرش نرفت و صد البته که پدر کریم هم آمدن کریم را به تهران برای خودش یک راه فرارمیدید زیراهم از غرغرهای زنش و هم از خرج معاش کریم بسیار خوشحال بود و آنچنان در گیر و دار زن و بچه هائی که پشت سر هم با حساب و کتاب زنش دور و برش را گرفته بودند بیچاره خودش را هم فراموش کرده بود چه برسد به کریم بی مادررا . این بی توجهی پدر کریم باعث شده بود که کریم  به خودش هم اینطور القا شود که از نوع همان آدمهائی هست که میگویند از پای بوته عمل آمده اند . این زخمی بود بر روی سینه ی کریم که همیشه تا آخر عمرش او را آزار داد . و هرگز نتوانست این درد را التیام بخشد و شاید همین درد یکی از عقده هائی بود که همیشه کریم در ارتباطش با زندگی او را آدمی بد کردار و نامهربان حتی به نزدیکانش کرده بود. این درد که بی خانوادگی و نداشتن تربیت خانواده و مهر پدر و مادر رویهم باعث شده بود که از اخلاق فرسنگها فاصله بگیرد . او فقط به خودش فکر میکرد و جوابگوی امیال و غرایض سرکوفته ی خودش بود میخواست هرجور و بهر نحو  هرچه دلش میخواهد بکند . تا به مقصد و منظوری که شاید سالها در ذهنش پرورش داده بود برسد . شرف و انسانیت آنقدر در این فرد کم رنگ شده بود که در حقیقت اثری دیگر در او از این خصایص انسانی دیده نمیشد (قسمت اول.)


در آن زمانها افسرها را سالی یکی دو بار برای آزمایشهای پزشکی میبردند در یکی از این آمد و رفتها کریم متوجه دختری میشود زیبا که اتفاقا او هم اصلیتش شمالی بود و همین امر باعث شد کریم که عادت داشت از آب هم کره بگیرد خود را به اقدس نزدیک کند .

اقدس دختری زیبا و حدود سنی بیست و یکی دوساله  . از یک خانواده بسیار مرفه و ساده و پاک و بی الایش .پدر اقدس از ملاکان و زمین دارهای تقریبا معروف شمال بود . و مادرش هم زنی باسواد و بسیار بقول قدیمیها استخوان دار بود .

این خانواده سالها بود که به تهران در حقیقت مهاجرت کرده بودند اینجا هم مال و منالی داشتند . اقدس یک برادر هم داشت به نام محمود . محمود درست نقطه مقابل کریم بود . او پسری بسیار آرام ومتین و سربزیر و تحصیلکرده بود او ازهمان شهر خودشان هم دختری را که ازبچگی به نام هم کرده بودند به همسری گرفته بود.زندگی آرام و بی غل وغشی داشت. محمود دوسال بزرگتر از اقدس بود .محمود مهندس مکانیک بود و با پول و پله ای که از پدرش گرفته بود تعمیرگاهی در تهران در جوارخانه اش که نزدیک خانه ی پدرش بود جور کرده بود و اوضاع رو براهی داشت .او تازه ازدواج کرده بود و منتظر آمدن اولین بچه اش بود پدر و مادر اقدس هم از به دنیا آمدن  بچه  محمود ازخوشحالی سر از پا نمیشناختند گو اینکه اقدس سوگلی خانه ی پدرش بود ولی در این زمان بچه محمود همه را در گیر خودش کرده بود . از بد شانسی اقدس درست در همین زمان  بود کریم دامش را برای به تور انداختن اقدس پهن کرده بود . کریم تقریبا هم سن و سال اقدس یود . نگاهها و توجه بیش از اندازه کریم کم کم اقدس را متوجه  حضور کریم در اطراف خودش و توجهی که به او داشت میکرد . ولی او ثابت قدمتر و پاکتر از آن بود که باین آسانی در تور کریم گرفتار شود . اقدس دختری بود درستکه در همه ی جهات خصوصا خانوادگی نقطه مقابل کریم . او دارای خانه و خانواده و زندگی نسبتا مرفهی بود. خانواده ای داشت آبرومند که همه ی اطرافیان را وادار به احترام میکرد. ولی کریم در خانواده بزرگ نشده بود او تحصیلکرده جامعه ای بود پر از نیرنگ و حقه بازی مدتها بدون اینکه اقدس اصلا متوجه باشد حسابی در اطراف او و تمام داشته ها و نداشته ها و اوضاع خانواده اش تحقیق کرده بود . او به قول خودش که همیشه میگفت آمده بود که برنده باشد برای برنده شدن از هر راهی حتی بیراهه برای رسیدن به این مقصود کوتاهی نمیکرد او میدانست چه میخواهد پس از اتمام تحقیقاتش وقتی به آنجا رسید که این پلکانی است که او را از ورطه ای که در آن هست نجات میدهد برنامه ریزیش را شروع کرد .او با تمام حسابهائی که پهلوی خودش کرده بود به اینجا رسیده بود که اقدس بهترین طعمه ای هست که میتواند تمام نداشته هایش را جبران کند . هم یک خانواده ی تقریبا اصیل و مستغنی و هم با اخلاق و پاک داشت ساکن تهران بود که تهرانی شدن برای کریم آرزو بود ضمن داشتن این امکانات خود اقدس از سادگی و صفائی بالا برخوردار بود درآمدش و تحصیلاتش خلاصه همه و همه دست به دست هم داده بود و پاک عقل و دین کریم را ربوده بود .شب و روز کریم در تصاحب این گوهربقول خودش گرانبها  طی می شد . خواب شبهایش شده بود اینکه چطور میتواند در این دیوار بِتُنی رخنه کند . زیرا هرچه با نگاه و حرفهای زیرگوشی به اقدس میخواست نزدیک شود امکان پذیر نشده بود و تمام ترفندهایش بی نتیجه مانده بود اقدس دختر خوشنامی بود . در همان محیط تقریبا کوچک هم بودند کسانی که دور و برش میچرخیدند . خواستگاران اقدس از هر قماشی بودند از دکتر گرفته تا افرادی که بعناوین مختلف سرو کارشان به درمانگاه می افتاد خصوصا از افسران و کسانیکه خیلی بیش از کریم برایش جاذبه داشتند و لی او همیشه دنبال کسی بود که از هرجهت مناسب باشد برای همین کریم با آن اطلاعاتی که اقدس از او داشت برایش جاذبه ای نداشت حتی یکی دو بار که بعناوین مختلف کریم برایش هدیه های کوچکی آورده بود نتوانسته بود اقدس را به دام بکشد.

کم کم داشت صبر کریم تمام میشد او از دیدن افرادی که دور و بر اقدس میپلکیدند بخوبی آگاهی داشت او هیچ موردی را که به اقدس ارتباط داشت از نظر دور نداشته بود به تمام جزئیات زندگیش وارد شده بود او پسری بود که در ذات با هزاران عقده و کمبود بزرگ شده بود فردی عاصی و بی طاقت برای رسیدن به آرزوهایش با زمینه ای ارتش که به قول اقدس کریم آمده بود پیروز میدان نبرد زندگی باشد . او میدانست .در دهن کریم باختن معنی و مفهمومی ندارد و خصوصا در این رابطه  او را طعمه ای مناسب میدید و برایش بر آورده کردن تمام آرزوهایش همین وصلت بود .با چنین آگاهیهائی اقدس نمیخواست بهیچ عنوان تن با این خواسته ی کریم بدهد .

جائیکه اقدس کار میکرد تقریبا همه همدیگر را میشاختند و شناخت آدمها کار دشواری نبود با یکی دوتا از نزدیکان و همکاران همه ی خصوصیت آدمها فاش میشد و اقدس هم بیکار ننشسته بود و مزاحم شدن کریم باعث شده بود که او هم تحیقیقی در باره کریم بکند که با این جستجوها به نه واقعی رسیده بود و نمیخواست بهیچوجه دستاویز امیال این فرد بشود(قسمت دوم)


درست در همین گیرو دار محمود و پدر و مادر ش سرگرم برگزار کردن تشریفات بدنیا آمدن فرزند محمود بودند . اقدس هم به همین جهت از محل کارش مرخصی گرفته بود . کریم با خود فکر کرد نکند  نیامدن اقدس به سر کاربا حضوراوو خواستگاریش که میدانست مورد قبول خانواده ی اقدس واقع نشده  ارتباطی داشته باشد .و شاید به این بهانه میخواستند اقدس را از او و محیطی که او هست دور کنند و کم کم این مسئله را به این طریق حل کنند . این فکر ذهن کریم را پاک مغشوش کرده بود و بی آنکه بگذارد زمانی بگذرد بلافاصله دست بکار شد.البته این فکر کریم خیلی هم بیراه نبود چون  کریم دو سه باری برای خواستگاری اقدس به همراه هم اتاقیش به خانه او رفته بود .و هر بار با مخالفت اقدس و خانواده اش مواجهه شده بود . پدر اقدس و مادرش آنطور که میگفتند علت مخالفتشان اولا این بود که کریم با پدر و مادر و خانواده به خواستگاری نرفته و حتی دلیل کریم که خانواده اش در شمال هستند آنها را راضی نکرده بود . چه خانواده اقدس آدمهای بسیار آبرو داری بودند میدانستند که حتی افراد شهرستانی هم به این سنتها بسیارپای بند هستند که برای فرزندشان باید به خواستگاری بروند به همین دلیل. نیامدن فامیل کریم را نمیتوانستند قبول کنند و از طرف دیگر آنها آدمهای سن و سال داری بودند که بقول خودشان عمری را در بین مردم سرکرده بودند با نگاهی به کریم و طرز برخورد و صحبت کردن و رفتارش اصلا برای اینکه او را به عضوی از خانواده شان بپذیرند برایشان  قابل قبول نبود . ولی کریم بیدی نبود که به این بادها بلرزد . او تصمیمش را گرفته بود و تا حد بینهایت هم میخواست به این آرزو که داشت برسد . برای همین با وحشت از نیامدن اقدس به سر کار  صبح فردای روز غیبت او به در خانه اش میرود و با فریاد کُلتش را در میاورد و به روی شقیقه ی خودش میگذارد و میگوید اگر جواب آخر خانواده اقدی نه باشداو همین جا خودش را میکشد . .بیچاره خانواده اقدس که در محله شان به آبرو داری بسیار معروف بودند. در حالیکه خانه شان پراز مهمان خانواده ی عروسان  به خاطر بدنیا آمدن بچه محمود بود ناچارا برای ساکت کردن حتی مقطعی تصمیم گرفتند به او جوابی تقریبا مثبت بدهند و با اینکار برای خودشان زمان بخرند شاید راهی پیدا کنند و از این معضل نجات پیدا کنند . بیچاره مادر اقدس که داشت سکته میکرد حال و روزش باعث شد که همه از جمله خود اقدس کوتاه بیایند و برای پایان دادن به این قائله او را حتی به خانه دعوت کنند .. این شد که کریم اولین برگ برنده را به دست آورد .

زندگی اقدس اینگونه و با این دوز و کلکی که کریم زد متاسفانه با تمام فراز و نشیبهایش آغاز شد و در طول مدتی که زمان برد هرگز پدر و مادر اقدس نتوانستند راهی برای گریز خودشان از این دامی که میدانستند غرض کریم چیست و راضی نبودند با چنین فردی بقول خودشان از پای بوته عمل آمده  پیدا کنند . گو اینکه هیچگاه پدر و مادر و حتی خود اقدس برای آینده این ازدواج روزگار خوب و خوشی راپیش بینی نمیکردند ولی کریم بهر حیله ای متوسل شد تا این نا امنی را کمرنگ کند اولین کسیکه به این طناب پوسیده ی کریم به چاه رفت برادر اقدس محمود بود . از آنجا که محمود پسری ساده دل بود همه اورا بعنوان یک انسان بتمام معنی خوب و شایسته میدانستند او با هیچگونه دوز و کلکهائیکه  که کریم هزاران نوع آن را زیر آستین داشت آشنا نبود وبرای همین بود که کریم با سوء استفاده از محمود  راه نفوذ به خانواده و رضایت گرفتن ازآنها را در رسیدن به این آرزو هموار کرد . پس با پیشنهاد کریم محمود از طریق  گفتگو با پدر و مادر و خواهرش آنها را به آینده امیدوار کرد و با دلایلی که به دل خانواده اش نشست آنها را از مقاومت بیشتر منع کرد وآز آنجا که خانواده ی اقدس به محمود.حسن نیتش  اطمینان صددرصد داشتند رضایتشان را همانطور که کریم به محمود دیکته کرده بود جلب کرد ومتاسفانه  یکی از پایه گذاران این زندگی شد .

پدر و مادر اقدس وقتی دیگر راهی نداشتند به ناچار و با هزاران درد که میدانستند و لی جرات بروزش را نداشتنداقدس را به خانه ی کریم فرستادند.آنها به خودشان قبولانده بودند که  ناچارند به این کار تن دهند زیرا آنچنان از کریم و عکس العملهایش ترسیده بودند که جان اقدس را در خطر میدیدند . آنها این دو تا بچه را مثل تمام مادران و پدران با هزاران امید و آرزو بزرگ کرده بودند . ووحشت از اینکه با مخالفتشان صدمه ای به جگر گوشه شان بزنند راضی به اینکار شده بودند و در جواب آنان که حضور کریم را دون شان این خانواده میدانستند میگفتند چه کنیم  گوشتمان زیر دندان کریم است

 طبق رسوم تمام خانواده ها که سعی میکنند با داماد بسازند و بقول معروف با سیلی صورتشان را سرخ کنند و  بالاجبا ر و ظاهرابا کریم  بسیار مهربان شدند حتی وقتی دوستان بسیار نزدیکشان (قرار بود برقصید حالا چرا اینهمه خوش رقصی برای این آدم یک لا قبا و بی ارزش میکنید ) واز این رفتار آنها متجب میشدند تنها جوابی که میگرفتند این بود که ( در کف شیر نر خونخواره ای،،، غیر تسلیم و رضا کو چاره ای) .می گفتند  سبوئیست شکسته وماستیست ریخته کاری نمیشود بکنیم . اقدس هم کم و بیش به کریم روی خوش نشان داد و باصطلاح یک زندگی خوب آغاز شد

چند ماهی بعد از ازدواج، اقدس خبر حامله شدنش را به کریم و مادرش داد . بیشتر از آنکه کریم خوشحال شود خانواده ی اقدس خوشحال بودند آنها با حضور این بچه احـــــساس کردند که دیگر از زندگی دخترشان خیالشان جمع شده آمدن این کودک میتواند پشتوانه ی خوبی برای زندگی مشترک آنها باشد.غافل ازاینکه کریم هراتفاقی که در زندگیش می افتاد همه را با حسابهای خودش راست و ریس میکرد . حاملکی اقدس باعث شد او خودش را بیشتر در زندگی خانواده اقدس شریک و سهیم بداند .

البته اقدس دختر چشم و گوش بسته ای نبود تحصیلکرده بود و جامعه دیده . طی همین چند ماه کم کم داشت به آنجا میرسید که بزرگ ترین اشتباه زندگیش همین ازدواج بوده.چشم چرانـــیهای کریم ازچشم تیزبین اقدس دورنبود. کریم حتی ازدختران فامیل اقدس نمی گذشت دراداره هم با گوشه وکنایه باوهوشدارمیدادند که مواظب شوهرت ورفتارنابهنجارش باش هنوزجوهر عقد نامه بیچاره اقدس خشــــک نشده بود وهنوزبچه اش در شکمـش تکانهای اولیه را نخورده بودکه این تذکرها مانندخاری به چشمش می رفت  ولی او چه می توانست بکند ؟ راهی نداشت جز ادامه دادن از طرفی خانواده و کارش و مردم و از طرف دیگر زندگیش و بچه ای که هنوز نیامده . او می باید با این زندگی بهر صـــورت که ممـکن است کنار بیاید . گاهی که دلش میگرفت در تنهائی با خودش درد دل میکرد و گاها با فرزندی که در شکم داشت و به او که بعد از خانواده اش دلبسته شده بود . مادری که هنوز اولین خوشی را نکرده باید با گونه گونه نیرنگهائی که کریم میزند آشنا شود . کریم مرد آبرو داری نبود برای همین اقدس میترسید زیاد باو فشاربیاورد .حتی یکباراورا تهدید به این کرده بودکه برنامه ای جورمیکند تا وصله ای ناجور به اقدس بزند و اقدس میدانست که این کارها از اوبعید نیست . و همین دانسته هایش بود که بیشتر سعی میکرد به پر و پای کریم نپیچد و خودش را درپیله ای از تنهائی بپیچد.رنگ وروی اقدس نشان ازدردی بود که ازکارها و بی بند و باریهای کریم می کشید به خودش گاهی دلخوشی میداد که با آمدن بچه اولا ممکن است کمی در کریم اثر خوب داشته باشد و ازطرف به خودش دلداری میداد که سرش به این بچه گرم خواهد شد و دیگر کریم برایش اینچنین مطرح نیست تا از کارهایش رنج ببرد بچه ای که هنوز به دنیا نیامده شده  بود همدم اقدس و سنگ صبورش . انسان از درد با سنگ هم همدلی میکند .و چه سخت است بردن باری این چنینی.(قسمت سوم)


گاهی که کریم سرحال بود و یا معلوم نبود که چه فکری در سر پر از شرش  داشت حرفها و قربان صدقه های ظاهریش در محفلها ی خانوادگی خون اقدس را به جوش میاورد او میدانست که کریم بی جهت دانه نمی پاشد از ذاتش و کارهایش کاملا در این مدت آگاهی پیدا کرده بود.بیشترین زجری که اقدس از اینگونه کارهای کریم میبرد این بود که رفتارش در جمع آنچنان بود که همه اقدس را زنی متوقع و بیش از اندازه از خود راضی میدیدند با استناد به حرفهای کریم که میگفت من عاشق زنم هستم و حاضرم به خاطر او از زندگی و هستیم بگذرم و همیشه هم یاد آوری آن روزی را میکرد که به در خانه ی اقدس رفته بود و کلتش را به شقیقه اش گذاشته بود و میگفت اگر آن روز به من جواب رد میدادند من بخاطر اقدس خودم را میکشتم و هنوز هم بیشتر از آن وقتها دوستش دارم زیرا اقدس لیاقت اینهمه مهر و علاقه را داردو خانواده اش هم که بیشتر مرا تحت تاثیر قرار داده اند .آنها نمی دانستند که خانواده اقدس بیچاره دارند از حضور این مار خوش خط و خال خون دل میخورند و بیشتراز آنها اقدس بود که در این مواقع نه راه پس داشت و نه پیش .هرچه بگوید جز اینکه آبروی خودش را پیش جمع ببرد نفع دیگری نمیبرد . از خانواده اش هم که کریم تعریف میکرد خون خونش را میخورد .  زیرا بعضی از کارهائی را که از گوشه و کنار از حرکات و بی شرمیها ی کریم شنیده بود نگذاشته بود خانواده اش خبر دار شوند . او میدانست که خانواده اش چه نظری نسبت به کریم دارند نمیخواست بیشتر این لجن را بهم بزند و بیش ار این بوی گند آن زندگیش را آلوده کند . پیش خودش فکر میکرد پدر و مادر بیچاره ام که کاری ازشان ساختنه نیست اگر به گوششان برسد بیشتر رنجور میشوند میدانست که راهی برای رهائی وجود ندارد و باید تا میتواند بسوزد و بسازد . و در این بین این کریم بود که یکه تازو همیشه برنده ی  این میدان بود .

هنوز اقدس ماه پنجم بارداریش تمام نشده بود که یکی از همکارانش که قبل از کریم از خواستگاران پرو پا قرص او  بود برایش خبر آورد که کریم با یکی از زنان همان درمانگاه که شوهر و بچه دارد سروسری پیدا کرده . و البته کار به جائی رسیده که تقریبا همه پی به موضوع برده اند . اول اقدس باورش نشد و این را به حساب حسادتهای مردانه گذاشت ولی با پیگیریهائی که کرد متوجه شد که گویا تنها کسیکه از ماجرا خبر ندارد خود اوست . پته ی کریم به روی آب افتاده بود . و چیزی نگذشت از آنجائیکه خورشید به زیر ابر پنهان نمیماند این رابطه هم این دهان به آن دهان گشت تا مدیران درمانگاه هم همه متوجه شدند .بیچاره اقدس نمیدانست چه باید بکند . او را همه ی روسای درمانگاه هم خوب میشناختند و هم به حال و اوضاع زندگیش کم و بیش واقف بودند میدانستند که از دست کریم روز و شب خون میخورد . همه دلشان به حال او زندگیش و اینهمه سادگی و صداقتش میسوخت . ولی تنها کاریکه میتوانستند بکنند این بود که سکوت کنند شاید احساس اینکه آنها نمیدانند برای اقدس بهتر باشد .وقتی ماجرا به این جا رسید و تشت رسوائی کریم از بام افتاد و دیگر اقدس میدانست که سکوت مشکلی را حل نمیکند پایش را در یک کفش کرد که از کریم جدا شود . این بار هم مثل همیشه کریم برنده میدان بود با مراجعه به دوستان و اشنایانی که همیشه در این موارد میانجی میشوند اقدس بیچاره را با التماس و اظهار پشیمانی و اینکه قول میدهد که این بار آخرین بارش باشد که به این بی آبرویها کار را میکشاند وادار به سکوت کرد و سازش کرد اقدس حتی به خانواده اش به خاطر اینکه رنجشان ندهد و به قول خودش آبروی خودش بیشتر در خطر بود حرفی نزد و رد نهایت برای اینکه سرو ته قضیه را هم بیاورد راهی نمیدید تا در این ماجرا برای رفع و رجو کرد کثافتکاری کریم پیش روسای درمانگاه  قدم جلو بگذارد .  وساطت اقدس و اینکه بچه ای درشکم دارد این بار با توبیخ نامه ای که به کریم  دادند دوسال درجه اش را به تعویق انداختند و صد البته زنی را هم که با او ارتباط داشت به بدترین شکلی از کار اخراج کردند .

اقدس از ترس آبروی خودش و نجات زندگی تازه پا گرفته اش با این فکر که پدر و مادرش از اول با این ازدواج مخالف بودند و حتی چند بار چنین روزهائی را برای اقدس پیش بینی کرده بودند. بکلی صرفنظر کرد  . او در خلوت خودش دلش به حال بچه ای که هنوز نیامده بود و میدانست که میباید اینهمه بدبختی رابا داشتن این پرد بی بند و بار و مادر افسرده  تجربه کند میسوخت او در ضمیرش هرگز به پایداری این زندگی دل نبسته بود .هرچند  با همه ی این تلخیها او نمیخواست این رنج در مقابل فامیلش برملا کند ولی در ته ذهنش به این امر واقف بود که  سرپوش بر روی ظرفی میگذارد که پر از گندابِ در حال جوشیدن بود . اما او نمیدانست که بالاخره این ظرف با جوششی که دارد روزی همگان مطلع خواهند شد . بهر حال در آن زمان بهترین راهی که به نظر اقدس میرسید همین بود . پس این درد را به تنهائی بارش را برد . هرچند در حال و روزی که داشت بسیار سخت بود پیش دوستان و همکاران آبروئی برایش نمانده بود حرفهای درگوشی و نگاههائی را که برایش تازگی داشت میشنید و میدید ولی دم بر نمیاورد . دیگر حرفهای عاشقانه ی کریم را که گهگاهی به او میزد حالش را بهم میزد . ولی تنها امیدی که داشت همانا حرکت جنینی بود که روزبروز دلش را گرمتر میکرد.

نمیشود به اقدس بیچاره خرده گرفت . انسانی که در حال غرق شدن است و هیچ راه نجات و ساحلی را نمیبیند در وسط طوفان به تکه چوبی هم چشم امید دارد در حالیکه میداند امکان نجات با چنین تخته پاره ای ندارد ولی ناعلاج دست و پا میزند . این بچه در درون اقدس و کنار قلبش داشت با حضورش نقش همان تخته چوب را بازی میکرد و دل اقدس به همین هم خوش بود .

هرچه بود روزها در پی هم میگذشت . سختیها کم کم با بزرگ شدن بچه هرچند زمانی کوتاه و به ظاهر داشت در زندگی اقدس رنگ میباخت . کریم هم کمی آرام شده بود و یا این آرامش را به اقدس تلقین میکرد . گرمای وجود بچه زندگی اقدس را رنگ و روئی داده بود . از طرفی خود کریم با همان زبان بازیها و از طرف دیگر دلخوشی پدر و مادر اقدس زندگی را برای اقدس قابل تحمل کرده بود . . در چنین فضائی بچه کریم و اقدس پا به این دنیای پر آشوب گذاشت . بچه ای که قبل از آمدنش اساس و بنیان خانواده از هم پاشیده شده بود و تنها ظاهر آن برای بینندگان زندگی به حساب میامد . این کودک پسرکی بود بسیار زیبا که بیشتر از آنکه به زندگی کریم و اقدس گرما بدهد به زندگی پدر و مادر اقدس رنگ داد.(قسمت چهارم)


هنوز سالی نگذشته بود و درد و رنج خیانت کریم از تن اقدس بیرون نرفته بود که بار دیگر صدای طبل هوسبازیهای کریم تن اقدس بیچاره را لرزاند . این بار کسیکه مورد هجوم این هوس کریم قرار گرفت دختر نگهبان اداره ای بود که اقدس در آنجا کار میکرد  . این نگهبان با زن و چهار فرزندش در درمانگاه مسکن داشتند و طبیعی بود که زهرا گاهگاهی بعلل گوناگون به سراغ پدرش میامد . زهرا فقط 13 سال داشت دخترکی تقریبا زیبا و کاملا چشم و گوش بسته بود . این دختر بزرگترین فرزند یحیی نگهبان درمانگاه بود .کریم هم گویا اوقاتی که به دیدن اقدس میامد این دختر بیچاره را دیده بود . .اقدس حس کرده بود که آمد و رفت کریم بیشتر از قبل شده ولی کریم کسی نبود که به سادگی کسی بتواند دستش را بخواند حتی اقدس . زن بیچاره ساده لوح تر از آن بود که کنجاوی در این راستا بکند . شاید هرگز باورش نمیشد که کریم با هرزه بازیهایش اینگونه زندگی او را بازیچه ی دست قرار دهد . البته کارهای این چنینی کریم برای زنش بسیار عادی شده بود ولی لااقل هر کسی کمی باندازه یک مگس هم اگر شعور داشت این هوسبازیها را در جائی میکرد که به زندگی داخلیش و کار و حیثیتش در محل کار لطمه نخورد ولی کریم گرگی بود که دیگر فکر کردن برایش معنی نداشت وقتی بوی طعمه به مشامش میرسید فقط و فقط فکر دریدن طعمه بود برای همین خصوصیت اخلاقی عیر متعارفش بود که هیچکس از کارهای کریم و دامهائی که پهن میکرد خبردار نمیشد . روی همین اصل هم هرگز اقدس نفهمید چه موقع دام کریم برای زهرای بیچاره پهن شد . خلاصه هنوز توبیخ کریم به خاطر خطاکاری قبلش امضایش خشک نشده بود که دوباره اوضاع زندگی و کار کریم با بحران جدی تری روبرو شد . همانطور که گفتم کریم حتی از شعور اولیه برخوردار نبود .و حالا این ماجرای جدید خیلی دامنگیرتر از بی آبروئی قبلی بود . زیرا طرف فریب خورده دخترکی بود که نمیشد انگ آگاهی به او زد و از طرفی از هم پاشیده شدن زندگی نگهبان بیچاره  او مردی بود میانسال که با هزاران بدبختی به این درمانگاه پناه آورده بود .در زیرزمین نمور با زن و بچه هایش در عسرت کامل به سر میبرد . و با این اتفاق دیگر نه آبروئی برایش مانده بود و نه توان آن را داشت که به شکلی از این ماجرا جان سالم به در ببرد مانده بود با هزار مشکل که حل آن برایش امکان پذیر نبود . از طرفی نمیدانست  جواب کسانی را که از او درباره رابطه کریم با زهرا سئوال میکنند چه جواب  بدهد . بنا به گفته ی زهرا حدود دو ماهی میشد که کریم بلائی که که نباید به سر دختر بیچاره آورده بود و این رابطه را چندین بار با دادن هدیه های ناچیز بادخترک برقرار کرده وبه او قولهائی داده بود . بیچاره دخترک موقعی متوجه ماجرا و بدبختی خود شد که مادرش به ماجرای رابطه ی او با کریم پی برده بود . و با زیرزبان کشی از دختر فهمیده بود که چه خاکی به سرشان شده اول با شوهرش موضوع را درمیان گذاشته بود و بعد که متوجه شدند دختر باردار شده دیگر پنهان کردنش جایز نبود با رو شدن مطلب حالا هرکسی به خود خود اجازه ی دخالت در امور زندگیش را میدادند . اواز نگاههای گاه ترحم آمیز و گاه تحقیر آمیزدیگران رنج میبرد ولی مصیبتش موقعی بود که میباید دست زن و بچه اش را بگیرد و از این پناهگاه به جائی که نمیدانست کجاست نقل مکان کند . و این برای نگهبان بیچاره مصیبت عظما بود حالااو از بیکار شدن و مانده در گذران زندگی همه و همه باعث شده بود که درسردرگمی عجیبی به سر برد .

وقتی تشت رسوائی کریم و زهرا به گوش کریم رسید او چکه ی روغن شد و به زمین رفت . و اقدس را در این بحران یکه و تنها رها کرد . البته بودنش هم سودی برای زن بیچاره نداشت .ولی حال  و روز اقدس خیلی بهتر از نگهبان و زنش نبود .

کریم کار را به جائی رسانده بود که انفصال از خدمت روی شاخش بود . فشارهائی که از طرف خانواده وهمچنین درگیریهای  زندگی داخلی و اکنون این معضل لاینحل  به اقدس آمده بود باعث شد این بار خودش در مقابل این اتفاق سینه سپر کندهرچند او دیگر پیش هیچکس آبروئی برایش نمانده بود خصوصا نزد خانواده اش ولی او در مدتی که با کریم زندگی میکرد یاد گرفته بود که باید با چنگ و دندان این زندگی لجن مال شده اش را حتی بصورت ظاهر حفظ کند . برای همین بود که  در مقابل رؤسای کریم با خواهش و گریه و تمنا و کشیدن پای کاوه پسر کوچکشان که هنوز یکسالش تمام نشده بود آنها را راضی کرد که به توبیخ دیگری علیه کریم رضایت دهند و از کار برکنارش نکنند .کریم که با تلاش پیگیر اقدس محل اختفایش برملا شده بود حال میبایست جریمه این خطای فاحش را بدهد او دیگر راه فراری نداشت و به همین جرم که بسیار هم سنگین بود  به زندان افتاد بیچاره نگهبان که دیگر جائی در آن مجموعه برای خودش نمیدید جز ذلت و سرافکندگی . با رضایت خودش ازکار کناره گرفت . البته این آبرو ریزی پایه و اساسش کریم بود ولی بهر حال آتش که بگیرد خشک و تر با هم میسوزند و این آتش زندگی نگهبان بدبخت را به نابودی کشید . از آنجا که همه اقدس و پدر و مادر و خانواده اش را میشناختند نگهبان دست به دامن خانواده ی اقدس شد و اینجا بود که دیگر اقدس با تمام تلاشی که کرده بود متاسفانه  نتوانست این بارهم مثل بار قبل بر روی هوسبازیهای کریم سرپوش بگذارد . واجبارا دستش پیش همه رو شد زیرا نگهبان دردسر قبلی راهم که اقدس از همه پنهان کرده بود برملا کرد . این اتفاقها پاک اقدس را از حال عادی خارج کرده بود . او دیگر نه تنها آن زن شاداب و سرزنده نبود بلکه  باری را بردوش میکشید که تحملش برای او بسیار سخت بود پدر اقدس که مردی دین دار و با کرامت بود. احساس کرد نگهبان بدبخت دارد چوب ندانم کاریهای کریم را میخورد و با وجود چهار بچه قدو نیمقد دربدر خواهد شد لذا با وساطت او محمود حاضر شد که در مغازه اش نگهبان را به کار بگیرد شاید از این راه کمکی به او کرده باشد .نگهبان که او را عمو احمد صدا میکردند مرد مذهبی و آبرو داری از اهالی جنوب کشور بود که بعلت فقر به تهران آمده بود غافل از اینکه گرگی چون کریم بره اش را خواهد درید و روزگارش را به سیاهی خواهد کشید .

اولین کاریکه خانواده برای نگهبان کردند این بود که وضع جنین را با هزاران ترفند اقدس از بین برد و به او قول داد که کاغذی از دکتر آشنایش برای او بگیرد که خیال پدر و مادر زهرا از بابت کاری که کریم کرده با آبرو داری حل شود .

شروع کار عمو احمد خیلی برای محمود درد سر نداشت .محمود با روئی خوش پذیرای این خانواده شد . و تمام سعی و تلاشش را کرد تا به آرامی زندگی عمو و خانواده اش در مدتی کم به آرامشی نسبی رسید .

 از طرفی در مدتی که عمو احمد نزد برادر اقدس کار میکرد آقا محمود بسیار از او و کار و رفتارش اظهار رضایت کرد .چند ماهی طول نکشید که عمو احمد حسابی در گارگاه محمود فردی موثر شد . او بسیار آدم زحمتکشی بود و از هیچ کاری برای پیشبرد اوضاغ کارگاه دریغ نمیکرد . این رفتار عمو و دقت محمود در اوضاع خانواده اش محمود را که حالا از وضع و حال و روز زهرا خیالش جمع شده بود و دیده بود که دختر بیچاره هیچ گناهی در رابطه با کریم نداشته و فقط نادانی و بچه گیش باعث شده بود این بلا به سرش بیاید او را بر آن داشت که دستی بالا کند و به رسم دین و ایمان هرکاری که از دستش بر میاید از  افتاده ای دستگیری کند او  با پدر و مادرش و اقدس هم درباره  این فکری که به سرش زده بود  صحبت کرد .

درکارگاهی که محمود داشت پسری بی سرپناه دم دستش کار میکرد . پسر خوبی بود .ولی آنطور که خودش برای محمود تعریف کرده بود زمانی که بچه ی شیر خواره ای بود او را در کنار منزلی به امان خدا سپرده بودند . کسی که او را یافته بود برادری داشت که چند سالی بود ازدواج کرده بود و متاسفانه با تمام کوششی که کرده بودند صاحب اولاد نشده بودند . مریم خانم همان زنی که او را کنار خانه اش گذاشته بودند به برادرش پیغام میدهد که اگر دوست داشته باشی میتوانی این بچه را به فرزندی قبول کنی . برادر مریم که چنین چیزی را از خدا میخواسته این مطلب را بازنش در میان میگذارد و با توافق منظر زن برادر مریم اکبر(همان کودک سرراهی) را به آنها  میسپارند . متاسفانه  از بخت بد اکبر و از آنجائیکه (گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد)چندی نگذشته بود که خودشان صاحب اولاد میشوند  وبه گفته اکبر حضور فرزندی بعد از ده سال برایشان آنقدر مهم بود که دیگر جائی برای اکبر نبود . بنا به گفته خود اکبر او احساس کرده بود که سربار خانواده است لذا بی آنکه آنها را در جریان بگذارد اول به شهر قم رفته بود حدود دو سالی در آنجا به هرکاری روی آورده بوداما از انجائیکه  هنوز سنش آنطور نشده بود که بتواند گلیم خودش را از آب بیرون بکشد لذا بار سفر را بسته و به تهران آمده بود و ازآنجا که خداوند بهر حال همه ی درهای رحمتش را نمیبندد.به محمود بر خورده بود و در زمانی که برای محمود بصورت باربر گهگاهی برای کارگاه بار میاورد  آشنا شد واین آشنائی و رفت و آمدها ی مستمر باعث شد که  محمود کم کم از حال و روز اوباخبر شود و در آخر هم  به این نتیجه رسیده بود که پسرک نیازمند است و ضمن اینکه از رفتار و برخوردش بسیار راضی بود و به او پیشنهاد کار پیش خودش را داده بود که اکبر هم از خدا خواسته قبول کرده بود و شبها هم در مغازه محمود میخوابید . پدر و مادر محمود هم همیشه مواظبش بودند و او کم کم احساس میکرد که در دنیای بیکسی دارای کسانی شده که میتواند به آنها تکیه کند. اکبر بعد از چهار پنجسال که پهلوی محمود کار کرده بود دیگر محمود را به چشم پدر نگاه میکرد لذا وقتی محمود به او پیشنهاد کرد که زهرا دختر عمو احمد را برای او در نظر گرفته نه تنها هیچ مقاومتی نکرد بلکه بسیار هم راضی و خوشحال بود .(قسمت پنجم)


با کمک خانواده محمود و اقدس تمام وسایل راحتی اکبر و زهرا جور شد . برایشان اتاقی درنزدیکی کارگاه گرفتند و وقتی مطمئن شدند که هم اکبر و هم زهرا راضی هستند نفسی به راحتی کشیدند . و میدانستند که دعای خیر نگهبان و زنش  همیشه پشت سرشان است .  این تنها دلخوشی اقدس بینوا بود که توانست از منجلابی که کریم دختر نگهبان را در آن انداخته نجاتش دهد .

زندانی کریم تمام شد ****.

از زمانی که کریم متهم شد و به زندان افتاد اقدس به مادرش گفته بود که بعد از تمام شدن  مدت حبس کریم اودیگر باکریم از او زندگی نخواهد کرد و قصد دارد که هرطور شده و با هر ضرر و زیانی از اوجدا شود . دیگر به قول خودش طاقتش طاق شده بود . در همین مدت کوتاه که در جهنمی که کریم برایش ساخته بود  صحنه هائی را دیده بود که هرکدامش برای از هم پاشیده شدن یک زندگی کافی بود او در این مدت با خیال اینکه شاید کریم تغییر کند خود را گول زده بود ولی حالا دیگراز تمام امیدهایش ناامید شده بود برای همین به مادرش گفت بهر نحوی فقط به شرط اینکه کاوه را کریم به او بدهد از او جدا خواهد شد .

بیرون آمدن کریم از زندان شروعِ درگیری بین او و اقدس بود اقدس به قول خودش کارد به استخوانش رسیده بود دیگر حتی لحظه ای نمیتوانست حضور کریم را در کنار خودش حس کند ضربه هائی که کریم به اقدس زده بود عمیقتر از آن بود که در این مدت کم التیام یافته باشد . ضمن اینکه دیگر هیچ نقطه ی روشنی اقدس را به آینده امیدوار نمیکرد .

هرچه اقدس در جدائی پافشاری میکرد کریم یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه . او عادت کرده بود به اینکه با اهانت و بی تفاوتی زندگی خودش را بگذاراند . مدتی که گذشت او با کلاشیهائی که راه و رسمش را فقط خودش میدانست امورات مادیش را میگذراند . و هیچ کمکی هم حتی با وجود کاوه به اقدس نمیکرد اصلا او خود را مسئول نمیدانست ضمن اینکه مطمئن بود که هم اقدس و  خانواده اقدس از هیچ خواسته و نیازی برای کاوه کوتاهی نمیکنند. در این زمان اقدس هیچ کنجکاوی در کارهای کریم نمیکرد میدانست که او از هیچ کار خلافی رویگردان نیست و همچنان به کثافتکاریهای خودش در تمام زمینه ها ادامه میدهد برای او دیگر این مسائل تازگی نداشت . با اینکه تنها آرزویش جدائی از کریم بود ولی از آنجا که دختری خانواده دار بود برایش هرگونه تصمیمی در این رابطه آسان نبود او در خانواده ای بزرگ شده بود که هرگزاز هیچکس حرف طلاق را نشنیده بود بزرگترین عیب برای خانواده خصوصا دختران  این بود که انگ طلاق به آنها بخورد  . با این اعتقادات پیش خود فکر میکرد چگونه باید خود را از دست مار خطرناکی مثل کریم رها کند و صد البته کریم هم این مطلب را بخوبی میدانست و نهایت بهره برداری را از اقدس میکرد . کریم بهیچ عنوان نمی خواست این طعمه ی بسیار ارزشمند را از دست بدهد اقدس را با آنهمه خصوصیات خوب و اوضاع رو براه و خانواده اش  و فرزندی که حالا پشتوانه ی زندگیش میدید . از همه مهمتر در این زمان و با این اوضاعی که کریم داشت حضور اقدس برایش بسیار مهم بود زیرا اقدس زنی خوشنام بود و این روپوشی بود برای کارهای خلافش .او جرثومه ی فساد بود و این ها همه نشات گرفته از عقده هائی بود که در زمان بچگی در او ایجاد شده بود

پدری نا آگاه و بی خیال و زن پدری آنچنانی بی رحم و خودخواه و سپس جامعه ای که کریم نتوانست خود را با آن وفق دهد که صد البته با تمامی این مسائل اگر کریم از عقل و درایت کافی برخوردار بود و بر روی هوسهای حیوانیش و زیاده خواهیهایش غلبه میکرد . اینهمه فساد از وجودش بر نمی خواست . ولی او بی آنکه خودش بداند در منجلابی از عقده ها و کمبودهایش دست و پا میزد . آنقدر در این بیراهه ها بالاو پائین شده بود که دیگر حال خودش را نمی فهمید . گویا میخواست انتفام تما م کاستیهایش را از جامعه ای که این دردها را بر او تحمیل کرده بود بگیرد و بیچاره اقدس هم ناخواسته دستاویز چنین ماری شده بود .

کم کم صبر اقدس به پایان رسید و زمزمه های پنهانیش آشکار شد . پافشاریهای او برای جدائی هرچه بیشتر میشد کریم بی خیال تر . البته بجز کریم مادر اقدس هم در این میان نقش مهمی داشت او نمیخواست بهیچ عنوان این بند پاره شود . مادر میگفت اقدس جان کریم با اینهمه بدبختی حد اقلش این  استس که میگویند تو شوهر و زندگی داری اگر پایش از زندگیت کنار برود من چطور جلوی فامیل خودم و پدرت سر بلند کنم . مگر مردم قبول میکنند؟ ما هرچه بگوئیم آنها حرف خودشان را میزنند . من عمری طی کرده ام بد و خوب زیاد دیده ام . روی هوا حرف نمیزنم . چیزها دیده و شنیده ام که هرکدامشان یک کتاب است بنشین و با همین زندگی بساز .

پافشاریهای اقدس تنها کاریکه کرد این بود که کریم جلوی روی او و پدر و مادرش به قران قسم خورد که دیگر پی کارهای خلاف نرود و سرش به زندگی خودش باشد . او با گریه و التماس از اقدس خواست که یکبار دیگر به او این فرصت را بدهد تا خودش را ثابت کند . حرفهای کریم اصلا در دل اقدس اثر نکرد و لی پدر و مادر او را مجاب کرد به اینکه این بار هم اقدس کوتاه بیاید.و از آنجا که خانواده در ذهن او بسیار مهم بود این بار هم گذشت او زندگیشان را نجات داد .

 

ادامه زندگی اقدس با این  ترفندها و تعهدات کریم نتیجه اش این شد که اقدس کوتاه بیاید وپای فرزند دوم آنها به زندگیشان باز شد .و دختری به دنیا آمد که با آمدنش زندگی اقدس رنگ بهتری گرفت زیرا او همیشه حسرت و آرزو داشت تا همدمی داشته باشد که در خاطرش داشتن یک خواهر همیشه نقش موثری داشت و آمدن این دختر گویا خورشیدی بود که اقدس سالها بود ارزوی تابیدنش را داشت . البته کاوه و محبتش هیچ کم و کسری نداشت ولی از نظر اقدس دختر انگار میتوانست برایش همدمی همیشگی باشد در پس ذهن اقدس مردها همه پست و حقیر بودند احساس میکرد اگر کاوه هم بزرگ شود پسر کریم است میترسید هرچه کوشش کند نتواند از کاوه فردی پاک و بی آلایش تحویل جامعه بدهد ولی خودش را الکوئی برای دختری که به دنیا آمده میدانست . و از این جهت احساس میکرد حتی با تحمل کریم ارزش این را داشت که حالا صاحب دختری شده است .

مینا دختری زیبا بود که با آمدنش مدتی زندگی اقدس به آرامی پیش میرفت باورش برای او سخت بود ولی میدید که کریم زمین تا آسمان فرق کرده . و این خیال باعث میشد که به حرفهای مادرش ایمان بیاورد و شاید هم میخواست باور کند .وگرنه کسیکه ریشه ذهنش با هوس آلوده باشد قابل اصلاح نیست . اما اقدس ناچار و ناعلاج بود .پس چه بهتر به باورش ایمان داشته باشد.

ولی از آنجا که ذات بد نیکو نگردد زانکه بنیادش بد است این خوشی مدت زیادی دل اقدس را گرم نکرد و در کمال ناباوری

این بار کریم تیشه اش تقریبا بنیاد زندگی اقدس را نشانه گرفت .

خانواده اقدس یعنی پدرش دوستی داشت که از زمان بچگی با هم بزرگ شده بودند. با هم در یک زمان ازدواج کرده بودند و بچه هایشان هم تقریبا با هم بزرگ شده بودند . آنقدر به هم نزدیک بودند که اقدس به او عمو محب میگفت . اسم دوست پدر اقدس  محبعلی بود .که همه او را آقا محب صدا میکردند . آقا محب مردی با خدا و بسیار مومن بود زنش هم مثل مادر اقدس زنی مومن و متدین بود و این از خوشبختی این دو نفر بود که زنهایشان هم مثل خودشان از یک جنس بودند . همین تشابهات بود که آنها را سالیان سال کنار هم نگاهداشته بود .بعد از ازدواج با همفکری هم هردو به تهران آمده بودند . پدر اقدس برادر و خواهری نداشت در حقیقت یکی یکدانه بود و برای همین محبعلی را به چشم برادر نگاه میکرد . خلاصه آنکه زندگی این دو بهم اجین شده بود . حتی بچه هایشان هم با هم مثل خواهر و برادر بودند پسر بزرگ محبعلی عاشق دختری بسیار زیبا شد و خلاصه با سرو صدای زیاد عروسی کرد این عروس زیبا سوگلی تمام فامیل بود . تقریبا به زیبائی عروس محبعلی توی همه ی اطرافیان دختری و زنی پیدا نمیشد . این بود که دندان کریم برای بدست آوردن این تحفه حسابی تیز شد . سیما عروس محبعلی بد جور ذهن هوسباز کریم را مشغول کرد و خدا میداند با چه خیالاتی او تصمیم به ارتباط با سیما گرفت .

این بار هوس کریم هوس ساده ای نبود . با این کار او تیشه به ریشه زندگی خانوادگی اقدس میزد .(قسمت ششم)


طولی نکشید که سیما به دام کریم افتاد .و زمانی هم طول نکشید که تازه عروس خانواده ی محبعلی ارتباطش با کریم بر سر زبانها افتاد و به قول قدیمیها تشتشان از بام افتاد و سرو صدایش همه را متوجه این بی آبروگی کرد و اما این ضربه ای بود که تحملش برای پدر اقدس امکان پذیر نبود . آنچنان این رسوائی برای پدر اقدس گران بود که همان شب که این ماجرا به گوشش رسید پیر مرد به اغما رفت و با سکته کردن او سایه سیاه کریم سیاهتر بر روی زندگی اقدس بی چاره افتاد .

اما از آنجا که گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. بچه سوم اقدس که ناخواسته بود بدترین  دردی بود که چاره ای دیگر نمیشد برایش متصور شد . هنوز مینا دوسالش تمام نشده بود که اقدس منتظر سومین بچه اش بود .اما از آنجا که اقدس  در درمانگاه سالها کار آزموده ی حرفه ای بود فکر میکرد میتواند سایه این بچه ی ناخواسته را به راحتی از سرش باز کند بنا براین بی آنکه در این مورد با کسی صحبتی بکند دست به کار شد تا این حربه به دست کریم نباشد و بتواند از او این بار دیگر بدون پشتبانی مادرش جداشود .او احساس میکرد مرگ پدرش را همه از جانب کریم می بینند .با این خیال جمعی با سرعت و به حساب خودش قبل از آنکه دیر شود و نتواند از شر این مصیبت خلاص شود  تصمیمش را گرفت و با چند ترفندی که میدانست دست به کار شد ولی گویا این بچه سمج تر از پدرش بود اقدس حتی پای جان خودش هم ایستاد تا از شر این جنین خلاص شود . ولی گویا خداوند صلاحش بر این بود که اقدس  نتواند از این دام رها شود ونهایتا به بی نتیجه بودن تمام کوششش به سقط  نکردن این بچه رضایت داداقدس میدانست که جدائی ازکریم متاسفانه بابه دنیا آمدن این بچه حتماسخت تر میشد

مرگ پدر ،بی آبروئی  و جالا این بچه غوز بالا غوز شده بود *****

مرگ پدر اقدس آنچنان دردناک و ناگهانی بود که همه را در شوک فرو برد. کریم وقتی دید دیگر جای ماندن نیست معلوم نشد که چگونه و چه وقت رفت وآنچنان خود را گم و گور کرد که انگار چکه ای روغن شد و به زمین فرو رفت . اقدس در باطن این را سعادتی میدانست و خوشبختانه  مدتها  از او هیچ خبری پیدا نشد . البته کسی هم به دنبال خبری از او نبود چه از بودش جز بدنامی و هرزگی چیزی نصیب اطرافیانش  نمیشد. چه بسا که اقدس در ضمیرش آرزو میکرد که دیگر چشمش به چشم کریم نیفتند و حسرت این را داشت که هرچه زودتر از بندهائی که با این ازدواج به دست و پای خودش و خانواده اش بسته شده رها شود . زندگی اوبا حضور کریم  آنچنان از بنیاد خراب شده بود که دیگر تنها چیزی که او آرزوداشت همانا نبود این مرد بنام شوهر بود . ولی از آنجا که همیشه خوشی لحظه ای و بد بختی عمریست این لحظات  نبودن کریم به سرعت سپری شد.

مراسم عزاداری پدر اقدس به چشم همزدنی پایان یافت شب هفت و چله مانند برق و باد گذشت . همه مانده بودند که با این مار سمی یعنی کریم  چه باید بکنند . زندگی بی سر و صدا و پاک این خانواده دستخوش این وصلت نا جور شده بود . مادر اقدس میگفت اگر پای کریم به خانه اش برسد زمانی طول نخواهد کشید که او را هم به سرنوشت شوهر بیچاره اش  دچار میکند . کریم تنها چیزی که برایش مطرح نبود آبرو و حیثیت بود و این تنها چیزی بود که خانواده اقدس به داشتن آن به خود میبالیدن . آنها در تصوراتشان هم فردی مثل کریم را نمیتوانستند تجسم کنند و حالا او شده بود یکی از نزدیکترین اعضای خانواده آنها . آنها آدمهائی بودند که سرشان در لاک خودشان بود تفریحشان مسجد وبود و خوشیهایشان نشستهای دور همی از پسر و دختراشان همه افرادی سر به زیر و پاک بودند . محمود برادر اقدس آنقدرمحجوب و متدین بود که بقول همه میشد پشت سرش نماز خواند . مادر و پدر مرحوم اقدس و خود اقدس هم هرگز یک قدم خلاف اخلاق در زندگی بر نداشته بودند معلوم نبود این آتش چرا در خانه این انسانهاس شریف باید بیقتند و اینگونه دست و پا بسته در آتش هوس این آدم  شیطان صفت باید بسوزند .

چهار سال از کریم خبری نشد که نشد . بچه های اقدس بزرگ شدند . کاوه حالا دیگر کلاس چهارم بود و مینا کلاس دوم . خسرو پسر کوچک اقدس هم چهار ساله شده بود . ااز طرف اداره هم غیابی به کار کریم پایان داده بودند . ولی اقدس همچنان کار میکرد و در کارش بسیار پیشرفت کرده و موفق شده بود زیرابا کمک مادرش که به بچه ها رسیدگی میکرد توانسته بودتمام هم خود را به کار ببرد . او میباید بار این سه بچه را به دوش بکشد و این برای او بسیار سهل و آسان بود و با این پشتکار  حالا دیگر رئیس درمانگاه شده بود زندگیش هم تقریبا به آرامش رسیده بود . ولی کریم استخوانی بود که در گلوی اقدس گیر کرده بود واقدس هرلحظه منتظر بلائی بود که از آسمان با حضور کریم به سرش خراب شود . او هیچگاه از وحشت حضور ناگهانی کریم خلاص نشده بود . او را خوب میشناخت میدانست خواهی نخواهی او به سراغش خواهد آمد. و تصور این لحظه ها نمیگذاشت آب خوش از گلوی اقدس پائین برود . با هر خبری تنش به لرزه می افتاد . او خوب کریم را میشناخت . حتی با دلداریهای مادرش که میخواست او را از این برزخ نجات دهد اثری در اقدس نداشت . شبح کریم گویا همیشه او را دنبال میکرد . تا اینکه بالاخره این خیالها به حقیقت پیوست . تا آنشب شوم .(قسمت هفتم)


بالاخره استخوان گیر کرده در گلوی اقدس بیچاره آنشب گلویش پاره کرد.

 در مدتی که از نبودن کریم گذشته بود و اقدس به خیال خوش خود دل بسته بود که شاید یا مرده باشد و یا برای همیشه رفته باشد  کم کم داشت بر زخمی که سالها بر روی هم انباشته شده بود و با حضور کریم میشدگفت که هرلحظه نمک بر این زخمها پاشیده میشود  .ولی گویا هرگز بر طالع اقدس بیچاره همین خیال هم دوامی نداشت . گویا سوختن و ساختن در وجودش با هم اجین شده بود. او از زمانی که کریم پا به زندگیش گذاشته بود هرگز طعم آسایش و ارامش را ندیده بود . مادرش گاهی ناله های دلش را برای دخترش میگفت . و آن اینکه " بخدا من و پدرت نه به کسی بد کرده ایم و نه بد کسی را خواسته بودیم تازه هروقت دستمان میرسید گره از کار بنده های خدا باز میکردیم نمیدانم این چه بلائی بود که خداوند بر سر ما و جگر گوشه ما آورده بود . از کار خدا درمانده ام . ولی این درد دلها گره ای از کار بسته ی اقدس بیچاره باز نمیکرد . تا باز آن شب.

نیمه های شب بود که صدای ناگهانی و غیرعادی درِ خانه همه را وحشترده  بیدار کرد. همگی متوحش شدند. نصف شب ؟ چه خبر شده ؟ چه کسی اینگونه در را می کوبد؟. کاوه اولین کسی بود که اقدام به باز کردن در کرد و اقدس که ناخود آگاه همیشه انتظار واقعه ای نا خوشایند را داشت به دنبال کاوه دوید تا مبادا برای او مشکلی پیش آید . کاوه در را باز کرد و با ترس و ناباورانه به صحنه ای که میدید خیره شد. درست در همین وقت اقدس هم متوجه شد . وحشت  سراپای این دو را فرا گرفت زیرا آنها با جسد نیمه جان کریم مواجه شده بودند . خونین روی زمین افتاده بود . و هیچ اثری از کسی در آن اطراف نبود . معلوم بود که کریم خودش نمیتوانست با آن حال و روز در را اینگونه بکوبد . اصلا او در وضعی نبود که روی پا بند شود بی شک کسانی او را به این جا آورده بودند و بعد از زدن در فرار را بر قرار ترجیح داده بودند . صد البته از رفتار و کردار کریم دیدن این وضع خیلی هم نمی باید بعید به نظر برسد . او یک خلافکار بالفطره بود . و صد البته همنشینانش هم حتما از جنس خودش بودند . حالا چرا او با این وضع و چرا به اینجا رسیده اینها چیزهائی بود که برای کاوه و اقدس قابل درک نبود . ضمنا در آن لحظه آنها آنچنان حالی داشتند که به هیچ چیز نمیتوانستند فکر کنند .

آقدس آنچنان شوک زده شده بود که نمیدانست دارد خواب میبیند و یا در بیداری شاهد چنین صحنه ای هست . دقیقه ای  نگذشته بود که مینا وخسروومادر اقدس هم آمدند .صحنه بریشان قابل باور نبودچشمان کریم را خون پوشانده بود . تقریبا جسدی بود . چاره ای برای این خانواده نمانده بود  جز اینکه اورا با هر وضعی که هست به داخل خانه ببرند . زیرا خوشبختانه چون شب بود میشد بر روی این فاجعه که نمیدانستند از کجا آب میخورد و باز چه دسته گلی کریم به آب داده سرپوش بگذارند .تا با فرصتی که خواهند داشت و سر در آوردن از اتفاقهائی که افتاده بتوانند بقیه مشکلات را حل کنند در آن لحظه هیچکدام از آنها هیچ فکری نمیتوانست بکند زیرا اصلا نمیدانستند در برابر چه مشکل و مسئله ای در گیر هستند . حتی به این فکر نکردند که اگر کریم مرده باشد آنها باید چگونه این مسئله را حل کنند .  تنها فکری که به خاطرشان رسید این بود که هرچه زودتر قبل از اینکه کسی پیدا شود و بوئی از ماجرا ببرد کریم را به خانه منتقل  کنند.

تنها چیزی که دل اقدس را به آوردن کریم به خانه گرم میکرد این بود که فهمید او نمرده . تا چقدر احتمال نجات دارد در وضع و حالی که کریم داشت اصلا قابل پیش بینی نبود . وقتی کاوه به مادرش گفت بهتر است کریم را به حال خودش بگذاریم تا همه بیایند و ببینند که در مرگ او خانواده هیچ تقصیری ندارد و این نشود یک رسوائی و بی آبروگی که معلوم نبود آخرش به کجا ختم میشود اقدس زیر بار نرفت مادر اقدس هم اعتتقاد به این داشت که باید کریم را به داخل خانه منتقل کنند وقت برای تصمیم گیری در آن صورت دارند . زیرا به قول او که زن آبرو داری بود این فرد وابسته ی آنهاست . آدم نمیداند کی دشمن است و کی دوست بهتر است تا جائی که ممکن است دهان مردم را بست . با این حرفها بالاخره تصمیم گرفته شد که کریم را با هر مکافاتی هست بی سرو صدا به خانه بیاورند. و سپس.

با آگاهیهائی که اقدس از پزشکی داشت . همگی شروع به کمک کردن شدند . به قول اقدس آنها داشتند در تاریکی محض اقدام به مداوا میکردند و معلوم نبود که آیا میتوانند کریم را نجات دهند یا نه . ولی از آنجائیکه این جرثومه ی فساد صد جان داشت از این مهلکه هم جان به در آورد . هفته تمام نشده بود که کریم با تلاش اقدس و مادرش و بچه ها چشمانش را باز کرد و تقریبا از مرگ نجات پیدا کرد . آری مار این داستان دو باره شروع کرد به جمع آوری زهر که کجا و چطور بر تن رنجور اقدس بیچاره و خانواده اش نیشش را فرو کند .

با تمام تلاشی که اقدس و کاوه کردند تا بدانند آن شب چرا و به دست چه کسانی او به این حال و روز افتاده بود هرگز کریم لب به سخن گفتن در این باره نگشود . البته اقدس میدانست آنجا که عیان است چه حاجت به بیان است . او میدانست که کریم هزاران راه و بیراه بلد است که به عقل جن نمیرسد . خدا میداند باز چه بی ناموسی و یا کار خلاف کرده که این باره با کسانی این کار را کرده که از خودش خبره تر بودند . و اینگونه به خاک سیاهش نشانده بودندصد البته اقدس ازفکر دیگری هم آرامش نداشت او در خانه دو پسر و یک دختر و مادر پیری داشت که همیشه با این اتفاق نگران حال آنها بود میترسید که همان کسانیکه با کریم در افتاده اند این بار برای نشان دادن ضرب شست بلائی به سر خانواده اش بیاورند . او این فکررا به کسی نگفت فقط در لفافه به کاوه هوشدار داده بود که حواسش را جمع کند چون او و مینا بیشترین ضربات را خواهند خورد از آن روز به بعد خودش به دنبال بچه ها میرفت از ترس اینکه به آنها صدمه ای نخورد مبادا هنوز خرده حسابهائی از کریم مانده باشد که آنها بخواهند از وجود بچه هایش استفاده بکنند . (قسمت هشتم)


هرچند کریم از نظر جسمی تقریبا سالم شده بود ولی در خانه ای بود که هیچکس حتی بچه هایش چشم دیدنش را نداشتند . همه با نفرت نگاهش میکردند. او در عمرش جز نگاه تحقیر آمیزو و نفرت آلود چیزی ندیده بود برای همین با این نگاهها بخوبی آشنائی داشت . ولی گویا این باز این نگاهها برایش کمی سنگین مینمود برای همین پیش خودش حساب کرد بهترین راه اینست که بچه ها را به طرف خودش بکشد . شاید به این وسیله  نظر اقدس و مادرش را هم  کمی تغییر بدهد در تمام این مدت که با این وضع به زندگی آنها وارد شده بود او را کسی در هیچ کاری به بازی نمیگرفت شده بود عضو پیوندی که بدن اورا پس زده . و این برای کریم و مقاصدی که داشت سخت بود . کریم تلاشش را از مینا شروع کرد. میدانست او دختر است و حساس و ضمنا در سنی بود که مثل کاوه شاهد و ناظر اینهمه بلایا که به سرشان آورده نبود . کریم ساعتها می نشست و این دخترک معصوم را با زبان بازی که در آن استاد هم بود به خود وابسته میکرد . وقتی کمی مطمئن شد که تیغش بریده و مینا دیگر مینای سابق نیست و به او از پدر گذشته مثل یک دوست نگاه میکند . بعد از مینا به خیال خوش خودش  نوبت به خسرو رسید. او را هم با همین حربه به میدان کشید با بازی و محبت بیش از انداره این کودک را نیزتمام وکمال بسوی خودش کشید . مانده بود نفر  سوم و موثرتریعنی کاوه البته میدانست که کاوه خیلی باهوش است وبه سختی میتواند او را تحت تاثیر فراردهد.  کریم سالها بودکه با اینگونه رفتارها مواجهه شده بود برایش نفرت چیز تازه ای نبود و بهمین جهت میدانست چگونه واز چه راههائی اطرافیانش را جذب کند . او در زبان بازی لنکه نداشت . یکتا بود . خصوصا با کسانی پاک و بی آلایش مثل بچه هایش که زیر نظر اقدس که خودش ساده ترین و بی شیله پیله ترین آدمی بود که او میشناخت .

هنوز شش ماهی از حضور کریم نگذشته بود که او به مقصود و منظور خود رسید و با به میان کشیدن پای بچه توانست نظر اقدس و مادرش را که آنها دست بسته تسلیم خواسته بچه بودند عوض کند .

دراین مدت با تمام سعی وکوششی که خانواده واطرافیان کردندکه بفهمند کریم در مدت غیبتش  کجا بوده و چه کرده اوبا زرنگی وحواس جمعی که داشت  هرگز این گره ی کور را باز نکرد. دراین میان تنها کسیکه از این مدت همیشه به دلش وحشت چنگ میزد اقدس بود اوازاین میترسید که کریم کاری کرده باشد که بالاخره همین زندگی به ظاهرآسوده راهم دچار تلاطم کند. و بیشتر ازاینکه دلش برای خودش بسوزدبه حال مادر بیچاره و بچه هایش میسوخت . البته همین نگفتنهای واززیرسئوالات طفره رفتنهای کریم بیشتر دل اقدس را به شورمیانداخت . او کریم را خیلی خوب میشناخت میدانست که اگر بیگناه بود و یا کار با ارزشی کرده بود آن را با هزاران آب وتاب تحویل میداد ولی حالا بهیچ عنوان حرفی از آن دوران نمیزند این کارهای کریم برای اقدس تازگی نداشت او آنقدر دزد با چراغی بود که هرگز نه تنها اقدس که هیچکس نتوانست با هیچ ترفندی از زیر زبان کریم بیرون بکشد که این چهارسال راکجا بوده وچه میکرده .اما برای همه مثل روز روشن بود که ازاین فرد بجز خطا و بی آبروئی کاری بر نمیاید . به قول اقدس که همیشه به کسانی که ازاومیپرسیدند  نمیخواهی بالاخره بفهمی که شوهرت چه کار کرده میگفت.این لجنی هست که هرچه آن رابهم بزنم جزاینکه بوی تعفنش بیشترآزارمان بدهد چیزی دستگیرمان نخواهد شد چه بسا که اقدس در ضمیر ناخود آگاهش بهتر میدید که نداند . چون برعکس کریم او اصلا بلد نبود با دروغ و کلک زندگی کند چه بسا اگر چیزی میفهمید همگان مطلع میشدند وحرمت زندگیش پیش مادروبچه ها بیشترمیرفت .گاهی ندانستن خودش سعادتیست که این بار نصیب اقدس بیچاره شده بود .

حدودیکسال زندگیشان آرام بود.دو باره کریم باهزاران راهی که بلد بودوبازبه کمک اقدس وتعهداتی که دادبا کلی تنزول شغلی ،به سر کارش برگشت همه میگفتند " نمیدانیم اون چهار سال چه برسر کریم آمده و با چه کسانی دمخور بوده که توانسته اند اینطور او را آدم کنند که حالا گویا دارد ارام میشود . این آرامش از دید دیگران در مرام و مسلک کریم عجیب مینمود . آنها همیشه و همیشه شاهد این بودند که از وجود خبیث او حتما شری دیر یا زود پیدا خواهد شد و حالا یکسال گذشته بود و مثل اینکه آب از آب تکان نخورده بود .و این باعث تعجب اطرافیان بود . این حرفها که از گوشه و کنار به گوش اقدس میرسید ته دلش را کمی آرام میکرد . پیش خودش فکر میکرد بالاخره آنهمه نذر و نیازش به درگاه خدا و وجود بچه ها باعث شده که کمی این مار هزار رنگ در همین حد قابل تحمل شده باشد . اقدس دختر صبوری بود و همین صبر و تحملش بود که او را پیش همه محبوب کرده بود با پا درمیانی و کلی عجز و لابه توانست باز برای چندمین بار دست کریم را بند کند .هنوز طعمی از راحتی و آسایش  به دهان اقدس مزه نداده بود که سایه اجل برزندگیش افتاد.

مادرش که زنی ساکت و آرام بودو سعی میکرد هرچه درد دارد در خودش بریزدو او مدتها بود که از سرگیجه های گاه و بیگاه در رنج بود او که در مدت زندگیش خصوصا در کنار اقدس که در کارهای درمانی بود متوجه شده بود که انگار باید خودش را برای مرگ آماده کند . نمیخواست با گفتن دردش به جان اقدس بیچاره که تازه داشت زندگیش رو براه میشد به تلاطم بیاندازد . البته تنها کسیکه بوئی از این ماجرا برده بود کاوه بود ولی او هم نمیخواست این واقعیت را قبول کند . گاهی زمزمه وار از مادر بزرگش میپرسید و مادربزرگ هم با گفتن حرفهای درهم  و برهم سعی میکرد نگذارد کاوه چیزی متوجه شود میدانست که الان زمان برملا کردن دردش نیست او خو گرفته بود به سوختن و ساختن . بچه ها درس داشتند و این مسئله زندگیشان را دچار اضطراب میکرد . او راضی به رضا خدا بود . یکبار که دائی محمود به دیدنشان آمده بود کاوه او را به گوشه ای برد و از درد مادر بزرگ برایش شمه ای تعریف کرد ولی محمود که به چشم خودش اثری در مادرش نمیدید به کاوه دلداری داد و به او قول داد که مسئله را پیگیری کند ولی زمان از دست رفته بود و این فرصت را محمود پیدا نکرد که کنکاش کند زیرا  در مقابل سرطانی که بجان مادر چنگ انداخته بود مقاومت و مخفی کردنش را به اتمام رساند . زندگی همه بهم ریخت . اشک و خون شد خوراک اقدس بیچاره . او متاسفانه خیلی دیر خبر شده بود . خودش را مزمت میکرد که آنقدر در مشکلات خودش غرق شده بود که نمیفمید که مادرش مثل شمع دارد آب میشود . هرچند دردی به جان مادر اقدس افتاده بود که راهی پیش پایشان نبود ولی این مسئله آرامشی برای اقدس نبود . و این اتفاق شد رنجی که اقدس هرگز نتوانست آن را فراموش کند . و این را هم از چشم کریم میدید . او آنچنان این زن را در گیر مشکلات کرده بود که از خودش هم رفته بود چه برسد به مادرش . آنهم مادری که تمام هم و غمش آسایش و ارامش او و بچه هایش بود . حضور محمود در این زمان برای اقدس موهبتی بود . او مثل یک پشتوانه قوی هرگز اقدس و مادر و بچه ها را تنها نمیگداشت .کریم آخرین کسی بود که از ماجرا مطلع شد . اقدس فکر میکرد اگر کریم بفهمد از دو طرف به او صدمه میزند اولا میفهمد که او یک حامی بسیار با ارزش را از دست داده و هم شاید دندانش را برای خیلی داشته های آنها تیز کند . یکی از مشکلات اقدس این بود که با رفتن مادر نگهداری و مواظبت از بچه ها خصوصا خسرو دچار وقفه خواهد شد و این ممکن است باعث شود که به کار او که اینک تنها راه زندگیشان بود لطمه بخورد البته محمود به او دلداری داد که در این راه کمک او خواهد بود ولی دل اقدس خون بود . و دردش بی انتها . ناله های مادر را که میشنید آرزو میکرد کاش کریم هربلائی که میخواهد به سرش بیاورد ولی خدا این درد را از جان مادرش دور کند . ولی بین خواسته های ما با سرنوشتی که برایمان رقم زده اند فرسنگها فاصله است .(قسمت نهم).


 شش ماهی  از فاش شدن دردش نگذشت که چنگال مرگ گلوی مادر پیرش را فشرد و در مقابل چشمان رنج کشیده و بی رمق اقدس و در میان بازوانش زندگی پر از درد و رنج. دخترش را بی پشت و پناه گذاشت و چشمانش را برای همیشه بست . این زن در تمام زندگی از شوهری خوب و بچه هائی بی غل و غش بر خوردار بود  .اگر این آتش سوزنده یعنی کریم به جان دخترش نمی افتاددر زمان مرگ اینگونه در دل نگرانی و دلواپسی عزیزش را نداشت .  ولی چه میشود کرد که به قول قدیمیها کاش شاهنامه آخرش خوش باشد که متاسفانه مادر اقدس شاهنامه ی زندگیش آخرش به خاطر وجود کریم با درد و رنج پایان گرفت .انسان ها ناخواسته سعی میکنند در همه حال خودشان را گول بزندد خصوصا وقتی پای عزیزشان آنهم مادرشان در میان باشد . اقدس هم در این مورد خودش را گول میزد و در جواب کسانیکه برایش دلسوزی میکردند و شاید برای اینکه زنج روحی خودش را کم کند میگفت .خوشحالم مادرم زمانی چشم از جهان فرو بست که خیالش از رفتار و اخلاق نابهنجار کریم جمع شده بود . صد البته که مادر اقدس میدانست . "ذات بد نیکو نگردد ، زانکه بنیادش بد است " کریم و صفات خوب مثل جن و بسم الله بودند .

اقدس ساده باور غافل از این بود که با مرگ مادرش روی خبیث دیگر کریم را باید تجربه کند . چه بسا که این بار وحشتناکتر از دفعات قبل باشد .

گاهی اوقات به این فکر می افتم که آیا در دستگاه خداوند چطور میشود اینگونه حیوانهای انسان نمائی باشند و بره هائی چون اقدس وخانواده اش به زیردست و پای آنها له شوندو ازهمه چیزساقط شوند وخداوند جزائی به آنها ندهد.چه حکمتی در زنده بودن اینگونه شیاطین نهفته است که ما انسانها سر در نمی آوریم .در همین اوقات است که از بن دل میگویم خدایا بنازم به حکمتت .

با مرگ مادر اقدس و به جا ماندن کلی ثروت دندان کریم حالا برای بالا کشیدن همه ی دارو ندار اقدس تیز شد. پدر و مادر اقدس وصیت کرده بودند که بین محمود و اقدس به یکسان ارثیه تقسیم شود یعنی اقدس هم مثل محمود سهم ببرد . نه اینکه به علت دختر بودن از نصف ارثیه سهم ببرد . ضمن اینکه تمام اموال و عتیقه و پول و طلاهای مادر اقدس در خانه ای بود که اقدس و بچه ها یش بودند  . محمود خانه اش جدا بود .

پدر اقدس دو خانه ی بزرگ در زمان حیاتش خریده بود . یکی را شب عروسی محمود به او هدیه کرده بود .و خانه ی دیگرش را به نام اقدس کرده بود و بهمین جهت اقدس با بچه ها در همان خانه با پدر و مادرش زندگی میکرد . با مرگ مادراقدس  کریم تنها و تنها ارثی را که گذاشت به محمود برسد همان خانه ای بود که در زمان حیات پدرش به او بخشیده بود . و صد البته محمود هیچ کوششی برای ارثیه پدر و مادرش که در آن خانه بود نکرد او اعتقاد داشت که هرچه مانده به اقدس و بچه هایش میرسد که دائی محمو بچه های اقدس را اندارزه چشمانش دوست داشت . و صد البته این تصمیم را دانسته گرفت و جواب کسانی را که به او اعتراض میکردند میگفت . خواهرم و بچه هایش داشته باشند مثل اینستکه من دارم . این اخلاق و بزرگواری محمود بیشتر از آنکه به صرف خواهرش و راحتی او باشد به نفع کریم بود و همین امر بیشتر از آنکه محمود فکر میکرد شد بلای جان اقدس بیچاره .

کریم با هزاران دوز و کلک تمام مایملک پدر و مادر محمود را به عناوین مختلف بالا کشید . اصلا کسی نفهمید او چه کار کرد که دست محمود به هیچ جا بند نشد البته همانطور که قبلا هم گفتم  محمود از آنچنان وضعی برخوردار بود که خیلی هم نیاز نداشت شاید محمودبیشتر از آن  میترسید  که با کل کل کردن با کریم او موحبی پیدا کند و از راههائی که به عقل جن هم نمیرسد باعث آزار و اذیت اقدس شود . محمود نمیخواست یک لحظه چهره ی عزیزش را در درد و رنج ببیند او بچه های اقدس را از سه بچه ی خودش بیشتر دوست داشت میگفت اینها یتیمانی هستند که پدر دارند و ایکاش که نداشتند . او دلش به حال بچه های خواهرش میسوخت و بچه ها هم به محمود به چشم ناجی نگاه میکردند از دهان کاوه خیلیها شنیده بودند که کاش یک موی دائی محمود به تن پدر ما بود . و در همین حد هم که چنین دائی مهربانی دارند برایشان نعمتی بود اینها را هم محمود میدانست و هم همه ی آنها که دور وبرشان بودند . خلاصه آنکه تمام این خوبیها باعث شده بود که سودش به جیب کریم برود او با استفاده از این احساسات که بین بچه ها و اقدس ومحمود بود کمال بهره را گرفت و تمام ارثیه را یکجا بالا کشید .با همه ی این حرفها اقدس میگفت کاش کریم قدر اینهمه گذشت و فدا کاری محمود را میدانست . دو سال طول نکشید که معلوم نشد این آدم فریبکار به خطا رفته چه کرد که از تمام زندگی پر و پیمانی که به ارث مانده بود چنانکه همه اطرافیان میگفتند زندگی پدر اقدس کوهی هست که هرچه از آن بخورند تمامی ندارد از وسایل عطیقه و فرش و وسایل تزئینی گرفته تا خرده ریزهائی که هرکدام در حد خودش ثروتی به حساب می آمد .در نهایت از تمام داشته های  پدر و مادر اقدس جزهمان خانه که در آن مسکن داشتند  برای اقدس و بچه ها چیزی نماند . با بزرگ شدن بچه ها هر روز بیشتر و بیشتراقدس که در زیز فشارهای اقتصادی هر روز توانش برای گذران کم و کمتر میشد او را با کریم درگیر میکرد .

اقدس که خودش را بازنشسته ی زود هنگام کرده بود . بعلت دست تنگی و با کلی دوندگی دعوت به کار شده بود و هم حقوق بازنشستگی میگرفت و هم حقوق کارکردش را و با این ترفند زندگی نسبتا آرامی را در کنار بچه بدون تکیه کردن به کریم میگذراند .

با هوشیاری و توانائیهائی که اقدس داشت کاوه در رشته دندانپزشکی دانشکاه دولتی قبول شد او در این امتخان با رتبه ششم جزو نادر بچه هائی بود که با اینهمه مشقت و بدبختی توانسته بود در این مقام بدرخشد . کاوه در سال سوم و چهارم دانشکاه بود که مینا هم در رشته گرافیک دانشگاه دولتی قبول شد و در حقیقت باری بزرگ از دوش اقدس برداشته شده بود .حالا تنها آرزوی او به ثمر رسیدن خسرو بود و بس . خسرو هم به تبعیت از خواهر و برادرش به سرعت داشت به تحصیلش ادامه مبداد . در این میان هیچکس کاری به کار کریم نداشت او مثل عضوی پیوندی بود که داشت برای خودش زندگی میکرد . دیگر اقدس از اصلاح او نا امید شده بود همینقدر که به کارشان کاری نداشت برایش کافی به نظر میرسید . ضمن اینکه همین ارامش باعث میشد که حد اقل بچه به جائی برسند . ولی ...................

و باز هم بار دیگر زندگی اقدس دچار طوفان شد .

از بس کریم راه راههای خطا رفته بود دیگر برای اقدس کارهایش خیلی تعجب نداشت . می دید که مدتیست غیبتهایش زیاد شده اما اصلا او کریم را از زندیش خط زده بود . چیزی برای از دست دادن نداشت . بچه ها که داشتند مسیر خوبی را طی می کردند .خودش در کارش بسیار موفق بود و درآمد خوبی هم داشت از ارثیه پدر و مادر که فقط  یک خانه مانده بود که آنهم به نام اقدس بود و چیز دیگری نداشت که از حضور کریم وحشت داشته باشد خلاصه اینکه روز به روز غیبتهای کریم بیشتر و بیشتر میشد . حالا دیگر کریم تقریبا دوران آخر خدمتش را میگذراند و چیزی نمانده بود که بازنشسته بشود . اقدس مدتی بود که باز نشسته شده بود ولی بعلت نیاز اداره دوباره از او خواسته بودند هم حقوق بازنشستگیش را بگیرد و هم دوباره دعوت به کار شود ولی کریم آنقدر بدنام بودکه شاید برای اینکه زودتر شرش را کم کنند هیچ بهانه ای نمیگرفتند .روزیکه کریم خبر بازنشستگی اش را داد از فردای آن روز ریشه کن شدن زندگی اقدس هم برای هزارمین باررقم خورد .

 کاوه سال آخر بود مینا هم مدتی بود که لیسانسش را گرفته بود و در شرکتی کار می کرد . خسرو بجای دانشگاه به موسیقی علاقتمند بود و به کلاسهای آزاد میرفت ولی کریم در دانشگاهی که خودش آن را بنا کرده بود داشت فوق دکترا میگرفت .او روز به روز بر کارهای خلافش وارد تر میشد وبا هوش و ذکاوتی که خداوند در وجود منحوسش گذاشته بود  خبره ترمیشد . او هرگز قدمی در راه درست برنداشته بود . تار تار وجودش را رذالتهای بی شماری پر کرده بود .

روزی که اقدس خسته ازسرکارآمده بود وبچه ها هرکدام مشغول کارهای خودشان بودند محمود باچهره ای که ازخشم برافروخته شده بود به خانه اقدس آمد . حضور ناگهانی محمود آنهم با آن حال و روز اقدس را هم پریشان کرد . کم کم بچه ها هم از حضور دائی محمود خبر دار شدند و وقتی چهره او را دیدند ناخود آگاه متوجه شدند که باز باید مشکلی از طرف پدرشان پیش آمده باشد همانطورکه قبلا هم گفتم محمود آدم بسیارصبوری بود منطقی و آرام و صادق . بقولی اگر خون محمود و کریم را در یک ظرف میجوشاندند خونشان از هم جدا میشد .

محمود آمد ودرحالیکه سعی میکرد خود داری خودش راحفظ کند که صد البته نتوانسته بود خودش را کنترل کند کنار دست افدس نشست . نگاهی به بچه ها کرد و در حالیکه سرش را تکان میداد گفت.

خواهرمیخواهم چیزی بگویم که بخدا جلوی این بچه ها بسیاربرایم سخت است ولی اگرمجبورنبودم هرگز تراواین طفل معصومها را اینطور آشفته نمیکردم .اقدس درحالیکه هنوزنتوانسته بود به خودش مسلط شود درحالیکه استکان چای را برای محمود میاورد سری تکان داد و گفت بخدا محمود از در که با این حال آمدی دلم فروریخت گفتم باز کریم دسته گلی به اب داده میدانم که خودت هم میدانی از کارهای او من و این بچه ها ذله شده ایم ولی کاری از دستمان بر نمیاید نمیدانم چرا دست از سرما بر نمیدارد . حالا هم میدانم حتما با زخلافی کرده بگو ما آمادگی داریم . یعنی چاره ای هم نداریم .(قسمت دهم)


محمود ادامه داد الان یکی از دوستانم آمده بود دم کارگاه و خبر آورد که کریم را بازداشت کرده اند وقتی علت را پرسیدم گفت . کریم کلی چک بی محل کشیده . رقمش هم بالاست . مدتی هم بوده که فراری بوده ولی بالاخره به دام افتاده و الان من متوجه شدم به یکی پیغام داده بود که این خبر را به خانواده اش برسانم . البته من از اوضاع زندگی او خبر دارم دیدم خدا را خوش نمیاید که تن زن بیچاره اش را و بچه هایش را بلرزانم پیش خودم فکر کردم اگر به شما بگویم و آنها خبر را از زبان شما بشنوند هم شما میدانید چطور به آنها بگوئید و هم به شما بیشتر اطمینان دارند و هم جلوی من خجالتزده نمیشوند.

محمود ادامه داد . حالا من آمده ام به شما هم خبر بدهم و هم بگویم چه باید بکنیم ؟ بخدا دیگر آبرو و حیثیت برا ما نگذاشته نمیدانم ما چه بدی به درگاه خداوند کرده بودیم که این مرد باید نصیب ما بشود دیگر بلائی نیست که به سرمان نیاورده باشد . نمیدانم این چه جانوریست .بنظرم خدا هم دیگه حریف این بنده اش نمیشود و او را به حال خودش گذاشته . آخر این مرد یک جو مغز توی کله اش و یکه ذره حیثیت و شرف تو وجودش پیدا نمیشود ؟ به خودش رحم نمیکند به شما و این بچه های بیگناه که الان هر کدامشان در شرایطی هستند که دارند زندگی آینده شان را پایه ریزی میکنند رحم کند . نمیدانم شیرش ناپاک بوده یا نانی که پدرش به او داده نان حلالی نبوده . هزار دوز و کلک توی این بشر هست که هرکدامش برای بدبختی و بیچارکی یک خانواده کفایت میکنداقدس به خدا نمیدانی با وصف اینکه دوست من مرا میشناسد و میداند چه طور آدمی هستم ولی وقتی این خبر را به من داد دلم میخواست زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. دیگر ماندم چه کنم گفتم بیام به تو بگم در حالیکه دلم رضا نمیداد ولی چاره ای نداشتم گفتم عقلمان را سر هم کنیم و یک راهی را انتخاب کنیم که کمترین صدمه را ببنیم هم تو و هم بچه ها . والله که عقل من به جائی نرسید . ضمنا میخواستم تو در جریان تمام مسائل باشی نکند من کاری کنم و بعدا پیش تو و بچه ها شرمنده بشوم وگرنه راههائی هست .

اقدس به محمود گفت . داداش میدونی چقدر بدهی دارد ؟ محمود در حالیکه من و من میکرد گفت خوب رقم درستش را که آقا حسین نمیدانست . ولی از حرفهائی که زد متوجه شدم بدهی کریم حتی بیش از همه ی دارائی شما حتی بیش از قیمت خانه ای هست که الان دارید توش زندگی میکنی . تو میدانی اگر در توان من بود بخدا بی آنکه تن ترا بلرزانم از دل وجان حاضر بودم ولی این بی همه چیز نمیدانم با اینهمه پول چه کرده ؟ حسین آقا میگفت دستش به قمار باز شده و همه ی این بدبختی ها را از اینکار پیش آورده . راستش دلم نمیخواهد چشمم به چشمش بیقتد . او گفت اگر بخواهی میتوانم کاری کنم که به دیدنش بروی .ولی اولا که دلم نمیخواهد نگاهم به نگاهش بیفتد از بس از این موجود متنفرم و بعد میترسم اختیارم را از دست بدهم و کاری کنم که پشیمانی بار بیاید از این جهت از دیدنش منصرف شدم . حالا هم هرطور تو صلاح بدانی البته من تا جائیکه از دستم برآید از هیچ کمکی دریغ نخواهم کرد .

حرفهای محمود آه از نهاد اقدس بیچاره در آورد . رنگ از روی اقدس پرید و در حالیکه دستهایش را به هم میزد سعی کرد خودش را باز هم کنترل کند ولی صحنه ای نبود که او قادر به اینکار باشد بچه ها نه کوچک بودند و نه بی اطلاع . اقدس تنها کاریکه کرد این بود که از محمود بخواهد رفم درست بدهی را پیدا کندو به آنها بگوید . در این وقت کاوه دیگر نتوانست خودش را کنترل کند . گفت دائی به ما چه مربوط است مادر از بس اینگونه همیشه هوایش را داشته نه تنها کمکی به او نکرده ما را هم در گیر کرده است او دیگر بچه نیست ما تا کی باید جریمه این کارهای او را بدهیم الان مانده که این خانه را هم بدهیم برود و آواره کوچه و خیابان بشویم . شما بگوئید ما چقدر دیگر باید تحمل اینهمه بدبختی را از طرف او داشته باشیم دردمان که یکی دو تا نیست . نه آبرو داریم و نه زندگی . این بار من دیگر نمیگذارم . بماند تا در آنجا شاید آدم بشود والله که ما هم هرچقدر او کنارمان نباشد خیالمان راحتریم . بودنش که دردی از ما دوا نمیکند . دائی شاید باورت نشود که ما از دیدنش هم تنفر داریم میترسیم همه ما را با او مقایسه کنند . و خودت میدانی که چقدر ما با او فرق داریم . گویا یک سلول از او در تن ما بعنوان پدر نیست .ولی چه کسی باور میکند  . بالاخره از نسل او هستیم

محمود گفت کاوه جان بخدا اگر برای من مقدور بود خودم بی آنکه به شما بگویم سر و ته قضیه را هم میاوردم بالاخره هرچه نباشد الان وصله ی تن ماست همه او را وابسته ی ما میدانند ولی منهم قادر به پرداخت چنین بدهی سنگینیکه البته هنوز از کم و کیفش اطلاع کافی ندارم  نیستم .

کاوه گفت . دائی شما تنها کاریکه میتوانید بکنید اینست که نگذارید مادر باز پا در میانی کند . ما که بچه هایش هستیم راضی هستیم او در حبس بماند . شاید بخت یاری کند و همانجا بماند تا بمیرد .متاسفانه مادر او را بدعادت کرده . واو دارد از این محبت سواستفاده میکند .هرچه دندان سرجگر گذاشتیم بس است.اگر این باعث سرافکندگی مامیشود بگذار به قیمت اینکه او آدم شود بشود. من بگویم اگر به او کمکی بشود ما بچه ها هر ضرری که بعد از خلاصی او به ما بزند از چشم کسی میبینم که به فرد کمک کرده .

با حرفها و گلایه هائی که کاوه کرد و کلا با حمایت بچه ها اقدس هم بهتر دید که این بار شانه از زیر بار سنگینی که کریم بر دوشش گذاشته خالی کند   و دیگر زیر بار  چنین فشاری نرود حتی از برادرش هم خواست هیچ کمکی نکند .و گفت بهتر است بگذاریم ببینیم در از چه پاشنه میگردد . کاوه راست میگوید.بس است هرچه کوتاه آمدیم و به خاطر  آبرویمان به این فرد کمک کردیم و حالا میبینیم که فایده هم نداشته . و هر روز گویا قدمهای بزرگتری برای بی آبروئی ما بر میدارد . خدا را خوش نمیاید که من این بچه ها را بی سروسامان کنم . نظر شما برای ما جای خودش را دارد .

محمود گفت خواهرم من آمدم همه چیز را به شما که خانواده اش هستید اطلاع دهم از هیچ کاری هم که از من بخواهید دریغ نمیکنم ولی اینکه چه راهی را میخواهید انتخاب کنید اختیارش با خودت و بچه هاست آنها دیگر بزرگ شده اند . وقتی میبینم که کاوه بی انکه هیچ ملاحظه ای بکند آنچه را که به نظرش میرسد اینطور مستدل بیان میکند هم لذت میبرم و هم متوجه میشوم که کار درستی کردم که به شما همه چیز را گفتم . روزی بود که اینها کوچک بودند ولی حالا دیگر من خودم را محق نمی بینم که در زندگیشان تصمیم گیر باشم . من دست بسته در اختیارتان هستم . گفتم فکرهایتان را بکنید هرراهی که به نظرتان عاقلانه میاید و فکر میکنید پشیمانی از هیچ نظر به بار نمی آورد من هم با شما همراه خواهم بود.

محمود مثل اینکه کوهی از بار سنگینی را که به دوش داشت پائین گذاشته .و در این حال آرامشش را هم به دست آورده بود از بچه ها و اقدس خدا حافظی کرد و در حالیکه در آخرین کلماتش هم از کمک به آنها سخن میگفت خدا حافظی کرد.

بعد از رفتن محمود گویا در خانه خاک مرگ پاشیده بودند . اقدس بیچاره که دیگر رمقی نداشت بچه ها هم زانوی ماتم به بغل گرفته بودند . آنها در سنی بودند که بسیار اسیب پذیر بودن درست موقع رشد و شکل گیری آنها بود کاوه میخواست بهر وسیله شده مطبی دست و پا کند و مینا هم داشت در شرکتی که کار میکرد کارش پا میگرفت از طرفی میباید اقدس به فکر ازدواج مینا هم می بود بهر حال دختر دم بخت بود و هزار مشکل داشت . البته تنها خسرو بود که هنوز در وضعی نبود که نگرانی داشته باشد . تنها راهی که به نظرشان رسید این بود که مدتی به خودشان فرصت بدهند تا فکرهایشان را رویهم بگذارند شاید راهی پیدا کنند . نهایتا اقدس به این نتجه رسید که از عصابیت و شوکی که به آنها وارد شده کمی منطقی فکر کنند . میگفت کریم در مسجد است نه کندنی هست و نه سوزاندنی بالا برویم و پائین بیائیم پدر شما و شوهر منست . هربلائی که به سرمان بیاورد نمیتوانیم بی تفاوت باشیم من از دردسرها و بلاهائی که به سرم آورده آن حرفها را به دائی محمود زدم ولی باید فکر اساسی بکنیم شاید خدا خودش این گره را باز کند .چه کنیم شما الان را میبیند ولی اگر در حبس بلائی به سرش بیاید انسان نمیتواند که به تک تک مردم برود و سفره ی دلش را پهن کند و بگوید این چه جانوریست . تازه وقتی هم بگوئیم همه که باور نمیکنند . دور و بر انسان پر از دوست و دشمن است . دوستان که همین حالا هم میدانند حال دل ما را ولی دشمنان نه . من ترسم از همان دشمنان است خوب شما هرکدام برای خودتان در این اوضاع موفق هستید و کسانی هستند که نمیتوانند این پیشرفت شما را خصوصا با اون پدر هصم کنند و هر اتفاق ناجوری که برای کریم بیفتد دیگر خدا را بنده نیستند . دو روز دیگر برای مینا هزار جور مشکل به وجود میاید. انسان نباید مشکلات را دورببیند. بهتر است بازهم فکری بکنیم که سودش از ضررش بیشتر باشد . این تنها راه عاقلانه ای هست که میتوانیم انتخاب کنیم ( قسمت یازدهم)

  • گیتی رسایی

نظرات  (۱)

چشمم درد گرفت
ولی جالبه
شرح زندگی افراد رو دوست دارم
انتخاب اسامی جالب بودن. جذبه بیشتری ایجاد کرده بود
پاسخ:
سپاسگزارتان هستم . از خواندن پستهای وبتان بسیار خوشم آمد . برایم جالب بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی