رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب

چوب خدا صدا ندارد . قسمت اول و دوم و سوم

چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۱۹ ب.ظ

چوب خدا صدا ندارد

قسمت اول . به نام خداوند

                                                     چوب خدا صدا ندارد

 

بیچاره اقدس خانم خیلی دلم برایش میسوخت . روی تخت دراز به دراز افتاده بود . با چشمانی که تقریباهیچ فروغی در آن دیده نمی شد . مردمک چشمش بی هدف به اطراف میچرخید .در کنار تختش چهار زن و سه مرد ایستاده بودند . هر هفت نفر در سکوت با او همدردی می کردند

اقدس خانم حالا چند روزی بود که هفتادسال  را پشت سر گذاشته بود . چه سالهائی را ؟و چه هفتاد سالی؟ هفتاد هزارسال . انگار دیگه همه ی دردها برایش عادی شده بود . دردهائی که هرکدام میتوانست کوهی را از پای در آورد.اما گویا این ضربه ی آخر کاری تر از آن بود که او در این سن و با این همه ناتوانی بتواند تحمل کند .

نگاهم مدتی بود به رویش ثابت مانده بود دلم میخواست کلامی پیدا کنم . و دلجوئیش بدهم . ولی نه من و نه همه ی آنها که برای دلجوئیش آمده بودند کلامی پیدا نمیکردند  . دیدم قطره ی اشکی نرم و سرد از گوشه ی چشمش به میان موهای سفید ش که علائم رنگ شدگی در آن هنوز مشهود بود سرازیر شد .

از پشت در اتاق بیمارستان همان اتاقی که اقدس در آن همچون مجسمه ای بیروح به روی تخت افتاده بود صدائی گنگ و شماتت آمیز گاه آرام آنچنان که قابل درک نبود و گاه اوج میگرفت به گوشمان رسید.

صدای پسر اقدس خانم آقا کاوه بود( این پسر که بزرگترین پسر اقدس خانم بود یکی از دکترهای تقریبا اسم و رسم دار و درحرفه  خودش صاحب عنوان بود). اسم اصلی این پسر حسین بود .

این صدا که از پشت در به گوشمان رسید صدی کاوه بود صدائی بغض آلود و سرزنش کننده . هرچند صدا خوبِ خوب شنیده نمیشد ولی ما که از کم و کیف ماجرا آگاه بودیم و میدانستیم مسیر سخن کاوه چیست و با چه کسی  دارد صحبت میکند کاملا برایمان مشخص بود که چه میگوید .ما با اقدس و خانواده اش فامیل نبودیم ولی با شخص اقدس آنچنان دوستی داشتیم که بیش از فامیل به او نزدیک بودیم .

شوهر اقدس خانم از افسران قدیمی بود . و صد البته نه افسر عالیرتبه که برایتان بعدا خواهم گفت چرا . او هم مثل اقدس هفتاد سالش بود درست با زنش اقدس هم سن و سال بودند . مردی بود بلند قامنت با استخوان بندی درشت  سری کم مو و صورتی نسبتا چاق  و سفید رو که همیشه یک عینک پنسی که به چشم میگذاشت کلی از چین و چروکهای صورتش را پنهان میکرد . زنش او را کریم آقا صدا میکرد .

کریم مردی هرزه و هوسران بود در زندگیش هیچ چیز جز هوا و هوسش برایش مطرح نبود . از سه بچه ای که داشتند به هیچ کدام هیچگاه آنطور که باید و شاید توجه نداشت .یعنی در زندگیش فقط خودش برای خودش ارزش داشت و تمایلات غیر انسانیش.تمام فکر و ذکرش این بود که از تمام مواهب زندگی بهره ای را که میخواست ببرد . او از بچگی زیر دست زن پدری بد خلق و زشت گفتار بزرگ شده بود . از پدرش در تمام عمرش هیچ مهری ندیده بود دور و بر پدر و زن پدرش را هفت خواهر و برادر گرفته بودند که هیچکدام در حقیقت با اوبقول معروف تنی نبودند . پدرش در یکی از شهرهای شمالی یک مغازه کوچک پارچه فروشی داشت . در کل آدم بدی نبود ولی از آن آدمهائی بود که همیشه در سایه زندگی میکنند .یعنی بود و نبودشان برای اطرافیان فرقی نمیکرد .مادر کریم در زمان به دنیا آمدن کریم سر زا رفته بود و کریم تا دو سالگی زیر دست مادر بزرگش که مادرپدرش بود بزرگ شده بود ولی وقتی مادر بزرگ دیگر توان نگهداریش را نداشت پدرش مجبور شد سر کریم زن پدر بیاورد .زن پدر کریم با آمدنش به زندگی اوبا قدرت تمام بر پدر کریم مسلط شد با آنکه زنی بیسواد بود ولی ازآنها بود که همین زندگی نه چندان خوب پدر کریم هم برایش دنیائی بود . او زنی بود که در کنار مادرش از صبح تا شام در شالیزاها کار میکرد و حالا در خانه پدر کریم به یک استراحتگاه درست و حسابی رسیده بود و با آوردن هفت بچه  قدو نیم قد درمدت زمان بسیار کمی بار خودش را بسته شده میدید و پدر کریم را آنچنان در گیر کرده بود که او دیگر کریم بی مادر را از یاد برده بود خلاصه کریم  با هر بد بختی و فشارهائی  که زن پدرش به او میاورد ششم دبستان را که تمام کرد دیگر توان ماندن در خانه پدر را نداشت . بچه ای شده بود سر خورده و پز ار عقده های رنگا رنگ . رنج بی مادری و بی توجهی پدرو حالا سخت گیریها و بهانه جوئیهای زن پدر امانش را بریده بود بالاخره تصمیش را گرفت و با کمی وجه نقد که به سختی و دور از چشم پدر و زن پدر با هر مشقتی که بود جمع کرده بود راهی تهران شد . او بچه ای رنج کشیده و حالا هم بی سروسامان در شهری بزرگ مثل تهران سرگردان هم شده بود . در آن زمانها در ارتش کلاسهائی بود که پسران بعداز گرفتن کارنامه ششم دبستان و قبول شدن در آزمونهای اولیه ارتش در آن کلاسها به صورت شبانه روزی درس میخواندند و بعد در صورت موفق شدن در امتحانان سختی که میدادند البته هم تئوری و هم عملی وارد کادر افسری میشدند . کریم به قول خودش یکی از تنها شانسهائیکه آورده بود این بود که درست در همان زمان موفق به نام نویسی و شرکت کردن در این کلاسها شده بود و این باعث گشته بود که نه تنها به شغلی در آینده امیدوار میشد سرپناهی هم پیدا کرده بود که این مورد دوم برایش بیش از مورد اول ارزش داشت . البته وارد شدن در ارتش آنهم با درجه افسری برای کریم خدائی کردن بود و او هرگز در خواب هم چنین موفقیتی را نمیدید .او آدم لایقی نبود ولی در زیر فشارهای زندگی مجبور بود تمام سعی و کوشش را بکند . با دوستی که پیدا کرده بود بعد از گذراندن مدت تحصیلش که دیگر ارتش هم به او امکانات قبلی را نمیداداتاقی اشتراکی گرفتند . کریم عادت داشت که با هر صنف و دسته ای کنار بیاید . او برای گذراندن زندگیش بهر ریسمانی می چسبید چون پشتوانه ای نداشت . و همین خصلت او باعث شده بود که دوستانی از هر دسته و گروه داشته باشد که البته دوستش نبودند بلکه برای آنها کریم یک سرگرمی و برای کریم یک مفری بود تا زندگیش را به کسی و یا جائی وصل کند .

او بعد از آمدنش به تهران دیگر حتی یکبار هم به سراغ پدرش نرفت و صد البته که پدر کریم هم آمدن کریم را به تهران برای خودش یک راه فرارمیدید زیراهم از غرغرهای زنش و هم از خرج معاش کریم بسیار خوشحال بود و آنچنان در گیر و دار زن و بچه هائی که پشت سر هم با حساب و کتاب زنش دور و برش را گرفته بودند بیچاره خودش را هم فراموش کرده بود چه برسد به کریم بی مادررا . این بی توجهی پدر کریم باعث شده بود که کریم  به خودش هم اینطور القا شود که از نوع همان آدمهائی هست که میگویند از پای بوته عمل آمده اند . این زخمی بود بر روی سینه ی کریم که همیشه تا آخر عمرش او را آزار داد . و هرگز نتوانست این درد را التیام بخشد و شاید همین درد یکی از عقده هائی بود که همیشه کریم در ارتباطش با زندگی او را آدمی بد کردار و نامهربان حتی به نزدیکانش کرده بود. این درد که بی خانوادگی و نداشتن تربیت خانواده و مهر پدر و مادر رویهم باعث شده بود که از اخلاق فرسنگها فاصله بگیرد . او فقط به خودش فکر میکرد و جوابگوی امیال و غرایض سرکوفته ی خودش بود میخواست هرجور و بهر نحو  هرچه دلش میخواهد بکند . تا به مقصد و منظوری که شاید سالها در ذهنش پرورش داده بود برسد . شرف و انسانیت آنقدر در این فرد کم رنگ شده بود که در حقیقت اثری دیگر در او از این خصایص انسانی دیده نمیشد (قسمت اول.)


در آن زمانها افسرها را سالی یکی دو بار برای آزمایشهای پزشکی میبردند در یکی از این آمد و رفتها کریم متوجه دختری میشود زیبا که اتفاقا او هم اصلیتش شمالی بود و همین امر باعث شد کریم که عادت داشت از آب هم کره بگیرد خود را به اقدس نزدیک کند .

اقدس دختری زیبا و حدود سنی بیست و یکی دوساله  . از یک خانواده بسیار مرفه و ساده و پاک و بی الایش .پدر اقدس از ملاکان و زمین دارهای تقریبا معروف شمال بود . و مادرش هم زنی باسواد و بسیار بقول قدیمیها استخوان دار بود .

این خانواده سالها بود که به تهران در حقیقت مهاجرت کرده بودند اینجا هم مال و منالی داشتند . اقدس یک برادر هم داشت به نام محمود . محمود درست نقطه مقابل کریم بود . او پسری بسیار آرام ومتین و سربزیر و تحصیلکرده بود او ازهمان شهر خودشان هم دختری را که ازبچگی به نام هم کرده بودند به همسری گرفته بود.زندگی آرام و بی غل وغشی داشت. محمود دوسال بزرگتر از اقدس بود .محمود مهندس مکانیک بود و با پول و پله ای که از پدرش گرفته بود تعمیرگاهی در تهران در جوارخانه اش که نزدیک خانه ی پدرش بود جور کرده بود و اوضاع رو براهی داشت .او تازه ازدواج کرده بود و منتظر آمدن اولین بچه اش بود پدر و مادر اقدس هم از به دنیا آمدن  بچه  محمود ازخوشحالی سر از پا نمیشناختند گو اینکه اقدس سوگلی خانه ی پدرش بود ولی در این زمان بچه محمود همه را در گیر خودش کرده بود . از بد شانسی اقدس درست در همین زمان  بود کریم دامش را برای به تور انداختن اقدس پهن کرده بود . کریم تقریبا هم سن و سال اقدس یود . نگاهها و توجه بیش از اندازه کریم کم کم اقدس را متوجه  حضور کریم در اطراف خودش و توجهی که به او داشت میکرد . ولی او ثابت قدمتر و پاکتر از آن بود که باین آسانی در تور کریم گرفتار شود . اقدس دختری بود درستکه در همه ی جهات خصوصا خانوادگی نقطه مقابل کریم . او دارای خانه و خانواده و زندگی نسبتا مرفهی بود. خانواده ای داشت آبرومند که همه ی اطرافیان را وادار به احترام میکرد. ولی کریم در خانواده بزرگ نشده بود او تحصیلکرده جامعه ای بود پر از نیرنگ و حقه بازی مدتها بدون اینکه اقدس اصلا متوجه باشد حسابی در اطراف او و تمام داشته ها و نداشته ها و اوضاع خانواده اش تحقیق کرده بود . او به قول خودش که همیشه میگفت آمده بود که برنده باشد برای برنده شدن از هر راهی حتی بیراهه برای رسیدن به این مقصود کوتاهی نمیکرد او میدانست چه میخواهد پس از اتمام تحقیقاتش وقتی به آنجا رسید که این پلکانی است که او را از ورطه ای که در آن هست نجات میدهد برنامه ریزیش را شروع کرد .او با تمام حسابهائی که پهلوی خودش کرده بود به اینجا رسیده بود که اقدس بهترین طعمه ای هست که میتواند تمام نداشته هایش را جبران کند . هم یک خانواده ی تقریبا اصیل و مستغنی و هم با اخلاق و پاک داشت ساکن تهران بود که تهرانی شدن برای کریم آرزو بود ضمن داشتن این امکانات خود اقدس از سادگی و صفائی بالا برخوردار بود درآمدش و تحصیلاتش خلاصه همه و همه دست به دست هم داده بود و پاک عقل و دین کریم را ربوده بود .شب و روز کریم در تصاحب این گوهربقول خودش گرانبها  طی می شد . خواب شبهایش شده بود اینکه چطور میتواند در این دیوار بِتُنی رخنه کند . زیرا هرچه با نگاه و حرفهای زیرگوشی به اقدس میخواست نزدیک شود امکان پذیر نشده بود و تمام ترفندهایش بی نتیجه مانده بود اقدس دختر خوشنامی بود . در همان محیط تقریبا کوچک هم بودند کسانی که دور و برش میچرخیدند . خواستگاران اقدس از هر قماشی بودند از دکتر گرفته تا افرادی که بعناوین مختلف سرو کارشان به درمانگاه می افتاد خصوصا از افسران و کسانیکه خیلی بیش از کریم برایش جاذبه داشتند و لی او همیشه دنبال کسی بود که از هرجهت مناسب باشد برای همین کریم با آن اطلاعاتی که اقدس از او داشت برایش جاذبه ای نداشت حتی یکی دو بار که بعناوین مختلف کریم برایش هدیه های کوچکی آورده بود نتوانسته بود اقدس را به دام بکشد.

کم کم داشت صبر کریم تمام میشد او از دیدن افرادی که دور و بر اقدس میپلکیدند بخوبی آگاهی داشت او هیچ موردی را که به اقدس ارتباط داشت از نظر دور نداشته بود به تمام جزئیات زندگیش وارد شده بود او پسری بود که در ذات با هزاران عقده و کمبود بزرگ شده بود فردی عاصی و بی طاقت برای رسیدن به آرزوهایش با زمینه ای ارتش که به قول اقدس کریم آمده بود پیروز میدان نبرد زندگی باشد . او میدانست .در دهن کریم باختن معنی و مفهمومی ندارد و خصوصا در این رابطه  او را طعمه ای مناسب میدید و برایش بر آورده کردن تمام آرزوهایش همین وصلت بود .با چنین آگاهیهائی اقدس نمیخواست بهیچ عنوان تن با این خواسته ی کریم بدهد .

جائیکه اقدس کار میکرد تقریبا همه همدیگر را میشاختند و شناخت آدمها کار دشواری نبود با یکی دوتا از نزدیکان و همکاران همه ی خصوصیت آدمها فاش میشد و اقدس هم بیکار ننشسته بود و مزاحم شدن کریم باعث شده بود که او هم تحیقیقی در باره کریم بکند که با این جستجوها به نه واقعی رسیده بود و نمیخواست بهیچوجه دستاویز امیال این فرد بشود(قسمت دوم)


درست در همین گیرو دار محمود و پدر و مادر ش سرگرم برگزار کردن تشریفات بدنیا آمدن فرزند محمود بودند . اقدس هم به همین جهت از محل کارش مرخصی گرفته بود . کریم با خود فکر کرد نکند  نیامدن اقدس به سر کاربا حضوراوو خواستگاریش که میدانست مورد قبول خانواده ی اقدس واقع نشده  ارتباطی داشته باشد .و شاید به این بهانه میخواستند اقدس را از او و محیطی که او هست دور کنند و کم کم این مسئله را به این طریق حل کنند . این فکر ذهن کریم را پاک مغشوش کرده بود و بی آنکه بگذارد زمانی بگذرد بلافاصله دست بکار شد.البته این فکر کریم خیلی هم بیراه نبود چون  کریم دو سه باری برای خواستگاری اقدس به همراه هم اتاقیش به خانه او رفته بود .و هر بار با مخالفت اقدس و خانواده اش مواجهه شده بود . پدر اقدس و مادرش آنطور که میگفتند علت مخالفتشان اولا این بود که کریم با پدر و مادر و خانواده به خواستگاری نرفته و حتی دلیل کریم که خانواده اش در شمال هستند آنها را راضی نکرده بود . چه خانواده اقدس آدمهای بسیار آبرو داری بودند میدانستند که حتی افراد شهرستانی هم به این سنتها بسیارپای بند هستند که برای فرزندشان باید به خواستگاری بروند به همین دلیل. نیامدن فامیل کریم را نمیتوانستند قبول کنند و از طرف دیگر آنها آدمهای سن و سال داری بودند که بقول خودشان عمری را در بین مردم سرکرده بودند با نگاهی به کریم و طرز برخورد و صحبت کردن و رفتارش اصلا برای اینکه او را به عضوی از خانواده شان بپذیرند برایشان  قابل قبول نبود . ولی کریم بیدی نبود که به این بادها بلرزد . او تصمیمش را گرفته بود و تا حد بینهایت هم میخواست به این آرزو که داشت برسد . برای همین با وحشت از نیامدن اقدس به سر کار  صبح فردای روز غیبت او به در خانه اش میرود و با فریاد کُلتش را در میاورد و به روی شقیقه ی خودش میگذارد و میگوید اگر جواب آخر خانواده اقدی نه باشداو همین جا خودش را میکشد . .بیچاره خانواده اقدس که در محله شان به آبرو داری بسیار معروف بودند. در حالیکه خانه شان پراز مهمان خانواده ی عروسان  به خاطر بدنیا آمدن بچه محمود بود ناچارا برای ساکت کردن حتی مقطعی تصمیم گرفتند به او جوابی تقریبا مثبت بدهند و با اینکار برای خودشان زمان بخرند شاید راهی پیدا کنند و از این معضل نجات پیدا کنند . بیچاره مادر اقدس که داشت سکته میکرد حال و روزش باعث شد که همه از جمله خود اقدس کوتاه بیایند و برای پایان دادن به این قائله او را حتی به خانه دعوت کنند .. این شد که کریم اولین برگ برنده را به دست آورد .

زندگی اقدس اینگونه و با این دوز و کلکی که کریم زد متاسفانه با تمام فراز و نشیبهایش آغاز شد و در طول مدتی که زمان برد هرگز پدر و مادر اقدس نتوانستند راهی برای گریز خودشان از این دامی که میدانستند غرض کریم چیست و راضی نبودند با چنین فردی بقول خودشان از پای بوته عمل آمده  پیدا کنند . گو اینکه هیچگاه پدر و مادر و حتی خود اقدس برای آینده این ازدواج روزگار خوب و خوشی راپیش بینی نمیکردند ولی کریم بهر حیله ای متوسل شد تا این نا امنی را کمرنگ کند اولین کسیکه به این طناب پوسیده ی کریم به چاه رفت برادر اقدس محمود بود . از آنجا که محمود پسری ساده دل بود همه اورا بعنوان یک انسان بتمام معنی خوب و شایسته میدانستند او با هیچگونه دوز و کلکهائیکه  که کریم هزاران نوع آن را زیر آستین داشت آشنا نبود وبرای همین بود که کریم با سوء استفاده از محمود  راه نفوذ به خانواده و رضایت گرفتن ازآنها را در رسیدن به این آرزو هموار کرد . پس با پیشنهاد کریم محمود از طریق  گفتگو با پدر و مادر و خواهرش آنها را به آینده امیدوار کرد و با دلایلی که به دل خانواده اش نشست آنها را از مقاومت بیشتر منع کرد وآز آنجا که خانواده ی اقدس به محمود.حسن نیتش  اطمینان صددرصد داشتند رضایتشان را همانطور که کریم به محمود دیکته کرده بود جلب کرد ومتاسفانه  یکی از پایه گذاران این زندگی شد .

پدر و مادر اقدس وقتی دیگر راهی نداشتند به ناچار و با هزاران درد که میدانستند و لی جرات بروزش را نداشتنداقدس را به خانه ی کریم فرستادند.آنها به خودشان قبولانده بودند که  ناچارند به این کار تن دهند زیرا آنچنان از کریم و عکس العملهایش ترسیده بودند که جان اقدس را در خطر میدیدند . آنها این دو تا بچه را مثل تمام مادران و پدران با هزاران امید و آرزو بزرگ کرده بودند . ووحشت از اینکه با مخالفتشان صدمه ای به جگر گوشه شان بزنند راضی به اینکار شده بودند و در جواب آنان که حضور کریم را دون شان این خانواده میدانستند میگفتند چه کنیم  گوشتمان زیر دندان کریم است

 طبق رسوم تمام خانواده ها که سعی میکنند با داماد بسازند و بقول معروف با سیلی صورتشان را سرخ کنند و  بالاجبا ر و ظاهرابا کریم  بسیار مهربان شدند حتی وقتی دوستان بسیار نزدیکشان (قرار بود برقصید حالا چرا اینهمه خوش رقصی برای این آدم یک لا قبا و بی ارزش میکنید ) واز این رفتار آنها متجب میشدند تنها جوابی که میگرفتند این بود که ( در کف شیر نر خونخواره ای،،، غیر تسلیم و رضا کو چاره ای) .می گفتند  سبوئیست شکسته وماستیست ریخته کاری نمیشود بکنیم . اقدس هم کم و بیش به کریم روی خوش نشان داد و باصطلاح یک زندگی خوب آغاز شد

چند ماهی بعد از ازدواج، اقدس خبر حامله شدنش را به کریم و مادرش داد . بیشتر از آنکه کریم خوشحال شود خانواده ی اقدس خوشحال بودند آنها با حضور این بچه احـــــساس کردند که دیگر از زندگی دخترشان خیالشان جمع شده آمدن این کودک میتواند پشتوانه ی خوبی برای زندگی مشترک آنها باشد.غافل ازاینکه کریم هراتفاقی که در زندگیش می افتاد همه را با حسابهای خودش راست و ریس میکرد . حاملکی اقدس باعث شد او خودش را بیشتر در زندگی خانواده اقدس شریک و سهیم بداند .

البته اقدس دختر چشم و گوش بسته ای نبود تحصیلکرده بود و جامعه دیده . طی همین چند ماه کم کم داشت به آنجا میرسید که بزرگ ترین اشتباه زندگیش همین ازدواج بوده.چشم چرانـــیهای کریم ازچشم تیزبین اقدس دورنبود. کریم حتی ازدختران فامیل اقدس نمی گذشت دراداره هم با گوشه وکنایه باوهوشدارمیدادند که مواظب شوهرت ورفتارنابهنجارش باش هنوزجوهر عقد نامه بیچاره اقدس خشــــک نشده بود وهنوزبچه اش در شکمـش تکانهای اولیه را نخورده بودکه این تذکرها مانندخاری به چشمش می رفت  ولی او چه می توانست بکند ؟ راهی نداشت جز ادامه دادن از طرفی خانواده و کارش و مردم و از طرف دیگر زندگیش و بچه ای که هنوز نیامده . او می باید با این زندگی بهر صـــورت که ممـکن است کنار بیاید . گاهی که دلش میگرفت در تنهائی با خودش درد دل میکرد و گاها با فرزندی که در شکم داشت و به او که بعد از خانواده اش دلبسته شده بود . مادری که هنوز اولین خوشی را نکرده باید با گونه گونه نیرنگهائی که کریم میزند آشنا شود . کریم مرد آبرو داری نبود برای همین اقدس میترسید زیاد باو فشاربیاورد .حتی یکباراورا تهدید به این کرده بودکه برنامه ای جورمیکند تا وصله ای ناجور به اقدس بزند و اقدس میدانست که این کارها از اوبعید نیست . و همین دانسته هایش بود که بیشتر سعی میکرد به پر و پای کریم نپیچد و خودش را درپیله ای از تنهائی بپیچد.رنگ وروی اقدس نشان ازدردی بود که ازکارها و بی بند و باریهای کریم می کشید به خودش گاهی دلخوشی میداد که با آمدن بچه اولا ممکن است کمی در کریم اثر خوب داشته باشد و ازطرف به خودش دلداری میداد که سرش به این بچه گرم خواهد شد و دیگر کریم برایش اینچنین مطرح نیست تا از کارهایش رنج ببرد بچه ای که هنوز به دنیا نیامده شده  بود همدم اقدس و سنگ صبورش . انسان از درد با سنگ هم همدلی میکند .و چه سخت است بردن باری این چنینی.(قسمت سوم)

  • گیتی رسایی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی