رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب
بقیه در ادامه مطلب

تقریبا زندگی(داستان دو برادر سید)

مقدمه

این بار میخواهم از دیده های خودم که تماما بر پایه حقیقت است برایتان بگویم . از ناباورهایم که در این راستا مرا به مرز دو گانگی کشید . و حالا هنوز سردر گم هستم . از اینکه چگونه دیده هایم را که تمام حقیقت است نادیده بگیرم و اگر به آنها پایبند شوم با حسی که یک عمر به آن معتقد و معترف بودم چگونه میتوانم پشت پا بزنم

در هر سن و سالی که داشتند شاید پنجاه یا پنجاه و پنج . در آن زمان من در سنی نبودم که بتوانم از روی قیافه سن و سال کسی را حتی حدس بزنم ضمن اینکه ظاهرآنها هم نشان دهنده ی سن و سالشان نبود . هردوسید بودند. از آن سیدها که با یک نگاه انسان را جذب میکنند . منهم که در یک زندگی سنتی و پایبند دین بزرگ شده بودم بی آنکه از خود اراده ای داشته باشم ملزم به احترام به این قشر از مومنین بودم .  هردو این سیدها که برادر هم بودند بنا به گفته ی اطرافیان پیشگو بودند . این هنر ایشان حتی در همان زمان هم برای من جذبه ای نداشت چون  من هرگز در عمرم به پیش گوئی اعتقادی نداشته و حالا هم میتوانم به جرات بگویم که در این سن و سال هرگز نمیتوانم خودم را قانع کنم که کسی یا کسانی میتوانند آینده را پیش گوئی کنند و راستش این اعتقاد را به خرافات بیشتر نزدیک میبینم . و برای همین هرگز خودم را به دست این اظهار نظرها نمیسپرم .ولی گاهی ممکن است برای شما هم پیش آمده باشد که ورای تمام اعتقادات و تفکراتتان که به آن بسیار هم پایبند هستید اتفاقاتی بیفتد که در یک دو راهی عجیب چنان در گیر شوید که ندانید پای بندی به اصولی که به آن سالها معتقد و معترف بودید بمانید و یا بقولی صدو هشتاد درجه بچرخید . اگر در عمرتان چنین لحظاتی را تجربه کرده اید اکنون میخواهم بگویم که حال مرا درک میکنید . آری این دو برادر مرا به این مسیر پر از شک و شبهه کشاندند .شاید هنوز در باورم سخت است که به این تجربه ها حتی فکر کنم . ولی وقتی انسان از مرز جوانی و در گیریهایش میگذرد برای سرگرمی هم که شده به گذشته در حقیقت آویزان میشود شاید اینهم موجبی باشد برای بودن . این روزها زندگی من به گذشته برگشته و یاد این خاطرات برایم مثل یک نقاشی متحرک ذهنم را پر کرده . وقتی خوب فکر میکنم بد نیست در این راستا آنچه را دریافته ام صادقانه با شما در میان بگذارم شاید و شاید همین گذشته دور برای شما هم به خواندنش و فکر کردنش خوش آیند باشد. داستان از زمانهای دور است . البته که خیلی دور . بعضی از تصاویر زندگی در آن زمان نا آشناست برای کسانیکه نبودند و ندیدند ولی خوب خودش زندگی بود  از این جا شروع میکنم که ....

میخواهم بدون حاشیه رفتن داستان واقعی دو سید را برایتان بگویم صد البته آنچه را که اول باید بگویم دراتفاقاتی که افتاده و در طول مسیر بازگو میکنم به خودی خود  گفته خواهد شد . اگر کاستی در نوشتارم به نظر میرسد تقاضای بزرگواری از شما را دارم . امیدوارم برایتان خوش آیند باشد که لحظه ای را در دورانهای گذشته و اعتقاداتشان بگذرانید .

مادرم خدا بیامرز زن بسیار مذهبی و معتقدی بود خصوصا یکی از دل مشعولیهایش همین مذهب و همین وابستگیها  بود  . و در راستای همین افکار اوهم مثل بیشترمذهبیون آن روزها برای  افراد معمم احترام خاصی قائل بود . البته تا زمانی که من عقل برس نشده بودم مادرم برایم مثل تمام بچه ها الگو بود ولی کم کم مسیر ذهنیم با اوجدا شد و این تفاوتها تا به آنجا رسید که انگار من هرگز زیر نظر چنین مادری با این عقاید بزرگ نشده بودم . همین علاقه و ایمان مادرم به مذهب در حالیکه در قیاس با زنان آن روز بسیارروشنفکر و آگاه هم بود و حتی گرایشش به شاعران از او زنی مطلع وپیشرو ساخته بود ولی در مقابل مذهب و خصوصا خرافات فرق چندانی با همه ی زنان آن سامان نداشت . من پی برده بودم که او برسر دو راهیست چون هروقت با او جدلی در این رابطه میکردم باعصبانیت میگفت . من بهشتم را با حرفهای شما به جهنم تبدیل نمیکنم . عمریست اینگونه زیستم . خلاصه این اعتقاد و ایمان راسخ مادرم به این نوع خرافات پایه و اساس داستانیست که به درستی میخواهم برایتان باز گو کنم . میدانم آنقدر زمان بر این اتفاقات افتاده که گاهی به نظر داستانسرائی می آید ولی احساس میکنم هنوز هم در گوشه و کنار این کشور و شاید کشورهای دیگر هم این گونه مسائل وجود داشته باشد . و حالا برویم سر مادرم و این داستان دو سید .

 کمی هم همین اول داستان برای روشن شدن مسئله خود را ملزم به آشنائی شما با این دو مرد معمم میکنم . تا با آشنائی بیشتر به ادامه بپردازم .دو برادر سید . از همان قشر آدمها که ساخته و پرداخته ذهن افراد مقیدی همچون مادر من و بقیه که سالها در ذهنشان شکل گرفته بود. باصطلاح روحانی و وابسته به عالم بالا . و مطلع از گردش زمین و زمان . آشنا به قوه ماوراء طبیعه و داننده ی رازهای پوشیده . رازهائی که همه ی انسانها از بدو تولد دل نگران اتفاق افتادنش هستند و میخواهند در مقابل سرنوشتی که برایشان از غیب رقم خورده ایستادگی کنند و صد البته اگر مورد پسندشان نباشد آن را تغییر دهند . و متاسفانه به ظاهر یکی از بارزترین خصوصیت این دو سید که نام بردم همین  علم پیشگوئی هایشان بود وخلاف نیست اگر بگویم که خود شاهد بودم که  در همین راستا پیروانی هم بهم زده بودند .

و اما این سکه دو رو داشت . یعنی میخواهم بگویم که درست برعکس مادرم پدرم بود که کلا از الف تا  یا با اینگونه حرفها سخت مخالف بود وتمام این اعتقادات را دکانی میدید که این قشر از جامعه باز کرده اند و سر آدم و عالم را کلاه میگذارند . او آنچنان با این رمل و استطرلابها مخالفت میکرد که مادرم هرگز جلوی او از خواسته ی باطنیش صحبتی نمیکرد چون میدانست که پدرم با چه حقارتی از این دسته مردم یاد میکند . شاید به همین دلیل بود که منهم نا دانسته به افکار پدرم بیشتر بها میدادم و بقول مادرم در جبهه ی او میجنگیدم . زندگی در گذر خود انسان را وادار به تجربه هائی میکند که به نظر من آنقدر با ارزش هستند که نمیشود بر آنها قیمتی گذاشت . پدرم هرگز و هرگز نتوانست خللی در اعتقادات مادرم ایجاد کند و این مسئله دو طرف داشت پدرم هم سخت در سنگری که داشت هم با او میجنگید و هم خود را و تفکراتش را حفظ میکرد و ما بچه ها همه نمیدانم از چه رو بیشتر به پدر گرایش داشتیم . شاید برای این بود که پدرم مردی کتابخوان بود و از زمانی که ما به عرصه میرسیدیم این خصلت را در ما تقویت میکردو تمام کتابهایش را با واسواس خاصی در اختیار ما میگذاشت . ماهم عادت کرده بودیم که درهمان مسیر حرکت کنیم . الحق که وقتی خودر ا شناختم متوجه شدم همین طرز تفکر پدرم باعث شده بود که از تمام همسالان و همدرسان سرکی بلند تر باشیم . و پدرم همیشه به این طرز تربیتی که خود عامل آن بود مینازید . و حال شروع میکنم از جائیکه شما را با این داستان واقعی آشنا کنمفصل اول

دست اتفاق و یا هرچیز دیگر که بشود اسمش را گذاشت توسط یکی از همسایگان که این دو سید را در خانه اش مهمان کرده بود خبر به گوش مادرم رسید . واوهم مثل پرنده ای که سالها در گوشه قفس در انتظار اینگونه اخبار بود مشتاقانه با آنکه میدانست پدرم سخت با اومخالفت خواهد کرد دور از چشم او به دیدن این دو برادر درخانه همسایه فوق الذکر رفت . نمیدانم دردیداری که مادرم از این دو برادرو حاضرانی که مثل همیشه در اینگونه مجالس هستند چه ندیده هائی را که گویا سالها بوده در ذهنش خیالبافی میکرده مواجهه شد و یا  چه حرفهائی بین حاضران در آن جلسه رد و بدل شد که مادرما دربست با همان یکبار از پیروان سفت و سخت این دو برادر شد بطوریکه در این راستا اولین باری بود که حتی ما بچه ها بعینه دیدیم که او در مقابل پدرم قد علم کرد و پدر هم مثل همیشه که راه صبوری را خوب بلد بود وبسیار پرتحمل واغلب  بیشتر از آنکه به فکر خودش باشد به فکر ما وآرامش خانه بود بازهم به همان منظور و نهایتا برای آنکه زندگیش دستخوش تلاطم نشود و بقولی این یکی راهم گذاشت کنار تمام بخشندگیهایش واز تفکرش گذشت و از آنجائیکه ما میدیدیم که واقعا مادر را دوست دارد این را هم  به مادرم بخشید وبزرگوارانه در حالیکه ما میدانستیم او تا بن دندان از اینگونه ارتباطات چقدر متنفراست وحتی گاهی این را دون شان خودش میدانست و نمیخواست ما بچه ها هم در این مسیر حرکت کنیم ولی باحرفهائی که بی جا نیست بگویم "با التماسهای مادرم " به اواجازه دادکه هرطوردلش میخواهدرفتار کند. حال شما خواهید پرسید اینهمه گذشت چه بود ؟مگرخواسته ی مادرتا چه اندازه با تفکر پدرم متفاوت بود  ؟وضمنا  چرا این خواسته آنقدر مهم بود که مادر را اینگونه تحت تاثیر قرارداده بود واز طرفی پدرچرا احساس کرد ممکن است خللی در زندگی ما به وجود آورد.  این  مستلزم آنست که کمی توضیح بدهم و آنوقت شما خواهید دانست که پشت این تصمیم مادرم چه خواسته ای بود که بسیار هم عجیب می نمود .

بعد از توضیح من شما خواهید دید که خواسته ی مادر یک امر پیش پا افتاده و معمولی نبود بلکه او چیزی را از پدر میخواست که به این التماسها می ارزید ولی با ترفندهای مادراین بار هم مثل اغلب اوقات که اوهمیشه برگ برنده ای را در دست داشت  و آنهم آگاهی به روحیات پدر و حتی واضح بگویم نقطه ضعف پدر در رابطه به آرامش بود آنچنان بازی را گرداند و گرداند تاقبل از آنکه کار به جاهای باریک بکشد پدر بعنوان تسلیم دو دست بالا برد و در مقابل اصرار و خواهش و تمنای مادر کار فیصله پیدا کرد.

و حال من باید قبل از اینکه به داستان خانوادگیمان برگردم شما را با بیوگرافی این دو سید آشنا کنم . زیرا با آشنا شدن با این دو نفرآقا سیدشما خودتان از هم اکنون به عمق ماجراهائی که می افتد آشنا میشوید .

تاآنجا که میدانم برایتان بگویم این دوبرادرهمانطورکه گفتم معمم بودندو از اهالی شهر مذهبی قم . یکی حدود 55ساله و دیگری حدود 50 ساله مینمودند.هردولال بودند.آنطورکه شنیدم گویا لال مادرزاد.ولی خوب خیلی حرفها به قول پدرم پشت این بی زبانیشان بود . پدراعتقادداشت که این هم کلکیست که سوارکرده اندچون بقول او" حالا درست یا غلطش را نمیدانم "اولین عامل لالی مادر زاد کری هست . پدراعتقادداشت بچه ها اگر وقتی به دنیا میایدن  کر باشند  چون چیزی نمیشنوند بالطبع نمیتوانند حرفی را به زبان بیاورند پس این دو نفرمیباید کرهم باشند.ولی برخلاف حرفهای پدرو گفته مادر این دو بزرگوار هم به خوبی میشنیدند و هم آنگونه که مخاطبنشان متوجه بشوند با ایما واشاره مطالبشان رابیان میکردند.درجواب پدرم مادرمیگفت خوب نظرکرده هستند.اینهم شاید معجره ی خداست . اینها حتما نظر کرده هستند . اتفاقا همین حرف تو باعث میشود که من بیشتر به اینها ایمان داشته باشم .و پدر ساکت میشد  او بارها به ما گفته بود بالای خرافه پرستی حرفی نمیماند . چگونه میتوان به مادر که با تمام وجود و اعتقاد این حرف را میزد ثابت کند . ضمن اینکه دلیل قاطعی هم در دست نبود که پدر درست میگوید . بهرحال..

هر دو شیعه و تا آنجا که به ما فهماندند در علم تصوف سالهائی را گذرانده بودند . پدرِ این دو سید هم معمم بوده و در کنار ضریح حضرت زینب کارش خواندن قران بوده . در آن زمانها گویا این شغل در شهر های مذهبی یک شغل پابرجاو نان وآب داری بودهپدرِ این دوبرادر را کربلائی یوسف می گفتند . کربلائی یوسف چندین بچه و گویا دو زن داشته که از زن دومش  که صیغه ای هم بوده فقط همین دو پسر را داشته و بچه های دیگر از زن اول کربلائی بودند. کربلائی در زمان مرگ از برو و بیائی برخوردار بوده ولی پسربزرگش که اززن عقدی واولش بوده تمام اموال پدررابین خودش وبرادروخواهرهای تنی تقسیم میکند وبه این دو برادر که از زن صیغه ای پدرش بوده چیزی نمیرسد.بهرحال زندگی درچرخش است ازانجا که این دوبرادرخط وربطی داشتنداینکارکنونیشان  شده بودممردرآمدشان.آنطورکه شنیدیم وراویان هم گویاآدمهای مطلعی بودنداتفاقاازهمین راه زندگی خوب وروبراهی جورکرده بودند. آنهادرشهرقم دارای زن وفرزند بودند.میگفتند بیشتردرآمدشان اینست که درشهرهائی مثل تهران و شیراز و اصفهان خلاصه شهرهای بزرگ که هم وضع رفاهی مردم بهتر بوده واحتمالا بعلت بزرگ بودن هم درآمد بهتری داشتند وهم میتوانستند خوب گم و گوربشوند کارشان را ادامه میدادند.درتمام این شهرها برای خودشان بین زنهای خانه دارکه خوب خریدار کالایشان بودنداسم ورسمی هم بهم زده بودند . این دو برادر سید بیشتر حرفهایشان را با ایما و اشاره و یا با نوشتنهای بسیار کوتاه که بیشتر عربی بود تا فارسی به اطرافیان حالی میکردند.اسم برادربزرگ کمال وبرادرکوچک کریم بود.این دوبرادرکاراصلیشان کف بینی ورمل واسطرلاب و پیشگوئی بود و برایتان عجیب است اگربگویم مادرم که تا حدودزیادی باین مسائل وابستگی داشت آنچنان دراین عقیده پا برجا و استوار بودکه توانست پدرم ومن که هم تقریبا بزرگ بودم  صد درصد موافق با پدر و مثل همیشه در سنگر او میجنگیدم به مقابله بر خیزد .

همانطور که قبلا هم اشاره کردم من وپدرم هردواین آدمها راشارلاتانهائی میدانستیم که برخرافه پرستی کسانی مثل مادرم سوار هستند و نانشان را از این راه به دست میاورند پافشاری مادر و دلیل و برهانهایشان که اغلب بر پایه باورهایش بود کم کم من و پدر را کم و بیش به زانو در آورد و او به خیال آنکه ما هم به این نتیجه رسیدم که حرفهایش کاملا درست است خیالش کاملا از طرف ما جمع شد  این را هم بگویم طبقه گفته های مادرکه باید کمی هم با تردید به آن نگاه کرد  .گویا  این دوسید چیزهائی در رابطه با گذشته خانوادگی مابه مادر و حتی به کسانیکه در این روزها مادر با آنها در همین راستا در تماس بود گفته بودند که نه تنها آنها که زمینه ی اینگونه چیزها را داشتند بلکه آنقدرمادر روی مخ ما کار کرد که ما ناچار قبول کردیم  که اگر این پیشگوئیها درست باشد خوب خیلی عادیست که به آنها باید ایمان آورد .آنها طوری در کارشان موفق بودند که  ما هرگز فکرش را نمیکردیم فصل دوم  حال میخواهم روش آنها را دراین پیشگوئیها برایتان بگویم . این دوبرادرنه کف بینی میکردند ونه ازرمل و اسطرلاب استفاده میکردند بلکه فقط و فقط چند دقیقه مات بر صورت طرف نگاه میکردند و سپس میگفتند آنچه را که طرف پاک شوکه میشد .آنچنان از گذشته و زندگی خانوادگیشان ونقطه های سیاه وسفیدی که برسرشان آمده بودبه روشنی ووضوح میگفتندکه نمیشدانسان فکرکند دراین درحقیقت پسگوئی حقه ای نهفته است.هرکس با اینها مواجهه میشد بی برووبرگردمحومیشد.گاه میدیدم حتی برای طرف احوالی را که برای پدر و مادرش قبل تولد اواتفاق افتاده بود میگفت . من هنوزبعد سالها نمیتوانم برباور خودم استوار باشم که اینها همه یک ترفند بوده . حتی کسانی مثل پدرم هم بی آنکه صحه برکارهایشان بگذاردمن متوجه میشدم که خودش هم بعد از شنیدن حرفهای این دوبرادردر رابطه با افراد متعددی که به اینها مراجعه میکردند و تائیدآنها کمی درافکارش سست شده بود. صد البته که اینکار آنها باعث شده بود مادرم هم درایده های تثبیت شدهاززمانها دوربرافکارش پابرجا تر باشد وضمنا جلوی پدرهم بعد سالیان سال بالاخره به زعم خودش آبروئی بهم زده بود وبعضی اوقات من میدیدم که در این راه برای پدرم شاخ و شانه هم میکشید و میگفت ببین توبه همه چیز بد بین هستی .خدا و رسول خدا که دروغ نیست؟ هروقت تونستی آنها را انکار کنی کار این دو سید را هم منکر بشو. اینها اولاد پیغمبر هستند . دروغ که نمیگویند از قدیم گفتنددروغگو دشمن خداست .اینها بچه سید هستند اگر دروغ بگویند سنگ میشوند . ببین همه به آنها اعتقاد پیدا کردند  در جواب مادرپدرم سکوت معنا داری میکرد وسرش رابعلامت اینکه خوب کوتاه بیا تکان میداد.من احساس میکردم پدر ضمن اینکه شمشیرش در مقابل کارهای این دو برادر چوب است ولی هنوزبرسر عقایدش کاملا استوار است که اینها شیادانی بیش نیستند فقط تنها موفقیتشان در اینست که ما دستشان را نمیتوانیم بخوانیم . و بفهمیم کلکشان چیست . من مطمئن بودم پدر تمام فکر و ذکرش اینست که ببیند اینها با چه ترفندی اینهمه اطلاعات را در مورد آدمها به دست میاورند . زیرا انکارش را نمیتوانست .همانطورکه قبلا گفتم واین بارمشروح ترمیخواهم توضیح دهم ، این دو که ساکن قم بودند نمیدانم چگونه پایشان به تهران رسیده بود  و چطوربا کسانیکه درخانه شان مسکن میکردند آشنا شدندهمینقدر میدانم که در این زمان که من دارم برای شما داستان را تعریف میکنم درمنزل یکی ازهمسایگان ما اطراق کرده بودند وتاآنجا که مطلع بودم آنها درتهران خانه ومسکنی نداشتندکسانیکه به آنها ایمان داشتند با منت  خود وزندگیشان رادراختیارآنهامیگذاشتند.وبا عزت واحترام بسیارهم با آنها رفتار میکردند . کوچکترین بی حرمتی را این دو برادرتحمل نمیکردند آنقدرپیروداشتند که هرجا قدم میگذاشتند درحقیقت همه چشم میگذاشتندکه اینهاپا بگذارند. برای همین حضورشان برای همه غنیمت بود.هرگز پولی از کسی نمیگرفتند فقط گذران روز وشب بود .این رفتارهایشان انسان را بی اختیار وادار به احترام نسبت به آنها میکرد . در رفتارو حرکاتشان هم بسیار متین و متدین بودند .زمانی که آنها درخانه ای اقامت داشتند صاحبخانه ازصبح تا شب پذیرای همه مراجعین  بودند .البته پذیرائی که نه . درست مثل اینکه شما به مغازه ای بروی وبخواهی چیزی بخری .مراجعین نه پولی میدادندنه برای صاحبخانه مشکلی برای پذیرائی داشتند . هرکس که بدیداراینهامیامدآنها بهمان روشی که گفتم بعدازچنددقیقه خالصن مخلطن تاجائیکه میشدبرایشان قبل ازاینکه ازآینده مراجه کننده حرفی بزنند شمه ای ازگذشته شان رابرای جلب اعتمادبه آنها میگفتند وزمانیکه مطمئن میشدند که حرفهایشان برای مخاطب قابل قبول است ازآینده نیزبرایشان حرفهائی میزدندخلاصه کاروبارشان خوب گرفته بود.آنها نیازی به پول نداشتند هنوز هم نمیدانم چرا مفت و مجانی برای همه اینگونه با رضا و رغبت کار میکردند . بارها از پدرم شنیده بودم که به مادرم میگفت این فال بینها اگر خیلی از آینده خبر دارند بروند فال خودشان را بگیرند که به اینگونه دریوزگیها نیاز نداشته باشند.ولی درمورد سید کمال و سید کریم مادرم جواب دندان شکنی برای شوهرش داشت و همیشه به او گوشزد میکرد مگر نمیگوئی اگر اینها خیلی زرنگند بروند حال و روز خودشان را سرو سامان بدهند خوب درست نگاه کن  اینها فال خودشان رااز من و تو بهتر گرفته اند داری می بینی چه راحت همه جلوی پایشان خم و راست میشوند وهیچ نیازی به دریوزگی هم ندارند . همه مشتاق هستند که اینها پایشان را به خانه شان بگذارند و من میدیدم که برای اولین بار پدر دراین مورد حرفی نمیزد.یعنی در حقیقت حرفی برای گفتن نداشت وگرنه همیشه سعی میکرد در این مورد جلوی مادر کوتاه نیاید .منهم مثل پدردرمانده بودم ..ولی هر دوی ما هنوز که هنوز است سّر این معما را کشف نکرده ایم .رفت و آمد مادرم به خانه همسایه ای که سیدها آنجا مستقر بودند ادامه داشت . مادر سر از پا نشناخته با آنکه زنی بسیار مدیر بود و درخانه تقریبا تکیه گاه همه ی ما بودوبقولی زندگیمان مثل ساعت منظم روبراه بودولی این روزها مثل فرفره کارهای خانه را روبراه میکرد تا جائیکه نه کاری روی زمین میماند و ضمنا جلوی غرغرهای پدر را که این روزها بیشتر در صدد ایراد گیری بود بگیرد و ته مانده ی این سرعت عمل درخانه همسایه وکنارسیدهامیگذشت و شب هم وقتی به خانه میامد انگار فرمانده ای بود که در مبارزه ای سخت پیروز شده .به محض اینکه گوشی برای شنیدن پیدا میکرد و اغلب هم طوری توضیح میداد که پدرم متوجه شود (چون معمولا پدر خودش را به بی توجهی میزد و ضمنی متذکر میشد که این حرفها نه برایش جالب است و نه تاثیری در عقایدش دارد ) مادر از پیشگوئیهائی که آنها برای اطرافیان میکردند و همه هم بی بروبرگرد درست بود و باعث تعجب همه میشد میگفت و میگفت .  شاید او میخواست به نتیجه ای برسد که بالاخره هم رسید .طولی نکشید تلاشهای مادرهم دراین راستا روشن شد وکاشته هایش به بار نشست و نتیجه ای راکه اینهمه بخاطرش به خودش زحمت داده بود و از دل و جان مثل نیاز تشنه ای به آب در کویرسعی کرده بود  رسید یعنی بقول قدیمیها عروسی به خانه ما هم رسید واین دو بزرگوارمیهمان خانه ما شدند واما جریان از چه قرار بود ؟ را برایتان شرح میدهم . (دلم میخواهد این مطلب را بگویم بعد از این پیروزی مادر من به این ضرب المثل قدیمی که میگویند خواستن توانستن است ایمان آوردم ).                                        
   فصل سوم

دلم میخواهداول این اتفاق عجیب راکه چطورپدرم حاضر شده بود دونفرغریبه رادرخانه اش پذیرا باشدآنهم اینگونه غریبه هائی را که بخاطرحضورشان خانه اش بشودمحل رفت و آمد برایتان بگویم شاید شما اگر به خصوصیات پدرم آشنا بودید حتما برایتان جای تعجب داشت.چراکه پدرمن درموردآمدرفت هرکس به خانه مان بسیار سخت گیر بود.میگفت خانه ی انسان حیثیت اوست .درخانه ی آدم نباید به روی هرکس وناکس بازشود.ودرآن چند روزبه قول خودش خانه ماشده بودمثل کاروانسرا.میامدند ومیرفتند و مادر هم از خوشحالی در پوست نمیگنجید . گویا در بهشت بود و این سیدها هم متولیان بهشت او . خلاصه بساطی برایمان درست شده بود که بیا و ببین  .

همین جا برایتان بگویم که این برادران بقول مادرم درهرجا که مقیم میشدند حد اکثراقامتشان ازده روزتجاوزنمیکرد.البته زمانی که به خانه ما مقیم شدندهمین ده روزبه نظرپدرم ده سال شد.ولی چاره ای هم نداشت به مادر قول داده بودو میبایست سرقولش مرد و مردانه ایستادگی کند.ولی من میدانم که در دل پدرم چه غوغائی بودهرکس به خانه ما پایش میرسید انگار به سینه ی پدر کسی کارد میزد . آن روزهاسعی میکرد کمتردرخانه باشد ولی آمد و رفت افراد گاه بیش از انتظار ما بود و این وضع کم کم داشت صدای ما بچه ها را هم در میاورد ولی در این مواقع بازهم پدر بود که سینه اش را سپر بلا میکرد و به ما امر میکرد به خاطر مادر کمی دندان بر جگر بگذاریم . خلاصه این روزگار ما بود.

و حالا میخواهم شروع داستان اقامتشان را در خانه مان برایتان شرح دهم  

آنشب مادرم بنا به تعریفی که ازدوستانش دررابطه بااین سیدهاشنیده بودودرحقیقت خودش هم زمینه اش رادرباورش داشت .در ارتباط باخصوصبات مادرم باید این راهم بگویم .اوتقریبا ازکسانی بودکه به خانه هیچیک ازهمسایگان با اینکه سالها بودمامقیم آن محله بودیم هرگز نرفته بود واصولا نه وقتش را داشت ونه خودش وپدراز اینگونه روابط خوششان میامد.زماینکه پایش به خانه کوکب خانم یعنی کسی که این دوسیددرآنجا مستقرشده بودندبازشدواماهرآنچه باعث دگرگونی زندگی ما شدهمان شب اتفاق افتادچون وقتی آنها گذشته ی مادرم راخیلی روشن وبقول مادرموشکافانه باوگفته بودندحسابی مریدشان شد.همان شب درست بخاطردارم هنگامیکه مادربخانه آمد بعدازدادن شام ما.منکه تقریبا ازهمه بزرگتربودم مثل همیشه بیدار مانده بودم تا در کنار آنها خصوصا پدر به مطالعه سرم گرم شود. مادرم وقتی از دادن شام وریخت و پاش آن و جمع وجور بچه هافارغ شد مثل همیشه کنارسماور نشست.تا با آرامش کنار پدرچای بعد ازشام را بخورد.دراین زمان در حالیکه انگارکشف بزرگی کرده وپای به کره ماه گذاشته رو به پدر کرد و گفت .آقا نصرالله اگه گفتی امروزکجارفتم وچه دیدم ؟ پدرم که معمولاسرش دراین مواقع تومجله ویا کتابی بودهمانطوربی آنکه سرش را بلند کند گفت خوب بگو ببینم دسته گل امروزت چه بوده که بآب دادی وحالاخیلی هم خوش بحالت است؟مادرم گفت رفتم منزل کوکب خانم.اوراکه میشناسی؟ همسایه سرکوچه است. پدربا سراشاره کرد ومادر بعد از تصدیق او ادامه داد. دوتا سید آمده اند به خانه اش که باهم برادرند هردوهم لال هستند.وبا همان لال بازیشان گذشته ی مرا مثل روز روشن برایم گفتند .راستش را بخواهی  داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم .همسایه ها هرکدام که می آمدند مثل من ماتشان میبرد.چند روزی درخانه کوکب خانم میمانند . پدر گفت خوب چقدر این دیداربرایمان آب خورد؟ مادرگفت هیچ .مجانی .پدرگفت مگرمیشود. یعنی راه رضای خدا فال می گیرندو پیشگوئی میکنند؟ مادر گفت آره آنها اهل قم هستند مال ومنال دارند آمده اند تهران دوستانی دارند و مدتی در خانه این دوستان میمانند وبرای مردمی که مشتاق هستند بارضایت صاحبخانه پیشگوئی میکنند. پدرگفت اولا که بنده ازجهت اینکه پیشگوئی زندگی ترا کرده شاخ درنیاوردم ولی وقتی درست فکرمیکنم اینها باید کاسه ای زیر نیم کاسه شان باشد .وگرنه خیلی عجیب است . البته حرف زیادی توی این کارشان هست ولی خوب نه حوصله دارم ومیدانم که توحرفهای مراباورنمیکنی الان گرم هستی وهیچی حالیت نیست عزیزم توخودت فکرنکردی آخربرای چه اینها اینهمه وقت و توان خودشان را میگذارند و مجانا برای مردمی که نه میشناسند و نه برایشان اهمیتی داردفال مجانی میگیرند.؟ از قدیم الایام شنیده ایم که گربه راه رضای خدا موش نمیگیرد .مادرگفت صاحبخانه به آنها چیزی نمیدهدفقط خواب وخوراکشان را تامین میکند . بخدا همه سرودست میشکنند برای آنکه آنها به خانه شان بروند وچند روزی مهمانشان باشند .کاش خودت آنجا بودی و میدیدی که یک کلمه از حرفهای من دروغ نیست و روی احساسات صحبت نمیکنم .

پدرم گفت اولا خداراشکر که من آنجا نبودم وگرنه بایک اردنگی جل وپلاسشان را از آن خانه بیرون میانداختم . من این قوم را خوب میشناسم اینها بلدند سوارباور مردم نادان شوند و تا میتوانند بتازند همیشه اعتقاد داشته ام که تا ابله در جهان باشد مفلس در نمیماند . خانم اینها شمازنها را پیدا کرده اند و دارند حسابی سرتان کلاه میگذارند من که هرچه فکر میکنم عقلم به جائی قد نمیدهد . مادرم گفت خوب منهم مثل تو تا ندیده بودم باورم نمیشد ولی رفتم و دیدم و حالا هم اگر تو اجازه دهی بگویم چند روزی مهمان ما باشند.

پدرم درحالیکه مثل توپ ازجا دررفته بودمجله رابا شدت به کناری انداخت گفت.بس کن خانم .خانه مرا نکن جای این رمالها ماازپونه بدش میآید درخانه اش سبزمیشودمن خیلی ازاین جنگولک بازیها خوشم می آیدشماهم برایم تکه میگیری؟ شما انگار تازه به من رسیده ای .تومرا میشناسی .از آنوقت تا حالاداشتم داستان حسین کُردِ شبستری رابرایت میگفتم ؟من دارم میگم اینها کلاش هستند حالاتو می خواهی ازمن که درخانه ام میهمانشان بکنم ؟مگرعقل ازسرت پریده؟ما توی این خانه پسر و دختر جوان داریم تو این محله آبرو داریم همه ی اینها رامیخواهی فدای این رمالها بکنی؟ اگر خواستی چنین کاری بکنی مراچند رومرخص کن میروم خانه ی خواهرم.هروقت این برنامه هایت تمام شدبرمیگردم.ودرحالیکه صورتش ازشدت عصبانیت سرخ شده بودنگاهش رابمن انداخت وگفت. دخترم می بینی این آخرعمری توی چه مخمصه ای افتاده ام؟یکی نیست به این خانم بگه بشین کاروزندگیت را بکن .تمام سعی من این بوده که درِخانه ام به روی هرکس وناکس بازنشودحالادارد چشمم به چیزهائی روشن میشودکه هرگزدرذهنم هم به آنها فکر نکرده بودم .

مادروپدرمن تقریبا هیچگاه باهم مشاجره نکرده بودندویا اگراختلافی داشتند بی خبرازمابچه ها حل کرده بودندشاید این اولین باری بود که من شاهداین صحنه بودم برایم هم تعجب آوربود وهم دلشوره داشتم واما مادرم که گویا ازپیش میدانست عکس العمل پدر چه خواهد بوددرحالیکه لب ولوچه اش راآویزان کرده بودگفت توهمیشه بامن مخالفت میکنی .نه آقا جان من گفتم که تا ندیده بودم باور نمیکردم . تنها من که نبودم اینطورانگشت بدهان شدم دو سه نفردیگر هم تا من آنجا بودم آمدند آنها هم ماتشان برده بود تو اصلا امان نمیدهی که آدم حرفش را بزند مثل تفنگ پرهستی که همیشه منتظرشلیک است .ازهمه چیز گذشته خوب کمی آرام باش. هنوزکه اتفاقی نیفتاده من دارم با توصلاح ومشورت میکنم .ضمنا خوب انسان بایدهرچیزی رادرزندگی امتحان بکندبعد اظهارنظربکند تو ندیده و نشناخته داری حرف میزنی بگذار بیایندآنهاراببین حرفهایشان رابشنوآنوقت مخالفت کن.پدرگفت من توی این سن تازه باین حرفهانرسیده ام عمریست دارم ازاین مزخرفات رامیشنوم اینها زرنگ هستندهرروزیک جوراز دردرمی آیند . حالا هم خودشان رابه لالی زده اند.وقتی بقول خودت با لال بازی حرف میزنند ازکجا معلوم که آن چیزی رامیگویند که تودرک میکنی؟ وبعد در حالیکه چایش را تمام میکرد و از عصبانیت رنگ صورتش هنوزهم سرخ بود انگار دیگر در آن موقع شب جایز نمیدید که به این موضوع ادامه دهد . بلند شد اتاق را به قصد خواب در اتاق خودش ترک کرد و آنشب با رفتن پدر ماجرا مسکوت ماند.    فصل چهارم

مادرمن ذاتا از ارتباط نزدیک باهمسایگان خوشش نمی آمد واز طرفی با داشتن بچه های قدو نیم قد و متعدد وقت و زمانی برای دیدن وبازدید با همسایگان وگذراندن وقت را به این صورت نداشت ولی گویا این ماجرای جدید آنقدر برایش جذاب بود که من دگرگونی را دررفتاراو به وضوح حس میکردم  . او دو سه روز بعد از آنشب رفتارش بسیار متفاوت بود .من متوجه شده بودم به این صورت  که او با چه سرعتی کارهای روزانه اش رامیکردواگر شده ساعتی به خانه کوکب خانم میرفت .حتی این طور به نظر میرسید که در تمام ساعاتی که کارهای روزمره را انجام میداد همه ی هوش و حواسش دور و برخانه ی کوکب خانم بود.وجود این دو سید باعث شده بود که درِخانه کوکب خانم ازهفت صبح تا دوازده شب بازباشد.حالا لازم میدانم  کمی هم از حال وهوای زندگی کوکب خانم که در حقیقت یک زن تنها ئی بود برایتان بگویم.این کوکب خانم زن دوم مردی بودکه این مرد با داشتن زن وبچه وبی اطلاع زن اولش کوکب خانم را که زنی بیوه بودراگرفته بودآنوقتهاصیغه نمیکردند یعنی متداول نبود بیشتر در شهرهای مذهبی مثل قم شنیده بودیم که صیغه میکنند ولی درتهران مرسوم نبود او کوکب خانم را عقد کرده بود و از او دارای دو دختر شده بود که کوکب با این دو دختر در همسایگی ما بودند. شوهراو وضع مالی بسیارخوبی داشت وبه قولی به اطرافیان که شاهد زندگی داخلیش بودند وزن اولش را زنی به کمال میدیدند درعلت گرفتن کوکب خانم گفته بوددیدم زنی تنهاست ممکن است به راههای بدکشیده شود درراه رضای خدااورا گرفتم.خلاصه هرچه که بود کوکب خانم درحقیقت  آقا بالا سر نداشت چون از طرفی شوهرش خیلی دیر به دیر میامد و به او سر میزد آنهم گویا آنطور که دهان به دهان به گوش ما رسیده بود همین دیدارها راهم با ترس ولرزاززن اولش . این کار کوکب خانم یعنی پذیرائی کردن از این دو برادربرای مادرمن که مردی مثل پدرم را داشت و بچه هایش ازپسرودختر بزرگ وکوچک همه دورو برش راگرفته بودند خیلی فرق داشت وتقریبا امکان پذیرنبودولی گویااین سیدها تخمی در ذهن مادرمن کاشته بودندکه داشت درخت تنومندی میشد ظرف این مدت دو سه روز آنقدرزیر گوش پدرم زمزمه کرد وبالا و پائین رفت واخموتَخم وغرغرکرد وخلاصه هرکاری که از دستش بر می آمد کرد و کرد که پدرم راناعلاج به قبول واداشت وناخواسته مجبوربودرضایت دهد که داد . ولی با او اتمام و حجت کرد که باشد خودت میدانی هرکار دوست داری بکن ولی مراوادار به روبروئی با اینها نکن .مادرگفت تو فقط رضایت بده به خانه خواهرت هم نروی همین جا بمان من مطمئن هستم خودت هم این دو سید را که ببینی و حرفهایشان را بشنوی باورشان میکنی فقط یکبار آنها را ببین بعد اگر دلت خواست هرکاری خواستی بکن .

سعی وکوشش مادردراین راستا موثرواقع شده ومثل همیشه پدردرحالیکه اصلاراضی نبودبه خاطرمادر و ما بچه ها با مسئله کنار آمد  ولی آخرین حرفش به مادرم این بود که "من راضی نیستم"  بروهرکار دلت میخواهد بکند.مادرهم که گویا بی اطلاع از پافشاری پدرم به کوکب خانم گفته بودبعداز شما سیدها به خانه ی ما بیایند و به گفته ی خودش قولش را هم از او گرفته بوددل توی دلش نبود که اگر پدررا نتواندراضی کند چه جواب کوکب خانم وسیدها را بدهد.آبرویش در خطر بود برای همین آنقدر سیخ لای ناخن پدر کرد تا او را درهمین حدراضی کرد.حالا دل مادرکمی آرام گرفته بود.میدانست درمقابل همسایه هاحرمتش شکسته نشده .یکعمر با پدر زندگی کرده بودپهلوی خودش حساب میکردکه بعدازاینهمه گذشت وفداکاری این حد اقل درخواستی هست که پدرباید به اواجازه اینکار را بدهد روزموعود فرارسید. حالا قرار بود عصرهمین روزسیدها جُل وپلاسشان راازخانه ی کوکب خانم به خانه ی م سه اتاقه ما منتقل کنند. مادرم ازصبح اتاق مخصوص مهمانها راسرو سامان داد.غذا و وسایل پذیرائی راآماده کردخانه رامثل دسته گل تمیز کرد. البته در این راستا ما بچه ها نقش اصلی را داشتیم مثل کلفتنها ونوکرهای دوره دیده دست به سینه مادربودیم او فرمان میداد و ماهم به سرعت برق وباداجرامیکردیم .منکه خواهربزرگ بودم وتازه دریک اداره مشغول کارشده بودم ازاداره به فرمان مادر مرخصی گرفتم که در کنار خواهروبرادرهایم دراین کارخطیرسهیم باشم.پس کمرهمت بستم ودررتق و فتق امور مثل یک کارگر طبق دستور مادر به کار گمارده شدم . پدر که آمددر حالیکه او را بایک من عسل هم نمیشد خورد به مادر گفت من میروم بیرون ( او نمیخواست وقتی سیدها آمدند در منزل بماند) مادرهم که دست اورا خوانده بودتاهمین جا هم خودرا موفق میدید پس بی آنکه فضا را مثل همیشه با حرفهایش متشنج کند گفت برودوسه  ساعت دیگرهم من میروم وسیدها را میاورم. بیرون رفتن پدر در آن ساعت برای ما بسیارغیرعادی بود پدرمعمولا از اداره که به خانه میامد بعدازخوردن ناهاروکمی مطالعه بقول خودش خستگی روزانه را با خواب بعد از ظهر جبران میکرد و سرحال میشد.ولی آنروز بعد از خوردن ناهاردرنگی نکرد و به قول خودمان شال و کلاه کرد تا از این مهلکه که اصلا با روحیاتش سازگاری نداشت درحقیقت فرار کند.مامیدانستیم که این به مذاق مادر خوش نمی آید ولی در احوالی که داشت این برایش یک مفر بود تا راحتتر بخواسته اش برسد چون بانبود پدراوضاع بدلخواهش بودوبی شروگَرمیتوانست به کارها سروسامان بدهد ودرمقابل حرفهای همسایگان کم نیاورد .

در حالیکه پدر در منزل نبود مادرم به خانه کوکب خانم برای آوردن برادران پیشگو رفت.ساعتی از رفتن مادر نگذشته بود که دیدم با صورتی درهم و حالی نه چندان خوب به منزل آمد . چادرش را با عصبانیت به کناری انداخت و روی پله های حیاط نشست . تابستان بود وهوا گرم .ماهم حیاط را آب وجاروکرده بودیم آب حوضمان راهم با همت خودمان عوض کرده بودیم .آنقدر آب حوض تمیز شده بود که ماهیهای قرمزش را انگار واکس زده بودیم . خوب البته بیشتر اوقات ما بچه ها آب حوض را خودمان خالی میکردیم و دوباره آب درحوض میریخیتم ولی آن روز تمام دورتا دورحوض را طبق دستور مادر سائیده بودیم و برای همین از تمام دفعات قبل زیباتر و تمیزترشده بود . الان که یادم می آیدمیآیدمی بینم دلم برای آن روزهاچقدرتنگ شده .چهار تا ماهی داشتیم سه تایشان قرمزبودند و یکی تقریباسیاه. آن ماهی سیاه بزرگتر بود. آن روزماهیها هم دلی ازعزا درآوردند وتوی ابی پاک که مثل شیشه زیرنورخورشید میدرخشید شنا میکردند گویا آنها هم ازجشن آن رو باخبر بودند. وشاید تنها آنهابودند که بی خبر از حوادثی که در کنار این زیبائیها احتمال بروز داشت درخوشحالی مادرازصمیم قلب همراه بودند.راستی بیادم آمدچقدرما بچه ها درهمین حوض کوچک بچگیمان را جشن میگرفتیم . همین حوض برایمان مثل دریائی بود. وچقدراین ماهیها برایمان عزیزبودند گویا دوستانی بودند که داشتند باما بزرگ میشدند . ولی؟.. دراین زمان ابی که درحیاط ریخته بودیم برای شستن حالاازبوی نم آن حال خوشی به خودمان هم دست داده بود بوی خاک و باران ..

خلاصه از مرحله پرت نشوم مادربا عصبانیت درحالیکه نَمی هم به چشمش آمده بودروی پله ها نشست و چشم به آب و ماهیها دوخت ولی کاملا معلوم بود که دردنیائی دیگرسیر میکند .ما یاد گرفته بودیم که دراین مواقع که مادرعصبی ودلخور است زیاد به او نزدیک نشویم بگذاریم خودش آرام آرام حالش جا بیاید.ولی آنروزما منتظردو مهمان عزیزو عجیب بودیم .در آن حال مشتاقانه میخواستیم مزد زحماتی را که ازصبح کشیده بودیم با دیدن این دوبزرگوار بگیریم لذا نمیشدخیلی صبورباشیم منکه بیشتراز همه کار کرده و ضمنا کم و کیف اوضاع را حسابی درک میکردم وبه مادرهم بیشتر نزدیک بودم دل وجراتی بخودم دادم پهلویش نشستم وگفتم . مامان چی شد؟ کی میان؟مادرم درحالیکه از عصبانیت داشت منفجر میشد و گویا منتظر این بود که کسی چیزی بپرسد تا دق دلش را سر او خالی کند ومثل همیشه با فریاد زدنش کمی خودش رامثلا خالی کند گفت .چه میخواهید بشود ؟ .شد من کاری بخواهم بکنم و پدرتان خون به دلم نکند؟ گفتم بابا که رضایت داد.الان هم که بیچاره رفته بیرون تا مشکلی برای شما پیش نیاید .مادرم گفت بله رفته بیرون که مثلا برای من مشکلی پیش نیاید. زحمت کشیده.ولی مشکل پیش آمد.مگر من به اونگفتم اینها پیشگوهستند و همه چیز را میدانند ؟ گفتم خوب چرا . ولی چه را میدانند؟ اینجا پیشگوئی آنها چه مشکلی برای شما پیش آورده؟

گفت هیچی رفتم به آنها گفتم شما قرار بود چند روزی مهمان ما باشید . میدانی چه جوابم را دادند؟ گفتم خوب چه گفتند؟ مادر گفت هیچ . آنها خیلی راحت مرا جواب کردند . گفتم یعنی چه ؟ نیامدند؟ گفت نه که نیامدند . گفتم شما پرسیدید چرا مگر قبلا قولش را نگرفته بودید ؟. گفت چرا ولی امروز به من گفتند تو شوهرت راضی نیست ما هم مزاحم نمیشویم .

دود از کله من بلند شد   فصل پنجم

گفتم نگو مامان . مگر میشود؟ حتما شما به کوکب خانم حرفی زدیدو عنوان کردید که شوهرم راضی نیست ولی من بالاخره او را راضی میکنم . و او هم به گوش این دو نفررسانده مادرم گفت مگرمن خرم که بکوکب خانم بگویم شوهرم راضی نیست غلط میکنم . نمیدانم از کجا فهمیدند . من اصلا در این رابطه با کسی حرفی نزده بودم خودم هم وقتی عکس العمل آنهارادیدم خشکم زد.آنها خیلی واضح بمن فهماندندکه چون شوهرت راضی نیست نمی آئیم .دوسداعتی که پدرقول داده بودسپری شدووقتی کلیددرقفل چرخید همه منتظرانفجار بودیم که صد البته رخ داد.پدر که منتظر حضوردو سید در خانه بود اوضاع را جور دیگر دید نگاه پرسگرانه اش را در اطراف خانه چرخاند تا به مادر که مثل برج زهر مار گوشه اتاق کزکرده بودومانند کسیکه درعزای پدرومادرش نشسته ویا بقولی کشتی بانی که کشتیهای غرق شده  افتاد .بعد از سکوتی بالاخره حنجره پدر تکانی خورد و پرسید. چیه؟ چه خبره؟ مثل اینکه اوضاع بر وفق مراد نیست ؟ و در حالیکه خنده ای نامحسوس که نشانه ی خوشحالی درونیش بود روی لبانش نقش بست گفت . خانم مهمانهایت کجایند ؟

مادر که همیشه ژستش در این مواقع کاملا برای ماروشن بود سرش رابه طرف دیوار کرد و گفت . تو زهرت راریختی . حالا چیه ؟ باید بلند شوم برای این شیرینکاریت برقصم؟ . پدراین بار خنده ای بلند کرد و گفت . کی ما گفتیم شما برای ما برقص؟ گفتم مهمانهای عزیزت کجایند؟ مادر گفت هیچی رفتم با هزار امید رو انداختم و گفتم همانطور که وعده داده بودید باید چند روزی مهمان ما باشید . میدانی چه گفتند؟ پدر گفت نه از کجا بدانم ؟ مادر که در این زمان حسابی میخواست پدر را سرجایش بنشاند گفت . بله تو نمیدانی تو که علم غیب نداری . پیشگوهم که نیستی .ولی آنها که نه تورا دیده بودند ونه حرفهای بین مارا شنیده بودند فهمیدند دنیاچه خبر است . و بعد از مکثی کوتاه ادامه داد. آنها گفتند شوهرت راضی نیست ما نمی آئیم . پدرم گفت خوب تقصیر خودت هست حتما پیش کسی بند رو آب دادی و به کسی درد دل کردی و گفتی که شوهرم راضی نیست ولی من راضی اش میکنم بادصبا هم به گوش آنها رسانده . مادرم که منتظرهمین حرف پدرم بود مثل کوره از جا در رفت و همچنانکه تنش میلرزید و رنگش به سیاهی کشیده شده بود بلند شد و در حالیکه مثل یک مبارز کاملا آماده جلوی پدرم ایستاده بود چشم در چشم او انداخت و گفت . نه خیر آقا من به هیچکس هیچی نگفته بودم اگر گفته بودم که تعجب نداشت . احمق که نیستم . آنها پیشگو هستند خودشان فهمیده بودند .

پدرم خندید وگفت دلت راخوش کن. بد نیست. وقتی مادرچندین بارقسم خورد که به کسی حتی یک کلمه در این مورد حرفی نزده است انوقت پدربرای اینکه مادررا ازآن حال بیرون بیاورد گفت عیبی نداردتوخودت رااذیت نکن.حالامن راضی هستم از صمیم قلبم میگویم که راضی هستم . حالا اگربروی آنها که همه چیز رامیدانند حتما این حرف مرا که دارم ازته دلم میگویم متوجه میشوند.وبعد مدتی هم ناز مادر را کشید تا حال و هوای او و خانه را حسابی روبراه کرد .و ما هم منتظر عکس العمل مادر بودیم و فکر میکردیم چه کاری میخواهد بکند چون میدانستیم از همه چیز گذشته مادر میخواست این آبروئی را که از او پیش کوکب خانم و احتمالا دیگر همسایگان رفته به جوی باز گرداند . این بار دیگر مسئله سیدها نبود بلکه مهمتر این بود که مادر میخواست از حریم اقتدارش در خانه دفاع کند

دیگرهوا تاریک شده بود.مادرم که منتظراین دعوت پدرم بود باشتاب دو باره چادرش را به سرکردوبه قصد خانه کوکب خانم از خانه خارج شد. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که دست از پا درازتر به خانه آمد . این بار دیگرصد درجه حالش بدتر بود . وقتی پدر دلجویانه از او پرسید چه شده؟ گفت. هیچی امشب دوسه نفرازدوستانشان آمده بودندخانه کوکب خانم  وآنها را به خانه شان بردند .پدر گفت چرا خودت را اذیت میکنی میخواستی آدرس بگیری یا میرفتیم الان دنبالشان و یا با آنها قرار بعدی را میگذاشتیم . مادر گفت پرسیدم . آنها ازشمیران آمده بودند میدانی ازاینجا تا شمیران چقدر راهست ؟ حال ما هم که به انجاها خیلی نه دسترسی داریم و نه الان وقتش است . و دراین لحظه اشک چشم مادرم حال پدر را دگرگون کرد. پدرم عاشق مادرم بود .این را همه میدانستند. هنوزهمه در این حال و هوا بودیم که درخانه مان را زدند.کسی که آمده بود برادربزرگم ایرج بود . ایرج تازه دو سه ماهی بود که زن گرفته بود و گاهی شبها قبل ازرفتن بخانه خودش بخانه ما می آمد تا با پدرو مادر حال و احوالی کند . انشب هم به همین نیت از شانس خوب مادرم آمد .ایرج یک ماشین اپل تازه خریده بود . کارگشای آنشب ماهمین ماشین اپل ایرج شد . با آمدن ایرج انگار درد دل مادرمان دو باره عود کرد و در حالیکه زانوی غم بغل گرفته بودبا بغضی که داشت جواب سلام ایرج را زیرلب داد. برای ایرج این طوراستقبال مادرعجیب بود زیرا مادرهمیشه بادیدن ایرج گل ازگلش میشکفت وآنچنان اورادربغل میگرفت که گویا عزیزترین مسافرش ازسفرحج رسیده است و امشب بااینگونه جواب دادن بسلام ایرج اورا متوجه حال واوضاع درهم ریخته خانه کرد.وقتی باپرس وجوئی که ایرج کردفهمید اوضاع از چه قراراست کنارمادرنشست کلی نازش راکشید وگفت مگرمن مرده ام پاشوهمین الان بروازکوکب خانم آدرس جائی که آنها رفته اند را بگیرمیرویم دنبالشان قول میدهم تاپیدایشان نکرده ام و راضیشان نکنم و نیاورم ازپا نمی نشینم . باحرفهای ایرج مادرم تلخ خنده ای کرد و گفت.آره بهمین راحتی میشود رفت و آنها را آورد . برادرم گفت خوب اگر کوکب خانم نمیدانست تا فردا راهی پیدا میکنیم حالا که پدرهم راضی شده.خلاصه باپادرمیانی همه مابچه هاخصوصاپدروایرج مادر باز چارد به سر با ایرج به خانه کوکب خانم رفتند.از آنجا که خدا نمیخواست آنشب به کام ما که آنهمه زحمت کشیده بودیم تلخ شود. کوکب خانم آدرس شمیران را میدانست ومادرو ایرج شبانه به دنبال دو برادر رفتند و ساعتی چند ما را در انتظار گذاشتند.

واما ما در خانه بودیم ودل توی دلمان نبود.نه از مادر و برادرمان خبری بود و نه از  شام از طرفی نمیدانستیم  که سرانجام این بساط  به کجا میرسد. تاحال چنین اوضاعی راتجربه نکرده بودیم ازمابیشترانگارپدرنگران بودچون بعد ازرفتن مادروایرج یک لحظه آرام و قرار نداشت .یا چای میخورد و سیگار میکشید. بعد ازمدتی انگارخسته شدآخر آمدن مادر خیلی طول کشیده بود .پدر گوشه ای نشست وشروع کردمثل معمول به خواندن مجله .اومجله ترقی میخرید مرید این مجله بود ولی آنشب مجله نمیخواند . فقط تند  تند ورق میزد . کل مجله چند برگ بود . تمام که میشد دوباره از اول . شاید بیست باربیشتر یا کمتر نشمردم  مجله را زیر و رو کرد .مجله را بعد از مدتی به کناری گذاشت وبه حیاط رفت اومواقعی که عصبانی بود راه میرفت . آنشب بعداز تکرارورق زدن مجله به دورزدن حوض خانه پناه برد.تا اینکه بالاخره صدای بازشدن درحواس ما را به آن سو کشاند . هرکدام منتظر صحنه هائی بودیم که هرگز نمیتوانستیم پیش بینی کنیم . همه تمام هوش و حواسمان تبدیل شده بود به چشمانمان و در همین لحظه نور صورت دو برادر سید خانه ی دلمان را روشن کرد. حد اقلش این بود که مطمئن شدیم امشب از مشاجره و بگو ومگوی پدر و علم شنگه ی مادر راحت خواهیم بود .

  • گیتی رسایی

نظرات  (۱۴)

  • جعفر سلیمی
  • عالییی

    پاسخ:
    سلام و سپاس .  امیدوارم ارزش خواندن داشته باشد . خوشحالم کردید
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • بودنش ، بهشت ...

    حیرانیش ، برزخ ...

    نبودنش ، جهنم ...

    با او

    محشری را

    به تماشا نشسته ام 
    ☆...
    https://orig00.deviantart.net/124e/f/2010/085/7/6/small_suns_by_nodvikoff.jpg

    پاسخ:
    سلام ستاره جان ممنونم از حضورت و این تصاویر زیبا که برام میفرستی . ببخش خیلی وقت ندارم که زود زود بیان به نت . ولی دوستت دارم و از بودنت خوسحالم
    دنبال شدید ممنون میشم دنبال کنید
    پاسخ:
    با سلام . دستورتان را اجرا کردم و بسیار شادمانم از حضورتان
    مــن وقـتـی زنــــمـ

    کــه تـــو بـــاور داشتــه بـــاشــی مـــردیــ ...

    انســـانــ بـــودن را بــــایــد آمـــوخــتــ

    جنســیتــ معنـــا نــدارد !
    پاسخ:
    سلام به شما دقیقا درست است . مرا باور کن چه زن و چه مرد . و در پهنای جهان که نگاه کنیم میشود گفت چه یک درخت ، چه یک گل، چه یک حیوان زیبا . باور بار ارزش است
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • پاییز آمدست که خود را ببارمش

    پاییز لفظ دیگر " من دوست دارمش"

    ☆...
    http://cdn-tehran.wisgoon.com/dlir-s3/1053500x628_1510865703563434.jpg
    پاسخ:
    سلام به ستاره خانم . ممنونم عزیزم
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • گویند می نشود از راه گوش خورد

    من * یا حسین* میشنوم، مست میشوم

    یا حسین...

    ☆...
    http://uupload.ir/files/okq1_img_20180724_230858_050.jpg
    پاسخ:
    سلام به ستاره ی عزیزم . ببخش مادر که دیر جواب دادم این روزها مثل اینکه گرفتاری بیشتر است . یکدنیا ممنونم که به یادم بودی ضمنا عکست هم هرکار کردم باز نشد تو همیشه برای من بهترینها را انتخاب میکنی یکدنیا متشکرم از صمیم قلبم
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • روز هشتم شاعران دنبال مضمون نیستند

    هشت یعنی السلام ای ضامن آهو رضا...


    ☆...
    http://toptoop.ir/files/music/18/01/211.jpg
    پاسخ:
    سلام به عزیزم زهره جسان ممنونم از اینهمه محبتت .تصویری که فرستادی بسیار زیباست .همیشه به من لطف داری
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • دعا کردم که دنیایم شود لبریز آرامش

    اجابت شد...

    خدا پای دلش را قلب من وا کرد ...



    ☆...
    https://img00.deviantart.net/2b77/i/2005/227/0/8/august_beach_wedding_12_by_carrieviohl.jpg
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • خدا به نازنین مادر گیتی طول عمر با عزت عطا کند

    قلم زیبایتان تا همیشه نویسا
    قدم بر دیده، نور دیده...☆
    پاسخ:
    سلام به شما عزیزم . ببخش منو ستاره جان دلم میخواست هر روز بیام به وبت ولی امان از در گیریهای این روزگار . ولی تو خیلی با معرفتی . و این سعادت منست . سپاس از مهرت
  • ☆زهــــــــــره تک ستــــــــــاره☆
  • ترسم که بیایی و من آن روز نباشم ...

    اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلِیّکَ الفَرَج...

    ☆...

    http://uupload.ir/files/l81w_2015_-_1_(44).jpg
    پاسخ:
    ستاره جان یکدنیا ممنونم عزیزم . مادر را ببخش که اینهمه تاخیر دارم . سپاسگزار مهرت هستم
  • ๑۩۞۩๑ گفتگو ๑۩۞۩๑
  • می دانستی 
    یاس ِعشق تو، 
    روی شعرهای مرا 
    سپید کرده است؟
    کوچه های آغوشم را 
    پر از عطر امید؟
    بمان 
    تا روزگارم
    سیاه نشود 
    رنگِ چشمانت،
    بدون خورشید...

    مه ناز نصیرپور
    پاسخ:
    این انتخابهایتان را تحسین میکنم عالی هستند تمام کامنتهایتان . خوشحالم از حضور شما عزیز مهربان
  • امیررضا کامیار
  • سلام
    وب زیبایی داری
    یه سایت عاشقانه تازه تاسیس ساختیم که ممنون میشیم بیای توش عضو شی و تو انجمنش میتونی داستان و رمان بنویسی و بعد حتی میتونی بفروشیشون
    http://www.cafeshgh.ir/

    خوشحال میشم بیای
    پاسخ:
    حتما خدمت میرسم . ممنونم از توجه شما
  • محمدباقر قنبری نصرآبادی
  • من قسمت مقدمه‌اش را خواندم.
    باز هم می‌گویم که قلمتان خاص است!
    پاسخ:
    سلام چقدر دلم را گرم کردید با این حرفتان . من نویسنده نیستم فقط دیده هایم را همراه قلم بر کاغذ می کشم . امیدوارم بعد از خواندنها و خواندنها باز هم به همین عقیده باشید. نظرتان برایم یکدنیا ارزش داره . بازهم متشکرم
  • امیررضا باقری
  • خسته نباشید. 
    از اول تا انتهای فصل هفتم رو خوندم. داستان زیبایی بود ولی طی این هفت فصل، فراز و نشیب خیلی زیادی داشت و شاید هم این موضوع در ادامه، بتونه این داستان- که بهتره بگیم رمان- رو زیباتر و جذاب تر هم بکنه. باتوجه به این که سبک رمان عاشقانه و تا حدی هم رمانتیکه، این می تونه یک چیز کاملا طبیعی باشه. فضاسازی اولیه این رمان هم بی نظیر بود. در کل قلم خوب و روانی دارید. 
    بیصبرانه منتظر فصول بعد و انتهای رمان صبوران تنگ دل، خواهیم ماند.
    پاسخ:
    سلام . خیلی خوشحالم کردید . من این سومین داستان هست که دارم مینویسم . حوصله ام سر رفته دیدم بهتر است با نوشتن خودمو سرگرم کنم . فکر نمیکردم کسی استقبال کنه ولی خوشبختانه از دو داستان قبلی ام خیلی استقبال شده و میدانید که تشویق بسیار موثر است حالا دارم اینو مینویسم . شما منو یکدنیا شادمان کردید. امیدوارم از این ببعد هم با سلیقه شما جور باشدالبته هرچه داستان پیش بره به نظر من جذابتر میشهچون الان داره آدمهای داستان رو معرفی میکنه هنوز داستان در حقیقت شروع نشده . باز هم سپاسگزارتان هستم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی