رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب


خاله مدتی بود از ترس تنهائی گاهی شبها میامد و در اتاق ما میخوابید . وقتی من و طوطی حرف میزدیم دوسه بار چشمم به خاله افتاد متوجه شدم هرچند چشمانش بسته است بی شک خودش را به خواب زده بود چون چند بار هی شانه به شانه شد و این نشان میداد که بیدار است و صلاح دیده  که خودش را  به خواب بزند شاید پیش خودش فکر کرده بود بهتر است  بگذارد من و طوطی تمام حرفهایمان را به هم بزنیم و او  بعدا از کم و کیف ماجرا مطلع شود طوطی بی انکه جوئاب به من بدهد بلند شد و رفت و خاله هم دیکر موردی نمیدید. او هم بیدار شد.

من با اشاره چشمم به طوطی حالی کردم که مدتیست خاله بیچاره بیدارشده و ملاحظه ی ما را میکند بهتر است بقیه حرفهایمان را بگذاریم برای بعد . ضمنا تو هم درست فکرهایت رابکن من هرطورکه تو بخواهی تسلیم هستم .

آنروز جمعه به بیرون شهررفتیم . روزخوبی بود با آنکه تابستان بودولی هوا هنوزخیلی گرم نشده بود در تمام روز همه جا چشمم به دنبال طوطی بود گویا میخواستم ازحرکاتش جواب دلم رابگیرم . در یک فرصت خاله رو کرد به من و گفت . حسین فکرمیکنم طوطی یک دلش میگوید آره و یک دلش میگوید نه . ولی به نظر من آره او حتمی تر است . گفتم .هرچه خدابخواهد. بخداهرچه طوطی بگوید من همان کاررا میکنم .خاله گفت میدانم.یعنی مطمئن هستم توتوی این مدت خیلی امتحانهابه من دادی که خودت خبر نداری .ولی من روی تجربه به تومیگم و البته خودت می دانی که این وضعی که شمادرآن هستیدخیلی اوضاع عادی نیست.خوب این دخترحق داره که اینطور سردرگریبان باشه . ولی من میدانم که اگرمادرت به او بگوید که تمام حرفهای تو درست است هیچ شک نکن که طوطی تو را با دنیا عوض نمیکند حرفهای خاله دلم راگرم کرد من به اوایمان داشتم . گفتم باشد پس صبر میکنم ببینم چطور میشود راستش تمام سعی من این است که هرچه زودتربه این کارفیصله بدم تاطوطی نمیدانست فقط خودم درگیربودم ولی حالا فرق میکند . بخدا خاله شب و روز فکرم دنبال این است که با چه برنامه ای میتوانم مادر را با طوطی روبرو کنم . خودت میدانی که کارراحتی نیست . میگویند یک دیوانه یک سنگی رادرچاه میاندازد که صدتا عاقل نمیتوانند آن را در بیاورند . حالا من آمدم کار درست انجام بدهم ببینید به چه گردابی افتاده ام نه راه پس دارم نه راه پیش. خاله گفت نه توراه غلط نرفتی ولی خوب توکلت به خداباشدخودش گره گشای تمام مشکلات است من بسیار خوش بین هستم البته بی فکر نیستم . درهمین موقع طوطی که گویا متوجه خلوت کردن من و خاله شده بود و سعی هم می کردمداخله نکند شاید دلش خوش بود که بالاخره من وخاله با گذاشتن عقلهایمان برروی هم راه چاره ای پیدا میکنیم ولی احتمالا حوصله اش سرآمد و طوری که مان و خاله متوجه بشویم به کنارمان آمد و ما هم بالاجبار حرفهایمان را ناتمام گذاشتیم

بعد ازآن روز.نمی دانم چراهیچ عجله نکردم .شاید میخواستم طوطی خوب فکرهایش را بکند ولی دل توی دلم نبود  تا آنکه یکشنبه شب وقتی داشتم درمغازه را می بستم .طوطی را دیدم . ازتعجب یکه خوردم قلبم بدخبری به من داد .پیش خودم فکرکردم چه شده ؟ طوطی اینجا چه میکند ؟ دلم فرو ریخت نکند برای خاله اتفاقی افتاده باشد ؟ چشمم که به چشم طوطی افتاد ازصورتش اینطوراستنباط کردم که گویا میخواست خبردیگری به من بدهد.من طوطی را خوب میشناختم احساس کردم که او مشوش نبود درحالیکه هرگاه برای خاله اتفاقی می افتاد اومانند دختری که تنها مادرش که تکیه گاهش است دلش به شورمی افتاد و رنگ و حالش به سرعت برمیگشت ولی آن لحظه اوبه نظرم آمد که حال و روزی عادی داشت. آمد کنارم . سلام کرد وباصدائی که گوئی از ته چاه بیرون میامد گفت

 ببین حسین من فکرهایم راکردم من ترا بیشترازتمام کسانیکه دردنیا دارم( و در حالیکه بغضش را به سختی کنترل میکرد گفت )البته در حقیقت کسی را هم ندارم . دوست میدارم . اگر تمام حرفهائی که خاله زده درست باشد و من مطمئن شوم که خواهر تو نیستم . حاضرم زن تو بشوم و تا آخر عمر کنارت بمانم .

خنده ای که گویا ازته قلبم میامد لبهایم راازهم گشودراستش داشتم ازخوشحالی پردرمیاوردم .شایدقابل باور نباشد ولی این واقعیت رادرخواب هم نمیدیدم .من تقریباتا آنجا که به یاد دارم تمام شبهای زندگیم راباخیال طوطی گذرانده بودم صحنه هائی را پیش خودم مجسم کرده بودم ولی این لحظه را درهیچیک ازرویاهایم ندیده بودم.چقدر رویا با حقیقت فرق دارد .بزرگترین فرقش اینست که حقیقت قابل لمس است. وجود دارد. دلت نمی لرزد که توهم است می توانی آن رابا سلول سلولت حس کنی. پروازباحقیقت امکانپذیراست نه بارویا.حرفهای طوطی مرا به آسمانی بردکه هرگزبه این زیبائی ندیده بودم.هنوزبعدازگذشت اینهمه سال وصف آن روزوآن حال دگرگونم میکند عشق چیست ؟ نمیدانم . چرا هنوزحتی ازفکرش تن فرسوده ام گرم میشود؟ چرا هنوز با اینکه تمام بدنم را پوسیدگی فرا گرفته این حس واین لذت تنم راگرم میکند حتی با یاد آوریش  تپش قلبم تندتر میشود ؟ این رویاروئی من و طوطی زمانی بود که خورشیدغروب کرده بود .آری اوایل غروب بود ولی برای من صبحی بود که داشت خورشید با تمام روشنائیش طلوع کرده بود.من گرمایش راحس می کردم . نورش را و حضورش را حس می کردم هرگز در تمام عمرم دیگر این چنین حالی تکرار نشد . او نمیدانست که آن لحظه چه کرد بامن.

 با دستپاچگی که این حال برای خودم هم نا آشنا بود گفتم . باشد.طوطی تاهروقت توبخواهی صبرمیکنم و هر طور بخواهی به تو ثابت میکنم که تمام چیزهائی را که تو از خاله شنیدی وخاله هم ازمن شنیده بودیک "واو "آنهم دروغ نیست من را تو میشناسی . میدانم که به حرفهای من و قولهای من ایمان داری .خنده ی زیبای طوطی قوت قلبی به من داد. با این امید که سالهای حسرتش را داشتم هردو به طرف خانه براه افتادیم  هردو سااکت بودیم در دل من که غوغا بود . نمیدانم طوطی چه حالی داشت .

درطول راه فکرم به پروازدر آمد . درآسمانی که تاحال خیلی به آن فکرنکرده بودم .خوب الان تازه اول ماجرا بود ازکجا باید شروع کنیم؟ آخرهمه من و طوطی را خواهروبرادرمیدانند در این محیطی که زندگی میکردم امکان این وصلت حتی با حل شدن موضوع ازدید طوطی امکان پذیر نبود.خوب میدانستیم که باید جواب تمامی کسانی را که ما را در این مدت شناخته بودندمیدادیم این مسئله مثل روزروشن بود هم من وهم خاله وهم طوطی این را میدانستیم  خوب لابد باید برای حل این معضل  به جای دیگری کوچ کنیم . اما دراینجا درخت زندگیمان ریشه داونیده بود تازه داشتیم به زندگی و کار و کسبمان رونق میدادیم . راستش مشکلات آنقدر دوروبرمان راگرفته بود که حلش از عهده حتی خاله هم برنمی آمد . دراین افکار به منزل رسیدیم و این شروع یک مشکل دیگر .

 خاله زن دنیا دیده ودانائی بودوقتی ما را دید رو به من کرد و گفت .بالاخره چی شد ؟ طوطی جان تصمیمی گرفته یا نه ؟ منکه هنوز نمیدانستم چه باید جواب بدهم سکوت کردم طوطی باحجب وحیائی که مخصوص خودش بود در حالیکه صدایش لرزش خاصی داشت به خاله گفت .

 خاله جان من به حسین گفتم درصورتیکه بمن ثابت شودکه خواهرش نیستم.حاضرم با اوزندگی مشترکی را شروع کنم خیلی فکر کردم من حالا دختربزرگی هستم میتوانم برای زندگیم تصمیم گیری کنم حسین ازوقتی که از ده آمدیم ازهیچ کاری برای من دریغ نکرده .من مطمئن هستم که اوهرگزدروغ نمیگویدولی بازمیترسم وبنظرم شما و خود حسین هم به من حق میدهید . خدا شیطان را لعنت کند . دیشب تا صبح گاهی که به سرم میافتاد که اگر حرفهای حسین راست نباشد پشتم میلرزید ولی از آنجائیکه اورا میشناسم و در این مدت با او زندگی کرده ام فکر نمیکنم او چنین دروغی بزرگ رابگوید آخرآتش جهنم که دروغ نیست و تازه پای شما و مادرهم وسط است روی این حسابها میگویم که من حاضرم زنش بشوم آخر کجا بروم بهتر از خانه حسین من  به شما که گفته ام از وقتی خیلی کوچک بودم آرزوداشتم شوهری مثل حسین داشته باشم هرکس که بخواستگاریم میامدبی اختیاراورا باحسین مقایسه میکردم و همیشه میدیدم حسین از تمام آنها بهتر است گویامهرحسین راخدا به دل من انداخته ومهرمراهم به دل حسین. الان میبینم دختر خوشبختی هستم و بقیه اش را هم خدا درست میکندانشااله خدا برایمان خوش بخواهد . ضمنا خاله شما جای مادرم هستید . بعد از او من چشم که باز کردم شما را دیدم . هر چه شما بگوئید انجام میدهم.اما باز هم تکرار میکنم تا از دهان مادر نشنوم هرگز تن به این ازدواج نمیدهم . میدانم اگر بی تاکید مادر کاری بکنم و بی اجازه ی او تا آخرعمر وحشت اگرها ولم نمیکند . صبر میکنم هرچقدر که لازم باشد ولی گفتم شرط من همین است .

 لبهای خاله در تمام مدتی که طوطی حرف میزد خندان بود گاهی به طوطی و گاهی به من نگاه میکرد بعداز تمام شدن حرفهای طوطی صورت طوطی را بوسید و گفت دخترم انشااله که خوشبخت بشوید . خدا مرا دوست داشت که درلحظات آخرعمرم به من این توفیق راداد که دوتاحرام رابهم حلال کنم.خیالت راحت باشد .آینده شمادو نفرمثل روز برای من روشن است حسین بچه پاک و نجیبی است من به تو قول میدهم که او یک کلمه دروغ نگفته . بازهم به تومیگویم که من بیشترازتوبه دین وایمان وابسته هستم من یک پایم لب گوراست نمی آیم بخاطرتووحسین  آخرتم را سیاه کنم وآتش جهنم رابرای خودم بخرم .روزی باشد که این حرفهای من به تو ثابت شود و بعد مهربانانه دستی به سرمن و طوطی کشید  این نوازش چنان آرامشی به من داد که هنوز گرمای دست خاله را حس میکنم .96


من وطوطی مشکلات بسیار بزرگی  برای رسیدن به آرزویمان و دیدار پدر و مادرمان برسرراهمان بود این رامن طوطی وخاله میدانستیم .مسئله ازدواج من وطوطی خیلی ساده هم نبودآخرهمه همانطورکه گفتم ماراخواهر وبرادر میدانستند .اماخاله زن دنیا دیده ای بود هرچندسواد نداشت ولی درارتباط وسیعی که بامردم داشت خیلی چیزها می دانست ودراین زمان تکیه گاه محکمی برایمان بود.هرچند درصحبتهائی که کرده بودیم اوهم میگفت خودم نمی دانم چطور باید سروته این قضیه رابهم آورد .آنقدروضع ما بغرنج بودکه مثل کلافی بود که نه سرش پیدا بود و نه تهش نه میدانستیم که مادربه پدر چه گفته .و اگر گفته چه اتفاقهائی افتاده . نه مادراز حال و روز ما خبر داشت . خلاصه آشی پخته بودیم که خودمان هم توش مانده بودیم . این که میگویند یارو سربی آب تراشیده همین کاری بود که من و مادرمجبوربه انجامش شده بودیم .درست که فکرمی کردیم درآن حال و روزی که گیرکرده بودیم درحقیقت جز این راهی نداشتیم.

وقتی به گذشته برمی گردم مببینم خیلی چیزهارا ازخاله یادگرفتیم.خاله خوب زمانی به کمک ما آمد شاید اگر وجود اونبودحالا معلوم نبودسرنوشت من و طوطی به کجا کشیده شده بود او مثل مادری مهربان مراقب من و طوطی بود بعضی اوقات فکرمیکنم اگربگویم هر چه دارم ازنعمت وجود اوست پر بیراه نگفته ام داشتن یک مربی عاقل وکار  کشته درآن شرایطی که من وطوطی درآن بودیم لطف خداوند بود که ازهمه چیزبرایمان باارزش تربود کوچکترین لغزش وندانم کاری یا اشتباه باعث میشد که من وطوطی باسربه درون چاه بدبختی بیفتیم . دوتا بچه نادان دهاتی بی سرپناه بی هیچ آگاهی آمده بودیم به شهر.چه بسا که هنوزجای پایمان درشهرمحکم نشده به راههائی کشیده میشدیم که پایانی جزنیستی ونابودی بهمراه نداشت وخاله تنها کسی بودکه درآن زمان پناهگاهمان و راهنمایمان شده بود.

گواینکه من وطوطی بچه های سر براه و درستی بودیم و هیچگاه ازر اه راست منحرف نشدیم ولی منکر حمایتهای عاقلانه خاله نمیتوانیم بشویم. اتفاقا یکی از چیزهائی که روستائیان را در شهر به نا کجا آباد میبرد همین راستی و درستی و بی غل و غشی است که شهریها از همین سادگی استفاده میکنند و به روستائیان به چشم هالو نگاه میکنند آنشب با خیالهای خوشی که در سرد داشتم سپری شد.

صبح آن روزرنگ دنیا برای من کاملا عوض شده بود .چای ونانی را که طوطی جلویم گذاشت طعم دیگری داشت احساسی داشتم که هرگزبا قلم نمیتوانم آن راشرح دهم کلمه بال داشتن ودرآسمانها پروازکردن حال آنروزصبح مرا توصیف میکرد.انگارلقمه هاازبهشت دردهانم ریخته میشد .طعم خوشبختی عجب طعم لذتبخشی است فقط کسانیکه مثل من آنراچشیده باشند میتوانندحال مرادرک کنند خدامیداند چه حالی داشتم .فکراینکه طوطی راداشتم احساس این که مالک اوخواهم شد. مرداوخواهم شد. صاحب خانه وزندگی خواهم شد.اینهمه خوشبختی مستم کرده بود آن چنان مست که به یاد این نبودم که این گره چطور باید باز شود ؟نمیدانم طوطی هم حال مرا داشت یا نه و اگر هم داشت من ازچهره اش نمیخواندم اوآرام و درسکوتی زیبا کنارم بودومن بوی تن اورادرهوای اطاق حس میکردم . صدای خاله مراازدنیای زیبائی که داشتم بیرون کشید.حسین نمیخواهی به حجره بروی؟ وسپس روبه طوطی کرد وگفت: طوطی جان دواهای مرا بیاور.مدتی بودکه خاله دوامیخورد. شب طوطی جوشانده برایش میگذاشت وصبح به خاله میداد .خندیدم و گفتم خاله جان اصلا یادم رفته بود.این طوطی که برای من بیچاره حواس نگذاشته طوطی هم خندید و رفت سراغ دواهای خاله.

راستش آنروزنمیخواستم به سرکاربروم نمیدانم چرادلم میخواست درخانه بمانم این اولین باربودکه چنین احساسی داشتم انگارمیترسیدم اگر از طوطی فاصله بگیرم او را از دستم بیرون بکشند . ولی در همین موقع از آنجا که هیچوقت نباید آدم لذت کامل از زندگیش ببرد دیدم دوتا از زنهای مسافر همراه بچه هایشان دم در اطاق ظاهر شدند زنهای روستائی آنقدر بی درد سرزندگی میکنند که حد ندارد . بی آنکه منتظر  شوند تا خاله آنها را به اطاق بخواند خودشان آمدند تووطوطی کنار اتاق ایستاده بود وبا نگاهش به من حالی کرد که بهتر است بلند شودم و به سر کارم بروم . هنگامیکه داشتم از در اتاق بیرون میامد زیر لب زمزمه کرد . حسین زودتر بیا . خوب؟

این حرف طوطی یکدنیا عشق را در رگهای من بجای خون به گردش در آورد و من فقط خندیدم.

درراه رنگ آفتاب امروزبینهایت روشن بوداین روشنائی نه تنها برمن می تابیدودلم راگرم میکردوروحم را نوازش میدادگویا روی سرمردم هم نورپاشیده بودندهمه مهربان بودند همه به من لبخند میزدند گاهی فکر میکنم اگر خداوند آرزوهای مجازانسانها را برآورده کندچقدرزندگی قشنگ است من در تمام عمرم هیچوقت روز را به این روشنی و مردم را به این خوبی ندیده بودم.

اولین مشتریم درهمان ساعت اول سروکله اش پیدا شد اوکسی نبودجزدوست قدیمی حاج غلامحسین که اوراحاج خانم فرستاده بود . سه تا فرش را میخواست یک جا ازمن بخرد واین واقعه عجیبی بود چون فروختن هرفرش کلی دردسروزمان میبرداما این فروش انگارمیخواست زیبائی آن روزرا برایم دلنشین تر کند .چون این مشتری بی آنکه فرشها را زیروروکند بااعتماد به حرفهای من بی آنکه حتی درقیمت بامن چانه بزند درجا پول فرشها را داد و وقتی خواست خدا حافظی کند گفت حسین اقا حاج خانم به شما سلام رساند وگفت به شما بگویم که امروز منتظر شماست بعدادامه داد.حاج خانم خیلی از شما پهلوی من تعریف کرده گفت شما را از پسرانش هم بیشتر دوست دارد آنقدر از پاکی وصداقت شما حرف زدکه راستش من مشتاق دیدارتان بودم و الان که دارم از شما خدا حافظی میکنم با همین یک ساعت متوجه شدم که ایشان درست گفته .

چند وقتی بودکه از حاج خانم خبر نداشتم آنقدرغرق کارهای حجره ومشکلات خودم بودم که پاک همه چیزراازیاد برده بودم با تذکرمشتری پیش خودم شرمنده شدم گواینکه اخترخانم خودش هیچ کمک بمن نکرده بودولی شوهرش مثل یک پدرحامی من بودهمین حجره واسم ورسم را ازاودارم واقعا که هروقت به یا د حاجی و خوبیهایش می افتم برایش طلب آمرزش میکنم

آری من آدم حق تاشناسی نیستم .اگر به خانه حاجی دیگر رفت وامد نکردم به خاطرآن بود که پسرهایش فکر نکنند من دارم با حقه و کلک خودم راپیش حاج خانم شیرین میکنم ویا دارم بخاطرمنافعی خودم رابه خانواده شان نزدیک میکنم که سودببرم یا ازحسن نیت اخترخانم سوء استفاده میکنم تا خودم رااز انهاجلوتر یاندازم . من میدانستم حاجیه خانم چه نظری به من دارداو مثل فرزندش مرا دوست داشت ولی برای پسرانش قابل فهم نبود و من میترسیدم بشوم  گرگ دهان آلوده ویوسف ندریده وصداقت مرا به حسابهای دیگر بگذارند . من در همان زمان که در خدمت حاجی غلامحسین خان بودم خیلی چیزها دیدم ویاد گرفتم یکی از آن آموخته هایم این بود که فهمیدم کسانی که از نظرمالی پائین هستند به محض اینکه کمی مهربانیشان از حد معمولبه بالا دستیها اضافه شود این مردمان مستغنی به حساب بهره وری میگذارند.یعنی بهتراست آدم حدخودش رابداند وپایش را از گلیمش درازتر نکند به قول علی علیه السلام اگر به خانه ی دوست ثروتمندت رفتی وبه توبی حرمتی شداین خودت هستی که به اواین اجازه را دادی. این حرفها وحدیثها باعث میشد که من درشرایطی که داشتم حد خودم را بدانم و زیاد به خانواده حاجی نزدیک نشوم . گو اینکه من به این دلایل نمیخواستم زیاد دور و بر خانه حاجی ظاهر شوم ولی به علت گرفتاری این غیبت طولانی شده بود وازترس اینکه حاج خانم این دوری رابه حساب بی عاطفه گی و فراموشی من از محبتهای خودش و حاجی بگذارد من را پیش خودم شرمسار کرد.

با خود فکر کردم . خوب حالا اگر بروم منزل حاجی دیگر کسی خیالی نمیکند . چون خودم صاحب سرمایه هستم وهیچ نیازی به مال و ارث حاجی وتوجه حاجیه خانم ندارم. وبا این حساب با خودم قرار گذاشتم عصر بعد از بستن درحجره به دیدن اوبروم . 97


 من معمولا برای خواندن نمازمغرب وعشا به مسجد بازارمیرفتم ( مدتی بود که به علت کار زیاد حجره ظهرها به منزل نمیرفتم ودرحجره ناهارمیخوردم ونمازم را هم درهمان جا میخواندم ) ولی عصرهابرای خواندن نماز اول به مسجد میرفتم و سپس به خانه . آنروز بعد از خواند ن نماز از مسجد به خانه حاجی رفتم .

 دورو بر اختر خانم بازهم مثل همیشه پربود .وقتی از پنجره ی اتاق توی حیاط مرا دید گل از گلش شکفت. زمان زیادی نگذشت که بدیدنم آمدباهمان زبان خوش همیشگی اش بامن خوش وبش کرد گفت حسین جان میگفتی برایت گوسفند قربانی کنم چه عجب؟ خیلی دلم برایت تنگ شده بود چطور شد سری به من زدی؟ دیگر کم کم داشتم به این فکر میافتادم که پاک مرا فراموش کرده ای.

اینطورحرف زدن اوبا آنهمه برووبیا بامن اس وپاس کمی برایم عجیب بودگو اینکه اختر خانم همیشه با من مهربان بود ولی اینطورخودمانی بودنش راستش به من خیلی دلگرمی داد.احساس کردم شاید به حد واندازه ای رسیده ام که اوهم مراباورکرده . البته اومعمولاباهمه مهربان بودولی نه اینهمه اوهیچ نیازی به خوش امد گوئی از من را نداشت .نمیدانستم چه جوابی باید به او بدهم . خندیدم و سرم را به زیر انداختم . او ادامه داد.

 خوب وضع کاروبارت چطوراست؟شنیده ام حسابی جای خودت رادربازارباز کرده ای راستی آقا کرم را فرستادم پهلویت . چند تا فرش میخواست دیدم ازتومطمئن ترکسی رانمیشناسم. اوگفت حتمااگر فرش خواست میاید به حجره تو. نمیدانم آمد یانه ؟ گفتم

آقاکرم آمدفرشهائی را که میخواست خریدخیلی هم راضی بود او به من گفت که شما میخواهید مرا ببینید و از کارو بارم بپرسید البته فعلا اوضاعم  بد نیست بحمداله راضیم . به لطف حاجی خدا بیامرز و مرحمت شما

من کاملامطمئن بودم که اخترخانم ازسیرتا پیاززندگی مرامیداند . برای اینکه تقریبا با تمام زنهای اطراف خانه اش درارتباط بودبهمین جهت ازهر کسی خبری میخواست بی آنکه به خودش زحمت بدهد تمام اخباررامیتوانست بگیرد اوزن مرفه و شادی بودهم پول داشت وهم اعتبار . همه از خدا میخواستند دورو برش باشند . ضمن اینکه بسیار هم سخاوتمند ودست ودل بازبودروی خوشی هم داشت وبسیارخوش برخورد بود. آنقدر روابطی  بود که بقول معروف اگرکسی شب خواب بدیاخوب میدیدصبح خانم حاجی خبر داشت من به خاطرهمین چیزهابودکه وقتی دیدم او آنطور ازمن استقبال کردحدس زدم کارواجبی بامن داردبرای همین بیادم افتاده است  گو اینکه او همیشه با من مهربان بود ولی خوب آنقدربه من نزدیک نبودکه دلش برایم تنگ شود وکسی رابه دنبالم بفرستد او آنقدر صنم داشت که یاسمنی مثل من توی آنها گم بود ضمنامن وظیفه خود میدانستم که هرکاری ازمن بخواهد بخاطرخودش ومهربانیهای حاجی برایش انجام دهم وباحساب اینکه میدانستم ازبچه هایش خیری ندیده خودم راآماده کرده بودم که اگر گرهی به دست من برایش بازمیشود ازدل وجان انجام بدهم تاهم پیش خدا وهم پیش بنده خداروسفید باشم و برای اینکه منهم حرفی زده باشم و قدر دانی از اوکرده باشم که به یاد من بوده بهتر دیدم که اول ازحال پسرانش بپرسم. . خانم اهی کشید و گفت حسین دست به دلم نگذار که دادم به آسمان میرسد.یکی ازیکی بی غیرت ترهستند . هیچکدام چیز بدرد خوری از آب در نیامدند . خوب شد بیچاره حاجی مرد واین روزها را ندید. گو اینکه او آنقدر با تجربه بود که همه ی این روزهارا بارهاپیش بینی کرده بود.همیشه میگفت نمیدانم چه بدی کردم که اینها راخدا به من داد . میگفت کاش هفت دخترکورداشتم وپسرنداشتم .اصلا از دست اینها دق کرد.حتی بامرگ پدرشان هم این پسرهاسرعقل نیامدند .نمیدانم کجای دستگاه خدا عیب میکرد که لااقل یکیشان سر براه بود. راستش خیلی دلم برای حاجی خدا بیامرزو زحمتهای خودم میسوزد . یک نفر نمیگوید خدا پدرشان را بیامرزد . و سپس آهی از ته دلش کشید.

من به اونگفتم که داستان بی لیاقتی وعاطل وباطل بودن پسرانش نقل مجلس همه است کسی که ا زکارهای آنها بی خبراست خواجه حافظ شیرازیست.آخرنمیخواستم دل پیرزن بیچاره رابیشترخون کنم بنابراین گفتم.حاج خانم شما

پسران بدی ندارید . جوان هستند سرشان که به سنگ بخورد خوب میشوند اوگفت مگرتوجوان نیستی؟ تو با آنها چه فرقی داری؟ توکه نه سایه پدربالای سرت هست نه مادر.تازه خواهرت راهم که به دندان گرفته ای وسرپرستی می کنی . به خدا من همیشه تعریف ترا میکنم . جلوی روی آنها مرتبا عرضه و لیاقت ترا توی سرشان میزنم ولی کو کسی که بفهمد .

در اینموقع گویا خانم متوجه شده بود که مدت زیادی هست مرا روی پا نگه داشته تعارف کردکه در یکی ازاتاقهاکه کسی نبود بنشینم ودستوردادکه برایم چای بیاورند و با تعجب دیدم که امدو پهلوی من نشست .

 خنده ای صورت چاق و گوشت آلودش راپرکرد.تازه متوجه شدم که خانم چقدرشکسته شده گویا مرگ حاجی خیلی برایش گران تمام شده بود  یک آن دلم برایش سوخت همین چند ماه او را چند سال پیر کرده بود.

چای را آوردند.اوخودش چای مراجلویم گذاشت ودوباره شروع به صحبت کرد.پرسید.حال خاله چطور است ؟ خدا چقدراورا دوست داشته که بچه های سربراهی مثل تو وخواهرت این آخرعمری انیس و مونسش شده اید . خدا یک جوشانس بدهد.من ودوستانم همیشه دلمان به حال اومیسوخت تا شوهرش بود که سربارش بود.اگرشما نبودید معلوم نبود که با این حال وروزی که می بینم چه باید میکرد. گفتم خاله بدنیست البته ما بیشترازاوشانس آوردیم اگراو نبود ما چه باید میگردیم ؟خاله ازمادربرای ما مهربانتر بود . ما او را باندازه ی مادرمان دوست داریم . این دو سه ساله کاری نبوده که برایمان نکند .کاشکی ما بتوانیم یک صدم محبتهایش راجبران کنیم .( البته من این حرفها را زدم که درحقیقت کمی با حاج خانم صحبت کرده باشم آخر ازاول تا این لحظه همه اش اوحرف زده بود و من ساکت بودم )  حاج خانم بعد از اینکه حرفهای مرا با سر تائید کرد ادامه داد .راستی خواهرت حالش چطوراست ؟ کلمه خواهر را طوری گفت که گویا قصدی پشت حرفش داردبعد اضافه کردراستی حسین اسم خواهرت را یادم رفته؟ گفتم طوطی گفت آهان یادم آمد اسمش هم مثل خودش قشنگ است . بالبخند و  تعجب گفتم . شما که خواهر مرا ندیده اید. از کجا میدانید او قشنگ است ؟خانم گفت بله من اوراندیده ام اما خیلی تعریفش را  شنیده ام رنگ از رویم پرید . یعنی چه؟ چه حرفی شنیده؟ مگر پشت سر طوطی چه گفته اند؟

 این را بگویم که درمحیطهای کوچک.کمترین مسئله زندگی انسان اززیرنگاه تیزبین اطرافیان پنهان نمیماند هر چه محیط کوچکتر باشد تسلط اطرافیان روی زندگی آدمهابیشتراست خصوصا اگر طرف غریبه باشد که این کنجکاوی حد و مرزی ندارد.بااینکه اینجا شهربودومادرشهرزندگی میکردیم ولی درحقیقت آنجا محیطی بسته به حساب میامد همه همدیگررامیشناختندمثل قوم وخویش بودند شاید باورتان نشود که بیشتراوقات ازشام وناهارهمدیگرخبر  داشتند یا میدانستند امروز کی منزل کی میرود.یا فلانی چندتا مهمان داردخلاصه هیچ چیزرانمیشد خصوصا اززنها پنهان کرد . وقتی در چنین محیطی انسان زندگی میکند واقعا ازحرف دیگران میترسد برای همین بودکه با وحشت چشمم را به دهان اودوختم . او مراخیلی منتظرنگذاشت . و با لحنی مهربانانه گفت .

نترس چراهول کردی؟ منکه هنوزحرف بدی نزدم ؟بذاربرای اینکه دلت راحت شودبگم همیشه دلم میخواست لااقل یکی ازاین سه تا پسرم عرضه ولیاقت داشتند آنوقت آرزو ازدلم درمیامد وطوطی رابرای او میگرفتم .

 مثل اینکه خدا تمام عالم را کوبید توی سرم . دنیا جلوی چشمم تاریک شد قلبم آنقدر تند میزد که گوئی میخواست قفسه سینه ام رابشکافد . خانم حرف میزد ومن از صحبتهایش  بسختی یک جمله میفهمیدم دلم میخواست از جلوی او و از توی آن خانه مثل کبوتر پرواز کنم  آنقدر از خود بیخود شده بودم که حاجی خانم هم متوجه شد . لحظه ای به صورتم خیره ماند و سپس گفت . حسین چراناراحت شدی ؟منکه هنوز حرفی نزده ام و اصلا مثل اینکه حواست جای دیگراست دارم باتو حرف میزنم نه جواب میدهی نه میگوئی ها  و نه میگوئی نه.او نمیدانست که اسم طوطی را حتی راضی نیستم از دهان کسی بشنوم . شاید خنده تان بگیرد ولی عشق چه با من کرده بود نمیدانم .

تازه به خود آمدم . و با دستپاچگی گفتم .98


 ببخشید حواسم با شماست آخه تا حالا کسی در مورد طوطی بامن اینگونه که شما حرف زدید حرفی نزده .

اختر خاتم گفت .مثل اینکه بایداز اول شروع کنم .آره حیف که بچه های من عرضه ولیاقت ندارندمنهم مسلمانم نمی خواهم دخترمردم رااسیروبدبخت کنم .آنهم دخترخوب و زیبائی مثل طوطی راولی حسین بالاخره دخترباید به خانه بخت برود.بخداهروقت خانمها دورهم جمع میشوندو حرف دختر خوب و نجیب وهمه چیز تمام میشود ممکن نیست حرف طوطی را یکی به میان نکشد . خودم هم که تمام و کمال ترا میشناسم خاله را هم میشناسم برای همین تصمیم گرفته ام پا در میانی کنم و خودم طوطی را شوهر بدهم .

اخترخانم مثل مسلسل حرف میزدسپس گفت: آن حاجی که امروزآمد دم حجره یکی ازآن آدمهای بسیارمحترم است  دوست خیلی نزدیک حاجی بود . از آن دوستان حجره و گرمابه که از قدیم  در باره دوتا دوست جان جانی میگفتند خانواده اش هم مثل خودش هستند زنش دوست نزدیک من است حاجی مصطفی کرمی است. پدردرپدرصاحب اسم ورسم است . سه تا پسرداردودوتا دختر . دخترهایش مثل پنجه آفتاب هستند دختر کوچکش راهنوز شوهرنداده البته کوچک است وقت شوهرکردنش نیست.اسم این دخترنفیسه است ازخوشگلی دست کمی ازطوطی ندارد.پسرانش هم همه با سواد ونجیب وصاحب عنوان هستند خدا شانس بدهد اوچند تابچه داردیکی ازیکی با عرضه ترو من بدشانس  هم پسردارم توفکرمیکنی باسابقه دوستی که بین حاجی وآقا کرم بوداگرپسران من عرضه داشتند نمیتوانستم یکی از دختران حاجی کرم راحداقل برای یکی پسرانم بگیرم؟اما چکنم که اینها بچه نیستند بخدا بلای جان من هستند.  پیش تودیگرگفتن ندارد خودت ازسیر تاپیاز زندگی مرا با این سه تا عذاب الیم میدانی .کاش اجاقم کور بود .

خلاصه یکی ازپسرانش زن دارددوتای دیگرهنوززن نگرفته اندچندروزپیش زن حاجی آمده بودخانه ماسر حرف ودرددل که شروع میشودهمه حرفها یشان رامیزنند.ربابه خانم زن حاج کرمی به من گفت که دلش میخواهد طوطی راازشماخواستگاری کند .وازمن خواست چون ترامیشناسم وتوهم بامن رودربایستی نداری پادرمیانی کنم تا طوطی را برای پسردومش اسماعیل بگیرد. من پیشنهاد کردم که خود حاجی کرمی هم باید ترا ببیند تا من خیالم جمع باشد وبی جهت به تو حرفی نزنم و بعد سنگ رو یخ شوم . ربابه خانم گفت حاجی روی حرف من حرف نمیزند ولی من قبول نکردم تا که امروزآمد پیش تو من به او گفتم اگر از تو و رفتارت خوشش آمده بگوید که بیائی پیش من وگرنه حرفی نزند . خوشبختانه پهلوی آنها روسفیدم کردی آنقدر حاجی از تو خوشش آمده بود که اگر کمی صبر کنی من مطمئن هستم که نفیسه راهم به ریش تومی بندند.خلاصه وقتی دیدم توآمدی متوجه شدم که کارتمام است برای همین گفتم امروز توبیائی تا دراین باره با تو حرف بزنم حسین جان من به تو قول میدهم  تا آخر عمرم هم سر قولم هستم از چشمت بدی میبینی و از حاجی و خانواده اش بد نمیبینی.

 سکوتی که اختر خانم کرد نشانه آن بود که میخواست من حرف بزنم ولی من نمیدانستم چه کنم. چه بگویم.او وقتی سکوت مرا دید گفت . بالاخره بعد از اینهمه حرف که من زدم بگو ببینم نظر تو چیست . من باید یک جوابی هم به آنها بدهم .

آنچنان ضربه ای این حرفها به من زد که انگارروی سرم آب جوش ریخته باشندشما خودتان حال و روز مرا درک میکنید . چه بگویم که درهمان چندلحظه ی کوتاه که برای من سالی بودچه کشیدم مانده بودم  چه بگویم چه  راستش میترسیدم دهانم راباز کنم ونادانسته حرفی بزنم که رازم برملا شود البته او نمیدانست ولی شما حتما تجربه کرده اید که وقتی انسان رازی را میخواهدمخفی کندمیترسدکه زبانش نتواند و ناخواسته حرفی بزند که رازش برملا شود آدم خیال میکند که طرف ازچشمانمان خیلی چیزها درک میکند. بااین افکاربه خودم فشار آوردم که در رفتار  و گفتارم حرفی نزنم وکاری نکنم که اخترخانم چیزی بفهمد وحساسیت من از نظر او غیر منطقی بیاید . او که گویا خیلی هم عجله داشت که زودتر از من جواب بگیرد گفت . نمیخواهی جوابم را بدهی؟ گفتم

اجازه بدهید با طوطی صحبت کنم بعدا جوابتان را میدهم . اوگفت.تاکی مننظرشوم ؟ گفتم چشم هر چه زودتر سعی میکنم جوابتان رابدهم بعد باعجله بی آنکه بگذارم اوبیشترازاین بازبانش به قلبم چنگ بزندخداحافظی کردم و روانه خانه شدم

درراه تمام افکاردرهم وبرهمی مثل تارهای عنکبوت دور وبرم را پر کرد. آری مثل یک عنکبوت خسته و ناتوان درون تارها دست وپامیزدم. گویا راه نجاتی نخواهم داشت .اگرطوطی زن اسماعیل پسرحاجی کرم میشد نانش توی روغن بودتاعمرداشت دیگرمزه تلخ بیچارگی رانمی چشید چه بساباعث خوشبختی پدرومادروبرادرو خواهرهایمان هم میشددردسرازدواج بامن راهم نداشت پدرهم خیلی راضی میشد تا حالاهم که حتما جواب عمورا داده بودند. سرم باندازه کوهی شده بودهرچه فکرتوی دنیا بودبه مغزم هجوم آورده بود.یک آن باخودم فکرکردم که چه بی حساب و کتاب تمام ماجرای زندگیمان را برای خاله وطوطی بازگو کردم . کاش کمی دیگر دندان برجگر میگذاشتم و اکنون از این شانسی که به طوطی روی اورده بود فقط وفقط من زیانش را میکشیدم و...........

 حالا هم شایدطوطی وقتی بفهمد حاجی کرمی اورا برای پسرش خواستگاری کرده عقلش به احساساتش غلبه کند و یک عمر خوشی و خوشبختی را به خاطر یک احساس خشک وخالی از دست ندهدپس  و به خود گفتم . حالااگر به طوطی نگویم؟ بهتر نیست که اصلاحرفی نزنم واوراهوائی نکنم؟حرفهای حاج خانم را نشنیده بگیرم؟ترس از اینکه خودم کاخ آمال و آرزوهایم را بهم بریزم داشت دیوانه ام میکرد. من در تمام زندگیم سعی کرده بودم که آدم درستی باشم وهمیشه هم طرف حسابم خدا بودو بس . خوب حالا اگر چنین کنم پیش خودم حس کردم که دارم به نزدیکترین کس که دارم واورا در حد جانم دوست دارم آگاهانه و به خاطر خود خواهیهای خودم اورا از شانسی به این بزرگی محروم میکنم این افکارباعث شدکه بیشترفکرکنم .گویاعقلم براحساسم غلبه کردانگار کسی دردرونم فریادکشید اگر اخترخانم وقتی ازمن جوابی نگیردپیگیرشودو با دوستی و دوستانی که دارد به گوش خاله برساند و اوهم به طوطی بگویدومشتم پهلوی آنها بازشود چه؟ازخودم و وجدانم بگذرم . جواب طوطی و خاله را چه بدهم ؟ .به دنبال راه حل دیگری گشتم .هوا داشت حسابی تاریک میشد. انگار کسی باری به سنگینی دنیا بر دوشم نهاده بود . راه رفتن برایم مشکل شده بودروی سکوی خانه ای نشستم وسرم رامیان دستهایم میفشردم انگاراین بن بست تازه تمام توش و توانم را یکجا به باد داده بود.باخودم گفتم نه راه دیگر. فردا به حاج خانم میگویم به طوطی گفتم راضی نیست فعلا شوهر کند. ولی بازبه خودنهیب زدم: ولی نه من حق ندارم جلوی خوشبختی طوطی رابگیرم.چرابایداو به خاطر عشق من از حق خوشی و شادکامی محروم شود؟ نه عادلانه نیست وای چقدر من خود خواهم . چگونه دلم راضی میشود که به طوطی دروغ بگویم؟ حق انتخاب راازاو بگیرم نه.به یاد لحظه ای افتادم که طوطی قبول کرد برای همیشه با من زندگی کند و به خودم گفتم حسین طوطی ترا با دنیا عوض نمیکند مگر نه اینکه تو او را از دهان گرگی چون علی نجات دادی ؟مگر نه اینکه اورا مثل گربه به دندان گرفتی مگرنه اینکه ازتمام چیزها به خاطراوگذشتی؟  فقط برای او وبه خاطر او زنده بودی و زندگی کردی؟

قلبم اینها را فریاد میزدوعقلم میگفت.شاید طوطی ندانسته ترامثل برادردوست دارد.واین احساس رابه خاطربچگیش باعشق اشتباه گرفته.اگربداند کسی مثل پسرحاجی کرمی خواستگارش است وببیند تفاوت بین توواسماعیل اززمین تا آسمان است وتمام مشکلاتی که سرراه ازدواجش باتوست مرتفع میشود؟ آنوقت اوست که میتواند تصمیم بگیرد درازدواج با اسماعیل نه ترس دارد و نه وحشت ازاینکه مبادا کار خلافی کرده باشد.ضمن آنکه جوابگوی هیچکس نیست.دلشوره ندارد.بهرحال ازهرطرف که نگاه کند هزاران حسن در ازدواج با اسماعیل هست که یکی از آنها در ازدواجش بامن نیست..میدیدم طوطی حق دارد . منهم هر چه کردم برای دل خودم بوده و نباید هیچ انتظاری داشته باشم تازه عاشق واقعی آنست که عاشق خوشبختی معشوق رابخواهدنه اینکه اورااسیرخواسته های خودش بکنداو که اسیری من نیست ازکجامعلوم شایدباهمه این حرفهابازمراترجیح دهدطوطی سلول سلولش بمن وابسته است نمیدانم چه مدت درراه بودم. راه خانه ما با حاجی زیاد نبود ولی گویا من تمام شهر را پیاده طی کرده بودم . هنوز هم به خانه نرسیده بودم و دلم نمیخواست به خانه بروم  میخواستم این دورا ن بی خبری طوطی هزاران سال طول بکشد .99


 

 خدایا این انصاف است؟دارم چوپان بی مزد میشم مگرمن چه گناهی کردم؟مگرمن بنده تونیستم ؟ چقدر باید جریمه بی پولی، بی پدری ،بی اسم ورسم داری رابدهم ؟ درآن لحظات آنقدردرخودفرورفته بودم که وقتی بدرخانه رسیدم متوجه وجودطوطی که دم درمنتظرم ایستاده بودنشدم.صدای گرمش انگارمرا ازدوزخ به بهشت کشاند.سلام کرد و بالحنی گلایه آمیزگفت حسین کجا بودی دلم هزارراه رفت.داشتم دق میکردم.باخنده تلخی جوابش رادادم بدنبالم آمد خاله توی اتاق گوشه ای مثل همیشه نشسته بود سلامی کردم و رفتم کنارش تشستم  طوطی وقتی دیدمن پهلوی خاله نشستم برای آماده کردن شام بیرون رفت منهم موقع رامناسب دیدم وتمام ماجرارا بطورخلاصه و خیلی سریع برای خاله گفتم وبعداضافه کردم.من هرگزنمیخواهم جلوی خوشبخت شدن طوطی رابگیرم این یک شانس است که به او روکرده پسرآقا کرمی ازتمام مواهب برخورداراست اگرطوطی عروس خانواده  حاج کرمی بشود دیگر نانش توی روغن است وهرگز مشکلی نخواهد داشت در حالیکه اگر زن من بشود بازهم کلی مشکلات داریم اول همه اینکه تا بیائیم این مسئله خواهروبرادریمان رابه همه بفهمانیم بااین حال روزی که من دارم وتوی بازار همه ما را میشناسند تارفتن به ده .من خودم دارم هرراهی راکه میشود فکرمیکنم ولی راستش خاله من تاحالا نتونستم حتی یک گره را هم باز کنم . کم کم دارم ناامید میشم . درحالیکه ازدواج طوطی با اسماعیل پسر حاج کرمی من راهم راحت میکند ضمنا شما هم تمام رازی را که گفته ام فراموش کنید. منهم آرزوی طوطی را باخودم به گور خواهم برد . به شرط آنکه طوطی خوشبخت شود.دراینجاآنچنان بغض گلویم راگرفت که نتوانستم به حرفهایم ادامه دهم خاله که سکوت مرا دید. درحالیکه انگاراتفاق مهمی نیفتاده باشدچشم درچشمم دوخت وخنده ای کوتاه لبانش را از هم گشود و گفت

 حسین تواشتباه میکنی.طوطی بهیچ کس جزتورضا نداردکه شوهرکندتوهم خودت رااذیت نکن.من این حرفها رااز روی تجربه میگویم.اززمانی که شما بامن زندگی میکنید چندین بار خواستگارهائی برای طوطی پیدا شده که دست کمی ازپسرحاجی کرمی نداشتندحتی آنوقتی که منوطوطی ازداستان زندگیتان بی خبربودیم طوطی راضی نشد  در حالیکه درآن زمان اوخیال میکرد که توبرادرش هستی . میگفت نمیخواهم پشت حسین را خالی کنم و تا کاملا سرو سامان نگیریم من شوهرنمیکنم ازوقتی هم که متوجه ماجراشده که دیگرجزتوبه کسی فکر نمیکند . همین حاج خانم چند باربمن گوشه وکنایه زدیکبارهم علنی گفت .اوحالا فکرکرده من نمیخواهم طوطی شوهرکندچون بخیال خودش  طوطی دارد به من کمک میکند و چرخ زندگی من را میگرداند.برای همین هم به تو متوسل شده است . طوطی هم همه چیزرا میداند.حال اگرخیال میکنی من دروغ میگم بذارطوطی بیاید توی اطاق ومن جلوی تو داستان را برایش میگویم خودت ببین که من راست گفته ام .

من گفتم نه.اصلا نکند جلوی من رویش نشود ودرمعذوربماند.خوت به اوبگووجوابش رابه من بده خاله گفت ای بابا چقدرتو بد دل هستی من به تومیگویم که طوطی همه چیزرا میداندبازتو حرف مرا قبول نمیکنی ؟  وسپس با صدای بلند طوطی را صدا کرد.مدت کوتاهی طول کشید و طوطی میان دو لته در پیدایش شد و انگار اولین بار است او را می بینم . این را بگویم که من در گفتن احساساتم خیلی ماهرنیستم ولی این رامیدانم که هرلحظه دره زمان و مکان وقتی چشمم به طوطی میافتاد این حس غریب را داشتم که انگار اولین باراست او را میبینم هیچگاه برایم پیش نیامد که طوطی را ببینم و شعله ای  قلبم را نسوزاند . همیشه با دیدن او تنم داغ میشد وشاید به نظر شما غیر عادی و یا اغراق جلوه کند ولی فقط و فقط خدا شاهد است که هر چه میگویم عین حقیقت است .

آری طوطی درمیان دولته درظاهر شد.باهمان صورت زیبای همیشه گل انداخته اش.باهمان قدوقامت زیبا  چشمان درشت وموهایش که قرص ماه صورتش را درمیان گرفته بود گوئی ماه ازپشت کوههای سیاه شب دارد میدرخشد

چشم طوطی به خاله خیره ماند.خاله اورا واداربه نشستن کرد طوطی قبل ازاینکه بنشیند به خاله گفت یعنی سفره را نیاورم ؟ خاله گفت نه بنشین.اوآمدوکناردست من نشست. ازمدتی قبل احساس کرده بودم که طوطی بیشترازگذشته خودش رابه من نزدیک حس میکندخاله بی مقدمه تمام داستان پسر حاجی کرمی راهمانطورکه من برایش گفته بودم بی کم و کاست  برای طوطی تعریف کرد و بعد اضافه کرد که:

حسین ازتو میخواهد که اورا مثل سابق همچنان برادرخودت بدانی وحالا که این سعادت به توروکرده پشت پا به آن نزنی .حسین نمیخواهد جلوی خوشبختی ترابگیرد.سپس من وخاله منتظرجواب طوطی چشم به دهانش دوخته بودیم

قلبم داشت سینه ام را پاره میکردیک لحظه باخودم گفتم ایکاش زبانم رامیبریدندتااین مسئله رااصلاعنوان نمی کردم دیدی با دست خودم همه چیزرا خراب کردم؟ آخر پسرنادان اینهمه درد و رنج و بدبختی و خانه بدوشی را به جان خریدی تا صاحب طوطی شوی حالا که همه چیز روبراه شده خودت آمدی با دست خودت در قفس را بازکردی و پرنده ات راپردادی؟ولی دیگرخیلی دیرشده بودحالاهم بایدبه امیدتصمیم طوطی باشی.طوطی بی آنکه مکث کند گفت ببین حسین یا مرا میخواهی یا نمیخواهی. بهر حال من جواب تراداده ام.ضمنا اگرقرارباشده دختر به پسری جواب آره داد و تا یک نفر دیگر که بهتر بود پیداشد دختر اولی را ول کند و برود سراغ دیگری خودت قبول کن که اصلا سنگ روی سنگ بند نمیشود . ضمنا اگر تو پشیمان شده ای و این را کرده ای بهانه من حرفی ندارم و تو همان برادرمن بمان منهم خواهرت . ولی این را بگویم که من زن پسر حاجی کرمی نمیشوم. صد مرتبه از او هم بهتر و اسم و رسم دارتر برایم بیاید میگویم نه . برای همیشه این حرفهارا میزنم و دلم نمیخواهد دیگر در این مورد صحبتی بشود.این حرف اول وآخرمن است ضمنا خاله به حسین بگوچند وقت پیش که من خیلی چیزها را نمیدانستم به بهترازپسرحاجی کرمی گفتم نه همانوقت هم گفتم نه.بعددرحالیکه ازشدت عصبانیت تنش میلرزیدبلندشدواز اتاق بیرون رفت.خاله گفت دیدی حسین؟ از تو میخواهم که دیگر شک ودو دلی را از خودت دور کنی  و قول بدهی که دفعه آخر باشد که از این حرفها میزنی جواب زن حاجی هم بامن.اصلا جواب همه بامن بعد گفت "من درمدت این عمرم خیلی داستانها شنیده بودم ولی مثل این داستان که تواززندگی خودت ومادرت و طوطی برایم تعریف کردی نشنیده بودم راستش را بگویم اولش برایم باورکردنی نبود ولی در این مدتی که دارم با تو و طوطی زندگی میکنم و شما رامحک زده ام همه حرفهای تورا قبول کردم راستش از آن روز که تو برایم ماجرایت را تعریف کردی دارم باخودم فکرمیکنم آخرچطورهیچکس سراغ تووطوطی رانگرفته؟ اصلا نمیشود فکرکرد که مادرت وپدرت شما را فراموش کرده باشند؟نمیدانم راستش دلم خیلی شورمیزند.اگربگویم که اینطوربی خبری ازشمابرای آنها امری عادی است کاملا احمقانه است اگر طوطی با تو نبود شاید کمی برایم قابل قبول بود ولی چطورمیشود پدرو مادری اینهمه مدت ازپسرودخترشان دریک شهرغریب بی خبربمانند بهرشکلی که ممکن بودمیشد ازشما خبری بگیرنداین مسئله مرابه شک وشبهه میاندازدکاش میشد به یک وسیله ای شماازآنها خبری میگرفتید.گاهی باخودم فکرمیکنم تا مادرت خودش حرفهای تو را تائید نکند دلم رضا نمیدهدکه دراین مسئله دخالت کنم خیلی مسئله بغرنج است میترسم  حسین جان اگر صلاح بدانی هرچه رودتر خودم به ده شما بروم دلم میخواهداین مسئله را قبل از مردنم حل میکنم من تو وطوطی را مثل بچه های خودم دوست دارم.دراین وقت طوطی هم آمدتوی اتاق ودرحالیکه گوشه مقابل من می نشست با سکوت به ادامه حرفهای خاله گوش میداد.حس میکردم نگاهش را به قهر از من می دزدد. دلم داشت آب میشد . و این بار از خوشی.100

خاله گفت ببین من این رامیدانم که شما دونفرباهم خوشبخت میشویدطوطی دختر پاک ودرستی است میتواندبرای تو زن خوب وبرای بچه هایت واقعا مادرخوبی باشد توهم واقعا هرامتحانی که بوده خوب ازپسش برآمده ای . اما باید هرچه زودتربه فکراین باشیم که به زندگی شما سروصورتی داده شود.این طور که نمیشود استخوان لای زخم است

درحالیکه خاله داشت حرف میزدبا آمدن طوطی من به دنیای خیال پروازکرده بودم دنیائی که بیشترعمرم درآن سپری شده بود.من درآن دنیا خوشبختی رابا تمام وجودم حس کرده بودم دنیائی که خودم ساخته پرداخته بودم و هیچ کس رابه آن راهی نبود. حالا دلم میخواست زندگیم راروی حساب وکتابی درست پایه ریزی کنم.دیگر دنیای خیالها داشت به واقعیت تبدیل میشداین رافهمیده بودم که خیال باواقعیت فرسنگهافاصله داردنمیخواستم بادستپاچگی وعجله تمام رشته هایم پنبه شود . درحالیکه به خاله اطمینان داشتم میدانستم اوبه من وطوطی واقعاعلاقمند است ولی دردل برای عروسی باطوطی فکروخیالهائی داشتم ونمیخواستم درشک ودودلی ومثل غریب الغرباوحضورپدرومادرمان عروسی بگیرم اینهمه زحمت کشیده بودم طوطی هم مثل من کارکرده بودحالادستمان تقریبا بدهانمان میرسید حتی  میتوانستیم ازخانواده خودمان هم سر پرستی بکنیم . پس بهتر است کمی صبرکنیم تا همه چیزروبراه شود عجله کار شیطان است

حرفهای خاله تمام شده بودطوطی گفت خاله بهتراست شماحرف تودهن حسین نگذاریدببینیدخودش چه میگوید.این طورخیال من جمع میشود.یکعمرزندگیست.میترسم خیال کندمجبوراست ویاحس میکند وظیفه داردنمی خواهم اولین سنگ زندگیم رااین طور بگذارم . راستش من هنوز ازطرف حسین خیالم جمع نیست.دلم می لرزد.به من حق بدهید بااین سری که تازه فاش شد بیشتراحساس میکنم که تنها هستم پشتوانه ای ندارم پس بهتر است بیشتر دقت کنم . من دختر تنهائی هستم که خودم باید تصمیم بگیرم. پس بهتر است حسین حرف اول و آخرش را بزند و این جا به شما و من قول مردانه بدهد که هیچوقت ازحرفش برنمی گردد. بعددرحالیکه بغض گلویش راگرفته بود گفت من فقط خدا را دارم . فقط خدا.درحالیکه جگرم آتش گرفته بودودرحقیقت نمیدانستم ازچه کلماتی بایداستفاده کنم که دراین حال وهوامرهمی بردل نازک طوطی باشد گفتم خاله من تاجان درتنم هست قول میدهم که غلام طوطی باشم دلم می خواهدهمانطورکه شماگفتید با بودن پدرومادرمان عروسی بگیریم وتمام آرزوهای طوطی را برآورده کنم . طوطی زیرلب بطوریکه هم من و هم خاله شنیدیم گفت . منهم قول میدهم تا جائی که بتوانم ترا خوشبخت کنم  به شرطی که دیگر برایم خواستگار نتراشی و از این حرفهای دلسرد کننده نزنی و مرا از خودت نرنجانی .

 آیا شما خیال میکنید داستان زندگی من بعد از این بی هیچ هیجان واتفاقی ادامه پیداکرد؟ ولی نه زندگی من دریائی متلاطم بود . دریائی که هرگز روی آرامش بخود ندید.

دیدن روی پدرومادرخواهرهاوبرادرها برای من وطوطی یک آرزوبودآرزوئی که نمیدانستیم آیا به آن میرسیم یانه

آری مابه آن خوشبختی که میخواستیم رسیدیم ولی این خوشبختی زمانی به ماروی کرد که آرزوهای دیگرمان مانند سدی درمقابلمان خودنمائی میکرد.ما هیچکس را در این دنیای بزرگ نداشتیم هیچکس را جز خاله.خاله هم که حال وروزخوبی نداشت.حسرت دیدارخانواده مثل خوره جانمان را میخورد و نمیگذاشت آب خوش از گلویماپائین برود گاهی طوطی که هیچ وقت ازهیچ چیزگله نمیکرد. اشک چشمانش را پرمیکردومن که با روحیات او آشنائی داشتم میدیدم که در  خودش فرو میریزد . هیچکس تا مثل من و طوطی این چنین در غربت گرفتار نشود نمیتواند درد و رنج من و او را حس کند . وقتی او را میدیدم که چگونه در کنجی نشسته و به فکر فرو رفته دلم میخواست سرم را به دیوار بکوبم پیش خودم میگفتم تمام این رنجها را که طوطی میکشد من سببش هستم . یکی دو بار گفت . حسین خوش به حال آن دخترها که پدرومادردارند. درست است که خدا ترا به من داد و من همیشه خدارا شکر میکنم ولی خوب هرچیزی جای خودش رادارد چه میشدمنهم یک زندگی مثل همه داشتم درست است که پدرو مادرمن و تو به نظر من پدر و مادر منهم هستند .منهم راضیم به رضای خدا.ولی خوب انگار درهمین حدهم خدا نمیخواهد دلمان را شاد کند کاش آنهاباشند من دلم به همین بودن خوش است . تو نمیدانی ازوقتی که داستان زندگیم را شنیدم چه حال و روزی دارم .میدانم گفتنش مشکلی راحل نمیکندولی خوب جزتو،که را دارم که درد دلم را به اوبگویم .شاید وقتی مادر بیاید سرم را بر سینه اش بگذارم و به او بگویم که چه میکشم . میدانم او میتواند با یک جمله تمام دردهایم را درمان کند.خوب حسین این آرزوی بزرگی نیست که دلم میخواهد سرعقدمان پدرومادرمان باشند نمیخواهم درغیاب آنها سرسفره عقد بنشینم . ومن به او قول میدادم و میگفتم بهر زحمتی که باشد میروم و آنها را میاورم اینجا به خدا طولی نمیکشد . نمیگذارم این آرزو به دلت بماندتا پدرومادرنرسندآرام نخواهم نشست ولی تو که اینهمه صبر کردی کمی دیگرهم تامل کن.بنظرم قبول داری که تاحال هرقولی که داده ام بآن عمل کرده ام.این بارهم غصه نخورقول میدهم این حسرت راهم به دلت نگذارم فقط دارم دنبال راه چاره میگردم خودت میدانی که کارساده ای نیست شاید خاله راراهی کنم.میدانی اینهم کارراحتی نیست. فکروذکرم اینست که ازچه راهی میتوانم این مشکل را حل کنم .

من تما م حرفهائی راکه بین من وطوطی ردوبدل میشدبه خاله میگفتم.راستش اوطوری با ما رفتار کرده بود که من حس میکردم اگرموردی پیش بیاید واونداند ممکن است راهی راکج بروم که برگشت ازآن بضررم باشد در حقیقت تکیه گاهم بوددرمقابل او اصلا احساس بزرگ شدن نمی کردم همان پسرک تازه ازروستا آمده بودم . و الحق که او هم هیچ کم و کسری برایم نمی گذاشت . مثل کوهی پشتم را گرم میکرد لذا او ازتمام مسائل آگاهی داشت میدانستم که اوهم سعی میکند این مشکل را بدون درد سر حل کند آخر او یارو یاور تمام زندگی ما بود.

متاسفانه دراین زمان خاله حال و روز خوشی نداشت با آنکه سعی میکردخیلی آه وناله نکندولی برای من و طوطی مثل روز روشن بودکه داردبا مریضی سختی دست و پنجه نرم میکند.خاله ما را مثل فرزند خودش میدانست این را همیشه بهر زبانی و درهرموقعیتی میگفت.ماهم او را مثل مادرخودمان دوست داشتیم اوما رابه زیرپرو بال خودش گرفته بودازهیچ کاری درحق مادریغ نکرده بود برای من وطوطی وجود خاله کیمیائی بود.تقریبا دوسه سالی بودکه باهم زندگی میکردیم دراین مدت جز محبت و مهربانی چیزی ازخاله ندیدیم خاله طوطی رامثل دخترخودش بزرگ کرده بود .شاید وجود او بود که ما کمبود پدر و مادر را حس نمی کردیم .

 این حرفهارا تکرارکردم برای اینکه بگویم باوجود خاله ماخیلی احساس تنهائی نمیکردیم ولی حالاکه میخواستیم به زندگیمان سروصورتی بدهیم لازم بودکه پدرومادردرکنارمان باشند احساس میکردیم بی وجود آنها نمیشود . مادرم سالهامرا به دندان گرفته وبزرگ کرده بود .درحق طوطی هم خدا میداند که چه ها که نکرده بود.همینقدرکه رازش را تا به نهایت دردلش مخفی کرده بود وآن گونه با طوطی رفتار کرده بودکه احدی نمیتونست حتی حدس بزندکه او کم کسری از محبت مادردارد خودش جای تحسین داشت وبا تمام این دردهاکه کشیده بودوبعد با آن ازخود گذشتگی سرنوشت من وطوطی راازگردابی که دچارش شده بودیم نجات داد حالا حق داشت دراین روزهاکه زندگی ما دارد رنگ میگیرد اوهم ازآنهمه گذشت وفداکاری که درحق ماکرده بود لذت ببرد درحالیکه ما اصلا نمیدانستیم اودراین زمان  چه حالی دارد . چه به سرش آمده . گاهی اوقات به خودم نفرین میکردم ولی وقتی بیادمیاوردم که اکثر بچه ها درآن زمان وضعی مثل من برای پدرومادرشان پیش می آوردند کمی راحت میشدم .( البته خودم را گول میزدم) خیلی عجیب نبود که بچه هابروندپی سرنوشت خودشان وپدران ومادران هم به این وضع عادت داشتند ولی اوضاع من با آنهاخیلی فرق میکرد.آنها فقط پسرهایشان این موردرا به وجودمیاوردند ولی وجودطوطی همه چیز را بغرنج میکرد.یکی ازآن شبهاکه من وخاله وطوطی فرصتی پیداکردیم که دورهم باشیم هرسه نفربه این فکرافتادیم که بهتر است برای شروع زندگیمان پدرومادررابهروسیله ای که شده مطلع کنیم قرارشدهرکدام هرراهی که به نظرمان می رسد بگوئیم.خاله گفت من میروم به ده و پدرو مادرتان را میاورم وبعد روبه من کرد و گفت راستی حسین تو گفتی یک خاله دراراک داری .  او و خانواده اش کجا هستند . میدانی؟

گفتم راستش خود مادرهم نمیدانست انها کجا هستند و مادر گفت مدتی بعد از آمدن مادر به ده شنیده بود که به اراک رفته اندو از آنجا گویا به آبادان رفته اند  که خودمادرمیگفت نمیدانم چقدرراست یادروغ است.حالااگر خاله مرضی در اراک باشد میشود با مقداری جستجو بالاخره رد پائی از او پیدا کرد . 101


طوطی گفت من دارددلم میلرزد.خیلی میترسم .نمیدانم آخروعاقبت ماچه میشود.راستش هروقت حرف خاله مرضی به میان میاید من دلم شورمیزند.خاله نگاهی ازسرتعجب به طوطی کردوگفت. برای چی طوطی جان یعنی میترسی ازاینکه چیزهائی بگه وازپدرومادرت خبری داشته باشد که گفتن آن چیزها زندگیت رادگرگون کند؟طوطی گفت. راستش خودم نمیدانم . البته بر اساس حرفهائی که مادر به حسین گفته خوب من نباید مادر و پدری داشته باشم حتما هم همینطوراست مادرم که مسلم است سرزا رفته اگرحتی پدرم زنده بوداحساس میکنم حتما به دنبال من میامد  پس او هم حتما براثر آن بیماری رفته . راستش از آن وقتی که فهمیدم چه سرنوشتی داشتم شبهای زیادی به این مسئله فکر کردم . ولی با تمام این حرفها حس میکنم قسمتی از وجودم جای دیگری هست که خاله مرضی ممکن است از آن خبر داشته باشد . بد و خوبش را نمیدانم . فقط دلم می لرزد.

حرفهای طوطی مراهم نگران کرد.اگر خاله مرضی پیدا نشودچه کسی مهرتائید برحرفهای مادرمیزند ؟چگونه پدر قبول میکند؟ البته این فکرکه بسیارنپخته وناشیانه بودچون مادرچراباید داستانی رااینگونه بسازد وتحویل دهد اصلا موردی ندارد . ولی وقتی انسان وحشت زده است هرفکری اورا به بیراهه میکشاند.خوب حالا اگر هم خاله مرضی پیدا شود و طوطی را باخانواده خودش آشنا کند .اگرمادربزرگ طوطی زنده باشد یا پدر بزرگ ( پدرومادر پدرش) آنوقت  دیگرورق حسابی برمی گردد ومعلوم نیست این قصه آخرش به کجا ختم خواهد شد آیا خیلی ازمشکلات حل خواهد شد؟ ویا آنها طوطی راازماجدا خواهند کرد.و یا طوطی خودش ترجیح میدهد که با آنها باشد. آخر آنها واقعی هستند ازهمه چیزگذشته به قولی میگویند که خون میکشد.خوب آنوقت من چه کنم ؟وای چه کلاف سردرگمی شده ؟ اصلا نمیشود به آخرش فکر کرد هر راهی که میروم به چنان بن بستی میرسم که کله ام داغ میشود .

 وای خدای من این عشق ببین چه میکند بامن واحساسم مگرمادرنگفت که مادر طوطی مرده و پدرش درحال مرگ بود؟ مادربزرگش هم که آنقدرپیربود که هما ن وقت هم حال وروزی نداشت حالا هم که سالها گذشته است حتی اگر خاله مرضی راهم پیدا شودمگرمیتوانیم ردپائی ازخانواده پدری طوطی پیدا کنیم؟ من درحالیکه بطوطی دل خوشی میدادم ولی خودم میدانستم که بجزمادروخاله مرضی هیچکس هیچ کمکی دراین راه به ما نمیتواندبکند ازطرفی من خیالم جمع بود که آنها هم هرگز نمیتوانند به اوبگویند که ازچه خانواده ای است. مادر که اصلا آنها را نمی شناخت خاله هم تنها پل ارتباطیش با آن خانواده مادربزرگ طوطی بود که حتماتاحالادرگذشته . پس براین احتمالات امکان پیدا شدن خانواده پدرطوطی منتفی است ولی ازآنجائیکه کارهای خداحساب وکتاب ندارد وکسی نمیتواندهیچ چیزی را پیش بینی کند پس باید همیشه انسان بتمام شاید و بایدها فکرکند . همین افکار بود که مرا داشت دیوانه میکرد.

خلاصه فکری نبود که بسرمن بدبخت نیفتاده باشد.بالاخره خاله مراازدنیای سیاهی که درآن غوطه میخوردم بیرون کشید و پرسید.بهتر نیست دیگر وقت را تلف نکنیم و هر چه زودتر به فکرراه وچاره ای باشیم ؟گفتم چرا خاله جان شما همین شنبه بروید به ده . منهم میروم دنبال پیدا کردن خاله مرضی انشااله بتوانیم این گره کوررا بازکنیم .

صبح شنبه اسباب سفر خاله را جورکردیم اوخوشحال بودمیگفت تنها آرزویم قبل ازمر گم دیدن ازدواج شما دو نفر است .درتمام مدتی که باخاله زندگی میکردیم با تعریفهای ما آنچنان اوبازندگی ورفتارواخلاق پدرومادرما آشنا شده  بود که به قول خودش انگارسالهاست آنها رامیشناسد اوهیچ وحشتی از رفتن به ده ودیدن پدرومادرما نداشت او زن دنیا دیده وسردو گرم چشیده ای بود.بیدی نبود که به این بادها بلرزد . زمان رفتن خاله من و طوطی بیقرار بودیم . این بی تابی ماباعث شدکه تمام فکروذکرخاله مطمئن کردن ما باشد درتمام لحظاتی که طوطی مشغول جمع و جور وسایل خاله بودخاله ازدرست شدن اوضاع بروفق مرا د ماحرف میزد.وقتی تمام وسایل مهیاشد ومن خیال کردم که دیگرکاری نمانده خاله روکرد به من وگفت حسین جان بایدسرراه چیزی بگیری تا برا ی خانواده تان ببرم . اینطور که نمیشودبه اوقول دادم که سرراه این کارراهم برایش میکنم میدانستم هیچ حرف خاله به حساب وکتاب نیست حتی این حرف آخرهم برای این بود که حواس من وطوطی را پرت کند.من تمام روحیات خاله را خیلی خوب درک  می کردم میدانستم اواکنون بیشترازآنکه ازاین سفرکه معلوم نبودبه کجا می انجامد ناراحت باشد به عاقبت کارو به حال واحوال من وطوطی فکر میکند . نگرانیش را با همه ی زرنگی نمیتوانست از چشم من پنهان کند . داشت به سفری میرفت که نه میدانست با حال و روزی که داشت اصلا عمرش کفاف رسیدنش را میدهد  یا  نه ؟ تازه  اگر موفق به رسیدن به مقصد بشود با چه کسانی و چه اشخاصی روبرو خواهد شد چگونه خود را وارد این مقوله کند با کی اول حرف بزند ؟با مادر؟ یا با پدر؟خلاصه همین اتفاقهائی که سرراهش بود کافی بودکه اورا سردرگم کند.اودر حالیکه  بقچه اش را به من می داد صورت طوطی را بوسید و خانه و زندگی ومسافرومسافرخانه را به اوسپردوقتی خیالش از این بابت  جمع شد به منهم تذکر داد که طوطی را درهیچیک از کارها تنها نگذارم.مراقب باشم که همه ی کارها را به عهده او نگذارم .در این وقت طوطی نتوانست از ریختن اشکش جلوگیری کند وقتی خاله  برای بار دوم می خواست او را ببوسد با صدائی گریه آلود گفت . خاله جان میدانم که شما این فداکاری را به خاطرما میکنید .راستش ازشما خجالت میکشم . چرا بایدما این سرنوشت را داشته باشیم ؟ ودیگر نتوانست به حرفش ادامه دهد . خاله گفت . این سعادت من است که در آخرعمرم خدا به من این ماموریت را داده تابرای آن دنیایم ذخیره ای داشته باشم من بر عکس تو فکر میکنم . حالا به جای این حرفها به کارهائی که به تو سپرده ام فکر کن انشاالله می روم و دست پر بر می گردم .البته اگر برگردم .این حرف آخر خاله حسابی حال من وطوطی راگرفت .او گفت  خوب  دیگر بس است  برویم که هر ثانیه حکم کیمیا را دارد. وسپس من خاله رابه کاروان سرائی که محل کرایه مال برای رفتن به ده بود رساندم  .102

بعدازراهی کردن خاله وسپردنش بدست یکی ازکسانیکه باراه وده ما آشنائی داشت وتقریبا  تمام اهالی ده خصوصا خانواده ی مرا میشناخت ومطمئن کردن خاله راهی حجره شدم .درراه از اینکه بالاخره یک کاری را شروع کرده بودم نورامیدی ته دلم کورسو زد.میدانستم هنوزبرای نتیجه گرفتن ازاین کارخیلی مانده و نباید خیلی هم به دلم بقول معروف صابون به دلم بزنم ولی درهمین حدوحدود هم خودش قدمی بود . از محل فرستادن خاله به ده تا حجره راه زیادی یود .دراراک هم هنوز بیشترراهها یامالروبودویا درشکه وگاری وهنوز پای ماشین به دنیای ما باز نشده بود درحال وهوائی که بودم ترجیح میدادم  پیاده بروم هنوزتقریبا اوایل صبح بودوخورشیدهنوزخیلی خودنمائی نمیکرد واین بودکه تابه حجره برسم وقت زیادی داشتم  برای همین بود که مثل بیشتر اوقات که در زندگیم همه اش با خیال میگذراندم خودم را به دست خیال سپردم . البته این خیال راسعی میکردم با حقیقت در آمیزم . میدانستم فقط دارم به خودم دلخوشی میدهم.هیچ آینده ای برای خودم نمی دیدم درحقیقت خودم رابه دست تقدیرسپرده بودم کاری دیگر از دستم برنمی آمد. البته یک آن درهمان لحظات فکرهای بدکه نه بهتربگویم شومی به خاطرم میرسیدمادرده که بودیم خیلی برایمان پیش آمده بود که دوستان ویا فامیل وهمسایگانمان که سن وسالی ازشان گذشته بوددرهمین راهها تلف میشدندمثل امروزکه راهها امن نبودو مردم هم به دوا و دکتر خیلی عادت نداشتند . من نمیخواهم با حرفهایم شما را خسته کنم ولی بعضی اوقات لازم می بینم که شما رابا شرایطی که داشتیم آشنا کنم که وقتی از دلشوره هایم برایتان حرف  میزنم مراحس کنید خلاصه کلام اینکه ترس ازاینکه خاله که تقریباهم سن وسالی داشت و هم مریض احوال بودامکان داشت بلائی به سرش بیاید تنم را داغ میکرد.حتی تصورش برایم رنج آوربود . حال چه به ده رسیده باشد ویا دربرگشت .من حاضربودم حتی ازطوطی بگذرم ولی این ماتم راکه خاله به خاطرماپایش ازمیان برداشته شود ننشینم .دیگر توان بردن این باررا درخود نمیدیدم .درست است که مرگ دست خداست وما باتمام وجوداین را قبول داریم.وبه سرنوشت هم همینطورولی خوب انسان ازخشت وگل که نیست احساس دارداوداشت بخاطرمن و طوطی خودرابه آب وآتش میزد.حداقلش این بود که من قدراینهمه گذشت را بدانم و برای وجود چنین نازنینی دل بسوزانم . ازطرفی اینکه اصلا خاله موفق به دیدن مادروپدرمان بشودبرایم قابل تصورنبود.درده یکی از وحشتهائی که وجود داشت ارتباط باآدمهای شهربودما خیال میکردیم همه آدمهای شهر از ساده دلی و زود باوری ما سوء استفاده میکنند راستش شهریهارا آدمهای شیاد ومزوری میشناختیم وهمیشه سعی میکردیم بهر شکل هیچوقت به آنها اطمینان نکنیم البته این تصورماازشهریها خیلی هم بی ربط وبی جا نبوددیده وشنیده بود یم که هرکس بهرشکلی باآنها وارد معامله ویا ارتباطی میشود اغلب سرشان کلاه میگذارندوبرای همین خصوصا درازدواج از آنها مثل جن که از بسم الله می ترسد میترسیدیم. با این اوصاف حالا پدرومادر چگونه به خاله که یک زن تقریبا به تمام معنا شهری بود و از شهر برای آنها میخواست پیغامی آنهم چنین پیغامی را ببرد اعتماد میکردند خودش معضلی بود که فکرش هم مرا دچار تردید میکرد میدانستم خصوصا پدر بهیچ عنوان تن به حرفهای خاله نخواهد داد و حالا چه محشری به پا خواهد شد خدا عالم است. برویم به بعدازاین مرحله.حالا پدرومادرهم قبول کردند . خوب حال و روزشان بعد از فهمیدن اینکه مامیخواهیم ازدواج بکنیم این را دیگر چطور میشود حالی پدروتمام کسانیکه به نوعی حالا یا همسایه ها و یا فامیل حالی کرد خودش عالمیست .

با این افکار فاصله ی محل رفتن خاله تا حجره طی شد . راستش اصلا حوصله و توان نداشتم کلی راه را پیاده طی کرده بودم آنهم باآن همه دلشوره.صبحانه هم که درست نتوانسته بودم بخورم شب قبل هم که باهزاران فکرو خیال دست به گریبان بودم وخواب درستی نکرده بودم . بهر حال آمده بودم که شاید در حجره بتوانم به تمام این مشکلات پشت کنم .ولی هرچه کردم نتوانستم روی پا بند شوم ازطرفی دلم طاقت نمیاورد که به طوطی که میدانستم او هم مثل من در چه دلواپسی دارد سر میکندو تازه از من هم کم جنبه تر بود وهم آسیب پذیر ترفکر نکنم دلم میخواست بهر شکلی که شده حواسش را پرت کنم و به این وسیله کمی به دلش امیدواری بدهم این تصورات باعث شد که به این فکر بیقتم که بهتر است از این فرصتی که به دست آمده کاردیگری بکنم هنوزیکساعتی از باز کردن در حجره ام نگذشته بودکه تصمیم گرفتم برای پیدا کردن خاله مرضی دست به کارشوم .احساس کردم بهتراست بیکار ننشینم خاله داره این طور برای ما تقریبا فداکاری میکند منهم هرراهی که به نظرم میرسد بروم حال یاموفق میشوم ویا نه ما یک مثلی داریم که میگوئیم از نشستن کارها خودش درست نمیشود. بهمین منظور درحجره رابستم وبدون مقصد در حالیکه نمیدانستم ازکجا باید شروع کنم ازبازار بیرون آمدم . درراه  فکرم رابه کارانداختم یادم آمد که مادر گفته بود شوهرخاله مرضی قنادی داشته . چیزهای دیگر قابل ذکرویا رد یابی نبود.چون آنقدر زمان از آن گذشته بود که دیگر نه مادرچیزدرستی میدانست ونه من به شهر وارد بودم  . پس بهتر بود از قنادیها شروع کنم . درست است که دانسته ندانسته مادر شنیده بود که شوهرخاله مرضی گویا ورشکست شده و دیگر مغازه قنادی ندارد حتی شنیده بود که از اراک هم رفته اند ولی باهمه ی این احتمالات من راه دیگری رانمیتوانستم پیگیری کنم .بهر حال حتما   قنادها همدیگررا میشناسند واز حال وروز هم ممکن است خبری داشته باشند.به خودم قول دادم بیک یک قنادیها ی اراک سر بزنم شایداین کارچندروزی هم طول بکشدولی احساس میکردم این خودش میتواندسرنخی باشد. از طرفی وقتی طوطی ببیند که من تمام تلاشم را میکنم حد اقل هم راضی میشود و هم راحت . که این خودش برای من دنیائی بود

دو سه روزی گشتم دراین مدت من وطوطی مثل مرغهائی بودیم که آنها را درقفس کرده باشند و پرو بالشان راهم بسته باشند ازخاله که خبرنداشتیم.خاله مرضی راکه هنوز پیدا نکرده بودیم و نمیدانستیم چه میخواهد به سرمان بیاید ازعصرکه میامدم دوتائی مینشستیم حرف میزدیم وغصه میخوردیم نبودن خاله درخانه خودش دردی بود برای  ما تازه میفهمیدیم که همان زن سالمند تقریبا از پا افتاده برا ی ما چه نعمتیست . به قول طوطی که میگفت به خدا بدون حضور خاله دستم حتی به سفره دراز نمیشود گو اینکه تمام کارها را خودم میکنم و از این لحاظ هیچ مشکلی ندارم تازه این روزها خیلی هم کارو کاسبیمان پررونق شده ومن بیشترازروزهای قبل سرم گرم است ولی وقتی خاله بود انگارکه پشتم گرم بود. ولی حالا کار میکنم دلم هم میلرزد .با این حرفها چند روزی گذشت کارمن این بود که اول صبح میرفتم به حجره وفقط دوسه ساعتی آنجا بودم وبعد بهر مشقتی که بود دنبال قنادیها حتی توی کوچه پس کوچه ها میگشتم . البته خوشبختانه این شغل هم تعدادزیاد نبود وهم تقریباشغلی بودکه درهرکجا که قرار داشت همه اهالی آشنا بودند وبه راحتی میتوانستم پیدا کنم . و با پشت کار و همتی که به خرج دادم  بالاخره خانه خاله مرضی را پیدا کردم . پیدا کردن خاله مرضی خود یک قصه جدا گانه است اما خلاصه میکنم که در همان راهی که دنبال میکردم و قنادیها رامیگشتم همان دست غیبی باز به سراغم آمد درهمین زمان که به قنادیهاسرک میکشیدم با مردی برخورد کردم به نام نادعلی که صاحب یک قنادی بسیاربزرگ و آبرومندی در یکی از محلات بالای شهر اراک بو د از آن قنادهای قدیمی . البته این نادعلی را هم یکی از قنادها به من معرفی کرد او گفت نادعلی از تمام قنادهای اراک پر سابقه تر است اگراو نشناسد دیگر فکر نمیکنم رد پائی پیدا کنی وبرای همین به سراغ او رفتم .

نادعلی مردی بودحدود سنی پدر بسیار خوش رو فربه و کوتاه قد . سلام کردم و با دادن نشانیهائی که مادر داده بود  از او پرسیدم شما اقا جواد را میشناسید ؟ او شوهر خاله ی من است در همین اراک قنادی داشته میگویند ورشکسته شده و حالا نمیدانم کجاست . او درحالیکه به دقت به حرفهای من گوش میداد وقتی سئوالم به این جارسید با سر به من فهماند که میداند اقا جواد کجاست . نگاهی غمگنانه به من کردولی من آنقدر مشوش بودم که نتوانستم درک کنم که نگاه این مرد خیر چه میخواهد بگوید.  او بی هیچ پرسشی در حالیکه حرفهای مرا تقریبا تائید هم میکرد آدرس خانه جواد آقا شوهر خاله مرضی را به من داد و دیگر این من نبودم که به طرف خانه خاله مرضی میرفتم بلکه یک پرنده ای بودم که در قفس را شکسته و به پرواز در آمده است . پشت در خانه خاله مرضی داشت جان از بدنم بیرون میرفت103


من هیچگاه خاله مرضی راندیده بودم نمیدانستم چه شکل است.لابدشکل مادراست .مادرکه همیشه به خوبی از اویاد میکردومیگفت ازتمام خواهرهامهربانتراست اماهیچوقت پیش نیامد که بگویدخاله مرضی چه شکلی داردهرچه بود این ندانستنها درآن لحظه برای من مشکلی بود. طبق گفته ی مادر او خواهر بعد از مادر بود وبا این حساب می باید زنی باشد از مادر جوانتر از همه ی اینها گذاشته در این دلهره هم بودم که آیا اومرا میپذیرد یا نه . و احساس اینکه با چه جوی مواجه میشوم دلم را به تپش می انداخت خلاصه با تمام وحشتی که داشتم در خانه  را زدم .

این را هم بگویم که از محله ای که خانه ی خاله مرضی در آنجا قرار داشت و از حال و روز خانه ای که احتمالا خانه شان بوداین را فهمیدم که نمی بایداوضاع خوبی داشته باشند.طولی نکشید که زنی جوان درب رابه رویم گشود خیلی جوانترازآن بودکه خاله مرضی باشد. یک آن پیش خودم گفتم شاید دخترخاله است امااوبچه ای کوچک را در بغل گرفته بودواحتمالاخاله نمیبایست دختری به آن بزرگی داشته باشدسلام دادم وسراغ خاله مرضی وشوهرش آقا جوادراگرفتم.زن درحالیکه به سردی جواب سلامم رامیدادگفت .شما با آقا جواد چه کاردارید ؟ گفتم اوشوهرخاله ی من است واسم زنش هم مرضیه است که خاله ی من میشود به من گفته اند که خانه شان اینجاست .زن گفت آقا جواد شوهرمنست.زنش که خاله شما بوده دوسالی است که فوت کرده.آقا جوادالان دریک نانوائی کارمیکند.اگرمیخواهید آقاجواد را ببینید آدرس نانوائی رابدهم ؟گفتم بله. اوآدرس نانوائی راکه اقاجواددر آن کار میکردرا به من داد . از او خدا حافظی کردم و با دلی که دردی برآن از مرگ خاله مرضی افزوده شده بود رفتم تا دکان نانوائی راپیدا کنم .

دکان آقا جواد اولاکمی ازخانه اش دورتربودوآنطورکه زنش آدرس داد نباید به سادگی پیدایش میکردم . مثل همیشه سرم درراه به فکرکردن گرم شد . خوب پیدا کردن خانه خاله مرضی که تا اینجا کمکی به من وطوطی نکردو تمام تلاشم تقریبا اینطورکه پیداست بی ثمربوده .اگرمقصد من وطوطی ازیافتن خاله به این منظور بود که از خانواده ی پدرطوطی خبری بگیریم ( مادر بزرگش که صددرصد فوت کرده بودوبا رفتن او دسترسی به خاله ها و دائی های طوطی که اگر داشته نداشتیم ) خوب اگرخاله مرضی اینطورکه زن آقا جوادگفته فوت کرده باشد که دیگرروزنه ی امیدی برایمان نمی ماند چون مادرکه اصلاآنها را نمیشناخت فقط مادر بزرگ طوطی را توسط خاله یکبار دیده بود مرگ خاله مرضی دلم را یک آن لرزاند. او ازمادر کوچکتربود.نکند مادرهم بلائی به سرش آمده باشد؟ در اینموقع احساس کردم که جلوی چشمم سیاه شده.نه هرگزوهرگز.تازه اگرخاله که برای یافتن پدرومادرمان رفته دست خالی ازاین سفربرگردد چه؟دراین صورت مطمئن هستم که اونتوانسته ردآنها راپیدا کند. باید خودم به هروسیله که هست بروم ومادررا پیداکنم .این راهم بگویم که درآن دوران اگردرروستا کسی به مشکل اقتصادی بر میخورد به سرعت نقل مکان میکردازدهی ویاروستائی به ده وروستای دیگر. به هزاران دلیل که در اینجا گفتنش به کارمان نمی آید . بااین حساب اگرمادروپدربه واسطه ی نبودن من وکم شدن توان پدرکار نگهداری ازگله وزمین برایشان مشگل شده باشد ممکن است به جائی دیگررفته باشند. در اینصورت خاله دیگرنمیتواند آنها را پیدا کند . پس خودم باید دست به کار شوم راستش تمام افکارم در آن لحظه آنقدر مغشوش و بهم پیچیده بود که نمیدانستم چه میشود . یک آن به فکرم رسیددیگردیدن جوادآقا به چه دردم میخوردواصلا طبق گفته ی مادراو از تعویض بچه که خبر ندارد ؟ ولی نمیدانم انگارندائی درونی میگفت  نه باید او را پیدا کنی لاقل طوطی مطمئن میشود که من به دنبال این که مشکل اورا حل کنم هستم .و این خودش بسیار برایم مهم بود .

با صرف مدتی وقت نانوائی را پیدا کردم وسپس جواد آقا راشوهرخاله مرضی کودکی مرادیده بود ولی من او را هرگز بیاد نمیاوردم وقتی خودم را معرفی کردم اول مرا نشناخت با مختصری آدرس که دادم بالاخره به یادش آمد وخوشبتختانه برعکس زنش با روئی باز از من استقبال کرد.

 اقا جواد دیگر آن مرد ی که مادربرایم ازاو گفته بود نبود مردی فرتوت بود که بیشتر ازآنکه سنی داشته باشد درد و فشار زندگی پیرش کرده بود بقول ما .پیر روزگار بود . وقتی مرا  شناخت خنده بیرنگی لبانش را ازهم گشود . و گفت آهان همان حسین کوچولوی فاطمه خانم . خوب بزرگ شدی ها . و سپس آهی از دل کشید . خندیدم و گفتم خیلی گشتم تا شما را پیدا کردم . پرسید چه مدت است آمدی شهر گفتم دو سه سالی میشود و او گله مندانه پرسید و اونوقت حالا میائی سراغ ما . اگر زودتر آمده بودی خاله ات راهم میدیدی . حالاکه او مارا گذاشته ورفته . حالاکه بیچاره شدیم آمدی؟ حسین حالا آمدی که بیچارگی مرا ببینی ؟ و بعد دستم را گرفت و برد به قهوه خانه ای که کنار نانوائیش بود نشستیم او حرف زد و گریه کردو منهم با او گریه کردم.

 آقا جواد بد جوری بهم ریخته بود طوری بامن گرم گرفت که احساس کردم دنبال هم صحبت میگردد.منهم که سالها بودازخاله مرضی وزندگیش بی اطلاع بودم وبی خبردلم میخواست ازهمه چیزسردربیاوردم تااگرشدازتمام اتفاقاتی که برای خانواده خاله پیش آمده استفاده کنم وبرای طوطی بگویم ضمناچون مادرخیلی به خاله مرضی علاقه داشت میخواستم بدانم چراوچگونه خاله مرضی فوت کرده بودتاوقتی مادررا دیدم برای اولااقل ازمر گ خواهرش چیزی داشته باشم که بگویم .هرچند دانستن و گفتن این حرفها جز اینکه درد را بر روی درد بگذاریم کاردیگری نکرده ایم ولی خوب در آن لحظه حتی به این منظور هم که نبوده باشد کمِ کمش اینست که بیچاره جواد با گفتن دردهایش کمی باردلش سبک میشد  برای همین دل به حرفهایش دادم

 او گفت . حسین زندگی خوبی داشتم .پسربرادرم ولی الله راکه حتماداستانش را شنیده ای اورا بزرگ کردیم و رفت سر زندگی خودش الان هم نمیدانم کجاست.خودم بودم وبچه هایم با مرضی هیچ دردی نداشتیم .زندگی آرام و خوبی داشتم شده بودم خارچشم همه . دلم خیلی پراست میخواهم برایت درددل کنم میدانم که ممکن است حوصله است سر برود ولی تحمل کن .گفتم شماشوهرخاله من هستید هنوزهم بهمان چشم بشما نگاه میکنم هرچه میخواهد دل تنگتان بگوئید من کارواجبی ندارم.جواد آهی کشید و گفت. آره حسین جان زندگی من به طرفة العینی دود شد . تعجب نکن   قنادی من سوخت وهرچه داشتم ونداشتم  یک شبه دود هوا شد .سوختنش هم ازاین قراربود شب زمستان شاگردهای  قنادی که اکثرا ازروستاهای اطراف برای کار به اینجا میامدند چون شب جائی را نداشتند وضمنا بایدصبح زود سر کارشان حاضر میشدندبرای همین شبها درمغازه میخوابیدند شاگرانی که شب درمغازه میخوابیدند دونفر بودند یاور و کریم . آنها برای گرم شدن ازیک چراغ نفتی که هم با آن غذا درست میکردند وهم گرمای مغازه را تامین میکرد استفاه میکردند آنشب وقتی که خواب بودند گویا یکی ازآنها بیدار میشود ودر تاریکی شب به چراغ بر خورد میکند و نفت چراغ بلائی را که نباید سرمن خود بدبختشان  بیاورد آورد تمام مغازه به تلی از خاکستر تبدیل میشود . یاور  که در همان جا بیچاره به طرزفجیعی میسوزدوجسدسیاه شده اش پیدامیشود وکریم هم آنچنان سوخته بودکه فقط چند ساعتی زنده بودعیب کاردراین بودکه آنهادرطبقه ای که روی مغازه داشتیم خوابیده بودندبودندمتاسفانه امکان فرار نداشتند چون راه ارتباطشان با طبقه پائین یک نردبان چوبی بود گویا که همان وهله اول سوخته و غیر قابل استفاده شده بود. خلاصه بعد از این واقعه بود که درد بزرگتری به سراغمان آمد دختردوازده ساله ام سل گرفت و متاسفانه هرچه کردیم بی حاصل بود ومرضی ازبس سراین بچه غصه خوردهمه میگفتند دق کرد. او به درد بدی دچار شدو فقط دو ماه بعدازمرگ دخترم دوام آورد.هر دکتری راکه توبگوئی بردمش ولی کار گویا از کار گذشته بود مرضی زن ساکت وآرامی بودمعمولادردهایش راتوی دلش میریخت.میدیدم که ذره ذره داردآب میشودولی چه چاره داشتم تا اینکه یک روزصبح وقتی بیدارشدم بابدن یخ کرده مرضی روبروشدم .تو بگو حسین دیگر بلائی نبود که به سرم نیاید. بعد ازاومدتی به ملایر رفتم بچه هایم که بزرگ شده بودند.دخترم شوهر کرده و به ملایر رفته بود و پسرهایم دوتا بودند که هردوزن گرفته بودند وروابط خوبی باما نداشتند .سرپسرها به زن و بچه گرم شده بودو دیگر از وقتی مرضی رفت  سراغ من نیامدند. پاک فراموشم کردند به ملایررفتم تا شاید دخترم مرهمی باشد ولی با تمام توجهی که اوبه من کردنتوانستم پهلویش بند شوم میخواستم ازخودم و دردهایم فرارکنم ولی نشد متاسفانه بدبختیهای ادم قبا نیست که از تنش به در آورد انسان هر کجا که برود بدشانسی و بد بختیهایش را به دنبال خودش میبرد.104


اشک مثل باران ازچشمهای جوادفرومیریخت احساس کردم مثل یک تکه جسم مچاله شده درکنارم نشسته زمانه بد جوری بااوتا کرده بودمرگ خاله هم ازنظرمالی وهم ازنظرروحی حسابی اورا ازپا اندخته بود. گفت یکی دو سالی صبرکردم وزن نگرفتم .دلم رضا نمیدادکه زنی رابجای مرضی بخانه بیاورم نمیدانستم چه باید بکنم تنهائی بد جور مرا آزارمیداد بچه هاکه رفته بودند وکسی نبود به وضع خانه وزندگی برسد بالاخره هرمردی یک زن میخواهد که درخانه به او دلگرمی بدهد .خیلی سخت بود.ما بین خودمان مثلی داریم که میگویم مرد ازپنجاه سال به ببعد زن می خواهدزمانی که دیگه واقعا هم ازنظرروحی وهم از نظرجسمی ناتوان میشود.راستش مرضی در بدترین زمان مرا تنها گذاشت خوب چه میشود کرد کار خدا بود . خدا گلچین است . آخرش مجبور شدم سرو صورتی به زندگیم بدهم واما روی زخمم به جای مرهم آتش گذاشتم .ازچاله درآمدم و خودم را به چاه انداختم .راستش من خودم که کسی را نمیشناختم ازبچه هایم هم که دور بودم درهمسایگی ما زنی زندگی میکرد که چهار تا دختر داشت شوهرش کارگر نانوائی بود که من در آنجا کار میکردم . خودش به من پیشنهاد کرد که یکی از دخترهایش را بگیرم هرچهارتایشان در خانه بودند منهم گفتم برایم فرق نمیکند همینکه خانه ام را گرم نگه دارد کافیست . چه درد سرت بدهم تا بخودم آمدم اودختر بزرگش رادو دستی تقدیم من کرد .یکذره عقل اگر داشتم و فکر میکردم باید میفهمیدم چرا این مرد این کاررا میکند اول فکرکردم خوب یک نان خورمیخواهد کم کند چون وضع بسیار بدی داشت ولی بعدها وقتی اخلاق ورفتاراین زن رادیدم متوجه شدم که بیچاره پدرو مادرش را هم ذله کرده بود و پدرش برای اینکه شر او را کم کند به این کار رضایت داده . چه بگویم حسین جان   با امدن این زن نه تنها زندگیم بهتر نشد که صد درجه از جهنم هم بدتر شد  زن جدیدم با بچه ها یم نمیسازد. درست است که آنها به سر خانه  و زندگی خودشان رفته اند ولی او با بد رفتاریهایش پای همه شان را از خانه ی من بریده گویا پدر ندارند مادرشان هم که رفته .

خلاصه دوساعتی بامن دردل کردمیگفت ازده هیچ خبری ندارد ونه کسی را میبیند نه میخواهد که ببیند . حق داشت آخراوکسی راکه درده نداشت .حالا هم با این زن ناسازگارزندگیش صددرجه بدترشده است. اوضاع مالی خوبی هم که ندارد از ده که آمده بود بقول خودش و مادر که برایم تعریف کرده بود چون تمام مال پدر و مادرش به او رسیده بودباز چیزی داشت ولی حالا چه یک شاگردنانوائی که هزاران دردبیدرمان را با خود حمل میکند . او مرتبا حرف میزددر تمام مدت من فقط نقش یک شنونده را بازی میکردم بیچاره گویا میخواست عقده هایش را با حرفهای تلنبار شده دردلش خالی کند .

دلم به حالش میسوخت وکاری هم ازدستم برنمیامد.پرسیدم حالامن میتوانم به توکمکی بکنم؟ گفت نه .خدا باید کمک کند که نمیکند . این زن از چند ماه پیش که یک دختر زائیده بد بختی من چند برابر شده . سر پیری و معرکه گیری اینهم شده غوز بالا غوز.

آدرسم را به او دادم و گفتم اگرکاری داشتی بیاخوشحال میشوم که اگر کاری از دستم بر بیاید برایت بکنم . آقا جواد وقتی کمی ازدردهایش رابه من گفت وسبک شد تازه به یادش افتاد که از من بپرسد بچه علت گشتم و گشتم و با این مشقت اورا پیدا کردم . ازاین جهت بی آنکه من عنوان کنم خودش ازمن پرسید . خوب حسین تو چه میکنی ؟چرا و کی به اراک آمدی ؟کجا هستی ؟ برایم بگوببخش که آنقدردلم پربودکه اصلا به فکر تو نبودم میدانم برای دیدن خاله مرضی آمدی.ولی دلم میخواهدبدانم حال واحوال پدرومادرت چطوراست ؟ منهم خیلی خلاصه ازهرجای زندگیم که دلم میخواست اوخبرداشته باشدبرایش گفتم وهرقسمت راکه می خواستم پنهان نگه داشتم. گفتم برای کارودرس آمدم طوطی راهم با خودم آوردم . باگفتن اسم طوطی گل ازگلش شکفت. گفت میدانی حسین که طوطی راخدا دو باره به پدرومادرت داد؟من برای اینکه بدانم اوتا کجا مطلع است وچه چیزهائی میداند شایدبتوانم ازاین مسیر به حل مشکلم برسم پرسیدم چطورجواد آقا ؟گفت آخراو وقتی به دنیا آمد مریضی سختی داشت که نمیتوانستند در ده او را معالجه بکنند بیچاره مادرت سر سیاه زمستانی سخت او را به خانه ی ما آورد و با کمک خاله مرضی او را به دکتر بردند ولی نمیدانم چه دردی داشت که خیلی زود مادرت او را به ده بردخاله گفت اگربازبه مشکلی برخوردکردی بیا ولی دیگرما خبری ازشما نداشتیم گویا طوطی حالش باهمان یکبارآمدن بشهرخوب شد. همیشه خاله مرضی این سلامتی طوطی را کارخدا میدانست .خوب الهی شکر. بگوحسین جان . گفتم خلاصه هیچی به شهرآمدیم دوسال بیشتر است اول به یک مسافرخانه ی خیلی آبرومند رفتیم .  بقیه داستان را سرهم کردم وآخرش گفتم حالا آمدم اول به خاله سر بزنم . گفت پس چرا اینقدر دیر؟ گفتم نمیخواستم سربار شما بشوم حالا که زندگیم سرو سامانی گرفته آمدم . اما دلم خون شد خاله را که ندیدم .قصد دوم هم این بود که ببینم خاله ویا شما ازده خبری دارید؟ماکه هرچه کردیم نتوانستیم  جوادآقا گفت حسین جان من چند نفری را میشناسم که ممکن است از ده خبرهائی داشته باشند چون میدانم گاهگاهی برای دیدن اقوامشان به ده میروند میروم ببینم اگرخبری از آقا رحیم و مادرت داشتند برایت خبر میاورم. این حرف آقا جواد در آن وضعی که داشتم خودش یک دلگرمی بود .گفتم پس من منتظر شما هستم . و آدرس محل کارم را به او دادم . اواز اینکه من صاحب حجره در چنان مکانی هستم خیلی خیلی خوشحال شد و بعد عذر خواهی کرد که به علت رفتار ناهنجارزنش قادر به این نیست که حتی مرا به خانه ببرد و یا با طوطی مرا یکشب دعوت کند البته این را به زبان آورد . و گفت حتما برای دیدن طوطی خواهم آمد.

موقع خداحافظی بیشتردلم به حالش سوخت زیرامرتبا سفارش میکرد که بازهم به دیدنش بروم واورابا غمهایش تنها نگذارم . گویا تازه یک سنگ صبور پیدا کرده بو د منهم با دلداریهائی که به او دادم قول دادم که گاهی به سراغش بروم و حق فامیلی را که برای ما بسیار مهم بود به جا بیاورم.

ازاوخدا حافظی کردم ولی نمیدانم چرابا آنکه این جستجو هیچ گره ای ازکارمن باز نکرد ته دلم راضی بودم . حس کردم با این دیدار دلی شاد شد و باعث شدم شوهر خاله مرضی کمی از دردهایش را به من بگوید و سبک شود  او میگفت از بس حرف نزده ام انگار حرف زدن دارد از یادم میرود. سرکار که مشغول هستم و در خانه هم که فقط دادو بیداد است و فحش وناسزا . نمیدانم تاکی باید این زندگی سگی را تحمل کنم .

حرفهای شوهر خاله مرضی دلم را به دردآورده بود ولی باخودم فکر میکردم امشب کلی حرف برای طوطی دارم بارفتن خاله وتنها شدن مامن دلم میخواست بیشترسرطوطی را گرم کنم میدانستم او سراپا التهاب است .او نمیدانست که را باید باورکند میترسید ومن باوحق میدادم برای همین آنشب تمام داستان زندگی آقاجوادرا باتفصیل برایش گفتم وقتی حرفهایم تمام شد دیدم طوطی چشمانش پر از اشک است  فکر کردم برای بچه های بدبخت خاله مرضی دلش سوخته . وقتی پرسیدم خوب حالا چرا اینطور گریه میکنی گفت راستی حسین مادر فهمیده که خاله مرضی مرده ؟ گفتم نمیدانم .ولی فکرنمیکنم چون اگر فهمیده بودحرف مادربه میان میامد . راستی طوطی من میخواستم از آقاجواد بپرسم موضوع تورا.ولی به یادداشتم که مادر گفت حتی آقا جواد هم نفهمید که ما بچه را عوض کرده ایم و راستش ترسیدم  ضمنا نمیدانستم با چنین وضعی روبرو میشوم .ولی خوشبختانه قبل از آنکه من دهان باز کنم خود آقا جواد برایم داستان مریضی طوطی را گفت و گفت که خاله مرضی با یک دکتر بردن به مادر کمک کرد و طوطی را از مرگ نجات داد بیچاره تعجب هم کرده بود که بچه باآن مریضی سخت چطوربه آن زودی بچه حالش خوب شده و مادربه ده برگشته . منهم خوشحال از اینکه اولا تومطمئن میشوی که نصف حرفهای من درست بوده .اینکه طوطی مریض بوده و مادراورابرای معالجه به خانه خاله مرضی برده و بعد از اینکه هنوز من حرفی نزده بودم آقا جواد خودش عنوان کرده بود .حالااز این حرفها گذشته مرا فکر دیگری دارد اذیت میکند و آن اینکه  اگر مادر به وسیله کسانی از مرگ خاله مرضی مطلع شده باشد چه رنجی برده. طوطی گفت.حسین من به روزی فکر میکنم که وقتی مادر آمد اینجا و ما مجبور شدیم این موضوع رااگر نفهمیده به او بگویم چه باید بکنیم ؟ منکه دلش را ندارم که درد مادر را ببینم .105


طوطی درحالیکه اشکهایش راپاک میکردبمن گفت راستی حسین توهم مثل من فکرمیکنی که حالا کارمادرسختتر شده؟ آخر دیگرشاهدی هم ندارد و اگر به پدر موضوع را گفته باشد و کسی نباشد که حرفهای مادر را تائید کند چه به روز او میاید.؟ولی من فکر میکنم که هنوز مادر جرات نکرده به پدر این موضوع به این بزرگی را بگوید .

 دیدم  طوطی راست میگوید.دلم بازبه شورافتاد ولی برخودم مسلط شدم به طوطی گفتم خیلی خوب بهتر است فکر های بد نکنیم .بگذارتا اینجا که خدا خودش درست کرده و بعدش هم واگذار میکنیم به خودش . خدا اگر صلاح بداند میداند چطورسرو ته قضیه را بهم بچسباند . گفتم ببین پدر عمری را با مادر زندگی کرده همدیگر را خوب خوب و بهتر از آنکه من و تو فکر میکنیم میشناسند .ضمنا پدربچه که نیست خیال میکنی مثلا فکرمیکند مادربی جهت دارد این حرفها را سرهم بندی میکند؟ چرا مادرباید اینکاررا بکند؟ ضمنا بهتراست ازچیزی که نمیدانیم خودمان را رنج ندهیم .از قدیم گفته اند یک سیب را که بالا بندازی هزارتا چرخ میخورد تا به زمین بیاید یعنی هرثانیه ممکن است اتفاق بیفتد که من وتوهرگز فکرش رانمیکردیم .تواین را هم درنظر بگیر مادر خودش میداند چطور و با چه زبانی حرفش را بزند . خلاصه هروقت ما تنها میشدیم در نبودن خاله حرفهایمان از همین چیزها بود تکرارش گویا ما را خسته نمیکرد . البته من در خلوت خودم هم درگیراین مسئله بودم و نا خواسته میخواستم راهی برای رهائی پیدا کنم که همیشه هم درآخر فکرم از اینکه نمیتوانم این کلاف سردرگم را درست کنم ناامیدانه سرم را به کارهای روزمره گرم میکردم . میدانم که طوطی هم مشغولی ذهنش همین بود .

یک هفته از رفتن خاله گذشته بود.کم کم داشتیم نگران میشدیم ودرست است که رفتن به ده خودش دوسه روز طول میکشید و برگشتنش هم همینطور ولی با حال و روزی که خاله داشت و راه سختی که رفته بود خیلی جای نگرانی داشت هیچ خبری هم که نمیشد گرفت فقط انتظار بود و انتظار.

بالاخره ده روزی گذشته بود که سروکله خاله پیدا شد . طوطی آمد درحجره واین خبررابه من داد.ولی به جای آنکه این خبرمراخوشحال کند بسیاروحشت زده شدم .چون طوطی گفت که خاله حال بسیار بدی دارد.از او پرسیدم یعنی چه؟ نپرسیدی ویا نمیتوانی بگوئی چه اش شده .گفت راستش آنقدرخودم را باخته ام که تا رنگ و روی خاله را دیدم فقط کمی دور و برش گردیدم ولی نتوانستم از دهانش حرفی بیرون بکشم . زود باش . ممکن است هر لحظه اتفاقی که نباید بیفتد . در حقیقت حال طوطی هم خیلی بد بود گویا خودش را حسابی باخته بود .

بدون لحظه ای تامل درحجره را بستم و با طوطی به سرعت به طرف خانه آمدیم . طوطی راست میگفت حال خاله خیلی بد بود انگارکه مرگ گریبانش را بد جوری گرفته بود به خدا داشتم به واقع دیوانه میشدم .

خاله همانطورکه قبلا هم چند باربرایتان گفته بودم عادت نداشت ازبیماری گله وشکایت کند . وقتی مرا دید خندیدوبا صدائی که گوئی ازته چاه درمیامد  سلامم بامهربانی جواب داد ولی خنده اش هیچ رنگی نداشت وبیرنگ و بیروح بود دلم اتش گرفت. درچشمانش برق زندگی انگار داشت خاموش میشد . دلم در سینه مثل کبوتر بال بال میزد . اگر خاله طوری شودما چه کنیم ؟ درآن لحظه دیگر به فکر خودم و طوطی نبودم همه اش حواسم پیش خاله بود حاضر بودم خودم جان بدهم و او را اینطور نبینم . من اطلاعاتی در مورد مردن آدمها نداشتم حتی یک بار هم کسی را در حال مرگ ندیده بودم . واین باعث میشد که بیشتر دست و پایم را گم کنم .داشتم به این فکر میکردم که هرطور شده باید برای حال و روزی که دارد فکری بکنم .طوطی مثل پروانه به دورش میگشت . بعد ازاینکه آبی خورد و کمی حالش جا آمد. به من اشاره کردکه کنارش بنشینم . وبعد دستم رادردستهای یخ زده واستخوانیش گرفت و در حالیکه سعی میکردمحبتش راازاین طریق به من نشان دهد گفت حسین مراببخش نتوانستم هیچ کمکی بشما بکنم و دست از پا درازتربرگشتم. منکه فکرمیکردم بالاخره خاله بی خبر از خانواده ما بر نمیگردد و به خاله میدیدم که جستجو گر ماهری باشد وقتی این حرف راشنیدم گوئی دریائی آب یخ بر سرم ریختند . .ولی با این حرف خاله هنوز امیدواری من به یاس تبدیل نشده بود فکرکردم خاله را آزار ندهم بگذارم حالش خوب شود و کمی سر حال بیاید و بعد ماجرا راازاوجویا شوم .شاید حواسش سرجا نیست راستش گویا نمیخواستم حقیقتی راکه خاله به این واضحی گفت را باور کنم آخر ده شب و روز من و طوطی امیدوارانه به این سفر فکر میکردیم . چطور میشود که خاله در محیط به آن کوچکی ده برود و دست خالی برگردد؟ هر چیزی را گمان میکردم غیر از این .

درتمام مدتی که ما با خاله زندگی کرده بودیم هر گز ندیده بودیم که خاله در مقابل درد خودش را ببازد ولی این بار ورای بارهای قبلی بود . در حالی که سعی میکرد نگذارد ما چیزی از حال و روزش بفهمیم ولی این رنگ و حال را که من از او میدیدم حال و روز امیدوار کننده ای نبود.

از وضع خودش درسفر که بود پرسیدم . گفت ای بد نبودم . بعد آهی کشید و گفت . چه گویم که نا گفتنم بهتر است . فقط انگار دیگر هیچ نیروئی در تنم نمانده است . و با این نا کامی در این سفر هیچ امیدی هم به زندگی ندارم . پرسیدم چرا ؟ اودرحالیکه سعی میکرد در حرف زدنش امساک کند جواب داد .بگذارید کمی استراحت کنم بعد همه چیز را برایتان میگویم . کاملا معلوم بود که نای حرف زدن ندارد .

فهمیدم نبایدخبری خوش برایمان آورده باشد دلم ازسینه ام داشت بیرون میامدبه طوطی نگاه کردم اوهم وضع وحال خوبی نداشت . گویا زبانش هم بند آمده بود.من طوطی رابهتراز خودم میشناختم از نگاهش خواندم که از آواری که به سرمان آمده واحتمالا بقیه اش هم خواهد آمد کاملا مطلع است .انگارداشت ورق زندگیمان بر میگشت . آن مرگ خاله مرضی ،بی اطلاعی جواد آقا .دست خالی برگشتن خاله که خودش به تنهائی ما را ازپای در آورده بود و حالا هم این حال و روز خاله که دیگر آخر بدبختیهایمان را داشت رقم میزد . هر چه بافته بودیم داشت پنبه میشد . تمام زندگیمان داشت زیر و رو میشد نمیدانستم چه دارد به سرمان میاید . طوفانی بود که تازه شروع شده بود .

 طوطی بیرون رفت بعد ازیک مدت طولانی بایک ظرف غذا آمد .دانستم برای خاله غذا درست کرده .او را بیدار کردیم و با اصرار به او غذا دادیم .

خاله بااستراحت و خوردن غذا گویا کمی جان گرفت .چشمان نگران من و طوطی لحظه ای ازحال خاله غفلت نمی  کرد . گویا ثانیه به ثانیه منتظر اتفاقی بودیم که قراربود بیفتد. دراین فاصله نگاههائی که بین من وطوطی رد و بدل میشد ازهمیشه دردناکتر بود .مادوتا عین دو غریقی بودم که در میان موجی طوفان زده بدون هیچ امیدی دست و پا میزدیم . و چاره ای نداشتیم جز اینکه به یک دست از غیب ایمان بیاوریم . البته در زندگی  مابارها این دست غیبی به سراغمان آمده بود ولی هرگز گره به این بزرگی رانه باز کرده بود ونه به نظر من حالا میتوانست باز کند .یکی دوساعتی که گویا سالی بودمن وطوطی بالای سرخاله نشستم. حس کردم خاله کمی حالش بهتر شده . درست بود او  بعد از کمی تامل گفت. سفر سختی نداشتم البته من خیلی پیشترها چنین سفرهائی کرده بودم ولی با حال و روزی که درآن روز داشتم فکر میکردم سفرم حتما مخاطره آمیز خواهد بود ولی خدا را شکر رفتن بدی نداشتم . آقا مجیر که صاحب مالها بودحسابی هوایم راداشت .میگفت ازدورمرارامیشناسد برای همین خیلی به من محبت کردکم وکسری نگذاشت قبل ازاینکه مرابه ده برساند ازاوخواستم مراراهنمائی کند فکرکردم حتی اگرفقط چندباربه ده رفته باشد که حتمارفته بعضی ازاهالی راکه دررفت وآمدبین شهروده هستندمیشناسد.ولی ازبخت بدمن اوهیچکس رانمی شناخت. بااین وصف به من دلداری دادکه پیداکردن اشخاص درده خیلی مشکل نیست.خوب این ازسفرم حالادوتائی خوب به حرفهای من گوش بدهید.خوشبختانه وقتی وارد ده شدم روزبود. یعنی نزدیکهای ظهربه ده شمارسیدم .باحرفهای آقا مجیردلم خیلی گرم بودراستش خیال کردم بااولین نفری که برخوردکنم وبگویم درپی کی میگردم حتما بنتیجه ای که میرسم وچشمم به جمال پدرومادرشماکه خیلی  مشتاق دیدنشان بودم روشن میشودبرای همین درهمان لحظه بدون اینکه فرصتی راازدست بدهم شروع به پس وجو کردم من خیلی سعی کردم تاهر جا که میشد رفتم وتحقیق کردم ده شماخیلی کوچک است با دیدن یکی دو نفرمیشودهمه چیزرا فهمید.ولی اشکال بزرگی که من داشتم این بودکه کسی مرا نمیشناخت میدانید که دهاتیها از آدمهای غریبه رو میپوشانند و درست و حسابی حرف نمیزنن . به محض اینکه اسم مادر و یا پدرتان را میبردم و میخواستم بگم آدرس خانه شان رابدهیداولین سئوال که میکردند میگفتند شما کی آنها هستید ؟ چه کاردارید؟ برای چه میخوایهد بدانید.این سئوالهای آنها مرابیشتربه هول می انداخت . مگر چه میشد که درست و حسابی جوابم را نمیدهند ؟این حرفها خبر بدی را به من گوشزد میکرد. من عمری ازم گذشته خیلی چیزها را وقتی پیش میاید انگار بوی خوب و بدش به مشام میخورد راستش کمی هم خودم را باخته بودم .106


اشک مثل باران ازچشمهای جوادفرومیریخت احساس کردم مثل یک تکه جسم مچاله شده درکنارم نشسته زمانه بد جوری بااوتا کرده بودمرگ خاله هم ازنظرمالی وهم ازنظرروحی حسابی اورا ازپا اندخته بود. گفت یکی دو سالی صبرکردم وزن نگرفتم .دلم رضا نمیدادکه زنی رابجای مرضی بخانه بیاورم نمیدانستم چه باید بکنم تنهائی بد جور مرا آزارمیداد بچه هاکه رفته بودند وکسی نبود به وضع خانه وزندگی برسد بالاخره هرمردی یک زن میخواهد که درخانه به او دلگرمی بدهد .خیلی سخت بود.ما بین خودمان مثلی داریم که میگویم مرد ازپنجاه سال به ببعد زن می خواهدزمانی که دیگه واقعا هم ازنظرروحی وهم از نظرجسمی ناتوان میشود.راستش مرضی در بدترین زمان مرا تنها گذاشت خوب چه میشود کرد کار خدا بود . خدا گلچین است . آخرش مجبور شدم سرو صورتی به زندگیم بدهم واما روی زخمم به جای مرهم آتش گذاشتم .ازچاله درآمدم و خودم را به چاه انداختم .راستش من خودم که کسی را نمیشناختم ازبچه هایم هم که دور بودم درهمسایگی ما زنی زندگی میکرد که چهار تا دختر داشت شوهرش کارگر نانوائی بود که من در آنجا کار میکردم . خودش به من پیشنهاد کرد که یکی از دخترهایش را بگیرم هرچهارتایشان در خانه بودند منهم گفتم برایم فرق نمیکند همینکه خانه ام را گرم نگه دارد کافیست . چه درد سرت بدهم تا بخودم آمدم اودختر بزرگش رادو دستی تقدیم من کرد .یکذره عقل اگر داشتم و فکر میکردم باید میفهمیدم چرا این مرد این کاررا میکند اول فکرکردم خوب یک نان خورمیخواهد کم کند چون وضع بسیار بدی داشت ولی بعدها وقتی اخلاق ورفتاراین زن رادیدم متوجه شدم که بیچاره پدرو مادرش را هم ذله کرده بود و پدرش برای اینکه شر او را کم کند به این کار رضایت داده . چه بگویم حسین جان   با امدن این زن نه تنها زندگیم بهتر نشد که صد درجه از جهنم هم بدتر شد  زن جدیدم با بچه ها یم نمیسازد. درست است که آنها به سر خانه  و زندگی خودشان رفته اند ولی او با بد رفتاریهایش پای همه شان را از خانه ی من بریده گویا پدر ندارند مادرشان هم که رفته .

خلاصه دوساعتی بامن دردل کردمیگفت ازده هیچ خبری ندارد ونه کسی را میبیند نه میخواهد که ببیند . حق داشت آخراوکسی راکه درده نداشت .حالا هم با این زن ناسازگارزندگیش صددرجه بدترشده است. اوضاع مالی خوبی هم که ندارد از ده که آمده بود بقول خودش و مادر که برایم تعریف کرده بود چون تمام مال پدر و مادرش به او رسیده بودباز چیزی داشت ولی حالا چه یک شاگردنانوائی که هزاران دردبیدرمان را با خود حمل میکند . او مرتبا حرف میزددر تمام مدت من فقط نقش یک شنونده را بازی میکردم بیچاره گویا میخواست عقده هایش را با حرفهای تلنبار شده دردلش خالی کند .

دلم به حالش میسوخت وکاری هم ازدستم برنمیامد.پرسیدم حالامن میتوانم به توکمکی بکنم؟ گفت نه .خدا باید کمک کند که نمیکند . این زن از چند ماه پیش که یک دختر زائیده بد بختی من چند برابر شده . سر پیری و معرکه گیری اینهم شده غوز بالا غوز.

آدرسم را به او دادم و گفتم اگرکاری داشتی بیاخوشحال میشوم که اگر کاری از دستم بر بیاید برایت بکنم . آقا جواد وقتی کمی ازدردهایش رابه من گفت وسبک شد تازه به یادش افتاد که از من بپرسد بچه علت گشتم و گشتم و با این مشقت اورا پیدا کردم . ازاین جهت بی آنکه من عنوان کنم خودش ازمن پرسید . خوب حسین تو چه میکنی ؟چرا و کی به اراک آمدی ؟کجا هستی ؟ برایم بگوببخش که آنقدردلم پربودکه اصلا به فکر تو نبودم میدانم برای دیدن خاله مرضی آمدی.ولی دلم میخواهدبدانم حال واحوال پدرومادرت چطوراست ؟ منهم خیلی خلاصه ازهرجای زندگیم که دلم میخواست اوخبرداشته باشدبرایش گفتم وهرقسمت راکه می خواستم پنهان نگه داشتم. گفتم برای کارودرس آمدم طوطی راهم با خودم آوردم . باگفتن اسم طوطی گل ازگلش شکفت. گفت میدانی حسین که طوطی راخدا دو باره به پدرومادرت داد؟من برای اینکه بدانم اوتا کجا مطلع است وچه چیزهائی میداند شایدبتوانم ازاین مسیر به حل مشکلم برسم پرسیدم چطورجواد آقا ؟گفت آخراو وقتی به دنیا آمد مریضی سختی داشت که نمیتوانستند در ده او را معالجه بکنند بیچاره مادرت سر سیاه زمستانی سخت او را به خانه ی ما آورد و با کمک خاله مرضی او را به دکتر بردند ولی نمیدانم چه دردی داشت که خیلی زود مادرت او را به ده بردخاله گفت اگربازبه مشکلی برخوردکردی بیا ولی دیگرما خبری ازشما نداشتیم گویا طوطی حالش باهمان یکبارآمدن بشهرخوب شد. همیشه خاله مرضی این سلامتی طوطی را کارخدا میدانست .خوب الهی شکر. بگوحسین جان . گفتم خلاصه هیچی به شهرآمدیم دوسال بیشتر است اول به یک مسافرخانه ی خیلی آبرومند رفتیم .  بقیه داستان را سرهم کردم وآخرش گفتم حالا آمدم اول به خاله سر بزنم . گفت پس چرا اینقدر دیر؟ گفتم نمیخواستم سربار شما بشوم حالا که زندگیم سرو سامانی گرفته آمدم . اما دلم خون شد خاله را که ندیدم .قصد دوم هم این بود که ببینم خاله ویا شما ازده خبری دارید؟ماکه هرچه کردیم نتوانستیم  جوادآقا گفت حسین جان من چند نفری را میشناسم که ممکن است از ده خبرهائی داشته باشند چون میدانم گاهگاهی برای دیدن اقوامشان به ده میروند میروم ببینم اگرخبری از آقا رحیم و مادرت داشتند برایت خبر میاورم. این حرف آقا جواد در آن وضعی که داشتم خودش یک دلگرمی بود .گفتم پس من منتظر شما هستم . و آدرس محل کارم را به او دادم . اواز اینکه من صاحب حجره در چنان مکانی هستم خیلی خیلی خوشحال شد و بعد عذر خواهی کرد که به علت رفتار ناهنجارزنش قادر به این نیست که حتی مرا به خانه ببرد و یا با طوطی مرا یکشب دعوت کند البته این را به زبان آورد . و گفت حتما برای دیدن طوطی خواهم آمد.

موقع خداحافظی بیشتردلم به حالش سوخت زیرامرتبا سفارش میکرد که بازهم به دیدنش بروم واورابا غمهایش تنها نگذارم . گویا تازه یک سنگ صبور پیدا کرده بو د منهم با دلداریهائی که به او دادم قول دادم که گاهی به سراغش بروم و حق فامیلی را که برای ما بسیار مهم بود به جا بیاورم.

ازاوخدا حافظی کردم ولی نمیدانم چرابا آنکه این جستجو هیچ گره ای ازکارمن باز نکرد ته دلم راضی بودم . حس کردم با این دیدار دلی شاد شد و باعث شدم شوهر خاله مرضی کمی از دردهایش را به من بگوید و سبک شود  او میگفت از بس حرف نزده ام انگار حرف زدن دارد از یادم میرود. سرکار که مشغول هستم و در خانه هم که فقط دادو بیداد است و فحش وناسزا . نمیدانم تاکی باید این زندگی سگی را تحمل کنم .

حرفهای شوهر خاله مرضی دلم را به دردآورده بود ولی باخودم فکر میکردم امشب کلی حرف برای طوطی دارم بارفتن خاله وتنها شدن مامن دلم میخواست بیشترسرطوطی را گرم کنم میدانستم او سراپا التهاب است .او نمیدانست که را باید باورکند میترسید ومن باوحق میدادم برای همین آنشب تمام داستان زندگی آقاجوادرا باتفصیل برایش گفتم وقتی حرفهایم تمام شد دیدم طوطی چشمانش پر از اشک است  فکر کردم برای بچه های بدبخت خاله مرضی دلش سوخته . وقتی پرسیدم خوب حالا چرا اینطور گریه میکنی گفت راستی حسین مادر فهمیده که خاله مرضی مرده ؟ گفتم نمیدانم .ولی فکرنمیکنم چون اگر فهمیده بودحرف مادربه میان میامد . راستی طوطی من میخواستم از آقاجواد بپرسم موضوع تورا.ولی به یادداشتم که مادر گفت حتی آقا جواد هم نفهمید که ما بچه را عوض کرده ایم و راستش ترسیدم  ضمنا نمیدانستم با چنین وضعی روبرو میشوم .ولی خوشبختانه قبل از آنکه من دهان باز کنم خود آقا جواد برایم داستان مریضی طوطی را گفت و گفت که خاله مرضی با یک دکتر بردن به مادر کمک کرد و طوطی را از مرگ نجات داد بیچاره تعجب هم کرده بود که بچه باآن مریضی سخت چطوربه آن زودی بچه حالش خوب شده و مادربه ده برگشته . منهم خوشحال از اینکه اولا تومطمئن میشوی که نصف حرفهای من درست بوده .اینکه طوطی مریض بوده و مادراورابرای معالجه به خانه خاله مرضی برده و بعد از اینکه هنوز من حرفی نزده بودم آقا جواد خودش عنوان کرده بود .حالااز این حرفها گذشته مرا فکر دیگری دارد اذیت میکند و آن اینکه  اگر مادر به وسیله کسانی از مرگ خاله مرضی مطلع شده باشد چه رنجی برده. طوطی گفت.حسین من به روزی فکر میکنم که وقتی مادر آمد اینجا و ما مجبور شدیم این موضوع رااگر نفهمیده به او بگویم چه باید بکنیم ؟ منکه دلش را ندارم که درد مادر را ببینم .105

طوطی درحالیکه اشکهایش راپاک میکردبمن گفت راستی حسین توهم مثل من فکرمیکنی که حالا کارمادرسختتر شده؟ آخر دیگرشاهدی هم ندارد و اگر به پدر موضوع را گفته باشد و کسی نباشد که حرفهای مادر را تائید کند چه به روز او میاید.؟ولی من فکر میکنم که هنوز مادر جرات نکرده به پدر این موضوع به این بزرگی را بگوید .

 دیدم  طوطی راست میگوید.دلم بازبه شورافتاد ولی برخودم مسلط شدم به طوطی گفتم خیلی خوب بهتر است فکر های بد نکنیم .بگذارتا اینجا که خدا خودش درست کرده و بعدش هم واگذار میکنیم به خودش . خدا اگر صلاح بداند میداند چطورسرو ته قضیه را بهم بچسباند . گفتم ببین پدر عمری را با مادر زندگی کرده همدیگر را خوب خوب و بهتر از آنکه من و تو فکر میکنیم میشناسند .ضمنا پدربچه که نیست خیال میکنی مثلا فکرمیکند مادربی جهت دارد این حرفها را سرهم بندی میکند؟ چرا مادرباید اینکاررا بکند؟ ضمنا بهتراست ازچیزی که نمیدانیم خودمان را رنج ندهیم .از قدیم گفته اند یک سیب را که بالا بندازی هزارتا چرخ میخورد تا به زمین بیاید یعنی هرثانیه ممکن است اتفاق بیفتد که من وتوهرگز فکرش رانمیکردیم .تواین را هم درنظر بگیر مادر خودش میداند چطور و با چه زبانی حرفش را بزند . خلاصه هروقت ما تنها میشدیم در نبودن خاله حرفهایمان از همین چیزها بود تکرارش گویا ما را خسته نمیکرد . البته من در خلوت خودم هم درگیراین مسئله بودم و نا خواسته میخواستم راهی برای رهائی پیدا کنم که همیشه هم درآخر فکرم از اینکه نمیتوانم این کلاف سردرگم را درست کنم ناامیدانه سرم را به کارهای روزمره گرم میکردم . میدانم که طوطی هم مشغولی ذهنش همین بود .

یک هفته از رفتن خاله گذشته بود.کم کم داشتیم نگران میشدیم ودرست است که رفتن به ده خودش دوسه روز طول میکشید و برگشتنش هم همینطور ولی با حال و روزی که خاله داشت و راه سختی که رفته بود خیلی جای نگرانی داشت هیچ خبری هم که نمیشد گرفت فقط انتظار بود و انتظار.

بالاخره ده روزی گذشته بود که سروکله خاله پیدا شد . طوطی آمد درحجره واین خبررابه من داد.ولی به جای آنکه این خبرمراخوشحال کند بسیاروحشت زده شدم .چون طوطی گفت که خاله حال بسیار بدی دارد.از او پرسیدم یعنی چه؟ نپرسیدی ویا نمیتوانی بگوئی چه اش شده .گفت راستش آنقدرخودم را باخته ام که تا رنگ و روی خاله را دیدم فقط کمی دور و برش گردیدم ولی نتوانستم از دهانش حرفی بیرون بکشم . زود باش . ممکن است هر لحظه اتفاقی که نباید بیفتد . در حقیقت حال طوطی هم خیلی بد بود گویا خودش را حسابی باخته بود .

بدون لحظه ای تامل درحجره را بستم و با طوطی به سرعت به طرف خانه آمدیم . طوطی راست میگفت حال خاله خیلی بد بود انگارکه مرگ گریبانش را بد جوری گرفته بود به خدا داشتم به واقع دیوانه میشدم .

خاله همانطورکه قبلا هم چند باربرایتان گفته بودم عادت نداشت ازبیماری گله وشکایت کند . وقتی مرا دید خندیدوبا صدائی که گوئی ازته چاه درمیامد  سلامم بامهربانی جواب داد ولی خنده اش هیچ رنگی نداشت وبیرنگ و بیروح بود دلم اتش گرفت. درچشمانش برق زندگی انگار داشت خاموش میشد . دلم در سینه مثل کبوتر بال بال میزد . اگر خاله طوری شودما چه کنیم ؟ درآن لحظه دیگر به فکر خودم و طوطی نبودم همه اش حواسم پیش خاله بود حاضر بودم خودم جان بدهم و او را اینطور نبینم . من اطلاعاتی در مورد مردن آدمها نداشتم حتی یک بار هم کسی را در حال مرگ ندیده بودم . واین باعث میشد که بیشتر دست و پایم را گم کنم .داشتم به این فکر میکردم که هرطور شده باید برای حال و روزی که دارد فکری بکنم .طوطی مثل پروانه به دورش میگشت . بعد ازاینکه آبی خورد و کمی حالش جا آمد. به من اشاره کردکه کنارش بنشینم . وبعد دستم رادردستهای یخ زده واستخوانیش گرفت و در حالیکه سعی میکردمحبتش راازاین طریق به من نشان دهد گفت حسین مراببخش نتوانستم هیچ کمکی بشما بکنم و دست از پا درازتربرگشتم. منکه فکرمیکردم بالاخره خاله بی خبر از خانواده ما بر نمیگردد و به خاله میدیدم که جستجو گر ماهری باشد وقتی این حرف راشنیدم گوئی دریائی آب یخ بر سرم ریختند . .ولی با این حرف خاله هنوز امیدواری من به یاس تبدیل نشده بود فکرکردم خاله را آزار ندهم بگذارم حالش خوب شود و کمی سر حال بیاید و بعد ماجرا راازاوجویا شوم .شاید حواسش سرجا نیست راستش گویا نمیخواستم حقیقتی راکه خاله به این واضحی گفت را باور کنم آخر ده شب و روز من و طوطی امیدوارانه به این سفر فکر میکردیم . چطور میشود که خاله در محیط به آن کوچکی ده برود و دست خالی برگردد؟ هر چیزی را گمان میکردم غیر از این .

درتمام مدتی که ما با خاله زندگی کرده بودیم هر گز ندیده بودیم که خاله در مقابل درد خودش را ببازد ولی این بار ورای بارهای قبلی بود . در حالی که سعی میکرد نگذارد ما چیزی از حال و روزش بفهمیم ولی این رنگ و حال را که من از او میدیدم حال و روز امیدوار کننده ای نبود.

از وضع خودش درسفر که بود پرسیدم . گفت ای بد نبودم . بعد آهی کشید و گفت . چه گویم که نا گفتنم بهتر است . فقط انگار دیگر هیچ نیروئی در تنم نمانده است . و با این نا کامی در این سفر هیچ امیدی هم به زندگی ندارم . پرسیدم چرا ؟ اودرحالیکه سعی میکرد در حرف زدنش امساک کند جواب داد .بگذارید کمی استراحت کنم بعد همه چیز را برایتان میگویم . کاملا معلوم بود که نای حرف زدن ندارد .

فهمیدم نبایدخبری خوش برایمان آورده باشد دلم ازسینه ام داشت بیرون میامدبه طوطی نگاه کردم اوهم وضع وحال خوبی نداشت . گویا زبانش هم بند آمده بود.من طوطی رابهتراز خودم میشناختم از نگاهش خواندم که از آواری که به سرمان آمده واحتمالا بقیه اش هم خواهد آمد کاملا مطلع است .انگارداشت ورق زندگیمان بر میگشت . آن مرگ خاله مرضی ،بی اطلاعی جواد آقا .دست خالی برگشتن خاله که خودش به تنهائی ما را ازپای در آورده بود و حالا هم این حال و روز خاله که دیگر آخر بدبختیهایمان را داشت رقم میزد . هر چه بافته بودیم داشت پنبه میشد . تمام زندگیمان داشت زیر و رو میشد نمیدانستم چه دارد به سرمان میاید . طوفانی بود که تازه شروع شده بود .

 طوطی بیرون رفت بعد ازیک مدت طولانی بایک ظرف غذا آمد .دانستم برای خاله غذا درست کرده .او را بیدار کردیم و با اصرار به او غذا دادیم .

خاله بااستراحت و خوردن غذا گویا کمی جان گرفت .چشمان نگران من و طوطی لحظه ای ازحال خاله غفلت نمی  کرد . گویا ثانیه به ثانیه منتظر اتفاقی بودیم که قراربود بیفتد. دراین فاصله نگاههائی که بین من وطوطی رد و بدل میشد ازهمیشه دردناکتر بود .مادوتا عین دو غریقی بودم که در میان موجی طوفان زده بدون هیچ امیدی دست و پا میزدیم . و چاره ای نداشتیم جز اینکه به یک دست از غیب ایمان بیاوریم . البته در زندگی  مابارها این دست غیبی به سراغمان آمده بود ولی هرگز گره به این بزرگی رانه باز کرده بود ونه به نظر من حالا میتوانست باز کند .یکی دوساعتی که گویا سالی بودمن وطوطی بالای سرخاله نشستم. حس کردم خاله کمی حالش بهتر شده . درست بود او  بعد از کمی تامل گفت. سفر سختی نداشتم البته من خیلی پیشترها چنین سفرهائی کرده بودم ولی با حال و روزی که درآن روز داشتم فکر میکردم سفرم حتما مخاطره آمیز خواهد بود ولی خدا را شکر رفتن بدی نداشتم . آقا مجیر که صاحب مالها بودحسابی هوایم راداشت .میگفت ازدورمرارامیشناسد برای همین خیلی به من محبت کردکم وکسری نگذاشت قبل ازاینکه مرابه ده برساند ازاوخواستم مراراهنمائی کند فکرکردم حتی اگرفقط چندباربه ده رفته باشد که حتمارفته بعضی ازاهالی راکه دررفت وآمدبین شهروده هستندمیشناسد.ولی ازبخت بدمن اوهیچکس رانمی شناخت. بااین وصف به من دلداری دادکه پیداکردن اشخاص درده خیلی مشکل نیست.خوب این ازسفرم حالادوتائی خوب به حرفهای من گوش بدهید.خوشبختانه وقتی وارد ده شدم روزبود. یعنی نزدیکهای ظهربه ده شمارسیدم .باحرفهای آقا مجیردلم خیلی گرم بودراستش خیال کردم بااولین نفری که برخوردکنم وبگویم درپی کی میگردم حتما بنتیجه ای که میرسم وچشمم به جمال پدرومادرشماکه خیلی  مشتاق دیدنشان بودم روشن میشودبرای همین درهمان لحظه بدون اینکه فرصتی راازدست بدهم شروع به پس وجو کردم من خیلی سعی کردم تاهر جا که میشد رفتم وتحقیق کردم ده شماخیلی کوچک است با دیدن یکی دو نفرمیشودهمه چیزرا فهمید.ولی اشکال بزرگی که من داشتم این بودکه کسی مرا نمیشناخت میدانید که دهاتیها از آدمهای غریبه رو میپوشانند و درست و حسابی حرف نمیزنن . به محض اینکه اسم مادر و یا پدرتان را میبردم و میخواستم بگم آدرس خانه شان رابدهیداولین سئوال که میکردند میگفتند شما کی آنها هستید ؟ چه کاردارید؟ برای چه میخوایهد بدانید.این سئوالهای آنها مرابیشتربه هول می انداخت . مگر چه میشد که درست و حسابی جوابم را نمیدهند ؟این حرفها خبر بدی را به من گوشزد میکرد. من عمری ازم گذشته خیلی چیزها را وقتی پیش میاید انگار بوی خوب و بدش به مشام میخورد راستش کمی هم خودم را باخته بودم .106

خاله سپس ادامه دادبعد ازپرس وجوهای زیادتا اینجا تونستم بفهمم که پدرومادرتان همگی به ملایر رفته انددیگر در ده زندگی نمیکنند ولی متاسفانه چرایش را نتونستم از کسیکه این اطلاعات رو به من داد بپرسم . ولی اون کسی هم که به من آدرس رو داد زن مسنی بود که گویا از افراد خیلی قدیمی دهتان بود . البته اول از من پرسید که چه کار داری راستش ترسیدم گفتم ازخواهرزن آقارحیم برایش خبرآورده ام بلافاصله گفت از کدام خواهرش ؟ شاید مرضی را میگوئید . منهم که نمیدانستم چه جوابی بدهم گفتم بله اوبا تاسف گفتم بیچاره مرضی.خلاصه ببخشیدکه باتمام سعی وتلاشی که کردم بیشتر از این نتوانستم چیزی پیدا کنم حالا هم  میبیند حالم گفتن ندارد نتوانستم با این روز و حالی که دارم به ملایر بروم . ملایر بزرگ است .پدرومادرشما هم از بچگی که در آنجا نبودند که همه آنها را بشناسند . معلوم هم نبود که کی رفتند و آیا پدرتان در آنجا چه شغلی دارد تا از این راه بروم و پیدایشان کنم .پولی هم به اندازه ی کافی در دستم نبود ضمنا خودمنهم آنها را نمیشناسم .اگر میدیدمشان هم نمیشناختم برای همین بهتر دیدم که برگردم و مسئله را با شما در میان بگذارم . شاید راه چاره ای پیدا کنیم .

باشنیدن این حرف حال من و طوطی ازخاله هم بدترشد .اول اینکه تمام حرفهایش درست بودو بیشتر ناراحت بودیم از اینکه میدیدم که چراغ زندگی خاله انگار رو به خاموشی است . نمیدانم چه بگویم وچطوربرایتان شرح دهم  فقط این رامیتوانم بگویم که مدتی طول کشید تامن وطوطی بحال عادی برگشتیم.بعد طوطی به من گفت حسین حال خاله خیلی بداست .دارد ازهوش میرودبهتر است بروی وبرایش حکیم بیاوری . آقا مرحمت حکیمی بود که تازه به محله ما آمده بود او را دورا دور میشناختم . خیلیها از او تعریف کرده بودند لزومی ندارد که بگویم هرکس به این جاهای کوچک میاید به مدت زیادی نیاز نیست تا دیگران حسابی اورا بشناسند و اینکار هم مثل تمام کارهای دنیایک خوبی دارد.ویک بدی . بدیش این هست که درچنین شرایطی همه ناخودآگاه خودرا در زندگی انسان وارد میکنند و سر از کار آدم در میاورند و هیچکس نمیتواند آب بخورد و خیالش جمع باشد که کسی سر از کارش در نیاورده و خوبیش  اینست که اینطورآدمهای بدرد بخورهم خیلی زوداطمینان همه راجلب میکنند.وباعث میشود که در موقع نیاز انسان بداند که چه کسی میتواند مشکلش را حل کند . بر این سیاق منهم با اطمینانی که از حرف دیگران نشات میگرفت به درخانه آقا مرحمت رفتم .من آقا مرحمت راچند باری درموقع رفتن به حجره ویا آمدن از حجره دیده بودم مردی بود لاغراندام با جثه ای نسبتا کوچک . به نظر  میامد در حدود پنجاه ساله باشدزن و بچه هم نداشت . و تنها زندگی میکرد . صورتی مهربان و آرام داشت . با آنکه خیلی از زمان آمدنش به محله ما نگذشته بود اما خاله را به خوبی میشناخت.وقتی به او حال و روز خاله را گفتم به سرعت آماده شد و باهم به خانه آمدیم

آقامرحمت بالای سرخاله نشست ویکساعتی طول کشید تا خاله را معاینه کرد سپس روبه من کرد و گفت  آقا حسین داروهائی را که فکرمیکنم برایش لازم هست من درخانه دارم میتوانی بعداز رفتن من بیائی تا به تو بدهم البته کمی همراه دارم  بعد از گفتن این حرف مقداری دوا به طوطی داد و سفارشات لازم را هم کرد و رفت در تمام مدتی که آقا رحمت بالای سر خاله بود خاله فقط  یک بارخاله چشمهایش را باز کرد و با اشاره چشم به حکیم سلام داد و دو باره چشمش را بست . . این حال خاله واقعا دل مرا به شور انداخته بود .

درجلوی درخانه ضمن اینکه حق الزحمه دکتر رامیدادم ازاو پرسیدم که حال خاله چطوراست . خطری او را تهدید نمیکند؟ اونگاهی به من کرد . خندید و گفت . خوش به حال خاله که پسری به این مهربانی دارد و باداشتن تو او چه غصه ای دارد وادامه داد  پیری است .آره پیری است .درد خاصی ندارد و خیلی نگران نباش . خوب پیر که هست سفردورو درازی هم که رفته .سختی راه حسابی دخلش را آورده .انشااله خداخودش تفضلی بکند  و هر چه زودتر سر پا شود باداشتن تووطوطی خاله حتما خیلی زود خوب میشود و درحالیکه زیر لب این شعر را زمزمه میکرد

در جوانی به خویش میگفتم                           شیر شیر است گرچه پیر شود

وقت پیری رسید دانستم                               پیر پیر است گر چه شیر بود

بعد رو به من کرد وگفت . آره پسرم ولی پیرها راجوانها نگه میدارند. برو به خاله برس . بعد هم زود بیا تا من بقیه دواهایش را به تو بدهم  جای نگرانی نیست.

حال خاله و کارحجره روز به روز بهتر میشد. حالا دیگر از کار و کاسبی ام  هیچ نگرانی نداشتم و تازگیها به فکر بزرگ کردن حجره هم افتاده بودم . احمد دلال هم دورو برم میپلکید . برایم مشتری میاورد و یا فرشهای خوب پیدا میکرد که درآن سودخوبی هم گیرم میامد. خلاصه احمدآقا پاک شده بودشاگردم . چند بار که گفتم دست تنها نمیتوانم  همه کارها را بکنم بهتراست شاگردی داشته باشم .احمد آقا میگفت . نمیخواد شاگرد بیاوری . فعلا خودم همه کارها را کمکت میکنم . مزد هم که نمیگیرم . بهتر است فعلا همینطور ادامه دهی . احمد هیچ احتیاجی به من نداشت حتی گاهی اوقات ازجیب خودش هم خرجهائی برایم میکرد.بعضی وقتهابا خودم فکر میکردم که چطور شده که او مرید من شده ومهرمن به دلش افتاده ؟ هروقت کاری داشتم اوحجره رامیگرداند وهیچگونه توقعی هم ازمن نداشت و این کاراوهم برای من و هم برای اطرافیان باعث تعجب شده بود  ولی من از حرفهایش اینطور فهمیده بودم که میخواهد جبران گذشته خودش را بکند درحقیقت داشت باخودش تسویه حساب میکردمیخواست لااقل به درد یک نفر در دنیا بخورد. میگفت با این کار احساس میکنم که وجودم بالاخره به یک نفر سود میرساند و این باعث شادمانیم میشود و روح پدرم هم شاد میشود تا پدرم بود که نتوانستم راضیش بکنم حالا که رفته تنها این کارها دلم را خوش میکند .

احمد آنقدر درآمد داشت که اگرتا آخرعمر هم کار نمیکرد محتاج نمیشد و بهر حال وجود او برای من خیلی گرانبها بود اوواقعا حکم برادر بزرگ مرا داشت  منهم درازاء این همه محبت اوخیلی حرمتنش را داشتم . و تنها کاری که برایش کردم این بودکه یکباریک قالیچه ابریشم به رسم یادگاری به او دادم که احمد آقا گفت وقتی قالیچه را به خانه بردم زنم آن را به دیوار کوبید و برای همین همیشه در خانه هم به یاد تو هستم .

طوطی هم سرش به مداوای خاله و سرپرستی مسافرخانه گرم بود . با اصرار خاله به فکر این افتاده بودیم که دیگر بساط مسافرخانه رابرچینیم .حالادیگرهیچ نیازی به درآمدمسافرخانه وآنهمه دردسربرای طوطی نداشتیم.منهم دیگر دلم راضی نمیشد که طوطی به این کارسخت ادامه دهد خصوصا که خاله هم پاک ازکارافتاده بودوطوطی هم داشت بارتمام مشکلات مسافرخانه رابه تنهائی به دوش میکشید .کارمسافرخانه خاله به درستی چندین برابر زحمت کاری راکه من دربازار میکردم بود.از آن گذشته نمیخواستم طوطی باآدمهای جوراجوری که به آنجا میامدند در گیر باشد خودطوطی هم دیگرخسته شده بود گو اینکه هیچگاه این موضوع را به زبان نمیاورد ولی من او را خوب میشناختم و می دیدم که دیگر آن رغبت و دلبستگی سابق را ندارد . پس از مدتها که سعی کردیم تمام جوانب کار را بسنجییم بالاخره تصمیم گرفتیم مسافرخانه رابفروشیم ودریکی ازخیابانهای خوب شهرخانه ای بخریم و زندگی آبرومندتری را ادامه دهیم واگر چیزی هم باقی مان بگذاریم روی سرمایه حجره و حجره را وسیعتر کنیم .107

این تصمیم خیلی زودبحقیقت پیوست مدت زمانی نگذشت که با روابطی که خاله با دروهمسایه داشت خانه به قیمت خوبی به فروش رفت البته چون سرمایه ای مثل مسافران همیشگی خاله داشت خیلی بیشترو زودتر از آنچه ما فکر میکردیم به فروش رسید.ازشوقی که داشتیم باعث شدسرازپا نشناخته به تکاپوبیفتیم باسعی وکوشش من وطوطی به سرعت وضع زندگیمان عوض شد.خانه ای دریک محله مناسب خریدیم .خاله هرچه داشت درطبق اخلاص گذاشت خانه را با خاله شریکی خریدیم هرچند اواصرار بر این داشت که خانه را اصلا با او شریک نشویم میگفت من پایم لب گوراست خانه میخواهم چه کارمنکه گفتم هرچه دارم مال شماست ولی درست برعکس اومن اصرارمیکردم که فقط باید به نام خاله باشد ولی بالاخره تصمیم گرفتیم که به نام یک نفرمان نباشد و این نشان میداد که تا چه حد ما با خاله نزدیک هستیم.

خانه ای که خریدیم اولاخیلی دور بود به مسافرخانه . مسافرخانه خاله تقریبا نزدیک ورود به شهر بود جایش برای اینکاربسیارمناسب بودچون به محض ورود به شهرمسافران اولین جائی که برای اطراق داشتند خانه خاله بود ولی این خانه جدیدمان بسیارخوب و بزرگ و زیبا بود .در یک محله ی بسیار آبرومند که اکثرا هم افراد متمکن در آن سکونت داشتند یکی دوتا از تاجرهای اراک هم که اسم ورسمی داشتند درهمان محله بودند .من و خاله با آشنائی که بشهرداشتیم وبامشکلاتی که سر راهمان بودبا دقت کامل این خانه راانتخاب کرده بودیم ازقضا فروشنده هم خودش فوت کرده بود وخانه درورثه افتاده بود آنها هم که تعدادشان زیاد بودمیخواستند هرچه زودتر مال و اموال موروثی را تقسیم کنند برای همین هم خانه را ارزانتراز قیمت اصلی خریدیم و هم بدون هیچ فوت وقتی توانستیم جایگزین شویم بزرگترین حسن این خانه دراین بود دیگرمن وطوطی وخاله را همسایه ها نمیشناختند و از سوابق ما هیچکس  اطلاعی نداشت واین خود برای من وطوطی موهبتی بزرگ بودخاله هم بسیارازاین مسئله راضی وخشنود بود مورد دیگری راکه باید حتما سرش رابه یک بالین میگذاشتیم مسئله ی حجره بودکه آنهم به کمک احمد از اجاره در آوردیم و با پادرمیانی اوحاجی یوسف که در تمام مدتی که مستاجرش بودم از تمام کسانیکه با من سرو کار داشتند خوبی شنیده بود درست برعکس مستاجر قبلی همیشه به احمد میگفت که از حسین خیلی خیلی راضی هستم . احمد به من گفته بود که اگر روزی بخواهی صاحب این حجره شوی حاجی یوسف روی چشمش این کار را میکند . حالا شاید پرسش شما از من این باشد که اگر حاجی یوسف بخواهد حجره را بفروشد برایش چه فرقی میکند که من باشم یا هر آدمی که شاید نااهل باشد . در زمانی که من در اون راسته بودم اگر کسی میخواست حجره اش را واگذار کند و یااجاره بدهد باید طرف را خوب میشناخت وگرنه اگر به کسیکه میداد باعث زحمت و یا دردسر دیگر کسبه میشد آنها روزگارکسیکه حجره اش را دراختیار آدم نادرستی گذاشته سیاه میکردند یعنی بایدجوابگوی یکایک کسبه میشد درحقیقت آبرویش میرفت خصوصا اگر خودش در همان جا و یا جای دیگری کسبی داشت بیچاره میشد برای همین هم بودکه حاجی یوسف چندسال همین حجره کوچک راواگذاربه کسی نکرده بودچون چشمش هم که ترسیده بود  به منهم که دادبا وساطت احمد بودوگرنه امکان نداشت که من ناآشنا بتوانم ازاوحجره را بگیرم حالا هم روی چشمش حاضربودکه حجره رابه من بفروشد. ضمن اینکه احمد گفته بوداین ملک برای حاجی یوسف مثل یک ارزن بود در مقابل کوهی از ثروت که او داشت وبا اسم و رسمی هم که برای خودش کسب کرده بود حاضر بود حجره را ندیده بگیرد این موارد باعث شد که بی دردسر حجره را بخرم و در حقیقت از سرقفلی و استجاره به ملکیت خودم در آید

دیگرتمام کارهایمان به یاری خداوند داشت جورمیشدهرگزفکر نمیکردم باین راحتی بتوانم باین کار به این بزرگی سروسامانی بدهم ولی به قول خاله میگفت بهر دستی بدهی به همان دست پس میگیری راستی ودرستی من در تمام کارها و در مد نظر داشتن خدا و رسول خدا همه باعث شده بود که درها همه گویا به خودی خود به رویم باز شود  در این میان طوطی هم از خوشحالی در پوست نمی گنجید . آنچنان روحیه اش عوض شده بود که من فکر میکردم شاید اصلا دیگر به مسئله ی بزرگی که همیشه او را رنج میداد فکر نمیکند .

بعد ازآنکه خانه راخریدیم وساکن شدیم وکار حجره راهم سروسامان دادیم دیگر شبها وقت آن را داشتیم که سه تائی دورهم بنشینیم. آخرمثل سابق نبودکه تا پاسی ازشب وگاه تا صبح بعلت آمدن مسافر طوطی و خاله می باید گوش به زنگ بودند . حالاخاله وطوطی برای خودشان خانمی شده بودند .ومثل زن حاجی و مادرحاجی داشتند خستگی یک عمررا از تن بدرمیکردند.منهم که از دیدن اینهمه رفاه و آسایش آنها در عرش زندگی میکردم . خلاصه  اکثر شبها که کنار یکدیگربودیم دیگرمحور حرفهایمان فرق کرده بود . اولا اکثرا درد دلهایمان دور این میگشت که چطور به دنبال پدرومادربرویم وحالا که امکاناتمان اینهمه شده که میتوانیم آنها را هم به این خانه بیاوریم و مشکلی هم نداریم  بایدازکجا شروع بکنیم . این فکرلحظه ای ذهن ما راراحت نمیگذاشت وحرفهای دیگر هم دور این ماجرا بود مدتی نگذشت که دیگراینهمه راحتی برایمان عادی شده بودولی تنهارنجی که به سراغمان آمد این بود که خاله اغلب شبها بگفته ی طوطی دردمیکشید وبه روی مانمی آوردولی بالاخره طاقتتش طاق شدوکم کم دردهایش را به زبان میاورد   میگفت زمین گیر شده ام .برای او که روزی برای خودش سالاری بودالبته این وضع خیلی خوش آیند نبود.از اینکه میدید بدون مانمیتواند خودش راحتی اداره کند ودرکوچکترین کارش به ما نیاز داشت خیلی متاثر بود او پای بیرون رفتن ازخانه راهم نداشت فقط خوشبختی ما دراین بود که خانه بزرگ بود و او بیشتر خودش را به گل و گیاه حیاط خانه مشغول میکرد .من وطوطی هرچه در توان داشتیم مضایقه نمیکردیم  زیرا هر دوی ما اعتقاد راسخ داشتیم که هرچه اکه ما داریم ولذتش را میبریم همه وهمه از وجود نازنین این زن فر شته صفت است . ما حاضر بودیم برای او از جانمان هم بگذریم و برای همین من و طوطی زندگیمان را وقف وجودش کردیم و منتظر شدیم ببنیم حال و روز خاله به کجا می انجامد .

 به خاطر خاله راستش شب  روز خوشی نداشتیم . همان استخوان و همان لقمه یادتان که هست این را .همیشه باید یک استخوان لای لقمه انسان باشد تا وقتی عزرائیل به سراغمان میاید خیلی گله مند نباشیم و آنوقت هم شکر کنیم که داریم این جهانی را که به هیچکس وفا و بقا ندارد ترک میکنیم اینهم از معجزات پروردگار است

در تمام این حال واحوالات هیچوقت از فکر پیدا کردن خانواده ام غافل نبودم به امید اینکه بتوانم از جواد اقا کمکی بگیرم روابطم را با اوحفظ کرده بودم و گاهگاهی به دیدنش میرفتم . از طرفی هم احساس میکردم بالاخره کسی را در این شهر پیدا کرده ام . اوتنها و تنها کسی است که در این شهر بزرگ میشناسمش . فکر میکنم کسی حال وروز مرا درک میکند که  به روز من افتاده باشد  میگویند دور آدم پر از دشمن باشد بهتر از آنست که خالی باشد  تنهائی خیلی سخت است . آنهم درشرایطی که من داشتم درست است که ازجواد آقا جز دردو رنجی که میبرد حاصلی نمی دیدم ولی بازهم لنکه کفش کهنه در بیابان غنیمت است . شوهر خاله مرضی آدم بدی نبود او را دم نانوائیش میرفتم و میدیدم . باهم به قهوه خانه بغل نانوائی میرفتیم . دردل میکردیم و در لابلای حرفش میگفت

حسین جان  من نمیتوانم ترا به خانه ام ببرم یک من میائی وصدمن برمیگردی . من به این ایمان دارم .چون زنم را میشناسم . تو نمیدانی گیر چه اعجوبه ای افتاده ام به هیچ صراطی مستقیم نیست . اصلاحرف حالیش نمیشود . خودی و غریبه نمشناسد. برای همین تقریباما هیچکس را نداریم که باما مراوده داشته باشد . مثل سگ هرزه مرض پای همه را میگیرد. معمولاپس ازکلی گله اززنش ادامه میدادولی من خیلی دلم میخواهد به خانه تو بیایم و طوطی را ببینم . خانه ات و زندگیت را که ببینم دلم بیشتر خوش میشود . .من به او قول میدادم که حتما اینکار را میکنم ولی میخواستم تا پدر ومادر را در خانه ام ساکن نکرده ام پای جواد آقا به خانه مان باز نشود .108

روزهای متعددهروقت که فرصتی پیدا میکردم به دیدن جوادآقا میرفتم یکروز ماجرای آنسالی راکه مادر و طوطی به خانه آنها رفته بودند را مطرح کردم . وسعی کردم بفهمم که اوازمرگ طوطی وتعویض بچه واقعاخبردارد؟ البته هرباربه نحوی حرفی میزدم که به آن روزکشیده میشدولی آنروزبطورواضح ازاوخواستم هرچه میداندبرایم بگوید . اوشاید نفهمیدچرا من اینقدر کنجکاو هستم راستش آنقدر حال و حواسش به جا نبود ولی خوب من دست بردار نبودم آنروزبخصوص هم سعی کردم ولی بازهم چیزی دستگیرم نشدضمنا میترسیدم بطورواضحترازاین اگرسئوالی بکنم اگرچیزی  هم بداند خودش را نگه دارد من در باطن حدس میزدم او خیلی چیزها میداند شاید آن روز که مادرم آنجا بود خاله مرضی چیزی نگفته بودولی وقتی مادرم آمد به ده وسالها گذشت بالاخره زن و شوهر بودند شاید خاله این رازرابه شوهرش گفته ضمنا تاکیدکرده که پیش خودش نگه داردوحتما به اوگفته که فاطمه (مادر من) این مسئله را به هیچکس حتی به آقارحیم بروزنخواهد دادو برای همین   او هم خیال میکرد که من چیزی نمیدانم . پس بهتر است من هم عجله نکنم  با خودم میگفتم هرچه به دیگ است به کمچه بیرو ن میاید . بالاخره از زیر زبانش میکشم آفتاب  که  زیر ابر پنهان نمیماند.

شوهرخاله مرضی داشت کم کم  به من آنچنان وابسته میشد که که مرابه عنوان محرم خودش قبول میکرد و هرشب که از پهلوی او میامدم حرفهایش را برای طوطی و خاله میگفتم و.با آنکه خاله و طوطی هیچکدام جواد آقا را ندیده بودند ولی حسابی ازحرفهائی که من برایشان تعریف میکردم گوئی او رامی شناختندهمیشه برای زندگی او دل می سوزاندند جواد آقا سالها بود که از ده بیرون آمده بود و دیگر از هیچکس خبر نداشت ولی از زندگی خودش هر چه دردل داشت به من گفته بودو منهم به اومیگفتم ازبابت اینکه اورا در این شهر دارم بسیار خوشحالم . با آنکه بیچاره خودش میدانست که هیچ پشت وپناهی برای من نیست ولی از این حرف من خیلی شاد میشد و این مرا تسکین میداد و پا بر جا تر میکرد که رابطه ام را با او قطع نکنم و این دلخوشی را حد اقل از او نگیرم.

 دیدارهای من وجواد خیلی زودرنگ وشکل خود راتغییر داد شده بودیم مثل دو تا دوست و دوتا همدل من از وضع بد اوواواز وضع بسیارخوب من آگاهی داشتیم هراتفاقی که برایمان می افتاد بی هیچ رودربایستی باهم میگفتیم حس میکردم برادربزرگم است اوهم بیش از حد به من وابسته شده بود . خلاصه از تمام زیر و بم خانه و زندگی هم خبر داشتیم.البته این رابگویم که هنوزاواز مسئله ی من و طوطی همچنان بی خبر بود . روزهابه سرعت بین من وجواد ودوستیمان سپری میشد وما همیشه محل دیدارمان همان قهوه خانه ی کنارنانوائی بوددیگر تمام کسانیکه در نانوائی وقهوه خانه کارمیکردند مرا میشناختند و میدانستند که چه نسبتی با جواد دارم و اما  یکشب که از سر کار آمده بودم واتفاقا شبی بود که به دیدن جواد هم نرفته بودم . هنوز سفره شام را طوطی پهن نکرده بودصدای در آمد نا باورانه من وطوطی وخاله به هم نگاه کردیم زیرا ماهیچ کس را نداشتیم که حتی گاهی به ما سر بزند فقط یکی دو بار احمد آمده  بود. ما حتی با همسایگانمان هم هیچ رابطه ای نداشتیم یعنی نمیخواستیم داشته باشیم . از ترس آنکه باز مسئله خواهروبرادری من وطوطی نشود مشکل آفرین از همه دوری میکردم ضمنا در این جا بعلت اینکه خانه ها بزرگ بودتقریبا کسی با کسی کارنداشت و این یک نعمت برای ما به شمارمیرفت .آری چند باری احمد به خانه ی ما آمده بود  ولی نه اینموقع شب بالطبع این حضور بی موقع یک ناشناس  ما را به وحشت انداخت . خاله رو کرد به من و گفت زود باش پاشو ببین کیه . راستش دلم به شور افتاده . بسرعت رفتم وقتی در را بار کردم با دیدن جواد آقا مات ومتحیرماندم داشتم شاخ درمیاوردم آخراینجا کجا وجواد کجا ؟ این موقع ؟ یکدفعه وسرزده . ؟ با دیدن جواد خاله و طوطی بیشترازمن شگفت زده شده بودند. دلم اتفاق خوبی راخبر نمیداد.به یادمادرو خانه و زندگیمان افتادم  راستش یک آن احساس کردم صورتم گرگرفته .او رادعوت به نشستن کردم .باسلامی که به خاله وطوطی داد بدون تعارف کناراتاق نشست  باهمان حال که خجالت زدگی از صورتش مثل همیشه پیدا بود کمی با طوطی و خاله خوش و بش معمول را کرد.صورت اقا جواد بعلت دردهائی که در طول زندگیش کشیده بود اخمو و عبوس و در هم فشرده بود گویاخندیدن راسالهابودکه ازیاد برده بودصورت آفتاب سوخته وچشمان ریزش هیچ کششی رادرانسان بوجود نمی آورد.سرخوردگی از بشره اش پیدا بودهیکل بهم رفته اش انسان را به یا د کوتو له های مادرزاد میانداخت با دیدن خانه و زندگی من داشت چشمهایش چهارتا میشد با آنکه من تاجائی که میشد اوضاع زندگیم را برایش توضیح داده بودم ولی گویا چنین وضعی راپیش بینی نکرده بوددورتا دور اطاق را آنگونه نگاه میکرد که گوئی میخواست تو ی ذهنش همه چیز را نقاشی کند . راستش جلوی خاله کمی خجالت میکشیدم ولی خوب چاره ای جز تحمل نداشتم . ضمنا من همه چیزرا برای خاله از قبل تعریف کرده بودم برای همین حرکات او به نظر خاله خیلی هم عجیب نبود  طوطی رفت وسفره شام را آورد مشغول پهن کردن وآماده کردن سفره شد.مهربانی خاله مثل همیشه یخ بین خودش وجواد را آب کرده بود. یکی ازخوبیهای خاله این بود که به سرعت اعتماد انسان رابه خودش جلب میکرد مهربانی ازهرکلامش میریخت . خصوصا وقتی میدانست که این مرد چه قدر در رنج و عذاب است رفتار خاله باعث شد که  جوادهم نطقش بازشود حسابی باخاله تعارف تکه پاره میکرد . درتمام مدتی که اوبا خاله حرف میزدمن منتظر بودم ببینم برای چه باین شکل بخانه ما آمده است.اما جواد گویا هیچ عجله ای نداشت خاله هم باچنان کنجکاوی حرفهای  جواد را پیگیری میکرد که مرامتحیر کرده بودبا سئوالاتی که خاله بعدا ازجواد کردفهمیدم که واقعا درست است که میگویند پیرها چند تاپیراهن بیشتراز ما پاره کرده اند . من در تمام مدتی که  جواد  را پیدا کرده بودم و با او نشست و برخاست میکردم وقتی که به خانه میامدم و طوطی و خاله میپرسیدند چیزی تونستی از دهن او در باره طوطی و مریضی اش و تعویضش در آوری میگفتم میترسم او چیزی نداند و من او را به شک بیاندازم  . ولی آنشب خاله به راحتی آنچه را که میخواست ازدهانش بیرون کشید.منظورم این است که خاله میخواست جلوی طوطی اوداستان آن روزرابگوید وطوطی خیالش جمع شودحتی خودخاله مطمئن شود که من درست گفته ام البته تا این زمان دیگرجای شکی نبود ولی خوب خاله میخواست میخ آخررا به تابوت این خیال بزند .تادیگر جای شبهه برای خودش و طوطی نماند .

خاله رو کرد به جواد و پرسید . راستی شما یادتان هست آن زمان راکه فاطمه خانم وقتی تازه این طوطی را به دنیا آورده بودو مریض بود به خانه شما آمد ؟ چون مادر حسین برای حسین از محبتهای شما ومرضیه خانم خیلی برای حسین تعریف کرده من نمیدانم شما هنوزآن خاطره را به یاددارید یانه؟اصلا معلوم شد که طوطی چه بیماری داشت که یک شبه خوب شد و با مادرش برگشت به شهر ؟ خاله مرضی بعد از آن شب دیگر هیچ حرفی در باره مریضی طوطی و بردنش به دکتر و خوب شدنش برای شما نزد ؟

در جواب خاله  تنها حرفی که آقا جواد زداین بود که . خدا طوطی را دو باره به فاطمه خانم و رحیم آقا داد.مرضی هرگز در این باره بامن حرفی نزد فقط هروقت موردی پیش میامد میگفت خدا بزرگ است حتما طوطی خوب شده که دیگر فاطمه به اراک نیامده . و بعد رو به طوطی کرد و گفت حالا هم که من طوطی خانم را دیدم کلی خوشحال شدم . الهی شکر که صحیح  و سالم است کاشکی مرضی زنده بود و میدید که زحماتش بی نتیجه نمانده .

 تا اینجای قضیه حرف من درست از آب در آمده بود یعنی مادرم وقتی طوطی کوچک و مریض بوده به خانه خاله مرضی در اراک آمده و توسط خاله مرضی سالم به ده باز گشته است.

شام را خوردیم. من کم کم احساس آرامش میکردم. زیرااگر جواد حامل خبربدی بود اینطور آرام با ما حرف نمیزد واینقدر برای دادن خبرتامل نمیکرد.ولی هنوزحال درستی نداشتم .میدانستم امکان نداردکه اودست خالی به دیدن ما آمده باشد.حالاچه خبری دارد خدا میداند . نفهمیدم چطورشام خوردم . زیرچشم گاهگاهی به طوطی نگاه میکردم او هم حالی مثل من داشت . نگران و دلواپس. وقتی شام تمام شد .هرچهار نفرمان گویا منتظرهمین لحظه بودم طوطی به سرعت سفره راجمع کرد و رفت تا چای بعد از شام را بیاورد دراین موقع جوادروبه من کرد و گفت.

حسین میدانم ازآمدن من آنهم باین شکل ودراین زمان خیلی تعجب کردی حق داری خودمنهم اگرحامل خبری نبودم هرگزاینطوربه خانه ات نمیامدم راستش آنقدراین خبر برای من مهم بودمیدانستم برای توصدچندان مهمتراست دیدم تاصبح دوام نمیاورم برای همین فی الفورآمدم بعدهم گذاشتم شما کمی آرام بگیریدبعد من این خبر را به شما بدهم  

منکه تازه داشت دلم آرام میگرفت باگفتن این حرف دوباره قلبم شروع به طپش کرد.خاله هم دررختخوابش نیم خیز شد(خاله به علت اینکه حال خوبی نداشت همیشه دررختخوابی که طوطی برایش کناراتاق انداخته بوددرازمیکشید ) طوطی که رفته بود برایمان چای بیاوردحالیکه سینی چای دردستش بودواولین قدم رابه اتاق گذاشته بودگوئی دیگر نتوانست روی پا بماند کنار در اطاق روی زمین نشست  رنگ از رویش به یک آن پرید و ما شش چشم وحشتزده و نگران خود را به دهان جواد دوختیم 109


من برای اینکه حرفی زده باشم به اوگفتم :  اولا اینجا منزل خودتان است من که چند بار به شما گفته بودم و از شما خواسته بودم به خانه ما بیائید.هم من هم خاله هم طوطی خوشحال میشدیم .شما خودتان نمیامدیدحالا هم ما حاضریم هرخبری دارید بگوئید. جواددر حالیکه استکان چایش را از سینی برمیداشت گفت.

 راستش امروز یک نفر ازده آمده بودمن هیچوقت ازاین ها هیچ سئوالی نمیکنم . یعنی حرفی ندارم که بزنم و کسی را درده ندارم که سراغش را بگیرم . گاهی اصلا آشنائی هم نمیدهم آخر بیشتر باعث دردسر میشوند. اما امروز به خاطر شما به این شخص آشنائی دادم . کلی خوشحال شد . از آدمهای قدیمی ده بود همه را میشناخت از حال پدر و مادرت از او سئوال کردم .

حرفهای آقا جواد داشت دیوانه ام میکرد دلم مثل گنجشک میزد.به صورت طوطی نگاه کردم او هم صورتش رنگ باخته بود. تنها خاله بود که مشتاقانه حرفهای جواد را گوش میکرد.

او ادامه داد . حسین تو گفتی که خاله خانم رفته بود ده و پدر و مادرت را پیدا نکرده بود. درست است ؟

خاله جواب داد . آره به خدا خیلی هم گشتم . کسی نمانده بود که من ازش  سئوال نکرده باشم گفتند که به ملایر رفته اند . خیلی وقت هم نبود که رفته بودند گویا یکسالی میشد .می گفتند  بُن کن رفته اند. به همه هم گفته بودند که دیگر بر نمیگردند . مگر غیر از این است؟

جواد گفت نخیردرست است پدرومادرحسین و طوطی رفته بودند ملایر. همه چیزهائی راکه میشد ببرند باخودشان برده بودند. بهمه هم گفته بودندکه دیگر به ده برنمیگردند.مثل اینکه بعدازآمدن طوطی وحسین به شهروبرنگشتنشان به ده به پدرشان خیلی گران آمده بود. درده پیچیده بود که بچه ها گم شده اندشایدهم گرگی چیزی آنها را از بین برده آخراگریادتان باشددوسه سال پیش که شماازده به شهرآمدید آن سال سرماو کولاک بیدادکرده بود دوتا از روستائیان بخت برگشته که بعلت سرمای شدید به شب خورده بودند راگرگ دریده بود.همه پدرو مادرتان را به بی خیالی متهم میکردندوحرفهای دیگری که خدامیداندهمین گفتگوهای یواشکی وپچ پچهای زنهای ده چه آتش به دل پدرو مادرتان زده بود . خدا نبخشد کسانی را که اینطورسربنده های خدا میاورند .سپس جواد روبه خاله کرد وگفت  گرگها  وقتی هواسرد میشودبه ده نزدیک میشوند . بیشتربه خاطر اینکه درسرماگرسنگی به آنها فشار میاورد.اهالی ده هم این را میدانندازطرفی هم شنیده بودند که آقاغلام آنشب نتوانسته بودبچه ها رابه خانه خاله شان برساند. ترسشان اینطورکه اومیگفت این بوده که شما نتوانسته ایدخانه مارا پیدا کنیدو بعد این فکر برایشان پیش آمده بود که نکند شماعزم آمدن به ده راکرده اید ودرراه بعلت نابلد بودن بلائی سرتان آمده باشدمدتی ازرفتن شما از ده نگذشته بود که غلام بیچاره سکته کرداول اززبان افتاد وحتی به یک هفته هم نکشیدکه اجل مهلتش نداد.ماشاالله میگفت بیچاره آقارحیم مثل مرغ سرکنده شده بودازآن به بعدهرکس ازشهرمیامد امکان نداشت که آقارحیم سراغش نره وپرس جواز آنها نکنه.به این امیدکه شایدخبری ازشما بگیره ولی هیچکس هیچ خبری ازشما نداشت.کم کم داشت امیدشان ناامیدمیشد که عمویتان هم برای سرزدن به پسرش هم بخاطرطوطی به اراک آمدیک ماهی هم ماندولی دست ازپا درازتر به ده برگشت . خلاصه به هر دری که زدند بسته بود. بیشترمیگفتند آقا رحیم سراغ طوطی را میگیرد . خوب حق هم داشت حسین پسربودوبرایشان رفتن اوبه شهرامری عادی ولی طوطی چه شده بود؟خدا میداند.من خودم هم اگر جای رحیم بودم دق میکردم ازهمه چیزگذشته باحرف مردم نمیشد کنارآمد.این حرفها را آن همشهری برایم میزد میگفت ازآقا رحیم پوست مانده بود واستخوان . خودتان میدانید که دختر ها در خانواده ی ما چقدر آسیب پذیر هستند بهرحال آنقدر این بی خبری ادامه پیدا میکند تا آنجاکه طاقت پدرتا ن تمام میشود. آن شخص میگفت دردبزرگتری این خانواده را رنج میدادکاش رفتنشان به همین جاختم میشد بدی ماجرادراین بوده که گویادختری رابرای حسین نام گذاری کرده بودند. وپسرعمویشان هم نامزد دخترشان یعنی طوطی بوده میگفتندهمین مسائل باعث شده بودکه  پشت سر شان حرفهائی بزنند . از قرار میان عمو و پدرتان هم حسابی بهم خورده . خلاصه بیچاره ها خیلی خیلی عرصه بهشان تنگ شده بود والله انسان کوه باشد آب میشود. حق داشتند بااین اوضاع دیگرده جای ماندنشان نبود. باید و باید فکری میکردند خیلی ها به آنها گفتند برویداراک و به دنبالشان بگردید.ولی آنها امیدشان ازاینکه شمارا دراراک پیداکنند نا امیدشده بودمگرنه اینکه عمووپسرش که اراک رامثل کف دستشان میشناختند تمام شهر را به گفته ی خودشان زیرپا گذاشته بودندونتوانسته بودندشماراپیداکنندخوب دیگرآنهاچطورمیتوانستندامیدبه پیدا کردن شماداشته باشند درحالیکه به قول خودش فقط یکباردر عمرشان  آنهم یکی دو روز در اراک بیشتر نبوده اند و هیچ جا را نمیداند آنهم با وجود بودن بچه ها بهمراهشان  که صد البته این کار شدنی نبود .رحیم به همه گفته بود که گویا شما برای پرستاری مرضی آمدید.به شهر.ولی وقتی عمویتان به اراک پی شما آمده بوددرست زمانی بودکه من دیگرکاروکسبی نداشتم قنادیم که سوخته وباد هوا شده بودوزندگیم هم بعلت مریضی دخترم پاک بهم ریخته بود.برای همین پیداکردن منهم کار آسانی نبودخودت چقدر گشتی تامرا پیدا کردی ؟ تازه من توی اراک وسرکاربودم اوهم مراپیدا نکرده بود.ضمنااز شما هم که خبری نتوانسته بگیردپس میماند دو فکریا درراه رفتن به اراک گم وگورشده بودید که این امکان نداشت چون آقا غلام گفته بود شماراصحیح و سالم به شهررسانده وآنطورکه به گوش همه رسیده بودگویا چون شما آمادگی نداشتید گفته بودیدصبح به سراغ مامیائیدحالا چه شده بود که من و مرضی شما را ندیدیم نمیدانم . راه دوم اینکه ازاراک به جای دیگرمثلا ملایررفته باشیدکه اینهم امکان نداشت.خلاصه کلاف سر درگمی شده بوددراین گیرودارآنقدرعرصه به فاطمه ورحیم تنگ شده بودکه لابدباخودفکرکرده بودنداگربرویم اراک آنجا بفهمیم سرشان بلائی آمد ه چه خاکی به سرکنیم . پس برای همین ترجیح دادند که برای دوری از حرف مردم به ملایربروند. آخربدبختیشان که یکی دوتا نبوده .ماشاالله میگفت اوضاع زندگیشان هم بهم ریخته بود. پشت سرش میگفتند آقارحیم داره دق مرگ میشه .

وقتی حرفهای جواد به اینجا رسید اشک به طوطی امان نداد به سرعت ازاتاق بیرون رفت .منهم که دیگر داشتم از زوررنج  ودردی که به خانواده  آورده بودم قلبم می ایستاد.خاله هم اوضاع بهتری ازما نداشت هرسه مثل ابر بهار گریه می کردیم . جواد بیچاره نمیدانست اصلا کاردرستی کرده یا نه با این عجله آمده بود که به ما این خبر را بدهد  بگویدکه بایدبا این کاری که کردید خون گریه کنیدخصوصا من که آتش تمام این مشکلات فقط وفقط ازگورمن بخت برگشته بلندمیشد.ناله کردن وپشیمانی دیگرچه سودداشت؟با تمام فشاری که به روحم واردآمده بودبه جوادگفتم خوب بقیه حرفت را بزن بگو الان آنها درچه وضعی هستند؟ اومیدانست یا نه ؟ جوادکه خودش هم درآوردن این خبر مثل سگ گویاپشیمان شده بودوکمی هم معلوم بود دست وپایش راگم کرده و  نمیدانست چه کند به همین دلیل من  احتمال میدادم که خیلی ازحرفهائی راکه شنیده بود بعد ازاینکه حال من وطوطی وخاله را دیده بودپشیمان شده واز گفتنش منصرف شده بود و حس کردم سعی میکند که سروته قضیه را هرچه زودتر جمع و جور کند .بعد از اینکه من از او خواستم هرچه میداند و شنیده بی کم و کاست برایمان بگوید او ادامه داد.

سال پیش همگی به ملایر میروند. به خداحسین خودم هم نمیخواستم حرفی بزنم ولی توهربار که با من بودی مرتبا ازاینکه ازپدرومادرتان خبری بگیری اصرار میکردی . منهم خیلی دلم میخواست تا جائیکه میتوانم به تو خبری از آنها بدهم وگرنه این بار هم مثل همیشه از کنارکسی که این خبرها را به من دادمیگذشتم فکرمیکنم او را میشناسی آدم درست و درمانی هست . به خودش و حرفهایش ایمان دارم خیلی هم با خانواده ی شما دوست بود کسی نبود که بخواهد مسئله را شورکند ممکن است الان که اسمش رابگویم خودت به یاد بیاوری او  مشهدی ما شااله است حسین تو پسرش ابراهیم  را میشناسی  باید هم سن و سال تو باشد . همبازی تو بود .گفتم آری در بین حرفهایت دو سه بار اسمش را آوردی .ودرحالیکه بغض بمن مهلت حرف زدن رانمیداد گفتم نه پسرش نبود ابراهیم نوه مشهدی ماشااله بودکه بامن همبازی بود. پسرماشاالله عباسعلی بود.ابراهیم پسرعباسعلی بودجواد گفت آره تودرست میگی حالا یادم آمد بیچاره ماشاالله هم خیلی خیلی پیرشده .گفتم خوب تمام حرف اوهمین بود؟یعنی خبردیگری از پدر و مادرمان به تو نداد ؟ گفت چرا پدرت میرودملایرمیخواسته خواربارفروشی یا کسبی در این حدو حدود راه بیاندازد و خیلی هم سعی وتلاش میکند اما با داشتن یک عائله پنچ نفری توی یک شهرغریب نمیتوانست از پس اینهمه کار برآیداو پول ویله زیادی نداشت برای همین امکان نداشت آنطورکه میخواست کاری انجام دهدخوب درست است که پدرت درآن زمان که توکنارش بودی اوضاع بدی نداشت ولی دیگرآن سبو بشکست  و آن پیمانه  ریخته بود . خیلی ته کاسه اش چیزی نمانده بود برای همین ازآنجائیکه مردی بسیارغیرتمند بودآنقدرخودخوری میکند تاجائیکه دربسترمیافتد.البته ماشاالله میگفت وقتی درملایربودند دوستانمان این خبرها رابرایمان میاوردند .

وقتی حرفهای جوادبه اینجا رسید تازه فهمیدم چرا ازوقتی او رادیدم دلم به شورافتاد110

باخودم گفتم . بالاخره خبری راکه دوست نداشتی بشنوی دیدیدرچه موقعیتی به گوشت رسید؟من تمام این بدبختیهای پدرومادرودربدی خانواده ام را ازچشم خودم میدیدم این من بودم که خانه شان راویران کردم و این من بودم که نان پدرراخوردم وپشت اورا شکستم واین من بودم که مادررا به خاک سیاه نشاندم .خدایا چه عقوبتی داشت این عشق و منکه هنوز به هیچ آرزوئی نرسیده بودم وفقط میخواستم راه راست را بروم خدایا اگرمیدانستم که این همه بیچارگی درپس این عشق بی سرانجام است هرگزراضی نمیشدم که این راهرا انتخاب کنم.خودت میدانی که حاضربودم خار به چشمم برود ولی یک لحظه این چنین مصیبتی سرعزیزانم نیایدحالاچطور میتوانم از آنها سراغی بگیرم از کی ؟ من کجا وملایرکجا من هرگز یکبارهم به ملایرنرفته بودم و کسی را هم نمیشناختم که به من کمکی در این راه بکند تازه اگر هم پیدایشان کنم نمیدانم باچه جوی برخورد خواهم کرد. آیا آنها حاضر میشوند توی صورت کسی که این بی خانمانی را برایشان تدارک دیده بود نگاه کنند ؟  جواب خوبیهای پدررا چه بدهم ؟ بگویم این من بودم که نمک خوردم و نمکدان را بد جوری شکستم . این من بودم که ثمره ی آنهمه خوبی ترا با بدنام کردنت دادم ؟ این من بودم که چون بومی بر خانواده ات مرثیه مرگ خواندم . و هزاران سئوال که حتی برای یکی از آنها جوابی نداشتم ؟ از هجوم اینهمه افکار سرم به دوران افتاده بود .

در حالیکه من خودم را به دادگاهی نشانده بودم و در جایگاه متهم میخواستم راه فراری برای تبرئه ی خودم پیدا کنم جواد داشت به حرفهایش ادامه میداد  . آره بالاخره دوماه قبل پدرتان عمرش رابه شما میدهد و او با گفتن این حرف  تمام آرزوهای مرا نقش برآب کرد.طوطی با جیغی که کشید از اطاق بیرون رفت و خاله مثل ابر بهار گریه میکرد ومن تنها کاری که کردم آنچنان سرم را به دیوار اطاق کوبیدم که از هوش رفتم و دیگر نفهمیدم چه شد و چه مدت طول کشید تابه هوش آمدم خاله وطوطی و اقاجواد بالای سرم بودند صورت طوطی هنوزاز اشک خیس خیس بود. خاله ازرختخواب بیرون آمده بود. گویا درد و بیماری خودش را فراموش کرده بود وقتی چشمانم را بازکردم اولین حرفیکه از دهانم بیرون آمد این بود لعنت خدابرمن لعنت خدا برمن....

دیوانه وار شروع به گریستن کردم. نمیدانستم برای چی وبرای کی گریه میکنم.برای اینهمه رذالت خودم و یا برای بی گناهی رحیم . برای خوشبتخت وپولدارشدن خودم یابرای بد بختی مادرم و یتیمی خواهر و برادرهایم اصلا نمی دانستم .من اگر خون هم گریه میکردم جبران این بلائی که سرآنها آورده بودم رانمیکرد.جواب یک یک آنها را باید بدهم .جواب مرگ پدرشان جواب بی خانمانیشان .اگردرده بودندشایدمرگ پدر اینهمه درد آور نبود نمیدانستم درچه حالی پدرآنهاراتنها گذاشته. نمیدانستم پدردرچه شرایطی بامرگ دست وپنجه نرم کرده واین ندانسته ها داشت اَمانم را می برید . سرم باد کرده بود . چشمانم به درستی جائی را نمیدید . مدتی طول کشید تا کمی آرام شدم از جواد آقا خواستم بگوید که به سر مادر و خواهر و برادرهایم چه آمده . آیا از آنها اطلاعی گرفته یا نه؟

اوگفت حسین جان صبرداشته باش توکه مرا پشیمان کردی اگرمیدانستم این حال وروزمیشوی اصلا قیدخبردادن را میزدم . پسرم دنیا همین است پدر و مادر برای کسی تا قیامت که نمیماند تو نگذاشتی من بقیه حرفم را بزنم. بعضی اوقات بلائی برسرزنده هامیاید که مرگ پیشش عروسیست واله بعضی مرگها ازاین زندگیهاکه ما میکنیم بهتر است چندروزی میشود که مادرت به همراه بچه ها بر گشته اند به ده .آخرمادرت که درملایرزندگی نمیکرده آنجا غریب  بماند که چه ؟بهرحال درده همه او را میشناختند و کسی را داشت ضمنا دست خالی در ملایر بماند؟ کارو کسبی که نداشتند بازدر ده لااقل سر پناه که داشت . آخر خانه تان را که نفروخته بودند . آقا رحیم  بیشتر از فکر تو و طوطی و حرفهائیکه پشت سرشان بود میخواست فرار کند آنطورکه ماشاالله میگفت بیشتراز خانواده ای که تو میخواستی با دخترشان وصلت کنی و اسم سردختربیچاره شان گذاشته بودی پدرت ازعمویت ترک وطن کرد نمیدانی چه روز و شبی برایش درست کرده بود . بیچاره خیلی سعی کرد که بی اعتنا باشد ولی نشد که نشد راستش پسر کوچکش که طوطی را برایش شیرینی خورده بودند نمی گذاشت آب خوش از گلوی رحیم و پدر خودش پائین برود . گویا خیلی به تریج قبایش برخورده بود.خلاصه آقا رحیم هرچه که داشت فروخت فقط  خانه راگذاشته بود که وقتی در ملایر پایشان قرص شد سر فرصت بیاید وآنرا را به قیمت بفروشد گفته بود با عجله حیف است . خدا خواهی بود وگرنه اگر خانه را هم فروخته بودند حالا معلوم نبود چه باید میکردند . از طرفی دلش خوش بوده که بچه ها دارند بزرگ میشوند و شاید زیر بالش را بگیرند .ضمنا اگر مادرت به ده نیامده بود که ماشاالله اینهمه اطلاعات نداشت که به من بدهد اوهمه ی این ها را ازآمدن مادرت به ده فهمیده بود.اینهم خدا خواهی بود.بالاخره خوش گفته اند که خدا اگر دری را به حکمت بنندد در دیگری را به رحمت می گشاید . خدا راشکر کن اگر در ملایر بودند که مثل این بود که میخواستی سوزنی را در انبارکاه پیدا کنی حالا پیدا کردن مادرت به نظر من دیگرمشکلی ندارد ودرحالیکه به خاله وطوطی نگاه میکرد از آنها میخواست که حرفش را تائید کنند . او نمیدانست که درد من از کجاست ؟ او فقط میدید که من برای دربدری مادر و پدر و بچه ها گریه میکنم نمیدانست من دردم اینست که موجب تمام این نابسامانیها من دیوانه بودم . درجوابش خاله برای اینکه مرا کمی آرام کندحرف جواد راتائید کرد وگویا خیلی هم به نظرش مسئله راحت حل شده بود

دیگر نتوانستم به حرفهای آقا جوادگوش کنم . خدا میدانددرآن لحظه چه فکر هائی از سرم گذشت . اگر بگویم هزار راه به نظرم رسید بیراه نگفته ام نه تنها من ازنگاهی که به رنگ و روی طوطی انداختم متوجه شدم که حال روحی اوهم خیلی بامن متفاوت نبود. سرش راروی شانه ی خاله گذاشته بود و انگار میخواست در آن حالی که هست کسی بگوید تمام این اتفاقات که از دهان جواد میشنود درخواب است. البته رنج من با رنج طوطی زمین تا آسمان متفاوت بود . فقط من میدانستم و خاله شاهد بود که درد من زخمیست که تا دنیا دنیاست باید سوزش را تحمل میکردم . خود کرده را تدبیر نیست . خودم کرده بودم که لعنت بر خودم باد .

وقتی فضا کمی آرام شدبیچاره جواد که یک من آمده بودوحالاصدمن شده بود . من وطوطی رابه خاله سپرد و گفت دیر وقت است بد موقعی مزاحمتان شدم اما بخدا هم وقت دیگری پیدا نمی کردم و هم تا از ماشالله این خبرها را شنیدم دیگر وقت را تلف نکردم و آمدم البته باز هم به دیدنتان خواهم آمد و با چشمی اشکبار از ما خداحافظی کرد . برخورد خاله طوری بود با جواد که او را راغب به آمدو رفت با ما میکرد . مهربانیهای خاله حسابی به دلش نشسته بود .

بعد از رفتن جواد حال و روز من وطوطی وخاله طوری نبود که حتی باهم صحبت کنیم . این خبر آنقدر ضایعه ی بزرگی بود که دیگرنه رمقی به تنمان مانده بود ونه زبانی که در باره اش حرفی زده شود با دردو رنجی که پایانی بر آن متصور نبودم به رختخواب رفتم .111


تمام شب را در کابوسی وحشتناک به سر بردم اگر بخواهم بگویم چه ها دیدم از حوصله شما خارج است و از توان من هم بر نمی آید . فقط این را میدانم که سراسر شب در رنجی به سر بردم که در تمام زندگی پر از نشیب و فرازم سابقه نداشت . هیچگاه اینگونه احساس در خود خرد شدن را نکرده بودم . مثل غریقی بودم که تنها راه نجاتش مرگ بود و بس . قیافه معصوم ودوست داشتنی آقارحیم یک لحظه راحتم نمی گذاشت سراسرشب رابه محبتهای او بحرفهایش به کمکهائی که به من کرده بودگذشت.مگرمیشود چنین مردی رادریک لحظه فراموش کرد و خاطراتش رابه دست فراموشی سپرد نمیدانستم از ماجرای من و طوطی و از مسئله طوطی مطلع شده بود با نه دلم میخواست پردربیاورم وهمان شبانه خودم رابه ده برسانم . ببینم در آخرین لحظه پدر در چه حال و وصعی بود . خدایا خودت میدانی که در چه حال و روزی بودم . گویا خورشید هم میخواست از من انتقام این نامردی را که در حق خانواده ام خصوصا رحیم کرده بودم از من بگیرد. آن شب گویا سالها طول کشید تا صبح شد .

صبح مثل دیوانه ها از خواب بیدار شدم . از شب تا صبح فکر کرده بودم هزاران راه به نظرم رسیده بود . نمیدانستم چه کنم . سعی میکردم به عاقبت کارفکر نکنم .خدا میداند چقدار خودم را لعن نفرین کردم واخر خدایا این چه سرنوشتی بود که من اسیرش شدم . چرا باید این عشق به سراغ من بیاید. ؟ آهسته آهسته گریه میکردم .لحظاتی را در رختخواب ماندم تا طوطی و خاله هم بیدار شدند.

بعد از خوردن صبحانه در جواب خاله و طوطی که از من پرسیدند میخواهی چه کنی . گفتم دیگر طاقت ندارم . یکدقیقه هم نمیتوانم  صبر کنم . طوطی هنوز هم پریده رنگ و بی رمق بود میدانستم او هم تا صبح چه ها کشیده . خاله به من گفت حسین بهتر است فکر کرده عمل کنی . بگذار عقلهایمان را سر هم بگذاریم میترسم بی گدار به آب بزنی . گفتم دیگرچیزی نمانده .من طاقتم طاق شده .خاله گفت آخر نمیدانی در آنجا چه خبر است . خانواده ی زهرا وعمویت رادر نظر داشته باش  گفتم هرچه بادا باد . میروم . در تمام مدت طوطی سکوت کرده بود . او حق داشت آنقدردست و پایش راگم کرده بود که نمیتوانست حرفی بزند . دیگر نشستن و وقت گذرانی را صلاح ندیدم . بی تاب ترازآن بودم که فکر کنم راستش اینهمه فکرکردم وعمل کردم این شد آخرش . کاش اصلا فکر نکرده بودم با زهرا میرفتم زیریک سقف وبعد هم میگفتم گور پدر عشق و عاشقی . شاید الان وضعم بهتر از این بود .سپس مثل مرغی که از قفس میخواهد فرار کند از خانه زدم بیرون اول به حجره رفتم . شاگردی راکه دو سه روزی بود توسط احمد و به توصیه او پهلویم کار میکرد آنجا بود فرستادمش دنبال احمد آقا و گفتم عبداله  به احمد اقا بگو آب دستش هست بگذارد زمین  و خودش را به من برساند . عبداله به سرعت رفت خانه احمد با حجره فاصله اش زیاد بود ولی مثل اینکه من آنچنان مشوش بودم که عبداله هم متوجه شده بود اوپسری دوازده سیزده ساله بود وبسیار فرززمان زیادی نگذشت که او با احمد آقا برگشت.

رنگ وحال وروزم طوری بود که احمد هم به محض ورودش متوجه شد گویا عبداله هم در بین راه در جواب احمد که پرسیده بودم چی شده که حسین صبح به این زودی تو روفرستاده دنبال من او کمی از حال روحی من که خراب بودبرایش چیزی گفته بود.احمد که آمدمهلت نداد به من حتی سلامش بدهم پرسیدچه شده؟ گفتم ازمن نپرس.میخواهم به ده بروم میدانم هزاران سئوال داری که باید جواب بدهم اما بگذاربروم و برگردم . . فقط خواهش میکنم برادری کن وچند روزی تا من نیستم مواظب حجره باش . خودت صاحبش هستی .میدانستم که این حرف من لزومی ندارد چون احمدهرکارراکه  ازاو میخواستم بادل و جان انجام میداد.ولی درآن لحظه دلواپسی وسردرگمی را درصورت احمددیدم.ولی درحالی وروزی که من داشتم حتی نتوانستم کلمه یاجمله ای بگویم واورا ازنگرانی بیرون بیاورم می دانستم درحالت عادی این بدترین کاری بودکه بااحمد میکردم ولی من وضع خوبی نداشتم بی آنکه فرصت دیگری به اوبدهم کلید حجره را به او دادم و خداحافظی کردم.گویا پشت سرم چشم داشتم چون در آن زمان احساس سنگینی ونگرانی چشمان احمد راپشت سرم حس میکردم .اما چاره ای نداشتم  خیالم جمع شد . میدانستم واقعا او مثل برادر بزرگ من رفتار خواهد کرد وبیچاره دیگر چیزی هم ازمن نپرسید.کلید را گرفت و دستی به پشت شانه ام زدوگفت انشاالله که خیراست.من تا به حال ترا انیگونه ناراحت ندیده بودم راستش دلم شور میزند از تو نمیپرسم ولی حسین مواظب باش دراینحال تصمیم درست درهرکاری که داری میکنی بگیرآیا کار دیگری یا سفارش دیگری نداری. گفتم نه فقط این را بگویم که دارم میروم به دهمان . گفت امیدوارم هرکاری که داری به خوشی حل شود خیالت از بابت حجره جمع باشد هرچقدر که طول کشید مهم نیست من و عبدالله مواظب هستیم .وبا گرفتن کلید با من روبوسی کرد ومن به سرعت  از او جدا شدم .

نمیدانستم چگونه باید به ده بروم . حسابی دست و پایم را گم کرده بودم یادم آمد که دیشب با خودم فکر کرده بودم بهتراست دست خالی نروم .اولین باراست که برادروخواهرهایم را بعد از رفتن به شهر میدیدم باید برایشان چیزی بخرم این فکر درآن حال وهوائی که داشتم خیلی احمقانه بود ولی من میخواستم بهر وسیله که شده راهی برای فرار از سرزنش وجدانم پیدا کنم شاید ناخود آگاه میخواستم وقتی مرا میبینند سرشان را به ره آوردی که برده ام گرم کنم تا نگاه یتیمانه آنها بارش کمتر بر دوشم سنگینی کند . ولی بعدا دیدم که این کار نتوانست رنج و سنگینی آن نگاهها را درمانی باشد  با همه این حرفها  وقت را تلف نکردم به سرعت مقداری سوغاتی تهیه کردم و راهی ده شدم. گرفتن مال و آماده کردن کسیکه مرا با سرعت به ده برساند خودش داستانیست که سرتان را درد نمی آوردم . بهر حال میباید پی هر مشکلی را به تنم بمالم و خودم را به مادر برسانم .

دلم شورمیزد انگارزمان برای من میخکوب شده ه بود قلبم درون سینه ام نمیتوانست آرام بگیردتمام زندگیم همچون پرده سینما در جلوی چشمم نمایان بود . نمیدانستم چه کنم . اگر بگویم زمان چون سالی برمن میگذشت بیراه نگفته ام .عجیب این بود که در تمام مدت سفر انگار از آن عشق شورانگیز هیچ خبری نبود . فقط و فقط هدفم رسیدن به مادر و بچه ها بود و بس . 112

بعد ازدو شبانه روزاوایل شب بودکه به ده رسیدم بیدرنگ به سوی خانه مان روان شدم .دل توی دلم نبود النگوهای مادرم را دردستم میفشردم وانگاردستهای لرزان مادرم بود که درآخرین لحظه برآن بوسه زده بودم . از تمام دوران گذشته همین یادگاری را داشتم این النگوهاهمیشه زینت بخش دستهای مادرم بود. اینهاسرمایه او بود.نه تنها سرمایه اوکه درحقیقت سرمایه تمام خانواده مامحسوب میشد.و او در آخرین لحظه با دادن این النگوها به من ثابت کرد که برای خوشبختی من و طوطی از تمام هستی اش به همین آسانی گذشت.

درروستاهاتا آنجا که من دریافتم چنین است  .در حالیکه همه تقریبا درفقر زندگی میکنند اما زنها بی طلا نیستند. نه تنها زنها خودشان ،بلکه تمام  دلبستگی خانواده هم به همین طلا هاست . این طلاها هم برای آینده شان یک پشتوانه است و هم در بین اقوام و دوستان نشانه رفاهشان .  طلا برای زنها یشان زینت نیست این را نه من که تمام دهاتیها میدانند.درآن لحظه وقتی به این مسئله فکرمیکردم آتش به جان شدم زیرا با خودم فکر کردم  که اگر من نبودم حتما درموقعی که آقا رحیم ومادرم داشتند به ملایرمیرفتندحتما اگراین النگوهاراداشتنداوضاع بهتری برایشان پیش میامد بهرگوشه از زندگی پدرو مادرم فکرمیکردم میدیدم من جزعذاب برایشان چیزی نبودم همه اش به  تمام باری که بر روی شانه خانواده گذاشته بودم فکر میکردم و آنگاه دیدم چقدر من مستوجب لعنت خدا هستم و نمیدانستم آیا میتوانم جبران چنین باری را که بر دوش آنها گذاشته ام بردارم یانه ؟ اما گویا وقتی به وجدانم مراجعه میکردم میدیدم رنج بی پدری خانواده ودربدری آنها چیزی کوچک نبودومن هرگزقادربه جبران چنین لطمه ای که بآنهازدم نبودم ودر آن وقت بود که دیگرجزنالیدن چاره ای نداشتم. نمیدانستم آیا اصلا قادر هستم توی چشم مادر و خواهر و برادرهایم نگاه کنم ؟ چه لحظه ی سختی خواهد بود .

ازآنجائیکه انسان وقتی در شرایط بسیارسخت گرفتارمیشودسعی میکند بهروسیله ای حتی مسخره وخنده دارخود را ازگرداب سرزنش وجدان رها کند باخودم اینطورکنار آمدم ( شاید اگراین دلخوشی رابه خودم نمیدادم هرگز راضی نمیشدم ازسنگینی کوله بارندامتی که درسینه داشتم بروم وآنها را ببینم و برای همین سعی میکردم راهی پیدا کنم که بهرحال پای به خانه ای که درویران کردنش بیشترین سهم راداشتم بگذارم ) ازاین روبه خودم دلخوشی میدادم و آن اینکه مادر خوشحال خواهد شد که بی نیاز ازبه هدر دادن طلاهایش برگشته ام واین از آن جهت بیشتر خوشحالش میکرد که نشانه ی آن بود که وضع بسیار بدیدر این مدت  نداشته ام . خوشحال بودم که النگوهای مادرم رادوباره خودم به دستهایش میکنم و این امانت رامثل روز اول برگردانده ام  تنها همین نقطه باعث شد کمی آرامش در خودم احساس بکنم و البته بقیه دردهایم داشت تا ته قلبم را چنگ میزد.

از آنجائیکه سفر عمرش کوتاه است بالاخره به مقصد رسیدم ولی آنچنان وقتی پایم را روی خاک زادگاهم گذاشتم قلبم فشره شد که توضیحش هرگز برایم امکان پذیر نیست . گویا میخواستم مثل روزهای گذشته کفشهایم را از پای درآوردم و با پاهای برهنه بر روی آن خاک بدوم . هوایش داشت به تک تک سلولهایم نفوذ میکرد.گویا دیگردوباره آن پسرک چوپانی شده بودم که به دنبال گوسفندانش میدوید. حال وهوایم گفتنی نیست. احساس میکردم سبک شده ام نمیدانستم خوشحالم یا دردمند.آهسته شروع به راه رفتن کردم آه مثل اینکه راه رفتن در ده با راه رفتن در شهر فرق کرده بود اینجا چقدر سبکتر بودم به آرامی قدم برمیداشتم . شاید برای این بود که دیر تر به خانه مان برسم و داشتم ناخود آگاه وقت کشی میکردم یا شاید داشتم بیشترروحم را درفضائی که نیازمندش بودم به آرامش میرساندم . حالی داشتم نگفتنی وارد کوچه ی باریکی شدم که بارهاباچوب چوپانیم نقشنهای بچه گانه برآن می کشیدم .به نظرم چقدر کوچه باریک شده بود آنوقتها خیلی وسیعتر بودخیلی هم با ابهت تراز حالا . گویا کوچه پژمرده بود . شاید او هم در مرگ رحیم رنجور بود . چشمم به در چوبی خانه مان افتاد . فرسوده تر و کوچکتر شده بود . با ترسی که به جانم افتاده بود تمام نیرویم را جمع کردم و بعد دستهای لرزانم کوبه را به صدا در آورد واین بار با صدای کوبه قلبم به واقع  فروریخت  ثانیه ها مثل سال گذشت صدای ظریف دخترکی از توی خانه به سینه ام چنگ زد  " کیه؟"

من صدا را نشناختم و سپس درذهنم این سئوال شکل گرفت .زیر لب زمزمه کردم به اوچه بگویم . راستش  من کی هستم ؟ چطور بگویم که چه کسی هستم ؟ در حالیکه نمیدانم او کیست  چه شکل است؟ بامن آیا نسبتی دارد یانه؟فقط با کلمه ی باز کن منتظر ماندم .

 چهره آفتاب سوخته وزیبای دختری پنج شش ساله ازلای درپیدا شد ومن بلافاصله فهمیدم که او خواهرم منظراست سینه ام داشت میترکید.اوبچه کوچکی بودکه من بشهررفتم هنوز درست راه نمیرفت .صورتی لاغرداشت  حالا یک دخترکوچولوی زیبارادرمقابل خودم میدیدم.اوهاج وواج به رویم خیره شد.دانستم مرا نشناخته است لابدخیلی عوض شده ام ولی نه اوآنقدرکوچک بودکه نمیبایست مرامیشناخت لبخندی زدم وگفتم.تومنظرهستی؟گفت آره.تو کی هستی گفتم خوب نگاهم کن. با چشمان معصومش درچشمم خیره شد وساکت ماندگفتم تویک برادرداشتی که اسمش حسین یودمیدانم نباید به یادت بیاد توخیلی کوچک بودی که من بشهررفتم ؟اولحظه ای مکث کرد و سپس همراه با فریادی که کشید مرادرآغوش گرفت ودرحالیکه زبانش به ته ته په ته افتاده بودگفت.حسین توئی؟ داداش حسین ؟آره  همیشه حرف تو را توی خانه ازپدرومادرمیشنیدم . کجا بودی ؟ کجا؟

 فریادوجیغ منظرهمه اهل خانه راازاتاق بیرون کشید و من مادرم را دیدم.

آری او را دیدم .انگار چهل سال برعمرش افزوده شده بود. زنی بسیارلاغرکه کمی هم خمیده به نظر میرسید . سیه چرده .حس کردم مثقالی هم گوشت روی استخوانهای بدنش وجود ندارد. گواینکه مادررا تا آنجا که به خاطر  داشتم زنی لاغراندام بود ولی اینگونه پژمرده وفرسوده ندیده بودم . سال رابا سالها گذرانده بود دوسه  سال براو چه زمان زیادی شده بود. مگر میشود درعرض دو سه سال انسان اینگونه به روزش بیاید ؟ مگر چه میتوانست بر او گذشته باشد ؟ آه خدایا از من بگذر . این من بودم که چنین به روزش آورده ام باز هم لعنت بر من . صدای مادر در فضای خانه پیچید . مثل نوای یک موسیقی که ناله را فریاد میزند.

اوبه خیال آنکه برای منظراتفاقی افتاده هراسان ازاتاق بیرون آمده بود و فریاد زد .چه شده منظر؟و بعد در تاریکی شب چشمش به من افتاد .بی اختیار روی زمین نشست و گفت . وای حسین توئی؟ آمدی؟

آری فقط  یک کلمه گفت .آمدی  ؟  گویا وحشت کرده بود. ترسیده بود. نمیدانم چه خیالی او را این چنین  به وحشت انداخته بود . مگر میشود پس از این چنین  فراغی مادر فقط اینگونه از من استقبال کند ؟ شاید خیال می کرد خواب می بیند و یا شبحی ازمن است و یا نمیدانم . چرا اوبه این روزو حال است ؟ او حتی فریاد ش را نیمه کاره در گلو خفه کرد .

دویدم ومادررا درآغوش گرفتم همه بچه ها آمده بودندآنها هم مات وحیران برچهره ام نگاه میکردند مادر را بوسیدم و بوئیدم . اشک ریختم . منظر و اعظم ونعمت هم گریه میکردند و اینهاته مانده خانواده ام بودند.یتیمانی دردمند که نمیدانستم چگونه باید دینم را به آنها ادا کنم . جای پدرشان را چگونه میتوانم پر کنم . چهره شکسته مادر و صورت دردمند یتیمانش حالی برایم نگذاشته بود . فقط با گریه بی آنکه حرفی بزنم دردم را درمان میکردم .ولی اینجا دیگر گریه بر هر درد بیدرمان دوا نبود . درد بزرگتر و رنج شکننده تر از آن بود که اشکهای ندامت من بتواند از پس آن بر آید 113


مدتی به این وضع گذشت زودتر از همه من به خود آمدم . مادر را بلند کردم و همگی به اتاق رفتیم

چه بگویم که چه صحنه ای بود گفتن ندارد . میشود مجسم کرد . باز هم همه گریستیم . و آهسته آهسته اشکها تمام شد و در حقیقت چشمه اشکهایمان خشکید و بعد به روی هم خندیدیم و خندیدیم بی آنکه پدر آنجا باشد و شاهد خنده هایمان وای که اگر او بود چه میشد . نمیدانم ؟ واقعا نمیدانم چه صحنه ای ممکن بود به وقوع بپیوندد.

نگاهم گردید وگردید به دوراتاق .یک لحظه چشمانم رابستم و صحنه ای را که آرزوداشتم ببینم درذهنم نقاشی کردم  تشکچه ی کوچک و رنگ و رو رفته ی آقا رحیم را با یک متکا و دو بالش دیدم . کنارش چپقش را و دودش را که فضای اتاق را پرکرده بود. نگاهش برروی من زل زده بود همان نگاه آرام ومهربان بی آنکه خنده ای بر صورتش باشد ولی نقش آن در دل من جائی همیشگی داشت . ولی صدایش در فضا گم شده بود . او همیشه ساکت بود و بغیر از مواقعی که با دوستانش سر کیف بود معمولا سکوت میکرد . و تنها نوازشش این بود که به سر دختر ها دست میکشید . آرام و بر پشت من دستهای گرم و پر از مهرش را میزد . این تمام آن لحظاتی بود که من آرزوی دیدن دوباره اش را داشتم . صدای گریه مادر افکارم را از آن دیار رویاها بیرون کشید .

مادر هنوز میگریست و گویا او سالها تمرین کرده بودکه باید پس از دیدن من اینگونه ساعتها گریه کند گویا فقط چشم اشکش بود که خشک نشده بود . آن را برای چنین روزی نگه داشته بود . هنوز در این سن . یعنی زمانی که دیگر برای زیستن ندارم و پیری و نیستی مثل آینه جلویم خود نمائی میکند مانده که مادر از چه جنسی هست . دریغا که تا بود ندانستم تنها آرزویم اینست که دنیائی باشد که فقط یکبار دیگر رویش را ببینم . مثل آن روز که پدر را دیدم . زنده و قابل لمس .

بالاخره بهر شکلی بود او را ساکت کردم . میدانستم که او تشنه اینست که بداند در این مدت چه کردم و کجا بودم الان طوطی کجاست؟چه میکند.خلاصه با این احساساتی که در مادر سراغ داشتم برای اینکه سرش را گرم کنم تا کمترگریه کندقبل ازآنکه منتظر شوم او از من بخواهد اول بچه ها را که دلم برایشان یکذره شده بود و کنارم نشسته بودند بوسیدم وبعد یکی یکی سوغاتیهائی را که خریده بودم به دستشان دادم . میدیدم که گویا اینهمه درد و رنجی را که فقط وفقط به خاطروجودمن و هوائی که در سرم بود به آنها تحمیل شده بود با یک هدیده کوچک فراموش کردند بیشتربه خودم لعتن میفرستادم .چقدر اینها ساده وصبورند و من چقدر خود خواه و ناشکیبا .وقتی کمی احساس کردم اوضاع آرام شده برای آرامش مادر خودم شروع کردم ازسیرتا پیازآنچه را بر من و طوطی گذشته بود را برای او گفتم آنچنان درافکار خودم غرق بودم و تمام توجهم به این بود که مادر را  بهر ترفندی هست آرام کنم که به اطرافم اصلاتوجهی نداشتم وگویا فقط من بودم ومادر.گویا زمان شرح  دادن حال خودم و طوطی آنقدر به طول انجامید که  مادرروبه اعظم کرد وگفت بروبرای برادرت چای درست کن خیلی خسته است . ودو باره رو به من کرد .و منتظر ماند.اعظم رفت نعمت ومنظرازکنار ما تکان نخوردند  سعی کردم از بدبختیها چیزی نگویم هر چه گفتم از موفقیت هایم بود . کم کم رنگ لبخند روی لبهای مادرم نشست و وقتی حرفهایم تمام شد در خاتمه گفتم

مادرمن اکنون که درمقابل تونشسته ام. روسفیدم.مگرنگفتی تراپیش خداورسولش روسفید کنم؟مگر از من نخواستی که درهیچ لحظه ازیادآنها غافل نباشم؟ ومن الان به تواطمینان میدهم یک ثانیه ازآنچه که ازمن خواسته بودی غفلت نکردم . با حضورمنظر و نعمت نمی توانستم به مادر بگویم که طوطی راهمانگونه که به من سپردی پاک و مطهر به تو برمیگردانم . نتوانستم به اوبگویم که طوطی اکنون از تمام وقایعی که بر او گذشته مطلع است و از عشقی که اینگونه زندگی تمام مارا تحت الشعاع خودقرارداده اطلاع دارد به  منهم جواب مساعد داده ولی من و او با خودمان عهد کرده ایم تاشما و پدر نباشید هیچ کاری نکنیم و حالا هم دست بسته تسلیم شما هستیم و هر دستوری بدهی همان میشود.

مادر با صدائی که اکنون حس میکردم کمی حالش به جا آمده پرسید . حال طوطی چطور است ؟ همه چیز را گفتی جزاونکند بلائی به سربچه ام آمده ودرحالیکه با لبه پیراهنش اشکش را پاک میکرد گفت کاش به جای اینهمه حاشیه رفتن از حال اوواوضاع خودت بااو برایم میگفتی.ازحرفهای مادرجلوی منظرونعمت ( البته منظرکه خیلی کوچک بود و چیزی حالیش نمیشد ) متوجه شدم که تمام ماجرا رو شده و گویا خانواده از این اتفاقات که برمادر و طوطی و من گذشته کاملا مطلع هستند .

حاالا اعظم با سینی چای وغذا آمد توی اطاق . مادر هنوز ان مادری نبود که من انتظار داشتم و از چشمانش زندگی پاک خدا حافظی کرده بود و گاهی خنده ای تلخ میکرد که آنهم خیلی زود از روی لبانش پر میکشید . رو به من کرد و گفت . حسین شامت را بخور

گفتتم نه . نمیخورم .تو باید به حرفهایم گوش کنی . و بعد تمام آنچه را که فکرش به سرم بود برای مادر گفتم .در تمام مدت مادر فقط گوش کرد و گوش کرد و ادامه دادم  تو هم مادر باید بگوئی این سالها چه بر شما گذشته . چرا اینطور  زندگیتان اینگونه زیر و رو شده ؟ چرا  ؟

گو اینکه من قسمتهائی از گذشته مادر را از زبان جواد شنیده بودم ولی نمیخواستم از دانسته هایم چیزی بگویم از این جهت که اولا شاید جلوی بچه ها تکرار بعضی وقایع درد آور باشد و از طرفی میخواستم ببینم آنچه را که از جواد و آقا ماشاالله شنیده ام درست است یا نه . روی این حساب توضیح تمام داستان را به عهده ی مادر گذاشتم

مادر در حالیکه باز هم اصرار در خوردن شام و چای داشت در حالیکه زهر خندی برلب گوشه ی لبش نقش بست گفت  . پرسیدن دارد؟ . یعنی خودت نمیدانی؟ و یا نمیخواهی بدانی؟ باید اگر هیچکس نمیداند. تو باید بدانی . مگر اینکه خودت را به کوچه علی چپ بزنی و من میدانم تو آنقدر فهم و شعور داری که همه چیز را بخوبی بفهمی.

گفتم از چه میگوئی قبول اگر توی گوشم هم بزنی حق داری ولی میخواهم همه چیز را از زبان خودت بشنوم . بدانم لحظه به لحظه بر تو و بچه ها چه گذشته است . پدر چه شد و......

مادر گفت .آخراگرزبان باز کنم دیگر شامت ازگلویت پائین نمیرود.دردمان که یکی دوتا نیست . سینه مان مال آمال رنج است .تو هم کاش نمی آمدی که ببینی . بلاهائی به سرمان آمده که سنگ را آب میکند.دستت ازآتش  دور است نمیخواهم سرزنشت کنم من خودم هم در این ماجراگنه کارم .چه بسا که اولین قدم  کج را خودم برداشتم . چوب خدا بودکه زندگیم رابه نیستی کشید . بارحیم را نمی باید چنین میکردم . اودر بدترین شرایط دست من و ترا گرفت و ما راازسخترین وضعی که بودیم نجات داد .درهای سعادت یک زندگی آبرومند رابه رویم گشود ترامثل فرزند خودش وچه بسا بیشترازآن قبول کردهیچ کوتاهی درحق تو نکرد .آنوقت مابا اوچه کردیم ؟یک کمی فکر کن ؟ کاش مرگ طوطی راگفته بودم مرگ یکباروشیون یکبار بعدها فهمیدم که اگر میگفتم طوطی مرده خوب او هم رضا به رضای خدا میداد وشاید با آمدن بچه های بعدی این بدبختیها به سرمان نمی آمد . دروغ گفتم . آنهم به کسی که زندگیم را به اومدیون بودم وبعد کاش به ازدواج طوطی باعلی رضا یدادم مگرچه میشد؟حد اقل نه آبرویمان میرفت و نه اینطور زندگیمان ازهم می پاشید.من مسئول مرگ رحیم هستم .حتی آنقدرکه من مسئولم تونیستی اگرمن ماجرای طوطی را به تو نگفته بودم و ترا به تنهائی راهی شهر میکردم تو هم اینگونه سر به در نمیشدی . چه بگویم حسین که من آتش دوزخ رابرای خودم حلال کردم من موجب یتیم شدن بچه هایم هستم من موجب بی آبروگی خانواده ام هستم الان هم که به اینجا از سرناچاری آمدیم برتنم پی تمام این مشکلات را مالیده ام . در همین مدت کم از خجالت نه خودم و نه بچه ها زیاد آفتابی نمیشویم .

گفتم بعد از اینهمه که گفتی و حق هم داری و منهم خودم را بیش از شما شریک این وضع به وجود آمده میدانم از عمو و عزیز و علی چه خبر ؟ آنها کجا هستند و چه میکنند ؟ بر پدر چه صدماتی زدند.

مادر گفت باز خنده ای کرد که گویا میخواست تمام دردش را با همان خنده به جانم بریزد . گفت . چه میخواستی بشود ؟کوس بی آبروگی ما را برسر هر کوچه بازاری زد . علی که بارها با فحاشی به در خانه مان آمد به پدرت گفت که دخترت را فرستادی شهر که چه؟ مگر من و پدر و مادرم برایش کم گذاشته بودیم . نکند زیر سر دختر بلند شده بود . چه بگویم . عزیز خانم که دیگر تف هم به روی ما نینداخت زنی که آنهمه به من مهربانی کرده بود جلویش سکه یک پول شده بودم . عمو هم کارآخر را کرد . و همان کار عمو باعث شد که رحیم جل و پلاسمان را جمع کند و به ملایر برویم . ما حتی به اراک نمیتوانستیم برویم چون پسر عمو آنجا بود و ترس از اینکه انجا هم کارمان به فضاحت بکشد به ملایر رفتیم .

مادر دوباره رو به من کرد و گفت خوب تا اینجا که گفتم تو از راه دور آمدی بقیه داستان را بعد از شام برایت می گویم .گفتم نه مادر دارم میترکم . زبانم به حلقم چسبیده غذا از گلویم پائین نمیرود . دلم میخواهد روشن تر برایم از سیر تاپیازراتعریف کنی تاصبح هم طول بکشد مینشینم .فعلا روحم گرسنه تر از جسمم هست . راستش دارم دیوانه  میشوم . بعد از گفتن این حرف من مادر لب به سخن گشود و گفت  114


حسین بعد ازرفتن تووطوطی که به بهانه خانه خاله مرضی بود.چند روزی مشکل نداشتیم ولی کم کم  پدرت داشت دلواپس میشد دیدم دارد شب وروز فکرمیکند چند روز دیگر هم صبر کرد و یواش یواش زیر گوشم زمزمه میکرد ومرتب سراغ شمارامیگرفت . به اوگفتم خوب رفته اند پرستاری ازخاله مرضی چرابهانه میگیری؟ گفت آخر شب عید است بچه ها باید سرسفره خانه خودمان باشند. آخر فاطمه  حالا چه عجله ای داشتی که آنها را در چنین موقعی به پرستاری خواهرت بفرستی ؟حالا هم که رفته اند عین خیالت نیست . به من حق بد ه که دلم برای بچه هایم شور بزند . آخر به ده بالائی یا پائینی نرفته اند که بشود دو سه ساعت خبر از آنها بگیریم رفته اند شهر بچه های منکه شهر را ندیده اند میترسم بلائی به سرشان آمده باشد کم کم خیال میکنم که تو مادر بی خیالی هست

میگفتم مرد کمی طاقت بیارخوب توی بیابان که نیستند آنجا هم عید است ..لابداگرنرسیده بودندمرضی بماخبرمیداد البته من خودم میدانستم که نه مرضی خبر ازرفتن شما به خانه اش داشت و نه مریض بود از همه اینها گذشته مگر مرضی اگر هم چشم انتظار شما بود توی اون سوز و سرمای میتوانست از ما سراغ شما را بگیرد؟ ولی من برای آرام کردن رحیم هر حرفی که به ذهنم میرسید میزدم . رحیم هم آنقدر دلش در شور بود که به فکرس نمی رسید از من بپرسدزن مگر دیوانه ای . بعکس مرتبا بهانه میکرد ومیگفت نکندخواهرت طوری مریض است که آنها مجبور شده اند اینقدر آنجا بمانند؟ میگفتم . نه بابا . اگر طور ی شده بود به ما خبر میدادند . حتما به بچه ها هم بد نگذشته که به فکر آمدن نیستند . بگذار خوش باشند بالاخره سرو کله اشان پیدا میشود.

هرچه زمان می گذشت این دلواپسی هایش  شدت میگرفت . کم کم طاقتش طاق شد  . یکروز بی آنکه به من چیزی بگوید خودش رفت سراغ مشهدی حسن . مشهدی سخت مریض بود ازاوپرس وجو کرد مشهدی حسن گفت وله من آنهاراچون شب عید بودحاضر نشدند دست خالی و با آن وضع از راه رسیده و خاک آلود به خاله  به خانه خاله شان  بروند ازمن خواستند آنهارابه مسافرخانه ای که مطمئین هستم و میشناسم ببرم گفتند فرداصبح با سرو وضع درست وکمی هم خرت و پرت میخریم و خودمان میرویم  منهم آنها را به مسافر خانه ای که کاملا آشنا بودم بردم . البته به صاحب مسافر خانه هم سفارششان راکردم اوهم باوصف اینکه جائی نداشت آنشب رابه آنها به خاطر من اسکان داد ومنهم  وقتی مطمئن شدم با خیال راحت آمدم . دیگر اطاعی ندارم خودتان هم که میدانید من بعد از آن سفر دیگر به شهرنرفتم.حرفهای مشهدی یکی دوروزی رحیم راآرام کردولی این آرامش خیلی به طول نیانجامید.دو باره دلشوره هایش شروع شدهرکس از شهرمیامد یابه شهرمیخواست بروداو یا پیغامی میداد و یا سراغی از شما میگرفت . ولی هرچه رحیم بیشتر جستجومیکرد بیشتر دلواپس میشد .راستش دیدم دارد از بین میرود .بر سر دو راهی عجیبی گیر کرده بودم شب وروزم یکی شده بود.چه میتوانستم بگویم ازکجا شروع میکردم درغهایم آنقدر بزرگ و نابخشودنی بودکه جائی برای اصلاحش نبود به نظرم دوراه پیش رویم بود یا دست از زندگی و بچه هایم بشویم و به اراک و یا جائی بروم که کسی خبری از من نداشته باشد .که درآنصورت این سه تا راچه کنم به که بسپارم هرچه کردم به این کار دلم راضی نشد راه دیگر اینکه حقیقت را به رحیم بگویم در آن صورت هم یا رحیم دق میکرد و یا جدا شدن به من را به زندگی کردن با من ترجیح میداد خلاصه استخوانی در گلویم رفته بود که نه میتوانستم آن را قورت بدهم و نه میتوانستم از گلویم بیرون بیاورم

آخربدبختی رحیم که یکی دوتا نبودازطرفی خانواده زهرا به ما فشارمیاوردند ومیگفتند اسم سردخترمان گذاشته اید رفته اید بیائید تکلیف مارا روشن کنیدیا اره یا نه و پدر نمیدانست چه باید بکند اگربگوید نه که انصاف نیست اینهمه مردم راآدم معطل خودش بکند دیگران بماچه میگفتند ؟اگرهم بگویدآره که تاکی.تاکی باید مردم را سر کار بگذاریم .آخر معلوم نبود چه شده و چه خواهد شد واین خودش به تنهائی یک مشکل بزرگ بود. خانواده زهرا را همه می شناختندبه خوشنامی معروف بودندحالا ماباعث شده بودیم که دختر بیچاره شان بیقتند سرزبانها . خدا میداند چند نفر ازهمسایه هارا فرستادند که پا درمیانی کنند وبگویند چراپسرتان راقبل ازآنکه وضع دختر ما را روشن کند به شهر فرستادید آنهم بدون اطلاع ما.مانده بودیم چه جوابی بدهیم . هر شب نقل دهانمان مسئله ی زهرای بیچاره بود تا این که خداراشکردوسه ماهی که گذشت پسرالله وریخان که دریکی ازدهات اطرافمان هست آمدسراغش زهرا وخانواده اش ازخداخواسته خیلی زودسروته قضیه را هم آوردند وشوهرش دادند . ولی مشکل اساسی ماعمویت بود و عزیز خانم وعلی من زمانی که شماراراهی کردم میدانستم که دارم با دم شیربازی میکنم میدانستم که عمویت کسی نیست که من و رحیم بتوانیم سرش را شیره بمالیم . از لحظه ای که شما رفتید من منتظر آتشی که میخواهد به سر خانواده ما بریزند بودم . هزاران بار خودم را لعنت کردم به خودم گفتم به خاطر سعادت حسین من دارم دستی دستی رحیم و خانواده ام را در بد نامی از دست میدهم ولی متاسفانه تغاری بود که شکسته بودم و ماستی بود که ریخته شده بود خانواده ی عمویت اصرار داشتندآنها کسانی را درشهر دارند که میتوانند به خانه خاله مرضی بروند و از شما خبر بیاورند وقتی من میگفتم که من آدرس مرضی رادرست  نمیدانم آنهابه آدرس کمی هم که بلد بودم راضی میشدند از توچه پنهان که دوسه بارهم به دنبالتان آمدندولی نه ازمرضی خبری بودنه ازخانه وزندگیش . آنها به رحیم گفتند که اقاجواد ورشکست شده و به ملایر رفته و هیچکس از آنها خبری ندارد  رحیم هم فکر میکردکه شما را هم آقا جواد با خودش برده به ملایر برده . حسین اگر بخواهم بگویم که عمویت چه کرد و روزی نبود که به هر وسیله تن من و رحیم رانلرزاند میگفت تو دختر و پسرت را فرستادی به شهر تا سری میان سرها در آوری . یک روز هم علی آمد درخانه وهرچه ازدهانش درآمدبه رحیم گفت دیگرحیا راخورده بودبلائی بسرمان آوردکه همسایه ها دلشان به حال مامیسوخت .اوحتی ما رابه آتش زدن خانه مان تهدید کرد. گفت همه تان را آتش میزنم خیال کردید میتوانید مرا بین همه سکه یک پول کنید.خودت هم که علی رامیشناختی آدمی بودکه این کارهابرایش اب خوردن بودبا پول و پله ای هم که عمویت داشت ککش هم نمی گزید هر کاری که دلش میخواست میتوانست بکند ضمن اینکه حتی اگر عمویت هم میخواست جلوی علی دربیایدبااین وضعی که مابرایشان پیش آورده بودیم خیلی پادرمیانی نمیکردتازه مگر عمو وعزیز حریف علی میشدند . بیچاره  رحیم هم  از ترس و خجالت به گوشه ی اتاق پناه برده بود . میگفت حق دارد جوابی ندارم به این پسر بدهم .خلاصه وضع و حالی داشتیم که خدا میداند نه دیگر با این آبروریزیها نه روی ماندن د ر ده را داشتیم و نه پای رفتن به اراک و یا جای دیگر .آخر دل کندن از جائیکه انسان ریشه دوانیده وچشم که باز کرده دراین خاک بوده کارآسانی نیست یک شبه هم که نمیشد کاری کرد میبایست  به خانه و زندگیمان چوب حراج بزنیم که بالاخره درآخرهم مجبوربه اینکارشدیم . با آنهمه علاقه ای که پدرتان به عمو داشت و تنها کسیکه در تمام دنیا داشت او بود بالاجبار ترک مراوده کردیم . همه ی اهالی نگاهشان به ما عوض شده بود . دردمان که یکی دوتا نبود . یک لحطه خودت را جای ما بگذار رحیم شب روزنداشت.مثل اسفندروی آتش بود . شمع وار میدیدم که دارد آب میشود. شبهای زیادی متوجه میشدم که رفته توی حیاط وداردگریه میکند سرسجاده که مینشست آنچنان به درگاه خدااستغاثه میکردکه جگرم آتش میگرفت . راستش هر وقت او را به چنان حالی میدیدم هزارا ن بار به خودم نفرین میفرستادم که چرا قدمی برداشتم که آخرش باید اینگونه این مرد را زجر کش کنم . اگر میدانستم شما کجا بودید سر برهنه میامدم به دنبالتان هرچه باداباد آنقدر روزها و شبهای سختی بود که حاضر بودم به قیمت خوشبخت نشدن تو و طوطی شما را به ده بیاورم ویا خودم را سر به نیست کنم و اما چکنم دست من کوتاه و خرما بر نخیل وآنقدر این درد دردل رحیم جای گرفت که اگر بگویم دل سنگ به حالش کباب میشد بیراه نگفته ام دیگر نمیتوانستم بیش از این صبر کنم . با خودم گفتم مرگ یکبار و شیون هم یکبار . بالاخره آفتاب که زیر ابر پنهان نمیماند و چه امروز و چه فردا . هرچه زودتر بهتر . نکند اگر دیرتر بگویم و غفلت بکنم رحیم دق کند و بعد من بمانم با این بچه های قدو نیم قد .115

دراینوقت که شب ازنیمه هم گذشته بودوبچه ها ئی که ازذوق دوروبرماراگرفته بودند.شام خورده نخورده به خواب رفته بودند.دلم به حال مادرمیسوخت.انگاربازدن این حرف هامیخواست عقده های سالیان سالش راخالی کند ازیک طرف هم میدیدم یادآوری اینهمه درد ورنج یک شبه بیشتربه اوصدمه میزند اویک ریز داشت حرف میزد راه چاره ای نداشتم . تنها راهی که به نظرم رسید این بودکه خستگی رابهانه کنم و بگذارم مادرکمی از هیجانش کم شود پس همین کار راکردم وازمادرخواستم با کمی استراحت به خودش ومن فرصت بدهد . ولی مادرآرام نمی گرفت .

احساس کردم نیازش به درد دل کردن بیشتراز خواب است .حق داشت دردهائی داشت که جزمن کسی برآنها واقف نبود.محرم اسرارش من بودم . دلم برایش میسوخت .چهره اش در موقع گفتن این گذشته درد آور آنچنان فشرده بود که انگار هر خطی درصورتش دردهای نگفتنی را در خود ذخیره کرده بود . وقتی دیدم اینگونه آتشش خاموش می شود دل به حرفهایش سپردم . او ادامه داد.

 آخریکروزدیدم آقارحیم دارد باروبنه اش را میبندد . پرسیدم چه میکنی ؟ چه در سر داری؟ گفت دیگر طاقت ندارم میروم شهروزیرسنگ باشد پیدایشان می کنم . حتما بچه ها بلائی به سرشان آمده وگرنه حسین که بچه نیست من او را میشناسم . خودم بزرگش کرده ام امکان ندارد که اینگونه ما را بی خبر بگذارد نکند گره ای باشد که به دست من ممکن است بازشود ومن اینگونه بی خیال نشسته ام بالاخره ازنشستن که کاردرست نمیشود.میروم یاشومی شوم ویا زنگی زنگ . اگرحسین دسترسی داشت بالاخره یک جوربه ماخبرمیرساند.میترسم زمانی بفهمم که پشیمانی سودی نداشته باشد . هرچه نباشد من از حسین بیشتر میدانم که چه باید کرد . حرفهای رحیم آتش به دلم میزد. او نمیدانست که من چها میدانم.اونمیدانست به کسی اطمینان کرده که یک عمربه اودروغ گفته سرش کلاه گذاشته.بچشمانش نگاه کرده دردش رادیده وهمچنان به او خیانت میکند . داشتم در خودم له میشدم حالا میفهمیدم که گااهی انسان اشتباهاتی میکندکه بازگو کردنش ازانجامش هزارمرتبه سخت تراست .برای همین هنوز در شک و دودلی گفتن و نگفتن بودم . دیدم دارد بدتر میشود .نمیدانم چه ندای درونی مرا وادار کرد که قید تمام مشکلاتی را که ممکن است به وجود آید بزنم وپرده از این رازبردارم . مرگ یکبارشیون یکبار. دلم رابه دریا زدم .دیگر توانم تمام شده بود.مگریک انسان چقدرمیتواند دوام بیاورد ؟ از طرفی میترسیدم که به شهر برود وچیزی ببیند که کاررا هزار مرتبه سخت تر از این بکند که الان با گفتن من بشود . نمیدانستم تو چره کرده ای . نمیدانستم کجا هستید دلم خبرهای بدی به من میداد . حتی الان از گفتنش پشتم می لرزد . با این حس که درآن لحظه تمام روح وجانم را گرفته بود خودم را راضی کردم که تاجائیکه برایم مقدوراست این گره کوررابازکنم.راستش فکرم به راه بهتری نرسید.داشتم کاری میکردم که نمی دانستم آخرش چه میشود. مثل همان قدم اولی که به غلط برداشتم و هنوز دارم میسوزم .به چشمانش نگاه کردم دیدم درددرچشمانش موج میزند. مدتها بود که رحیم را اینطور سر در گریبان میدیدم . دیگر طاقت نیاورم ناچار کنارش نشستم و  گفتم ببین رحیم یک لحظه تامل کن و به من گوش بده . او را نشاندم . و پهلویش نشستم . نمیدانستم از کجا شروع کنم مسئله کوچکی نبود . موضوع یک خیانت پانزده شانزده ساله بود . رحیم را میشناختم و میدانستم از چه روح لطیفی برخورداراست. میدانستم که با این کارم چه بلائی به سرش میاورم ولی هیچ راه دیگری نداشتم روزها وروزها فکرکرده بودم ولی بخدا فکرم به هیچ راهی نرسیده بود خودم درخودم داشتم حل میشدم وهیچ کس هم نبود که بتواند به من کمکی بکند  نه خواهری  نه برادری  از همه طرف داشتم له میشدم .

رحیم بی حال وبا چشمانی که از رنج درونیش خبر میداد چشم به من دوخته بود و من مستاصل بودم.

گفتم ببین رحیم من میخواهم ازرازی برایت پرده بردارم که درازاء آن تومیتوانی هرچه بخواهی به سر من بیاوری وهر چه دلت میخواهد به من بگوئی  ولی فقط و فقط دل من به این خوش است که تمام این کارها را در آن روز به خاطرتو کردم آن زمان به خاطرعشقی که به تووترس از دست دادن تو داشتم و از محبتی که تو به حسین میکردی و من نمیتوانستم تلافی کنم و  الان هم به خاطر این محبت لعنتی که تو به طوطی داری خودم را موظف میدانم که تو را آگاه کنم .فقط از تو میخواهم کمی به من فرصت بدهی . بگذاری تمام اشتباهاتی را که کرده ام و خودم به آنها واقف هستم بگویم و بعد تو هرچه میخواهی بکن . من هنوز هم توان کشیدن این بار را داشتم ولی دیگر توان دیدن رنج تورا ندارم .میخواهم از آخر شروع کنم به گفتن حقایق . در این وقت دیدم که رحیم انگار در این دنیا نیست من هرگز او را به این حال و روز ندیده بودم یک آن وحشت سراپایم را گرفت نکند گفتن این راز اورا دیوانه کند ؟ نکند بلائی به سرش بیاید که صدمرتبه بدتر از نهفتن این راز باشد؟ در این لحظه آنچنان در هم پیچیده شده بودم که گفتنش برایم مقدور نیست . ولی راهی را شروع به رفتن کرده بودم که دیگر برگشتش ممکن نبود و ادامه اش گویا درتوانم نبود درحالیکه صدایم بی اراده ازگلویم خارج شده بود گفتم راستش رحیم من دیگرامیدی به برگشتن بچه ها ندارم . چشمان رحیم داشت ازحدقه در میامد . دیگر پلک هم نمیزد . یک آن حس کردم میخواهد از دهانم حرف را بیرون بکشد .با لکنت و بی خبرازپیامد حرفم گفتم رحیم من ازرازی باخبرم وبا دردی دست به گریبانم که خودم را موظف میدانم که به توهمه چیز را بگویم به قول خودمان انسان آه است و دم امروز هستم و فردا نه . اینطور هم که داردپیش میرود راستش امیدی به ماندن ندارم شب و روز کارم شده کابوس دیدن . خودم را مسئول تمام بدبختیهائی میدانم که به وجود آمده . ترا میبینم و ثانیه ثانیه رنج میبرم خدا میداند که به مرگ خودم راضیم عزرائیل الان بیاید وجانم رابگیرد بهتراست ازیک دقیقه ی دیگر ولی چکنم که مرگ دست خود انسان نیست . الان هم میخواهم رازی را به تو بگویم که وقتی سرم را به زمین گذاشتم خیالم راحت باشد که دیگر دینی به تو ندارم .من زن تو هستم . یک عمردرکنارت بودم با بدو خوب تو ساختم . تو محبتهائی به من کردی که حتی از پدر و مادرم ندیده بودم . الان هم هرچه دارم ازتوست . همین محبتها مرا به این روز انداخته . کاش کمی بد بودی تا من هرگز به خود اجازه نمی دادم که این بار را اینگونه به دوش بکشم .

رحیم درحالیکه درتمام مدتی که من حرف میزدم به نقطه ای خیره شده بود گفت .فاطمه چرا اینقدر حاشیه میروی مگر چه کرده ای دارم دلواپس میشوم . یعنی باید باز یک بدبختی دیگر را تحمل کنم ؟ راستش هرچند آب از سرم گذشته ولی اینطور که تو حرف میزنی انگار هنوز داستان بد بختیهای من ادامه دارد .داری جان به سرم میکنی . بچه ها برنمی گردند یعنی چه .من نمی فهمم .دلم دارد ازقفسه سینه ام بیرون میاید.چه بلائی به سرم آمده که خودم نمی دانم . خواهش میکنم دیگر حاشیه نرو و بگو .116

 رحیم یادت هست زمانی راکه طوطی به دنیا آمد؟ یادت هست وقتی اومریض شد توچه حال و روزی داشتی؟.یادت میایدزمانی راکه داشتی من و طوطی راروانه شهر میکردی که به خانه مرضی برویم چه به من گفتی؟ گفتی فاطمه اگر طوطی بمیرد منهم با او میمیرم . گفتی اگر احتیاج پیداکردی فکر پول را نکن حاضرم تمام هستی ام را بدهم و گفتی برای سلامتی او از جانم هم میگذرم یادت هست گفتی بهترین دکتر های شهر او را ببر و از هیچ چیز برایش کم نگذار؟ همه این چیزها یادت هست؟

گفت آری یادم هست ولی میبینی که آخرش همه چیزم به بادرفت هم طوطی هم حسین هم آبرویم جلوی درو همسایه هم آبرویم جلوی فامیل . جلوی کسانیکه میخواستم پهلویشان سرم را بالا بگیرم حالا باید سر افکنده و شرمسار باشم راست گفته اند اگرخدا نخواست به تو چیزی را بدهد سعی کن که به زور از او نگیری .چون حتما صلاح خدا بوده من طوطی را به زور از  خدا گرفتم و آمد بلائی به سرم که از آن میترسیدم . باور کن فاطمه گاهی با خودم میگویم کاش اصلا ترا ندیده   بودم با تو ازدواج نکرده بودم . حاضر بودم قید تمام خوشی هائی را که کنار تو داشتم خدا به من نمیداد و حالا هم به این حال و روز نبود . ببین همه چیزم را ازدست داده ام دیگر تو بگو که به چیزی می توانم دلخوش باشم ؟ حالا که تو به یادم آنداختی گفتم کاش آن روز طوطی مرده بود یامنهم با او میمردم و یا هر بلائی که بسرم میامدبهترازاین حال وروزی هست که دارم.شبی نیست که ازخدامرگم رانخواهم.به روزی رسیده ام که مرگ برایم شده آرزو. حالا تو هم با این حرفها داری مرا به یاد اشتباهاتم می اندازی . خوب در آن زمان با آنهمه بدبختی که به سرم آمده بودحضور طوطی برایم همه چیز بود اینکه کاربدی نبود گناهی که نکرده بودم که تو داری به رخم می کشی. پدر بودم وعزیزم رامیدیدم که هنوز نیامده داشت جلوی چشمم پرپرمیزد.حالا زدن این حرفها چه مشکلی ازمن بخت برگشته بازمیکند؟آخرفاطمه چه میخواهی بگوئی ؟راستش من سراز حرفهایت در نمیاورم  خواهش می کنم زودتر بگووجانم را خلاص کن .گفتم

 رحیم قول بده  که زود نتیجه نگیری و کمی صبر و تامل داشته باشی و شرایط مرا هم درک کنی و یک آن خودت را به جای من بگذاری . رحیم قول داد که صبوری کند . دستش را گرفتم . یخ کرده بود . ادامه دادم

رحیم میدانی که من رفته بودم طوطی راسالم کنم و برگردم .رفته بودم تمام یاسهای ترا به امید مبدل کنم ورفته بودم خبرخوش برایت بیاورم  ولی ولی. رحیم طوطی تو.طوطی توحتی هوای شهررا هم استنشاق نکرد . طوطی تو در بغل ..من در میان بازوان من روی قلب شکسته من جان داد . وقتی با هزاران امید و آرزو در خانه مرضی را زدم هرگزفکرنمیکردم هرگز به مغزم خطورنمیکرد که دارم جسد طوطی رابه آن خانه میبرم شوق وذوقی که از یافتن مرضی ونجات طوطی داشتم نمی گذاشت بفهمم که طوطی من مثل یخ درمیان آنهمه بالاپوش است خیال میکردم خدا به من لطف کرده و بچه ام آرام گرفته و تبش قطع شده . غافل بودم وقتیکه مرضی به من گفت فاطمه تو مرده را اوردی زنده کنی? . .  داشتم قبض روح میشدم و تویک لحظه خودت را جای من بگذار و در نظرت مجسم کن که من چه حال و روزی داشتم.

 نگاهم به صورت رحیم افتاد خدا میداند چه حالی داشت.من او راهیچگاه به این روزو حال ندیده بودم.هرلحظه که میگذشت گوئی صورتش به رنگی درمیامد . سرخ میشد . زرد میشد وگاه میدیدم که به سیاهی میزند . آنچنان لبم را میان دندانهایش فشار میداد که حس کردم چیزی نمانده خون لبهایش به صورتش بپاشد . فقط یک کلمه از میان دهان بسته اش به گوشم خورد . ؟طوطی مرده بود؟پشیمان شده بودم که چرا اصلاتصمیم گرفتم  موضوع را فاش کنم ولی چکنم دیگر خیلی دیر شده بود نه راه پس داشتم و نه راه پیش . تغاری شکسته بود و ماستی ریخته . گویا توان گفتن حقیقت را به یکباره از دست داده بودم  دلم گواهی بدی میداد . سکوتم ادامه پیدا کرد . حالا بیشتر از قبل بر سر دو راهی مانده بودم نمیدانستم بقیه ماجرا را چگونه بگویم رحیم در حالیکه حال دگرگونی داشت رو به من کرد و گفت . چرا ساکتی زن ؟ . مگر قرار نیست مرا از رازی با خبر کنی . پس بگو و خلاصم کن .دارد جانم به لب میرسد .  و من  ادامه دادم

 به خدارحیم جزمن ومرضی هیچکس ازاین رازباخبر نبود فقط مدتی پیش بود که مجبورشدم این راز را به حسین بگویم آخر دیگر داشتم خفه میشدم . میترسیدم بمیرم و کسی این ماجرا را نداند و پیش خدا و بنده اش رو سیاه شوم رحیم گفت . خوب اینقدر طولش نده . بگو . بقیه اش را بگو بگو که چه خاکی به سرم شده بگو چه کردی که هنوز از یادآوری ان تنت میلرزد .

 گفتم باشد رحیم میگویم . فقط ترا به خدا کمی صبور باش . هول به دلم نیانداز وقتی گفتم میفهمی که خیلی ساده نیست . یک عمر در آتش این راز سوختم امشب هم دلم را به دریا زدم . دیدم اگر به تو نگویم شاید آتش جهنم را برای خودم خریده باشم . بخداوندی خدا که روزی نبود که بار این درد روحم را نیازارد . کمی رحم داشته باش . . رحیم که دید حال من بدتر از حال خودش هست از آنجائیکه خودت او را میشناسی . کمی آرام گرفت . و احساس کردم دلش به رحم آمده است . با لحنی آرام گفت خوب فاطمه باشد ادامه بده .

 گفتم آنشب وقتی با تن بیجان طوطی روبروشدم  . آنچنان بیچاره و لاعلاج شده بودم که فقط و فقط گریه میکردم و اگربگویم گریه ام برای مرگ طوطی نبود بیراه نگفته ام.نگو که مادری سنگ دل هستم .نه بیشتر از آنکه دلم هوای طوطی را داشته باشد هوای ترا داشت به مرضی گفتم اگرباید بدون طوطی بروم .هرگز به ده بر نمیگردم میروم و خودم راگم وگورمیکنم .من طاقت دیدن حال وروزرحیم را بعد ازفهمیدن مرگ طوطی ندارم اوهمه چیزش طوطی بود.درآن لحظه فقط زارمیزدم.این راهم بگویم که مرضی ازترس اینکه بچه هایش صورت از جان رفته ی طوطی را نبینند و هول نکنند بچه ها را از ما دور کرده بود جواد هم هنوز به خانه نیامده بود .حال و روز من آنچنان وخیم بود که بیچاره مرضی هم دستپاچه شده بود . اولش همه اش به من دلداری میداد و میگفت به هر حال تو که طوطی را نکشته ای . مرگ و زندگی همه دست خداست آقا رحیم هم این را میفهمد . بی خود خودت را نیازار ضمنا خوب این بچه اول شماست خدا که درِرحمتش را نبسته.سالی نمی گذرد یکی دیگر.گفتم تو حال رحیم را ندیده ای قضاوت ازدور میکنی . رحیم تمام زندگیش را حاضر است بدهد ولی یک مو از سر طوطی کم نشود . خواهرم گفت او که هنوز طوطی را درست و حسابی ندیده که دلبسته اش شود هرچه او مرا آرام میخواست بکند ولی من وقتی صورت تو را در نظرم میدیدم اختیار خودم را از دست میدادم خلاصه حال و روز من آنقدر مرضی را تحت تاثیر قرار داد که او را هم مجبور به این کرد که فکری به حال زندگی من و تو بکند . فردای آن روز او به من پیشنهادی کرد که در آن زمان بهترین راه چاره بود نمیدانستم چه میکنم ووقتی هم که انجام دادم دیگر راه بازگشتی نبود.117


پیرزنی که دخترش سر زارفته بود و خودش هم وضع چندان خوبی نداشت وپدر بچه هم در حال مرگ بود و زمان تولدش درست مثل طوطی ما بود در همسایگی مرضی زندگی  میکرد . طوطی مرده را به او دادیم و طوطی زنده را ازاو گرفتیم و به خیال خودمان همه کارها را در کمال خفا انجام دادیم مرضی مرتبا به من  دلداری میداد میگفت چه فرقی میکند . رحیم که طوطی را درست و حسابی ندیده . ضمنا داری ثواب میکنی و یک بچه را از دربدری و مرگ نجات میدهی راستش هیچکس نبود که به داد نوه ی پیرزن برسد . مرضی مهراو را به دلم انداخت زمانی که برای اولین باربه او شیر دادم حس کردم طوطی من زنده شده این بچه درآن لحظه مثل فرشته نجاتی به نظرم رسید که درحقیقت داشت زندگیم وتو رابه من برمیگرداند .یک آن خودت را جای من بگذار ببین چه حال و روزی داشتم مرگ طوطی که پاره ی تنم بود رامشیت الهی میدانستم ولی از دست دادن تو را و زندگیم و حسین را نمیتوانستم به خودم بقبولانم . ومن وقتی به ده آمدم وطوطی را به تودادم وعکس العمل ترا دید م خدا را صدهزار بار شکر کردم ولی نمیدانستم که چه عاقبتی در انتظارم است . باز سکوت کردم دلم داشت آشوب میشد نیمه های شب بود . بچه ها خوابیده بودندومن ورحیم درحیاط خانه جائی که همیشه رحیم درتنهائی مینشست نشسته بودیم.بغض گلویم را گرفته بود و رحیم حالی داشت که گفتنی نیست . او به من گفت گریه کن  چرا گریه نمیکنی ؟ البته نه برای خودت . گریه کن به حال من که تمام این سالها به ریشم خندیده بودی ومن ساده را ببین که لقمه دهان چه کسانی میگذاشتم . فاطمه چطوردلت آمداینگونه بامن بازی کنی ؟ خوب لااقل همان وقت نه .ولی درطول اینهمه سال آیا زمانی پیش نیامد که تو این راز را برای من بدبخت بگوئی تا بدانم کجا هستم و چه میکنم .؟دروغ آنهمه  وبه این شکل ؟ اینهمه سال؟؟

گفتم توکه صبر نداری حالا هم که میخواهم همه چیزرا به تو بگویم نمیگذاری . ببین خودت باعث میشوی .من زخم خورده ام تو دیگر نمک برروی زخمم نپاش . رحیم گفت

وای بر من هنوز نگفته ها داری ؟ مگر من چه کردم که با من اینطور بازی کردی .؟خوب دهانم را میبندم . حالا بقیه اش را بگو. گفتم

 ببین توهم کم اشتباه نکردی . این حال وروزی که الان داریم به کارهای توهم برمیگردد.هرکاردلت خواست کردی تو بی آنکه از طوطی  و حسین بپرسی خودت بریدی و خودت دوختی . برای آینده آنها تصمیم گرفتی .همیشه خیال میکردی بهترین کار را میکنی . در این تصمیمت هم به نظر خودت هم کار بسیار درستی کردی . بهترین دختر را برای حسین و بهترین خانواده را برای طوطی انتخاب کردی . اصلا به این فکرنبودی که آنهابودندکه باید یک عمر سر ببالین کسانی میگذاشتند که نه خودشان بلکه تو آنها را انتخاب کرده بودی . حسین که میگفت من وقتی زهرا را میبینم وفکرمیکنم روزی بایدبا اوزیریک سقف زندگی بکنم تنم مورمورمیشود حال بدی به من دست میدهد ساعتها دراین باره بامن صحبت کرده بودازمن گله کرد و می خواست که به تو بگویم اینکار را نکنی ولی مگر تو به کسی اجازه دخالت درتصمیمی که گرفته بودی میدادی؟ چند بارهم گفت مادرخودم به پدربگویم؟گفتم نمیدانم فکر نمی کنم موثرباشد بیخودسعی نکن فقط یک کاری کن که بالای حرفش حرف نزنی او یک عمرزحمت کشیده بزرگت کرده میترسم نمک خورده ونمکدان شکن بشوی .به صد زبان سعی میکردم حسین راراضی کنم .ولی بخدا که مثل میخی بودکه به سنگ میزدم . حسین بهیچ وجه راضی به این ازدواج نبودکه نبود اوهوای شهر و بزرگ شدن توی سرش رفته بوداصلا راضی به ازدواج نبود . برای خودش دنیائی درست کرده بود نمیخواست به قول خودش چوپان باشد و تا آخر عمر مثل من و تو زندگی کند.چه میتوانستم بکنم . پاره ی تنم بود میدیدم راست میگوید این غمم کم بود که غم بزرگتری به سراغم آمد و آنهم از طرف طوطی بود اوکه دیگرسرسخت ترازحسین بود بی رو دربایستی جلویم ایستاد وگفت اگر مرابه علی بدهید خودم رامیکشم  قبل ازآنکه مرابه خانه عمو بفرستید داغم را بر دل همه میگذارم طوطی علی را نه بخاطرشکل وقیافه رد میکرد بلکه بعدا  که من فهیمدم دیدم طوطی حق داردعلی پسربرادرتوست ممکن است توچشمت راببندی وخیالهای باطل بکنی که مثلا حرمت تو را در زندگی مشترک با طوطی حفظ میکرد ولی حالا که مدتی گذشته میدانم به خودت هم ثابت شده که او چه شراب شوری بوده طوطی که این روزها را ندیده بود مرتبا میگفت علی  بسیار هیز هست. می پرسیدم از کجا این حرف را میزنی مگر از او چیزی دیده ای راستی حرفهائی زد که وقتی کمی پرس جوکردم دانستم که طوطی راست میگوید اواصلالایق طوطی نبود  طوطی میگفت اگر هم من باعلی ازدواج کنم بدتر میشود چون رابطه بین پدر و عمو هم بهم میخورد چون با رفتاری که علی دارد من یک ماه هم با او نمیتوانم بسا زم . همه این حرفها را زدم تا بدانی که اگر اجازه میدادی فقط اجازه  میدادی بچه هابتوانند با تو درد دل کنند هیچکدام از این بلاها به سرمان  نمی آمد . نمیخواهم ترا گناهکار جلوه بدهم ولی خودت کمی فکر کن ببین من درست میگویم یا نه .

رحیم داشت میلرزید . احساس کردم دارد سکته میکند . دستپاچه شد.م . بلند شدم که بروم و کمی آب برایش بیاورم ولی او دستم را گرفت و نشاند و با تشدد گفت . خوب بقیه اش را بگو .نشستم و گفتم

راستش درتمام مدتی که آنها درگیروداراین مشکل بودندبا من حرف میزدند. طوطی که پایش را در یک کفش کرده بودکه مرگ را برزندگی با علی ترجیح میدهد حسین هم میگفت بی خبرمیگذارم وسربه نیست میروم هرچه به فکر وزبانم میرسیدکوتاهی نکردم ساعتها نشستم وبرایشان از مشکلاتی که ممکن است رخ دهد صحبت کردم . ولی فقط خودم را خسته میکردم. حسین به من گفت .مادر بیا و تو کمک کن با راهنمائی تو بهتر میشود تصمیم بگیریم  منهم بهتردیدم لااقل بدانم میخواهند چه کنند و برای همین خودم راهیشان کردم ولی از آنها خواستم دست از پا خطا نکنند ووقتی آبها ازآسیاب افتاد برگردند.ولی نمیدانم. نمیدانم .چه شده آنها قراربود توسط مشهدی حسن بامن تماس بگیرند . مشهدی هم که میبینی چه حال و روزی پیدا کرد  با رفتن او من ماندم و یکدنیا درد و بی خبری. رحیم بهتر است کمی دیگر صبر کنیم  حسین پسر بی فکری نیست . طوطی را هم که میشناسی دختر بدی نیست . میایند . من به تو قول میدهم که بیایند وبخدا کار بدی نکردند  . تو هم کمی بر خودت مسلط باش . از اینطور غصه خوردن که کاری درست نمیشود .. گاهگاهی در بین حرفهایم دستش را روی دستش میزد و گاه هم محکم روی سرش میکوبید. وقتی من ساکت میشدم باتشرمیگفت چراخفه شدی میبینی چه به روزم آورده ای راست است که میگویندزنها ناقص عقل  هستندبهترنبودهمانروزمرگ طوطی رابرایم سوغات میاوردی تایک دختری راکه نه میدانم پدرش کیست نه میدانم مادرش کیست . تازه میخواستم این را به برادرم هم غالب کنم.

حرفم که تمام شد احساس کردم میخواهد خفه ام کند . تا دیگرصدایم را نشنود . از آنجائیکه میخواستم دیگر دروغی نگفته باشم هرچند اصلا صلاح نبود درآن موقعیت چنین حرفی را بزنم ونمیدانم چطوراز دهانم این جمله درآمدشاید ناخواسته  میخواستم بگویم حسین از دل و جان مواظب طوطی هست و خیال او را از این بابت جمع کرده باشم که گفتم . راستش حسین عاشق طوطی شده بود .118

دیگر رحیم نتوانست تحمل کند . بلند شد ودرحالیکه برسرش میزدو اشک میریخت از خانه بیرون رفت . به دنبالش رفتم . برگشت وگفت برواگر بیائی  به دنبالم بخدا قسم که پیی هربدبختی رابه تنم میمالم ومیکشمت .دیگر چه بلائی میخواهی بسرم بیاوری؟اوفریادی میزدکه فقط من میشنیدم .صدایش در گلویش خفه شده بود انگار داشت جان میداد ونفسهای آخر را میکشید . خدا میداند چه دیدم .مرگی را دیدم که وقت مردن طوطی تصویرش کرده بودم . بالاخره آمد بسرم از آنچه میترسیدم . ولی با تمام این حرفها در همان حال هم که بودم به او حق میدادم .دیدم راست میگوید ده سال بودگولش زده بودم .سرش شیره مالیده بودم  با کلک و حقه با او زندگی کرده بودم و آخر سر به خاطر بچه ام با حیثیتش بازی کرده بودم و به خطر عشق مادری پا روی همه چیز گذاشته بودم راست میگفت حق داشت مرا بکشد . اگر پای چهارتا بچه ام وسط نبود خدا میداندچه میکردم .رحیم رفت و شب هم نیامد دل توی دلم نبود بچه ها که حالیشان نبوداصغرم شیرخواره بود.شیرم مزه زهرگرفته بود واو نمیخورد و مرتب زار میزد و بالا خره فردای آنروزپیدایش شدانگار پنجاه سال پیر تر شده بود اگر بگویم یک شبه موهایش به سفیدی میزد شاید اصلا برایت قابل باورنباشد ولی بخدا همینطورشده بودتعجب کردم مگرمیشودیک شبانه روزانسان اینطور بشود؟ پیر شده بود پشتش انگار خمیده بود وقتی آمد تو اصلا نگاهم نکرد . جواب سلامم را هم نداد من تا حال من ندیده بودم  که اوسلامی را بی جواب بگذاردولی آنروزدیدم که جواب سلام مرا نداد . آمد گوشه اطاق نشست و سرش را میا ن زانوانش گرفت و بچه ها هم که این وضع را دیدند انگار متوجه بدی حال رحیم شده بودند رفتند و مثل بچه های ماتم زده کنار اتاق نشستند . وبی آنکه بدانندچه شده چشم ازپدرشان بر نمیداشتند . منظر کنار پدر نشست و او دستی به سر منظر کشید و اشک از چشمش سرازیر شد و به آهستگی گفت

چه کنم؟ نمیشودچهارتا را فدای یکی کرد.هرچند طوطی چشم وچراغم بودهمه هستی ام بود همه آرزوهایم بود وای خدااگراین حرفها روشود. اگرهمه بفهمند.روزگارم سیاه میشود. خورشید که زیر ابر پنهان نمی ماند بالاخره روزی دیریا زودرسوا میشوم آنوقت جواب آقا بالارا چه بدهم . جواب مردم را چه بدهم؟ راستی مردم چه ها که پشت سرم نخواهند گفت ؟ وزیر لب ادامه داد.آخرزن تو چطوردلت آمد با زندگیمان اینطوربازی کنی ؟آخرمگرتوعقل نداشتی آبرومیدانی چیست؟ حیثیت سرت میشود؟ من چه بدی به تو کردم ؟ چه نامردی در حق تو کرده بودم .؟منکه هر چه داشتم ونداشتم درطبق اخلاص گذاشته بودم .ازشیرمرغ تاجان آدمیزاد را بهر جان کندنی بود برایتان فراهم میکردم . هر چه تو و حسین میخواستید نه نمیگفتم . . حسین که نمک به حرام نبود . خودم او را بزرگ کرده بودم . هر چه فکر میکنم نمیدانم چه خاکی باید به سرم بریزم و از هر طرفش که نگاه میکنم سوخته ام .در تمام این مدت من فقط اشک ریختم و ناله کردم .حق با رحیم بود . از آن روز به بعد زندگی سختر از آن شده بود که حتی به تصور بیاید . رحیم  کارش شده بود ناله کارش شده بود گریه دیگر سر کار هم نمیرفت گوشه اطاق نشسته بود . دیدم دارد دیوانه میشوداوداشت بخاطرکارهای من جلوی چشمم  مثل شمع آب میشد  من او را دوست داشتم . خیلی هم دوستش داشتم او تنها حامی و امید من بود او بود که من توانستم دوباره زندگی کنم . او در تمام زندگیم هرگزبه من نارو نرده بود ومن باو بدترین آسیب رارسانده بودم با همه ی این حرفها حالا که او را از دست داده ام بیشتر میفهمم چه موجودی بود و چه سالاری را ازدست دادم .چاره ای نداشتم باید زخمی را که به او زده ام بهر وسیله برایش کاری کنم روی این حساب  آنقدرزیر گوشش خواندم تا کم کم ظرف دوسه روزکمی آرا م گرفت. گفتم رحیم جان . ببین حالا که جز من و تو کسی که نمیداند آنها پهلوی مرضی هم نرفتند و اگر عمو به اراک هم برود و جواد را پیدا کند که بعید هم نیست دسترسی به بچه ها ندارد. بهمه میگوئیم نمیدانیم کجا یند.چراداری خودت رامیکشی این بچه های بد بختمان چه گناهی کرده اند. اما رحیم درمانده تراز آن بود که به حرفهای من گوش دهد . کم کم اطرافیانمان هم متوجه حال و روزش شده بودند ولی همه به این حساب گذاشتند که بی خبری از شما او را به این روز انداخته است خوشبختانه باعموهم تقریبا قطع رابطه بودم آنها خیال میکردندرحیم دانسته به آنها کلک زده نمیدانستند که تمام بدبختیها از گور من بلند میشود . اگر عمو حال و روز رحیم را میدید مگر ول کن ماجرا میشد شما را زیر سنگ بودید نه به خاطر خودش وعلی بلکه بخاطر رحیم پیدایتان میکرد و آنوقت بود که کاسه ی رسوائی ما از بام می افتاد . بالاخره نبودن پای عمو در این ماجرا خودش سعادتی بود که ناخواسته نصیب ما شده بود . من هم کارم شده بود دلداری دادن بهر راهی میزدم تا کمی ازدرد رحیم بکاهم . خلاصه آنقدرگفتم و گفتم . تا حرفهای من و گذشت زمان توانست کار ساز باشد و تا اندازه ای حال و روز پدرتان  رو براه شد.

هنوزهفته ای نگذشته بودکه یکروز.صبح وقتی از خواب بیداشد مرا هم بیدار کرد و گفت . بلند شو فاطمه . بلند شو همه کارها را رو براه کرده ام . بچه ها را جمع کن واثاثیه راهم تا آنجا که میشود جمع و جور کن و . گفتم چه خبر است چه میخواهی بکنی و با تشدد گفت و به تو چه مربوط است مگر تو هر غلطی که خواستی نکردی ؟ مگر به من گفتی که میخواهی این خاک رابه سرمن بکنی ؟مگر گذاشتی من بفهمم که چطور دارم احمقانه به تو و بچه هایم عشق میورزم؟ حالا هم تو لال شو بلند شو و تقاص آنچه را که کرده ای پس بده . حالا من به تو میگویم چگونه باید جواب آنهمه نامردی را که در حق من کردی راپس بدهی.

گفتم کجا ؟ آخررحیم به من و بچه هایت رحم کن . ما را آواره نکن . ما که جائی رانداریم و کسی را نداریم . ترا به خدا کمی صبر وتحمل داشته باش .شاید آنطورهم که تو خیال میکنی آواری سرمان نیامده . عجله کار شیطان است. خنده ای کرد و گفت و کار شیطان؟ کار شیطان نه کار تو و تو که از شیطان هم بیشتر سر من کلاه گذاشتی . خیال کردی هرچه خواستی میکنی ومنهم یک کمی نا آرامی میکنم وبعد هم همه چیزآنطورکه تومیخواهی میشود .نه .بلند شو. فقط هرچه میگویم عمل کن وگرنه بد میبینی. من دیگر کارد به استخوانم رسیده دیگر تحمل ندارم . تا همین جا هم کلاه نامردی را به سرم گذاشته ام .دیگربس است .بخیالت که آرام شدم ؟ خون خوردم و لب بستم مگر کار ساده ایست؟ یک عمرنامحرم رابه خانه ی من آوردی.نان ونمکم رادادم بعد هم آبرویم رابردی بچه ترا  مثل جانم بزرگ کردم آنوقت اینطورپشتم را شکست. حالاعاشق هم شده ؟ پس بگو. بگوکه هرچه دلت خواست بسرمن آوردی فقط و فقط به خاطردل پسرت. منهم حالاهرچه میتوانم به سرت میاورم منم همه را فدای آبرو و حیثیتم میکنم . دیگر طاقتم طاق شده . داشتم قبض روح میشدم . گفتم کمی مجال بده لااقل بگو چه میخواهی بکنی ؟اودر حالیکه چشمانش از شدت عصبانیت سرخ شده بو د گفت . یا میائی یا نمیائی . من و بچه هایم میرویم و تو هم هر کاری دلت میخواهد بکن .. تو که بلدی .119


دیدم دیگرمقاومت جایزنیست درحالیکه اشک میریختم باکمک بچه ها اثاثیه راجمع کردیم اومثل یک مجسمه سنگی سفت و سخت شده بود . دیگر آثاری از آن رحیم نرم خو و مهربان و با گذشت وجودنداشت .در آن لحظه کاملا به او حق میدادم . همه این بلاها را من به سر او آورده بودم.

مادر خسته شده بود . من در حالیکه دستهای مادر را دردستم گرفته بودم با گریه گفتم

نه مادرمن کردم . خدا باید مرا لعنت کند . مادر گفت . نه تو جوان بودی و بچه سال و تازه به من گفتی اگر طوطی هم نیاید میروی . من فکر کردم حالاکه دل تو پهلوی طوطی است . زهرا هم نمی تواند ترا خوشبخت کند و علی هم مطمئن بودم  طوطی را بد بخت میکند . چنانچه الان هم خدا میداند چه لات اوباشی شده و از اینها گذشته می دانستم طوطی و تودرکنا رهم خوشبخت میشوید برای این بودکه رضایت دادم آخربد وضعی بود اگر علی نبود من میگفتم تو برو  بعد سر فرصت همه کارها را درست میکردم ولی چه کنم که منهم ناچار بودم و همه این حرفهارا به پدرت زدم ولی اوزیر بارحرف من نرفت که نرفت  دو پایش را دریک کفش کرده بود که باید از ده برویم گفتم حالا لااقل بگوبه کجا . اوبی آنکه جوابم را بدهد بانگاهی تند لبانم ر ابه هم دوخت توخصلت رحیم راخوب میدانستی . او کمتر حرف میزد و بیشترعمل میکرد . خدا میداند که در آن زمان مرگ را بر زندگی ترجیح میدادم با خودم میگفتم کاش زمین دهان بازکند ومرا ببلعدکه این روزرا به خودم وخانواده ام نبینم .به صورت هرکدام ازبچه ها که نگاه میکردم جگرم آتش میگرفت . البته آنها نمیدانستند در چه حال و روز و آینده ای هستند ولی منکه میدانستم که این راهی که رحیم پیش گرفته آخر وعاقبت ندارد . او دارد در اثر فشارهائیکه می بیند و ازسر ناچاری دست به کاری میزندکه هیچ نقطه روشنی دراین راه دیده نمیشود . ولی تو همین حالا خودت را جای او بگذار. ببین غیر از این میشد کاری کرد؟ ما شده بودیم نقل مجلس همه ی اهالی ده . تقریبا انگشت نما شده بودیم .دشمن شاد وبی یار و یاور چه بگویم که هرچه بگویم باز کم است خاکی بود که خودم سربی عقلی به سرخودم ریخته بودم .از قدیم گفتند خشت اول چون نهد معمار کج . حسین جان تا ثریا میرود دیوارکج.راست است که اولین قدم در راه گناه بزرگترین قدمها است من از اول دروغ گفتم و بعد هم خودم با دست خودم گور زندگیم را کندم .

تا تشری که رحیم زد بیچاره بچه ها در یک ناباوری به جمع  و جور وسایل خانه مشغول شدند.

داشتم دیوانه میشدم . دستم به هیچ جا بند نبود کاری کرده بودم و مثل خر توی گل مانده بودم و خودم به دست خودم خانه وزندگیم را از هم پاشیدم و فقط به خاطر تو و طوطی . هرچه التماس کردم رحیم گوش نکرد. یک گوشش در بود وگوش دیگرش دردوازه مثل سنگ بیروح شده بود . مرتبا باخودش بلند بلند حرف میزد . میگفت اگر کسی این حرفها را بفهمدبه ما چه میگوید ؟خدایا چه کردم . ؟ چه کردم که مرا به چنین عقوبتی دوچار کردی ؟ مال کسی را نخوردم . به ناموس کسی چپ نگاه نکردم بعد رو به من میکردو ادامه میداد

زن نگفتی اگرخبرعروسی حسین و طوطی توی ده بپیچد چه بلائی سرما میاید ؟ چه آبروئی از ما میرود؟ تا حالااز  کسی چنین بی آبروئی سراغ داری ؟ جواب مردم را چه بدهم ؟

 درحالیکه خودم میدانستم حرف بیهوده ای میزنم ولی درآن وقت فقط میخواستم یک طوری خودم رااز زیر تازیانه حرفهای درست رحیم راحت کنم . میگفتم

خوب خاله مرضی که هست  او شاهد است. رحیم جواب میداد.

آخه زن تو چقدرساده و احمقی به روباهی گفتند شاهدت کیه گفت دمبم . آخه زن ما میتوانیم همه اهل ده راجمع کنیم خاله مرضی راهم بیاوریم وسط ده که گواهی دهد این دوتا خواهروبرادرنیستند؟ آنوقت نمیگویندچطوری یک دختر نامحرم سالها در خانه شما زیر چراغتان بوده ؟ نمیگویند ....؟؟؟و در حالیکه لبانش را زهر خندی از هم می گشود میگفت . آخر زن خواهرکسی مگربرعلیه خواهرش گواهی میده؟ . خر رنگ میکنی؟ او خواهر توست خدیجه خانم و رقیه خانم و اقا کدخدا که نیست . بد بخت مردم اگر بفهمند ما را گَلِ دار میکنند . خونمان حلال میشود من و بچه هایم را زنده زنده میسوزانند

آخ حسین اگر بدانی ؟چه بگویم که چه به ما گذشت .میدانستم باتمام عصبانیتی که داردحرفهایش یک به یک درست است . تاما بیائیم و به همه بگوئیم چه شده دیگرهستیمان هم به بادرفته . اشک می ریختم و ناله میکردم و زندگیم را مانند کولیان داشتم جمع میکردم تا به کول بگیرم و بروم خودم و شوهر و بچه هایم را به دست قضا و قدر بسپارم .آری  همان روز رحیم بدون هیچ حساب و کتابی همه مان را برداشت و راهی ملایر شدیم . خودش هم نمیدانست چه میکند او واقعا دیوانه شده بود .

چه درد سرت بدهم به ملایرکه رسیدیم مثل اینکه رحیم فکرهائی ازقبل توی سرش بود که به ما نگفته بود  مدت سه چهارروزی که  گذشت با کمک یاورعلی البته تو او را نمیشناسی . او یکی از همشهریهایمان بودکه رحیم او را از قبل میشناخت چند سالی بود که به ملایررفته بود و آنجا حسابی کارو بارش گرفته بود و گویا در همین مدت نمیدانم چطوررحیم با اوتماس گرفته بود و حالا با کمک او  یک خواربار فروشی راه انداخت . اما از آنجا که ورق زندگی از ما برگشته بود . چه بگویم که  دیگر رحیم سر پا نشد که نشد . دل به کسب و کار نمیداد . اصلا این رو به آن رو شده بود یکروز به او پیشنهاد کردم که اجازه بدهد که من به اراک بروم و بگردم و شماها را پیداکنم . او خندید . خندیدوگفت. کجا میخواهی بروی ؟ بروی باعث آبرو ریزی بیشتر بشوی؟ حاالا هرکس پرسید میگوئیم هر دوتاشان رفتند وگویامرده اند میخواهی بروی مدرک وسند بی آبروئی مان رابیاوری.همان بهترکه خبرشان بیاید نه خودشان وتنها آرزویم اینست که تاوقت مرگم چشمم به آنها نیقتد وبعد زیرلب زمزمه میکرد. آن دنیایم که سیاه شده . مگرخدا میگذرد ؟ آری این آخرین آرزویش بر آورده شد قبل از مرگش دیگر چشمش به شما نیفتاد .البته من او را میشناختم میدانستم دردلش چه آتشی برپاست اوهرگز دل ازطوطی نکند او حتی گاهی ناخواسته او را عزیز دلم میخواند بخدا حسین همانقدر که من به تو دلبسته بودم او به طوطی دل بسته بود هنوز باورش نشده بود . شاید بابت همین بود که رنج میبرد او احساس میکرد طوطی را ازدست داده همان حالی را داشت که اگر من خبر مرگ طوطی چند روزه را برایش میاوردم ممکن بود پیدا کند . شاید هم بدتر .

خلاصه رحیم دیگر رو نیامد . خواربار فروشی هم از دستمان رفت وهمان اندک  سرمایه مان که از فروش خانه و زندگی و تمام احشاممان به دست آورده بودیم به امیدی که بتوانیم با آن دوام بیاورم ظرف مدت یکی دو ماه همه باد هوا شدرحیم میگفت برکت از زندگیمان رفته . کفر ما را گرفته . گفتم که عجیب اینکه او خیال میکرد طوطی واقعا دختر اوست ومن این داستان را خودم سر هم کردم و تا تو که بچه من هستی از گناه تبرئه شوی  اوتا آخر عمر وتا ثانیه آخرباورنکرد که نکردوطولی  نکشید که در بستر افتاد . مدتی هرچه داشتیم خوردیم در بدترین شرایط زندگی کردیم و چند ماهی که گذشت رحیم تمام شد . مثل چراغی که دیگر توان روشنائی را نداشت خاموش شد و من فکر می کنم او دق کرد من مطمئن هستم که او  تا لحظه آخر مرا نبخشید و این درد هنوز مثل یک گلوله آتش روی قلبم سنگینی می کند من طوطی را آوردم که او را از دست ندهم . ولی باز هم به خاطر ندانم کاریم  او را از دست دادم زبانم لال میشد لااقل نمیگفتم که حسین عاشق طوطی شدشایدغمش آنقدرسنگین نمیشدکه پایانی چنین غم انگیزداشته باشد .حسین حتی درلحظه آخرهم رویش رااز من برگرداند. و این آتشی بود که بجانم زدوتا مرگ هم بیاید فراموش نمی کنم . او آتش جهنم را بر من حلال کرد . میدانم که هم این دنیا را از دست دادم و ه آن دنیا را . در قبال آنهمه مردی وگذشت وسخاوت ومردانگی رحیم من او را در سخترین حال از دست دادم او را دل مرده و شکست خورده . حسین من او را کشتم .120