رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب

چوب خدا صدا ندارد (قسمت اول)


بیچاره اقدس خانم خیلی دلم برایش میسوخت . روی تخت دراز به دراز افتاده بود . با چشمانی که تقریباهیچ فروغی در آن دیده نمی شد . مردمک چشمش بی هدف به اطراف میچرخید .در کنار تختش چهار زن و سه مرد ایستاده بودند . هر هفت نفر در سکوت با او همدردی می کردند

اقدس خانم حالا چند روزی بود که هفتادسال  را پشت سر گذاشته بود . چه سالهائی را ؟و چه هفتاد سالی؟ هفتاد هزارسال . انگار دیگه همه ی دردها برایش عادی شده بود . دردهائی که هرکدام میتوانست کوهی را از پای در آورد.اما گویا این ضربه ی آخر کاری تر از آن بود که او در این سن و با این همه ناتوانی بتواند تحمل کند .

نگاهم مدتی بود به رویش ثابت مانده بود دلم میخواست کلامی پیدا کنم . و دلجوئیش بدهم . ولی نه من و نه همه ی آنها که برای دلجوئیش آمده بودند کلامی پیدا نمیکردند  . دیدم قطره ی اشکی نرم و سرد از گوشه ی چشمش به میان موهای سفید ش که علائم رنگ شدگی در آن هنوز مشهود بود سرازیر شد .

از پشت در اتاق بیمارستان همان اتاقی که اقدس در آن همچون مجسمه ای بیروح به روی تخت افتاده بود صدائی گنگ و شماتت آمیز گاه آرام آنچنان که قابل درک نبود و گاه اوج میگرفت به گوشمان رسید.

صدای پسر اقدس خانم آقا کاوه بود( این پسر که بزرگترین پسر اقدس خانم بود یکی از دکترهای تقریبا اسم و رسم دار و درحرفه  خودش صاحب عنوان بود). اسم اصلی این پسر حسین بود .

این صدا که از پشت در به گوشمان رسید صدی کاوه بود صدائی بغض آلود و سرزنش کننده . هرچند صدا خوبِ خوب شنیده نمیشد ولی ما که از کم و کیف ماجرا آگاه بودیم و میدانستیم مسیر سخن کاوه چیست و با چه کسی  دارد صحبت میکند کاملا برایمان مشخص بود که چه میگوید .ما با اقدس و خانواده اش فامیل نبودیم ولی با شخص اقدس آنچنان دوستی داشتیم که بیش از فامیل به او نزدیک بودیم .

شوهر اقدس خانم از افسران قدیمی بود . و صد البته نه افسر عالیرتبه که برایتان بعدا خواهم گفت چرا . او هم مثل اقدس هفتاد سالش بود درست با زنش اقدس هم سن و سال بودند . مردی بود بلند قامنت با استخوان بندی درشت  سری کم مو و صورتی نسبتا چاق  و سفید رو که همیشه یک عینک پنسی که به چشم میگذاشت کلی از چین و چروکهای صورتش را پنهان میکرد . زنش او را کریم آقا صدا میکرد .

کریم مردی هرزه و هوسران بود در زندگیش هیچ چیز جز هوا و هوسش برایش مطرح نبود . از سه بچه ای که داشتند به هیچ کدام هیچگاه آنطور که باید و شاید توجه نداشت .یعنی در زندگیش فقط خودش برای خودش ارزش داشت و تمایلات غیر انسانیش.تمام فکر و ذکرش این بود که از تمام مواهب زندگی بهره ای را که میخواست ببرد . او از بچگی زیر دست زن پدری بد خلق و زشت گفتار بزرگ شده بود . از پدرش در تمام عمرش هیچ مهری ندیده بود دور و بر پدر و زن پدرش را هفت خواهر و برادر گرفته بودند که هیچکدام در حقیقت با اوبقول معروف تنی نبودند . پدرش در یکی از شهرهای شمالی یک مغازه کوچک پارچه فروشی داشت . در کل آدم بدی نبود ولی از آن آدمهائی بود که همیشه در سایه زندگی میکنند .یعنی بود و نبودشان برای اطرافیان فرقی نمیکرد .مادر کریم در زمان به دنیا آمدن کریم سر زا رفته بود و کریم تا دو سالگی زیر دست مادر بزرگش که مادرپدرش بود بزرگ شده بود ولی وقتی مادر بزرگ دیگر توان نگهداریش را نداشت پدرش مجبور شد سر کریم زن پدر بیاورد .زن پدر کریم با آمدنش به زندگی اوبا قدرت تمام بر پدر کریم مسلط شد با آنکه زنی بیسواد بود ولی ازآنها بود که همین زندگی نه چندان خوب پدر کریم هم برایش دنیائی بود . او زنی بود که در کنار مادرش از صبح تا شام در شالیزاها کار میکرد و حالا در خانه پدر کریم به یک استراحتگاه درست و حسابی رسیده بود و با آوردن هفت بچه  قدو نیم قد درمدت زمان بسیار کمی بار خودش را بسته شده میدید و پدر کریم را آنچنان در گیر کرده بود که او دیگر کریم بی مادر را از یاد برده بود خلاصه کریم  با هر بد بختی و فشارهائی  که زن پدرش به او میاورد ششم دبستان را که تمام کرد دیگر توان ماندن در خانه پدر را نداشت . بچه ای شده بود سر خورده و پز ار عقده های رنگا رنگ . رنج بی مادری و بی توجهی پدرو حالا سخت گیریها و بهانه جوئیهای زن پدر امانش را بریده بود بالاخره تصمیش را گرفت و با کمی وجه نقد که به سختی و دور از چشم پدر و زن پدر با هر مشقتی که بود جمع کرده بود راهی تهران شد . او بچه ای رنج کشیده و حالا هم بی سروسامان در شهری بزرگ مثل تهران سرگردان هم شده بود . در آن زمانها در ارتش کلاسهائی بود که پسران بعداز گرفتن کارنامه ششم دبستان و قبول شدن در آزمونهای اولیه ارتش در آن کلاسها به صورت شبانه روزی درس میخواندند و بعد در صورت موفق شدن در امتحانان سختی که میدادند البته هم تئوری و هم عملی وارد کادر افسری میشدند . کریم به قول خودش یکی از تنها شانسهائیکه آورده بود این بود که درست در همان زمان موفق به نام نویسی و شرکت کردن در این کلاسها شده بود و این باعث گشته بود که نه تنها به شغلی در آینده امیدوار میشد سرپناهی هم پیدا کرده بود که این مورد دوم برایش بیش از مورد اول ارزش داشت . البته وارد شدن در ارتش آنهم با درجه افسری برای کریم خدائی کردن بود و او هرگز در خواب هم چنین موفقیتی را نمیدید .او آدم لایقی نبود ولی در زیر فشارهای زندگی مجبور بود تمام سعی و کوشش را بکند . با دوستی که پیدا کرده بود بعد از گذراندن مدت تحصیلش که دیگر ارتش هم به او امکانات قبلی را نمیداداتاقی اشتراکی گرفتند . کریم عادت داشت که با هر صنف و دسته ای کنار بیاید . او برای گذراندن زندگیش بهر ریسمانی می چسبید چون پشتوانه ای نداشت . و همین خصلت او باعث شده بود که دوستانی از هر دسته و گروه داشته باشد که البته دوستش نبودند بلکه برای آنها کریم یک سرگرمی و برای کریم یک مفری بود تا زندگیش را به کسی و یا جائی وصل کند .

او بعد از آمدنش به تهران دیگر حتی یکبار هم به سراغ پدرش نرفت و صد البته که پدر کریم هم آمدن کریم را به تهران برای خودش یک راه فرارمیدید زیراهم از غرغرهای زنش و هم از خرج معاش کریم بسیار خوشحال بود و آنچنان در گیر و دار زن و بچه هائی که پشت سر هم با حساب و کتاب زنش دور و برش را گرفته بودند بیچاره خودش را هم فراموش کرده بود چه برسد به کریم بی مادررا . این بی توجهی پدر کریم باعث شده بود که کریم  به خودش هم اینطور القا شود که از نوع همان آدمهائی هست که میگویند از پای بوته عمل آمده اند . این زخمی بود بر روی سینه ی کریم که همیشه تا آخر عمرش او را آزار داد . و هرگز نتوانست این درد را التیام بخشد و شاید همین درد یکی از عقده هائی بود که همیشه کریم در ارتباطش با زندگی او را آدمی بد کردار و نامهربان حتی به نزدیکانش کرده بود. این درد که بی خانوادگی و نداشتن تربیت خانواده و مهر پدر و مادر رویهم باعث شده بود که از اخلاق فرسنگها فاصله بگیرد . او فقط به خودش فکر میکرد و جوابگوی امیال و غرایض سرکوفته ی خودش بود میخواست هرجور و بهر نحو  هرچه دلش میخواهد بکند . تا به مقصد و منظوری که شاید سالها در ذهنش پرورش داده بود برسد . شرف و انسانیت آنقدر در این فرد کم رنگ شده بود که در حقیقت اثری دیگر در او از این خصایص انسانی دیده نمیشد (قسمت اول.)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی