رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

رحیم مرد ومن وبچه بی سرپرست درشهرغریب ماندیم زمانی که او مرد از مال دنیا برای من و بجه ها دیگر هیچ چیز نماند بود.آقا یاوردوست رحیم که خدا پدرومادرش را قرین رحمت کندبه خاطر رحیم و به حرمت دوستی با او مثل یک برادربه ما کمک کردرحیم رادرهمان ملایردفن کردیم .دلم نمیخواست اورا درشهر غریب به خاک بسپارم میخواستم بیاورمش به ده وبه همان خاکی که دوست داشت وبه آن مهر میورزید بسپارم ولی دستم خالی بود و رویم سیاه اینهم شددردی به روی دردهایم . بعد حالا نمیدانستم چکنم . ؟ خودم و بچه ها بی سرپرست و بی خانمان بودیم درهمین زمان اصغرهم ظرف یک هفته تمام تنش مثل زرد چوبه زردشدوروی دستم پرپرزدخوشا بحالش که مرد. مرد وبدبختی مارا بیشترنکرد  او را هم کنار رحیم گذاشتم شاید خدا نخواست که رحیم تنها در آن شهر غریب بماند .اصغرهمدم پدش شد. یک چشمم اشک بود و یک چشمم خون شاید باورت نشود که اصلا مرگ اصغر مرا رنجور نکرد.احساس میکردم همدمی برای رحیم شد.احساس میکردم دست توانای خداونداورا ازما گرفت به خاطر پاکی و صداقت رحیم و به خاطر تنبیه کردن من . دیگر چاره ام ناچار شد . راهی دیگر برایم نماند . دل به دریا زدم و پی هرحرف ورنجی ازجانب فامیل ودوستان وهمسایه ها رابه تنم مالیدم دست این سه تاراگرفتم آمدم به ده خوشبختانه رحیم به خاطرعجله ای که داشت خانه را  نفروخته بود. درزمانی که ملایر بودیم وقتی خواربارفروشیمان نچرخید دوسه بارخواست بیاید وخانه رابفروشد و باز بگذارد سر مغازه ولی اولا حال و روز خوشی نداشت و بعد هم مرتبا زیرلب میگفت .با چه روئی به ده بروم . این هم شده بود ددرد جدیدش ولی خدا خواهی بود وگرنه الان همین خشت خرابه را هم نداشتیم  و الان  میبایست گوشه همان خیابانهای ملایر خودم و بچه هایم به گدائی می افتادیم . با خودم گفتم باشد هرچه باشد بازهم اهل ده خودی هستند بالاخره دستم رامیگیرند .یک لقمه نان بخورونمیر که میشود اینجا پیدا کرد. خودم وبچه هابا فرش بافی حداقل زندگیمان میگذرد . نعمت هم که کمی بزر گ شده . میتواند عملگی کند. حسین حالا شنیدی؟ شنیدی مادر نبود توچه روزوروزگاری راشب کردیم .شنیدی که من به خاطرتووطوطی هرچه داشتم ازدست دادم.خیلی سخت بودولی دوام آوردیم .باهر سختی ساختیم برای  مردم آبادی هم دیگر داستانمان کهنه شده آنهابه خیالشان که تووطوطی گم شده ایدورحیم هم ازغصه شمادق کردبهمین جهت حالاهم دیگرداردکارهایمان رو براه میشود . خودم و اعظم و منظر یک دار قالی زده ایم .و نعمت هم کمک میکند . بچه های خوبی دارم .

 مادر حرف میزد ومن اشک میریختم وبه چهره درد کشیده مادرم نگاه میکردم و او واقعا پیر شده بود با آنکه خیلی ازخاله کوچکتربود ولی به نظر میامد که از او هم مسن تر است جا داشت اگر به خودم لعنت بفرستم .

باهرقطره اشک مادرلعنتی نثارخودم میکردم.خوشابه حال آنانکه وقتی عاشق میشوندخودشان دراین آتش میسوزاند ولی من خیلی ها را به این آتش  سوزاندم و از همه بیشتر عزیزترین کسی را که داشتم . مادرم را مادرم را در این آتش کباب کردم وخواهران وبرادرم را. پدری را که از پدر برایم مهربانتر بود . نمک خوردم و نمکدان را شکستم ای تف بر من و مگر خدا چنین بنده ای را میبخشد ؟

 از خجالتم نمیتوانستم سرم را بالا کنم و تو ی صورت مادر و بچه ها که تازه از خواب بیدارشده بودند نگاه کنم . من و مادر تا صبح بیدارمانده بودیم بی آنکه او ازحرف زدن خسته شود ومن از گوش دادن وشرمندگی . خواب آن شب به من و او حرام شده بود . بیچاره من که در تمام مدتی که او رنج میکشید شبها چه راحت و بی خیال سر به بالین می گذاشتم .حرامم باد آن خوابهای شیرین .بچه خودشان نمی دانستند که نگاه بی گناهشان مثل خنجری بود که برسینه ی من فرومیرفت آخرمگرغیرازاین بود که من باعث مرگ پدرشان .باعث آوارگیشان و باعث از هم پاشیده شدن زندگیشان شده بودم؟ به یا دداشتم قبل ازاینکه من این مصیبت رابرآنها تحمیل کنم مادر و پدرم چه زندگی سالم وخوبی داشتند ما رشک تمام کسانی بودیم که ما رامیشناختند .وحالا چه مانده ازآنهمه زندگی خوب وبی غل و غش  روزی خارچشم دشمنانمان بودیم وحالا چه روزگاری دارند این فنا شده های به دست من. پدرشان را که دق مرگ کرده بودم  مگر نه اینکه مرگ اصغر برادر کوچکم را چون داغی بر سینه مادرم گذاشته بودم ؟ آنها مرا زنده زنده هم اگر در آتش نفرت بسوزانند واله حق دارند بغض داشت خفه ام میکرد.

آوخ که مادر چه موجودیست  نمیدانم حق است که میگویند بهشت زیر پای مادران است آخر من او را این چنین بر خاک سیاه نشانده بودم ورفته بودم آخرمن اورادرماتم شوهر و کودکش نشانده بودم و آخر من بودم که تمام امیدهای اورا به یاس تبدیل کرده بودم ولی اواین موجودخدائی با تمام این گناهان که بر گردن من بود حتی نمیتوانست تحمل اشک مرا بکند وقتی اشک صورتم را پوشاند او که درکنارم نشسته بودم سرم را بر سینه اش فشرد گرمی وجودش تنم را داغ کرد . درهمان حال به آسمانهاپرواز کردم. وای که چه حالی پیدا کردم . سالها بود نه فقط چهار سال بود آرزوی بوی تنش را.آرزوی گرمی وجودش راداشتم اومرابه سینه میفشرد وبا دستهای پینه بسته اش که از زبری به تکه ای چوب بدل شده بود اشکهایم را پاک کرد. و با تمام گذشت و محبتی که داشت در گوشم زمزمه کردکه:

مادرتقدیرهرکسی در پیشانیش نوشته شده و تو مقصر نیستی . گلیم بخت کسی را که بافتندسیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد. آره مادر کسی که ازروزاول بدبخت به دنیا آمدتا آخر عمر باید در سیاهی و بدبختی دست و پابزند  نه تو گناهی نداری این بخت شوم من بود. سرنوشت من بود که دامن همه شما راگرفت .درزندگیم یک لحظه خوش نداشتم و تمامش سوختن بود وساختن آن اولش و اینهم آخرش ودرحالیکه دستش رارو به آسمان میگرفت وبه پنهای صورتش اشک میریخت زمزمه کرد خدایا راضیم به رضای تو من بنده تو هستم ولی آخر چرا چرا؟. می دانم چرا گفتن کفر است ولی بخدائی خودت دیگر تمام شدم . دیگر تحمل ندارم . میگویند خداوند برای هرکسی یک بقچه زر دوزی گذاشته . بقچه من که تمامش زهردوزی شده . هزاررنگ دردرا دیدم و دَم نزدم ولی هرانسانی طاقتی دارد .

صدای مادرآهسته بود یک آن حس کردم داردبرای خودش ودلش حرف میزند ناله کنان زمزمه میکرد به خیالش که درد دلش رابا خودش میگوید  میگفت : رحیم توی غربت رفت.اصغرم توی غربت رفت زندگیم ازهم پاشیده شد  نه گله از خدا دارم و نه از بنده خدا ونه از هیچکس . سرنوشتم بود اگر طوطی که مرد دست خالی میامدم به این روز نمیافتادم دروغ گفتم . سر رحیم کلاه گذاشتم . تقاص این دروغ را باید پس میدادم حقم همین است تازه شاید بدتر باید میکشیدم  به رحیم ِصادق. به رحیم که مثل آب زلال بود و بی غل و غش چنان کردم .ولی خدایا خودت میدانی که در تمام مدتی که این بار سنگین را به دوش می کشیدم یک لحظه به فکر خودم نبودم همه اش به فکررحیم و حسین و زندگی و آبرویم بودم . اگرآنوقت رحیم رااز دست میدادم حتما ازحالاوضعم بدتر بود . مصیبتی بود که تصورش هم پشتم را میلرزاند .گفتم

بس است مادربس است حالاهرچه بوده گذشته.چراداری مرا و خودت رااینقدر عذاب میدهی . خوب منهم نمیدانستم چنین میشود تازه به قول خودت که الان می گفتی اگرطوطی را باخودت نیاورده بودی حتما پدر همان موقع این بلا بسرش میامد شایدوقتی خبرمرگ طوطی رامیاوردی پدر از دست میرفت آنروزهم شاید به خودت لعنت میفرستادی که چرا حرف خاله مرضی را گوش نکردی . اینطور نیست؟

مادر گفت آره داست میگوئی . داشتم همین رامیگفتم . همانوقت هم من این فکر را  میکردم که دست به چنین کاری زدم وقتی بیاد صورت رحیم میافتم که وقتی طوطی راسالم در بغل من دید چه طور مثل اینکه چند سال جوانتر شده باشدبه سوی من آمد ودیوانه وارطوطی راازبغل من گرفت و نا باورانه صورتش را غرق بوسه کرد  یاد آن حرفی که همان وقت  زدافتادم  . او گفت فاطمه تمام گوسفندانم فدای یک موی طوطی آره یاد حرفهایش که میاقتم با خودم میگویم شاید اگرآن زمان خبرمرگ طوطی رامیشنید اتفاقی که سال پیش افتادهمانروزمیافتاد.اینهم شاید خواست خدا بود میگویند ...

 تا نباشد میل حق        برگی نیفتد از درخت

آره اگر خدا نمیخواست چرا طوطی را  سر راه من قرار داد و چرا مرضی این کار را توانست جور کند و هزارتا چرای دیگر .121


 دیگربچه ها خسته شده بودندومادرهم گویاهرچه دردلش بودبیرون ریخته بود وحالادوتائی ساکت بودیم.گفتم مادر تا رگ و ریشه دارم تا جان در بدنم باشد دیگر نمیگذارم به تو وبچه هاهیچ آسیبی برسد اصلا من با طوطی ازدواج نمیکنم میاورم اورااینجامیگذارم پهلوی شما ومیروم.شما هم اورابهرکه میخواهیدشوهربدهید تمام وسایل زندگی شما راهم فراهم میکنم .وبعد مثل اینکه تازه به یادم آمده باشد گفتم راستی ازعمو و زنش و علی و بچه هایشان چه خبر؟ مادرگفت:

نمیدانم.آن روزها که درملایر بودیم شنیدم علی زن گرفت ما راهم دعوت نکردند والان نمیدانم مثل اینکه یکی دوتا هم بچه دارد .مرد اهل وعاقلی نیست .این راهمه میگفتند .دست بزن که داردتقریبا مردزندگی نیست . بیچاره دختره یکروزبعد ازرفتن شما عمو و زن عمو به خانه ما آمدند من وپدرگفتیم شما به شهرپیش خاله مرضی رفتید آن روز قبول کردندوهیچ اعتراضی هم نکردند ولی وقتی رفتن شماطولانی شدآنهاهم پس ازپیغام وپسغامهائی که دادند وبه حالت قهرباما تقریبا ترک مراوده کردندالبته ازهیچ بی آبروئی درحق من ورحیم کوتاهی نکردند  تازه این بلاهائی نبود  که علی به سرمان آورد اوهر روز یک طوری به سروقت ما میامد و حتی به کسانی گفته بود که آنها برایمان پیغام آوردند که علی گفته کاری میکنم که روی بیرون آمدن از خانه را نداشته  باشند روز دیگر می گفتند علی گفته خانه تان را آتش میزنم و این حرفها بیشتر از بیشتر ما را به وحشت می انداخت خوب رحیم هم جلوی عمو و علی شمشیرش چوب بودآنوقتها که تو بودی وهنوزاین اتفاقها نیفتاده بودپدرت سرِخودش وبچه هایش راحاضربود جلوی برادرش قربانی کند واین را بارها گفته بودچه برسد به حالا که دیگر حق را به او میداد . این قصه ها باعث شد که دیگرنه آنها دورو بر ما آمدند و نه من رضایت دادم که با تمام اشتیاقی که پدرت داشت که هرچه به سرمان بیاورند حق دارندوما باید کوچکی خودمان راثابت کنیم به دیدنشان بروم . با این همه ولی او تا درده بودیم گاهی به دیدن آقا بالا میرفت. میدانستم که عمو هیچ محل به رحیم نمیگذاشت یکی ازغصه های پدرت هم همین بود که می گفت سرم پیش آقابالاباید پائین باشدهروقت میروم واورا میبینم کلی شرمنده میشوم ولی برادرم هست نمیتوانم ازاو چشم بپوشم وتازه آن عزیزخانم هم دیگرزن عموی قبل نبودهروقت رحیم رامیدید کلی بارش میکرد.میگفت حسرت ازدلتان در آمد که بچه هایتان شهری شدند. پس چرا ما راسرکارگذاشتید و سکه یک پولمان کردید .؟پیش همه آب و اَجیز شدیم وخلاصه هرروزیک حرفی داشت که بزند وبیچاره رحیم رابسوزاند و او را مثل یک گُل آتش به جان من و زندگیم بیاندازد .هرقت به خانه عمومیرفت دوسه روزی خلقش تنگ بود . خلاصه با هربلا ومشقتی که بودیم آن روزها را گذراندیم وزنده ایم . حسین جان مارا به سخت جانی خوداین گمان نبود.اماوقتی حالا زندگی علی را می بینم با آنکه دختری از شهر برایش گرفته اند و دختر ه خیلی هم خوب و پدر مادر دار است و این بلاها را علی به سرش آورده میگویم خدا به داد مارسید ببین به سرطوطی چه میاورد؟ الان هم از وقتیکه آمدم به ده هیچوقت به دیدن آنهانرفته و نمیروم میترسم .ازآبروریزی وحشت دارم خوشبختانه تا امروزآنها هم سراغ ما نیامده اند. نمیدانم اصلا به گوششان رسیده ما آمدیم یا نه . البته اگر هم ندانند عجیب نیست چون اغلب در شهر هستند ولی . شنیدم که  وقتی پدرت مردو به گوش آقا بالا رسید او  بی آنکه به ما خبری بدهد برای پدرت ختم مفصلی گرفت . بعد هم یکروز برای آنکه مارا بسوزانند آمدند و یک سر سلامتی باصطلاح خودشان به من گفتند و رفتند .این را میدانم که فقط و فقط میخواستند خودشان رابه رخ ما بکشند .البته عمویت گفت . خود کرده راتدبیر نیست . رحیم خودش به دست خودش هر بلائی بودبه سرش آورد. با این حرف یک طعنه هم به من زد  یعنی این من بودم که باآمدن به زندگی رحیم او را تا مرز مردن و بی آبروگی کشاندم . چه میشود کرد لابد حق داشتند . در این وقت مادر بغضش ترکید و در حالیکه سرش را بر شانه ی من میگذاشت گفت. آری حسین راست گفتند . من کردم . عشق مادری من رحیم را ازپا در آورد .  گفتم بهر حال مادر هر چه تو بگوئی من انجام میدهم و میخواهی  همه تان را به شهر میبرم بچه ها درس بخوانند و طوطی راشوهرمیدهیم و منهم یک خاکی به سرم میکنم و آنقدر وضع مالیم  خوب است که بهمه این قول هاکه دارم میدهم میتوانم عمل کنم.

برق خوشحالی توی چشم از اشک پر شده مادر درخشید و یک آن به بچه ها که در گوشه اطاق نیمه خواب و نیمه بیدار بودند نگاه کردم حس کردم آنها جوجه هائی هستند که من باید آنها را به زیر پرو بالم بگیرم و بزرگ کنم . پدرآنها مرا بزرگ کرد و حالا باید من دین خودم را به او ادا کنم . وظیفه دارم . از طرفی احساس گناه و گناهی که من کرده بودم وگریبان این کودکان بیگناه را گرفته است واز طرفی از خدا شاکر بودم که به یاری او اکنون میتوانم  به زندگی آنها سرو سامانی بدهم و به آنجائی آنها را برسانم که پدر هم نمیتوانست برساند .

اعظم را نگاه کردم برای خودش داشت دخترخانمی میشد وقد و بالائی بهم زده بود شکل مادر بود . یا همان موهای سیاه وچشمان نافذ . نعمت شکل پدررا در نظرم مجسم میکرد با چشمانی درشت ابروانی پر پشت و دهانی کوچک  وخوش فرم . صورتی استخوانی .بااین تفاوت که تمام اجزایش بچه گانه بود .مادروقتی دید نگاهم روی نعمت ثابت مانده خندید و گفت  همه میگویند نعمت شکل حسین است .

من خودم متوجه بودم که نعمت اصلا شکل من نبود . شاید مادر برای دلخوشی من یا خودش بود که این را گفت . مادر ادامه داد . نعمت خودش هم میگوید من شکل داداش حسین هستم . او ترا خیلی دوست دارد  با آنکه تقریبا ترا ندیده و خیلی کم به یادش مانده که تو چه شکلی هستی .

 این حرفهای مادربیشترنعمت رادردلم جا کرد . مهر عجیبی نسبت به او در خودم احساس کردم . منظر هنوز شکل درستی نگرفته بود و نمیدانم شکل مادر بود یا پدر . ولی من درخودم احساس بسیارمحبت آمیز نسبت به او کردم

حرف مادر مرابه یاد سوغاتی ها انداخت . اول النگوهای مادررا اشکریزان به دستش کردم و گفتم  مادر من هرگز نیازپیدا نکردم تا اینها رابفروشم ولی این النگوها تمام زندگی من بود وتمام هستیم میدانی چرا؟ چون آن اوائل که به اراک رفته بودم وهنوزوضع وروزی درست نداشتم هروقت به یا دالنگوهای تومی افتادم دلم گرم میشدفکر میکردم بالاخره یک چیزی دارم که به نهایت بدبختی وافلاس نخواهم افتاد وازطرفی دلم گرم میشد که توهمه چیزرا میدانی ودراین تصمیم گیری کمکم کردی .وجودهمین  النگوها  بوی ترااحساس می کردم این که درکنارم هستی در همین لحظات بودکه گرمی محبت مادرانه توومهرتوبیشتروبیشترتمام وجودم را فرامیگرفت وبه من توان مقاومت رامیداد گاهی به خودم نفرین میکردم ولی به یاد حرفهای تو میافتادم که گفتی  دست طوطی رابگیر و ببر . تو میدانستی که من درهمین ده هم عرضه ولیاقت آن راداشتم که با زهرا بهر حال یک زندگی درست بکنم ولی علی زندگی طوطی راسیاه میکردواین فراربیشترازآنکه مرانجات دهد طوطی رانجات می داد . یک لحظه چشمت را ببند و ببین هرچه الان داردسرزن بیچاره علی میاید به سرطوطی ما می آمد پدر که آنقدر به خان بالا احترام میگذاشت که حاضر بود تمام بچه هایش را قربانی کند ولی تو نه وازطرفی میدانستم تو بالاخره پدر را راضی خواهی کرد ولی بدبختانه این فکر آخرم درست نبود من این را نمیدانستم .اگر میفهمیدم که بارفتن من و طوطی زندگی شما به اینجا میرسد هرگز رضا نمیشدم .حتی به قیمت بدبختی خودم و طوطی . در اینوقت اشک مجالم نداد.چشمان مادر هم پر از اشک شد و بچه ها دیگر تقریبا بیدارشده بودند به مادرگفتم .کاش طوطی  هم اینحا بود . جایش خیلی خالیست . نمیدانی چه شبها که من واو به این روزفکرمیکردیم تااین اواخر او از ماجرای زندگی خودش خبر نداشت و میگفت اگر پدر و مادر بفهمند که ما در شهرتوانستیم گلیم خودمان را از آب بیرون بکشیم چقدرخوشحال خواهند شد . یادم میاید که بارها و بارها به این لحظه دلخوش کرده بودیم . ولی حالا خیلی دلم میسوزدکه اواینجا نیست. در این وقت منتظر بودم مادر ازمن بپرسد ه چگونه ماجرای زندگیتان رابه طوطی گفتی ولی اواصلا هیچ سئوالی نکردمیدانستم چقدربرایش مهم است یعنی مطمئن بودم که خیلی سئوالها درذهنش هست که ازمن بکند ولی حالا دیگربچه ها شاهد حرفهایمان بودند او صلاح نمیدیدسئوالی بکند منهم هرچه میگفتم سربسته بود طوری که فقط مادربفهمد.در این لحظه گرمای حضور در خانواده رادر تار و پودم حس میکردم . نمیدانم میتوانم برایتان بگویم که چه حسی داشتم یا نه . احساس میکردم کسی هستم خانه وخانواده دارم. برادرو خواهر و مادر دارم . احساس میکردم وجودم میتواند برای کسانی منشا اثر باشد . میتوانم برای کسانی که دوستشان دارم و همه چیزم هستند جانفشانی کنم . میتوانم بار سنگینی را که بردوشم سنگینی میکرد باوجود آنها سبک کنم . کسانی را دارم که چشمشان و روحشان به من وابستگی دارد. اینها از جنس خودم هستند ازوجودخودم هستند.خون من دررگهایشان جاریست .به من تعلق دارند. تاحال این احساس که تنهاهستم وسالها رنجم میداد تبدیل شده بود به یک محیط سرشار از عشق . عشق به خانواده .

نگاهی به خواهرها و برادرم کردم . پیش خودم احساس کردم که حالا این من هستم که بایدجبران محبتهای بی دریغ اقا رحیم را بکنم کاری کنم که روحش شاد شود  باید نگذارم بچه هایش کوچکترین رنجی را تحمل کنند و در همین زمان با خودم عهد بستم که مرد و مردانه بایستم و مثل یک پدر به آنها خدمت بکنم .

صورت منظررا که کنارم تازه ازچرت بیرون آمده بود بوسیدم و بعد سوغاتی ها را به یک یک آنها دادم و مادردر حالیکه برایم  جای خواب آماده میکرد . رو به من کرد و گفت درست است که دیگر وقت خواب گذشته ولی حسین جان  تو خیلی خسته هستی بگیر بخواب . و سپس به بچه ها گفت شما هم ملاحظه برادرتان را بکنید .

 گفتم نه مادر خواب بی خواب در این حالی که من هستم خواب هرگزبه چشمانم را ه پیدا نخواهدکرد ولی با اصرار مادر مجبور به خوابیدن شدم . 122


نمیدانم که خوابم برد یا نه وقتی چشم باز کردم خیلی دیگر از روز گذشته بود مادر و اعظم در اطاق قالی مشغول کار بودند . و منظر و نعمت در کنار رختخواب من سا کت و آرام نشسته بودند و با سوغاتی ها سرشان گرم بود  گویا هرد و منتظر بودند که من چشمهایم را باز کنم

 من شاهزاده رویا های آنها بودم . برادری که از شهر آمده بود. در شهر برای خودش کاروکسبی دارد . سواد دارد . میتواند بخواند و بنویسد . میتواند آنها را هم به شهر ببرد و زیر پرو بال خودش آنها را بزرگ بکند . خلاصه تمام اینها باعث شده بودکه من شاهزاده ای باشم که با اسب سفیدم آمده ام تا آنها رابا خودم بآسمان رویا هایشان ببرم. هنوزازرخوت خواب بیرون نیامده بودم باخودم اندیشیدم که درست نفهمیدم مادر بالاخره ماجرای طوطی را تمام و کمال برای آقارحیم گفته بودیا نه ضمنا نفهمیدم سرنوشت زهرا چه شد و لابد او هم شوهر کرده و رفته پی زندگیش

 وقتی نعمت دید که چشمانم باز شد ه با سرعت بیرون رفت و مادر را صدا کرد . سرم باندازه کوهی شده بود تمام هیجانات و افکار و فشارهائی که شب قبل همراه باسفر دو روزه برمن تحمیل شده بود حسابی توانم را از بین برده بودگویا تحمل اینهمه اتفاقات را نداشتم .با آنکه آمده بودم تا به مادرکمک کنم ویاریش دهم ولی باتمام دلداریهائی که داده بودم گفته بودم که میتوانند درشهربدون هیچ مشکلی بامن زندگی کنند بازنتوانسته بودم سایه دردها و رنجهائی را که در مدت نبودم مادرم را خرد کرده بود از بین ببرم  صورت مادر همچنان غمناک و افسرده بود  ویاد  این حالت مادر بود که مرا از درون مثل خوره میخورد وقتی مادر برایم بساط صبحانه را آماده کرد از او خواستم که بیاید و بنشیند و بچه ها هم بنشینند تا ببینم بالاخره چه باید بکنیم   

نظرمن این بودکه هرچه زودترهمه باهم به اراک برویم.من هیچ مشکلی نداشتم و برای نگهداری آنها امادگی کامل داشتم میدانستم درخانه ای که دارم برای آنها براحتی قابل زندگیست . و از نظر در آمد  هم هرگونه استطاعتی دارم من تما م فکرهایم را کرده بودم و روی حساب و کتاب داشتم کارمیکردم ولی برای مادر باورکردنی نبود. او چهار سال از من دور بود. گویااعتمادش رابه من از دست داده بود ویا خیال میکرد من برای خوش آمد او اینگونه حرفها را میزنم . راهی برای ثابت کردن حرفهایم نداشتم مگر آنکه می آمد و خودش میدید ول در آن زمان هنوز با شک ودودلی به مسئله نگاه میکرد .نمیدانم شاید هم افکاری داشت که برای من قابل درک نبود  همین باعث میشد که من درراه رسیدن به مقصودم که بردن آنها هرچه زودتر به شهردچار اشکال شوم

 با پیشنهاد من همه دورهم نشستیم دراصل تصمیم گیر من ومادرکمی هم اعظم  بودیم منظر و نعمت کوچکتر از آن بودندکه دخالتی داشته باشدآنهاهمچنان مشغول خودشان بودند.خیلی حرفها زدم.ماد راعظم هرکدام هم اظهار نظری میکردند وحرفی میزدند. تمام حرف من این بودکه مادر و بچه ها  هر چه زودتر جمع و جور شوند و همه بی فوت وقت به اراک برویم . قول دادم که بچه ها درس بخوانند به مادرگفتم شما درمنزل پهلوی طوطی وخاله هستید وهمه باهم زندگی میکنیم .خاله زن خوب و مهربانیست و در نبودن تو مثل مادر برای من و طوطی از هیچ کمکی دریغ نکردمطمئن هستم که ازاوخوشتان خواهد آمد . بیچاره با آن حال و روزی که داشت وقتی به ده آمد از هیچ کوششی برای پیدا کردن شما فروگذار نکرده بودولی خودش هم خیلی رنج برد که نتوانسته کاری بکند . الان هم بیمار است برای همین طوطی ماند اراک البته خاله اصرارداشت که طوطی بامن بیاید ولی نه من ونه طوطی هیچکدام حاضر نشدیم که او تنها بماند .

دراین وقت نعمت به وسط حرفم پریدوگفت داداش حسین اگرمرابه شهرببری قول میدهم خیلی خوب درس بخوانم.و درمغازه هم به شما کمک میکنم و  بعد در حالیکه به مادر آویزان شده بود و دستهایش را به دورگردن مادر انداخته بود گفت ترابه خدا مادر . بگو باشد . دیدی کاظم پسر مشهدی عباس رفته شهر درس خوانده و من دلم میخواهد مثل کاظم و داداش حسین با سواد شوم و ترا به خدا رضایت بده ببین دادش هم که دارد قول میدهد.

مادردرحالیکه او را به آرامی از خودش جدا میکرد گفت  . خیلی خوب بگذار ببینم چه باید بکنم . به حرف که نمی شود آدم زندگیش راخرابتراز اینکه هست بکند . یک بار پدر تان گفت و من بی چون و چرا گوش کردم هنوز دارم میسوزم . حسین حرفهائی میزند اما من نمیدانم چقدر باید به این حرفها اعتماد بکنم  اوالان در حالی نیست که بشود درست به او اطمینان کرد . گرم است و دلش خوش جوانی او نباید مرا دچار اشتباه بکند .

منظردرحالیکه کمی تعرض توی صدایش بودرو به مادرکرده و گفت

ببین داداش حسین چقدربرایمان سوغات آورده حتما پولش راداشته وگرنه نان خوراضافی که نمیخواهد . میتوانست حالاحالا هاسراغ ما نیاید وحالا هم که اصرارمیکند لابد میتواند وگرنه شما که راضی نیستید خوب او هم اصراری نمیکرد. مادر ما که خیلی دلمان به حرفهای داداش حسین گرم است .

 خندیدم و گفتم . ببین مادربچه ها بهتر از شما مرا قبول دارند و بعد اضافه کردم هرچه شما بگوئید من انجام میدهم  به خدا حاضرم به خاطر شما ازازدواج با طوطی هم صرفنظرکنم . اگر شما به این علت نمیخواهید بیائید مادر دور و بر طوطی پر از خواستگارهای خیلی خوب است بیائید و ببینید که من دروغ نمیگویم . هر چند وقت به چند وقت میایند سراغش . وبعد درحالیکه دستهای مادررا میگرفتم گفتم . قسم میخورم هر چه گفتم عین حقیقت است بخدا ذره ای دروغ نگفتم بیائید و ببینید  اگر دروغ گفته بودم خوب بر گردید به ده  ضرر که نمیکنید . ضمنا برای اینکه شما رامطمئن کنم پیشنهادمیکنم اصلابه خانه زندگیتان دست نزنید .بیائید مهمانی اگرقبول کردید ودیدید که تمام حرفهای من مو به مو درست است میائید و ترتیب همه چیز را میدهید وگرنه خوب بر میگردید .

 بالا خره مادر حرفهای مرا قبول کرد و آنوقت نظر آخرش را داد او گفت

باشد من و بچه ها با تو میائیم  میائیم ببینیم آنجا چه خبر است . در مورد طوطی هم بعدا نظرم را میدهم

 باذوق در حالیکه از خوشحالی نمیدانستم چه باید بکنم  رو به مادر کردم و گفتمگواینکه من نمیتوانم جبران اینهمه بلائی که به سرشما آورده ام راکنم .ولی بااینهمه سعی میکنم تاجائیکه برایم امکان پذیر است کمی از اینهمه بدبختی راکه خواسته ناخواسته به شما تحمیل کرده ام تلافی کنم . شماهم از گناهان من بگذرید . و اجازه بدهید کمی این بار راسبک کنم . مادرمن حاضرم در راه رفاه و آسایش شما و بچه ها از جانم بگذرم . دیگر نمیخواهم به خاطر خودم زندگی کنم  به خدا در تمام این مدت چهار سال به فکر شما بودم لحظه ای نبود که از این تفکر بیرون بیایم . میبینید الان هم آمده ام بی آنکه بهیچکدام ازآرزوهایم رسیده باشم بازهم حاضرم بقیه عمرم ازتمام خواسته هایم چشم بپوشم وتا آخرعمرهم زن نمیگیرم . همه باقیمانده عمرم راوقف شمامیکنم .شاید خداازگناهم بگذرد و روح آقا رحیم از من شادمان باشد من جوانی وجهالت کردم وتمام گوششم را میکنم تا روح پدر شاد باشد از بچه ها مثل خودش نگهداری میکنم .من درحق اوبدی کردم نمک خوردم ونمکدان شکستم ولی حالاکه خدابه من لطف کرده و مرا از هیچ نعمتی محروم نکرده واین توان را دارم که شما را زیر پرو بال خودم بگیرم از خداوند ممنون هستم . . باز هم تاکید میکنم همین جابه شما قول مردانه میدهم که درموردزندگی من و طوطی صاحب اختیار شما باشید . به خدا او گفته منتظر است تا شما چه بگوئید .آری مادر من و طوطی دست به سینه به فرمان شما هستیم . گله و شکایتی هم نخواهیم کرد همینکه سایه شما بر سر من و بچه ها باشد خودش برای من بزرگترین نعمت است و من با تمام قوا میخواهم سعی کنم بارگناهانی راکه سالهاست بر دوشم سنگینی میکند بر زمین بگذارم  ولی نمیدانم آیا این قولی را که دارم به شما میدهم حتی اگر عمل هم به آنها بکنم میتواند جای آنهمه درد و رنج و مرگ پدرو فرزند تان  را جبران بکند یا  نه .

مادردر نگاهم خیره ماند ه بود. میدیدم که دردسالهادرچشمهایش خشکیده است و لبهایش چروکیده و گویا بهم دوخته بود تک دندانهایش جلوی فرو رفتگی کامل لبهایش را گرفته بود  خشکی وجودش را میشد از زیر پوست صورتش حس کرد ومن میخواستم در این کالبد روحی تازه بدمم . مادر منهم مثل تمام مادرهای دنیا تمام احساسات مرا گوئی درصورتم میخواند. با ملایمت لبش از هم باز شد و گفت . حسین . حسین خوبم از تو متشکرم که آمدی همین آمدنت جوابگوی خوبی است.ضمنا ازسرنوشت غافل نباش اینهمه هم خودت رازجرنده هر چه بر سر ما آمده به پیشانیمان نوشته بودند توتقصیرنداشتی.بخت مااین بوددرموردپدرهم از قدیم گفته اند . پیمانه که پر شود . آدم برود.عمرپدرت همان قدربوده سرنوشت ماهم همین بوده بازخدا راشکرکه اوضاع تو روبراه است123

.

 من قبل ازاینکه مادرعنوان کندمتوجه شده بودم که ماجرای زندگی طوطی رااعظم که عقل برس شده بود میدانست نعمت ومنظرهم که مهم نبودند.وقتی مادرشروع به صحبت کرد گفت .ازطرفی حالا که طوطی و بچه ها هم فهمیده اند که داستان ازچه قراراست البته اگر طوطی راضی باشد که نمیدانم تو با او در این باره صحبت کرده ای یا نه ؟ گفتم چرامادراوهمه چیز را میداند و منتظر شماست . گفته بدون نظر شما آب از کوزه خالی نمیکند . مادر گفت پس دیگرازدواج تو وطوطی فکر نمیکنم مانعی داشته باشد او اگر زن تو بشود خوشبخت میشود من این را آن زمان که تو پسرشانزده ساله ای بودی وهنوزهیچ سرمایه ای نداشتی فهمیدم . وبرای همین  او را به تو سپردم من طوطی را بیشترازشما که بچه هایم هستید دوست دارم طوطی امانت خداست . طوطی زندگی مرا نجات داد . الان هم اگر زن تو نشود به که شوهر کند؟ چه کسی او رابه اندازه تودوست داردو چه کسی مثل تو میشود که به او سر  کوفت نزند و نگوید بچه سرراهی . خلاصه اگر ما خوشبختی طوطی را میخواهیم از عشق و علاقه تو گذشته باید آینده اش را هم درنظر بگیرم پسعاقلانه ترین راه این است که تو با او ازدواج بکنی حسین این را هم در نظر بگیر که در اینجا هیچکس نباید بوئی ازقضیه ازدواج تو و طوطی ببرد . میدانی که همه فکر میکنند که تو و طوطی خواهر و برادر بوده اید.حالااگر حرف ما راقبول کنند که من اعتقاد دارم بهیچوجه قبول نخواهند کرداینهمه بدبختی ما هم که همیشه رحیم حرفش رامیزده همین بودتازه میرسیم به اینجا که مگرکسی باورمیکند که تو فقط ازطوطی سرپرستی کردی؟ اگر به قران هم قسم بخوری کسی باورنخواهد کرد . وسرمرا بالای دارمیکنند چون  این موضوع را همان روز هم میدانستم  دست طوطی رادردست تو گذاشتم وشما را روانه شهر کردم . خوب حالا که فهمیدی چه میگویم پس بهتر آنستکه اصلا فکر آمدن به ده را از سرت به درکنی وطوطی هم هرگز نباید به ده بیاید . من چون اعتماد دارم به تو وتورا بزرگ کرده ام نظرم با دیگران زمین تا آسمان فرق میکند . برای همین خیر و صلاح شما دو نفر را بهتر از هرکسی میدانم وتو با طوطی ازدواج کن . همانطور که تو برای طوطی نعمتی هستی میدانم تو هم مثل او را هرگز پیدا نخواهی کرد پس من از حالا این ازدواج را به تو و طوطی تبریک میگویم تا حالا طوطی دختر خوبم بود و از حالا به بعد هم دختر م هست و هم عروس قشنگم  ومن به وجودش می نازم  او ترا دوست دارد و این هدیه خداوند است عشق هدیه خداست که فقط اوبه بندگان خوب خودش هدیه میکند تو باید ساعتی هزار بار خدا را شکر کنی که چنین نعمتی را به تووطوطی ارزانی داشته ومن فکرمیکنم این سرنوشت توو طوطی بودکه به این شکل رقم خورد آری من ازاین ببعد یعنی ازهمین لحظه به بعد تو وطوطی را زن و شوهر میدانم و خودم او را به تو میبخشم.ضمنا ازطرف پدرت هم خیالت جمع باشد اوخودش هم اگر بودرضایت به این مطلب میداداوخیلی طوطی رادوست داشت اما قبول کن که من واوتوی بدمخمصه ای گرفتارشده بودیم وبد وقتی برای گفتن حقیقت و رفتن شما بود اگر یکسال زودتر من این موضوع را حل کرده بودم شاید اینهمه آوار سرمان نمیامد . . بهر حال او همیشه سعادت طوطی را میخواست مطمئن هستم اگر در شرایط مناسب میفهمید که طوطی دخترش نیست باز هم او را مثل سابق دوست .میداشت آخر رحیم زحمت طوطی را کشیده بود دلش نمیامد که از او چشم بپوشد و برای همین در آنوقت شاید اگر مهر و علاقه تو هم به طوطی نبود و میشد از آبرو ریزی هم جلوگیری کرد حتما خودش طوطی را برای تو همسر خوبی میدانست .  حسین با وصلت تو با طوطی ما باز هم مثل قدیم یک خانواده میشویم و د رحالیکه اشکش را با گوشه چادرش پاک میکرد زیرلب زمزمه کرد بی پدرت..........وادامه داد . تو هم به خاطر ما خودت را به زحمت نینداز. من با همین قالی باقی نان بخور و نمیر خودم و بچه ها را در میاوردم . تا حالا خدا رسانده باز هم به امید او هستم و نمیخواهم دستم پیش تو دراز باشد . به تو خدا داده و به ماهم اگر بخواهد میدهد . اگر هم ندهد شاید مصلحت خودش است .من راضیم به رضای خودش .انگشتی را که او ببرد خون نمیاید وتا حالا هم هرچه به سرم آمده  گفته ام راضیم و شکر کردم حالا هم شکر میکنم .

من ازاخلاق مادرم کاملا اطلاع داشتم میدانستم خوی وخصلتش چیست آنقدر متکی به نفس بود که در همان اوضاع وبا تعریفهائی هم که من ازوضع خوبم کرده بودم بازنمیخواست سربار من باشد . این خصلت را آقا رحیم هم داشت البته او مرد بودولی مادر هم در این شرایط نقش پدر و مادر خانواده را به عهده داشت و این حرف او مرا بیشتر به یاد بزرگواری اقا رحیم انداخت .

به آرامی به مادر نزدیک شدم . سرش را به سینه فشردم و در گوشش زمزمه کردم که دیگر از این حرفها نزن  بیا اوضاع مرا ببین . تعریف نمیکنم .باید ببینی تا باورکنی .من خاله را که برای من با تو از زمین تا آسمان فرق دارد نگذاشتم دیگر کار کند . او و طوطی مثل خانمها دارند زندگی میکنند آنوقت چطور غیرتم قبول میکند که تو و بچه ها را به حال خودتان بگذارم و بگذرم . من آمده ام تا جبران گذشته را بکنم .مثل اینکه شما حرفهای مرا نشنیده اید؟ مادر تو خیال کردی من چه هستم؟ چطور دلت میاید این حرفها را بزنی که مثل خنجر به سینه من فرو میرود . یک لحظه به صورت این بچه ها نگاه کن . این ها تکه های وجودمن هستند ودرتمام مدتی که درشهربودم دلم برای یک لحظه دیدنشان پرمیکشید خدامیداند چه شبها درخواب درکنار شما بودم وآنوقت شمامیگوئید من اینها را بگذارم و بروم  ؟ نه مادر . اگر استخوانهایم پودر شود حرف شما را قبول نخواهم کرد .

لبخند بچه ها مانند بالهای زرینی شد که مرا در آسمانها به پروازدر آورد. صورتشان از شادی برق میزد . من حال آنها را میفهمیدم .خودم این لحظه هارا د رشرایطی بد تجربه کرده بودم و بدون پشتیبان بودم ولی وقتی حرف رفتن به شهر میشد از خود بیخود میشدم . حالا اینها یارو برادری مثل من را دارند مثل من که هم تجربه دارد و هم پول . حق داشتند . صورت درخشان مادرم تمام خستگی سالها را از تنم بدر کرد . مادر گفت

قربان تو پسر خوبم بروم .دست راستت زیرسر نعمت و انشا اله او هم مثل تو بشود . میدانم او هم از تو یاد میگیرد تو سر مشق خوبی برای اینها هستی

نعمت گویا ازاینکه همه اش درباره اوحرف میزنیم خوشحال شده بودبمیان حرف مادردوید وبی مقدمه پرسیدراستی داداش چکار کردی که وضعت اینقدرخوب شد؟ خیلی ها به شهررفتند ولی هیچکدامشان مثل تونشدند و تو بی آنکه کسی را درشهر داشته باشی هم درس خواندی هم از طوطی نگهداری کردی و حالا هم با دست پر آمدی و میگوئی آنقدر وضعت خوب است که میخواهی ما را هم به شهر ببری؟

دستی به سرش کشیدم و در حالیکه بوسه به موهایش میزدم گفتم

نعمت جان فقط پاکی و صداقت وخدا شناسی .خدا رافراموش نکردم .او خودش مرا یاری کرد . راستی نعمت یادت نرود.النگوهای مادرهم یکی ازآن چیزهائی بودکه همیشه دل مراگرم نگاه میداشت . هر جا خواستی بری النگوهای مادررا بگیر ولی بدان که باید آنها را دو باره به مادر بر گردانی . این النگوها دعای خیر مادر است . آنوقت پشتت به کوه است . دیگر شمر هم جلو دارت نیست ومن اینطوری رفتم و موفق شدم . این حرف من خنده ی بلند مادر را به همراه داشت خنده ای که از موقع ورودم آرزوی شنیدنش را داشتم .

دردهات دخترهاعادت نداشتند خیلی حرف بزنند ود رصحبت بزرگترها دخالت کنند . آنها راطوری تربیت میکردند که اغلب شنونده باشند وتسلیم نظر بزرگترها  برای همین اعظم و منظر فقط نگاه میکردند و گاهی خیلی کوتاه و به ندرت حرفی میزدند ولی با آنکه بیشتر شنونده بودند تمام اجزای صورتشان با آدم حرف  میزد  در پایان صحبت ما وقتی مطمئن شدند که مادر به رفتن رضایت داده . شادیشان  از چشمهایشان پیدا بود  

همین خصلت در دخترا ن روستائی است که آنها با هرسختی به خوبی کنارمیایند ودم نمیزنند. به آنها یاد داده اند که صبور باشند و بی ادعا هر رنجی را تحمل کنند و راضی به رضای خدا باشند . و برای هر نعمت هر چند کوچک باشدخدا را شکر کنند و مردان در کنار اینگونه زنها زندگی آرامی دارند و در دهات هیچکس با کلمه جدائی آشنائی نداردالبته سعادت هم بهمین اندازه برایشان نا آشناست.زندگیشان هیچ پیچ وخمی ندارد.درست روی یک خط مستقیم که از گذشتگا نشان به یادگار مانده حرکت میکنند  نه نشیبی و نه فرازی و دریائی بدون موج و بدون نسیم . از تولد تا مرگ . همه تقریبا مثل هم .

این افکار مدتی مرا از حال و هوای خودم بیرون برده بود  به خود که آمدم رو به مادر کرده و گفتم . .حالا مادر شمامیگوئید چه کنیم ؟ مادر گفت

خودم هم نمیدانم . نمیدانم چه خاکی باید به سر کنم و الان آنقدر گیج و منگ هستم که حال خودم را نمیدانم  به نظرم میرسدکه دروحله اول بایدیک فکری برای خانه وزندگیمان دراینجا بکنیم ولاقل دو سه روزی طول میکشد .

درحالیکه دلم مثل سیرو سرکه میجوشید به مادر  گفتم . پس چه باید کرد منکه عقلم به جائی نمیرسد ریش و فیچی را میدهم به دست شما . مادر گفت . بگذار فکر هایمان را روی هم بگذاریم  با عجله نمیشود تصمیم به این بزرگی را گرفت . از قدیم گفته اند عجله کار شیطان است . نکند عجله کنیم و پشیمانی بار بیاید .

گفتم مادرمن عجله اگر دارم برای اینست که راستش حال خاله خوب نبود.طوطی هم دست تنها خیلی برایش مشکل است . حجره راهم به دست احمد آقا سپرده ام .خلاصه وضع بدی دارم که باید هرچه زودتربه اراک بروم  اما حالا چون شما میگوئید باشد صبر میکنم. 124


مادربا خنده گفت میدانم که خیلی کارها درشهرباید به سرانجام برسد کارساده ای که نیست البته این را هم بگویم که سرِگنده زیرلحاف است بنظرم میرسد تازه وقتی رفتیم اولین کاری که بایدبکنم اینستکه بکارتووطوطی سروسامانی بدهم .راستش حسین دلم داردبرای طوطی پرمیزند.خدا میداند چقدرصبوری کردم فکرش رانمی کردم که بتوانم این همه دوری اورا تحمل کنم ولی خداخودش این تحمل را به من داد . و در اینوقت دستش را رو به آسمان کرد و گفت " خدایا به بزرگیت شکر . "

من گفتم.تنها اینکارنیست مادر.وضع بچه هاراهم بایدسروصورتی بدهیم هرکدامشان راباید بکاری که در خورشان باشد مشغول کنیم

مادر از اطاق بیرون رفت . بچه ها کنارم نشسته بودند. یک آن حس کردم سرپرست خانواده شده ام تقریبا جای پدر تکیه کرده بودم . درحالیکه تقریبا خستگی راه از تنم به در آمده بود . دنیا را زیباتر از آنکه تصورش را کرده باشم به نظرم آمد. خواب چنین روزی وچنین سعادتی را نمیدیدم گو اینکه میتوانست اتفاقها بهتر از این بیفتد مثلا پدر هم بود واین اوضاع خوب مرا میدید . ولذت میبرد . اصغر هم داغش به دل مادر نمانده بود . ولی با ز از قدیم گفته اند خدا جای شکرش را باقی میگذارد

مادر با یک چای خوشرنگ که همیشه خوردنش در شهر آرزویم بود آمد . گفت خیلی حرف زدیم خسته شدی حالا این را بخورتا ناهار خیلی مانده .

چای خوشرنگ مادر گویا آب حیاتی بود که به جانم ریخت . پس از چند سال دوری باز لذت با مادر و خانواده به روح  وجانم طراوت میبخشید . خندیدم و گفتم . خوب مادر فکرهایت را کردی ؟و بگو چه باید بکنیم؟

مادر گفت  آمدن شما به اینجا اصلا صلاح نیست خصوصا که تصمیممان اینست که تو با طوطی ازدواج کنی . این ماجرا باید در همان شهر باشد که از چشم همه  دور باش .میماند اینکه ما با تو به شهر بیائیم . که در آنصورت نیازی به اینکه به کسی توضیحی بدهیم نیست  .  میماند راه سوم که ما همین جا بمانیم .و تو هم بروی و گاهگاهی به ما سری بزنی . حالا خودت بین این دو راه یکی را انتخاب کن .

گفتم مادر هی دبه میکنی . توکه راضی شده بودی . خوب پس همان راه اول همه با هم به شهر میرویم .دیگر هم نظرت را تغییر نده فقط و فقط به فکر این باش که هر چه زودتر عازم شویم

آنقدر این مدت  چهار سال اتفاقهای زیادی افتاده بود که بعضی از وقایع که مهم هم بود درباره اش حرفی به میان نیامد . یکی از این موارد مسئله خاله مرضی بود . تازه یادم افتاد. ولی چون خبر خوبی نبود و من دلم نمیامد که در حالیکه داردهمه کارها روبراه میشود حرفی در این باره بزنم وحالی خوبی را که درست کردم صلاح نیست خراب کنم .ولی مادرتازه به یادرش افتاده بود و تعجب من در این بود که  انگار دل من و مادر یک ساز را میزد . درست در همین وقت مادر رو به من کرد و گفت

راستی حسین خاله مرضی را پیدا کردی از حال و روزش خبری گرفتی؟من خیلی به فکر خودمان بودم از خودم خجالت میکشم . مرضی در تمام زندگیم یکی از کسانی بود که خیلی خیلی برایم ارزش داشت همیشه مرهم دردم بود بعضی اوقات خودش را به خطر میانداخت تا مشکل مرا حل کند . ولی من با او اصلا رفتار خوبی نکردم . وقتی به قول معروف خرم از پل گذشت دیگرسراغش نرفتم البته خیلی هم امکانات نداشتم بااین حال وروزی که با بچه ها ورفت و آمد ودوری و بدبختیهایم داشتم دستم نمیرسید هروقت که یادم میافتدکه مرضی چه کارها برایم کرد بخدا از خودم خجالت میکشم ." مادر آنقدر در این زمان هیجان زده شده بود که مرتبا حرفهایش  را چند بار تکرار میکرد ." تازه متوجه شدم که باید حرف بزنم .درحالیکه اصلا موافق توضیح دادن حال و روز زندگی خاله مرضی نبودم ضمنانا خودآگاه  دلم میخواست ازدردها وبلاهائی که بسرخاله مرضی آمده بوددرزبگیرم ولی خوب خیلی هم نمیشد پنهان کاری کرد بالاخره "هرچی در دیگ بود به کمچه بیرون میامد"پس زیرلب باخودم زمزمه کردم آمد به سرم ازآنچه میترسیدم . دل توی دلم نبود . در حالیکه سعی میکردم این اخبار ناگوار را آهسته آهسته به مادر بگویم داستان پیدا کردن خاله مرضی  را مفصل تر از آنچه باید میگفتم گفتم . راستش انگار میخواست زمان بگذرد . دست وپا بسته بودم.درست این حال راحس میکردم که میخواهم به کسی زهربدهم بایدآهسته وقطره قطره به گلویش بچکانم تاجائی که ممکن است إائقه اش را با تلخی آشنا کنم میترسیدم اگر یکدفعه همه چیز را در طبق بگذارم و به مادربدهم سکته خواهد کردآنهم با حرفهائی که زده بود بیشترمرا درگفتم حقایق ناتوان تر می کرد .پس تا آنجا که آقا جوادرا پیدا کردم که مسئله بغرنج نبودحتی ورشکستگی جواد هم مادررا به گریه انداخت وای بحالش اگر موضوع مرگ خاله مرضی وافتادن زندگیش و بچه های خواهرش به زیر دست زنی با خصوصیاتی که هم خودم دیدم و هم آقا جواد تعریف میکرد .را بشنود ولی بالاجبار آمد به سرم از آنچه میترسیدم  با صدائی که حال و روزم را بخوبی بیان میکرد خبر را دادم .گفتم ببین مادر زندگی همیشه برای همه مثل زندگی من و شما و آقا رحیم خوب و بد دارد زشت وزیبا دارد. خودت را نگاه کن کم نکشیدی آقا رحیم را نگاه کن پدر آقا جواد را که یادت هست چه به سرشان آمد خوب خاله مرضی هم مثل همه ما از این قاعده جدا نیست . مادر وقتی دید من دارم حاشیه میروم انگار متوجه شده بودکه خبر خوشی ندارم لذا به میان حرف من پرید و گفت . حسین جان به سرم کردی من یک کلمه پرسیدم از خاله مرضی چه خبر همه چیز را گفتی غیر از اینکه به سئوال من جواب بدهی . حالا  بگو این قدر هم  به خودت زحمت نده . میدانم یکعمرزندگی کردم تو نمیخواهد به من درس بدهی بگو خاله مرضی کجاست و چه میکند ؟ ترا دید از حال وروز ما مطلع شد فهمید که من ماجرای طوطی را به تو گفته ام از عشق تو به طوطی و چرا به شهر آمدید خبردار شد یا نه ؟مادر مسلسل وار حرف میزد گویا من آنچه را که میخواستم به او بگویم سربسته گفته بودم و او ناخود آگاه میخواست این خبر بد را نشنود .

من در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود روبه مادر کردم وآهسته و زیر لب گفتم  مادر خاله بیچاره بعد از مریضی سختی که دچارش شده بود رفت و شوهر و بچه هایش را تنها گذاشت .

یک آن حس کردم که کمرمادرخم شد. اشک مثل باران ازچشمش میریخت و مرتبا به رسم خودمان مشت بر سرش میکوبیدبطوریکه فکر کردم نکند دیوانه شود دستش راگرفتیم مرتبا دلداریش دادیم تاکمی آرام بگیردولی گویا هرچه ما بیشترتلاش میکردیم آتش مادرتیزتر میشد . بطوریکه ناگهان مثل یک مجسمه به زمین افتاد. ترسیم صحنه ای که می دیدم برایم امکان پذیر نیست . من احتمال میدادم که مادر ازشنیدن این خبر خودش را ببازد ولی تا این حد دیگر تصورنمی کردم بچه گریه می کردند تنهامن واعظم درآن حال وهوا می توانستیم کاری بکنیم که ماهم گویاهیچ کار موثری جز بلند و کوتاه کردن مادر از دستمان بر نمی آمد . خلاصه با تمام سعی ما مدت یک ربعی طول کشید که قفسه ی سینه ی مادر حرکت کرد . خیال نکنید که دارم صحنه سازی میکنم . باورتان نمیشود که من مادر را مرده دیدم . نه نفس میکشید و نه جانی به تنش حس میشد . رنگش مثل گچ سفید شده بود دندان هایش به قول معروف کلید شده بود. حتی صدای نفسی هم از او شنیده نمیشد . تنش داشت رو به سردی میرفت نهایتا شاید خواست خدا بود فقط میتوانم همین را بگویم که خدا به من و بچه هایش رحم کرد اگر به مادر صدمه ای میخود من چه میباید میکردم ؟ پدرشان راکه آنطورازشان گرفتم اینهمه بلائی که سرمادرشان آوردم که جلوی چشمشان پرپر زد ولی لطف خداوند این بارهم به یاریم آمد ومادر بافشارهائی که من به سینه اش آوردم وآب سردی که اعظم بصورتش میزد اولین آثار زندگی دراوپدیدار شد.آرام سینه اش شروع ببالا وپائین رفتن کرد دراینموقع نگاه دردمنداعظم جگرم را سوزاند.از اعظم پرسیدم تا حال مادربه این حال افتاده بود؟ تا جائیکه من خبردارم وپهلوی شما بودم هرگز مادر را به این حال و روز ندیده بودم .اعظم گفتم اززمانی که پدررفته مادردوسه باربه این حال افتاده اولین باروقتی بود که خبر مرگ پدررا شنید اوبالای سرپدر بودوآخرین لحظات پدررا به چشم دید ولی نمیخواست باور کند وقتی دیگر از پدر ناامید شد وکسانیکه درکنارشان بودند به مادرگفتند. فاطمه خانم دیگر تمام شد او حالی خیلی بدتر از این حالی که تو دیدی پیدا کردراستش همه خیال میکردند که دیگر به هوش نمی آید . اون بار خیلی طول کشید منهم از زنانی که در کنار مادربودند متوجه شدم که چه کارهائی بایدبکنم یکبار هم وقتی اصغر را از دست داد به همین روز و حال دچار شد آن بار که دهنش هم کج شده بود خلاصه دردهائی در دلمان هست که تو خیلی مانده بفهمی . داداش این روزها که داری میبینی روز خوشمان است . گویا پوستمان هم دیگر کلفت شده . ولی من میترسم دریکی از این حملات مادر را از دست بدهیم . خدا به من و این دوتا رحم کند .

مادرآهسته آهسته به هوش آمد چشمانش رابازکرد نگاهی به دوروبرش انداخت گویا ازچشمانش رنگ زندگی پریده بوددراین حال  قطره اشکی که جگرمرا سوزاند ازگوشه ی چشمم جاری شد  درحقیقت اودیگرطاقت شنید این گونه خبرها رانداشت ولی من چه میتوانستم بکنم فقط دلم به این خوش بود که دیگ در این قضیه پای من بدبخت به میان نمی آمد.مادربه محض اینکه توانست لب ازلب باز کند اولین سئوالی که کرد پرسید خوب به سر بچه ها و شوهرش چه آمده ؟کجایند ؟چه میکنن؟ خبر داری یانه.گویا از شمه ای از زندگی جواد را که برایش گفته بودم پاک فراموش کرده بود .126


گفتم منکه تا جائیکه میشد از حال جواد آقا با بچه هایش برایتان گفتم  آنها تقریبا خوب هستند جواد در اراک است  .

دختربزرگ خاله شوهرکرده ورفته ازاراک  پسر بزرگش هم زن و بچه دارداوهم دیگر در اراک نیست رفته ضمنا من نمیدانم جوادچند تا بچه داشته وحالا کجایند. بعد برای اینکه از جانشین بد خلق خاله و مرگ بچه اش حرفی نزنم صلاح دونستم کمی ذهن مادررا در آن حال وروزی که هست منحرف کنم لذا گفتم راستی مادرقاسم مغنی را به یاد داری ؟ مادرگفت آره قاسم دو دختر و چهار پسر داشت و قتی بچه ها کمی بزرگ شدند زیر سرشان بلند شد و قاسم اینجا کاروکاسبی بدی نداشت همه هم دوستش داشتند مردساکت وملایمی بود.زنش هم عصمت خانم بدنبوداو دوستم بودگاهی هم شبها باپدرت به دیدنشان میرفتیم ولی بچه هامجبورش کردند به شهربرود  خیال میکردند در شهر حلوا میدهند  واگر دیر بروند از این حلوا به آنها نمیرسد . دیگر هم خبری از انها ندارم.. تو مگر از آنها خبری داری ؟

گفتم خودم که نمیشناختم شان ولی حالا برات بگم که دختر کوچکشان وقتی خاله مرضی فوت کرد زن آقا جواد شده آقاجواد هم که اوضاع زندگیش تعریفی ندارداومیگفت وقتی پدرومادرزنش بابچه ها به شهر میایند نمیتوانند روی پا شوند دختربزرگشان را به یک پسر شهری میدهند که متاسفانه خیلی بد از آب در میاید و میشود با دوتا بچه سر بار پدرو مادر و پسرهایشان هم هر کدام به یک سو میروند و معلوم نمیشود چه کاره شده اند و این دختر کوچکشان هم زن آقا جواد میشود. پدر و مادرشان هم وقتی فوت میکنند خواهر بزرگه باز ازدواج میکند که از سرنوشتش خبری ندارد. بیچاره آقا جواد .با آنکه این زن ازجواد یک دختر کوچک هم داردولی خیلی ناسازگار است جواد روزگاری دارد که سگ ندارد . . مادر گفت اطلاع داری که زن قاسم در شهر بعلت اینکه هیچ ممری نداشتند بیچاره در خانه این وآن کارمیکرد؟خوب مسلمه کسیکه خانه این و آن کار میکنه دیگر وقتی ندارد که بچه تربیت کند . ضمن اینکه دراینجا هم که بودندزن دست وپا داری نبودپسرها که صددرجه بدتر از علی شده  بودند . این را هم بگویم که برای پسربزرگشان ازاعظم خواستگاری کردندآن روزها اعظم خیلی کوچک بود ولی با این وصف رحیم با آنکه از قاسم وزنش خوشش میامد ازداووددلخوشی نداشت ضمن اینکه چهار تاپسرقاسم از همان اول معلوم بود که چه از آب در خواهند آمد ورحیم میگفت من جنازه اعظم را هم روی دوش داوود نمیگذارم . کمی هم از این بابت بینمان شکرآب شده بود.خانواده ی قاسم دراینجا آب ونانی وزمینی داشتند قسمتی از این مال و اموال هم از پدر زنش بهشان رسیده بود بهرحال پیش مردم ابروئی داشتندیواش یواش بچه ها که سراز تخم در آوردند رفتند زیر جلد پدر و مادر بیچاره شان . آنهاهم بلااجبا زاروزندگیشان را دادند به باد و برای راحت شدن از قُروقُر بچه ها  رفتند شهر آنها در حقیقت ابرویشان را خرج کردند . اینطورهم که تو میگوئی حتی یکی از بچه هایشان هم خوشبخت نشده.. مادر ادامه داد. خوب برایم از زندگی جواد بیچاره تعریف کن این جواد مرد خیلی خوبی بود . حرفهایت دلم را به درد آورد.

گفتم خلاصه زندگی جوادآقا خیلی ازدست این زن روبراه نیست حتی نمیخواست من بخانه اش بروم .البته من یکبار که برای اولین بار میخواستم آدرس او را بگیرم به در خانه اش رفتم و زنش را دیدم از ظاهرش که نمیشود حدس زدوباطن هرکس راهم که خدامیداند ولی ازهمان برخورد اول من خیلی از او خوشم نیامد . به نظرم زن رو براهی نبود بچه های جواد همه بهرحال زندگی میکنند وقتی رفتیم به شهرخودت میتوانی بروی وحال وروز شان را ببینی مادر آهی کشید و باز شروع کرد به زاری و مویه برای خواهرش مرضی و به سبک روستائیان زبان گرفت.

اماباتمام عجله ای که من داشتم دوروزطول کشید تامادروبچه ها جمع وجورشدند وبعد همگی راهی شهر شدیم بچه هاازشادمانی درپوست نمیگنجیدند ومادربی آنکه حرف بزند میشدازچهره اش خواند که همراه باهزاران دردورنج تن نحیفش را به دنبال ما میکشد اوهمیشه زینب ستم کش بود همیشه دردها و غصه های ما را به دوش ناتوانش می کشید وصدایش هم درنمیامد . درراه همه فکروذکرمن تصوردیدارمادربا طوطی و طوطی با جمع خانواده بود وقتی به شهر رسیدیم و به محله ای که خانه ی من در آن بود وارد شدیم با این حساب که برای رسیدن به خانه ی من می باید ازقستمهای زیادی ازشهر میگذشتیم وقتی مادر وبچه ها چشمشان به درخانه ی من افتاد از نگاهشان حس کردم که دردلشان قند آب کردندنعمت گفت راستی راستی داداش خانه ات اینجاست گفتم آری گفت یعنی مال خودت هست ؟ گفتم آری . این گفتگوی نعمت و من احساس خوبی را در مادر به وجود آورد و خنده ی کمرنگی که لبانش را از هم گشود مرا به وجد آورد در پشت در خانه قلبم داشت از قفسه سینه ام بیرون میامد وقتی صدای طوطی از پشت در شنیده شد به وضوح دیدم که پای مادر لرزید و اشک بی اختیار از چشمش سرازیر شد.

صورت طوطی بین دو لته در پیدا شد و فریاد مادر در گلو شکست  طوطی مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد به سوی مادر پر کشیداورا نبوسید که او را بوئید . صورت مادر و دهان مادرو چادرش را . نمیدانست چه باید بکند چنان تشنه ای که دربیابانی سوزان به آبی گوارارسیده باشد مادر را میبوسید .دوتائی همانجاروی زمین نشستند بچه هامات این منظره شده بودند نمیدانستند چه کنند وقتی من مات بودم دیگرآنها که مسلم بود بایدچنان وضع و حالی را داشته باشندزمانی نگذشت که خاله هم به این جمع اضافه شد و صحنه ای به وجود آمد که من از گفتن و تصویر آن زبانم قاصر است . مادرو طوطی بحق که داشتند ضجه میزدند . و کم کم بچه ها از مات زدگی در امدند و گریه ای بی صدا غبار راه را از چشمانشان شست .

من منظره ای راکه آن روزدیدم هرگزازضمیرم محو نمیشود .دل سنگ راهم آن صحنه آب میکرد.دیوانه تراز همه طوطی بود او مثل اینکه مادر و بچه ها را میخواست بخورد و فقط گریه میکرد و گاهی که نگاهش به من می افتاد خندهای بی رمق روی لبانش نقش میبست و من در عالم خیال در آسمان پرواز میکردم . بارها و بارها دیدار خودم و طوطی را با خانواده ام مجسم کرده بودم با پدر و خشم بی نهایتش و با سکوتش و نگاه سنگینش و مادر را با مهر بی نهایتش و بچه ها را و طوطی را ولی هیچگاه هیچکدام از آن تصورات این نبود که داشتم به چشم میدیدم . خدایا چه مهری به دل انسان به یادگارازبزرگی وعظمتت گذاشته ای که این چنین باز تاب دارد . در همان چند دقیقه تمام خاطرات گذشته ازذهنم گذشت هزاران بارخدا راشکر کردم .شکرکردم که زنده ماندم تااین بار را به درستی به سر منزل مقصودبرسانم.خداونداچه کشیدم و تو چقدر یاریم کردی . سپاس از تو و مهربانیت . که مرا تنها به حال خودم نگذاشتی . هر جا قدم گذاشتم و دری بسته بود تو برویم گشودی . 126

 یک آن به خود آمدم ودیدم اگر اینها را به حال خودشان بگذارم میخواهندتاصبح فرداجلوی در خانه و بی مهابا  این صحنه راهمینطورادامه دهند.بیچاره خاله هم وضعی بهترازدیگران نداشت اوهم گویا بیکی ازبزرگترین آرزوهایش رسیده است اوهم چنین وصالی راتصورنمی کردشاید فکرمیکرد من دست خالی برخواهم گشت برای همین اوهم با صحنه ای مواجهه شد که گویا خوابش را هم نمی دید . آری او هم حالا روسفید بود رو سفید جلوی  خدا اول  و بعد جلوی مادر . او میتوانست بگوید که از بچه هایت مثل گل پذیرائی کردم نگذاشتم در سختترین لحظات آب به دلشان تکان بخورد . به او خواهد گفت که ما برای اینکه این کشتی شکسته را به اینجا برسانیم چه سختی ها که نکشیدیم . به او خواهد گفت که چه فراز و نشیبهائی را گذرانیدیم . و خواهد گفت که چه پاک و مطهر زندگی کردیم و او جلوی خدا و پیغمبرانش از داشتن چنین بچه هائی رو سفید است . میدانستم خیلی حرفها دارند که به هم بزنند و تنها خاله بودکه میتوانست به مادربگوید که چه باید بکنیم .زیرا هم خاله واقف به حال وروزما بود و هم یک زن شهری بود. مادرفقط دلش بود که راهنمایش میشدولی خاله زن آگاهی بودچه بساهمین آگاهی اوبودکه ما الان در این وضع خوب هستیم .آنها رابه داخل خانه راهنمائی کردم وحالا دیگرداشتند دل میدادند وبه قول معروف قلوه میگرفتند.خاله هم که درحکم صاحب خانه بودازدیدن این صحنه هاهمه چیزرا فراموش کرده بودوخودش شده بود یک پای اجرای برنامه ها  . او مرتبا با گوشه چادرش اشکهایش را پاک میکرد . من نمیدانم در فکر او چه داشت میگذشت ولی من باشناختی که ازاوداشتم احساس میکردم اوهم در این شادی خودش را سهیم میداند . که صد البته حق داشت که چنین فکر کند . مگراو نبود که اولین و محکمترین پشتیبان ما بود ؟ مگر او نبودکه مرا به بازار برد و دستم را در دست حاجی غلامحسین گذاشت ؟ مگر اونبود که سرپناه اولیه رابه ما داد و ما را به زیر پرو بال خودش گرفت؟ مگر او نبود که طوطی را مثل دسته گل نگهداری کرد و هزاران هزار مگر دیگر ؟کارهائی که او برای من و طوطی کرد  اگرنخواهیم پاروی حق بگذاریم از  یک مادر هم بیشتر بر گردن ما حق داشت . بزرگواریهاودلسوزیهائی که او از سر دانائی و فهم در حق ما دو بچه بی پناه وآواره کرده بود جلوی چشمم رژه میرفت .

من هنوز وقت نکرده بودم آنطور که سزاوار محبت های خاله باشد او را به مادر معرفی کنم و بنابراین رفتم جلوی مادربرای چندمین بار  صورتش را بوسیدم . و گفتم مادر این زنِ باگذشت که هرگز نمیتوانم یک سر سوزن جبران محبت هایش را بکنم .همین خاله خانم است که مقابل شما نشسته است . اگر او نبود من و طوطی را ممکن بود شما هرگز پیدا نکنید و خدا میداند چه بلاهائی ممکن بود از سر نادانی به سر مابیاید و من فکر میکنم بیشتر از اینکه از من تشکر کنید که طوطی را مثل دسته گل تحویل شما دادم باید از خاله تشکر کنید . .شاید باورتان نشود . او حتی جای پدر را برای ما پر کرد . هر خطائی که کردیم چشم پوشید و هیچگاه در هیچ زمانی پشت ما را خالی نکرد و از طوطی ِتو . مثل خودت پذیرائی کرد . و حالا او را بهتر از زمانیکه او تو جدا شدیم دارد به تو تحویل میدهد و مادر جان اول از خدا و بعد باید از خاله تشکر کنی .

مادرکه هنوز چشمه اشکش خشک نشده بود دو باره گریان شد و مثل کسیکه به طرف عزیرترین عزیزش آغوش بازمیکند خاله را درآغوش کشید خاله هم مثل همیشه مهربانانه اورا بوسید وگفت من که باشم خودشان خوب بودند وشیرشان پاک بود ونانشان حلال بودمنهم از طرف خدا ماموریت داشتم که امانت را سالم به دست صاحبش برسانم والان احساس میکنم سبک شدم وفقط خداراشکرگزارم که بمن لطف کرد تا زنده بمانم و شاهد این صحنه ها باشم .

اگربخواهم آن لحظه ها را بنویسم امکان پذیر نیست. این لحظات راخودتان بخوبی میتوانیدتجسم کنید . حال هرکدام ما به سهم خود دیدنی و احوالمان شنیدنی بود .و مثل همیشه میگویم  تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

درمدت دوساعت چه به ما گذشت ؟ میخواستیم جای چهار سال خالی از همه چیز را پر کنیم و راستی همه جا  جای پدرخالی ومن با تمام وجودم کمبود اورا احساس میکردم ودر ته دلم رنجی وصف ناپذیر موج میزد و چه فایده دارد وقتی پدر نیست وآه پدرچه کنم؟او را وحضورش راگویا میخواستم با تارتاروجودم حس کنم او را میدیدم که چگونه مثل همان روزها که وقتی از من خطائی میدید سرش را پائین می انداخت و خودش را مشعول به کاری نشان میداد اکنون هم همان گونه اززیر چشم مرا نگاه می کند  ولی با همه ی این بلاها که به سرشان آورده بودم باز با نگاهش سرزنشم نمیکرد.آری او بزرگوارترازآن بودکه مرا با نگاهش له کند . و یاشاید من پیش وجدانم سرافکنده نبودم من امانت اوطوطی را داشتم سالم و پاک به اوتحویل میدادم ولی باز با این همه دل خوشی که به خودم میدادم از خویش میپرسیدم  چگونه اواز سر تقصیرات من میگذرد ؟ و آنگاه دلم میخواست دلم میخواهد زار زار گریه کنم

به خود آمدم هنوز همه داشتند با هم کیف میکردندطوطی بچه ها رابه سینه میفشرد . صورتشان را میبوسید و منظر واعظم یک لحظه ازطوطی جدا نمیشدند. خاله با آن حال و روزی که داشت پذیرائی میکرد و من در صورت مادر لذت دیدن همه چیزرا میدیدم او با نگاه دور و بر خانه را برا نداز میکرد. گویا میخواست  صحت  ادعاهای مرا به چشم ببیند ومن که مادر را میشناختم از عکس العمل مادر غرق غرور و لذت شده بودم.

یکی دوروز طول کشید تا وضع به حال عادی برگشت و زندگی بر روی روالی افتاد که میشد  به ادامه آن دل بست در طی این مدت خاله تمام ماجرای زندگی من و طوطی و حتی خودش را از سیر تاپیاز برای مادر تعریف کرد . گاهی هم مادر از زندگیش داستانی میگفت و در لابلای همین صحبتها بود که مادر داستان زندگی طوطی را برای خاله بازگو کرد وخاله و طوطی متو جه شدند که من یک کلمه دروغ نگفته ام و من بعد از این حرفهاکه مادر زد و پرده ازرازی که سالها با آن سوخته بود برداشت خیالم جمع شد که  خاله و طوطی متوجه شدند که کلمه ای نبود که من خلاف گفته باشم ومیدانستم که این گفتارها باعث اعتماد آنها بمن میشد و این برای من به قیمت گزافی تمام شده بود و اکنون شادمان بودم و میتوانستم ازثمره اینهمه پاکی بهره مند شوم

دوروزی بود ازوقتی که به سفر رفته بودم و بعد از آمدن هم درگیر احساساتی بودم که گفتنی نیست به حجره ام سر نزده بودم وکاملا ازاوضاع کاریم بی خبر بودم حتی آنقدرسرم به مشکلاتی که برایتان گفتم گرم بودکه حتی به ذهنم خطورنکرده بود که بروم وسراغی ازاحمد آقا که بزرگواران کوله بارسنگینی به دوشش گذاشته بودم بگیرم و حالا میخواست بعد از آرام شدن اوضاع بروم و به کارهای روز مره ام برسم . پس صبح آن  روز به بازار رفتم . احمد آقا تقریبا کارهارامثل خودم انجام داده بودهرچند اوازمن خیلی بزرگتر بود.وکارآمد تر  ولی از نظر خرید و فروش فرش اصلاآدم خیلی واردی نبود واین راخودش هم میگفت درآنجا فقط حکم بزرگتری رابرای من داشت .127


من شاگردی داشتم که پسر باهوش و زرنگی بود به نام تقی و تقی حدود سیزده چهارده ساله بود پسر اقا رضا قهوه چی . آقارضا در راسته مغازه من قهوه خانه داشت و مرا میشناخت و خیلی هم روی من حساب میکرد پسرش تقی را درحقیقت به من سپرده بود که کار یادش بدهم و منهم خیلی او را دوست داشتم .و خوشحال بودم که از یک آشنا شاگرد گرفته ام.پدر تقی اقا رضا مرد آبرو داری بود و بین کسبه بازار اعتباری داشت .صد البته که پادر میانی این تقی را هم احمد آقا کرده بود . او به من سفارش تقی را کرد و من بالای حرف احمد هرگز حرف نمیزدم

پسرکی شش هفت ساله هم درحجره بودکه درحقیقت شاگردم نبودبلکه پادوبه حساب میامد اسمش ابوالقاسم بود پسرک زبرو زرنگی بود که زندگیش یک کتاب است خلاصه اینکه پدرش صاحب هفت فرزند بود که شش تا پسر بودند ویکی دختر پدرابوالقاسم  کارش بردن پارچه به دور و اطراف شهر بوده . او از اراک پارچه میخریده . با قاطری که داشته به  دهات اطراف میرفته . گاهی این رفت وآمد چند شبانه روز طول میکشیده در همسایگی این خانواده زنی زندگی میکردکه به بدنامی مشهور بوده . آنطور که برای من خودابوالقاسم تعریف کرددرگیری سختی بین مادرش با این زن به وجود میاید. این زن به جهت انتقام گیری بامادربچه ها که زن خوش برو روئی بوده گویا کمی هم سروگوشش میجنبیده طرح دوستی میریزدوبی آنکه کسی بوئی ببرد متاسفانه مادراین طفل معصومها را به بیراهه میکشاند. مادرش هم به وسوسه این زن درمدت نبود پدرآزادانه هرکاری که میخواسته میکرده.پسرها هم که کوچک بودندتا اینکه وقتی بچه ها بزرگتر میشوندوبرای مادرشان دیگر امکان خیلی از کارها نبوده و میترسیده هم به گوش پدربرسد ویا پسرها دردسری برایش به وجودبیاورند . شبی که بچه ها خواب بودند و پدرشان هم رفته بود پی کارو بدبختیش راهش را میگیرد و میرود . میگفتنداو با  یک مرد دوچرخه چی که معروف هم بوده به خیلی از کارهای ناپسند آن روزگار. رفته است وبچه هارابه دست تقدیر سپرده . با تمام سعی و کوششی که پدرش برای پیدا کردن زنش به خرج دادبه جائی نرسید حتی بیچاره مردمیگفت ازگناهش گذشتم بیاید توبه کند وبنشیند بچه هایش را بزرگ کند . ولی  سالها گذشت و از مادر ابوالقاسم و مردک دوچرخه چی خبری نیامد و بیچاره پدرش آنقدر غصه خوردکه مریض وعلیل شد.وافتاد روی دست دختربیچاره اش چون اوتنها کسی بودکه میتوانست ازپدرش پرستاری کند سه تاازپسرهاکه بزرگترازخواهرش بودندهم  بعلت نداشتن سرپرست به جائی نرسیدند پسر بزرگ عاشق دختر یکی ازهمسایگان میشودوچون مادرش ابوالقاسم باعث شده بود که خانواده اش به بد نامی معروف شوند خانواده  ی دختر موافقت نمیکنند این باعث میشود که پسرک روزی وقتی دختر مورد علاقه اش میخواسته به مدرسه برود هم او راوهم خودش را با چاقو میزند . دخترک بینوا فوت میکند وپسر زنده میماند وبهمین جهت او را به زندان میبرند و تا آن روز که ابوالقاسم برای من تعریف میکرد خبری ازاونداشتند دو پسر دیگر هم  ازدواج کردند و رفتند و سه تا پسردیگرویک دخترکه ازاین سه پسر بزرگتربود وحدود دوازه سال داشت درخانه میمانند گوهر خواهر ابوالقاسم ازدواج نمیکند باآنکه همه می گفتند خیلی زیباست وخیلی هم نجیب بوده گفته بودبا خودم عهد کرده ام  تا برادرهای دیگرم را به سرو سامان نرسانم و تا پدرم به من نیاز دارد شوهرنخواهم کردودرثانی اگرشوهر کنم میروم به جائی که کسی داستان رسوائی مادرم را نداند که طاقت سرکوفت زدن این وآن راندارم .نمیخواهم پیش خانواده ای زندگی کنم که همیشه ازرفتارمادرم شرمسار باشم . ابوالقاسم میگفت خواهرم دارد درس میخواند میخواهدمعلم بشود . حالا نمیدانم این بچه چقدردرست میگفت ولی این ماجرا را که گفتم برای این بود که بگویم به حکم انسانیت وظیفه خودم میدیدم که در مورد ابوالقاسم مثل یک برادربزرگ عمل کنم .ابوالقاسم را حاجی مهدی آورده بود در مغازه من و به من سپرده بود حاجی مهدی یک تاجر سر شناس و اهل دین و مذهب بود پیر مردی بود که از سر بازار تا ته بازار او را میشناختند و دست ابوالقاسم را دردستم گذاشت و گفت او را به تو وتو را به خدا میسپارم برادری کن و نگذار که به بیراهه برود . در راه رضای خدا فکر کن برادر خودت است . و منهم به قولی که به حاج مهدی داده بودم تا آنجا که در توانم بود کوتاهی نمیکردم.

خوب حالا شما میگوئید چه موردی داشت که هرکس بیاید وبچه اش را به یک پسر به اون سن و سال من بسپرد در آنزمان همین رسم بودمگرخاله دست مرا دردست حاجی غلامحسین نگذاشت ؟آنروزها که کلاس و مدرسه مرسوم نبوددرس خواندن فقط برای کسانی بودکه ازرفاه نسبی برخوردار بودند.دربازارهرکس مورداعتماد ووثوق بودهمه به اوبه چشم یک ناجی نگاه میکردند . بچه هایشان و یا کسانی را که سرپرست و دلسوزی نداشتند به دست اینگونه افرادمیسپردن معمولاآدمهای مذهبی این راوظیفه ی خودشان میدانستند که بچه ویا جوانی رااز راه کج دور کنند به آب و نانی برسانند و پیش خدا و رسولش شرمنده نباشند و به قول همان آقا مهدی برای آخرتشان توشه ای اندوخته کنند.صدالبته کسی مثل منهم آرزویش این بود که  دیگران به او آنقدراعتماد داشته باشند که بشود امین بزرگترهای بازار . این سعادتی بود که من قدر آن را میدانستم . و حس میکردم اگر همین راه را ادامه دهم چیزی نمی گذرد که نه تنها وضع مالیم فوق العاده میشود بلکه مثل غلامحسین خان میشود یکی از معتمدین بازار . پسرکی که از دهات دوردست با آن وضع .بی سرپرست پای به شهرگذاشته درمدت زمانی کوتاه به آنجا رسیده باشدکه در بازار همه به اوبه چشم یک تاجر آبرو دار نگاه کنند . مگر من چنین روزی و چنین سعادتی را میتوانستم تصور کنم . و این هیچ نبود جز نظر لطف خداوند .

ابوالقاسم خیلی مرادوست داشت گاهی مقداری غذا ومایحتاجشان را میگرفتم و به او میدادم . بچه خیلی ذوق میکرد حرف که از دهانم در میامد مثل قرقی انجام میداد و هروقت پدرش را میدیدم که با عصاهائی که زیر بغلش بود وبه دخترش تکیه میکردو راه میرفت . بعداز سلام و تعارفات روزمره صدبار دعایم میکرد و میگفت اول خدا و بعد آقا حسین . من ابوالقاسم را به شما سپردم .

نمیخواستم سخنم اینقدر به درازا بکشد ولی قصدم بیشتر این بود که بگویم در آن زمان سرگذشت خانواده ها پر بود از درد و رنج که بیشتر از نداشتن فرهنگ و نا بسامانی زندگیها سر چشمه می گرفت.

هیچ کدام از این داستانها که برایتان می نویسم قصه نیست و به خدا عین واقعیت است  من قصه سازی بلد نیستم . نویسنده هم نیستم که بتوانم ازفکرم وذهنم داستانی راخلق کنم.فقط میخوهم قصه زندگیم را تا آنجا که به خاطر  دارم نقل کنم ودر آخر داستان زندگیم خواهید فهمید قصدم از این نوشتار ها چیست.128

خلاصه در بودن تقی وابوالقاسم وبزرگتری احمدآقا تمام چند روزگدشته به خوبی وبی هیچ مشکلی سپری شده بود صبح ان روز به حجره رفتم آقا احمد و بچه ها به استقبالم آمدند . هنوز زمانی نگذشته بود که خیلی از  دوستانم که کسبه همان راسته بودند سلام سلام گویان به دیدنم آمدند . آنروز یکی ازروزهائی بود که هرگز فراموش نمیکنم . دیدن احمد آقا و شاگردانم و آمدن یک یک کسبه آنچنان شوقی در من به وجود آورده بود که وصف نا پذیر است آن روز بود که احساس کردم دارم برای خودم کسی میشوم و این اولین سنگ بنای خودستائیم بود .

بعد از رفتن دوستانم که آقا یحیی یکی از آنها بود آقا احمد که هنوز نمیدانست چه اتفاقی برایم افتاده بود که دست به دامان او شده بودم به سئوالهایش به تمام و کمال جواب گفتم و داستان رفتنم به ده وآوردن خانواده ام و مرگ پدرم و همه وهمه را برایش شرح دادم . احمد که با اشتیاق به حرفهایم گوش کرده بود در پایان مرا در جریان تمام اتفاقات گذشته دررابطه با فروش وخرید گذاشت ودرحالیکه کلید مغازه را به من میدادگفت باز هم هر وقت کاری بود روی من حساب کن واگروقت کنم و توحرفی نداشته باشی دلم میخواهد بیایم ومادرت را ببینم وبه او بگویم که چه پسر ی دارد. تشکر کردم وبا دا دن هدیه ای که برایش آورده بودم ازاوخواستم که بیشترشرمنده ام نکند واو هم خدا حافظی کردورفت بچه هاراهم بی نصیب نگذاشتم کاری کردم که لبخندشان بمن فهماند که خستگی رااز تنشان درآورده امروبراه شدن اوضاع مرابه فکرانداخت که بایدبه بقیه کارهایم سروسامان بدهم واز مادر خواستم بنشینیم و عقلمان را سرهم بگذاریم وببینیم کار بایداز کجا شروع کنیم  . البته خاله هم دیگرغریبه که نبود هیچ خودش یک پای اصلی این مسائل بود. اوواقعا نقش خواهررابرای مادرداشت بازی میکرد  . مادرم زن ساده و بی آلایشی بود از هیچ چیز دنیا خبرنداشت. بچه زائیده بود . شام و ناهار درست کرده بود . لباسها را شسته بود حد اکثرکمکش به خانواده قالی بافی دریک اطاق کوچک ونموربود همدمش دخترانش خلاصه همین کارها وبچه هادرحقیقت خودشان بزرگ شده بودند نه با کسی بروبیا داشت  چند تا زن روستائی هم که بیش از مادرم سرشان نمیشد کسانی بودند که مادر با آنها حشرو نشر داشت و  لذا مادرکسی نبود که بتواند برای ما درشرایطی که داشتیم تصمیمی بگیرد .خودش هم ادعائی نداشت بیشتر بینند ه بود تا راهنما..اما خاله . خاله برعکس مادرزنی فهمیده ودنیا دیده و مه چیز شنیده بودو به همه امورحسابی وارد بود چندین سال مسافرخانه داشتن وزندگی خودش و شوهر علیلش را گردانده بود و این کار از او یک زن همه فن حریف و قرص وقایم ساخته بود ومثل کوه استوار. اکثر حرفهایش را با دلیل و برهان می زد . بی خود نبودکه من و طوطی زیردست اودرست از آب در آمده بودیم بعضی وقتها از کارهای خدا خنده ام میگیرد  می گویند آنجا که اب هست گودال نیست و آنجا که گودال هست آب نیست . این خاله از آن زنهائی بود که اگر بیست تا بچه داشت همه رابه سامان خوب میرساند آنوقت خدا او را از داشتن حتی یک بچه بی نصیب کرده بود آنوقت دور تا دورما زنهائی بودندکه عرضه گرداندن خودشان راهم نداشتند و دورو برشان بچه لول میخورد  به نازم به قدرت خدا وچه حکمتی است نمیدانم خداوند به مادرابوالقاسم با اون حال و روزهفت تا بچه میدهد و اوهم همه شان را ول میکند و میرود به نا کجا آباد و آنوقت خاله حسرت یک بند انگشت بچه را دارد . همین حسرت بود  که باعث شداو مارا زیرپروبال خودش بگیرد وبی منت و چشمداشت اینطور تحویل جامعه بدهد منکه سر از کار خدا در نیاوردم . و اینجاست که باید گفت خدایا به بزرگیت شکر.خلاصه با وجود خاله کارما در خیلی مشکل نبود . چون مشکل گشا خاله بودماهم همه گرهها را دادیم دست خاله ببینیم چه میشود.بالا خره همانطور که گفتم شد . حالا من پسری بیست ساله و طوطی دختری چهارده ساله بوددیگربچه نبودیم پس ازکلی صحبت و بالا و پائین را بررسی کردن با حرف مادرو خاله قرارشد چون در شروع ماه شعبان بودیم وآنها اعتقاد به این ماه داشتند قرارعقد را روز پانزدهم شعبان که تولد حضرت صاحب الزمان که بسیار میمون و مبارک بود گذاشتیم و کارهای دیگر را هم مربوط به وضع خواهرها و برادرم میشد را هم تصمیم گرفتیم با برنامه ریزی سرو سامان بدهیم.

بعد از آن شب و دراولین فرصت اسم نعمت را دریکی ازمکتبهای معتبر که آن روزها برای افراد تقریبا مرفه باز شده بود وشکل مدارس امروزی راداشت نوشتم . تمام سعی من بر این بود که از هیچ کاری در راه رفاه و پیشرفت این خواهرها و برادر کوتاهی نکنم . نعمت خیلی دوست  داشت که  به حجره بیاید او خیلی به درس و مدرسه اوائل علاقه نشان نمیدادولی منکه میدانستم راه پیشرفت اوازکجا باید اغازشود سعی کردم وبه اوفهماندم که راه کار کردن درحجره درس خواندن است و برای اینکه کمی هم به دلش رفتار کرده باشم قرار شد صبحها درس بخواند و عصر ها هم اگر وقت کرد به حجره بیاید تا راه کسب و کار را هم  یاد بگیرد . نعمت بچه خوب  و سر براهی بود  بکر و دست نخورده مثل پدرساکت و آرام به نظر نمیرسید خیلی به نظر پر شر و شور بود . در همین چند روزه حسابی جایش را در دلم باز کرده بود میخواستم هر چه پدر به من محبت کرده بود به بچه هایش خصوصا به نعمت که تنها پسرش بود بکنم و گاهی حس میکردم که نمیتوانم از خجالت به چشمانش نگاه کنم و قبلا گفتم که خیلی شبیه پدر بود

بعد از نعمت نوبت به اعظم و منظر میرسید گفتم آنها هم از نعمت عقب نمانند درهمسایگی ما البته نه خیلی نزدیک زنی بود که برای امرارمعاش ببچه ها درخانه اش درس میدادوبه خانه آدمهای پولدارهم میرفت ونقش معلم سرخانه را داشت  به اوعمه باجی میگفتند عمه باجی زن زرنگی بود که مثل اغلب زنهای ستمدیده حاصل زندگیش پنج بچه بود. شوهرش کاسب همان محل بود ولی یکشب تا صبح دل دردسختی گرفته بود ودرعرض هفت الی هشت ساعت بیچاره عمه باجی رابا بچه هایش تنها گذاشته بودعمه چهارپسرویک دخترداشت دخترش کوچک بودپسرهاهم خیلی بزرگ نبودند که نان آور شده باشند عمه دختری شهری بود پدر و مادرش در اراک خانه و زندگی داشتنداما چون عمه خلاف میل آنها با اکبرکه جوانی روستائی بود وگویا پدر و مادری هم نداشته  ازدواج کرده بود او را از ارث محروم کرده بودند و هم قسم خورده بودند که دیگر اسمی از او نبرند عمه باجی که خیلی جا سنگین بود و سواد هم داشت بعد از مرگ اکبر شوهرش خودش روی پای خودش ایستاد ومغازه شوهرش را اجاره داد و با درس دادن به بچه هاگلیم خودش را از آب بیرون میکشید و پسرانش بسیار خوب تربیت شده بودند همه میگفتندآینده خوبی خواهند داشت شرایطی که عمه باجی داشت برای اعظم ومنظربسیارخوب بودولذاتصمیم نهائی مااین شدکه مهمترین وظیفه ای که برعهده ی ما هست اینست که بچه ها هرسه باسواد بشوند.اوضاع من بسیارخوب بود ومادر میدانست که من از پس این خرجها به خوبی بر میایم .آخر در آن زمان درس خواندن خصوصا برای دختر ها که خوب نبود.پسرها هم می باید آنقدرتمکن داشته باشند که درس بخوانند چون اغلب خانواده هاخصوصا پسرها را بیشتر ارج میگذاشتند برای اینکه تا به سن وسالی میرسیدند میشدند کمک خرج خانواده واین به آنعلت بود که یک خانواده حد اقل دارای شش هفت و اغلب بیشتر بچه بودند و این از توان یک نفر بر نمی آمد که خرج آنها را تامین کند برای همین درس خواندن بسیاربه ندرت حتی برای پسرها اتفاق می افتاد. در تمام مدت که من به پشتیبانی خاله برنامه ریزی میکردم مادرتنهاعکس العملی که داشت این بود که  گاهی سرش را به علامت موافقت تکان میداد . و چشمش به دهان خاله بودخاله هم باعلاقه حرفها وتصمیمات مراتائید میکرد بچه ها که قند دردلشان آب میکردند طوطی مثل خود من در تمام مدت روی پا بند نبود و میخواست تا سر حد ممکن مادر را به آینده مان دلگرم کند .

خاله باآنکه حال وروز درستی نداشت انگارخداجان دوباره باوداده بودسرخوش وشاد بود انگار مادر و خواهران و برادرمن کس وکار خودش هستند ازتنهائی درآمده بود وبرای آنهاسنگ تمام میگذاشت 129

برنامه ایکه  چیده بودم چند روزی فرصت میخواست در این مدت هر چه بچه ها میخواستند و در شهر چشمشان راگرفته بودبی هیچ مضایقه ای میخریدم خداروح پدررا شاد کند.برای هرخواسته ای که آنها داشتند انگار برای من یک موهبت بود  همه اش با خودم میگفتم که باید محبتهای آقا رحیم را یک جوری جبران بکنم و از اینهم که بگذرم به خاطرلطمه ای که به مادر و پاشیده شدن خانواده اش زده ام باید یک طوری تلافی کنم .این روزگار مادرم و بچه هایش نتیجه آن عشقی بود که من به طوطی و مادر به من و طوطی داشت همان   عشقی که همه ما را سوزاند ولی خداراشکر که رو سیاه از این آزمایش بیرون نیامدم وآخرش خیلی وحشتناک نبود لااقل آبروی مادر را بر باد ندادم و خلاصه علاقه مندی من به خانواده ام بحدی بود که تمام اطرافیان اعم از آنها که نزدیک خانه مان بودند وهم آنها که همسایه حجره بودند متوجه شدند .از وقتی هم که به این خانه جدید آمده بودیم به همه گفته بودیم که من و طوطی پسر عمو و دختر عمو هستیم و از کودکی باهم بزرگ شده ایم و حالا آمده بودیم به شهر پیش خاله و  الحق خاله هم طوری برداشت کرده بود که هیچ کس خیال بدی نکرد ه بود.البته کسانیکه قبلا به آنها گفته بودیم ما خواهر و برادر هستیم مثل آقا احمد بعدا به گوششان رساندیم که ماواقعا خواهرو برادر نبودیم بلکه دختر عمو و پسر عمو بودیم که به علت آنکه ازبچگی پدرطوطی که عموی من میشده فوت کرده و برای همین طوطی در خانه عمویش که پدر من بوده بزرگ شده وبهمین جهت مامثل خواهر و برادر بودیم .و برای اینکه از هر حرفی که بزنند دور باشیم گفته ایم که خواهر و برادر هستیم . این توضیح را بدهم که ما آنقدر از افرادی که قبلا با آنها نزدیک بودیم دور شده بودیم. که دیگر این مسائل مشکلی برایمان به وجود نمی آورد و در آن زمان اینگونه روابط  متداول بود که دختری را از کوچکی برای پسری نام گذاری میکنند ولی تا به سن بلوغ نرسند اجازه زندگی مشترک نخواهند داشت .

در این دوران من یکی از خوشبخت ترین آدمهای روی زمین بودم و روی زمین که نه در عرش سیر میکردم گویا خداوندخودش حامی من بودهر چه به عقب نگاه میکردم بیشتر این فکر در من قوت میگرفت . شما هم که این قصه را میخوانید حتما با من هم عقیده هستید که چنین بوده

 خواهرها وبرادرم به آینده امیدوارشده بودند ودیگردر نگاهشان آن غم تلنبارشده نبودمادرهم داشت کم کم  رنجهای گذشته را از سینه وچشمهایش پاک میکرد گویا گاهی نهانی اشک میریخت این را چند بار دیده بودم و همیشه سعی میکردم که خودم رابه ندیدن بزنم وقتی به خاله میگفتم که گویامادرهنوزرنجوراست  میگفت پسرم صبر داشته باش غم  سالها که با روزها پاک نمیشود . زمان میخواهد مادرت خیلی صدمه خورده . جوان هم که نیست بالاخره قلب دارد خیلی چیزها را از دست داده . صبور باش .

طوطی هم آنچه رابقول خودش درخواب هم ندیده بود در بیداری داشت میدید همه اینها باعث شد که سراسر وجودم از یک نوع غرور پر شود و شبها دور هم جمع میشدیم و از گذشته ها واز اتفاقهای خوب و بد از همسایه هایمان و خلاصه هرچیز که به یادمان میامد میگفتم و گاهی هم خاله و من و طوطی از چیزهائی که دیده بودیم و شنیده بودیم میگفتیم یکی ازهمین شبها بود که طوطی ازمادرپرسیدراستی زهراچه شد؟ چه کرد؟اورا به کی شوهرش دادند؟

مادرگفت.نگو که دلم میسوزدزهرا خیلی چشم انتظار حسین شد پدرومادرش هم همینطورگویادلشان نمیامداز حسین بگذرند حاضربودند چند سال هم به پای حسین بنشینند ولی به شرطی که مطمئن باشند که حسین میاید .ولی وقتی ما آب پاکی را روی دستشان ریختیم وخودمان از ده بیرون آمدیم .ماآنجا نبودیم که همه چیز را ببینیم ولی به  گوشمان رسید که پسر یکی ازملاکین البته نه خیلی خیلی اسم و رسم دارولی خوب و آبرومند به خواستگاریش آمد و خدا را شکرانگار که خوشبخت شده .همین دفعه که آمدیم به ده اورا هم دیدیم خدا پسری هم به او داده . این باعث شد لااقل از خانواده آنها کمترخجالت بکشیم. این را هم بگویم که من به آینده تو و زهرا خیلی امیدوار بودم میدانستم که زهرا دخترخوب وبسازی است ولی خوب توگفته بودی که دوستش نداری ویا یک لبخند که همه ی ما را به خنده واداشت گفت. تودلت بدجائی بند بود .طوطی دنباله حرف مادر راگرفت و گفت یعنی مادر من را میگوئید . مادر گفت خوب درآن زمان عشق حسین به توخیلی هم خوب نبود.بگذریم حالا اگردلتان میخواهد اززندگی علی هرچه میدانم بگویم و اما علی برایتان میخواهم بگویم .البته این را هم اضافه کنم که انسانی نیست که از بدبختی کسی ما خوشحال باشیم میدانید که عزیز خانم پدرش از ملاکین بزرگ بوده برادرش عزیز خانم عبدالله خان هم وقتی پدرشان میمیرد چون تنها پسربوده تمام ارث پدررا به او میسپارند.عبد اله خان که دائی علی میشده پنج تا پسر خدا بهش میده که متاسفانه حتی یکی ازپسرها زنده نمیماند. واین مردن بچه ها دردی شده بود که گویادرمانی نداشت.خلاصه بعد از هزارجور دوا ودکتر و میدانم چه و چه خدا دختری به او میدهد که دیگر دنیا بوده برای عبداله خان و این دختر . خوب معلوم است که این دختر  یکی یکدانه و دردانه و بسیار هم عزیزدردانه بوده  عزیز خانم هم که عمه اش میشده عاشق این دختر بود البته تنها عیبی که به نظر من داشت این بود که صورت زیبائی نداشت خلاصه گویا  به طمع مال و منال پدرش اورا برای علی خواستگاری میکنند وآنها هم که ازاخلاق ورفتارعلی مطلع نبودند خیلی هم خوشحال میشوند ولی طولی نمیکشد که هر چه در دیگ بوده به کمچه بیرون میاید و علی آقا خودش راآنطور که باید و شاید  به آنها نشان میدهد. راستش علی ازآن دسته آدمها بودکه حیا راخورده بودو آنقدر از خودش و مال و ثروت آقا بالا مغرور بود که برای کسی هیچ ارزشی قائل نبود همین رفتارش باعث شده بود که دختر بیچاره با تمام عزیز دردانگی جان به سر شود  و ختم کلام اینکه زندگی رو براهی ندارد. یکروز قهرند و یکروز آشتی خدا آخر و عاقبت این زندگیها را خودش به خیر کند.همه میگفتند این زندگی آخر و عاقبت ندارد . همین هم باعث شده بود که عزیز و عمو بیشتر از ما هم دلخور باشند و هم کناره گیری کنند چون میدانستند اگر طوطی زن علی میشد با هر بدبختی و سربه دری علی میساخت مثل این عروس خان ناز پرورده که نبود هیچ آقا رحیم هم مثل شیر بالاسرش بود و نمی گذاشت این رشته پاره شودولی به گمان منهم که ازدور می بینم زندگی علی آخر و عاقبتی ندارد . خدا به خیر کند بهر حال خدا نخواست که طوطی زیردست علی بیفتند وقتی حتی از دوربه زندگی علی نگاه می کردم با تمام این بدبختیها که به سر خودم  و خانواده ام آورده بودم  باز میگفتم شاید خدا خواهی بود . ببین کجا نیکی کاشته بودیم که طوطی ثمره اش را گرفت .

خلاصه آنکه شبها سرمان به این حرفها و داستانها گرم بودواین گفتگوها باعث میشدکه مابیشتر به هم نزدیک شویم یکی دو بارمادر بهانه این راگرفت که سراغ جوادبروم ولی من خیلی مشتاق به این کار نبودم زیرا احساس میکردم مادرم با دیدن جواد روحیه اش بهم میریزد. خوشبختانه گویاجوادهم آنقدرسرش به بدبختی خودش بود که فقط یکبار به سراغ من آمد دم حجره که منهم به اوگفتم مادروبچه ها آمده اند . به او گفتم هروقت دلش خواست میتواند به دیدن ما بیاید اما احساس کردم چون جای خاله راپر کرده خیلی راغب به دیدن مادر نیست منهم ازاین بابت باو اصراری نکردم . و مادر هم کم کم سرش آنقدر به مشکلات خودمان گرم شد که تقریبا مسئله جواد را از خاطر برد .

یواش یواش و با پشتکاروهمت کارهایمان روی روال افتاد تمام  برنامه هائی را که چیده بودم درست از آب در آمد  همه مشغول شدیم روزهامن به دنبال کاربه حجره میرفتم وبقیه  هم به همان برنامه که ریخته شده بود عمل میکردند مادر و طوطی و خاله هم در خانه به امور خانه میرسیدند.

ولی مثل همیشه این خوشی .این لذت و این آرامش چندین هفته بیشتر دوام نداشت آری فقط چند هفته.130


آن روزصبح پایان یک شادمانی بودآن روز که ما با فریاد مادر که همیشه در کنار خاله میخوابید همه سراسیمه از رختخوابهایمان بیرون آمدیم وقتی مادررابا آن حال دیدم دستپاچه شدم نمیدانستم چه کنم دیدم .مادرم سر خاله را به  دامان گرفته بود و اشک میریخت و مویه کنان نام خاله را بر زبان میاورد و وقتی به صورت خاله نگاه کردم گرد مرگ را در صورتش دیدم . شوهر خاله هم که مرد من بالاسرش بودم همیـن حال و روز را پیدا کرد ه بود حاجی غلامحسین هم همین طور . گویا این حالت را همه در هنگام مرگ میگیرند و رنگ چهره خاله لحظه به لحظه کدر میشد . یا من در آن حال غبار چشمانم را میپوشاند. قفسه سینه اش برای آخرین بار تکانی خورد و صدائی خر خر گونه که از گلویش بیرون میا مد بعد از چند لحظه قطع شد . همانگونه که شوهرش در آخرین لحظات گذرانده بود . او هم به همان وضع با ما خداحافظی کرد . بچه ها رابه آرامی از اتاق به بیرون فرستادم و طوطی را به بهانه ساکت نگه داشتن بچه ها از اطاق بیرون کردم

خاله درهمین مدت کوتاه آنچنان به بچه هامهربانی کرده بودکه آنهامثل من وطوطی به اودل بسته بودند وبه سرعت به اتاق برگشتم آخرین نگاهم لبخند گوشه لب خاله را دید وآخرین فطره اشکی که به دامان مادرم افتاد چه بگویم  آیا در این لحظه کلمه ای؟ فریادی؟ ناله ای و یا سخنی پیدا میشودکه با آن شرح آن ضایعه ی  دردناک را بدهم ؟ بگویم چه کسی راازدست داد ه ام ؟ پدرم را؟ مادرم را؟یا عزیزترینم را. همه کسم را . گویا باورم شده بود که خاله هرگز نخواهد مرد .آنقدردوستش داشتم که کم کم احساس کرده بودم مرگ هم او را نمیتواند ازما جدا کند.زبان آن را ندارم که بگویم چه کسی را از دست داده ام بهتر است بگویم هر آنکس را که داشتم از دست دادم . مرگ خاله دردی بود که تا جان دارم با من هست هنوز لکه ای را که این درد برجگرم گداشته بعد از اینهمه سال که خود پیرمردی شده ام احساس میکنم هنوز این زخم التیام نیافته . خاله کسی نبود که فراموش شود .

دیوانه وارسرم را  به دیوارزدم ودیگرنفهمیدم چه شدوقتی چشم بازکردم همه رابه دورخودم  دیدم غیر ازخاله آخر سالها بود که هر وقت دردی داشتم وقتی چشم باز میکردم خاله را می دیدم نگاهی به اطراف کردم و ناله کنان گفتم خاله جان . خاله جان در آن لحظه او را کم داشتم .

با ناله ی من  سکوت  اتاق را فریا د و ناله بچه ها و مادر درهم شکست و بغضشان ترکید . در گوشه اطاق چشمم به جسد بیجان خاله افتاد من گوهر گرانبهائی را از دست داده بودم برمن خرده نگیریدکسیکه از زمان جدا شدن پدر ومادر لحظه به لحظه زندگیم را به او مدیون هستم وتا آخرعمرجایش درقلب وروحم ماندگار است حتی قلم نمیتواند ذره ای ازاحساساتم رابیان کند مگرمیشودتمام بزرگواریهائی راکه اودر حق ما کرد به روی کاغذ آورد ؟ خاله نقش مادرم رابه تمام وکمال درنبوداوایفا کرد دلم میخواهد بایک قلم درشت قلمی که سراسرزندگی مرا نقش کند بنویسم . مادرم نبود ولی تا هستم دوستش دارم و هیچگاه نبودش را در روح و جانم حس نخواهم کرد . او برای من همیشه هست . نه سایه اش . خودش . آن صورت روشن و روحانیش . آنهمه مهر و محبتش همه و همه .

من مرگ پدرم راندیدم این اولین مرگی بودکه داغش برروی دلم ماند طوطی هم دست کمی از من نداشت در همین یکی دوساعت رنگ طوطی به زردی زده بودچشمانش دیگربجز اشک فروغی نداشت گویا روحش با خاله آمیخته بود و رفته بود یک لحظه ازکنار جسدخاله جدا نمیشد  مادر و خواهرانم به زور او را کنا ر میاوردند.و تنها مسکن ما تنها کسی که اگراو نبودنمیدانستم چه برسرمامیامدم مادر بود تنها او بود که این غم سنگین با وجودش قابل تحمل میشد وای که اگراینها نبودندچه به روز من و طوطی میامد؟ باز اینجا  بود که فقط خداوندناینگونه به فریاد ما رسید وخدا بودکه نقش این زندگی را رقم زد .تنم از این فکر به لرزه می افتاد.خاله شاید آن روز که از سفر به ده برگشته بود باآن حال و روزی که داشت میباید رفته باشد ولی شاید خداوند او را به ما بخشید تا در زمانی اورا از ما بگیرد که لااقل پشت و پناهی مثل مادر داشته باشیم .

در اینوقت طوطی حرفی زد آتش این درد را سوزانتر کرد. اودر حالیکه به موهای خاله دست می کشید گفت . خاله میماندی لااقل بآرزوی آخرت که عروسی من وحسین بودمیرسیدِی . راست میگفت خاله همیشه میگفت خدایا زنده هستم ببینم که شما دوتا به آرزویتان رسیده اید و مزد اینهمه صداقتتان را گرفته اید؟ ولی این آرزوی خاله مثل خیلی از آرزوهای دیگرش به گور رفت .

با دلی خونین و رنجی به یاد ماندنی مجبوربه باورکردن مرگ خاله شدیم .مراسم خاله را مادربا هر چه که در توان داشت به انجام رسانید ودرحق اومثل یک خواهرمهربان رفتارکرد.با عزت و احترام ازهیچ رسم ورسومی نگذشت سه شبانه روزازکسانی که مارامیشناختند پذیرائی کردونگذاشت بی کسی خاله مراسم عزاداریش راسوت وکور کند آخر حالا دیگر خاله بی کس و کار نبود و ما را داشت .

خاله زن با عرضه و پاک سرشتی بود یک وجود مهربان و دانا  وصیتنامه اش را هم نوشته بود و مشکلی نداشت . چهل روزپرازغم ودرد را سپری کردیم ومثل همیشه که روزگارگرد فراموشی برتمام خاطرات انسان میپاشد مرگ خاله هم کم کم باورمان شد اما هیچگاه این رنج مرا آسود ه  نگذاشت که حسرت عروسی من و طوطی به دل خاله ماند گواینکه دیگر مطمئم شده بود و خیالش به قول خودش راحت بود . دست آخریها میگفت به خدا اگر کار این دو جوان به اتمام نمیرسید من دستم ازگور بیرون میماند وخوشحال بود از اینکه میدانست تمام سعی و کوششی که کرد به نتیجه ای که میخواست رسید . یکی از آرزوهایش دیدن مادر ما بود که به آنهم رسید . و من لااقل خوشحال بودم که خاله در این موارد به آرزوهایش رسید.

 با تمام شدن و در حقیقت کم نور شدن غم خاله یواش یواش زندگی به حالت عادی باز گشت و بچه ها که به کار خودشان مشغول بودند . با کمک نعمت کمی دست و بال منهم باز شده بود و داشتم تدارک وسعت دادن به کار و کاسبیم میدیدم . باز هم با کمک احمد آقا یک حجره دو دهنه در بهترین نقطه همان بازار خریدم وروز به روز کسب و کارم رونق بیشتری میگرفت و حالا دیگر به فکر کارهای بزرگتر بودم و یکی دو ماهی از ازدواج بی سرو صدای من و طوطی میگذشت . خاله که نبود تا این آرزو را به چشم ببیند . و ما هم دل نداشتیم بدون او جشن و سروری بگیریم و از جهتی ترس از اینکه موجبی باشد برای جوابگوئی به کسانیکه  به آنها گفته بودیم ما خواهر و برادر هستیم ولی چون مادر اصرار میکرد هر چه زودتر حلال و محرم شویم ما هم برای دل مادر در حقیقت به این آرزویمان جامه عمل پوشاندیم . در یک مجلس که فقط خودمان بودیم عقد کردیم و کسی را هم در آنجا نداشتیم فقط دوست و همسایه و چند تن از کسبه بودند که با آنها هم مراوده نداشتیم و فقط یک آشنائی در میانمان بود . که آنها هم الزامی به وجودشان احساس نمیکردیم

 مدت کوتاهی از این مراسم نگذشته بودکه روزی مادرخبری به من داد که زندگیم را دوباره پراز لذ ت کرد . مادر گفت که به یکی ازآرزوهایش که همانا پدرشدن من است رسیده . وبا بوسه ای که برگونه من زد . .زیبائی پدر شدن رامانند شهدی به جانم ریخت . شاید باورتان نشودکه همان لحظه احساس کردم که کاش خاله هم بود میدانستم که او چقدراز این پیش آمدخوشحال میشد .سالهابود که آرزوی دیدن بچه ای را داشت که به آرزویش نرسیده بود و بعد به من وطوطی میگفت شمابچه های من هستید این راآنچنان ازصمیم قلب میگفت که بنا به ضرب المثل قدیمی. حرفی که از دل بر اید به دل مینشیند . حرفش به دل من و طوطی مینشست و ماهم واقعا او را مثل مادرمان دوست داشتیم وحالااگر بودواین مژده رابه اومیداد یم خدامیداند باآن قلب مهربانی که درسینه ستم کشیده اش میطپیدچقدر خوشحال میشد ومتاسف شدم که او نیست . ولی با تقدیر که نمیشود به قول مادرم جنگید .((131))


دراین زمان آنچنان غرق دراوضاع کاریم شده بودم که تقریباخانواده در مرحله بعد برایم قرار گرفته بود . چنین به نظر میرسید که چون وظیفه ام را در مورد همه شان انجام داده ام و هر کدام مشغول به کار شده اند و ضمنا میدیدم که کارها هم همه روی روال افتاده است نا خود آگاه رفته بودم سراغ کسب و کار . طوطی هم در کنار مادر بود و وجود مادر آنچنان به من پشت گرمی میداد که فکر میکردم لزومی ندارد که خودم را نگران حال طوطی که دوران سخت بارداری رامیگذراندباشم وقتی اورا میدیدم فقط خدامیداند و تنها اومیداندکه چه حال وروزی داشتم.اگر بگویم محبتم به اوهزاران برابر شده بود شاید قابل باورنباشد به یاد آن دوران افتادم که درحسرت این روزها شب و روزم یکی شده بود وخیال میکردم این منتهای دوست داشتن است غافل از اینکه دوستی و عشق را پایانی نیست . مگر نه اینکه رود به نهر و نهر به دریا و دریا به اقیانوس و اقیانوس بی انتهاست ؟ عشق هم بهمین مراتب شباهت دارد .

گاه گاهی مادربه من غرمیزد و میگفت توازحال و روز طوطی فارغ شده ای . گو اینکه او نمیدانست عشق طوطی چیزی نبودکه من بتوانم ازآن فارغ باشم ولی بعلت کارهای حجره که داشت خیلی بیش ازحد تصورم بزرگ میشد . مادررا به این فکرانداخته بودکه من دیگر خانه و زندگی را فراموش کرده ام . حالا زندگیم رنگ دیگری گرفته بود مادر از آنچه که در خیال روز و شب من و در تنهائیها یم میگذشت بی خبر بود او چه میدانست که من به چه قیمتی طوطی رابه دست آورده ام و طوطی حتی زیباتر به نظرم میامد وای چه زندگی زیبائی . طوطی . من . بچه مان و مگرمیشود؟ طوطی مادرشود؟ مادر بچه من؟ من پدر شوم؟ من روز و شبم در این افکار سپری میشد حالا دیگر به جای همه چیزبه این لحظه می اندیشیدم که چه خواهد شد؟ وقتی برای اولین باربعدازشنیدن این خبر به طوطی نگاه کردم بارکشیدن یک عمردردورنج راپوچ وبی حاصل نمیدیدم . همه آن رنجها به این یک لحظه می ارزید و به این زمان که حتی درخیال هم نمیتوانستم اینهم خوشبختی رامجسم کنم . بقول قدیمیها اگر بخواهم احساساتم را شرح دهم مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد. وای که اگر ما دربچه ام زهرا بود؟ ووای اگر میدیدم طوطی بچه علی را در کنار قلبش نگهداری میکند و از شیره جان طوطی تغذیه میکند و حتی تصور این چشم انداز آتش به جانم میزد .

 با آنکه بیشتر ازآنکه به خانه وزندگی توجه داشته باشم پی کسب وکار بودم وهمه خیال میکردند که دیگر آن حسین قبلی نیستم ولی با خودم که تنها میشدم زندگی دگرگونه ای داشتم.راستی چقدر زمان میبرد تا بچه به دنیا بیاید؟  بنظر شما هم نه ماه خیلی طولانی نیست؟  نخندید . اگر جای من بودید حتما همینقدر انتظار برایتان سخت بود . اگر مثل من عاشق بودید.

شبها که دورهم جمع میشدیم اغلب درهمین مقوله حرف میزدیم و طوطی شرمگنانه مارا نگاه میکرد . بچه ها خیلی شاد بودند و مادر فقط لذت میبرد . و من این هیجان را در چشمان او میدیدم . مادر مرتبا به من سفارش میکرد که مراقب طوطی باشم و نه تنها  به من که به بچه ها هم گفته بود مراقب طوطی باشند .

بی صبرانه گاهی به مادرگلایه میکردم ومیگفتم پس کی؟مادرمرا آرام میکردو میگفت وقتش که برسد خودش میاید دیگر به قول زنها طوطی داشت سنگین میشد آنوقتها بدنیاآمدن کودک یعنی مبارزه زن باردار با مرگ . بیخود نبود که پیرزنها میگفتند زنی که فارغ میشودازگناه پاک میشود چون آنقدر به مرگ نزدیک میشود که دیگر دردی نیست که هم پایه دردزایمان باشد دواودکتری هم که نبودچند  قابله درهرمحله ای بود که بر اثر تجربه  چیزهائی بلد بودند مرگ وزندگی زنان دروقت زایمان با قضا و قدر همراه بود از هر دوتا زن شاید اکنون در باورتان نگنجد ولی این واقعیتی بود که مابه چشم هرروزشاهد آن بودیم .آری ازهردوتا زن حدودا یکی  خودش و نوزادش جان سالم به در میبردند . یا بچه میمردو یا مادرویا هردویشان و نشانه زنده اش همین طوطی مگر مادر طوطی و یک تای دیگرش سر زانرفتند؟ تازه این حرفهارا من دارم وقتی میزنم که ساکن اراک که شهر بود .بودیم در دهات که دیگر غوغائی بود .چیزها شنیدم که هروقت به یادم میاید از اینکه طوطی بچه دار شده بود پشیمان میشدم و خودم را لعنت میکردم نیمه های شب بیشتراین افکار به سرم میامد  . وای اگر طوطی هم مثل مادرش بمیرد ؟ اگر بچه اش بماند و خودش برود؟ ویا اگر هردو رااز دست بدهم ؟ واین فکرها واین اگر ها دیوانه ام میکرد . گاهی به مادر پناه میبردم  او زن کم خوابی بود و اکثر شبها میدیدم که تا نیمه های شب بیدار است و به کارهای خانه میپردازد وقتی حال و روزم را میدید دلداریم میداد و میگفت مبادا این حرفها  را به طوطی بزنی؟ وحشت میکند  او الان خودش به این چیزها فکر میکند و تو باید قوت قلبش باشی عمر دست خداست و همه چیز را به خدا بسپار . من و تو چه میتوانیم بکنیم؟  مگر مادرطوطی راخودش نبرد ؟ چه میشود کرد . باید راضی به رضای خدا بود و اما من شاید بهمین دلیل بود که سعی میکردم درکارم غرق شوم تا بلکه ازاین حس و گمانهای جانکاه خلاصی پیدا کنم و آنوقت هم متهم به این میشدم که ازحال وروز طوطی غافلم و به جای خانواده حالا که خرم از پل گذشته دیگر مثل سابق به طوطی توجه ندارم ولی میدانستم که طوطی مثل آنها فکرنمیکند اوهمیشه مراتشویق میکرد که ازکارم غفلت نکنم وهمین باعث دلگرمی من میشد .من هیچگاه خوشی و وحشت این لحظات را از خاطر نمیبرم . زمانی حس میکردم که زندگیم دارد از هم می پاشد و زمانی به این سر مست بودم که پاره تن من و طوطی چه رنگی به زندگیمان خواهد داد.

خوشبختانه همیشه یک نفرهست که زیرپروبال مرابگیرداین روزها نعمت کاملابه کارحجره میرسید اوپسر زرنگی بود .سالم وپاک ودست و پا دار . حسابی دوتا شاگرد مرا هم میگرداند . اطرافیان مرا به داشتن چنین برادر زرنگی درآن سن وسال حسادت میکردند. نعمت مرا دوست داشت و گوش به فرمانم بود بی اجازه من آب ازکوزه نمیخورد خیالم از همه جهت راحت بود او واقعا برایم نعمت بود.

روزموعود بالاخره رسید ازاواخرشب رنگ و روی طوطی بر گشت و احساس کردم طوطی دارد فشرده میشود و به خودش میپیچد. هرچه پرسیدم درست جوابم رانداد آخراو که خودش چیزی نمیدانست با عجله پیش مادررفتم واو را به اتاقی که طوطی بود بردم . با دیدن حال و روز طوطی دیدم مادرم بسیار خونسرد وآرام بامسئله برخورد کرد دانستم اتفاق ناخوش آیندی نیفتاده است واوضاع انگار دارد روال عادی خود را طی میکند . مادر به من دلداری داد وگفت بایدخوددارباشم ولحظات سختی را باید تجربه کنم به مادرگفتم .نباید قابله خبرکنیم ؟ او گفت کمی صبر داشته باش .ساعتی بعد که دیگر طوطی نتوانست خودداریش را ادامه دهد و بی تابانه طول و عرض اطاق را طی میکرد  بچه ها همه به اطاق آمده بودند وچشمهای نگرانشان یک آن ازطوطی برداشته نمیشد . مادر آنها را از اطاق بیرون کرد و گفت شما بیشتر طوطی را نگران میکنید چیزی نیست امری عادی است و مدتی بعد که بچه ها بیرون اطاق نگران بودند مادراعظم راصدا کرد  به او نشانی قابله را که گویا قبلا پرس و جو کرده بود و چنین روزی را حدس میزدبه اعظم داد .فهمیدم که قابله خیلی خانه هاش از ما فاصله ندارد. اعظم به همراه نعمت به سرعت به دنبال قابله رفتند .ساعتی نگذشته بودکه بچه هابا زن قابله که به اوعفت ماما میگفتندآمد ندزنی فربه و گوشتالود و بسیار چابک بودحدود سنی چهل سال را نشان میداد . صدایش بسیاد کلفت و بلند بود . حدس میزدم که مال اراک نباشد  به جهت اینکه لهجه اش آشنا نبود. او به سرعت وارد اطاق شد . با سر سلام و علیکی با ما کرد و از مادر شروع به پرسش کرد و سپس رو به من کرد وگفت فعلا وجود شما در اینجا لازم نیست بروید هروقت به شما احتیاج داشتیم خبرتان میکنیم اما همین نزدیکی باشید.

بیرون آمدم نمیدانم چه داشت میشد؟ نمیدانم خودم درچه حالی بودم؟ نمیدانم زمان چگونه میگذشت لحظه ها همچون کوهی برروی دوشم سنگینی میکرد. زمین و آسمان یکی شده بود نه خوشحال بودم.نه ناراحت بودم نه فکر میکردم و نه ..........اصلا بهتر بگویم انگاروجود نداشتم وفقط یک آن فریاد کودکی که به نظرم بسیار بلند آمد سکوت خانه را شکست و دلم را لرزاند. دیوانه واربه درکوبیدم این عمل غیر ارادی من مادررا دستپاچه کرد. او در را باز کرد و من فریاد زنان پرسیدم . مادر طوطی . طوطی زنده است ؟

آخر شنیده بودم که زنان دروقت زایمان فریادهای زیادی میکشندولی من فقط وفقط صدای فریاد کودکی را شنیدم و این نشان دهنده ی آن بود که طوطی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟((132))
 

مادر در حالیکه با چشمانش مرا نهیب میزد گفت . هیس حسین خودت را نگه دار چه خبر است تحمل کن هیچ اتفاقی برای طوطی  نیفتاده .طوطی و بچه خوشبختانه هردو سالم هستند . اگر خودت را گم نمیکنی میخواستم خودم خبر خوشی به تو بدهم . نمیگذاری . خدا به تو یک پسر تپل مپل هدیه داده . مبارکت باشد مادر . این خبر خوش را به تو دادم که بروی و ساکت باشی انشااله  خبر خوش بعدی این باشه که  طوطی هم به سلامت کنار بیاید .

دیوانه شده بودم و فریاد گونه گفتم پسر میخواهم چکنم  صد سال سیاه نمیخواهم پدر شوم  برای من فقط و فقط طوطی مهم است  بگو مادر او چه حالی دارد؟

ولی مادرم فقط سکوت کرد . و به سرعت به اطاق رفت و در را پشت سرش بست .

من و بچه ها در پشت در منتظر ماندیم . گفتند چند دقیقه ولی برای من بیچاره سالی گذشت  تا این بار مادر سرش را از لای در بیرون آورد  رو به من کرد و گفت . حسین طوطی هم حالش خوب است  .نگران نباش درست لحظه ای مادر این خبر را به من داد که من داشتم با خودم فکر میکردم که اگر بچه بماند و طوطی برود من بچه را به مادر میسپارم و خودم به دنبال طوطی خواهم رفت بعد از طوطی من توان بودن و نفس کشیدن در فضائی که او نیست را نداشتم . من بدون طوطی میمردم . و درست درهمین وقت بود که مادر خبر سلامتی طوطی را به من داد  انوقت بود که دنیا به نظر من آن دنیائی بود که کمتر کسی ثانیه ای از آن را در تمام دوران زندگیش تجربه کرده است.نمیدانم تجربه کرده اید یا نه درست دی یک لحظه انگار پرده ی سیاهی که جلوی چشمم بود به یکباره کنار رفت و خورشید آنچنان به چشمم خورد که تاب تحمل اینهمه خوشی بسیار سنگین بود . طوطی و پسرم .

لحظه ای نگذشته بود که مادر از جلوی در کناررفت  اول رو به من کرد و گفت بیاتو  میتوانی هر دویشان را ببینی . آنوقت بود که تو گوئی در بهشت را حوریان به رویم گشودند  گویا ملائک میخواستند مرا با بالهای خودشان به آسمانها ببرند.پاهایم از فشار شادی نمیتوانست حرکت کند . هرگز در تمام عمرم چنین لحظه ای را در روهایم هم تجسم نکرده بودم . در تمام مدتی که طوطی حامله بود فقط و فقط تمام فکرم این بود که مبادا او را از دست بدهم هرروز احساس میکردم سنگین تر شده طوطی هنوز نه جثه ی زنی را داشت که میتوانست چنین بار سنگینی را بکشد و نه سن و سالش . در آن دوران که زنان در اثر زایمان مثل برگ خزانی به زمین میریختند شب و روز من در توهم از دست دادن طوطی سیاه بود و تنها کاریکه از دستم بر میامد این بود که خود دار باشم هم از مادر خجالت میکشیدم و هم میترسیدم اگر در این باره زیاده از حد حساس باشم در روحیه ی طوطی اثر بد بگذارد میدانستم طوطی بیش از اندازه به من متکی هست وحرفهای من بسیار در او موثر است از این جهت تنها کاریکه از دستم بر میامد این بود که خودم را در ظاهر خوشحال نشان دهم .

اولین چیزی که در اتاق توجهم را جلب کرد صورت طوطی بود به نظرم رسید او رنجورتر از قبل شده  بود ولی از اینکه میدیدم چشمانش برق زندگی دارد دلم از خوشحالی میخواست از قفسه ی سینه ام بیرون بیاید . طوطی را دیدم  کودکش در کنارش بود و من صاحب این دو موجود آسمانی بودم  خداوندا تا به امروز یک آن مرا بخودم وا نگذاشته بودی . لبخندی به طوطی زدم . و او جوابم را با خنده ای که کرد داد.جای ایستادن نبود  از اتاق بیرون آمدم . بسرعت دستنماز گرفتم و به پاس اینهمه نعمت از خداوند  شکر گزاری کردم و اسم  این هدیه خداوند را ولی اله گذاشتم وقتی به مادر گفتم که با اجازه شما اسم کودک را ولی اله گذاشتم او اشک از چشمانش سرازیر شد . سرم را در بغل گرفت و گفت . خیر بچه ات را ببینی . همانطور که ما از تو راضی هستیم خدا از تو راضی باشد مادر به اتاق رفت میدانستم رفت که خبر اسمی را که گذاشته ام به طوطی بدهد اوشادمانه  برگشت و گفت طوطی هم گفت هر چه حسین بگوید  در همین وقت بود که خواهر ها و برادرم نیز از اسم بچه مطلع شدند . و همگی باهم آماده شدیم که این موهبت الهی را در خانه خودمان با یک جشن کوچولو زیباتر کنیم .

 سعی میکردم  با توجه کردن به طوطی کمی از فشار درد و رنجی که برده بکاهم و مادر و بچه ها هم در این راه کمک بزرگی بودند و نمیگذاشتند به قولی آب در دل طوطی تکان بخورد .

روزهائی را که از زیبائی و نشاط وشادمانی ازوجود ولی اله زندگیمان سرشار شده بود به سرعت سپری میشد. روزهای قشنگی که همه ما در آن دلگرم و شادمان بودیم . مادر همه اوقاتش را در پذیرائی از طوطی میگذراند وولی اله  رایک لحظه  از خود دور نمیکرد . طوطی و ولی اله شده بودند عضو چسبیده به مادر.گویا مادر تمام  دنیا را فراموش کرده بود. قسم راست مادر جان طوطی وولی اله بود کم کم این پسرک شیطان و شیرین شده بود مایه عشق خانواده کوچک ما .

روزها به تندی گذشت ولی از آنجائیکه هر فرازی را فرودی هست آفتاب زندگی منهم کم کم رنگ باخت نمیدانم چرا هر خوشی که در زندگی من پدیدار میشد زمان زیادی طول نمیکشید که  به سرعت تلخی درد و رنجی را باید متحمل میشدم. و این بار قرعه بدبختی من به نام عزیزترین عزیزم افتاد . وای که هنوز هم این داغ بر جگرم هست حتی زمان هم نتوانسته.کمی هم از این درد جانگاه را مرمت کند  هنوز میسوزم .خدایا خودت میدانی و شاهد و ناظر هستی که چه شبها بی آنکه کسی بوئی ببرد از درد به خود پیچیدم . ناله کردم و با نبودش سوختم . خاطراتش شده بود زندگی شبانه ی من . هرگز بعد از او خورشید به زندگی من نتابید . با رفتن او سیر نزولی زندگی من کم کم آغاز شد . ولی مگر چاره ای هم داشته و دارم او خودش میگفت که ما اسیر سرنوشتی هستیم که به پیشانیمان نوشته اند و چه راحت و آرام به این سرنوشت تن درداد.

مادرم زن نادانی نبود یعنی زندگی آنچنان او را فشرده بود که  در تمام وجودش یک نقطه که اثری از گذشته ای شاد داشته باشد دیده نمیشد. چهره اش خموده و تمامی اعضای بدنش نشان دهنده رنجی بود که او سالیان سال به دوش کشیده بود و لی مادر عادت به ناله کردن نداشت  همیشه سوخته بود و ساخته بود . ما هیچوقت به یاد نداشتیم که او بنالد . گویا درونش آنقدر وسعت داشت که خنده ها و ناله هایش را در خود پنهان میکرد . برای همین بود که آنشب وقتی ناله ای بی اختیارش از درون رنجورش فضای اتاق را پرکرد  همه نگران شدیم این شاید اولین بار بود که رنج و دردش را با چنین  ناله ای که از بن دلش   ناخواسته به گوشمان رسیده بود . پدر همیشه در راستای صبوری مادر میگفت .

مادرتان در موقع زایمان هم بی صدا بود انگار در درون خودش مینالیدو اکنون که اینگونه مظلوم وار مینالید خدا میداند که چه دردی او را بی تاب کرده است.

با عجله خودم را به بالینش رساندم  . دیدم دارد توی تب میسوزد . چشمانش بسته بود و لبش خشک شده بود . درد در تک تک شیارهای صورتش که هرکدام گویا جای پای رنجهائی بود که خورده بود خود نمائی میکرد . نمیدانستم چه کنم . صدایش کردم ولی او در جوابم فقط ناله کرد . آتش به روی دلم پاشید . بچه ها و طوطی بالای سرش نشسته بودند و اشکشان درد مرا صد چندان میکرد . من چشم امیدشان بود م ولی خودم از آنها خود باخته تر بودم گویا مغزم ار کار افتاده بود .  از خاله یاد گرفته بودم که اگر کسی خیلی تبش بالا باشد باید او را پا شویه کنیم  آرام میشود. با کمک طوطی و اعظم  زود دست به کار شدیم و مادر را پاشویه کردیم . اما مادر همچنان در تب میسوخت  گویا دردش آنقدر سنگین بودکه این مداوای ما هیچ نتیجه ای نداشت زیرا او هیچ عکس العملی هم نشان نمیداد . ولی اله هم از سر و صدای ما بیدار شده بودد اوتازه  داشت یکساله میشد . به مادر خیلی عادت داشت به محض اینکه چشمش به مادر افتاد رفتاری را که از خود نشان داد  جگر همه مان را سوزاند او میخواست خود را به آغوش مادر بیاندازد . ولی مادر نه او را میدید و نه صدایش را میشنید .این را برای این میگویم که هیچوقت امکان نداشت مادر در مقابل ولی اله بتواند مقاومت بکند ولی این بار هیچ اثر ی از آنهمه علاقه در مادر دیده نمیشد ولی اله را اعظم بلند کرد که از اتاق بیرون ببرد بچه با صدائی بلند شروع به گریه کرد. خوشا به حالش میتوانست احساسش را بدون هیچ مانعی بروز دهد ولی ما بزرگترها مجبور هستیم که از درون بسوزیم ولی بایدخود دار باشیم . هرچه بزرگتر بشویم باید بیشتر دردها را در دل خود مدفون کنیم . گریه ولی اله بغض ما را نیز ترکاند .

عجیب بود .شب طولانی شده بود . ما مثل اسفند روی آتش بودیم ولی  انگار خورشید نمیخواست  طلوع کند . چه شب دراز  وحشتناکی بود. همه وحشتزده و نا علاج بودیم  نمیدانستیم چه کنیم  بزرگتری نبود که دست به دامانش بشویم.چقدر جای خاله خالی بود اگر او بود الان تمام کارها را روبراه میکرد . در خیال حس میکردم اگر خاله بود الان میتوانست برای مادر بسیار موثر باشد . شاید اگر دستخوش این توهمات نبودم میفهمیدم که خاله نه خدا بود و نه نویسنده سرنوشت آدمی .او هم می بایدآخر تسلیم شوداوخودش هم لحظه ی آخر رضا برضای خداداد وای که عقربه های ساعت در این زمان چه بیرحمانه بر جای خودمیخکوب شده بودند.( 133)


 

به محض روشن شدن هوا و ساعتی بعد از آن به کمک نعمت مادر راکه  تازه چشمانش را باز کرده بود با هر مشقتی بود پیش حکیم بردیم  .. خانه اش خیلی با ما فاصله نداشت و صبح به آن زودی وقتی در خانه اش را زدیم خودش در را باز کرده ماند ه بودم چه بگویم نمیدانستم کار درستی کرده ام یا نه ولی در آن زمان همه حکیمها به اینگونه مراجعه ها گویا عادت داشتند  او را به نام شازده ابراهیم صدا میکردند و شازده ابراهیم برای این میگفتند که او سید بود  در آن زمان ضمن اینکه به سیدها خیلی مردم احترام میگذاشتند ایمان هم به دستشان داشتند و الحق که شازده ابراهیم طبیب بی نهایت خوبی بود هم از لحاظ طبابت و هم از نظر دلسوزی لنگه نداشت او با محبت ما را به خانه اش برد  مادر را کنار اطاقی که معمولا برای مریضها اختصاص داده بود نشاند و سپس به من رو کرد و گفت خوب بگو چه شده از کی تاحالا به این حال و روز افتاده است .؟

من هرچه را میدانستم گفتم و او هم کمی به رسم آن روزگاران  مادر را معاینه کرد . سپس خودش مقداری دوا و دستور به ما داد و ما را روانه کرد .

قبل از ترک اتاق از شازده ابراهیم پرسیدم . حال مادر را چگونه میبینید . ؟ چه دردی دارد؟ او گفت فعلا که چیز مهمی نیست این داروها را که خورد بیاوریدش تا بگویم . احتمالا سرمای سختی خورده شاید هم ..و بعد گویا به فکری که به ذهنش رسیده بود ایمان نداشت و یا نمیخواست ما را آن موقع صبح با حال و روزی که داشتیم نگران کند (این را بعدها  فهمیدم ) و ما هم به نا چار با دردی  سینه سوز مادر را به خانه آوردیم .همان روز من از طبابت شازده ابراهیم خیلی راضی نبودم . احساس کردم آنطور که شاید و باید به مادر نرسید زیرا درد مادر به نظر من سنگین تر از آن مینمود که با دو سه دوائی که خود شازده داد بشود چنین دردی را شفا داد . ولی دستم به جائی بند نبود ضمنا به خود امیدواری دادم که هرچه باشد او از من بهتر میفهمد از این گذشته اگر دیدم حال مادر خوب نشد فرصتی هست که دکتری بهتر پیدا کنم . اینجا شهر است بهر حال دستم به جائی خواهد رسید ضمن اینکه از نظر مالی هم هیچ مشکلی نداشتم . واما  مریضی مادر طولانی تر از آن شد که خیال میکردم  .

البته او زمین گیر نبود ولی حال وروز خوش هم نداشت.  تقریبا حالش مثل اواخر عمر خاله بود . من میدیدم که او روز به روز تحلیل میرود . چشمانش داشت از فروغ زندگی خالی میشد . دیگر مثل سابق به طوطی و ولی اله نمیرسید . هرچند ولی اله لحظه ای او را به حال خودش نمیگذاشت ولی حتی شیرینی این بچه هم مادر را سرحال نمی آورد . او که هیچوقت ناله نمیکرد این روزها تنها کاری که میکرد سکوت بود سکوتی که من احساس میکردم دارد ناله هایش را فرو میبرد .چقدر زندگی بی رحم است  . .

 به خاطر ندارم . چگونه پای گلی خانم به خانه ما باز شد گلی خانم یکی از همسایگان ما بود که وضع بدی داشت در زمان مریضی مادررفت وآمدش به خانه ما بیشتر شده بود ماهم که خیلی تنها و بی کس بودیم این رفت و آمد ها به مذاقمان خوش میامد .

گلی خانم هم که میخواست از این رفت و آمدها بهره ای بگیرد . با زرنگی خاص خودش و درک شرایط ما یواش یواش پای  مادر و خواهرش را هم به خانه ما کشید . عمو زاده ای هم داشت به نام صفر .صفر دریکی از دهات اراک به نام ایجان  زندگی میکرد . روحیاتش را نمیدانستم چون برخوردی با او نداشتم ولی از گفته های گلی و اطرافیانشان شنیده بودم که او چند تا زن و دختر را توی ده اجیر کرده بود  که برایش فرش میبافتند صفر فرشها را به شهر میاورد و از این راه زندگی بدی نداشت ولی همیشه گله مند بود و از زندگیش نا راضی  

 او دوتا زن داشت و پنج تا پسر . در آن زمان هر کس پسر داشت تقریبا میگفتند که غصه ندارد . میگفتند پسر سرمایه زندگی پدر و مادر است ولی در همان زمان هم به ندرت پیدا میشدند خانواده هائیکه دختر و پسر خیلی برایشان متفاوت نبود میگفتند اگر پسر سرمایه است دختر هم چراغ زندگیست . اعتقادات اسلامی پایه خوبی برای دختران بود . زیرا مسلمانان بنا به گفته های پیامبرشان میگفتند دختر برکت است مثل پیغمبر (ص)  . بعضی ها هم که میخواستند بگویند دختر ها چقدر برای خانواده مهم هستند میگفتند  خانه ای که دختر ندارد در عزای پدر و مادر هیچ کس نیست که دل بسوزاند مجلس عزای آنها را دختران گرم میکنند  . اینهم از عقاید وحشتناک آن دوران بود . خلاصه این آقا صفر پنج تا پسر داشت و گویا از دسته دوم بود که میخواست حتما در عزایش گریه کن داشته باشد همیشه غر میزد که چرا خدا به من دختر نمیدهد . زن دومش حامله بود  او هروقت به خانه ما میامد که از مادرمان احوالپرسی کند عنوان میکرد که ترا به خدا دعا کنید صنم دختر دار شود  قول میدهم به همه شما سور مفصلی بدهم (صنم زن دوم و سوگلی صفر بود. از قرار بسیار هم زیبا و کم سن و سال هم بود )آمدو رفت صفر این حسن را داشت که باعث میشد زمان کوتاهی هم که شده فکر مریضی مادر را با حرفها و خاطرات زیادی که داشت  از خاطر ببریم . این خودش در آن حال و روزی که ما داشتیم غنیمتی بود

مادرِ گلی خانم هم کم کم به صورت مرتب و با دستمزد به سرو سامان دادن خانه ما مشغول شده بود . زیرا اعظم و منظر  و طوطی هیچکدام آنقدر خبره نبودند که بتوانند مادر را ترو خشک کنند منهم از گلی خانم خواسته بودم که مادرش به اینها کمک کند و در عوض مزد کارش را هم از ما بگیرد . مادر گلی هم که زن بدی نبود و خیلی هم بعلت سن و سالی که داشت وارد بود ازخدامیخواست که درآمدی داشته باشد تاهم به خانه و زندگیش برسد و هم دستش پیش این و آن دراز نشود .

مادرِ گلی خانم را اطرافیان عموزا صدامیکردند . عموزا به زبان خودشان یعنی دختر عمو . قبلا او به خانه های دیگر هم کم و بیش میرفت ولی از زمانیکه ما او را آوردیم تقریبا فقط به خانه ما میامد از صبح تا شب در خانه مابودعمو زا بجز گلی دختر دیگری هم داشت که خیلی کوچک بود شوهرش مدتی بود که مرده بود و بچه های دیگرش سرو سامانی داشتند یا نداشتند بهر حال رفته بودند پی زندگیشان و هیچوقت هم عمو زا از آنها برای ما هیچ نمیگفت . گویا فراموش کرده بود که فرزندانی هم دارد . در آن زمان همانطور که قبلا هم متذکر شده بودم این رفتار او خیلی هم عجیب نبود اغلب بچه ها وقتی سرو سامان میگرفتند اگر نزد پدر و مادر بودن که بودند وگرنه اگر میرفتند بقولی پروازی میشدند و بعضی اوقات هم پیش میامد که دیگر سراغی از خانواده نمیگرفتند ارتباطات هم که مثل امروز نبود . دسترسی همه به هم وقتی خیلی فاصله میافتاد تقریبا غیر ممکن میشد

عموزاوقتی به خانه مامیامد دخترکوچکش راهم میاورد.مادرم و طوطی و اعظم و منظر دل خوشی از این خانواده نداشتندومیگفتندخودش ودخترش بسیارچشم ونظرتنگ هستند.خلاصه بقول خودمان گداصفت بودندالبته من میدانستم تمام این صفاتی را که به آنهانسبت میدادنددرست بود. ولی ما مجبور بودیم به علت مریضی مادر آنها را تحمل کنیم ودرآن زمان چاره دیگری نداشتیم .حال وروزمادر طوری نبودکه امیدی به بهبودش باشد تنها کاریکه ازدست ما بر میامداین بودکه تاجائیکه میتوانیم ودرقدرتمان هست ازاومراقبت کنیم. عمو زا و خانواده اش که سهل است اگر یزید هم بود ما بخاطر مادر تحمل میکردیم . گو اینکه اصلا به صلاح زندگی ما نبود . با تمام دردهائیکه میبردیم ولی باز زمان گوئی به سرعت برق و باد میگذشت.نفهمیدم. اعظم و منظر مثل تمام دخترها بسرعت بزرگ شدند و موقع آن بود که در تدارک فرستادنشان به خانه بخت باشم .

احمد آقا پسری داشت که خیلی لایق بود.انگار پدرش برایش آینه عبرت شده بودگاهگاهی که بااحمد میامد دم حجره اورا دیده بودم یک روز احمد مرا تنها گیرآورد وپیشنهادخواستگاری ازاعظم را برای پسر بزرگش محمد باقر پیش کشید.محمد باقرپسرخود ساخته ای بود.همانی بودکه من دوست داشتم واردخانواده ما بشود .. به احمد آقا گفتم بگذار بامادرم واعظم هم در میان بگذارم وبعد پرسیدم خودمحمد باقراعظم ما را دیده یانه ؟ او گفت ای بابا کجای کاری ؟ انتخاب را خود محمد باقر کرده و از من خواسته با تو در میان بگذارم .

درآن زمانه همه ی خانواده هاسعی میکردند دختروپسرشان رابه کسانی بدهند که با آنها حشر و نشر داشته باشند به ندرت پیش میامدکه برای ازدواج به سراغ کسانی بروندکه نا آشنا هستند . برای همین پیشنهاد احمد برای من که در اراک هیچکس را نمیشناختم و فامیل و کسی را نداشتم خودش یک موهبت بود آنهم کسی این تقاضا را کرده بود که خودش حکم پدری مرا داشت وخانواده وبچه هایش را هم مثل کف دستم میشناختم.چه کسی بهترازمحمد باقر ؟ ولی مسئله ی دیگرهم این بودکه من با اطلاعاتی که پیدا کرده بودم به این اعتقاد رسیده بودم که بایددخترهم خودش نظر بدهد . گو اینکه در آن دوره کسی خیلی برای نظر دختر ارزشی نمیگذاشت ولی من پدر اعظم که نبودم مادر هم که در شرایطی نبود که اظهار نظری بکند پس بهترین راه این بود که اعظم خودش مرد زندگیش را انتخاب کند .   محمد باقر معلم مدرسه بود. این را هم بگوییم که  حالادیگر کم کم داشت برای پسرها مدرسه تاسیس میشد . البته نه مثل مدارس کنونی بلکه در وسعت کمتری . چون در آن زمان بیشتر خانواده ها پسرانشان را برای آن میخواستند که در حقیقت کمک خرجشان بشود و مدرسه رفتن در آن موقع آنها را از کمک با ز میداشت . ضمنا فکر میکردند که با مدرسه رفتن شیطان در وجود بچه هایشان میرود و آنها را سر به در میکند و از خدا و پیغمبر بری میشوند . ولی خیلی کم افراد بودند که پسرها را به مدرسه میفرستادند . و شغل معلمی در حقیقت شعل بسیار آبرومندی بود و اگرکسی معلم بودتمام فامیل باوفخرمیکردندمن هنوزخاطره حسین پسرعمورادریاد داشتم دیده بودم که چطور عمو وزنش به اوافتخارمیکردند وهروقت اسم اورا میبردند انگاربرای خودشان عزت واحترام بارمیکردند وواقعیتش را بخواهی خیلی هم بیراهه نمیرفتند ومنهم محمد باقر را به  همین دلیل خیلی میپسندیدم( .134)

شب که به خانه آمدم اول بامادروسپس باخوداعظم موضوع رادرمیان گذاشتم مادرگفت حسین جان هرچه تو بگوئی من قبول میکنم فکرمیکنم اعظم هم بالای حرف توحرفی نمیزندسری راکه توببری خون نمیاید ( این مثل را معمولا وقتی میزدند که میخواستند کاری را به کسی بسپارند وبه اوبگویند که ما ازهر جهت خیالمان جمع است که این کار رابه دست کاردان سپرده ایم درنهایت یعنی ریش وقیچی دست خودت است)منکه نه اینجا بوده ام ونه آحمدآقا را می شناسم.فقط ازحرفهائی که تو گفته ای من اورا می شناسم چون تومیگوئی آدم قابل اعتمادی است حتما پسرش راهم مثل خودش بارآورده گفتم . مادر عجیب است اگر بدانی که اگراین پسرمثل جوانی پدرش بود من مرده اعظم را هم روی کولش نمیگذاشتم ولی خود احمد سرش که به سنگ خورده حالا خیلی آدم قابل ارزشی است دیدی که من تمام زندگیم را به او سپرده بودم ووقتی هم که آمدم دریغ از کوچکترین حیف ومیلی زندگیم را گردانده بود و تمام حساب و کتابهایش هم مثل آب روشن وبی حیله بود بخدادراین دوران برادر این طور به برادرش خدمت نمیکند من نمیدانم خدا چقدربه من لطف دارد که چنین آدمی را سرراه من قرار داد آنهم زمانی که سر براه شده بود اینطور که خودش میگفت شرابی بوده .خوشبختانه محمد باقررا من خوب  میشناسم . پسر بسیار پاکی  است یک سرو گردن از پدرش بهتر است حسرت هردختراست که مثل اوکسی برایش پا پیش بگذارد ولی با اینهمه من باید مفصل با اعظم صحبت کنم .آخرمادرکاریک عمرزندگی است باید ببینم که نظرخودش چیست دردرجه اول خودش بایدبخواهد وقتی بااعظم صحبت کردم وموضوع راگفتم اوباهمان حجب دخترانه اش گفت هرچه شماصلاح بدانیدمنکه جزشما کسی راندارم طوطی شاهد گفتگوی من با اعظم بود.در حالی که لباسهای ولی اله راداشت جمع وجورمی کرد با خوشحالی وسط حرف ما دویدوگفت حسین من این پسررادیده ام خیلی معقول است تازه اعظم جان بگذارهمه چیزراکه میدانم برایت بگویم (رابطه ی طوطی با اعظم بسیارنزدیک بودبا اینکه الان دیگرزن برادرش بودونه خواهرش ولی خوشبختانه هنوز همان وابستگیها بین ما بود.اعظم و نعمت درست مثل سابق به طوطی آبجی میگفتند ومنظرهم که کوچک بود بعدا به زبان آنها به طوطی آبجی میگفت )طوطی گفت  خانوده شان را هم من و هم حسین میشناسیم محمد پسر زن اول احمد آقا است واسم مادرش لطیفه خانم است که زن بسیارخوبی میباشد محمدباقردوخواهرهم داردکه از خودش کوچکترهستند اولی شوهرکرده ولی دختر کوچک لطیفه خانم هنوز وقت ازدواجش نرسیده  اورو کرد به من وگفت حسین اعظم شانس آورده تو هم این طور فکر میکنی؟ودر حالیکه اعظم را تشویق میکرد . خودش برید و دوخت و تا رضایت اعظم را نگرفت ول کن نبود . با بودن احمد آقا و من تمام مراسم ازدواج محمد باقر با اعظم به سرعت جورشد وسعی من براین بودکه هرچه زودتراعظم را راهی کنم زیرا از بابت حال و روز مادر بسیار نگران بودم اتفاقاتی زیادی درحین ازدواج اعظم ومحمد باقرافتاد که گفتنش بی لطف نیست ولی دیگرچون زمان ازآن گذشته و من حال و حوصله گفتن داستانهائی را که پیش آمده ندارم از آنها می گذرم . فقط این را باید بگویم که این بار هم خداوند به یاریم امد و از هر لحاظ پیش همگان رو سفید شدم .

هرچند منظرحدود سه چهارسالی ازاعظم کوچکتربود ولی از آنجا که از نظر جثه و زیبائی خیلی به چشم میامد هر چند روز یکبار باید خواستگاری را جواب میکردیم . اما بهر حال من مشتاق بودم که هر چه زودتر منظر را هم به خانه بخت بفرستم وبیشترازخودم مادررا ازنگرانی بیرون بیاورم . برای همین روزی که آقا رضا پدر تقی شاگردم پیشنهاد کرد که منظر را برای تقی میخواهد بسیار خوشحا ل شدم . البته خودم هم بی میل نبودم حتی اگر پیش میامد حاضربودم خودم این پیشنهادرا به آقا رضابکنم که خدارا شکر او در اینکار خیر پیشقدم شد وقتی آقا رضا موضوع را گفت من به او گفتم تقی بچه خیلی خوبی است اولا که زیر دست خودم بوده واز تمام خصوصیات اخلاقیش مطلع هستم و بسیار هم او را دوست دارم منظر را به که بدهم بهتر از تقی .و شماهم که در حقیقت پدرش میشوید و خیالم از هر جهت جمع میشود ولی اجازه مادر م و خواسته منظر هم شرط است اگر خدا بخواهد من هیچ حرفی ندارم .

این وصلت هم به سرعت برق وباد انجام گرفت وخلاصه آنکه دوتا خواهررا با آبرومندی به خانه بخت فرستادم . حالا مادر و من با نعمت و طوطی و ولی اله باهم بودیم و این زمان میباید بهترین ساعات زندگی ما باشدزیرا تما م مشکلات حل شده بود  ولی دریغ که چنین نشد

حالا دیگر مادر روز به روزبه سرعت بنیه اش  تحلیل میرفت . آنچنان با سرعت از توش و توان افتاده بود که همه مارا نگران کرده بود.اعظم ومنظرمرتبا به اوسرمیزدند ودرحق اوهیچ کوتاهی نمیکردند ومن ونعمت و طوطی هم که مثل پروانه به دور شمع وجوش میگشتیم. تمام مادرهای دنیا فداکارنداین چیزی نیست که من بگویم تا بوده همین طور بوده و تا هست همینطور خواهد بود ولی در هر زمان و هرمکان تفاوتهائی هم وجود دارد مادر من یک زن عامی و بیسواد و روستائی به تمام معنی بود از جنین زنی باید اندازه ی توانائیش توقع داشت ولی مادر من با تمام مادرانی که من دیده بودم بسیارفرق داشت .اوبه تمامعنی فداکار بودهیچوقت خودش را عقل کل نمیدانست و همیشه به نظرکسانیکه درکنارش بودن بسیاراهمیت میداد واگر میدید حرف درستی میزنند بدون هیچ پافشاری قبول میکرد همین صفت بارزاوبود که نه طوطی بد بخت شد و نه من البته قیمتی گزاف بابت این از خود گذشتگی پرداخت کرد که آنهم ازعهده ی همه برنمیاید.من نمیخواهم مادرم را مستثنی از مادران بکنم هرفرزندی مادرش را به یک صفت خاص میپنداردولی با شرح زندگی من که به آن واقف هستید حتما شما هم باور دارید که او برای رسیدن فرزندانش به هدفی که میدانست صلاحشان است ازهیچ گذشتی دریغ نکردهمینطوردرموردبچه های دیگرش اوسختی بسیاری کشیده بود وحال که او را به این حال و روز میدیدم جگرم آتش میگرفت . او مستحق چنین حال و روزی نبود .

چند ماهی  که گذشت دیگر تمام نیروی مادربرای مقابله با  بیماریش تمام شدما ازهرچه دواودکتربودبرایش کوتاهی نکردیم ولی زمان کوتاهی بعد از ازدواج اعظم و منظر او بطور  کامل بستری شد و در حقیقت یواش یواش داشت چشم امید ما به بهبودی مادر قطع میشد این در حالی بود که طوطی برای بار دوم حامله شده بود.135

سخت ترین لحظه عمرم داشت فرامیرسیدآیا شمازمانی رادردناکترازلحظه ای میدانیدکه شاهدمرگ مادر باشید؟آنهم چنین مادر ستم دیده ای ؟ قلم به روی  کاغذ نمیگردد . تا بگویم ولی میدانم که این درد بر کسی پوشیده نیست . مرگ بر جان مادر چنگ انداخته بود ودنیا در نظرمن تیره و تار شده بود . شوق زندگی در من بکلی مرده بود فقط  اورا میدیدم . میدیدم ومیسوختم و دستم به هیچ جائی نمیرسید . درآخرین دیداری که شازده ابراهیم از او کرد تقریبا آب پاکی رابه روی دستمان ریخت . هیچوقت آخرین کلمات او را از یاد نخواهم برد. اودردناکترین حرفی راکه در عمرم شنیده بودم بر زبان آورد.بروید و دعا کنید  از دست بنده خدا کاری برای مادرتا ن برنمیاید ؟

بعد ازحرف دکتربیش ازدوشب مادر در خانه ما میهمان نبود و در آن لحظه که برای من فردائی نداشت در حضور اعظم و منظر و شوهرانشان و نعمت و طوطی  . برای آخرین بار بر گونه مادر .و................................

وضع و حال طوطی با داشتن ولی اله و حامله بودنش روز به روز بدتر میشد .اصولا طوطی دختر باریک اندامی بودهیچوقت وزنی نداشت و بهمین نسبت هم بسیار شکننده بود به محض کوچکترین تبی که میکرد انگار میخواست جان از تنش بیرون برود سرولی اله کم درد نکشید.درتمام طول بارداریش   ما نگران و دلواپس بودیم ولی آن وقت با حالا خیلی فرق داشت لااقل مادر قوت قلبی بود او بود که همیشه مراقب طوطی بود و حضورش باعث میشد که ماحس کنیم کاررا به کاردان سپرده ایم ولی حالاچه؟ آنهم درست درزمانی که نیازما وطوطی بیش از بیش به وجود مادر بود حال و روز طوطی حسابی مرا میترساند . خودش هم همینطور . غم مرگ مادر پشتم را خم کرده بود . اوبرای من دنیائی بودبا رفتنش تنهای تنها شده بودم .فقط طوطی برایم مانده بوداگراو را از دست میدادم حتما خودم هم میمردم .مادرم وجودم بودبعد از رفتنش تنهاعشق طوطی ووجود ولی اله مرا مجبور به زنده ماندن کرده بود.

درست به خاطر ندارم . چند ماهی از مرگ مادرگذشته بود که یکروز نعمت وقتی باهم در حجره تنها بودیم آمد و پهلویم نشست و در حالیکه سعی میکرد مرا به وحشت نیاندازد گفت  داداش خیلی ناراحتم چند وقت است توی دلم میریزم  گفتم چه شده نعمت؟هنوزنعمت لب بسخن بازنکرده بودکه انگارکسی قلب مرااز درون سینه ام بیرون کشید انگاربدنم یخ کرد نمیدام برای شماهم پیش آمده یانه؟ قبل ازاینکه خبربدی به شمابدهند گویا حسی در درون شما آگاه است که میخواهد بلائی آسمانی نازل شود . منهم در آن وقت که نعمت اینگونه با من حرف زد به همین حال وروز افتادم .  در حالیکه سراسر وجودم به لرزه افتاده بود پرسیدم بگو نعمت  جانم بالا آمد چه شده؟

نعمت گفت منکه درست به خاطرندارم ولی چندروزاست که وقتی اعظم رامبیبینم حال وروزاصغر برادرکوچکمان را به یاد میاوردم راستش پشتم میلرزد که این حرف را میزنم . شاید دارم اشتباه میکنم  اعظم دختر خودداری است او مثل مادر است و بعید به نظر نمیرسد که اگر دردی دارد ازهمه پنهان کند . .

وقتی حرفهای نعمت را شنیدم آهی از ته دل کشیدم و گفتم نعمت تو مرا کشتی . مرگ اصغر روی تو اثر بد گذاشته وحالا ازترس ازدست دادن اعظم بیخود خودت رابا این افکارداری آزارمیدهی . بعدهم ازاین گذشته او شوهر دارد لطیفه خانم هم خیلی اعظم را دوست دارد وبه او نزدیک است زن بسیارمهربانی است اگرچنین بود حتما او بو برده بود. بلند شوبلند شوخودت رااینقدراذیت نکن انشااله که هیچ خطری سلامت اعظم را تهدیدنمیکند نعمت با همان دل نگرانی گفت.دیروزمحمد باقررادیدم اوبمن گفت.اعظم مدتی است مریض است اول  فکرمی کردیم شاید حامله باشد ولی این فکر ما درست نبود.اوواقعا مریض است.بعد فوت مادرتان اعظم دیگررونیامد.اوایل که ازما پنهان می کرد ولی مدتی است که دیگرنمیتواند پنهان کند.مادرم می گویدمرگ مادرتان اورااز پای درآورده است به خدا ما هر چه از دستمان آمده کردیم و به شما هم چیزی نگفتیم دیدیم شما هنوز مرگ مادرتان را فراموش نکرده اید ولی حالا هم به تومیگویم . خودت هرچه صلاح میدانی بکن .میخواهی به حسین آقا بگواگرهم فکرمیکنی صلاح نیست نگو ولی من وظیفه داشتم این موضوع را به گوش شما برسانم .دراینوقت مادرشوهر اعظم هم که گویا خودش میخواست این موضوع رابامن درمیان بگذارد رسید با دیدن نعمت و حال و روزی که من و نعمت داشتیم گویا متوجه شده بود که قضیه اعظم ما رادگرگون کرده بیچاره درحالیکه اشک درچشمش پرشده بودروکرد به من و برادرم وگفت  بخدا ما هیچ کوتاهی نمیکنیم من دارم دیوانه میشوم من خودم دختردارم  اعظم را هم مثل آنها دوست دارم نه من و نه محمد باقرشب و روز نداریم خودش هم نمیدانم چرا بروی خودش نمیاورد هر چه میگوئیم چه دردی داری میگو ید هیچی حالم خوب است ولی من دیگر دراین سن وسال گول نمیخورم دارم میبینم اوهرروز بیشتر زرد و لاغر میشود دارد مثل شمع آب میشود. مرگ مادرتان بدجوری روی اعظم اثر گذاشته و بیشتر اوقات میبینم که در تنهائی اشک می ریزد . دستم به دامنتان آمدم به حسین آقا بگویم  .شاید ازدست شما کاری برآید میترسم اگر پنهان کنم باعث پشیمانی وشرمندگیم شود.ما که مستاصل شده ایم.دیگرعقلمان هم به جائی نمیرسد شاید اعظم از شماحرف شنوی داشته باشد .

نعمت دنباله ی حرف لطیفه خانم را گرفت و گفت  . داداش میخواستم یک جوری که هم شما اذیت نشوید و هم  کس دیگری از این ماجرا بوئی نبرد مبادا اعظم اذیت شود این مطلب را به گوش شما برسانم . حال نمیدانم چه صلاح میدانی؟ چه باید بکنیم سپس بی اختیار شروع به گریه کرد .

خدا میداند درآن لحظه چه حالی داشتم .خدایا مادرکه رفت حالا اگر بلائی سراعظم بیاید ؟ چه باید بکنیم ؟ از طرفی طوطی هم به علت مرگ مادروحاملگی روزبه روز وضع و حالش بدتر میشد و دیگر ناچار شده بودم به تنها کسی که میتوانستم روکنم همان زن بد خلق آقا جواد بودکه صدالبته بامن وبچه هااصلابدرفتاری نمیکردفقط پدر جواد بد بخت را درآورده بود . از وقتی مادر و بچه ها ازده آمده بودند.جوادبه خانه ما نیامده بود ولی وقتی مادر حالش رو به وخامت گذاشت چند باری بطوریکه حتی مادر متوجه حضورش نمیشد آمده بود و حال و احوال مادر را پرسیده بود و درحقیقت میخواست کمکی اگر از دستش بر میامد به ما بکند .یکبار هم که زنش و بچه اش را آورده بود . زن جواد همانطورکه گفتم بسیارزن حواس جمعی بود وقتی وضع زندگی و اوضاع ما را دید برای آنکه از این نمد کلاهی برای خودش جورکند رفتارش باما بسیارمهربانانه بود.منکه گول ظاهراورا نمیخوردم ولی درزمان بیماری مادراز سرناچاری به اومتوسل شده بودم آری گفته اند که لنگه کفش کهنه دربیابان نعمت خداست.زن جوادهم برای ما درآن زمان مانند نعمت خدا بود اوزن دست و پا داری بود خیلی راهها را میدانست که ما اصلا خبرنداشتیم . برای همین من ازنظر مالی هوایشان را داشتم واوهم بسیارنیازمند این کمک من بودروی این حسابهاخیلی هوای ما را داشت.و رفتارش در این زمان با جواد هم بهتر شده بود

وقتی درمورد اعظم دیگردیدم دستم بجائی بند نیست بازهم به زن جواد متوسل شدم .اوبرای من هرکاری را که می خواستم میکرد . دراینجاست که باید گفت خدا پدرپول را بیامرزد که از یک زن آنچنانی یک کمک رسان این چنین میسازد خلاصه کنم با کمک وآگاهیهای او توانستیم یک طبیب خوب پیدا کنیم واعظم رابه دکتری که آنروزها خیلی اسم ورسم پیداکرده بودبردیم روزها زن جواد ازطوطی مراقبت میکردومن ونعمت ومنظرهرسه نفرمان در حقیقت در خدمت اعظم بودیم درداعظم دردسنگینی بوددکترهم که فقط استخوان لای زخم مامیگذاشت نه امید بهبودی میداد ونه حرف درست وحسابی به ما میزد  میگفت من کار خودم را میکنم . خدا شفا میدهد و من وسیله هستم او میگفت تا وقتی اعظم به این روز و حال است باید مرتبا تحت نظر باشد . محمد باقر دیگر قدرت هیچ کاری را نداشت مثل مرده شده بود اوواقعا اعظم را دوست داشت روح و جسمش داشت از بین میرفت . لطیفه خانم بیچاره هم هر کاری که از دستش بر میامد دریغ نداشت اما بقول معروف بد از طرف خدا نیاید  در این گیر و دار به جهت گرفتاری ما ومریضی طوطی ولی اله هم مریضی شد واین آخری دیگرزندگی همه ماراکاملا بهم ریخت.حالا شما وضع و روز مارامجسم کنید.همه زندگی من بهم ریخته بودنه میتوانستم بکارم سروصورتی بدهم نه دل داشتم بزندگی خانوادگیم دلخوش کنم واقعا داشتم از پای در میامدم.

روزی که گلی همان همسایه مان د رحجره خبرآوردکه طوطی وضع بدی داردوباید هر چه زودترخودم را به خانه برسانم . دیوانه وارتمام کاروبارم رابه نعمت سپردم و سر از پا نشناخته به خانه رفتم طوطی واقعا رو به مرگ بود  درست جلوی چشمم میدیدم که دارد جان میکند .آنطور که خود طوطی میگفت خیلی زود بود که احتمال وضع حمل برود.روی این حساب گلی وزن جوادهم ظنشان به زایمان نمی  رفت ولی اله که تمام هستی من باوبسته بودمریض احوال  و بی رمق در بغل گلی بود زن جواد هم   بیچاره مثل پروانه به دور طوطی میگشت  ولی گویا همه آنها در چنان وضع بد روحی بودند که نمیدانستند چه باید بکنند.من گلی رابه دنبال منظر فرستادم . او در خانه اعظم بود که وحشت زده خودش رابه ما رساند وقتی وضع طوطی رادید با آنکه خودش هیچ تجربه ای نداشت زود به دنبال قابله رفت و ساعتی ازآمدن قابله نگذشته بود که بچه دومم که یک دختربسیارزیبائی بود را منظر به دستم داد . و خودش دوباره به سراغ طوطی رفت نمیدانستم باید خوشحال باشم  یا غمگین.هیچ صدائی از اتاقی که طوطی در آن وضع حمل کرده بود نمی آمد . دلم داشت آشوب میشد . با حالی نزار در حالیکه می ترسیدم جوابی که می شنوم دنیایم را سیاهتر از آنچه که هست بکنم ولی طاقت نیاوردم وتلنگری به در زدم 136


منظر به صدای در بیرون آمد  پرسیدم . حال طوطی چطور است ؟ نکند بلائی به سرش بیاید . منظر خندید و گفت نه داداش خیالت از جانب طوطی جمع باشد. درست است که زایمان بسیار سختی داشت ولی خوب لطف خدا شامل حالتان شده کمی دلم گرم شدنگاهی به منظر کردم و با خنده ای که رنگ پائیز را داشت گفتم دختر تو هم که در این گیرودار گرفتار شدی.  با شرم سرش را به زیر انداخت و گفت . اینهم از بخت بد من بود که در چنین شرایطی باید این بار را هم بکشم.گفتم ناسپاسی نکن  شاید مریضی اعظم بیشترش برای این باشد که بچه دارنمیشود گو اینکه در خانه ای زندگی میکردکه آدمهای خوبی دور وبرش بودند ولی خوب خودش که میدانست که از چه نعمتی خدا او را محروم کرده است واین درد بیدرمان  بهمین جهت اوداردروزگارخودش وما راسیاه میکند.من ومنظردر آن وضعی که داشتیم آنقدرازمریضی اعظم درفشار روحی بودیم که نا خود آگاه طوطی و اوضاع بهمریخته ی آن لحظه را ول کرده بودیم وداشتیم باهم درباره اوحرف میزدیم .حالا تقریبا خیالم ازطرف طوطی جمع شده بود گفتم منظر جان از حال وروزاعظم برایم بگوراستش من هم میترسم خیلی کنجکاوی کنم هم می گویم نکند صلاح نباشد درحال حاضر میتوانی به من بگوئی چه وضعی دارد  ؟. گفت او که حال خوشی ندارد بیچاره محمد باقر دارد دق میکند دستش هم به جائی نمیرسد. میدانم نباید این حرف رابزنم مدتیست که شب وروزم بخداسیاه است همه اش توی دلم میریزم ولی منم نا علاج هستم . راستش اگر تو ناراحت نمیشوی احساسم را برایت بگویم . گفتم منظر جان بالاخره که چه؟ من باید بدانم یا نه؟ گفت آخرتوهم کاری از دستت بر نمی آید یعنی مریضی اعظم ره جائی رسیده که از هیچکس کاری برنمی آید بیچاره محمد باقر وخانواده اش از هیچ کاری دریغ نکرده اند ولی بقول معروف بد از طرف خدا نیاید که انگار برای خواهرم آمده . منکه دیگر امیدم را از سلامتی اعظم بریده ام.حرفهای منظر دلم را به درد آورد . زایمان وحضور دخترم وطوطی را گویا ازیاد برده بودم سرم راروی شانه ی منظرگذاشتم وهای های گریه را سر دادم . او هم با من گریست . خدایا چه دنیای بدی داری .

تن علیل اعظم خیلی دوام نیاوردهنوز یکی دو ماه از زایمان طوطی و آن روز شوم که فهمیدم اعظم مهمانی هست که به زودی به سفر خواهد رفت نگذشته بود که ماتم مرگش زندگی ما را سیاه کرد . نمیتوانم برایتان شرح دهم که چه ساعات و روزهائی را میگذراندیم .

آن روزها بدترین روزهای زندگی من بودوقتی دومین فرزندمان به دنیا آمد که حال و روز اعظم به وخامت کشیده شده بود  ولی اله هم که مرتبا تب میکرد دیگر سر در گم شده بودم منظر هم که بدبختانه زمان بدی حامله شده بود و این هم شد غوز بالای غوزمان و در حالیکه زیبا ترین هدیه خداوند پای به زندگی من گذاشته بود متاسفانه حال و روز ما برای استقبال از او حال و روز مساعدی نبود.

دخترک زیبای من . امید دل من .( تاجماه) درچنین شرایطی قدم به زندگی من گذاشت.اومثل سیبی بود که با طوطی نصف کرده باشند . گویا خداوند نمیخواست زندگی من بدون زیبائی طوطی باشد . ولی دلم برایش میسوخت زیرا از وقتی قدم به این دنیا گذاشت با درد و رنج اطرافیان هیچ چیز از زندگی نفهمید . چند ماه بعد که اعظم رفت و طوطی هم بعد اززایمان با آن اوضاعی که داشتیم اول دردوران حاملگیش که مرگ مادروبعد هم مرگ اعظم . و مریضی طولانی ولی اله که گویا او هم میخواست بلائی دیگر را بر سر ما بیاورد وطوطی برای ولی اله شب و روز نداشت . نمیشد حال و روزش را بپرسی به محض اینکه میگفتم . طوطی جان چطور هستی مانند ابر بهاری گریه را سر میداد . گویا در وجودش جز اشک چیز دیگری نبود . حق داشت .همه این رخدادها باعث شده بود که تاجماه حتی از روزهای اول زندگیش  هم نتوانست گرمی آغوش مادر را آنطور که شاید و باید حس کند وطوطی فقط او را موقع شیر دادن به سینه اش میفشرد تازه آنوقت هم جز گریه و شیر دادن کاری نمیتوانست بکند .

طوطی هم کم کم داشت تحلیل میرفت . یک روز که از حجره به خانه آمده بودم وقتی طوطی را دیدم گوئی دنیا روی سرم خراب شد انگار زندگی از چشمان طوطی گریخته بوددرآن دوران که باید دراوج خوشی باشیم از وجود ولی اله و خصوصا تاجماه لذت ببریم نشسته بودیم و مانند آنکه تسبیحی به دست داشته باشیم دانه دانه دردهارا میشمردیم . همه در گیر بودیم . از طرفی منظر هم دیگرداشت سنگین میشد و رفت و آمدش به خانه ما و رسیدگی کم و بیش  خیلی کم شده بود

دلشکسته به گوشه اطاق نشستم و زانوی غم بغل کردم . دیگر توانی برایم باقی نمانده  بود. نه مادر بود و نه خاله . نه پدر . و نه حتی اعظم . یک لحظه گفتم ایکاش همانوقت که میخواستم از ده کوچ کنم مرده بودم. آری کاش مرده بودم و اینهمه درد و رنج رنگارنگ را نمیدیدم . زندگی برای همه درد و رنج است و گوئی کلمه زندگی معنی درد را میدهد برای همه و نه تنها من و شاید اینها دلخوشی بود که در آن وقت برای از پای نیفتادن به خودم میدادم . من نمی گویم که من فقط اینطور بلاها به سرم آمده ولی آخر این همه بدبختی هم برای یک تن به نظر بیش از تحمل مینماید . دیگر هیچ چیز و هیچ کس برایم نمانده بود ونعمت که خودش یک حامی میخواست . منظر هم همینطور طوطی هم که دیگر چه بگویم  ناله نمیکنم . ولی مگرجز ناله آنهم در درون خویش کار دیگری از دستم برمیاید؟

زمانِ به دنیا آمدن تاجماه . اگر مادر بود . اگر خاله بود ؟ اگر لااقل اعظم حال و روز درستی داشت . حتما طوطی به این روز و حال نمیافتاد . وای خدا کم کم دارم حس میکنم که در شرف دیوانگی هستم .

کار و بار حجره بسیار خوب بود کارم حسابی بالا گرفته بود ولی از این طرف داشتم خرد میشدم . با تمام سعی و توانی که داشتم  تمام زندگیم را وقف طوطی و سلامت او کردم . از همه جا بریدم . شب و روزم شده بود وضع و حال طوطی . تا بالاخره توانستم بهر جان کندنی بود طوطی را از دچار شدن به افتادن در رختخواب نجات دهم .

طوطی همیشه در تمام دورانی که با من زندگی کرده بود هیچوقت نمی نالید همیشه سعی میکرد هرچه درد دارد در خودش بریزد من این روحیه او را به خوبی میدانستم . آگاه بودم که از زبانش هرگز نخواهم حال و روزش را بفهمم روی این حساب بیش از بیش حساس بودم تمام فکر و ذکرم این بود که خودم بفهمم او در چه حال ووضعی هست از هیچ کوششی فرو گذار نمیکردم در حالیکه او همیشه میگفت که من دارم بیش از حد او را لوس میکنم ولی من دست بردار نبودم او خودش نمیدانست که برای من چه ارزشی دارد نمیدانست که روح و جسم و هستی من به او بستگی دارد نمیدانست احساس اینکه روزی او نباشد و من باشم برایم امری محال است . از بهترین دکترها گرفته تا هر دستوری که هرکس میداد انجام میدادم از پول هم که دیگر مشکلی نداشتم . ولی درد تا بن دندان طوطی رسوخ کرده بود . نگاه طوطی با من حرف میزد . نگاه طوطی به من میگفت که تار تار وجودش دارد از هم جدا میشود . من او را بهتر از خودم میشناختم . وای چقدر سخت است بیان اینکه چه حالی داشتم . صد ها صفحه را اگر بگویم و بنالم و بنویسم لحظه ای از دردهایم را بیان نکرده ام

 دو سه ماهی طوطی سر پا بود و من خیال میکردم . از همان خیالهای خوش که انسان در بحرانی ترین لحظات میخواهد سر خودش کلاه بگذارد آری من میخواستم خودم را گول بزنم . سعی میکردم به دلگرمیهای اطرافیان  دل خوش کنم و غافل از اینکه طوطی به آرامی داشت از دستم میرفت . و آنشب آخرین نگاه طوطی بود که در چشمانم یخ کرد . آه مگر میشود بیان کرد .؟ مگر من میتوانم بگویم چه به سرم آمد ؟ زندگیم سیاه شد و. همه چیز در این دنیا برایم به پوچی رسید . تمام تلاشم. عشقم . امیدم و آرزوهایم و همه و همه پایان یافت و خورشیدی در زندگیم غروب کرد و غروبی که میدانستم طلوعی هرگز ندارد . او برای همیشه مرا تنها گذاشت . هیچگاه نگاه طوطی تا لحظه مرگ از خاطرم نمیرود . طوطی من نمیخواست برود نمیخواست مرا و پاره های تنش را تنها بگذارد و با آنکه درد میکشید ولی نمیخواست بمیرد و ملتمسانه نگاهم میکرد و اشک در دیدگانش غوغائی کرده بود که جگرم را آتش زد او میخواست به زندگی بچسبد و میخواست من او را از دست عزرائیل نجات دهم  او میخواست پیوندی را که بامن بسته نشکند . میخواست کمکش کنم میخواست لااقل کمی  از گرمی بدنم به او هدیه کنم فقط قدری . کمی آنقدر که او بتواند ولی اله و تاجماه را به سینه اش بچسباند  فقط آنقدر که توان داشته باشد در نگاهم بنگردو فقط آنقدر که جبران آنهمه سختی را که کشیده بود بکند  او میخواست در من حل شود ولی من چه؟ من چه میتوانستم بکنم . من ناتوان .منِ دردمند . من داشتم نفس میکشیدم . و طوطی داشت آخرین نفسها یش را می کشید . خدایا این ظالمانه ترین ظلمی بود که به من کردی . ناشکری کردم .چرا هرچه کردم نتوانستم ذره ای از گرمای بدنم را به دستان یخ زده اش بدهم . من بیچاره تر از آن بودم .من حتی نتوانستم فریادهم بزنم وآخرمن دیگر وجود نداشتم . من از دست رفته بودم خورشید بدون طوطی مگر ممکن بود طلوع کند . ؟ من به امید طوطی نفس میکشیدم و راه میرفتم نگاه میکردم  زندگی من یعنی طوطی و حالا بی او . بی او باید نفس بکشم و بی او راه بروم و باید بی او یادگارهایش را ولی اله سه ساله و تاجماهی که هنوز یکسال از زندگیش نگذشته بدون هیچ یارو یاور و تنهای تنها.  نعمت که نمیتوانست دردی از من و بچه هایم دوا کند منظر هم که خودش گرفتار بود  من بودم و من

ولی اله تقریبا با کمک گلی و زن جواد که گه گاه به خانه ما میامدند کمی بهتر شده بود  ولی شده بود یک پاره استخوان و تاجماه زیبا هنوز نیاز به سینه مادر داشت . مدتها بود که نازنین من از خوردن شیر طوطی هم بی نصیب شده بود و با هر ترفندی بود او را سر پا نگه داشته بودیم  . آخر دردم یکی دو تا نبود . دردهایم انچنان سنگین بود که هر کدامش برای از پای افکندن یک انسان کافی بود . در تمام دوران زندگیم به چنین روزی نیفتاده بود و آنقدر مرگ طوطی و مادر و خاله و اعظم عظیم بود که پشتم را براستی خم کرده بود و نه اشکی برایم مانده بود و نه صدائی که ناله کنم و کاش فرصت ناله کردن داشتم . یادم میاید لحظه ای را که دستان یخزده  طوطی را در میان دستانم گرفته بودم . یادم میاید وقتی چشمانم را به چشمان مات و بی زندگی طوطی دوخته بودم . یادآن لحظه ای را که عمو و زن عمو برای طوطی لباس آورده بودند و نگاهش را یادم آمد آن شب توی کاروانسرای بین راه وقتی گوشه اطاق نم زده و دود گرفته نگاه امیدوارش را که در لابلای پتوی کاروانسرا درگم میشد یادم آمد آن لحظه که گفت بی تو هرگز نمیخواهم زنده باشم ولی حالا او دارد میرود ومن زنده ام وباید زنده باشم تااز امانتهایش مواظبت کنم آه ای کاش امانتی نداشت ودراین سفرمن اورا تنها نمیگذاشتم طوطی دخترترسوئی نبودولی از مرگ میترسید دلم نمیخواست دستهای یخ زده اش را رها کنم ( من خود به چشم خویشتن       دیدم که جانم میرود)137


کدام قلم میتواند رنج دوری را بنویسد ؟ مگر اآکه جوهرش خون دل و نوکش تیری باشد که بر قلب تشسته باشدوای که بودن بدون طوطی چه شکنجه ای است و میگویند انسان در زندگانی هر چه بکند خداوند جزایش را میدهد مگر من چه کرده بودم که چنین سزاوار بودم . خدایا میگویند نا شکری نکن ولی من شکرچه را باید بکنم؟ مگر دیگر جای شکری برای من مانده است؟ تنها چیزی را که خداوند میتوانست با آن مرا به نهایت درد بکشاند مرگ طوطی بود . در همین مدت بسیار کوتاه آواری نبود که بر سر من و زندگیم نیاید . مرگ خاله که سالی بود منتظرش بودیم باندازه کافی کمرم را شکست و بعد مادر با دردهائی که کشیده بود و یاد آوری مرگ آقا رحیم و مرگ اصغر و بعد مرگ خودش که خونین جگرم کرد. هنوز قلبم به مرگ مادر عادت نکرده بود که مرگ اعظم خواهر عزیز و جوانم آتش به وجودم زد هر کدام از این دردها خودش درزندگی یک فاجعه است و حال بزرگترین دردی که میتوانست مرگم را شیرین کند . نبود ِ طوطی و بودن دو دست گلی که از او برایم مانده بود . چه کنم ؟ مانده بودم با یکدنیا درد و آه و ناله و بی چاره گی .

ضجه کنان بالای سر طوطی نشسته بود . ماندد دیوانه ای که دیگر در این دنیا هیچ چیزی برایش وجود و حضور ندارد شده بودم عین یک روح سرگردان . حال دیوانه ای را داشتم که تنها علاج راهائیش مرگ بود آنهم کنار عشق و زندگیش .وقتی به خود آمدم که منظر و نعمت مرا بغل کرده بودن و با زحمت به گوشه اتاق دیگر برد ند .

آری باید مرا به دوری از طوطی عادت میدادند . با ید به من تفهیم میکردند که اگر میخواهم با او باشم فقط یک راه دارد و آنهم خیال او و یامرگ من  است مرگ تنها لذتی است که من میتوانم با تمام وجودم آنرا زیر زبانم مزه مزه بکنم . واگر اینطور میشد این زندگی در همین نقطه به بهترین شکل پایان میگرفت ولی نشد من مجرمی بودم که نمیدانم به چه جرمی میباید زندگی میکردم .

وقت و زمان را از یاد برده بودم . نمیدانستم چه زمانیست مثل اینکه اوایل شب بود . سه روز بود که در خانه بست نشسته بودم و کارم شده بود نگاه کردن به طوطی وای .شما میدانید دیدن لحظه آخر عشق و سپردن معشوقه به دست اجل چه معنائی دارد ؟ شما میدانید وقتی او میخواهد نجاتش دهید و شما ناتوان در کنارش هستید و او کم کم داردمزه مرگ را با همه تلخی حس میکند  چه حالی دارید؟ شما میدانید وقتی گرمای  تن عزیزتان دارد به سردی میگراید چطور باید خوددار باشید؟ مگر اشک میتواند دوای چنین درد سنگینی باشد . آیا در آن وقت  هم بر این باورید که . ( گریه بر هر درد بیدرمان دواست)؟. هیچ دوائی ندارد و کاش تجربه نکنید . من این تجربه را کردم و میدانم که تنها و تنها مرگ است که بر این درد بیدرمان دواست و من از این پس زندگی خواهم کرد ولی من نه. تجسمی از من . من نه .سایه ای از من . در کمال ناتوانی اجبار به زیستن دارم . و این زیستن باور کنید یا نکنید صد بار سختتر از مرگ است.

در لحظه ای که طوطی پرواز میکرد  ولی اله خواب بود . ولی تاجماه با آن چشمان سیاه و درشتش از زیر پتوی صورتی رنگش که خود طوطی آن را بافته بود و بوی طوطی را میداد گویا مرا میپائید . گویا میگفت به خاطر من زنده بمان .شاید من بینوا میخواستم برای زنده ماندم دلیل بیاورم  میخواستم چشمان سیاه تاجماه را واسطه ناتوانیهای خودم بکنم  یک لحظه احساس کردم سردم شده توی کاروانسرای وسط راه ده و اراک است . خیلی سردم شده ولی یک دلگرمی داشتم و آن نگاه طوطی بود که از لای پتوی کاروانسرا دار داشت مرا میپائید و بی اختیار اشک پهنای صورتم را پوشاند . به روی زمین خزیدم . خودم را به تاجماه رساندم و لبهایم را بر روی لبهای طوطی و چشمانم را  به چشمانش راساندم  وای چقدر بوی طوطی در کنار تاجماه به نهایت میرسد و نه یک بوسه و....منظر خودش را به من رساند و گریه کنان گفت . داداش داری بچه را میکشی . ولش کن ببین دارد گریه میکند . گفتم منظر او برای من گریه نمیکند ا ودر عزای مادرش اینچنین زار میزند و منظر به سختی تاجماه را از من گرفت و شروع به ساکت کردنش کرد . در کنار اتاق نعمت آنچنان میگریست که بقولی دل سنگ به حالش میسوخت او برای طوطی گریه نمیکرد او برای من گریه میکرد که زنده ماندم تا چنین آتشی را تاآخر عمر درون سینه ام باید نگه دارم . آری او میدانست   او مرا و عشق مرا میشناخت و همین شناخت داشت او را میسوزاند.

نمیدانم و نمیداانم . چه کردند . طوطی را بردند . مراسمش را بر گزار کردند . همه گریستند و حلوا درست کردند . دست نوازش به سر ولی اله بی مادر و تاجماه کشیدند و نگاه ترحم آمیزشان را نثار صورت بچه های بی مادر من کردند و دل سوزاندند که من چطور باید این دوتا طفل معصوم را بزرگ کنم . مادر که نداشتم و فقط یک خواهر مانده بود که او هم لابد....؟؟  وای خدا نکند من دیگر به وجود مرگ عادت کرده بودم . اگر صبح بلند میشدم و میدیدم ولی اله و تاجماه هم مرده اند برایم خیلی عجیب نبود  گویا عزرائیل همیشه دور بر من میگشت و تا میدید دارد آب خوش از گلویم پائین میرود دست به کار میشد . آری همه حق داشتن.اینگونه ترحم آمیر به من نگاه کنند . آنها مردی را میدیدند که عزیزش را از دست داده وبار دو طفل معصوم را باید به دوش بکشند . آنها کجا خبر داشتند که در دل من چه میگذرد . آنها نمیدانستند که من معشوقه ام را همه ی هستی ام را گذشته ام را .احساس بودنم را از دست داده ام . من بر گور تمام آرزوهایم میگریم . آنها نمیدانستند که تنها آرزوی من مرگ است . نه ترس از بزرگ کردن بچه ها ترس بی طوطی بودن . تمام لحظات زندگی من پر بود از او و بوی او .  

میگفتند چهل روز از مرگ طوطی گذشته . ولی من باور نمیکردم  پس چطور من هنوز زنده ام و نفس میکشم . مگر من نبودم که میگفتم طوطی مثل هواست برای من و مگر نمیگفتم  اگر ماهی بدون آب زیستن را میتواند منهم بدون طوطی زنده بودن را میتوانم تحمل کنم . چهل روز . ...؟

خیلی کم به حجره میرفتم تقریبا نعمت و شاگردانم که یکی از آنها شوهر منظر بود کارها را سرو صورت میدادند

حال و روزم خیلی تعریفی نبود . محیط خانه همچون جهنمی بود که من و دو بچه ام و نعمت میسوختیم و میساختیم  بیچاره نعمت هم داشت به آتش من تلف میشد درعنفوان جوانی دیگرهیچ جائی برای خوش بودن برایش باقی نمانده بود . حق داشت بالاخره یک روزآمد پیشم و درحالیکه دردصورتش رادر هم کرده بود گفت داداش نمیتوانم بیش از این اینجا بمانم . دارم خوردمیشوم راستش من عطای این شهررابه لقایش میبخشم .اگرتواجازه دهی من که متاسفانه با بودنم در اینجا نمیتوانم باری از دوشت بردارم . راستش ترا که می بینم هرلحظه مرگ را آرزو میکنم پس بهتر است به ده بروم وبا همین سوادی که دارم میتوانم به بچه های ده درس بدهم خانه پدرمان هم که هنوزهست .  برای من یکنفر بزرگ است سرو صورتی به آن میدهم و همانجا برای بچه ها کلاس میگذارم . . من دیگر از هر چه شهر و شهریست متنفرم . از روزیکه امدم اینجا روز خوش نداشتم . آن مرگ مادر و بعد مرگ اعظم و حال هم مرگ طوطی و یتیمی بچه های تو . دارم داغون میشوم  این شهر لعنتی همه چیزم را از من گرفت  نه تنها اراک ملایر هم که پدرم و اصغر را گرفت. . لابد اگر بیشتر بمانم مرگ یک یک شما را باید ببینم . نه من دیگر مردش نیستم . میروم و طاقتم طاق شده .تو هم اگر خواستی از من خبر داشته باشی قول میدهم هر مدت به مدت به تو سری بزنم ولی خواهش میکنم دردم را درک کن ورنگ زرد تو وبچه هایت و حال  و روزی که داری . انهم منظر میترسم راستش دارم فرار میکنم آمده ام اگراجازه بدهی  و از من نرنجی به ده بروم هیچ چیز هم لازم ندارم . چون فکرهایم را کرده ام . همه جوانبش را هم سنجیده ام .

در تمام مدتی که نعمت حرف میزد من نگاهش میکردم ولی در درونم زار میزدم . و به خودم میگفتم . کاش منهم قبل از اینکه تصمیم بگیرم به شهر بیایم همانجا میماندم وای که این بلند پروازیها چه بر سر انسان میاورد .راست میگویند که( آواز دهل شنیدن از دور خوش است).

وقتی نعمت حرفش تمام شد بلند شدم او را بوسیدم و گفتم . برو به خدا میسپارمت . ولی سعی کن همیشه مرا از حال و روزت باخبر کنی نروی حاجی حاجی مکه؟  

هر دو گریستیم و چه تلخ بود مزه اشکهایمان .

در حالیکه سعی میکردم بغضم را در درون سینه ام دفن کنم . 138


گفتم نعمت جان در این باره با منظر هم صحبت کرده ای ؟ گفت آره به او هم گفتم ولی میخواستم از شما اجازه داشته باشم  منظر هم چیزی نگفت فقط گفت  که اگراو هم چاره داشت میامد ولی خودت میدانی که این برای منظر آرزوی محالیست . او با ازدواجش در حقیقت در اینجا ریشه دوانده است .

نعمت رفت خوشا به حالش . قبل از رفتنش مقدار زیادی پول که کارکرد خودش بود و من بی آنکه بداند پیش خودم برایش کنار گذاشته بودم تا روزی که خواست برای خودش کاری بکند در اختیارش بگذارم آن روز به او دادم . گفتنی نیست که هم بی نهایت خوشحال شد وقتی فهمید که به او کمک نمیکنم بلکه کارکرد خودش هست . دستم را بوسید و گفت هرگز این محبت را فراموش نمیکنم . گفتم برو ترا به خدا سپردم برای خودت در ده آنطور که میخواهی زندگی کن . و اشک چشممان در هم آمیخت

با رفتن نعمت من حسابی تنها شدم بیشتر از آنکه در خانه و زندگی بی یار و یاور ماندم در حجره هم نبودش پشتم را شکست هرچند شوهر منظر بود ولی برادر کجا و شوهر خواهر کجاو نهایتا من  ماندم و بچه هایم و منظر . منظر هم که تازگیها سنگین شده بود و من گاهی برای پرسیدن حالش میرفتم و به او سر میزدم و اینهم شده بود کس و کار من در این شهر لعنتی .

برای گذرا ن زندگی  روز مره ام از وقتی طوطی رفته بود نا چار به گلی خانم پناه برده بودم . مادرش را هم تقریبا هر روز مثل مدتی قبل که خاله و مادر بودند آمده بود و مقیم خانه ام شده بود .نیاز انسان را به تحمل همه چیز وادار میکند به مادر گلی به اصطلاح همان ده خودمان  ( عمو زا )می گفتیم .او  دختری را هم که از گلی خیلی کوچکتر بود با خودش اغلب به خانه ام میاورد. من از اینکه دخترش همبازی ولی اله است و تاجماه را هم سر گرم میکند خوشحال میشدم و میشد بگوئی که از نظر داخلی زندگیم داشت آرام آرام با وجود عمو زا و دختر کوچکش و سرزدن گاه گاه گلی روی غلطک میافتاد . ومن   بیشتر وقتم در رسیدگی به کار حجره صرف میشد .نا خود آگاه گوئی نمیخواستم به خانه بروم . طوطی که نبود . مادر که نبود . خاله که نبود .اعظم دردش بر روی جگرم بود و جای خالی نعمت را هیچکس نمیتوانست پر کند .تنها و تنها مانده بودم . چون روحی بودم سرگردان که محکوم به زندگیست . اگر ولی و تاجماه نبودند دیگر مرگ برایم عروسی بود ولی گاه زندگی آنچنان برگلوی انسان فشار وارد میکند که مرگ شیرین تر از آنست .؟ حال روز مرا ببین که عمو زا و دخترش شده اند پرکننده زندگی و امید من زیرا زندگیم را و بچه هایم را به آنها سپرده بودم . مگر کار دیگری هم از دستم بر میامد؟ولی آنها جای چه کسی را برایم پر میکردند ؟ گوشه به گوشه آن خانه برایم حکایتی از خاطراتی تلخ بود . گوشه به گوشه اش درد بود . رنج بود و عذاب و نعمت راست میگفت . خوشا به حالش که توانست از این شهر بکند و برود چه شبها که حسرت خوردم کاش به جای نعمت بودم و لی نعمت اختیار دلش دست خودش بود .مثل من نبود که اختیارش را به دست دلش بدهد و بعد ببیند که پدرش و..............و در نهایت عشقش جلوی چشمش پرپر شدند  .

یکسال گذشت . چه سالی؟ اصلا آدم دیگری شده بودم مثل مجسمه ای که فقط حرکت میکرد . فقط میرفتم و میامدم . حتی اغلب اوقات  از وجود بچه ها هم بی خبر بودم ا گر چه به ظاهر آنها را میدیدم و به نیازهایشان به بهترین وجه میرسیدم و حتی دست نوازش هم به سرشان میکشیدم ولی بی خبر بودم قبول کنید که هرچه میگویم از سر  صداقت است .

گلی خودش زن ساکت و آرامی نبود . مادرش صبورتر بود . شاید وقتی انسانها به سن پیری میرسند صبور میشوند شاید فشارهای زندگی تاب و توانشان را برای مقابله تمام میکند و در حقیقت تسلیم میشوند و دستهایشان را جلوی زندگی بالامیگیرند

خواهر کوچک گلی که دختر دیگر عمو زا بود دخترکی لاغر اندام و بسیار در ظاهر ترشرو به نظر میرسید تقریبا سه چهار سالی از ولی اله بزرگتر بود ولی بچه ساکت و آرامی به نظر میرسید من نمیدانستم  پدر شان کیست تا اینکه روزی عمو زا برایم توضیح داد که شوهرش در یک نزاع که بر سر آب در دهشان اتفاق میافتد با چوب یکی از همسایگان در دم کشته میشود و او را با چهار بچه میگذارد و میرود هیچ اندوخته ای هم نداشتند شوهرش رعیتی بوده که در زمین کسی کار میکرده و اولین بچه اش همین گلی است که شوهرکرده و بعد دختر دومش در ده شوهر کردو پسرش هم در همان ده رعیت است و برای همان کسی کار میکند که پدرش سر زمین او کشته شده بود صاحب زمین که آدم خیر و یکی از زمین داران به نام آنجاست به تلافی مرگ پدرشان که به خاطر آب زمین او بوده پسرش را که در آنوقت خیلی کوچک بود قبول میکند در حال حاضر هم حد اقل خودش را میتواند اداره کند و عمو زا میگفت خوشبختانه خیلی مانده که به سربازی برود تا آنموقع هم خدا بزرگ است . عمو زامیگفت ده آنها هم مثل ده ما ازتوابع اراک  است . ارا ک دهات بسیار زیاد و پراکنده ای داشت که در آن زمان به علت نبودن وسیله و جاده تقریبا  هیچکس از هیج جا خبر نداشت و نمیدانست چند ده و در چه مسافتی قرار دارد

از حرفهائی که عمو زا جسته گریخته برایم زده بود همین قدر میدانستم که اوضاع زندگیشان خیلی رو براه نیست و عمو زا که من برای راحتی او را بی بی  صدا میکردم گاه گاهی از همین سنار سه شاهی که از دست این و ان میگرفت با غیرتی که داشت پس انداز میکرد و بعد میداد کسی ببرد برای پسرش .

رنج خودم که به عظمت تمام کوههای عالم بودولی باز گاهی که به صورت بی بی نگاه میکردم دلم خیلی براش میسوخت . سنی نداشت ولی آنقدر رنج کشیده بود که حسابی پیر زن مینمود  او مرا به یاد عروسکهای بادی میانداخت . انگار محکوم به زندگی بود من میدیدم که در این زن ذره ای شوق و شور و خوشی پیدا نبود . فقط کار میکرد . خوب هم کار میکرد . اصلا ما همکی مثل عروسکهائی هستیم که در راستای گرد باد زندگی قرار گرفته ایم و همیشه تنمان میلرزد . لحظه ای آسایش و آرامش نداریم . خدا هم که انگار خوش دارد که سر بندگان بد بخت همیشه بلا بیاورد . میگویند خدا بندگانی را که دوست دارد آنقدر غم به آنها میدهد که همیشه سرشان رو به آسمان باشد تا هم خدا آنها را ببیند و هم آنها هیچوقت از وجود خدا غافل نشوند نمیدانم چه کسانی نشسته اند و برای دلخوشی بدبختهائی چون من و عموزا این دلیل احمقانه را درست کرده اند . ولی باز وقتی درست پیش خودم این حرف را بالاو پائین میکنم میگویم نه احمق نبوده اندمیدانسته اندچه میگویند . این یک دلگرمی است به علت آنکه هیچکس در زندگی به ایده الش نمیرسد . این حرف همه انسانها را وا میدارد که خیال کنند فقط خودشان بنده مقرب درگاه الهی هستند و حالا که زندگی بر آنها سخت گرفته عوضش خداوند آنها را دوست دارد و آنها هم بیشتر به خدا نزدیک هستند . خوب اینهم یک مسکن روحی است و کاریش هم نمیشود کرد با خدا که نمیشود جنگید و الاقل اینطوری آدم خودش را ضد گلوله دردها و بدبختیها میکند.

گاهی کبرا خواهر کوچک گلی با بچه اش از ده به شهر می آمد . شوهر او هم رعیت بود . جائی را که جز منزل من نداشتند خانه خود گلی برای خودش هم تنگ بود وشوهرش هم خیلی روی خوش به خواهر و بی بی نشان نمیداد. برای همین وقتی از ده میامد یک راست به خانه مامیامد هم مادرش را میدید هم خواهرانش را بی بی هم  اطاق کوچکی را که کرایه کرده بود خالی کرده بود و به پیشنهاد من به خانه ما نقل مکان کرده بود و اتاقی از خانه را من به او داده بودم تا خیالم از هر جهت جمع باشد و دلواپس این نباشم که بی بی به هزار دلیل که نمیدانستم پیش نیاید که مرا با بچه ها خصوصا حالا که با او انس هم گرفته بودند تنهایمان بگذارد .

وقتی کبرا به منزل ما میامد چند روزی میماند و بعد با دست پر میرفت بی بی از هیچ چیز برایشان دریغ نمیکرد . منهم دلم به این خوش بود که در کنار کبرا و بچه اش به بچه های من بیشتر خوش میگذرد . این دوتا راحت باشند گور پدر پول . حالا دیگر پول برای من هیچ ارزش نداشت و در حقیقت فقط پول برایم مانده بود . نه احساس و نه لذت از زندگی.  فقط دیدن ولی اله و تاجماه تنها دلخوشی من بود آنهابودند که من را به این زندگی سخت در فراق طوطی بالاجبار پیوند داده بودند.گاهی دلم برای این دوتا دسته گلم میگرفت مادر و کسی را که نداشتند منهم دیگر آن پدری نبودم که بتوانم نیاز احساسی آنها را در حد یک پدر بر آورده کنم . مرده ای بودم متحرک و چه سخت است که انسان محبت را هم از سر اجبار بروز بدهد

پول مثل دیگ در میاوردم . انگار که پول خودش به سراغم میامد و البته مثل ریگ هم خرج میکردم  . بی بی و گلی و خواهرش به گفته اطرافیان خوب جائی افتاده بودند و خواب چنین روزهائی را هم نمیدایدند . شوهر گلی هم که با دلخوش رفته بود پی کارش و شاید از خدا میخواست شر اینها از گردنش کم شود گاهی نعمت از ده میامد سراغم و یا منظر سری به من و بچه ها میزد .هر دویشان گاهی در لفاقه و گاه علنی از این وضع و اوضاعی که داشتم گله مند بودند خصوصا منظر . با آن حال و روزی که خودش داشت غصه مرا هم میخورد  من آنچنان دچار سرگشتگی شده بودم که گویا خودم هم از حال و روز خودم خبر نداشتم سعی این خواهر و برادر این بود که مرا از این بی بند و باری که گریبانم را گرفته رها کنند مرتبا به گوشم میخواندند که باید به فکر بچه ها باشم . تاکی میخواهم اینطور زندگی کنم ؟ میگفتند این دوتا بچه چه گناهی کرده اند .اگر تو واقعا طوطی را دوست داشتی اینها پاره های تن او هستند ومنظر در حالیکه اکثرا اشک چشمانش را پر کرده بود و بغض گلویش را میفشرد . میگفت

ببین حسین جان طوطی هم خواهر من بود و هم زن تو منهم او را اندازه جانم دوست داشتم ولی اینکه درست نیست تو به خاطر او هم که شده باید به زندگیت سرو سامان بدهی اینکه نشد زندگی دو سه روز دیگر اینهابزرگ میشوند  و آنوقت تو جواب اینهمه بی مهری و بی بند و باری را چگونه به آنها تو ضیح میدهی . آنها مادر که ندارند تو هم که عملا پدر نیستی .عموزا و دخترانش که نمیتوانند برای بچه هایت مادری و بزرگتری کنند ؟  کمی فکر کن ما همیشه به تو تکیه میکردیم حالا میبینیم تو خودت از ما بی فکر تری . ولی با اینکه من با عقلم به تمام حرفهای منظر صحه میگذاشتم ولی در عمل همان عاشق سوخته دل و بی پروا بودم . شده بودم ضرب المثل عشاق . نخندید .راست میگویم .139


نمیدانم چه مدت طول کشید و چه بر من و زندگیم گذشت و یک روز وقتی به خانه آمدم دیدم منظر هم آنجاست . منظر سر بچه هایم را روی دامنش گذاشته بود و سر تاجماه را شانه میکند  سرش را که بلند کرد قطره اشک را درچشمش دیدم . اشک خیلی اثرها داردخصوصا روی دلهای دردمند و دردمندتر از من کودل دردمندی؟ کجاست ؟ دگرگون شدم پهلویش نشستم و گویا من از بچه هایم بیشتر به محبت نیاز داشتم آخر مدتها بود که دیگر کسی را نداشتم تنهای تنها بودم  نه خاله بود که گاهی با تمجید هائی که از من میکرد کلی به من روحیه میداد و نه مادر بود که سر بر شانه اش بگذارم و تا دلم میخواهد درددل کنم و نه اعظم خواهرم بود که نا گفتنی هایم را بتوانم برایش باز گو کنم او هم با همان مهربانی که همیشه در نگاهش و در لحن کلامش بود دلداریم بدهد  نه طوطی و نه طوطی که سوز درونم را التیام بخش بود و نه طوطی بود که وقتی به او نگاه میکردم تمام مشکلات به نظرم پوچ میامد و نه طوطی بود که چشمانش آرامشی را در من به وجود میاورد که هیچ شرابی چنین قدرتی را نداشت و نه طوطی بود که عشق را با تما م عظمت و بزرگیش مانند خون در رگهایم جاری میساخت و بدون طوطی ......آخ که این طوطی بامن و با دل من . و با زندگی و بود نبود من چه کرد؟

بی بی برایمان چای آورد و خواهر کوچک گلی که اسمش صغری بود در کنار بچه بودها آرام ومعصومانه نشسته بود این دختر همیشه همینطور ساکت بود به طوریکه انگار حضور نداشت . از چشمانش درد بیرون میزد همیشه به بچه های من گویا چسبیده بود و اگر کنار آنها نبود حتما به بی بی  وصل بود .وقتی بی بی آمد  منظرولی اله و تاجماه را به او سپرد و گفت  بچه ها را بیرون از اتاق ببرد و سرشان را به بازی گرم کند . ولی اله پنج ساله و تاجماه دو ساله شده بودند و صغری هفت هشت ساله بود .در اینجا به دلیلی که بعدا خواهم گفت مجبورم صغرا را بیشتر به شما بشناسانم .او  دخترکی بود به نهایت روستائی و کلفت ماب . نه سروشکلی داشت و نه رنگ و روئی .کوچک و لاغر و ریزه میزه . درست نقطه مقابل طوطی من بود . حتی تاجماه که فقط دو سالش بود در مقابل او مثل خورشید میدرخشید تاجماه چقدر اسمش به شکلش میخورد واقعا ماه بود . به خدا تعریف نمیکنم . همه میگفتند درست مثل طوطیست . رنگ پوستش مثل هلو با چشمانی درشت و سیاه و موهایش مجعدوکمی تیره تر از طوطی بود   هر کس تاجماه را میددید بی اختیار زیبائی او را میستود . شیرین زبان هم که شده بود  ولی من بد بخت کجاو لذت از اینهمه لطف خدا کجا؟ خلاصه منظر وقتی چایش را خورد رو به من کرد و گفت . حسین . تو جای پدر من بودی هم برای من و هم برای  خانواده . تو از هیچ فدا کاری در حق ما کوتاهی نکردی . الان هم هر چه من و نعمت داریم از توست  نعمت میگفت تو کاری در حق او کردی که هیچ پدری در حق فرزندش نمیکند وقتی که میخواست به ده برود یکروز آمده بود که از من خدا حافظی کند حسابی با هم درد دل کردیم به من گفت  چطور او را از نظر  مالی بی نیاز کرده ای .  حالا این ما هستیم که داریم میبینیم که تو چطور داری آب میشوی  بخدا من و نعمت دلمان دارد به خاطر تو و بچه هایت میترکد وهر دویمان داریم دق میکنیم  تو تا کی میخواهی به این شکل به چنین زندگی ادامه دهی ؟شاید خودت نمیدانی که داری مثل شمع آب میشوی  ما میبینیم که پاک خودت را به دست فراموشی سپرده ای حالا به فکر خودت که نیستی لااقل به فکر این دوطفل معصوم باش تاکی ؟ آخر تاکی ؟ بچه هایت دارند دیگر چیز فهم میشوند  و نمیتوانی وقتی عقل برس شدند گولشان بزنی . ممکن است امروز مشکلی به نظرت نیاید ولی دنیا همینطور نمیماند  بخدا من همه حواسم اینجاست  دیگر امروز طاقت نیاوردم ملیحه را به مادر تقی سپردم و آمدم( متاسفانه آنقدر غرق در بدبختی خودم بودم که فراموش کردم بگویم چهار پنج ماهی بود که منظر بچه اش به دنیا آمده بود دخترکی قشنگ بود گاهگاهی او را به منزل ما میاورد . تاحماه خیلی ملیحه را دوست داشت هروقت ملیحه به خانه ما میامد روحیه تاجماه و ولی اله کاملا عوض میشد ضمن اینکه حضور منظر بوی طوطی را میداد و مهربانی و دلسوزی خاله منظر برای بچه های بی مادر من که تقریبا از محبت پدری هم محروم بودند غنیمتی بود گاهی هنگام رفتن منظر ولی اله و تاجماه دامن او را میگرفتند و مانع رفتنش میشدند . در چنین اوقاتی بود که جگر خون شده من طاقتم را تمام میکرد با نوعی تشر بچه ها را وادارمیکردم که منظر را ول کنند . و همیشه میدیدم که منظر با چشمانی اشکبار ملیحه را بغل میکند و به سرعت میرود . به او حق میدادم ولی بچه های من هم حق داشتند . منظر را میدیدند که چطور ملیحه را به سینه میچسباند تا شیر بدهد .آنها بچه تر از آن بودند که حقیقت را درک کنند . بیشتر اوقات حس میکردم منظر سعی میکند پیش چشم خصوصا تاجماه به ملیحه حتی شیر ندهد ولی ؟؟؟؟؟؟؟؟)منظر مسلسل وار داشت با من حرف میزد، امامنهم معذوریتهائی دارم و میدانم که خودت این چیزها را بهتر از من میدانی . طوطی خواهر منهم بود منهم بی نهایت دوستش داشتم درست مثل تو و مثل اعظم . مادر تو مادر منهم بود و اعظم هم همان نسبتی را که با توداشت بامنهم داشت . مگر من و نعمت از گوشت و پوست  هم نیستیم ؟مگر احساس نداریم . ؟ البته میدانیم که تو با ما فرق داری . جای شک نیست . ولی خوب مگر این بلاها را که به سرمان آمده به دست تو و یا ما بوده ؟ مگر ما گناهکاریم ؟ مگر تو در آفتادن این اتفاقها مقصر بودی که داری اینطور از خودت انتقام میگیری ؟ . آخرش را که نگاه کنی . بگو چه باید بکنیم  ؟ همه ما در یک کشتی که اسمش زندگیست در دریائی طوفانی گرفتار طوفان شدیم . . خوب این بلا ها به سرمان آمده . حالا چه باید بکنیم ؟ . عقل میگوید که باید به فکر چاره باشیم و نه اینکه خودمان را به دست خودمان به ورطه ای سخت تر بیندازیم . و کار را از این بدتر بکنیم . این دو طفل معصوم چه گناهی دارند ؟ خوب سرشان را بگذار کنار باغچه ببر. راحتشان کن . این زندگی نیست . مرگ تدریجی هست هم برای خودت و هم برای آنها.

 خسته شده بودم وضع روحی که داشتم اجازه نمیداد که بیشتر از این به حرفهای منظر گوش کنم و سخنش را قطع کردم و گفتم  ببین منظر ، طوطی خواهر تو بود ولی همه کس من بود ، امید من بود ، زندگی من بود طوطی فقط نوزده سال داشت و ما تازه داشتیم  زندگی را شروع میکردیم . قبلش که تماما درد و رنج و دلشوره و دلواپسی بود تازه داشت زندگی به ما آرامش میداد. دیدی ؟ دیدی چه شد؟ شاید تو ندانی ولی طوطی برای من مثل هوا بود . آه که تو نمیتوانی بفهمی . چندین سال زجر کشیدم و تحمل تمام مشقات را کردم دربدری کشیدم . شبها تا صبح مثل سگ زندگی کردم . تمام زمانها را در خوف و رجا سپری کردم و طوطی را مثل گنجشک به دهان گرفتم  مثل عقاب دور و برش پاسداری کردم  این بود؟ فقط سه  چهار سال ؟ فقط همین  ؟ جبران تمام آن سگ دو زدنها همین مدت بود؟ و حالا با این دو یتیم چه کنم ؟ به خدا منظر دیگر از زندگی بیزارم و به خدا مرگ برایم عروسی است  به هیچ چیز دیگر دلبستگی ندارم  مرده ای هستم متحرک . برایم شب و روز فرقی ندارد  بعضی اوقات که به خود میایم میبینم چند روز است که حتی به صورت ولی اله و تاجماه نگاه نکرده ام . شاید به ظاهر نگاهم بر روی آنها بوده ولی نمیدانی که درتمام لحظات یک آن نیست که بتوانم بی فکر طوطی سر کنم . عشق طوطی همه چیز مرا گرفته  . اول که مادر و پدر و شهر و دیارم و حالا هم زندگی و بچه هایم را  من را این عشق نابود کرد. چه بگویم که تو درکم کنی؟ نه عاشق بوده ای و نه مثل من درد کشیده ای . میدانم دلت میسوزد . وتمام حرفهایت از همین دل سوختنت سرچشمه میگیرد ولی اگر میتوانی راهی پیش پایم بگذار . طوطی را زنده کن . من دارم بی او میمیرم . شب و روزم با خیال اوسپری میشود . وای که هیچکس نمیتواند حس مرا بفهمد . و در حالیکه دیگر هیچ توانی در خود نمیدیدم بی آنکه دست خودم باشد و خجالت بکشم سر بر زانوی منظر گذاشتم و نالیدم و گریستم.منظر دستی مادرانه بر سرم کشید و خودش هم همداستان با من شد و پس از مدتی بالاخره وقتی کمی هر دو سبک شدیم منظر گفت حسین همه حرفهایت درست است من ترا درک میکنم ولی باید فکری بکنیم . اینطور که نمیشود ادامه داد.اگر فقط خودت بودی  من خیلی پافشاری نمیکردم ولی بخدا به خاطر این دو طفل معصوم است ببین چه حال و روزی دارند . این زندگیست ؟ نه مادر دارند و نه پدر . غریبه ها را دورت جمع کرده ای و خیال میکنی آنها جای محبت ترا میگیرند  . گاهی تقی به من میگوید دلم برای حسین میسوزد .  خودش مرا میفرستد که بیایم اینجا لطیفه خانم هم همیشه دلش به حال تو شور میزند  او هم مرتبا از من میخواهد که از تو و بچه هایت غافل نباشم  بالاخره هرچه نباشد  گلی و مادرش صد پشت غریبه هستند وآدم نمیداند چه بگوید  تا حالا خوب بوده اند . درست است . ماهم قبول داریم . ولی از فردا کسی خبر ندارد .

گفتم آری منظرجان توراست میگوئی این بیچاره ها دارندهرچه در توان دارند میگذارند  شاید برای همین هم هست که من همه چیز را ول کرده ام هم بخانه میرسند هم به بچه ها.خیلی هم کاری به کارمن ندارند  منظر گفت.آره درست میگی ولی این بچه ها دارند از دست میروند  بی بی هم که مسئول نیست . آدمیست که پول میگیرد و کار میکند. آنطورکه باید دلش نمیسوزد  راستش وابستگی حس نمیکند . او به تو به چشم یک  ارباب نکاه میکند و خوب امروز تو بهتر به او میرسی خدمت ترا میکند ولی اگر کسی دیگر پیدا شود که بهتر از تو به او برسد چه الزامی دارد که پهلوی تو باشد آنوقت است که تو نه راه پس داری نه راه پیش بچه ها هم که به او عادت کرده اند و خودت حساب کن که  به این بچه های بی مادر و بی پناه چه لطمه ای میخورد  . البته منهم تا هر جا که بتوانم و تو بخواهی با تو هستم و کمکت میکنم . ولی فردا را که دیده ؟ من هم اختیارم که دست خودم نیست . الان هم با کلی مشکلات سعی میکنم که از تو و بچه ها همیشه با خبر باشم  این را هم بگویم  که من میدانم که تو تا آخر عمرت نمیتوانی حتی یک روز که نه حتی یک ثانیه هیچ زنی را به جای طوطی بگذاری و نه تنها من که خواهرت هستم تمام کسانیکه ترا میشناسند هم این را میدانند. از تو گذشته هیچکس هم نمیتواند برای بچه های تو مثل طوطی مادری کند ولی حالا با تمام این حرفها که من زدم و میدانم که مرا تو قبول داری حالا چه کنیم .؟ با مشیت الهی که نمیشود جنگ کرد . آدم عاقل برای هر دردی درمانی پیدا میکند . اگر پل روی رودخانه ای را آب برد  زندگی آدمها که  متوقف نمیشود . آدم دانا سعی میکند پلی دیگر بزند . خودش را که در رود خانه نمیاندازد و غرق نمیکند وضع تو هم همینطور است . گو اینکه هر کاری زمان میخواهد و توهم این مدت زمان را صبر کرده ای بد جوری هم به خودت آسیب زدی ولی در این راه تو تنها نیستی . این بچه ها امانت اول خدا و بعد طوطی هستند که به دست تو سپرده شده اند . تو داری به آنها هم ظلم میکنی . این دیگر خود خواهی محض است . اینطور اگر بگذرد تو هم فکری نکنی یک وقت متوجه میشوی که دیگرراه به جائی نداری و پشیمانی هم سودی ندارد . لااقل اینها را مراقبت کن به فکرشان باش تا روح طوطی و مادر حتی خاله  از تو راضی باشد و تو میدانی مادر چقدر ولی اله را دوست داشت؟ بخدا وقتی من میایم اینجا جگرم آتش میگیرد انگار ولی اله رنج یتمی را خیلی زود درک کرده انگار چشمانش هنوز دنبال مادر و طوطی میگردد. مادرشان را که خدا گرفته تو هم که پدری برایشان نمیکنی . مثل بچه های بی پدر و مادر شده اند و هیچ دلی برایشان نمیسوزد و دست نوازشی هیچکس بر سرشان نمیکشد و سینه پر مهری برایشان نمیتپد  کو سینه ای که آنها سرشان را برآن بگذارند؟140

منظرحرف میزدواشک میریخت ومن ازحرفهای اودلم به دردمیامد گفتم خوب دیگراینقدردلم رانسوزان منظرگفت حسین بیا و فکری کن .یا بچه ها را بسپار به من منکه فعلا یک بچه بیشتر ندارم اینها هم مثل ملیحه خودم . خدا که به من لطف کرده و پس از مدتها دامنم سبز شده منهم از بچه های تو بخاطر لطف خدا نگهداری میکنم . اگر پدر و مادر ندارند لااقل یک خاله مهربان داشته باشند به روی چشمم بزرگشان میکنم .تو حق پدری به گردن من و حتی تقی اری این را هم خودم میگویم و میدانم تقی هم به روی چشمش بچه هایت را قبول میکند . یا اینکه فکر زن دیگری باش . اگر زن  داشته باشی وضع و حال روحی خودت و بچه ها عوض میشود . زن که باشد هم ترا جمع و جور میکند و هم نسبت به بچه ها احساس مسئولیت میکند امروز بچه ها با یک لباس و یک سفره مشکلشان حل میشود ولی دو روز دیگر ولی اله بزرگ میشود میخواهد سری توی سرها در بیاورد . تاجماه هم همین الان که بچه است دلبر است  وای به دو روز دیگر . خیلی دلم شور میزند . اگر بگویم وقتی به یادشان میافتم دلم از درد میخواهد از سینه ام بیرون بیاید راست گفته ام . . خوب چه جوابی داری به من بدهی؟

منظر آنقدر حرف زد و زد  تا توانست رخنه ای در ذهنم ایجاد کند . او راست میگفت . آن روز احساس کردم خودم را و بچه هایم را دارم نابود میکنم آینده ی آنها را وقتی منظر جلوی چشمم آورد داشتم وحشت میکردم .گفتم ببین منظر فکر فرستادن بچه ها رابه  خانه ات نکن  که امکان پذیر نیست . نه امکان پذیر است و نه عاقلانه من هرشب باید بوی این دو بچه را در این خانه حس کنم.یادت باش که اینها تنها و تنها کسانی هستند که بوی طوطی را میدهند . بوی مادر را میدهند . فکر اینکه زن دیگری بیاید در زندگی من و جای طوطی را برایم بگیرد که خیال محالی است غیر از این دو راهی که میگوئی اگر نظر دیگری داری بگو . میدانم تو الان تنها کسی هستی که در این دنیا به فکر منی به فکر من و بچه های من . خدا را شکر گزار هستم و لی این را بگویم که در حال ووضعی که من هستم توقع پیدا کردن راه و چاره درست از طرف من و از ذهن در هم ریخته ی من خیال بیهوده ای است . پس هر چه تو بگوئی به دیده منت دارم باورکن نه نمیگویم . چون به تو و فکرت ایمان دارم  منظر گفت.

من مدتهاست دارم فکر میکنم  تمام این حرفها را هم که تو زدی من میدانم راستش کمی واهمه دارم و نمیدانم جواب تو چیست ولی من به تمام جوانب این حرفی که میزنم فکر کرده ام  دیدم اگر یک زن درست و حسابی و پدر و مادر و فک و فامیل دار را برویم دستش را بگیریم و بیاوریم با این اوضاع خیلی خوبی که تو داری اولا هیچ دختر یا زنی امکان ندارد که بگوید  نه   در وحله اول حاضر است از بچه هایت هم سرپرستی کند ولی به محض اینکه آمد و سوار زندگی تو شد میخواهد اختیارتمام زندگیت را دردست بگیرد . .خودت و من  وهمه از این اتفاقات را خیلی دیده ایم و چیز تازه ای نیست که من از خودم در آورده باشم  اولین مشکلی که با تو خواهد داشت و همه هم حق به جانب او خواهند داد همانا عشق تو به طوطی است  او با تو و عشق طوطی سر جنگ بر میدارد و زندگیت سیاه میشود و مطمئن باش به هرکس هم بگوید همه با او هم عقیده هستند هر زن و یا دختری به امیدی به خانه شوهر میرود . وتو با عشقی که به سرت هست نمیتوانی برای او شهری کنی . از طرفی بزرگ شدن تاجماه و ولی اله امروز مسئله ساز نیست ولی چه بسا که جهنمی برایت شود آینده تو با او و بچه هایت تو زندگی آقا جواد را که از خاطر نبردی؟ چه بسا آن روز به امروزت غبطه بخوری و میدانم به کسی که این راه را پیش پایت گذاشته که او هم من هستم نفرین خواهی کرد . ولی با تما م این حرفها من فکر دارم . که نمیدانم عکس العمل تو چیست . گفتم بگومنظر گفت . من فکر کردم بیائی و همین خواهر کوچک گلی را بگیری . صغرا را میگویم  . او فقط هشت ویا نه ساله است تازه نمیدانم واقعا چند سالش است آنقدر ریزه میزه است که نمیشود فهمید . بی بی هم که من یکی دو بار ازش پرسیدم صغرا چند سالش است  بیچاره خودش را فراموش کرده چه رسد به سن و سال این صفلکی . بهر حال کوچک است .از همه مهمتر اینکه با انتخاب او. همه میدانند که تو هوس زن گرفتن نکردی . خودت و من و همه میبینند که بیشتر از آنکه او بتواند نقش زن را در زندگی تو بازی کند همبازی بچه های توست بچه ها هم که به او عادت دارند من متوجه شدم که با همه بچگی خوب از آنها مواظبت میکند مادرش هم که از خدا میخواهد  او هم هست هم هوای دخترش را دارد و هم هوای تو و بچه های ترا  ضمنا میداند که این زندگی مال دخترش هم هست و فکرش را هم نمیکند که بهتر از تو برای صغرا کسی پیدا شود  درست است که تو از او خیلی بزرگتری ولی حالا چه کسی سراغ این حرفها میاید یادت هست که همسایه ای داشتیم که در سن شصت سالگی رفته بود یک دختر نه ساله گرفته بود . تازه او که هم عروس داشت و هم داماد و هم نوه . این چیزها دیگر برای ما عادی شده است . ضمنا بیچاره پدر هم ندارد . یکه و تنهاست و بقول خودمان مویز بی دم است  . منهم مرتبا هوای بچه ها و زندگی ترا دارم و این بهترین کسی است که میتواند در خانه تو باشد  در حالیکه بی بی میشود مادر زن تو دیگر خیالت جمع میشود که تا آخر عمر در خانه تو و نزد بچه هایت میماند چون اینجا دیگر کلفت نیست بلکه مادر خانم خانه است و تا آخر عمرش هم سپاسگزار توست بچه های ترا هم چون از طبقه بالاتر از خودش هستند حسابی تحویل میگیرد و هیچوقت به خودش اجازه نمیدهد که به آنهازور بگوید  . و در حقیقت اگر تو گله ای هم از صغرا داشته باشی میتوانی به بی بی بگوئی دیگر کسی مزاحم زندگی تو نیست .

وقتی منظر حرف میزد من دردنیای دیگری سیر میکردم با طوطی به آسمان رفتم با طوطی چه حرفهاکه نزدم و درد دلهاکه نکردم . دست در گیسوانش کردم . عطر بدنش را هزاران بار بوئیدم  او مثل گذشته کنارم نشسته بود و به حرفهای منظر گوش میداد من نگاهش میکردم و لذت دیدنش سراسر وجودم را فرا گرفته بود . چشمهایم به روی منظر بود و دلم و تمام هوش و حواسم پیش طوطی . یک لحظه از دنیای خیالی ام  بیرون آمدم  دیدم گویا منظر مدتیست منتظر جواب منست . نخیر من آدم بشو نیستم . اینقدر این خواهر بیچاره به گوش من میخواند و خودش را از زندگی انداخته و آمده به زندگی من سرو سامان بدهد وحالا که من بخودم اجازه داده ام برایم فکر ی بکند و راهی که به نظرش عاقلانه است پیش پایم بگذارد  ببین چطور باز هوائی شدم و رفتم به دنیای خیالی خودم و طوطی؟ یک آن از خودم و رفتار خود خواهانه ام خجالت کشیدم و تازه متوجه شدم که منظر دختر بی بی را پیشنهاد کرده  آخ  طوطی من کجا و دختر بی بی کجا؟ کار دنیا را ببین . دنیا را زیرو رو کردم تا شدم حسین خان تاجر با اعتبار بازار .آدمی شدم که هر کسی به خودش اجازه نمیدهد با او بنشیند  همان حسین که خواهر هاو مادر و برادرش را به زیر پرو بالش گرفت و هر کدامشان را به سرو سامان رساند . خودم را و خانواده ام را آوردم به شهر و شدم برای خودم کسی و حالا  کار خودم به جائی رسیده که باید با یک دخترک دهاتی و کلفت ماب زیر یک سقف زندگی کنم و بچه هایم را هم به او بسپارم و تازه خدارا هم شکر گزار باشم اینجاست که باید گفت

بجای شمع کافوری           چراغ نفت میسوزد.

به جای طوطی من وبه جای زیباترین دختری که همگان زیبائیش را میستودند باید صغرا بیاید و خانم خانه من بشود. خدا چرا میخواهد با من چنین کند؟ چه بدی دررحق چه کسی کردم که چنین سرنوشتی را برایم رقم زده ؟خدایا به نازم به قدرت و عظمتت . گاهی انسان را از فرش به عرش میرسانی و سپس آنچنان دو باره بر زمینش میزنی که هیچکس در تصورش هم چنین سقوطی نمیگنجد.

میدانستم که اگر این حرفها را به منظر بگویم او خواهد گفت . تو الان صاحب مال و منال هستی . دست روی هر دختر که بگذاری به روی چشم زنت میشود . شهرت و اعتبار ت که از مال و منالت هم چشمگیر تر است ولی آنها چشم به همین چیزهایت دارند واولین کاریکه میکنند اینست که شر ولی اله و تاجماه را میخوا هند بکنند . ولی دختر بی بی آنقدر بدبختی کشیده است که اگر یک شکم سیر و یک تن پوشیده داشته باشد هوسی دیگر ندارد و ضمنا از وقتی خودش را شناخته توی این خانه و آن خانه بوده و جیره خوار این وآن و منظر خواهد گفت . صغرا همیشه زیر دست تو و بچه های تو بوده و جرات نمیکند صدایش را سر تو و بچه ها بلند کند.ولی با تمام این حرفها و استدلالات بجا  نه منظر و نه من نمیدانستیم که قدیمیها حرفهائی زدند که باید آنها را با طلا نوشت .

 یارب مبا د آنکه گدا معتبر شود                    گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود

این را گفتم که شما بدانید من و خواهرم چقدر خام و نا پخته بودیم .141

منظر منتظر جوابم بود . من مثل اسیری تسلیم حرفهای منظر شدم و گفتم باشد . همانطور که گفتم و قول دادم هر چه تو بگوئی به دیده منت دارم . منظر بلند شد و مرا بوسید و گفت میدانستم اگر حرف منطقی بزنم تو گوش میدهی خودت میدانی که من خیرو صلاح تو و بچه هایت مد نظرم است و هیچ چشم داشت و یا انتظاری از تو ندارم وفقط چون دلم میسوزد و به فکر شما هستم این چاره جوئی را کردم .

اری با کمک منظر نه چک زدیم نه چونه عروس را آوردیم تو خونه

زمان در بعضی مواقع آنقدر زود میگذرد که انسان را به تعجب وا میدارد. و منهم بی  آنکه متوجه گذر زمان باشم یکوقت دیدم که صغرا آن دخترک معصوم که جرات نمیکرد سرش را بلند کند و توی چشم من نگاه کند شد عروس خانه ام .و سرپرست دو تا دسته گلم . تا اینجا هیچ اتفاقی خلاف آنچه پیش بینی کرده بودیم نیفتاد و صغرا و خواهر و مادرش مرا و خانواده مرا خیلی خوب میشناختند و میدانستند که من عاشق طوطی بوده و هستم و میدانستند که انها لقمه من نبودند و من از سرناچاری به این کار رضایت داده بودم وروی این اصل پایشان را سعی میکردند که از گلیمشان درازتر نکنند واین باعث میشد که کم کم من و منظر که از دور شاهد بود انصافا خیالمان تا اینجای قضیه جمع شده بود .

کم کم وجود این افراد در کنار خانواده من باعث شد که خیالم از هرجهت جمع شود بگذارید هر آنچه را که حس میکردم به راستی و بدون ریا برایتان بگویم آری من خیال میکردم هر کاری و هر گذشتی را که میبایددر مورد بچه هایم انجام دهم انجام داده ام و احساس سبکی میکردم و خیال میکردم بزرگترین فدا کاری را در حق آنها کرده ام و دیگر هیچ دینی بر گردنم نیست . تن به ازدواجی دادم که حتی در زمانیکه در ده زندگی میکردم امکان نداشت به آن رضایت دهم  وقتی فکرش را میکردم میدیدم که زهرا یک سر و گردن ازصغرا بالاتر بود ولی باز هم من راضی نبود م و حالا به خاطر این دو تا بچه حاضر به ادامه چنین زندگی شده ام.

هیچ رغبتی به خانه نداشتم صورت و حرکات صغرا بیشتر در نظرم به یک دخترک دهاتی میامد . نه او را دوست داشتم و نه از او متنفر بودم برایم کاملا یک وجود بی وجود بود تقریبا اگر بگویم که او را در خانه حس نمیکردم حتما باور خواهید کرد گاهی وجود بی بی را میدیدم و گلی را هم که حالا آمد و رفتش به خانه ما کمتر شده بود میدیدم ولی صغرا را نمیدیدم  او را مانند روح سر گردانی میدیدم که بالاحبار باید تحملش میکرد.م . او هم انتظاری بیش از این از من نداشت . اصلا کاری با من نداشت . سن و سالش اجازه خیلی ازکارها را به او نمیداد.بچه ای بود که با بازی کردن با ولی اله و تاجماه  و داشتن سر پناهی دائمی و خورد و خوراک و پوششی کافی او را ارضا میشد مادرش هم که در حد کمال به زندگی ما سر و سامان میداد و از هیچ کوششی برای رضایت من فرو گزاری نمیکرد و بچه ها هم بیشتر از پیش راضی بودند تاجماه که حالیش نبود ولی ولی اله کاملا معلوم بودکه از وضع پیش آمده بسیار راضی است .خوشا به حال بچه ها . چه زود به همه چیز خصوصا مهربانی از هرنوعی که باشد عادت میکنند من فکر میکنم آنها بین مادر و مادر خوانده اگر محبت یکسان باشد فرقی نمیگذارند این ادا ها مال ما آدم بزرگهاست که میگوئیم خون باید یکی باشد . والله که من میگویم به ذهن بچه ها هیچوقت تنی و ناتنی خطور نمیکند . بیگانه اگر وفا کند خویش منست .مثال دیگری هست که شاید شما هم شنیده باشید ( گفتند برادر عزیز است یا برادر خوانده گفتند تا مهر و محبت چه کند) بیچاره بی بی تا جائیکه در توانش بود هیچ محبتی را از بچه های من دریغ نمیکرد او میدانست که این دوتا تمام زندگی من هستند و کوچکترین کاری اگر بکند که اینها ناراحت شوند باید جوابگوی منی باشد که آنها را از هزار بدبختی و بیچارگی نجات دادم . زندگی مرا آنها به خواب هم نمیدیدند و حالا دخترش شده بود صاحب چنین زندگانی . زن تاجری که صاحب کلی امکانات بود .همه این عوامل باعث شده بودکه من با خیالی راحت بیشتر وقتم را صرف کار در حجره بکنم و یواش یواش به فکر افتادم که برای خودم سرگرمی هائی درست کنم که کمتر در خانه باشم و حالا که نیازی به وجودم نیست پس بهتر است خودم را در گیر آنها نکنم و این بود که محیط مساعدی که داشتم باعث شد یواش یواش دوستانی جدید و رنگا رنگ هر روز بیشتر از روز پیش در زندگی خارج از خانه به دورم جمع شوند .

 دوستان رنگا رنگ . این دوستان نه مثل حاجی غلامحسین بودند و نه مثل احمد آقا . ( راستی یادم رفت بگویم که احمد آقا مدتی بود که با زنش و شوهر اعظم خدا بیامرز به حج رفته بودند . حال محمد باقر آنقدر بعد از مرگ اعظم خراب شده بود که بیچاره احمد هم دچار مشگل شده بود .آن روزها رفتن به حج خودش ماهها به طول می انجامید ولی از کسانیکه میامدندن و میرفتند شنیدم که برای اینکه محمد باقر دردش را کمی فراموش کند احمد آقا و زنش اورا برای زیارتها  به اطراف و اکناف مکه میبردند و این بود که مدتها بود از او هم خبری نداشتم . خیلی سراغش را از هرکس که میرسیدم میپرسیدم .البته امیدوار بودم که به زودی سرو کله اش پیدا شود که اینهم بستگی به شانس و اقبال من در آین روزها بود )دوستان جدیدم آنها نبودند که سالها دلم را گرم کرده بودند و راه را از چاه نشانم داده بودند و همیشه دستم را برای کمک گرفته بودند اینها لاشخورهائی بودند که در شرایط مناسبی به تور من خورده بودند و من هم در آن وقت طعمه مناسبی بودم . اول همه اینکه عقل از سرم آنچنان پریده بود که هر کس در اولین وحله با کمی دقت میفهمید . پول که فراوان داشتم . دلسوزی مثل نعمت و یا احمد اآقا هم که دور وبرم نبود . از خانه و زندگی هم که بری شده بودم  زندگی چنان زخمی کاری بر وجودم زده بود که در حقیقت فنا شده ای بیش نبودم . ( طوطی کجائی که ببینی چطور به خاطر تو و عشقت دارم هر آنچه را که با زجرو بدبختی دوتائی جمع کرده بودی دارم به باد فنا میدهم. اگر توبودی.....) و دوستان یا بهتر بگویم آنانکه به مانند مگسانی که به دور شیرینی  بودند با زرنگی و حرفه ای بودنشان تمام این نقطه ضعفهای مرا دریافته بودند . بسرعت هم بر تعدادشان افزده میشد و گو.یا مویشان را آتش زده بودند درست  مثل آن است که اگر در آب دریا قطره ای خون بریزد کوسه ها به سرعت برق و باد به آن منطقه میایند یعنی آنچنان حرفه ای هستند که از فر سخها بوی خون را تشخیص میدهند و جهت را در مییابند و اینها هم درست بمانند کوسه ها جهت را خوب میشناسند. در زمانیکه با آنها بودم از هیچ چیز خبر نداشتم  میخوردم و میخوراندم و روز به روز هم با من صمیمی و با پولهایم صمیمیتر میشدند . ( وقتی درست می اندیشم میبینم این دوستان نبودند که مرا به این روز و حال انداخته بودند بلکه این خودم بودم که به دنبال آنان رفتم تا بیایند و مرا قصابی کنند من داشتم نا اگاهانه خود کشی میکردم و یا داشتم از خودم انتقام میگرفتم چون بر این باوربودم که فقط و فقط عشق  بود که همه چیز را ویران کرد و به باد داد ).

منظر گاهگاهی به سراغم میامد و حالا دیگر صغرا همان دخترک بد بخت تو سری خورو همان جانشینی که هیچ بهره  ای از زیبائی و هیچ جاذبه ای برای من نداشت شده بود خانمی که اختیار دار تمام  زندگیم بود . وقتی به او نگاه میکردم حال بره ای را داشت که نا باورانه در علفزاری سر سبز میچرد .گاه احساس میکردم یک شبه ره صد ساله رفته . چه بزرگ شده بود . هرچند هنوز هم زیبا نبود ولی بهر حال داشت آب و رنگی برای خودش میگرفت

هنوز چند ماهی نگذشته بود که دست و بالش پر از طلا شد  لباسهای متعدد به تن میکرد کم کم آن حالت درماندگی هم از صورتش محو شده بود بی بی هم که شده بود مادر زن بنده  مادر زن تاجر با اعتبار و اسم و رسم دار . دیگر از خوشحالی سر از پا نمیشناخت . گلی هم هر وقت و بی وقت سر زندگی من که حالا خواهرش در این زندگی سهیم شده بود خراب میشد و چه جائی بهتر از خانه بی صاحب حسین ؟ خلاصه زندگیم از این رو به آن رو شده بود  ولی اله و تاجماه هم که انگار از این اوضاع جانی تازه گرفته بودند حالا ولی اله حسابی شیطان شده بود از را ه که میرسیدم بچه ها از سرو کولم بالا میرفتند مثل آنوقتها که گوشه ای کز میکردند نبودند البته بعدها فهمیدم که این رفتارهارامنظر مدیریت میکند به قول خودش میخواست مرا به راه بیاورد او به خاطر وجود تقی که در کنار من بود از تمام رفت و آمده ها و اوضاع من خبردار میشد راستش نمیشد از او چیزی را پنهان کنم تقی به او گفته بود که من در چه اوضاعی گیر کرده ضمن اینکه به خودش اجازه نمیداد که به کار من دخالت کند برای همین منظر با ترفندهای مختلف سعی میکرد مرا از چنگ دوستان در آورد و به خانه علاقه مند کند  گو اینکه کمی هم موفق شده بود ولی پا جائی میرود که دل میخواهد . صغرا مثل ولی اله و تاجماه در حقتیقت در خانه من بازی میکرد و مادرش از نزدیک و منظر ازدور خانه را اداره میکردند واین برنامه هائی که منظر برایم تدارک دیدهبود بی تاثیر هم نبود و باعث شده کم کم مهر بچه ها به جای مهر طوطی دردلم بنشیند و حالا اگر شبی میرفتم و بچه هاا خواب بودند بیدارشان میکردم . اغلب به صغرا میگفتم بگذار بیدار باشند و او از من میخواست که هر چه زودتر به خانه بیایم و دوستان گاهی مرا تا اواخر شب سر گرم میکردند و صغرا منظورش این بود که بچه ها نمیتوانند تا آنوقت شب بیدار باشند .حالا وقتی درست فکر میکنم دلم به حال صغرا میسوزد . او هم در آتش عشقی که خانمان مرا به باد داده بود داشت بیگناه و تقصیر میسوخت .

مهربانیهای بی بی و صغرا کارگر شد و من توانستم قبول کنم که بی طوطی هم میشود زنده بو د و زندگانی کرد . البته فقط زنده بودم  خانه ام گرم شده بود . آمد و رفتی پیداکرده بودیم  منهم شده بودم شوهر صغرا خانم گواینکه  من هرگزبه صغرا به چشم زنم  نگاه نمیکردم  او حکم مسکنی را برایم داشت از ناعلاجی بود که به گربه میگفتم خانوم باجی . به خاطر یاد و خاطره طوطی و یادگارهایش

زمان زیادی نگذشت که صغرا هم دیگر آن دخترک بازیگوش نبود . کم کم داشت نقش خودش را به عنوان زن خانه من یاد میگرفت . حالا دیگر به من به چشم آقا نگاه نمیکرد  او مرا شوهر خودش میدانست ووقتی چشمش به منظر میافتاد به او به چشم ناجی خودش نگاه میکرد  هر چه نارضایتی از زندگی با من داشت شکوه اش را پیش منظر میبرد.

صغرا گله مند بود و با دلخوری به منظر میگفت حسین خان وقتی مست است با من مهربان است و راست میگفت و آنوقت که از خودم و قلب و احساسم دور میشدم با او مهربان بودم .از طرف دیگر اطرافیانم روز به روز بیشتر و بیشتر به من نزدیک میشدندو  دیگر در این زمان تقریبا همگی از سرِ و کُرِ زندگیم آگاه شده بودند و این باعث میشد که تا میتوانستند مرا بدوشند و هنوز کار حجره و احوال اقتصادی من به خوبی میگشت و تقریبا هیچ مشکل مالی نداشتم و نعمت نبودش هم واقعا برایم نعمتی بود که برایتان میگویم چرا؟(142

یک روز که شاد و شنگول بودم ( معمولا وقتی با رفقا بودم آنچنان آنان دور وبرم را داشتند و در حقیقت آنچنان مرا اداره میکردند که اگر بگویم دنیا را با تمام دردها و رنجهایش فراموش میکردم پر بیراه نگفته ام)آری یکی از همان روزها بود . احمد آقا توی سرا جلویم را گرفت .گویا مدتی بود که ازسفر حج برگشته بود ولی من آنچنان غرق خودم و جوی که در آن غرق شده بودم گرفتار شده بودم که خبر از خودم نداشتم چه رسد به احمد آقا . گویا دیگر من آن حسین که او میشناخت نبودم . طوطی حسین را با خود برده بود و این کسیکه به نام و به شکل و شمایل حسین همه میدیدند موجودی بود واپس زده که تیشه برداشته بود و به ریشه خودش و زندگیش میزد ) احمد پس از سلام و احوالپرسی گفت حسین بیا با تو کار دارم و من در هر شرایطی احترام او را بسیار نگه میداشتم و او به گردن من بی نهایت حق داشت . به دنبالش روان شدم  او مرا به حجره آقا کمال برد  آقا کمال هم از ریش سفیدان آن راسته بود پیش همه بسیار حرمت و احترام داشت او هم مثل من فرش فروشی داشت البته بسیار از من با سابقه تر و پر مایه تر بود . من همیشه به او به چشم پدر نگاه میکردم به همان شکل که به احمد به چشم برادر بزرگتر نگاه میکردم .

وقتی چشم آقا کمال به من افتادومن به او سلام کردم دیدم سری از روی تاسف تکان میدهد . من اینطور عکس العملها را خوب درک میکردم. او زیر لب جواب سلامم را داد و سپس رو به احمد کرد و گفت .

 احمد آقا تو فکر میکنی دم گرم من و تو در آهن سرد حسین اثری میکند؟

از شرم عرق بر پیشانیم نشست و باخودم اندیشیدم . مگر این آقا کمال همان نبود که قسم راستش جان من بود؟ میگفت حسین را از پسرانم هم بیشتر دوست دارم و همیشه سر کوفت مرا به پسرانش میزد .؟ او میگفت این حسین مرد است مرد مرد  . جَنمَ دارد. حاجی کمال سر عروسی من و طوطی یکی از شاهدان بود و چه شادیها از این وصلت میکرد  و بعد از بدنیا آمدن ولی اله حتی او برایم به خرج خودش ودر منزل خودش یک جشن کوچکی گرفت  . در مرگ مادرم او مثل پدری دلسوز در کنارم به ماتم نشست و لحظه ای مرا تنها نگذاشت و هر مشکلی که داشتم یا او حل میکرد یا همین احمد آقا و حالا یادم امد که مدتهاست حتی حاجی را ندیده بودم . پاک غافل بودم که به پاس اینهمه محبت  لااقل گهگاهی  به او سری زده باشم . و از حالش جویا شوم و تازه احمد آقا هم که کم به من کمک نکرده بود و اولین قدم درراه ترقی مرا او برادرانه برداشته بود بی آنکه هیچ توقعی از من داشته باشد . او یکی از کسانی بود که میتوانم بگویم اگر او را نداشتم الان هم چنین وضع مساعدی نداشتم و در حقتیقت او یکی از پایه گذاران این حجره که الان برایم کسب آبرو کرده بود . مثل برادر پشتم ایستاد و حالا این دو نفر بودند که چنین تحقیر آمیز نگاهم میکردند و مثل شمع از شرم در مقابلشان آب شدم  خدایا نکند آنها خیال کنند که اینمدت سرشان را کلاه گذاشته ام و مس وجودم را به جای طلا قالبشان کرده ام  خدایا من این هستم یا آن . مس هستم یا طلا . خودم را در برابر آنها ذره ای میدیدم از خجالت سرم را پائین انداخته بودم تا چشمانم به چشمانشان که پر از سرزنش بود نیفتد.

.وقتی احمد آقا دشتش را بر روی شانه ام به نشانه انکه بنشینم نهاد تازه متوجه شدم که کارم خیلی بیخ دارد و حدود دو ساعتی در حجره آقا کمال بودم این دو دلسوز  هرچه میدانستند و میتوانستند به گوشم خواندند

اقاکمال گفت . حسین جان حواست کجاست ؟ چه داری به روز خودت میاوری ؟ منهم مدتهاست زنم . زن نازنینم . کسی که سالهاسر به بالینش نهاده بودم از دستم رفت و منهم عاشق زنم بودم به خدا  انسان در پیری بیشتر رنج ازدست دادن شریک زندگیش را میخورد  انسان در پیری ضربه پذیر تر است  با و صف این زنده ام و زندگانی میکنم  قرار نیست یکی که مرد همه بمیرند  میدانم تو عاشق زنت بودی و همه چیز را میدانم . احمد هم میداند و اصلا تو کاری کرده ای که همه آنهاکه ترا میشناسند ویا نمیشناسند این را میدانند . ولی تو دیگر شورش را در آورده ای و داری همه چیزت را فدا میکنی . ولی اله و تاجماه چه گناهی دارند تو که عاشق مادرشان بودی اینها امانت طوطی هستند  این چه امانت داریست که تو میکنی  . آیا اگر طوطی زنده بود و این رفتار ترا نسبت به این دو طفل معصوم میدید به تو خرده نمیگرفت؟ کمی فکر کن . من ترا مثل پسرم دوست دارم مدتهاست وقتی تغییر رفتارت را میبینم به خدا رنج میبرم  احمد هم همینطور (الان مدتی است احمد آقا که من میدانم چه نقشی در زندگی تو داشته تازه بعد فامیل هم که شدین و اینهمه مهر به تو و خواهرت کرده از سفر آمده تو حتی نقهمیدی. چرا؟ اصلا پرسیدی محمد باقر حالش چطور است ؟ او هم زنش را که خواهر توست از دست داده .خوب او هم عاشق اعظم بود  این مصیبت  گریبانگیر او هم شد . ولی کی مثل تو رفتار کرد تازه بچه ای هم درکار نیست . بخدا چندین روز است که من و احمد داریم فکر میکنیم که چطور دست ترا بگیریم و از این منجلابی که خودت آگاه نیستی بیرون بیاورم . میدانی داری چه بلائی به سر خودت میاوری. زن هم که گرفتی یعنی پای یک بدبخت دیگر هم به میان کشیدی . دخترک آمده خانه ی تو که آب خوش از گلویش پائین برود . چه بگویم که از گله هائی که کرده و به گوش ما رسیده چه ها کن نشنیدیم .) اگر عاقلی بیا و دست از این کارها بردار همان حسینی که ما میشناختیم و هنوز دیر نشده. تو این دوستان را نمیشناسی من و احمد همه شان را مثل کف دستمان میشناسیم تازه که به آنها نرسیده ایم . آنها ممکن است سر تو کلاه بگذارند ولی من و احمد را نمیتوانند رنگ کنند . ما داریم ار اینهمه بی بند و باری تو خون میخوریم  مثل روز برایمان روشن است که اگر به این ترتیب پیش برود خدا میداند که تو به چه روزی خواهی افتاد  اینها یکی از یکی دیگر کثیف تر و شیاد ترند چشمهایت را باز کن . ترا دارند میچاپند . و تو بی خبر در دام آنان افتاده ای  دارند در باغ سبزو سرخ نشانت میدهند . تو تنها کسی نیستی که امروز به دام اینان افتاده ای من واین مرد(اشاره به احمد کرد) شاهد هستیم که چندین و چند نفر را اینها به خاک سیاه نشانده اند ما که بد ترا نمیخواهیم چشم داشتی هم نداریم و فقط دلمان برای تو و زندگیت و بچه های یتیمت میسوزد .

ببین برای نمونه همین کرم که الان دوست جون جونی توست . این پسر . پسر حاجی یونس است و این پسرک تنها چیزی که ندارد شرف و حیثیت است از قضا تو با او بیشتر از همه هم گرم گرفته ای  ببین حسین امروز چه روزی است . اگر بهمین طریق پیش بروی چیزی نمیگذرد که این دوستان همه چیزت را از چنگت در میاورند  حالا فقط دارند ترا از اعتباری که داری میاندازند  باش تا بدتر از اینها را ببینی  اگر زودتربه خود نیائی و سرت را مثل سابق به زندگیت گرم نکنی . زمانی میرسد که دیگر پشیمانی سودی ندارد آنوقت باید بزنی روی دستت . و بگوئی خود کرده را تدبیر نیست                 دیوانه را زنجیر نیست . راستش من آنچه شرط بلاغست با تو میگویم تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال . در بین حرفهای حاجی گاهگاهی احمد هم سخنانی در تائید او میزد بیچاره ها نصیحتی نبود که ان روز به من نکنند  . و من فقط و فقط نگاهشان میکردم . آخر من دیگربه جائی رسیده بودم که کارم از پند و اندرز گذشته بود . آنها به خیالشان من همان حسینم . ولی بخدا من دیگر حسین نبودم . می پرسید پس که بودم ؟ خودم هم نمیدانم.

 وقتی از آنها خدا حافظی  کردم نمیتوانم بگویم چه حالی داشتم سرم باندازه کوهی شده بود که بر روی تنم سنگینی میکرد  تمام حال خوشی که قبل از دیدن احمد داشتم مبدل به یک دلشوره شده بود که چون بختک بر دلم افتاده بود با انکه نزدیک ظهر بود بی آنکه به حجره بروم یکراست به خانه رفتم  وقتی در را باز کردم ولی اله با خوشحالی به پیشوازم آمد و در حالیکه از خوشحالی روی پا بند نبود گفت . پدر عمو نعمت آمده . عمو نعمت میخواهد عروسی کند . بعد از آنهمه اتفاقات ناگوارساعتی پیش  در آن لحظه  دیدن نعمت و خبر ازدواج او برای من مانند تشنه ای در صحرائی سوزان بود که قدحی از بهترین شربتهای دنیارا در کامش بریزند .

من نعمت را مثل جانم دوست داشتم  . او پسر بسیار با عرضه ای بود که ظرف دو سه سال توانست روی پای خودش بایستد . با آنکه به ده رفته بود و معمولا ده جای پیشرفت ندارد ولی او توانسته بود برای خودش اعتباری کسب کند ماهی یکی دو بار هم میامد به من و بچه ها و منظر سر میزد و معمولا به حساب و کتاب حجره منهم رسیدگی میکرد  شاگردهایم حسابی از نعمت حساب میبردند وقتی او میامد همه ماستها را کیسه میکردند  چندین بار نعمت دستشان را رو کرده بود و آنها فهمیده بودند اگر من حال و هوش درست و حسابی ندارم یک برادر دارم که مثل شیربالای سرزندگیم هست آنروزخبرعروسی نعمت بچه ها راحسابی سرذوق آورده بود.صغری وبی بی هم نعمت راخیلی دوست داشتند میگفتند آقا نعمت پسرمهربان و پاکی است143

 نعمت از اطاق بیرون آمد و تا به من رسید مانند پرنده ای به آغوشم پرید  بوسیدمش و به او برای زندگی جدیدی که میخواست درست کند تبریک گفتم.

دختری را که نعمت برای زندگی انتخاب کرده بود منظر به او پیشنهاد کرده بود . دخترک اهل همین اراک بود و منظر با توافق نعمت تمام کارها را راست و ریس کرده بود  در تمام این مدت برادر نعمت یعنی من اصلا به جز خودم و عیاشیهایم به کسی دیگر فکر نکرده بودم  نه کمکی .و نه اشتیاقی برای اینکه بدانم از وقتی از من جدا شده و به ده رفته چه کرده . هروقت میامد من آنقدر به خودم مشعول بودم که نعمت حتی به خودش اجازه نمیداد که به من نزدیک شود . او دورا دور مواظب من بود تا جائیکه به من توهینی نشود به کارهایم رسیدگی میکرد . شاگردان حجره که هردو را کرم به من پیشنهاد کرده بود گویا خیلی آدمهای درستی نبودند .ولی من آنقدر به کرم نزدیک شده بودم که مثل همانوقتها که به احمد آقا تکیه کرده بودم به او اعتماد داشتم . و حالا دیگر زمانی بود که برادرم مجبور بود پای مرا به میان آورد .  نعمت برایم توضیح داد که از خانواده آبرومندی زن انتخاب کرده است پدرزنش دراداره مالیه کارمیکردآنروزهاکسی که دراداره کارمیکرد برای خودش دبدبه وکبکبه ای داشت چون در درجه اول آدم باسواد میتوانست در اداره کارکند و شغل خوبی هم داشته باشد اداره تقریبا جای همه کس نبود .

زن نعمت دخترکی خوش آب و رنگ بود محجوب و کمی هم زیبا میگفتند درس خوانده هم هست . و این حسن آخری یکی از شرایطی بود که نعمت همیشه روی آن تاکید میکرد .ا و میخواست همسرش حتما سواد داشته باشد  اسم زن نعمت محبوبه بود تقریبا به گفته خود نعمت همه چیزرا در حد قابل قبول دارا بود. نعمت میگفت که میگویند از هر دستش هنر ی بر میاید . گفتم نعمت دختر هم ترا دیده ویا خانواده اش ترا دیده اند ؟

نعمت گفت . آری قبل از اینکه به من منظر حرفی بزند زمانیکه من به اراک آمده بودم به خانه منظر رفته بودم پدر محبوبه و مادرش آمده بودند و بی آنکه من خبرداشته باشم مرا دیده بودند احتمالا محبوبه هم مرا دیده بود به همین جهت خوشبختانه تا اینجا  مشکلی بوجود نیامده . چون آنهادرهمسایگی منظر هستند  همیشه منظر با محبوبه و مادرش در تماس است ضمنا من به منظر اختیار داده ام که هر چه صلاح میداند انجام دهد  امروز هم آمده ام تا هم به شما و بچه ها سربزنم وبا اجازه شما  ببینم باید چه کاری بکنم هنوز به خانه منظر نرفته ام.

من مدتها بودکه منظررا ندیده بودم بنابراین دراین باره اوبه من چیزی نگفته بودولی چون منظر را خوب میشناختم میدانستم که تمام کارهایش روی عقل است.حتما دراین تصمیم هم خیال همه جمع بود که منظرکاردرستی کرده است .

کارعروسی نعمت به سرعت به سرانجام رسید . من ازهیچ کمکی درحق نعمت فروگذارنکردم بچه هایم از خوشحالی توی پوست نمی گنجیدند و من مطمئن بودم که روزهای خوشی را دارند میگذرانند. .

نعمت و محبوبه بعد از اجرای تمام مراسم به مشهد برای زیارت که اینهم خرجش را من بعنوان هدیه به آنها داده بودم رفتند . نعمت از وضع خودش خیلی راضی بود . میگفت توی ده برای خودش اسمی در کرده است و نام پدر و خانواده ما را به نیکنامی سر زبانها انداخته است درحقیقت آنطور هم که من دیدم وضع خوبی داشت او میگفت ده دیگر آن دهی نیست که شما دیدید .خیلی آباد شده . تقریبا یک نیمچه شهرستان  شده و خوشحال بود از اینکه در زمینی که پدر فروخته بود او خریده و کار میکند اینهم برای این بود که نام پدر را زنده کند . او ضمن اینکه معلم بود به گفته خودش احساس میکردکه وقتی روی زمین هم کار میکند دستهای پدر رو به آسمان بلند است و او را دعامیکند . خوشا به حال نعمت که میتواند اینگونه روح پدرش را شاد کند .

هرچند خیال من از گذران زندگی نعمت جمع بود اما او نگران من و زندگی من بود و میگفت همه حواسش پهلوی من است  شاید نعمت هم فهمیده بودکه دیگر این برادر آن برادر سابق نیست آن جوان امیدوار به زندگی آن حسین برنده  جایش را به یک حسین همه چیز باخته داده بود .

نعمت پس از چند روز از مشهد آمد پهلوی ما . کلی برای بچه ها سوغاتی آورده بود رفتار محبوبه آنقدر مهربانانه بود که همه مارا مجذوب خودش کرده بود واقعا بزرگوانه رفتار میکرد .معلوم بود که دریک خانواده معتبر بزرگ شده است.

بعد از رفتن نعمت.زندگی من دو باره به همان مسیری افتاد که در پیش گرفته بودم . اولین حادثه بعد از رفتن او بدنیا آمدن پسر صغرا بود سه سال از زندگی من و صغرا گذشته بود که ابراهیم به دنیا آمد و اگر بگویم که این بچه وقتی به دنیا آمد . خبرش را پای بساط قمار به من دادند باور داشته باشید . مگر من را جای دیگری میشد پیدا کرد؟

آنشب تولد ابراهیم را به خاطر بردی که داشتم به قال نیک گرفتم ( البته بعد از چندین و چند بار که باختهای کلانی کرده بودم ) و به این سبب شنگول و از دنیا بی خبر به خانه رفتم اما این را هم باور کنید که وقتی بیچاره بی بی با شوق و ذوق قنداقه بچه را به دستم داد هیچ احساسی در خود ندیدم . الان که این سرگذشت را مینویسم دلم برای صغرا و پسرش میسوزد  او زنی بود که هیچگاه لذتی را که همه زنان از زندگیشان میرند در زندگی من نبرد فقط دلش به یک زندگی مرفه خوش بود و بس . هدف او از ازدواجش با من که در حقیقت هم او تصمیم گیر نبود فقط مادرش بود که از تجربه تلخ فقط دخترش را به من سپرده بود .

بچه ها خیلی ذوق میکردند . گویا خدا برایشان یک عروسک فرستاده بود صغری هم خیلی خوشحال بود از طرفی به او من حق میدهم چون در آن زمانها هر زنی که بچه دار میشد احساس امنیت میکرد  خصوصا صغرا با آن شرایطی که آمده بود سر زندگی من محتاج چنین امنیتی بود . او هیچوقت نخواست و نتوانست نقش اصل یک زن را در زندگی من بازی کند  بر عکسِ طوطی  که زنی زرنگ و دانا بودو با آن سن و سال روی پای خودش میایستاد صغرا دختر متکی و بی دست و پا و به تمام معنی روستائی بود ساکت بودو آرام هیچ حرکتی هم در راه بهبود وضع زندگی نمیکرد بقول ما دستی از آستین بیرون نمیاورد  یک تابع مطلق بود او حتی سعی نمیکردکه به زندگیش رنگ و روئی بدهد به هر چه که داشت راضی بود و دم نمیزد.

در این زمان صغرا حدود13 یا14سال داشت و تاجماه هفت ساله بود ولی اله نه ساله . بعد از به دنیاآامدن ابراهیم صغرا تمام وجودش شد وقف این بچه  همیشه سرش با او گرم بود  بی بی  هم از تاجماه و ولی اله سرپرستی میکرد . من هم که دیگر شمر هم جلو دارم نبود  هر کاری که میخواستم میکردم  نه گوش شنوائی داشتم و نه حال درستی . من آغشته به سر گرمیهای خودم بودم و معمولا بیرون از خانه بسر میبردم . منظر هم کم کم رفت وآمدش به خانه ما کمتر و کمتر شد  اوهم بالاخره گرفتاریهای زندگی خودش را داشت . و بهمین موازات من بیشتر و بیشتر بسوی نیستی میرفتم.

اگربخواهم آنچه راکه برسرم آمد شرح بدهم مثنوی هفتادمن کاغذمیشودخلاصه آنکه آنقدردرراه تباهی وویران کردن خودم عجله کردم و پیش رفتم که دیگر مفری برایم باقی نماند 144

متاسفانه من آنقدر در لجنزارفرو رفته بودم که دیگر صاحب عزم و اراده ای نبودم وآنکه مرا میگردند کرم بود . همان کسی بودکه حاجی کمال واحمد به من توصیه کرده بودندکه تا میتوانم از او دوری کنم  ولی کرم در این مدت چنان مرا به خود وابسته کرده بود که گویا او تنها کسی بود که میتوانست مرا از حال و روزی که داشتم نجات دهد اوآدم کار کشته ای بودگویا عمری بود که انگل وار آنچنان که احمد و آقاکمال گفته بودند زندگی کرده بود  خودش میدانست که نظر اطرافیان من که به خوبی او آنها را میشناخت و زیر نظر داشت در موردش چیست و روی همین اصل کاری کرده بود که حرفهای آقا کمال و احمد نتوانست  در من تاثیر داشته باشد آنچنان به من چسبیده بود که حتی برای عشق طوطی هم در دل من دیگر جائی نماند ه بود صغرا به کرم به چشم هوئی نگاه میکرد . میگفت من از این پسره الدنگ خوشم نمیاید  یادم میاید زمستانی بود نزدیک غروب  . در خانه زیر کرسی لم داده بودم و داشتم به بچه ها یم نگاه میکردم و تقریبا حال بدی نداشتم . یک آن به فکر حرفهای حاجی کمال و احمد افتادم حواسم در اطراف حرفهای آنها دور میزد یواش یواش داشت حالم دگر گون میشد . باز خیال طوطی داشت بدنم را گرم میکرد و دنبال دستاویزی بودم تا خودم را به آنانکه همیشه مرا از این خیالهادورمیکنند بروم ولی هیچ دستاویزی برای فرارازخانه نداشتم صغرا وبچه ها کاملا مشهود بود ازاینکه من درکنارشان هستم خیلی لذت میبرندولی من چه ؟در همین لحظه صدای در خانه خون را در رگهایم به جریان انداخت . گویا به من الهام شد که کوبنده در کسیست که میتواند مرا از این جهنمی که داشتم  در آن دست و پا میزدم  نجات دهد . درست بود . کرم آمده بود دنبالم . آمده بود مرا با خودش  ببرد و درشط بی خبری غرقم کند. من مثل یک بنده مطیع و دست و پا بسته به فرمانش بودم در آن لحظه نه به فکر صغرا بودن نه ابراهیم و نه دسته گلهای طوطی . من داشتم از خودم فرار میکردم .نه میخواستم بروم به دنبال کرم .او مرا به طوطی داشت نزدیک میکرد . مگر نه اینکه داشتم خودم با دست خودم بساط نیستی ام را تدارک میدیدم ؟بیچاره  بی بی که جرات حرف زدن در مقابل مرا نداشت ولی گویا جگرش میسوخت زیرا او دردش هم دخترش و نوه اش بود و هم خیلی زیاد تاجماه و ولی اله را دوست داشت آخر در این مدت کم زحمشان را نکشیده بود . تنها توانست زیر لب شروع کند به غرغر کردن با چشمکی به به تاجی زد (میدانست من چقدر تاجماه را دوست داشتم .او کسی بود که بوی و روی طوطی را بعینه داشت ) اورا واداشت که سعی کند مانع رفتن من بشود . ولی من بیشتر از آنکه کرم مشتاق من باشد من به او نیاز داشتم و او این را خوب درک کرده بود ضمنابرای بازداشتن من از این کارها دیگر خیلی دیر بود اینک رم بود که همه  جسم و روح مرا در اختیار گرفته بود . کرم چنان جانوری بود که اگرکسی به خوبی او را میشناخت از او مثل یک آدم جذامی دوری میکرد. میگفتند او سینه مادرش را هم گاز گرفته یعنی بسیار در شرارت بی پرواست .. جا دارد برای اینکه به وضع و زندگی کرم واقف شوید شمه ای از گذشته اش را برایتان بگویم

 کرم پسر حاجی یونس بود پسردوم حاجی یونس از زن دومش . حاجی یکی از آن ادمهای خوش نام بود و زندگی بسیار خوب و مرفهی داشت . چهار دختر داشت و دو پسر  .

حاجی در بچگی دم در حجره آقا صفائی پادو بوده . همان جا کنار دست صفائی بزرگ میشود و دم دست اوکار یاد میگیرد چون بچه فعال و پاکی بوده و ضمنا خوش صورت و خوش قد و بالا هم بوده حاجی هم خیلی به او اطمینان داشته او را میکند امانت دار خود . حاج یونس خودش حسابی  پیش صفائی جا میکند و بالاخره خود حاجی صفائی دست بالا میکندو دختر عزیز کرده اش را که در ناز و نعمت بزرگ شده بود با دست خودش تقدیم آقا یونس میکند حاجی صفائی همین یک دختر را داشت برای همین هم آقا یونس میشود همه کاره صفائی . و چون بلد بوده چطور قاپ پدر زنش را بدزد مدتی نمیگذرد که با ر خودش را حسابی میبندد واززیرپروبال پدرزنش بیرون میاید . حاجی یونس از دخترحاج صفائی دارای دو دختر میشود میگفتند زندگی خیلی خوبی داشتند اما از آنجا که دنیا هیچکس را کامیاب نمیتواند ببیند و همیشه باید استخوانی لای زخم انسان بگذاردمعلوم نشد به چه علت زن بیچاره آقا بونس به مرض سرع دچار میشود و روز به روز حالش بد از بدتر میشود .تمام سعی و کوشش پدرش و شوهرش بی نتیجه میماند.و ملکه دختر حاج صفائی و زن یونس خیلی دوام نمیاورد و در حالیکه سن و سالی نداشته جوانمرگ میشود زن حاجی صفائی هم بعد از مرگ تنها فرزندش ملکه  دیوانه میشود واو هم مدتی طول نمیکشد که از دنیا میرود دو دختری که یونس از دختر حاجی صفائی داشته میماند روی دستش  یونس  تا مدتی پس از مرگ ملکه یونس با دو دخترش که نوه های صفائی میشدند پیش پدر زن و مادر زنش  میماند و زندگی میکند ولی پس از مرگ مادر زن حاجی و بهم ریختن زندگی صفائی دیگر نمیداند با این بچه ها چه بکند کسی را هم نداشته که کمکی برایش باشد. درست نمیدانم ولی مثل اینکه خود یونس از یکی از دهات خیلی دور به اراک آمده بود برای همین در اینجا هیچکس را نداشت  لذاتصمیم میگیرد که زن دیگری بگیرد و از آنجا که مانند چشمش بچه هایش را دوست داشته سعی میکند دختری بگیرد که از خانواده ی پائین دستش باشد تا بالطبع کم ادعا باشد وبتواندبرای این دوبچه مادر ی کند . پس میرود و از دهات اطراف اراک دختری را میاورد . این دختر زندگی بسیار بدی در آنجا داشته و به قول حاجی یونس دود چراغ خورد ه بود اسم رنش طلعت بود . طلعت تا موقعی که بچه نداشت بدک نبوده اما به قولی کم کم دم در میاورد و زندگی مرفه حاجی و پول و پله و بریز و بپاش حاجی طلعت را هوائی میکند ووقتی اولین بچه اش را به دنیا میاورد دیگر میگفتند خداهم جلودارش نبود و تازه آنوقت بوده که شروع میکند برای حاجی جفتک انداختن و حالا  دیگر میخش را هم که کوبیده بود پسری آورده بود و حاجی را صاحب اولاد ذکور کرده بود و باصطلاح نسل حاجی  دوام پیدا کرده بود  طلعت کاری نبود که به سر دو دختریتیم حاجی در نیاورد  به طوری بود که همه اطرافیان این را فهمیده بودند ولی کسی جرات نمیکرد که این وضع و روزی را که او به سر دختران حاجی آورده به گوش حاجی برساند. واله که راست میگفتند.گرفتن دختر گدا سخت نیست نگهداریش مشکل است و گرفتن دختر خانواده دار سخت است و نگهداریش آسان و این حکایت زندگی حاجی یونس و طلعت بود.(145)

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی