رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب


.. به یاد آنکس که زمین و زمان را افرید

و به یاد آنکس که عشق را آفرید

با قلمی ناتوان و جسمی ناتوانتر و دلی شکسته و عمری بر باد رفته . میخواهم داستان عشقی واقعی . عشقی که سازنده بودو عشقی که بر باد دهنده بود را بنگارم . بنگارم تا از من نقشی بر کاغد بماند و آری فقط نقشی  . به قول شاعر

غرض نقشیست کز ما بازماند                      که هستی را نمیبینم بقایی

و اکنون که دیگر امید به روزی دیگر ندارم و سرمایه ام یک جسم بی رمق و یک گوشه دنج و یک قلم بی مایه و مقداری کاغذ است میخواهم داستان یک عمر سوختنم را بر صفحات کاغذ جان ببخشم . گو اینکه واقفم چنین توانی در من نیست که بتوانم آنچه را بر من گذشته است را بنویسم . و نمی دانم چگونه جرات میکنم دست بر قلم ببرم منی که هیچ مایه ای ندارم.  شاید همانطور که قبلا گفتم میخو اهم به این آتش سوزنده ای که جسم و جان و زندگیم را سوزاند جان ببخشم و زنده نگه دارمش .شاید برای" طوطی "که اولین قربانی این عشق بود .و شاید برای مادرم و شاید برای "تاجی ". آن یگانه یاورم و یگانه یاد آورم از آنچه که از دست دادم . شاید میخواهم دینم را به تمام آنانکه فدای این عشق خود خواهانه ام شدند ادا کنم . نمیدانم شاید میخواهم از آنها پوزش بطلبم و بنگارم که  .نه این من بودم که ستم بر آنها روا داشتم . بلکه عشقی بود که مرا سوزاند و شعله های سوزنده اش بود که آنهارا نا عادلانه به کام خودکشید.آه ..عشق دنیائیست . زیبا . زشت . با همین عصاره انسانها به دنیا می آیند و دامن همه ی ما آلوده این عشق است ولی گاه این عشق جنسش عوض میشود رنگش عوض میشود آتشش سوزنده تر میشود و گاه رنگ این موهبت الهی به رنگ آفتاب و گاه رنگی خونین میگیرد و اینجاست که عشق گفتگو دارد . اینجاست که عشق دنیائی دارد ورای دنیا یی که ما میشناسیم و این عشق بسراغ من آمد عشقی که خارج از عُرف بودعشقی که پرده ها را درید حیا و حجاب را از خاطرم برد و یکپارچه سوز بود وعشق بود عشقی که کمتر کسی به ان دچار میشود  . والله که این عشق هم  زمینی بود و هم  آسمانی .عشقی بود شورانگیزو سازنده و ویران کننده و من درگیرش شدم . نا خواسته . بی سلاح به جنگی نا برابر فرا خوانده شدم .

از زمانیکه خودم را شناختم و نوشتن برایم مفهومی یافت دلم میخواست آنچه را که میبینم بنویسم . عشق به نوشتن مرا وادار میکرد که هراز گاهی قلم به دست بگیرم و داستانهایی خیالی بنگارم ولی هیچگاه به مقصودی که میخواستم نرسیدم . من جوانی روستایی بودم. و نگاشتن کار من نبود  برای همین تمام نوشته هایم پس از پایان .بی حیات و بی مایه جلوه میکرد . سالهای جوانیم با این کاغذ پاره ها بی هیچ یادو یادگاری در گور زمان دفن شد و اکنون از آن دوران جز خاطراتی بی فروغ و بی مایه چیزی در ذهنم نمانده ولی اکنون تصمیم دارم دیگر داستان بافی نکنم مگر نه اینکه زندگی خودم یادگار یک عشق واقعی . یک زندگی واقعی و انسانهای واقعی است پس تا آنجا که توان داشته باشم سعی میکنم از حاشیه رفتن و داستان سرایی که در آن مایه ای هم ندارم دوری کنم. چه پس از گذشت این همه سال دریافتم که آنچه را که نوشتم و خود پاره کردم بدان سبب بود که واقعیت در بطنش نهفته نبود. ولی این داستان نیست . این یک زندگی غبار گرفته است که من میخواهم گرد زمان را از روی آن پاک کنم .

وقتی خواندید میبیند که ارزش نوشتن دارد یا نه . و به نظر شما این یک واقعیت است  یا یک داستان .(1)

 

از گذشته ای بعید نوشتارم را آغاز میکنم . از آن زمان که خودرا شناختم .


وای باز دارد شک و دودلی به دلم راه پیدا میکند . آخر نمیدانم میتوانم یا باز مثل همیشه

ناکام قلم را به گوشه ای می اندازم و کاغذ ها را پاره پاره کرده بدست باد فراموشی و بی خیالی

میسپارم . در این لحظه به این نتیجه رسیده ام که حتی نوشتن حقیقت هم قدرتی میخواهد که من آن

را در خود سراغ ندارم


با من به خیلی دورها سفر کنید . به خیلی وقت پیش . به آن زمان که قطعا شما وجود نداشتید و

زندگیها با نشیب و فرازشان . با عشق و ایمان . با خوبی و بدی ؛با زشتی و زیبایی درست مثل

امروز فقط کمی متفاوت تر ادامه داشت شاید سفر بدی نباشد خود یک تجربه است آنوقتها خیلی با

حالا فرق نمیکرد . دلها همینگونه در سینه ها میطپید . زندگی هم هرچند زرق و برق کنونی را

نداشت ولی خیلی هم سیاه و سفید نبود .گو اینکه مردمان آنروز خیلی با دلشان سرو کار نداشتند

. مهرو محبت بود اما دل نبود و گناه منهم همین بود که در آن دیار و آن مردمان میخواستم


با دلم زندگی کنم میخواستم خلاف جهت آب شنا کنمو این گناه بودگناهی کبیره . از این جا زندگیم آغاز شد.

این جا روستاست . آنوقتها تعداد این روستاها و یا بقول ما "دهات "آنقدر زیاد بود و پراکنده

که قابل شمارش نبود هرجا آبی بود و هوایی و درختکی روییده بود اطرافش چند طاقی یاسر پناهی

علم میشد و انسانهایی مثل من وشما که معلومم نیست از کجا به انجا رسیده بودند دور هم جمع

میشدند و نا آگاهانه زندگی را باور میکردند. دلکی میسپردندو جانی میبخشیدند. میرفتندو

میآمدند بی آنکه بدانند و یا بخواهند بدانند و زندگی برایشان مثل طلوع و غروب خورشید ساده و

گذرا بود و دستمایه شان از زنگی بس نا چیز. زندگی من در یکی از همین روستا ها که به علت گذشت

زمان بزرگ و بزرگتر شده بود آغاز شد دهی که من در آن زندگی میکردم حالا با کلبه های خشتی بنا

شده بود کم مایه تر از دهاتهای دور افتاده کنونی .  و حالا ارتباطها . تا آنجا که شنیده اید و

یا دیده اید یکی از شاخصه های این نواحی نزدیک بودن بیش از حد افراد به یکدیگر است .بیشتر

نزدیکی به این علت است که زندگیشان محدود به همین مکان است سرگرمیشان هم ارتباطات خانوادگی و

گفت و شنودهایی است که در نشستهایشان آنها را به هم مرتبط کرده و در حقیقت بهانه ای است که

زندگیشان را پر میکند .آنها اکثرا با هم فامیل هستند و شما کم خانواده ای را پیدا میکنید که

نسبتی با هم نداشته باشند و پر واضح است که ازدواجهای اجباری و یا از سر ناچاری در بین

جوانانشان امری عادی بشمار میرود . ولیکن با تمام این محدودیتهادر مورد ازدواج . بعلت رواج

دین و پای بندی بیش از حد روستاییان به اسلام به مخیله هیچکس هم خطور نمیکند که برادری با

خواهرش ازدواج کند . این مسئله آنقدر واضح است که برا ی همگان حتی در همین زمان و در همه

ادیان و مذاهب قابل هضم نیست . شاید انگشت تعجب به دهان بگیرید که چرا چنین مسئله ای را مطرح

کردم آری تعجب بر انگیز است . و اما عشق . عشق همیشه پای بر تمام اصول و قرار دادها و

ممنوعیتها میگذارد . راستی مثل اینکه عشق در آن زمانها هم کور بوده؟ حتی در این دهِ دور

افتاده . اینجا . آری اینجا برادری آنچنان عاشق خواهر ی ناتنی ( از مادریکی واز پدر جدا)

میشود که با وجود تمام موانع و مشکلاتی که از آنها مطلع بود .بی اعتنا به رنج مادر و فرو پاشی

زندگی او آنقدر دراین دریای متلاطمعاشقانه پیش میرود تا جاییکه نه در خیال که در واقعیت بی

آنکه خواهرش از این عشق ممنوعه مطلع باشد او را نادانسته به دنبال خود میکشد ودخترک دست در

دست برادر عاشق پیشه . خود را به سرنوشتی نا معلوم میسپارد.(2)



هنوز وقتی میخواهم داستان این عشق آتشین را شرح دهم اشک چشمانم را می پو شاند و هنوز خاطره و گرمی این عشق پس از گذشت اینهمه سال دلم را می لرزاند . اما دور نمای این عشق عجب هیـجان انگیزو زیباســــت . من بارها و بارها این داستانِ سراسر عاشقانه را برای تاجی تعریف کرده ام . او تنها انیس و مونــس من است فقط او می تواند کنارم بنشیند و ساعتها به حرفهای تکراری دلم گوش کند. او لذت می برد. و من با حــرف زدن با او کمی احساس آرامش می کنم . اگر تاجی نبود شاید این عشق کمرنگ می شد. شاید خاکستـر زمان آن را می پوشـاند ولی وجود تاجی . رنگ چشمانش . بوی تنش و لذت دیدنش . این عشق را جاودانه کرده است .

تا فرصتی پیدا می کنم و اورا کنار خود می بینم . شروع مـی کنم .یا از اول و یــا از هــرجایی که می دانم برای او لذت بخش است . هرجا که دلم مرا می برد از همانجا برایش تعریف می کنم . او با زبان دلم آشـناست . او هــم مثل من این عشق را عسل وار زیر زبانش مزه مزه می کند . حس می کند هیچگاه خستگی از تکرار این قصه عاشقانه را در نگاهش نمی بینم . من در نگاه او عظمت این عشق را نظاره می کنم . و حالا که قلم به دســت دارم گویــا از نوک قلمم فقط یک کلمه بر کاغذ نقش می بنددو جان می گیرد .من هنوز پس از گذشت سالها گرمــم . هیچ احساس کرده اید وقتی لذتی در شما به کمال نمی رسد  همیشه چون تشــــنه ای که آب به لبـــانش نــزدیک می شود و هنوز جرعه ای ننوشیده اورا محروم می کنند این محرومیـــت مثل خوره به جانش می افتد و تـــا اعماق وجـــودش نفوذ می کند و زخمی می شود همیشگی ؟. زخمی تازه و دردناک که احساس آن هیچگاه او را به آرامش نمی رساند. این حال من است و من چون دیوانگان به امید روزی هستم که آن روز فقط می تواند قیامت باشد . اگر قیامتی باشد . من تصمیم خود را گرفته بودم . تصمیمی که هیچ عقل و منطقی آنرا تایید نمی کرد و تصمیمی در نهایتِ عاشقانه  دیگر راهی نداشتم اســـیر بودم . نه اسیـــر هوس اسیــر عــشـق . آن عشقی که شاید هیچ کس را یارای مقاومت در برابرش نیست و به خود گفتم تنها راهی که برایم می ماند یا مرگ است و یا فرار . فرار با طوطی .

 

شانزده سالم بود . خوب و بد را تشخیص می دادم . و طوطی فقط 9سال داشـــت . طـــوطی نه ســاله بود با موهای طلایی نه طلایی . طلا درســت به رنگ طلا .می درخشید . چشمان درشــت و بلوطی رنگش که در عمرم هیچگاه چنین رنگی رادر هیچ چشمی ندیدم جز در چشمان  تاجی . آری چشمانش که همــیشه به من می خندید . هنوز لذت نگاهش وجودم را سر شار از گرمای لذتبخشی میکند که توان گفتنش را ندارم . هیچکدام از دختــر های آبادی مثل طوطی زیبا نبودند . طوطی قیافه ای معصوم داشت که تصورش برای کســـیکه اورا ندیده مـــقدور نیست لبخندش انسان را در خود محو می کرد . در مقابل زیبایی او من مثل برف که در مقابل تابش خورشید آب می شود از خود بیخود می شدم . شبها فقط با تصور خنده های او می خوابیدم و صبحها به عشق دیدنش چشم می گشودم . هرچه از من می خواست با دل و جان برایش انجام می دادم . اصلا به خاطر او زنده بودم به خاطر او زندگی می کردم و به خاطر او نفس می کشیدم .

من برای مادرم و خانواده ام فرزندی نمونه بودم پدرم به وجودم می بالید و باعث حقدو حسد اطرافیــانم بودم همــه

پدرم و مادرم را به خاطر داشتن پسری مثل من تحسین می کردند.

ولی آنها نمی دانستند که این عشق بود که مرا اینگونه ساخته بود تا مقبول همگان باشم . . پدر من سالها پیش مرده بود ووقتی من خیلی کوچک بودم مادرم با پدر طوطــی ازدواج کرده بــود و از او صاحـــب پنـــج فـرزند بود که بزرگترینشان طوطی بود . پدر طوطی آقا رحیم مرا مثل بچه های دیگرش دوست داشــت و از هیچ محبتی در حق من کوتاهی نمی کرد . چنان با من رفتار میـکرد که من احساس بی پدری نکنم ولی شما ببینید که من با او چه کردم . جواب تمام خوبیهایش را چگونه با این عشق و بهتر بگویم با این دیوانگی ام دادم . وقتی به آقا رحیم و محبتهایش فکر میکنم عرق شرم بر پیشانیم می نشیند. او نمی دانست که مار در آستین خود می پروراند.3


آقارحیم پدر طوطی از ملاکین خورده پا بود. زندگی کوچک و خوبی را اداره مــی کرد. خیلی پولدار و زمین دار نبود ولی تا بخواهید مرد بود . همه سر اسم او قسم مــی خوردند . و او می خواست از منهم یک مری مثل خودش بسازد . اما دریغ که او نمیدانست من چگونه ناخواسته از پشت به او ضربه می زنم .

  صبح ها بسیار زود مرا از خواب بیدار می کرد. همراه خودش نماز می خواندم صــبحانه می خوردیم و او مــرا باخود به صحرا می برد . گوسفندان را به من می سپرد و خودش روی زمین کارکشاورزی می کرد. اغلب مرا به حال خودم می گذاشت نمی خواست متکی  به او بار بیایم . او میرفت و من از زمانی که به یاددارم بعد از رفتن او من بودم و خیال طوطی .در همان حال بچه گی که داشتم  نی می زدم .می دویدم . آواز می خواندم و آنوقت بود که در این دنیای کوچک نبودم به آن بالا ها سفر می کردم . در میان ابرها دست در دست طوطی به دنبال قوس و قزح می گشتم تا با هـررنگ آن طوطـــی را بیارایم .در این زمـــان کودکی بودم تازه رشــد کرده و این تصــــورات را نمی توان عشق نامید اصلا نمی دانم چه نامی می توان  بر آن گذاشت . یک خاطره شیرین ؟. یک دوره بچگی و یا هر نام دیگری ....

و اما وقتی خورشید در حال غروب کردن بود گوسفندان را جمع می کردم و به خانه بر می گشتم . در خانه دنیای دیگری داشتم .دنیائی که طوطی در آن بود . خواهر کوچکم در حقیقت یک همبازی بود همبازیی زیبا و خواستنی

وقتی که  طوطی جلویم راه می رفــت و نگاهم مــی کرد و مـــثل پروانه به دور و برم مــی گشــت. چشم از او بر نمی داشتم ساعتها چشم به طوطی داشتم مات و مبهوت او بودم شاید داشتم تمام حرکات او را در ذهن مریضم حک می کردم تا باز فردای آنروزنا خواسته  به او فکر کنم . چه کسی از اطرافیان می توانست تصورش را هم بکند که من به چه می اندیشم . راه رفتنش . خندیدنش . کارکردنش . همــــه و همه به زندگی من رنگ مـــی داد و منِ نادان آنقدر دراین  خیالات غوطه خوردم و خوردم تا خودم راهم  در او گم کردم و به آنجا رسیدم که تنها چاره را در این دیدم که برای همیشه طوطی را بفریبم . و برای همیشه او را بردارم و از این دیار بگریزم . میدانم شما براین خیال خامی که مرا در خود پیچانده بود می خندید .من بچه ا ی بودم که این حال و هــــواها داشــــت مرا زودتر و زودتر بدنیایی بزرگترها مـــی برد. بچه ای بودم که خــیالها واهی مرا دیوانه کرده بود حال این حرفـــها را مـــی زنم که  نو جوانی چهارده  پانزده ساله شده بودم .

روزها و روزها در فکر بودم . در فکر گریز . آهسته آهسته این فکر ناصواب به خیالی ثابت تبدیل شد.

گاه ترس تمام وجودم را فرا میگرفت و برخود می لرزیدم . وای اگر پدر بفهمد؟ اگر مادر بفهمد؟ اگر اینها بفهمند ؟ اگر آنها بفهمند . همسایه ها . فامیل . و...... ولی شعله ای که مرا می سوزاند داشت در دلم قیامت  بپـا می کرد وای که این عشق برای من هر  نا ممکنی را داشت در آن دنیای رویائی ممکن می نمود . آه گویا داشت عقلم کم کم زایل میشد. تبدیل به دیوانه ای شدم که عشق او را از هر قید و بندی رها کرده بود . گاه باخود می اندیشیدم که مانند هـوا به طوطی نیازمندم . اگر او را از من بگیرند میمیرم . در این لحظات تمام تنــــم یخ مــی کرد و لحـظه ای بعد آتش می گرفتم . حالِ مرا فقط کسی میداند که بمانند من گرفتار شده باشد. کارهــای احـــمقانه می کردم . بعــضی اوقات  زمانیکه طوطی کنارم بود ازاو می پرسیدم . راستی طوطی چقدر مرا دوست داری ؟. بــعد از پدر و مادر و یابیش از آنها .؟ . یا می پرسیدم  دلت میخواهد من و تو باشیم و دیگر هیچـکس ؟ و طـوطی بی آنکه از دلبستگی شیطانی من به خودش آگاه باشد با نگاهی معصـــومانه چشم در چشم من می دوخت و با دلی که پاکتر از آیینـــه بود جوابم میداد. آره داداش حسین . من تورو از مادر و پدر بیشتر دوست دارم آخه تو بامن خیلی مــهربان هســـتی  . هرچه بخواهم رویم می شود به تو بگویم ولی از پدر و مادر خجالت میکشم تازه میدانم تو هم مرا خیلی دوست داری . می گفتم از کجا میدانی می گفت برای اینکه هیچوقت مرا اذیت نمیکنی . او کودکانه حرف میزد و من عاشقانه . میگفتم طوطی دلت میخواهد هرجا میروم تو هم بامن باشی . میگفت داری سر به سرم می گذاری .؟ آخه مگه میشه ؟ ولی طوطی نمی دانست در سر پر شور من چه غوغایست . او فرشته  بود و من شیطان . کی فرشته از کار شیطان سر در میاورد ؟.4

یاد آن بهار میافتم . آن بهاری که مرده را زنده میکند و عاشق را عاشق تر . در روستایی که زیبایی آن طبیعتی دست نخورده است . در هرگوشه رنگی از بهار را میتوان دید . شما حتی نمیتوانید تصورش را هم بکنید از دیوارهای خشت و گلی باغهاسبزه و گلها با انسان حرف میزنند و دلبری میکنند وقتی غروب میشود بوی نم باران و عطرگلهای وحشی روح انسان را به بهشت میهمان میکند . شبهای زیادی را از آن روزها هنوز در خاطر دارم

آری مگر میشود انسان چنان گذشته ای را از خاطر ببرد؟ و آن شب را

شبی بهاریست  . کارم تمام شده به اطاق میایم . پدر گوشه ای نشسته . او هم گویا تازه آمده مادرچای خوشرنگ پدر را جلویش گذاشته . قلیان پدر مثل دل من میجوشد و من دهان پدر که پر از بوی توتون است را حس میکنم . مادر گوشه دیگر اطاق مینشیند و با نخهای رنگ رنگ سرگرم میشود. او شبها کلافها را درست میکند تا روزها بتواند وقتی قالی میبافد راحت تر باشد . زنهای روستایی از کوچکترین زمانشان هم برای زندگیشان استفاده میکنند و مادر از همان زنان است که فقط و فقط برای زندگی و بچه هایش زنده است گویا هیچوقت خودش نبوده . طوطی سرگرم بازی با بچه هاست . سلامی میدهم و گوشه ای از اطاق مینشینم . مادر مثل همیشه به آهستگی و زیر لب جوابم را میدهد. طوطی نگاه مهربانش را به نگاهم میدوزد و لبخندی شیرین صورتش را میپوشاند و لبانش با سلامی که به من میدهد باز دلم را میلرزاند . پدر زیر لب میپرسد . حسین امروز چه خبر بود؟ نمیشنوم . پدر دو باره میپرسد . حسین با تو هستم چه خبر؟ و این بار با صدایی بلند تر . و من ناگهان به خود می آیم . پدر ادامه میدهد. پسر معلوم هست کجا سیر میکنی ؟ ناگهان در ذهنم جوابی نقش میبندد . . راستی خوبست که اختیار زبان انسان به دست دل نیست . خوبست که کسی نمیتواند ازصورتمان بداند که در چه افکاری غوطه وریم . با خود فکر کردم اگر به پدر بگویم کجا سیر میکنم که او مرا با لگد بیرون میاندازد و یا با دستهای نیرومندش خفه ام میکند . و خواهد گفت ای نمک نشناس و....مادرچه نفرینها که مرا نخواهد کرد و طوطی .......؟؟

تمام این افکار به چند ثانیه هم نکشید که از ذهنم گذشت . فکرم را متمرکز کردم و گفتم . هیچی پدر . فقط امروز مشهدی قاسم دوتا از گوسفند ها را برا زایمان به آغل برد . و بعد خبر آورد که هردو بسلامتی زاییده اند . گل از گل پدر شکفت . این خبر خیلی خوبی بود و خنده ای که به صورتش نقش بست باعث شد صورت آ فتاب سوخته اش مهربانتر جلوه کند .با خنده پدر همه خوشحال میشوند . مادر نگاه تحسین آمیزی میزند او همیشه وقتی من کار خوبی میکنم که پدر خوشحال میشوداو احساس سر بلندی میکند و من این حل مادر را خیلی خوب حس میکنم و همیشه از این حال مادر هم لذت میبرم و هم احساس غرور میکنم . حس میکنم بزرگ شده ام  و میتوانم باری از دوش مادرم در مقابل گذشت و فدا کاری آقا رحیم که تقریبا جای پدرم را پر میکرد بردارم ،ولی ایکاش آتش عشق طوطی در وجودم خاموش شود وگرنه شعله هایش  تمام رشته های مادرم را پنبه خواهد کرد و بلایی به روز او و من و خانواده خواهد آورد که حتی انسان از به خاطر آوردن آن هم شرم دارد..

طوطی میخندد پدر به او نهیب میزند که دختر بلند شو برای برادرت چای بیاور نمی بینی خسته از راه رسیده ؟ . خواهر کوچکم عروسکی را که مادر برایش دوخته بغل میکند و شادمانه خود را به دامان پدر میاندازد . او درست چهره اش مانند پدر است چشمانی ریز و سیاه و صورتش درست مثل پدر است با این تفاوت که از آبی نسوخته و مثل پدر سیه چرده به نظر نمی آید  . او اصلا مثل طوطی نیست . اصلا هیچکس مثل طوطی نیست . طوطی یکی است و دیگر همتایی ندارد . هیچکدام از بچه های مادر شبیه طوطی نیستند این را من نمیگویم که عاشق طوطی هستم همه این را میگویند .

مادرم اصلا توجهی به من ندارد . سرش را به زیر انداخته و مشغول کار خودش است مثل اینکه مرا نمیبیند .

در جایی که ما زندگی میکنیم رابطه مادرها با فرزندانشان  به خصوص با پسرانشان همینطور است . آنها آنقدر غرق در مشکلات زندگی هستند و آنقدربار به دوششان است که دیگر فرصتی ندارند که به نیازهای روحی بچه ها توجهی بکنند . همینقدر که وسایل خوردو خوراک و پوشاکشان را فراهم میکنند برایشان اکتفا میکند و مادر منهم جدا از این قانون نبود بهمین جهت منکه پر بودم از احساس و در دلم شور جوانی غوغا میکرد حس میکردم توی این دهکده. و توی این خانه فقط طوطی را دارم . همینقدر که او دوستم دارد برایم کافیست . در آ ن حال و هوا یی که داشتم این تنها نیازم بود . گاهی که کاری برایش میکنم بمانند باران پاک و مطهر به گونه ام بوسه میزند . او برادرش را میبوسد و من.....؟ تنها دست اوست که گرمم میکند . به من امید زندگی میدهد . و تنها اوست که کنارم مینشیند . به حرفهایم گوش میدهد . برایم حرف میزند . درد دل میکند . حرفها و شکو ه های بچه گانه اش دلم را به وجد میاورد و . تا کسی مرا میازارد .او آزرده میشود . برایم دل میسوزاند و دلداریم میدهد . او فرشته زندگی من است . . وقتی به اینجا میرسم باز غرق خیال های شیطانیم میشوم . من اورا با خود میبرم یعنی باید ببرم حتی مردن در کنار او برایم زیباست . . نمیدانم کسی در این دنیا هست که بفهمد من چه حس میکنم ؟ من با او زندگی میکنم در خیال زیر یک سقف  برایش جان میکنم تا او در کنارم راحت زندگی کند . نه تا او در کنارم باشد.
وقتی این افکارم احاطه ام میکند سرم بدوران میافتد تنم داغ میشود و انگار لذت با او بودن را باسلول سلول وجودم حس میکنم گاه آنقدر فکر طوطی مرا مشغول میکند که دیگر هیچ خبری از اطرافم ندارم و نمیفهمم که در اطرافم چه میگذرد. در حقیقت دنیایم عوض میشود . و آنوقت لذت با طوطی بودنست  و نفس کشیدن من .5
 
همه به این اعتقاد داشتند که من پسری پرکارم و همیشه سرم به کار خودم هست . همه به پاکی و ایمان من اذعان داشتند و این را به زبان هم میاوردند . اما کسی از درون من خبر نداشت ظاهر آرام و صبور و متین من باعث میشد که تمامی کسانیکه در اطراف ما زندگی میکردند مرا دوست داشته باشند. و درمیان آنها اگر کسی دختری دم بخت داشت از خدا میخواست که پدر و مادرمن آن دختر را برای من در نظر داشته باشند. مدتها بود احساس میکردم پدر و مادرم در صدد هستند مرا سرو سامان بدهند و جسته گریخته از مادرم میشنیدم که از دختری برایم صحبت میکند که یا در همسایگی ما و یا در فامیل است ولی بقول معروف من یک گوشم در بود وگوش دیگرم دروازه . آخر آنها نمیدانستند وای  اگر میدانستند خدا میداند چه محشری بپا میشد اصلا قابل گفتن نیست .مرا سنگسار میکردند. در این مواقع من سکوت را بر هرکلامی ترجیح میدادم . مادرم حق داشت که بر حرفهایش اصرار بورزد.زیرا در دهات پسرهاو دخترها خیلی زود زندگی را شروع میکنند و شاید در قیاس با شهر که جوانهااز سرگرمیهای زیادی بهره مند هستند به عکس روستاییان بعلت نداشتن سرگرمی و همچنین چون جوانها خیلی زود وارد بازار کارو فعالیت میشوند و روی پای خود میایستند پدرها و مادرها در صدد هستند که هرچه زودتر بچه ها به سر زندگی مستقل خود بروند . در چنین شرایطی پسری در سن و سال و موقعیت خوبی که من داشتم آنها را به فکر میانداخت . من حدودا شانزده ساله بودم و مادرم میدانست که بهر خانواده ای که پیشنهاد بکند دست رد به سینه اش نمیزنند روی همین حسابها بود که کم کم مادر و پدرم به حرف آمده بودند و دوست داشتند که زودتر این بار مسئولیتشان را به زمین بگذارند . ولی من . من دلسوخته طوطی بودم . جز او نه کسی را میدیدم و نه به کسی فکر میکردم . و این برای هیچکس قابل درک نبود . حتی برای خود طوطی . گاه او هم در صحبتهای ما دخالت میکردو شادمانه در اظهار نظ ر ها خودش را جلو میانداخت و خود را برای عروسی من آماده نشان میداد. زیاد طول نکشید که پدر و مادر م خودشان پیشقدم شدند و دختری را که شایسته من میدانستندبرایم در نظر گرفتند . آنها فکر میکردند من از کمرویی و حُجبی که دارم حرفی در این ارتباط نمیزنم و نظری نمیدهم .   زهرا دختری بود که آنها برایم انتخاب کرده بودند.  از این زمان به بعد بود که سایه زهرا به مانند بختک بر زندگیم افتاد وچنگال این وصلت سینه ام را نشانه گرفت . .
زهرا دختری 14ساله بود و به گفته همه بسیار کدبانو و باسلیقه و خوش برو رو بود . پدر و مادرش صاحب مال و زمین بودند . برادرهایش سری توی سر ها داشتند و یکی از آنها به شهر رفته بودو میگفتند وضع بسیار خوبی بهم زده است . برادرهای دیگرش روی زمین پدرشان کار میکردند. تک دختر بود و بسیار برای پدر و مادرش عزیز بود فقط یک برادر کوچکتر از خودش داشت  وخلاصه این ازدواج برای من از نظر پدر و مادرم بهترین انتخاب بود ضمن اینکه مادرم آرزو داشت هرچه زودتر من تشکیل خانواده بدهم تا او هم سری بین سرها در بیاورد و خصوصا بین زنها ی روستائی این مسئله که پسر یا دخترشان هرچه زودتر  سرو سامانی بگیرند بسیار اهمیت میدادند و این ازدواجها میتوانست تمام آرزوهایشان که برای  فرزندانشان داشتند  بر آورده کند . مادر من در زندگی خود زنی موفق بود. پدرم را داشت . مرا داشت . طوطی و بچه های دیگرش را . همگی خوب بودیم . ولی او همیشه از طرف من نگران بود میخواست در زندگی من هم نقش هم پدر و هم نقش  مادر رابخوبی  انجام بدهد  با ازدواج من اعتقاد داشت مسئولیتش به پایان میرسد و این بار سنگین را به درستی به مقصد میرساند . 6

زهرا را من از بچگی میشناختم ما باهم بزرگ شده بودیم . دختر خوبی بود . با برادرهای همسن و سالش هم همبازی بودم .اما از. وقتیکه دیگر بدو خوب را تشخیص داد مثل تمام دخترهاخانواده اش فاصله او  را با همبازیهای پسرش محدود کردند . زهرا خانواده ای متعصب داشت و بهمین دلیل بسیار در قید و بند بود. ضمن اینکه یکی یکدانه  هم بود و برادرهایش هم بر این قیدو بندها بیشتر اثر میگذاشتند . با تمام اینها من احساس میکردم که او به من نظر خاصی دارد گو اینکه همیشه سعی میکرد از من بگریزد ولی ما پسرها بسیار زود متوجه میشویم که این حرکات چه معنی میدهد.نگاههای دزدنه اش و رنگ و رویش وقتی که مرا میدید از نظر من مخفی نمیماند و براحتی دستش را پیش من باز میکرد . درست است که من در محیطی بسته بزرگ شده بودم ولی گویا این احساسات غریزیست . با تمام این تفاصیل عالم من با عالم تمام پسرها فرق میکرد .

آنشب .وقتی .مادرم به طور جدی به پدرم پیشنهاد کرد که برای خواستگاری زهرا باید هرچه زودتر دست به کار شوند آتش به جانم افتاد به طوطی نگاه کردم . شادمانی در چشمانش موج میزد . و حتی نتوانست این شادی را پنهان کند . ولی من . من فقط توانستم نگاهم را از همه بدزدم تا اینگونه رنجم را از چشم همه پنهان کنم .گویا میترسیدم که با نگاهم رازم بر ملا شود . پدر دنباله حرف مادر را نگرفت ولی من تا صبح کابوس میدیدم . و هنوز آن خوابها از خاطرم نرفته .یکی از خوابهایم را خوب به خاطر دارم  میدیدم که مرا درون تابوتی گذاشته اند و درِ تابوت را میخ زده اند و من هرچه فریاد میکنم هیچکس صدایم را نمیشنود و فقط صدای شادمانی  اطرافیان گوش مرا پرکرده بود . صدای شادی طوطی بیشتر از همه به گوشم میرسید. من  وحشت زده از خواب بیدار شدم . سرم به شدت درد گرفته بود . و تنم واقعا یخ زده بود . نمیدانستم چه کنم . به چه کسی پناه ببرم . خدایا آخر کارمن چه میشود . من حتی رویم نمیشد که با خدای خودم در این باره صحبت کنم .چه به خدا بگویم ؟بگویم میخواهم گناه کبیره انجام دهم ؟وبا وقاحت تمام  از تو یاری میخواهم ؟ وای که خدا هم درِ رحمتش به برویم خواهد بست  و در جهنمش را  برویم باز میکند .من به یکی از محارمم دل بسته بودم و این گناهی کبیره بود .چه کنم ؟ با سلول سلولم درماندگی را حس میکردم  . آیا باید خورم را به دست تقدیر بسپارم ؟ و یا باید با تقدیر بجنگم ؟ . چگونه ؟ وای بر من . آنشب در حالیکه همه خوابیده بودند من مثل مار به خود میپیچیدم . چند بار چشمم را به روی هم گذاشتم ولی هر بار با کابوسی وحشتناک روبرو شدم . میدیدم طوطی مرده و مرا وادار کرده اند او را به خاک بسپارم . دیوانه وار چشم میگشودم . و باز همان حال میشدم و خلاصه آنکه  به خاطر دارم صبح با چشمانی خواب زده و تنی خسته ودردمند از خانه بیرون زدم . ما دهاتیها با آنکه از. سواد چندانی بهره نداریم ولی شعرهای عاشقانه را دهان بدهان حفظ هستیم.شاید برایتان تعجب آور باشد که بیشتر شعرهایی را که میخوانیم از دیوان خواجه شیراز است نمیدانم به چه شکلی این شعرها این زمان و مکان را پیموده است  تا به ما رسیده . خلاصه آن روز هرچه شعر در حافظه ام داشتم برای گوسفندان خواندم وگریستم .اصلا گویا یوانه شده بودم با گل وگیاه .با زمین  و زمان  و آسمان

 . و با سنگ و خاک و درخت و آب و هرچه درچشمم میامد سخن میگفتم گویا از آنها یاری میخواستم . نفهمیدم کی عصر  شد . و همچنان با دلی پر درد و سرم که مثل کوه سنگین شده بود به خانه برگشتم

مادرم سرگرم کارهای خودش او از صبح بسیارزود که از خواب بیدار میشد ضمن انجام تمام کارهای خانه و بچه داری قالی هم میبافت .ما در انتهای حیاط خانه ای که داشتیم اطاقی بود که مادرآن را برای این کار گذاشته بود. دار قالی در این اتاق بود گاهگاهی طوطی هم به او کمک میکرد. اما از وقتی که  دیگر هوا تاریک میشد و پدر به خانه میامد کار مادراین بود که دوروبر آقا رحیم  بپلکد. و سعی کند هرچه  او میخواهد در اختیارش بگذارد .7

 

آنشب هم وقتی به خانه آمدم مادر در اطاق نشسته بود و بچه ها هم هرکدام به کاری مشغول بودند . صدای قلیان پدر فضای اطاق را پر کرده بود . سلامی دادم و گوشه ای از اطاق نشستم و نا خودآگاه در افکار خود غوطه ور شدم . طوطی مثل همیشه وجودش آرام درکناری نشسته بود حضور او آرام بخش روحم بود . در آن لحظه وقتی اورا در آن لباس آبی رنگ که زیباییش را دو چندان کرده بود دیدم گویا تما م دردهایم را فراموش کردم وقتی نگاهش با نگاهم تلاقی کرد خنده ای به صورتم نشست طوطی هم خندید . بلند شد و آمد پهلویم نشست و بازهم  خندید و مثل همیشه دندانهایش که مثل مروارید صورتش را تزیین کرده بود دل بیچاره مرا لرزاند .به من نخندید . وقتی از دندانهای طوطی حرف میزنم . او هرلحظه برای من تازگی داشت . هرحرکتی که میکرد انگار یک زیبائی خاصی در وجودش بود که مرا مجذوب میکرد .

او  همیشه کارش بود وقتی من به خانه میامدم و او کارش تمام میشد نزدیک من می نشست و سر صحبت را با من باز میکرد و چون میدید من مشتاقانه به حرفهایش گوش میدهم گویا میخواست خستگی روز را از تن من بدر آورد . آنشب هم مثل معمول کنارم نشست . بعد از حرفهای معمولی هنوز خستگی از تنم بدر نیامده بود که مادر شروع به صحبت در باره زهرا کرد. . گویا این خیال ثابت مادر شده بود . میخواست هر چه زودتر این وصلت سر بگیرد و در خانه هیچکس به اندازه مادر مشتاق این ازدواج نبود .

آهسته زیر لب به طوطی گفتم . طوطی دلت میخواهد من بروم پیش زهرا؟ طوطی که گویا خوب مقصودم را نفهمیده بود و صد البته هیچکس هم مقصود مرا نمی فهمید نگاه گنگی به من کردو گفت . . تو که از پهلوی ما نمیروی زهرا میاید خانه ما . گفتم آره معلوم است که عروس میاید پیش داماد ولی بهر حال وقتی من عروسی کنم دست زهرا را میگیرم و میرویم باهم زندگی میکنیم دیگر اینجا پهلوی شما نیستیم . طوطی سکوتی کرد . نگاهی سرگشته و نگران به اطراف کرد و سپس رو به پدر کرد وبا صدای بلند . پرسید بابا حسین راست میگوید ؟ پدر که از حرفهای من و طوطی چیزی نفهمیده بود گفت مگر حسین چه میگوید ؟ طوطی گفت اگر حسین داماد شود از این خانه میرود؟ میرود پیش زهرا .؟ و پدر با سر اشاره کرد . آره  . لبهای طوطی کوچک شد و چشمهایش تنگ . صورت سفیدش کم کم صورتی رنگ شد . و نگاه نگرانش قلبم را شکافت . ناگهان امیدی در ته قلبم درخشید و لذت چنگی شیرین به جانم زد . گویا روزنه ی امیدی پیدا کرده بودم . من دیوانه بودم شما هم این را حس کرده اید حرفهای طوطی اصلا هیچ جای امیدی برای من نداشت او از اینکه برادرش را از دست میدهد نگران بود احساسات پاک او با احساسات شیطانی من زمین تا آسمان تفاوت داشت و لی منکه این حرفها را حالی نبودم و همه زندگی من را خواب و خیال  های احمقانه پر کرده بود . و آنشب تا صبح درخلوت شیطانیم خوابهای شیرین دیدم . درست به عکس شب پیش . به نظرم این حال من خیلی غیر عادی نبود انسان عاشق با یک نگاه دلش میلرزد . گاه خود را در اوج خوشی و گاه با یک نگاه سرد و یا یک تلنگر به قعر ناامیدی سقوط میکند. من آن شب به خاطر یک لحظه نگاه نگران طوطی از جدائیش دنیایم زیبا شد . آری من به . شیرینی لبهای طوطی . به گرمی نگاهش و به صورتش که در آن لباس آبی  آسمانی مثل ماه شده بود فکر میکردم .

زندگی را آرزوها رنگ میزنند و دل را عشق . و این عشق هرچه ممنوع تر باشد رنگین تراست آری برای همین شیطان همیشه موفق است میوه ممنوعه شیرین ترین میوه هاست و عشق ممنوعه از آن میوه ها هم شیرین تر است . فردای آنروز وقتی به صحرا رفتم گویا آفتاب درخشندگی خاصی داشت . خدایا مگر دیروزت با امروز چه فرقی داشت . امروز ذرات روشن روی پوست گوسفندان و بره ها نقشهای زیبایی میکشید . خودم هم نمیدانم چرا و بچه علت اینگونه دگرگون شده بودم . خدایا چه اتفاق  میخواست بیفتد ؟. بیهودگی دیوانگی همین چیزهاست .

هنوز خورشید دامن درخشانش را تمام و کمال از روی زمین جمع نکرده بود که هوای خانه به سرم زد . نزدیک پائیز بود و زمین و زمان بوی عشق میداد . نم نم باران کامل کننده این حال و هوای من بود . خصوصا در جاییکه من زندگی میکردم آنقدر زیباییها لخت و عریان خودشان را به رخ انسان میکشند که همه انسانها و خصوصا جوانها را به دنیای خیال میبرند . آنها هم که دلی دارند و در هوای دلبری حال و هوایشان دیدنیست . نه نه گفتنیست .درست مثل حالیکه من الان دارم .

 وقتی به خانه رسیدم مادرم با نگاهی مادرانه و ترحم آمیز سراپایم را ورانداز کرد . او نمیدانست که من چه حالی دارم و  در چه دنیایی زندگی میکنم . با صدایی دلسوزانه گفت .حسین این چه روزو روزگاریست که برا ی خودت ساخته ای ؟. تازه فهمیدم که تمام راه را درمیان گل و باران بی مهابا طی کرده ام و منِ مست . هیچ چیز را حس نکرده بودم . طوطی وقتی مرا به آن وضع دید خنده ملیحی کرد و سلامش چون صدای فرشتگان در جانم طنین انداز شد . با شتاب لباسم را عوض کردم . و مثل همیشه کنار اطاق نشستم . طوطی آمد کنارم نشست و من بعادت همیشه با دست موهایش را نوازش کردم و او که به این کار من عادت داشت نگاه مهربانش را مانندنور خورشید که بی دریغ جهان را نور باران میکند به صورتم پاشید .

اگر بخواهم لحظات زندگیم را آنگونه که برمن گذشت بنویسم هرگز قادر نخواهم بود . وقتی از زمانی به زمانی دیگر میرسم میبینم یکدنیا حرف نگفته دارم . عجیب است که میگویند در دهات زندگی بسیار ساده است . بی پیرایه است . روزهارنگ ندارد. زندگی همه در خوردن و خوابیدن و کار خلاصه میشود. میگویند از لحظه تولد تا مرگ همه ساعات و روزها و ماهها و سالها یکسان و بدون هیچ تنشی میگذرد. میگویند در دهات از عشق و مستی عشق خبری نیست و همه سنگ و چوب و خاگ هستند . و خلاصه رنگین ترین رنگها بیرنگیست .اگر این حرفها درست است پس من چه هستم ؟ پس من که هستم ؟ بیایید مرا و زندگی مرا ببینید که هر لحظه اش کتابیست رنگین از خون دل . وای که این عشق شیطانی ببینید چه رنگی به زندگی ساده روستایی من زده . زندگی یک جوان پانزده شانزده ساله . آخر آنچه به زندگی رنگ میدهد فقط وفقط عشق است . عشق مثل آب است برای ماهی. مثل آفتاب است برای گل .    به جا و مکان بستگی ندارد . من ساعت ساعت زندگیم پر است از هیجان .پر است از خیال . از شب تا صبح با خواب ورویای طوطی و از صبح تا عصر بایاد طوطی و از عصر تا شب با عطر وجود طوطی . و طوطی بی خبر . و او بی خبر هر لحظه مرا شیفته تر میکند . و نمی داند چه میکند بادل من .8

هنوز هفته ای از گفتگوی پدر و مادر باهم در مورد من و زهرا نگذشته بود که قول و قرارها گذاشته شد بی آنکه هیچ نظری از منِ دلسوخته بخواهند . آنها سکوت مرا حمل بر رضایت و خجالت من کرده بودند . مادر رفته بودو به خانواده ی زهرا خبر داده بود که برای خواستگاری آماده باشند. خودشان بریدند و خودشان دوختند . پدر و مادر زهرا هم که از خدا خواسته بودند. این خبر را طوطی به من داد و من هیچ نگفتم فقط در دل گریستم . و تنها چیزی که در این تاریکی ها کور سویی زد این بود که  این بار طوطی اصلا از این خبر خوشحال نبود . از طوطی پرسیدم نمیدانی چه وقت باید برویم خانه پدر زهرا ؟ طوطی گفت به نظرم شب جمعه .با خنده ای تصنعی به طوطی گفتم  خدا را شکر حالا چهار پنج شب مانده به شب جمعه . نمیدانم چرا طوطی هم خندید .

 

دو شب مانده بود به شب جمعه و انجام مراسم خواستگاری. که مرگ نابهنگام برادر زهرا تمام رشته های پدر و مادرهایمان  را پنبه کرد .درست به خاطر دارم تمام وقایع آن روز به نظر دیگران شوم و به نظر من زیباترین حادثه ی زندگیم را . وای خدا من به کجا رسیده ام ؟عشق با آدم چه میکند؟

صبح آن روز با فریاد های مادر زهرا همه ی همسایگان بیرون ریختند مادر زهرا توی سرزنان و غلطان بر خاک جواد  جواد میکرد . زنها که در این مواقع تنها حامی و دلسوز وپناهگاه می شوند به دورش حلقه زده و همراه او ضجه و مویه میکردند . خبر به زودی دهان به دهان گشت و همه فهمیدیم که نیمه های شب بی آنکه کسی بیدار شود  وسط حیاط پدر زهرا  چاهی دهان باز کرده بوده  واوایل صبح وقتی هنوز هوا تاریک بوده و همه اهالی در خواب بودند جواد 6 ساله در موقع عبور از حیاط به چاه افتاده و با آخرین فریادش زهرا از خواب پریده و هراسان مادر و پدر و همه را از خواب بیدار کرده و حالا همه همسایکان در اطراف چاه حلقه زده بودند . بی انکه از کسی کوچکترین  کمکی بر آید .

در روستای ما بعلت آنکه آب فراوان نیست و در منطقه حدودا کویری هستیم دسترسی به آب بسیار دشوار است لذا چاههای بسیار عممیقی کنده میشود و مدت به مدت هم چاهها را کور کرده و  چاه دیگری باز میکنند . روی همین اصل در چاهی که جواد افتاده بود دسترسی به آن به راحتی امکان پذیر نبود .چاهی بود بسیار قدیمی و عمیق و خشک. چاههای خشک خطرشان بسیار زیادتر از چا هائی هست که فعال هستند .

 پدر و برادرهای زهرا به دنبال مغنی رفته بودند . به امید آنکه او بتواند کمکی  به آنها بکند. زمانی نگذشته بود که مغنی با پدر و برادران زهرا آمدند و به محض دیدن چاه ووضعی که پیش آمده بود در همان وحله اول مغنی به آنها گفت که امید چندانی به زنده بودن جواد ندارد با این وصف آماده شد تا به چاه برود . با کمک همه مغنی وارد چاه شد و پس از مدتی که برای همه ی   ما شاهدان سالی گذشت جسد جواد را مغنی با طناب به بالا فرستاد .

وضع و صحنه ای که ما شاهد آن بودیم برای شما قابل لمس نیست . اغراق نیست اگر بگویم هنوز یاد آن خاطره دل مرا میلرزاند و اشک به چشمم میاورد .

این مرگ غم انگیز باعث شد که مسئله ی ازدواج من و زهرا تقریبا فراموش شود . در دهات رسم و رسوم حرف اول ارتباطات را میزند رسوم مانند دین میماند بسیار قابل اهمیت و احترام است . مرگ افراد زود فراموش نمیشودو بسیار حرمت برای مرده  قایل هستند . حتی اگر کودکی 6ساله باشد . و اما من تنها کسی بودم که ضمن اینکه مرگ جواد دلم را به درد آورد ولی این نفع را هم به من رساند که تا مدتی حرف ازدواج من و زهرا را از یاد همه برد . وای مرا دریابید ببینید به چه روزی افتاده بودم که مرگ کودکی باعث شد من دو باره به زندگی و ادامه خواب و خیالم دل ببندم . هرچند میدانستم این قبایی است که برای من دوخته اند و بالاخره دیر یازود باید به تن کنم . چه بخواهم و چه نخواهم . اصلا من در این نمایش فقط اجرا کننده بودم نه تصمیم گیرنده . ولی به قول قدیمیها از این ستون به آن ستون فرجیست خدارا کسی ندیده شاید مصلحت خدا بوده که من مدت بیشتری به این گناه کبیره آلوده بمانم تا استخوانم هم در این را سیاه شود . آ ه گویا دارم دیوانه میشوم این تصورات دارد مثل موریانه مغز مرا میخورد .

اما گویا از آنجا که " گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه       به آب زمزم و کوثر سفید نتوانکرد" بدبختی بزرگتری به سراغم آمد کار سیاهی گلیم منِ بدبخت از این حرفها گذشته بود. کسی نبود به من دیوانه بگوید آخر تو چه امیدی داری؟ به چه امامزاده ای چسبیده ای که راه گشای این خیانت تو باشد؟ . تو به سیاه چالی افتاده ای که هیچکس را یارای کمک به تو نیست حتی خدا و پیغمبران هم ترا منع و لعن و نفرین میکنند. ..ولی وای بر من مگر به دیوانه ای چون دل من میشود  گفت که " این ره که تو میروی به ترکستان است ؟"

آری بلاییکه به سرم آمد خیلی بزرگتر از مصیبت قبلی بود . آنجا لااقل خودم هم میتوانستم حرفی بزنم البته اگر خیلی دریا دل بودم و عشق آنچنان قدرتی به من میداد که جلوی پدر و مادرم بایستم . ولی این بار پای زندگی طوطی وسط بود .9

 

برادر پدرم(آقا رحیم) یعنی عموی ما " خان بالا " حرمتی بی حدو حساب پهلوی پدرم داشت . از تمام برادرها و خواهرها فقط همین دو برادر مانده بودند که پدر برادر کوچک بود. بقول معروف اگر خان بالا سر بچه های برادرش را میخواست آقا رحیم از او دریغ نمیکرد . خان بالا مردی مهربان و فهمیده بود . ا ز مال و منال بسیار زیادی بر خور دار بود . خدم و حشم بسیار  داشت و چون مرد متدینی هم  بود همه به او احترام میگذاشتند . همه ی ما به وجود چنین عمویی به خود میبالیدیم . زن عمو هم در مهربانی دست کمی از عمویمان نداشت.بر عکس مادر من که از طبقه پایین بود زن عمو خودش دختر یکی از ملاکین بزرگ ملایر بود و همه میگفتند معلوم است که بزرگ زاده است . منهم هم عمو و هم زن عمو را خیلی  دوست داشتم و اصلا احساس نمیکردم که آنها عمو و زن عموی واقعی من نیستند . آنهابا آنکه خودشان پسری به سن و سال من داشتند همیشه مرا به او ارجح میدانستند و میگفتند کاش علـــــی  هم مثل حسین بود . دو تا از پسرهای عمو بزرگتر از من بودند فرزند ارشد عمو به شهر رفته بود آنجا درس خوانده بود و از همانجا هم برایش زن گرفته بودند . این پسر را عمو خیلی دوست داشت همیشه پز او را به همه میداد و به قول خودش کلی به او افتخار میکرد . پسر دوم عمو در کنار عمو بود و به کارهای عمو رسیدگی میکرد . او هم زن و بچه داشت . پسر سوم عمو "علـــــی "بود که حدود یکسال از من کوچکتر بود و همین علی شد بلای جان من .

آنشب کذایی که من هیچوقت فراموشم نمیشود  . مادر بعد از اینکه شام خوردیم وقتی طوطی در خارج از اطاق بود شادمانه نگاهی به پدر کرد و گفت " آقارحیم میدانی امروز کی منزل ما بود ؟" پدر پرسید، خوب کی ؟ مادر در حالیکه خنده اش را میخواست پنهان کند گفت عزیز خانم ( زن عمو ) . پدر گفت . خوب اینکه تازگی ندارد مگر اتفاق خاصی افتاده ؟ مادر گفت آره . عزیز خانم آمده بود و از طرف خان بالا پیغام آورده بود که اگر ما موافق هستیم برای خواستگاری طوطی بیایندوآنقدر عزیز خانم از طوطی تعریف کرد که نگو و نپرس . میگفت همیشه آرزو داشته طوطی عروسش بشود. منهم گفتم باید با پدرش صحبت کنم . عزیز خانم گفت که فردا صبح خبرش را به او بدهم .

گل از گل پدر شکفت . خنده ای پایدار بر لبهایش نشست .این خنده برای من بسیار مهم بود زیرا پدر طبق روالی که در خانه ی ما بود خیلی کم میخندید و این به نظر یک اتفاق بسیار نادر بود  ولی گویا خداوند پدر را به یکی از آرزوهای بزرگش رسانده . این برایش یک ارزش بود که آقا بالا از دخترش خواستگاری کرده . این تنها آرزوی پدر ما نبود. آقا بالا درِ هر خانه ای را که دختر داشتند میزد حتما پدر و مادر آن دختر بیشتر از پدر و مادر من خوشحال میشدند . عمو هیچ چیز کم نداشت هم ملاک بود و هم آبرومند و هم خوشنام  و این هـــا کم امتیازی نبود .

مادر وقتی این خبر را به پدر داد آنقدر خوشحال بود که گویا میخواست پدر به او مژدگانی بدهد . آنها چه خبر داشتند که در دل من چه آشوبی بر پا شده است .

 در خانه  ی ما همیشه صحبت از وضع خوب زندگی عمو و زن عمو بود .آنها مدت به مدت به شهر میرفتند . اصلا وضع زندگی عمو به شهریها نزدیک بود کلی با ما فرق میکرد . بیشتر اسباب و اثاث منزلشان را از شهر میخریدند . چیزهایی داشتند که ما در هیچ جا ندیده بودیم وقتی به خانه آنها میرفتیم تا چند روز سرمان با تعریفهای اسباب و اثاثیه  خانه عمو گرم بود دست و بال عزیز خانم همیشه پر از بهترین زینت آلات بود . عروسهایش را هم هروقت میدیدیم غرق طلا و  زینت آلات بودند . این نوع زندگی چشم همه را گرفته بود . خصوصا زنها که همیشه جشمشان به این چیزهاست . مادر منهم جدا از همه زنها نبود فکر میکرد با این ازدواج زندگی طوطی تامین است و به طبقه مرفه تری رفته و خوشبخت خواهد شد . .و اما پدر از طرفی دیگر نگاه میکرد . احساس میکرد که طوطی را به دست غیر نسپرده و در حقیقت خیالش از جانب او راحت میشد .

هیچکس در آن حال و هوا متوجه وضع و روز من نشدند . جلوی چشمهایم سیاه شده بود میخواستم بلند شوم اول پدر و بعد مادر را در زیر فشار دستهایم له کنم . . وای چه شده خدایا چه بر سرم آمده .؟ خودم هم نمیدانستم . از خودم بیرون رفته بودم مادر نگاه معنی داری به من کرد . ترس برم داشت . نکند مادر فهمیده ؟:آخر میگویند مادر تنها کسیست که از ضمیر فرزندانش آگاه میشود" نکند کاری کردم ؟ داشتتم با خودم کلنجار میرفتم و غرق این افکار بودم. انگار در دریائی افتاده بودم که راه نجاتی نداشتم . در این موقع بود که مادر مرامخاطب قرارداد .

و پرسید . حسین تو هم فهمیدی عزیز خانم از طوطی برای علی خواستگاری کرده.؟ مادر منتظر بود من هم مثل پدر از خوشحال در پوست خودم نگنجم . ولی من برای آنکه دردم را پنهان کنم چشمهایم را به گل قالی دوختم . و سکوت کردم . مادر گفت حسین خوشحال نشدی؟ گفتم چرا خیلی خوشحال شدم .در این هنگام  نگاهم به طرف در چرخید . طوطی با یک کاسه بزرگ گلی پر از آ ب به اطاق آمد و کاسه آب را به رسم همیشه وسط اطاق گذاشت تا اگر کسی آب خواست در دسترس باشد. و بعد مثل عادت همیشه اش آمد و کنار دست من نشست . علاقه طوطی را به من همه میدانستند گاهی اوقات وقتی پدر کمی سر حال بود میگفت اینهمه که طوطی حسین را دوست دارد میترسم وقتی حسین زن بگیرد و طوطی شوهر کند چطورطوطی میتواند دوری حسین را قبول کند و زن حسین و شوهر طوطی از دست محبت این برادر و خواهر چه خواهند کشید.پدر ذاتا از اینکه طوطی اینقدر مرا دوست داشت خیلی خوشحال بوداو میخواست من بعنوان برادر بزرگ حامی و پشتیبان طوطی باشم . او طوطی را از جانش بیشتر دوست میداشت    .  دراینوقت دیدم  پدر نگاهی معنی دار به طوطی کرد و زیر لب خندید قبلا هم گفتم که پدر مثل تمام پدران روستائی همیشه حجابی بین خود و افراد خانواده میکشند و بهمین دلیل کمتر خنده پدر را میتوانستیم  مشاهده کنیم  مگر در محافل مردانه و یا در مواردی خاص . که این خنده پدرهمان مورد خاص را نشان میداد اومیدید به  آرزویی میرسد  که گویا سالها در سر داشت  پدر با همان لحن آرام که در پشت آن میخواست خودش و خواسته اش را پنهان کند رو به مادر کرد و گفت . بهتر نیست بگوییم فردا شب بیایند ؟. راستی عزیز خانم نگفت ما چه باید بکنیم ؟ من و تو که تا حال دختر شوهر نداده ایم . و چیزی از این مراسم را نمیدانیم نکند کاری بکنیم که خوش آیند نباشد . راستش را بگویم دلم دارد میلرزد .این حرفها نشان میداد که چقدر این مسئله برای پدر مهم است . آنقدر برایش مهم بود که متوجه نبود که  طوطی آمده.                                            

 مادر با لبخندی  ادامه داد و گفت . چیز مهمی نیست تو هم نگران نباش . این کارها خودش جور میشود . نا آشنا که نیستیم . با غریبه هم که نمیخواهیم وصلت بکنیم . و سپس رو به طوطی کرد و مهربانانه گفت  . طوطی جان آن لباس آبی را که عید برایت دوخته ام دوست داری فرداشب جلوی عزیز خانم و خان عمویت تنت کنی؟ همه میگویند در آن خیلی زیباتر میشوی.

 طوطی نا آگاهانه نگاهش را به دور اتاق گرداند و بر روی مادر خیره ماند و پس از مکثی کوتاه پرسید . برای چه؟ مگر فردا شب چه خبر است ؟

مادر گفت عزیز خانم و خان عمو میخواهند بیایند خواستگاری تو برای علی آقا و باید  سرو ریختت با همیشه فرق داشته باشد .و زیر لب زمزمه کرد .الهی همه دخترها خوشبخت شوند  در حالیکه پدر را مخاطب قرار میداد گفت فردا صبح من میروم و با عزیز خانم صحبت میکنم اگر خواستند فردا شب بیایند باید بساط مهمانی را آماده کنیم . ضمنا این مهمانی با مهمانیهای عادیمان فرق میکندخودت که میدانی ازحالا باید ه فکر آبروی طوطی باشیم 10.

مادر آنچنان غرق در این لذت بود که گویا آنشب نطقش باز شده بود دلش میخواست مرتبا حرف بزند . از مادر که اصولا زن کم حرفی بود اینطوریکریز  صحبت کردن کمی عجیب بود ولی من حال مادرم را خوب درک میکردم . او خوشحالی خودش را اینطور نشان میداد . به اطرافش توجه نداشت انگار داشت برای خودش حرف میزد.

دختر به خانه ی بخت فرستادن که کار آسانی نیست . البته درست  است که ما دو خانواده تازه بهم نرسیدیم و در حقیقت از خون هم هستیم ولی باید بعضی کارها را انجام داد .

برای زنهای ده این برنامه ها خیلی مهم است . آنها زندگی ساده ای دارندهیچ واقعه مهمی در زندگیشان رخ نمیدهد همین مراسم است که کمی زندگی آنهارا تحت تاثیر خود قرار میدهد و خلاصه آنکه میخواهند با این تشریفات هم سرشان گرم شود و هم خودی نشان بدهند . ازدواج  و تولد و مرگ سه عاملیست که زندگیشان را از یکنواختی نجات میدهد و معمولا مدتها سرشان با این اتفاقها گرم میشود و بهمین جهت از این مراسم به آسانی نمیگذرند . خدا نکند کسی بمیرد و مگر حالا حالا ها ول کن معامله هستند؟ خلاصه تا مرده را از مردن پشیمان نکنند دست بر نمیدارند . اینکه مرده کشی است و عزاست، خدا به دادِ عروسی ها و زایمانهایشان  برسد . روزها و شاید ماهها یک عروسی باعث حرف ونقل و سرگرمی آنهاست و برای همین تمام توان و نیروی خود را بکار میبرند تا مثلا حرفی پشتشان زده نشود . که صد البته بی حرف و نقل  هیچ مراسمی تمام نمیشود .

پدر در جواب مادر فقط  سری تکان داد همین سر تکان دادن یعنی تائید حرفهای مادرم ، و من مرگ را با تمام سردی و وحشتش حس میکردم یک لحظه  نگاهم  به نگاه طوطی گره خورد ، طوطی به رویم خیره شده بود . باخود فکر کردم . طوطی فقط 9 سال دارد . نمیباید آنچه در دل من میگذرد او حتی حس کند . نمیدانم چرا نگاهش برویم خیره مانده بود؟ منکه حرفی یا عکس العملی نشان نداده بودم . وحشت سرا پایم را فرا گرفت . از قدیم گفته ان "چوب را که برداری گربه دزده فرار میکند " من همان حال گربه دزده را داشتم .  یعنی او میخواهد با این نگاه به من چیزی بگوید؟  من طوطی را میشناختم و به روحیاتش خیلی زیاد آشنا بودم ولی اودر آن سن و سال  هرگز نمیتوانست مرا بشناسد . وای که مرا مادرم و پدرم هم نمیشناختند آنها نمیدانستند و هرگز به فکرشان چنین احساساتی قابل درک نبود . آنها حتی از عشقهای بسیار معمولی و پیش پا افتاده بی خبر بودند زندگیشان آنچنان سرد و آرام طی میشد که آمدو رفتشان در این دنیا با آمدو رفت یک پروانه هیچ فرقی نداشت . پاک و بی ریاو ساده . ولی من چه؟ عشق مرا آدم دیگری کرده  بودعشق مرا از یک پسرک ساده ی روستائی به هیولائی تبدیل کرده بود که خودش هم از خودش میترسید . درد من یک درد عادی و یک عشق معمولی نبود مثل عشقی که اکثر پسرهای هم سن و سال من به آن گرفتار میشوند . گِل من با گلاب عشقی آعشته شده بود که سزاوار آتش بودو بس . چه کسی حتی به خواب میتوانست ببیند که حسین شب و روزش با عشق طوطی میگذرد . با عشق خواهرش .

تمام این افکار به دقیقه هم نکشید . پدر و مادر از خوشحالی در پوست نمی گنجیدند . تمام حرفهایشان دورو بر همین مطلب میگشت و پدر گاهی سرش را بالا میکرد و از خدا زیر لب متشکر بود که چنین بخت و بالینی نصیب دختر عزیز دردانه اش  شده . گویا بی آنگه هیچگاه بر زبان آورده باشد نگران آینده طوطی بوده و از همین لحظه پدر طوطی را غرق خوشبختی میدید . از همه چیز  گذشته احساس میکرد با این ازدواج عزت و اعتبارش خیلی بیشتر میشود. و سری توی سرها در میاورد  .

طوطی پس از مدتی سکوت آهسته بطوریکه هیچکس نفهمد از من پرسید . حسین تو هم مثل پدر و مادر خیلی از این ازدواج خوشحالی ؟

 در حالیکه سعی داشتم نگذارم هیچکس حتی طوطی از رنجی که میبرم آگاه شوند گفتم . مگر تو وقتی شنیدی من میخواهم زهرا را بگیرم خوشحال نشدی ؟ و نگفتی خوشحال میشوی که من  داماد شوم؟ خوب منهم خیلی خوشحالم که تو عروس میشوی . طوطی پرسید خوشحالی ؟گفتم البته که خوشحالم . خصوصا عروس خان بالا و عزیز خانم . طوطی آهسته گفت . حسین من نه دلم میخواهد تو داماد شوی و نه دلم میخواهد من عروس شوم . مگر همینطوری که الان هستیم عیبی دارد ؟

طوطی بچه ای بیش نبود و اصلا تصوری از ازدواج و تشکیل خانواده نداشت او هنوز بازیهای کودکانه اش را هم ترک نکرده بود گو اینکه دختر ها در چنین محیطهایی خیلی زود رشد میکنند ولی با این وصف هم هنوز. 9 سالگی زمان ازدواج و رشد هیچ دختری نیست

و من آتش گرفتم . نکند طوطی هم در درونش ...؟ نه نه . هرگز . او پاک است . او خواهر من است . خدایا . چه بلایی دارد نازل میشود. نکند طوطی هم مثل من پای به دنیای گناه گذاشته . ووحشت سراپایم را فرا گرفت .


چه بگویم که آنشب به من چه گذشت ؟  ثانیه هایش برایم داستانی بود .هرگز قلم نمیتواند بنویسد .این حال را فقط کسی درک میکند که مثل من گرفتار باشد .  لحظه ای در خواب دست در دست طوطی در میان درختان و گلها با آن حال و هوای جوانی خوش بودم و ثانیه ای بعد احساس میکردم دستهائی نامرئی مرا به سوئی نامعلوم که حال جهنم را میداد میکشند . دهشتناکترزمانی بودکه حس میکردم  طوطی را هم با من به آن سو میکشند  . تمام اعضای بدنم گرمای سوزان جهنم را حس میکرد . داشتم میسوختم در همان حال میدیدم که  همه همسایگان و تما م افراد ده به دورمان جمع شده بودند و مرا و طوطی را سنگسار میکردند . من و طوطی میان ابرها پرواز میکردیم . پدر طوطی را به زیر مشت و لگد می کوبید و از آبروی بر باد رفته اش سخن میگفت . مادر مرا مینگریست و سپس با مشت به سینه اش میزد و نفرینم میکرد شیرش را حرامم میکرد . طوطی زار میزد . ...وای نه طوطی میخندید طوطی کنار اطاق خوابیده بود .

تا

تا صبح کابوس بود و من بودم و اذان صبح بی آنکه توشه ای مثل هرروز همراه ببرم قبل از بیدار شدن دیگران پس از خواندن نماز و استغاثه به درگاه خدا که مرا از این گناه دورکند زدم به صحرا . صحرا بهتر است از تمام جای دنیا. من زاده صحرا هستم در آن موقع صبح معمولاهیچکس آنجا نیست . من بودم و گوسفندانم که خوشبختانه از عالم من بی خبر بودند و زبان مرانمی فهمیدند. هرچند گاه برایشان  درد دل میکردم  .شاید بتوانی تصور کنی که در آن دنیای سبز تویی و یکدنیا خیال و فضایی که کلی جا برا ی خیالهای تو دارد . آنجا نه خوابی و نه بیدار . آنجا فقط مستی در وجودت غوغا میکند گوسفندان . درختان . سنگها . آب زلال و شفاف همه و همه راز دارهای ابدی تو هستند . به حرفهایت . به درد دلهایت به  کاستیهایت و آرزوهایت گوش میکنند و با سکوتشان به تو این اجازه را میدهند که هرچه دلت میخواهد بگویی . هرگز سرزنشت نمیکنند و هرگز قوانین را به رخت نمیکشند و لب نمیگزند و لعن و نفرینت نمیکنند . سر در گوش هم نمیگذارند . و نگاهشان تحقیر آمیز و سرزنش کننده نیست . آزاد . آزادی . هرچه میخواهد دل تنگت بگوی

همه طبیعت با توست به تو میدان هم میدهند تا هرکجا که میخواهی در خیال سفر کنی . به دوردستها و با هرکه میخواهی و از دنیای مادی ترا فرسنگها دور میکنند . . در این حال هوا من فقط باید مواظب گوسفندانم باشم که زیاد دور نشوند . ولی آنها هم در این دنیای زیبا ترا یافته اند بتو وابسته اند . خیلی دور نمیشوند. . به خود میایم .  با خود زمزمه میکنم . حسین به خودت بیا سازت را برایشان بنواز . آنها تنها کسانی هستند که بی غل و غش به تو دل بسته اند .حالا در این دیارسبز هستم  وای  امروز آسمان آرام چقدر است . آفتاب نه خود میسوزد و نه میسوزاند . هنوز سبزه ها نم شب گذشته را کاملا حفظ کرده اند   زمین و آسمان جان میدهد برای مزه مزه کردن عشق وشیدائی . انگار روحم تازه شده .احساس سبکی خاصی میکنم . از خانه و طوطی و مادر و خان بالاوزندگی دورم

فکرم پر کشید . رفت و رفت آهان فهمیدم به شهر رفت . راستی شهر چه جور جایی است ؟ نزدیکترین شهرها به ده ما ملایر و سپس اراک بود در یکی از دهاتی زندگی میکردیم که با شهر فاصله زیادی داشت شهری که همه آرزوی رفتن به آن را داشتیم اراک بود . ملایر خیلی حالت شهر را نداشت البته نسبت به ده ما خیلی پیشرفته بود . اما اراک واقعا از همه نظر شهر بود آنهم شهری به چشم ما بسیار بزرگ . دردهات دید ها بسیار کم است . همه چیز به نظر روستاییان بزرگ مینماید تازه این حرفها مال زمانی است که تهران هم مثل امروز بزرگ  نبود . تهرانیها از درشکه و بزرگان هم از کالسکه استفاده میکردند که برای ما چون خواب و خیال مینمود ما در دهمان از خر و قاطر استفاده میکردیم . و خانها و بزرگان ده هم اکثرا اسب داشتند و ما به خرو قاطر که وسیله حمـ.ل و نقل ما بود مال میگفتیم .معمولا مالها در سفرها استفاده میشد تازه همه آنقدر نداشتند که از مال استفاده کنند و در اینطور مواقع با پای پیاده در سفرهای نزدیک طی طریق میکردیم اکثر خانواده ها آنقدر نداشتند که شکم خودشان و بچه هایشان را سیر کنند و فقط تعدادی که دستشان به دهنشان میرسید. آغل و طویله هم داشتند اینها را گفتم که بدانید وقتی به شهر فکر کردم . شهر در خیالم بهشت بود . آری فکرم به دیار نا دیده ها پر کشید . در خیال خود با طوطی به شهر رفتم به شهری که او مرا داشت و من او را . تا نزدیکیهای غروب فقط خودم بودم و افکارم آری سفر بودو عشق . فارغ از زمان و مکان . فارغ از اصل و نسب و فارغ  از دنیای واقعی و مرتبا زیر لب این شعر را میخواندم .

به دریا بنگرم دریا ته بینم           به صحرا بنگرم صحرا ته بینم

به هرجا بنگرم کوه و درو دشت          نشان از قامت رعنای ته بینم

در آ ن لحظات زمین و زمانم طوطی بودو خیالش . طوطی بودو جمالش . طوطی بودو زیبائیهایش و مهربانیهایش

در راه خانه گاه با سرعت برای رسیدن به طوطی و دیدن او و زمانی پایم از رفتن وا میماند و به فکر مهمانی شب میافتادم . خدایا چکنم ؟ باز مرغ خیالم بال میگرفت و مرا با خود میبرد . خدایا اگر امشب بیایند و کار را تمام کنند . اگر اورا ببرند . ریشه جانم را این اگرها به آتش میکشید . آنچنان در این افکار غوطه ور بودم که نفهمیدم کی به خانه رسیدم . دم در مادر در حالیکه برادر کوچکم را به سینه میفشرد با نگاهش سبب دیر آمدنم را پرسید . و من از نگاهش میدانستم چه میخواهد بگوید . مادر لب گشود و گفت حسین میدانستی امشب مهمان داریم ووجود تو چقدر لازم است گذاشتی گذاشتی حالا آمدی ؟ پدر مرتب سراغت را میگیرد . میگوید حسین برادر بزرگ طوطی است باید حتما امشب از اول مجلس کنار من باشد . او باعث دلخوشی و آ بروی منست .

.مادر راست می گفت  پدر همیشه از من پیش همه تعریف میکرد و به من می بالید . این را هم من و هم همه  میدانستند . او مرا دست پرورده ی خودش میدانست . مرا مثل یک ستاره درخشان در زندگیش میدید .

بی آنکه به مادر جوابی بدهم رفتم و پس از آنکه به سفارش مادر دستی به سرورویم کشیدم به داخل اطاق خزیدم مثل همیشه همان جای خودم نشستم . طوطی از حیاط آمد و سلامی کرد و لباسهایی را که در دستش بود به مادر داد و پدر از او خواست برایش مقداری آتش درست کند.

در آن زمان حتی چای را به روی  آتش درست میکردند. طوطی بیرون رفت هوا گزنده بود و شب هنگام تن انسان را می سوزاند . اما سوزی که من به جان داشتم سوزنده تر از هر آتش و سرمایی بود . دلم نمیخواست طوطی در آن هوا بیرون از اطاق باشد. بلند شدم رفتم به حیاط و طوطی را راهی اطاق کردم و خودم شروع کردم به درست کردن آتش. گرما و سرخی آتش حالم را دگرگونتر کرد. حس کردم گرمای بدنم از گرمای آتش بیشتر است . خدایا خودت کمکم کن . چون میدانم از دست هیچکس کاری بر نمی آید . به گردابی افتاده ام که چاره اش فقط مرگست حتی مرگ هم پایان درد من نیست از عقوبتش در آ ن دنیا هم واهمه داشتم . من مستحق هر آتشی بودم .

قرار بود خان بالا بعد از شام به خانه ما بیاید . آنوقتها شب برای همه طولانی بود.. .روستاییان در این فصل کار زیادی نداشتند و از هر فرصتی برای کنار هم بودن استفاده میکردند . اکثرا شبها خانواده ها دور هم جمع میشدند و در حقیقت این سرگرمی همه آنها بود . زنها باهم و مردها باهم . زنها از حرفهای مورد علاقه خودشان و مردها از مسایل و علاقه مندیهای خودشان . بچه ها هم بنا به مقتضیات سنی با هم بازی و گفتگو میکردند.

اما میهمانی آنشب با تمام اینگونه شبها فرق داشت . حتی با میهمانیهای همانند خودش هم متفاوت بود ( البته بیشتر این تفاوت در ذهن من شکل گرفته بود) الان که دارم داستان آن شب را به یاد میاورم هنوز از التهاب آن لحظات تمام بدنم تیر میکشد . لحظات گاه به کندی و گاه به سرعت میگذشت . زمان هم تعادلش را از دست داده بود . مثل من سردر گم شده بود . در این حال و هوا بودم هنوز آتش برای پدر به ثمر نرسیده بود که سرو کله ی خانواده ی خان بالا پیدا شد .

آری  ساعت موعود فرا رسید خان بالا و زنش عزیز خانم بدون بچه ها یشان به منزل ما آمدند . حتی علی را هم باخود نیاورده بودند . من از زیر چشم تمام حرکات پدر و مادر و طوطی و خان بالا و عزیز خانم را زیر نظر داشتم . گویا میخواستم تمام اتفاقات را در ذهنم ثبت کنم و از هیچ حرکتی ولو بی اهمیت غافل نباشم . تا بعدا . شبها و شبهای طولانی به آنها فکر کنم . میخواستم این لحظات را که برایم بسیار مهم بود در خاطرم برای همیشه داشته باشم .  اتفاقا همینطور هم شد .

بفرما بفرما شروع شد زن عمو بقچه ای که شامل پارچه لباسی وچند روسری و چیزهای دیگر که آنروزها رسم بود را جلوی مادرم گذاشت.لبخند مادر آتش درونم را بیشتر کرد میخواستم بلند بلند گریه کنم . راستش نمیدانستم چه باید بکنم . فقط نگاه میکردم . نگاهی که اگر کسی در دیدگانم دقیق میشد درد و رنجی را که می کشیدم حس میکرد اما دریغ که در آن لحظه هیچکس نه به من فکر میکرد و نه سراغی از دل من میگرفت . . مادر تشکرکرد . پدر پایین دست خان بالا نشسته بود مثل همیشه  و لحظه ای بعد طوطی با سینی چای که رسم بود دختر بیاورد به اطاق آمد . رنگ چهره اش آنقدر سرخ شده بود که احساس کردم چشم و ابرویش در صورتش تشخیص داده نمیشود . آهسته و لرزان سلامی کرد و چای را اول جلوی خان عمو برد و بعد به دیگران تعارف کرد . و به سرعت از اطاق بیرون رفت . هیچ حرفی جز حرفهای عادی ردو بدل نمیشد .بین خانواده ی ما و خان عمو آنقدر مسئله ی مشترک بود که میشد ساعتها سرشان را گرم کند . اما آن روز و در آن زمان  حدود یکساعتی که بر من سالها گذشت بهمین منوال گذشت بیشتر طول نکشید .

در این موقع زن عمو خنده ای بلند چنانکه همه متوجه شوند کرد و رو به مادر گفت "نمیگویی عروس قشنگم بیاید تو. "؟ مادر با صدایی بلند از طوطی خواست که به داخل اطاق بیاید . وقتی طوطی وارد شد . زن عمو دستهایش را به طرف طوطی برای بغل کردن او باز کرد . طوطی به طرف او رفت . زن عمو صورتش را بوسید و او را به سینه فشرد من از اینهمه محبت که زن عمو به طوطی ابراز کرد هم خوشحال شدم و هم رنجور گشتم . چرا اورا اینهمه دوست دارد؟ و از طرفی طوطی واقعا دوست داشتنی بود . از رفتار عزیز خانم پدر و عمو خنده بلندی کردند . و قطره اشکی از چشم مادر فرو ریخت و او بسرعت با گوشه چادر آن را از چشم دیگران پنهان کرد از نگاه من پوشیده نماند . عزیز خانم طوطی را کنار خود نشاند و چند لحظه به چند لحظه صورت طوطی را میبوسید و با هر بوسه زن عمو انگار سیلی  محکمی به صورت من مینواخت . داشتم آتش میگرفتم ولی مگر چاره ای جز سکوت داشتم ؟چشمان آنها را اشک شادی پر کرده بود و چشمان مرا خونابه درد و غم و در این زمان راهی نداشتم جز شمردن گلهای قالی خدا میداند در همان چند لحظه  ی کوتاه چندین  بار گلهای  رنگ و رو رفته ی قالی را زیر رو کردم ؟لحظاتی حس میکردم در صحراهستم تنهای تنها و گوسفندان رفته اند آ ن دور ها تا من تنهایی را با تمام وجودم بیشتر حس کنم این زبان بسته هادر این لحظات تنها وتنها کسانی بودند که شاهد رازونیازهای من بودند شاید آنها میدیدند که  من چطور گلهای ریز صحرایی را زیرو رو میکنم . آه این ها هم در دنیای خودشان عاشق میشوند ؟ یک لحظه  به خود آمدم .

حرفهای اساسی شروع شد . پدر به عمو گفت . دختر مال خودتان است . و عمو گفت به خدا طوطی را من باندازه چشمانم دوست دارم طوطی برای من از علی عزیز تراست من با این وصلت به آخرین آرزویم میرسم . و رو کرد به عزیز خانم که او هم با سر تمام حرفهای عمو را تصدیق میکرد. پدر گفت . برادر یادم هست که از همان وقت که طوطی به دنیا آمد شما میگفتید که طوطی مال علی است . خدا را شکر که علی آقاحالا برای خودش یک  سالار شده . آن روز من به شما گفتم که در مقابل برادر بزرگم صاحب هیچ چیز نیستم . الان هم همین را میگویم . شما جای  پدرم هستی جان بخواهی دو دستی تقدیمت میکنم . دخترکه چیزی نیست و حالا هم سر حرفم تا پای جان ایستاده ام . شما صاحب اختیار تمام زندگی من هستید . . در تمام مدتی که پدر حرف میزد مادر آنگونه رفتار میکرد که انگار خودش هم همین احساسات را در مورد عمو و زن عمو دارد . و پایان این حرفها یعنی پایان زندگی من . بریدند و دوختندو دست زدندو شیرینی خوردند .

زن عمو با خنده ای که از ته دل میکرد گفت . آقا رحیم امیدوارم که ما پیش شما روسفید شویم . بخدا که من نمیگذارم آب به دل طوطی  جان تکان بخورد . مثل فاطمه خانم(مادر من نامش فاطمه بود ) که نمیتوانم ادعای مادری کنم .ولی از جانم در مقابل طوطی دریغ نمیکنم . آن دو عروسم را که من انتخاب نکردم و باب میل ما نیستند . اما این یکی گوشت تن خودمان است . با آ نها فرق میکند انشااله به زودی برای بعله برون و نشان کردن طوطی جان میاییم . همه خنیدند. جز منکه هیچکس ندید چگونه نالیدم .

من در عالم دیگری سیر میکردم . ناگهان صدای پدر مرا به خود آورد. او مرا مخاطب قرار داد و گفت . حسین جان دستها را بالا بزن که حالا وقت نشان دادن تمام محبتهاییست که به خواهرت داری بارت سنگین است تمام کارهایی را که من و مادرت نمیتوانیم بکنیم تو باید انجام دهی خواهر اول است و میخواهیم بدانیم از تو چه کارهایی ساخته است و بعد هم نوبت خودت میشود . بگذار سال برادر زهرا  بگذرد سر تو هم بی کلاه نمیماند . آنوقت نوبت خواهری کردن طوطی است . باز همه خندیدند و دست زدند . مادر به همه شیرینی تعارف کرد و این تلخترین شیرینی بود که من در تمام عمرم خوردم . هنوز تلخی آن را فراموش نکرده ام . 13


هفته ای که به من هر لحظه اش سالی دردناک بود گذشت . چه بگویم که تکراری نباشد ؟حتما خودتان با حال و روزی که من برایتان از خودم تعریف کردم میدانید که بر من چه گذشت .

تا آنجا که من در خاطر داشتم معمولابعد از این مراسم درخانه ها تمام حرفها به این  موضوع اختصاص داشت . خوب سرگرمیشان میشد . خودش یک اتفاق خاص بود  یکی خبر میاورد یکی خبر میبرد یکی بد میگفت یکی میخواست موشکافی کند. خلاصه عالمی بود که هرکس به فرا خور وضع و حال و نسبتی که داشت درگیرش بود  و پدرها و مادرها هم مرتبا دنبال اجرای مراسم به بهترین وجه بودند.برای آنها حکم آبرویشان را داشت .بهر حال خانه تا اتمام مراسم حال و هوایی ورای همیشه داشت .

 ولی درست برعکس در این هفته که گذشت دیگر در خانه ما حرفی از این عروسی زده نشد . تعجب منهم در این بود که چرا هیچگاه طوطی هیچ حرفی در رابطه با این ماجرا نمیزند نه گله میکند نه خوشحال است فقط میدیدم که طوطی آن دخترک  شاداب همیشگی نیست شبها هم انگار به گوشه ای از اتاق پناه میبرد و بهر وسیله ای که شده سر خودش را گرم میکند .من طوطی را بهتر از هرکس حتی خودش میشناختم . آخر اوقسمتی ار وجودم بود تمام فکر و ذکرم بود از خودم هم بیشتر به او فکر میکردم . میدانستم این حال او حال بدیست که گریبانگیرش شده . حدس میزدم از چیزی رنج میبرد از اینرو من ساده دل احمق به خیالم که جریان عروسی لابد به جایی نرسیده و یا مشکلی پیدا شده که هیچکس نه مادر و نه پدر  حرفی نمیزنند . مثلا در این مواقع مادر حتما با من درد دل میکرد پدر هم همینطور من برای مادرم تنها کسی بودم که میتوانست ساعتها با من حرف بزند جز من کسی را نداشت او با زنهای همسایه و هیچگونه ارتباطی نداشت شاید به این دلیل بود که آقا رحیم شوهر دومش بود و زنهای ده بسیار کنجکاو بودند که توی زندگی ما دخالت کنند برایشان یک سرگرمی بود و از این جهت مادرم و حتی خود آقا رحیم هم خیلی تا همسایه هامان قاطی نمیشدند ضمنا مادر فامیل و کس و کاری هم نداشت با پدر هم مثل من بی رودربایستی نبود یا من این طور حس میکردم بقیه بچه ها هم که کوچک بودند پی میماند من . ولی در این زمان که بیشتر از هر موقعی میبایست مادر با من درد دل کند و من بیشتر از او مشتاق بودم ببینم چه اتفاقی میفتد دیگر مادر با من سخنی در این رابطه نمیگفت از طرفی برای آقا رحیم هم بهمین دلایل که گفتم من یک همدم بودم . او هم گویا سکوت اجباری میکرد . دل توی دلم نبود زیرا خود طوطی هم که از کوچکترین اخبار برای نزدیک شدن به من بهانه درست میکرد اصلا با من حرف نمیزد گویا با من قهر کرده بود خلاصه من در تنهائی و سکوتی مرگبار گیر کرده بودم که نه راه پس داشتم نه راه پیش. انگارهمه  مرا در یک خلاء رها کرده بودند . هیچ کس هم حال و روز مرا نه میدانست و نه اشتیاقی برای دانستنش داشت . گاه سر خودم را به این موضوع گرم میکردم که اوضاع عادیست حال و احوال من درست نیست . زیرا

در آن دوران تمام اینگونه تصمیمها را پدر و مادر میگرفتند و تقریبا پسر و دختر اطلاعی از کم و کیف ماجرا پیدا نمیکردند و اینگونه مسایل تقریبا به همین شکل تا پایان بین خودشان حل میشد . هیچ پسر و دختری سعی هم نمیکرد از آینده ای که برایش درست کرده اند قدمی بیرون بگذارد .کوچکترها هم حق مداخله بهیچوجه نداشتند   بزرگترها هروقت و هر طور که صلاح میدانستند عمل میکردند حتی دختر و پسر حق پرسیدن هم نداشتند . والدین جلوی آنها از تصمیمی که زندگی بچه ها به آن تصیم وابسته بود حتی حرفی هم نمیزدند . عقیده داشتند که بچه ها رویشان به پدر و مادر باز میشود . بنا بر این در خلوت خودشان تمام تصمیمات را میگرفتند . از آنجاییکه زمانه داشت حرکتی به جلو میکرد اگر دخترو یا پسر میخواستند نقشی در زندگی آینده اشان داشته باشند و سئوال یا اظهار نظری میکردند آنوقت اسم این عمل وقاحت بود و برگشتن زمانه . تازه آخرالامر اگر این ازدواجها به بن بست میخورد  که صد البته به ندرت چنین اتفاقی میافتاد (چون در آن زمانها زندگی واقعی که  نبود پسر و دختر فقط زنده بودند که با تمام مشکلات بسوزندو بسازند و دم نزنند چه پسر و چه دختر)آنوقت خودشان بی عرضه بودند و دامن پدر و مادر هیچوقت در این نا به سامانی گیر نبود .

این بی خبری یک هفته ای داشت دیوانه ام میکرد نمیخواستم و نمیتوانستم از پدر و مادر چیزی در این رابطه بپرسم لذا تنها راهی که داشتم طوطی بود . بالاخره یک روز وقتی طوطی داشت سرخودش را با درست کردن آتش برای پدر گرم میکرد فرصت را غنیمت شمردم کنارش نشستم .دیدم انگار دارد خودش را از من کنار میکشد این حال او در این لحظه آتش به دلم زد. وای نکند . نکند او بو برده و حالا که میخواهد به خانه ی بخت برود ؟؟ نه مطمئن بودم این فکرم درست نیست . نه شاید خودش به من احساسی دارد و از خودش خجالت میکشد. وای اینهم که اصلا باعقل درست در نمیاید طوطی فقط 9 سال دارد درست است که دختران ما در این سن خیلی بیشتر از دختران شهری میفهمند ولی نه دیگر تا این حد . پس چی شده ؟وقتی ئدلم را به دریا زدم و از او پرسیدم کار عروسیت با علی به کجا رسیده . طوطی با اخم شانه هایش را بالا انداخت و گفت نمیدانم . و به سرعت از زیر تیغ نگاه پرسشگرم گریخت .و انگار درون ذغالهای آتشگردان گم شد.

منهم  در این هفته رفتارم عوض شده بود . یک احساس خاص به دلم چنگ میزد هروقت به طوطی نگاه میکردم او نگاهش را از من میدزدید . شبها که به خانه میامدم دیگر به کنارم نمی نشست . حال و احوالم را نمیپرسید . حس میکردم که روابط خواهر و برادری من و طوطی طور دیگری شده . البته آنقدر نادان بودم که نمیدانستم دخترها در این زمان از تمام افراد خانواده بنوعی خجالت میکشند من چون در درون خودم غوغایی بود اصلا به این مسئله فکر هم نکرده بودم . با خوش خیالی به خود میگفتم لابد .......؟ ولی باز هم به خودم نهیب میزدم این فکرنه یکبار و بارها و بارها در آن روزها مرا در گیر خودش کرده بود .ولی این بارهم مثل همیشه آنقدر این فکر بی پایه و اساس و منطق بود که بلافاصله به حماقت خودم میخندیدم من برادرش هستم . پس این حال و روز طوطی  چه معنی دارد.؟

گاه افکاری قلقلکم میداد . "از خانه بگریزم " اما به کجا بروم . ؟ به کجا بی طوطی وقتی این فکر به مغزم خطور میکرد میدیدم بی طوطی بهشت هم برای من جهنم است . من بی او حتی نفس نمیتوانم بکشم . امکان ندارد بتوانم از این خانه بی طوطی جداشوم .

شروع هفته بعد شروع زندگی دوم من بود.14

درست به یاد دارم که عصر وقتی به خانه رسیدم به محض آنکه پایم به حیاط رسید طوطی مثل اینکه منتظر من باشد خود را به سرعت به من رساند و در حالیکه صدایش میلرزید بازویم را گرفت و بی مقدمه گفت حسین فردا میایند . گفتم . کی میاید؟ گفت خان عمو و عزیز خانم و علی و بقیه .حسین آنها میخواهند به زور مرا به علی بدهند . پرسیدم چه عیبی دارد .؟ تو که بالاخره باید عروسی کنی . و چه کسی بهتر از علی پسر خان عمو ؟ طوطی گریه کنان گفت . نه نه دوست ندارم زن علی بشوم . میدانم باید ازدواج کنم ولی چرا باید زن علی بشوم ؟ گفتم مگر علی چه عیبی دارد ؟ گفت ببین حسین تو میدانی که من هیچکاری نمیتوانم بکنم . نه به مادر و نه به پدر نمیتوانم چیزی بگویم . توی این یک هقته خدا میداند چه کشیدم . اصلا اینهمه دختر توی ده است چرا باید من را برا علی بگیرند . ترا به خدا حسین کمکم کن .

 من گیج شده بودم نمیدانستم چه به طوطی بگویم . خودم میدانستم که نمی توانم به پدر و مادر چیزی بگویم . ولی برای آنکه فرصت فکر کردن به خودم را بدهم به طوطی گفتم . خوب عجله نکن . الان مادر میپرسد چه دارید با هم پچ پچ میکنید میدانی که مادر میخواهد همیشه سر از کار بچه ها در بیاورد. بیا برویم تو . طوطی به من گفت . خوب تو هم به مادر بگو . گفتم چه بگویم ؟ . طوطی گفت به مادربگو طوطی از علی متنفر است و بگو طوطی دوست ندارد زن علی بشود . آخر حسین تو خودت میدانی که پشت سر علی همه توی ده حرفهایی میزنند . او پسر تنبل و بیکاره ایست که به زور پول عمو و حُسن شهرتش چسبیده هیچکس هم جرات نمیکند که از رفتار و کردارش چیزی به خان عمویا عزیز خانم  بگوید. بد شکل و قیافه هم که هست . مثل آن گاوهای بزرگ عمو میماند از بس خورده و بیکار گشته فقط گنده شده من نمیدانم چطور پدر و مادر این چیزها را نمی بینند. آخر اینکه  من میدانم که علی را حتی دخترهای دیگر هم دوست ندارند همه از او و رفتارو حرکاتش بدشان میاید و تو نمیدانی که پشت سرش چطور دختر ها او را مسخره میکنند آنوقت تو توقع داری که من این چیزها را نبینم ؟ و به ازدواج با او خوشحال باشم ؟ و دو باره با التماس دستهایم را در دستهای لرزانش گرفت و گفت داداش قول بده کمکم کنی قول بده که به گوش پدر و مادر حرفهای مرا برسانی  لااقل به مادر بگو. بگو که هرکار از دستت بربیاد میکنی. من میدانم که مادر خیلی به حرف تو اهمیت میدهد . و دوباره شروع کرد به التماس و التجا.

طوطی حال درستی نداشت دیدم مثل جوجه ای که هر آن بازی به او در حال حمله کردن و  صید کردنش است نگران و مضطرب است من اورا دوست داشتم رنج او مرا دیوانه میکرد حاضر بودم به چشمم خار برود به پای طوطی نرود . حال میدیدم اینگونه میسوزد .دلم داشت آتش میگرفت . گفتم خیلی خوب . باشد . البته خودم هم نمیدانستم در آن لحظه چه میتوانم بکنم فقط تنها راهی که به نظرم رسید این بود که به طوطی کمی آرامش و دلداری بدهم .

اما طوطی ول کن ماجرا نبود میخواست تا جایی که امکان دارد دلش به پا در میانی من قرص شود لذا گفت . حسین به آنها بگو اگر طوطی را به علی بدهید طوطی یا میمیرد و یا خودش را میکشد . حسین میترسم . تو برادر منی خیلی فکرکردم در این یک هفته تنها راهی که به نظرم رسید این بود که به تو بگویم شاید تو به دادم برسی . و در این لحظه اشک از چشمان طوطی سرازیر شد.

حرفها و نگاه دردمند و رنج طوطی مرا دگرگون کرد . حالا دیگر داستان عشق من رنگ دیگری به خود گرفت از خود بیخود شده بودم . طوطی ادامه داد . حسین میخواهم شوهر آینده ام مثل تو خوب و مهربان باشد . باعرضه باشد . از تو همه تعریف میکنند و همه دخترهای ده دوست دارند زن تو بشوند . من این را از آنهاشنیده ام حتی بعضی اوقات مادر و یا پدرشان این را میگویند به خدا اگر علی مثل تو بود من از خدا میخواستم زن او بشوم . مگر کسی از خوشبخت شدن بدش میاید ؟ بین تو و علی یک عالمه فاصله هست . وقتی طوطی این حرفها را میزد یک لحظه اشکش بند نمی آمد . میدیدم که نفسش هم دارد میگیرد .

دست طوطی را گرفتم بوسه ای برادرانه به دستهایش زدم . نگاهش کردم . اشکش را پاک کردم . گفتم گریه نکن دختر خوب که گریه نمیکند . غصه نخور . بگذار شاید حرف من در مادر اثری داشته باش میدانی که با پدر امکان ندارد بتوانم در این باره حرف بزنم. تو فقط به من فرصت بده .تا در یک وقت مناسب مادر را گیر بیاورم و بااو صحبت کنم . طوطی دوباره التماس کرد و از من خواست تا مادررا راضی نکردم دست برندارم . .. و منِ دیوانه نمیدانستم چه باید بکنم .

 پدر مردی بسیار مهربان بود خیلی خصوصیات خوبی که اکثر مردان ده از آن برخوردار نبودند را داشت ولی همه ما میدانستیم که اومردی یک دنده و لجبازو بسیار خود رای  بود خیلی خوبیها داشت ولی این صفاتش باعث شده بود که ما بسیار زیاد با او رودر بایستی داشتیم و در حقیقت از او میترسیدیم فقط صبوری و بردباری مادر باعث شده بود زندگی ما از هم نپاشد . مادرم زنی عامی و مقاوم بود مثل اکثر زنان روستایمان . بچه هایش را به حد پرستش دوست داشت و برای من که هم پدر بود و هم مادر و بار مضاعفی بود در این زندگی بر دوش ناتوانش. او با آنکه مرا بیش از بچه های دیگرش دوست داشت ولی هیچگاه این محبت را بروز نمیدادو نمیدانم چرا؟ شاید به دلیل آنکه عادت به این کار نداشت یا فکر میکرد شاید من سو استفاده کنم و پسری لوس بار بیایم و یا میخواست مرا مثل پدر خشن و مردانه بار بیاورد .

بهر حال با رفتارش کاری کرده بود که بچه ها احترام پدر را داشتند و در حالیکه پدر هیچ سعی در رابطه دوستانه با بچه ها نمیکردولی مادرمارا آنچنان نسبت به پدر خوشبین کرده بود که ما خیال میکردیم هرچند پدر خشونت میکند ولی ذاتا ما را بسیار دوست دارد ولی با تمام این اوصاف و سعی مادر باز ما از پدر بسیار چشم میزدیم (میترسیدیم)شب که پدر به خانه میامد بقول معروف سوراخ موش را صد تومان میخریدیم نگاه کردن به چشمان پدر خصوصا مواقعی که خسته به خانه میامد دل شیر میخواست . و فقط مادر بود که گاهی اوقات موفق میشد مقابل پدر مقاومت بکندبا همه این اوصاف بچه ها حتی از درد دل کردن با مادر هم خیلی راحت نبودند .و من با آنکه بزرگ شده بودم . و میدانستم مادر چگونه مرا دوست دارد و بامن رفتارش فرق میکند باز سعی میکردم پایم را از گلیمم درازتر نکنم و با این خواسته طوطی  تمام فکرو حال من بهم ریخت نمیدانستم چه باید بکنم بهرحال قولکی به او دادم . آرامش کردم و به اطاق رفتم .

مادر مانند مجسمه ای که از شب قبل تا حال  گویا تکانش نداده باشند در جای همیشگی میخکوب بود . پدر با قلیانش ور میرفت و زیر چشمی همه را میپایید این شیوه پدر بود هم بچه ها را دوست داشت و هم نمیخواست بچه ها از این دوست داشتن اگاه شوند مبادا رویشان به او باز شود ( حال میفهمم چه استبدادی بر این خانه های روستایی حکومت میکند و برای همین ما بچه های روستایی همیشه عقده حقارت را در خود حس میکنیم حتی اگر به رده های خوب اجتماع هم صعود کنیم این تربیت اولیه مانند تار های عنکبوت به دور ذهن ما پیچیده و هرگز ما را رها نمیکند.)

سلام کردم و مثل همیشه به جایگاهم خزیدم . البته این رسم اکر خانواده هایی چون ماست که همه در سکوتی ناخواسته اسیر هستیم و ضمنا انچنان با هم نزدیک نیستیم که حرفی برای گفتن داشته باشیم . و این حال و هوا زندگی را برایمان بسیار یکنواخت و خسته کننده میکرد . حال میفهمم که در چه دوزخی به نام زندگی دست و پا میزدیم .

البته پدر هروقت با دوستانش هست خیلی حرف میزند . و میخنددو شنگول است . مادر هم با زنهای فامیل و دوستان و همسایگان و.....خیلی حرفها داردولی گویا همیشه با ما قهر است . فقط در حد رفع نیاز حرف میزند . و معمولا در خانه ما سکوت حرف اول را میزند .سکوتی که پشت آن دنیائی درد دل هست .

خیلی حاشیه رفتم : مجبورم . چون باید شما حال و روز و رسوم و عادات و آداب مارا بدانید تا گفته های من برایتان قابل لمس باشد وضمناآنچه را که میخواهم به شما بگویم و.شما بتوانید حال مرا به درستی درک کنید .

چای گرم و خوشرنگی را که طوطی جلویم گذاشت مزه مزه کنان خوردم . پدر مثل اکثر اوقات انگار نواری را برا هزارمین بار بشنوم از اوضاع کار و صحراو گوسفندان پرسید . همه چیز را خیلی مختصر جواب دادم . پدر همیشه از من راضی بود و پیش همه تعریف مرا میکرد

میگفت حسین بچه با عرضه و با لیاقتی است . آخرو عاقبت خوبی دارد . او حق من میدانست که رفاهم را فراهم کند . و بقول خودش مرا شریک خود بداند . منهم واقعا در حق او هیچ کوتاهی نمیکردم  . هروقت پدر از من تعریف میکرد مادر گل از گلش میشکفت و با چشمانش گویا از من تشکر میکرد . و من احساس میکردم خستگی یک عمر ازتنش در میاید . بهر حال من از شوهر قبلی مادرم بودم و او احساس میکرد که در قبال نگهداری من به آ قا رحیم دینی دارد ووقتی پدر از سر صدق این حرفها را میزد مادر احساس خوبی داشت .

اما تمام این تعریفها تا وقتی میتوانست حقیقت داشته باشد که من همانی باشم که  پدر و دیگران میدیدند نه حسینی که دلبسته و دیوانه طوطی است اصلا چنین عشقی در هیچ فرهنگی تعریف شده نیست . چه رسد به روستاییانی که شما از کم و کیف احساسات دینی و قومیشان اطلاع دارید . راستی اگر روزی پدر و مادر از درون من آگاه شوند باز هم از من تعریف این چنینی میکنند؟ و یا مرامثل سگ از خانه شان بیرون میکنند من نمک خورده ام و میخواهم باکمال وقاحت نمکدانشان را بشکنم .

خدا میداند چقدر در دل شبها به درگاهش ناله کردم . چقدر خودم را سرزنش کردم . و از او خواستم مرگم را برساند . ولی نه مرگ اختیارش دست من بود و نه دل .15


حالا خیلی می ترسم . از چشمهای طوطی می ترسم . از برباد رفتن آبروی پدر و مادر می ترسم از خدا و پیغمبر می ترسم و وای بر من که کار این خواستن دارد به جاهای باریک میکشد . گویا هرچه خود را لعن و نفرین میکنم هیچ فایده ای ندارد . گویا این کشتی دارد به جایی میرود که جامه دریدن من و ناله ها یم به درگاه خداوند و ضجه های نیمه شبم هیچ کاری از پیش نمی برد من اسیر دست سرنوشتم . من همچون پر کاهی هستم که اسیر طوفان سهمگین تقدیرم . وگرنه اینهمه التماس که به درگاه خداوند میکنم چرا هیچ تاثیری ندارد . در نمازهایم از او میخواهم مرا از این وسوسه شیطانی نجات دهد . گریه میکنم ولی ناگهان این شعر در ذهن بیمارم نقش میبندد

       از عشق به غایتی رسانم                کو ماند اگر چه من نمانم

بازگاهی فکرمیکنم شاید خدا می خواهد من اینطوردیوانه شوم وگرنه چراچشم مرابه زیبایی های طوطی روشن میکند  . من او را هر روز زیباتر از روز قبل می بینم . گاه احساس میکنم او جزیی از وجودم شده و لحظه ای نیست که بی خیالش بتوانم بسر برم . در خواب و بیداری با ا و هستم و او نمی داند. هیچ کس نمی داند جز خدا .

چای را که خوردم متوجه شدم طوطی خیره خیره دارد مرا نگاه می کند . با چشمانش بامن حرف میزد . زیر لب خنده ای کردم و با این لبخند خواستم به او قوت قلب بدهم و بگویم خیالت راحت باشد و خودم را بابازی کردن  و سر به سر گذاشتن با  برادر کوچکم سر گرم نشان دادم . متوجه شدم که لبان طوطی را خنده ای کوتاه از هم گشود . او دریافته بود که بالبخندم چه به او گفته ام . شب گذشت و صبح باز من بودم و صحرا . من بودم و خلوت دل و خلاصه من بودم و طوطی .

از دیشب که طوطی با من در باره خودش و ازدواجش با علی حرف زده بود همه فکرم این بود که چگونه قبل از آمدن خان عمو در این باره با مادر گفتگو کنم . و حرفهای طوطی را به او منتقل بکنم . گو اینکه نمی دانستم عکس العمل مادر چه خواهد بود و فکر می کردم نکند که با صحبت  کردن من وضع بدتر شود و مادر از ترس آبرو ریزی و بر ملا شدن حرفهای طوطی کار را زودتر فیصله دهد و زمانی برای تغییر اوضاع نباشد . نکند بروم اَبرویش را بردارم بزنم چشمش را کور کنم ؟. بالاخره در مقابل تقاضای طوطی که نه.  صد البته در مقابل تمنای دلم تسلیم شدم  و تصمیم گرفتم تا با مادر حرف بزنم.

غروب زودتر از معمول به خانه آمدم . یعنی زودتر از پدر . مادر در تدارک پذیرایی شب آنقدر سرش شلوغ بود که من بهتر دیدم ماجرا را فراموش کنم .  صورت گل انداخته طوطی آنچه را که در درونش میگذشت برای من باز گو کرد.می دیدم که او با چه حالی داشت به مادر کمک می کرد. دلم برای او و بیشتر برای خودم می سوخت . می دیدم چگونه طوطی به درد خودش و من به بدبختی خودم داریم می سوزیم و هیچ کاری از دستمان بر نمی آید .

هنوز درست حواسم را جمع و جور نکرده بودم که صدای مادر که گویا تازه متوجه آمدن من شده بود مرا به خود آورد .

" حسین بیا این بشکه ها را ببر آنطرف حیاط ( البته این حیاط که مادر میگفت زمینی بزرگ بود که دور و اطراف آن به وسیله درختچه های کوتاه و بلند از حیاط همسایه بغلی ما که گلی خانم بود جدا می کرد . گلی خانم زن پیر و مهربانی بود که با شوهر پیرش در همسایگی ما زندگی می کردند آنها هیچ وقت بچه دار نشده بودند و برای همین من و خواهر و برادرم را به چشم فرزندان خودشان نگاه می کردند ماهم آنها را خیلی دوست داشتیم و از هیچ کمکی برایشان دریغ نمی کردیم.

مادر همینطور که مثل فرفره به دورخودش می گشت و بهر کس کاری را می سپرد زیرلب اظهاراتی هم می کرد مثلا به من می گفت بشکه هارا بردارو زیر لب ادامه می داد  خوب نیست جلوی خان عموو عزیز خانم و علی آقا اینجا اینقدر  ریخت و پاش باشد . و یا به طوطی میگفت زود باش چرا اینقدر طول میدهی می ترسم آ خر کارها ناتمام بماند. و زیز لب زمزمه می کرد انشاالله که همه دخترا سفید بخت بشن .الهی شکر که بخت و بالین خوبی هم نصیبت شد . خوب دل ما پاک بود خدا هم این بخت خوب رو قسمت تو کرد .

خلاصه مادر برای خودش دنیایی داشت وقتی کمی کارش سبک شد به طوطی گفت برو لباست را عوض کن می خواهی امشب آبروی ما را ببری؟ دختر ها آرزو دارند یکی مثل خان عمو در منزلشان را بزند . و زیر لب زمزمه کرد نمیدانم این دختره چشه از صبح تا حالا مثل برج زهر مار است . لب ازلب باز نمیکند . ظهر هم که لب به غذا نزد . خدایا شکرت یکی را هم که تو میخواهی خوشبخت کنی خودش خودش را بدبخت میکند.

خلاصه آنکه مادر راه میرفت و کار میکرد و غر میزد . انگار خان بالا دفعه اول است که به خانه مامی آمد . پیش خود گفتم . همین هفته پیش بود که اینجا بودند . نه کسی لباس نو پوشید و نه کسی به سرو روی خانه پرداخت . مثل اینکه از علی رودر بایستی دارند وبا این فکربیشتر کارهای مادر مرا عصبانی می کرد . یاد چشمهای هیز علی که می افتادم تنم می لرزید میخواستم فریاد بزنم و به مادر بگویم . آخر تو چرا فکر میکنی داری دخترت را خوشبخت میکنی.. وای مادر اگرآنچه را که من میدانم تو میدانستی الان نمیدانم بجای این همه تلاش چه می کردی .؟ اگر میدانستی که علی چه موجود کثیف و رذلی هست اگر میدانستی احساس طوطی به علی چیست . و اگر میدانستی که من گرفتار چه دام وحشتاکی هستم و از همه مهمتر اگر از آینده خبر داشتی و میدانستی طوطی حتی به مرگ راضی تر است تا به این ازدواج .آنوقت چه حالی داشتی . بازهم مثل اسفند بالا و پائین میرفتی تاوسیله ای باشی برای این وصلت ؟ داشتم توی خودم دیوانگی را احساس می کردم . راستی داشتم دیوانه میشدم .من میدانستم که مادر همه اش در این فکر است که طوطی با رفتن به خانه ی خان عمو حتما خوشبخت خواهد شد ولی من میخواستم فریاد بزنم و به مادرم بگویم .

اگر یک کمی از فکر مال و منال عمو بیرون می آمدی می دیدی که داری با دست خودت دخترت را بد بخت میکنی . اما چه کنم که آنچنان در آن لحظه درمانده بودم که نمی شد تصورش را هم کرد . بیچاره طوطی . که مادر دارد اورا ندانسته به  سیاهچالی می اندازد که خدا می داند چه آخر و عاقبتی گریبانش  را خواهد گرفت . مادر بیخبر است . طوطی مضطرب است   و من ناعلاج در پیدا کردن راه حل . من به جائی رسیده بودم که دیگر فکر اصلیم نجات طوطی از این دام بود به شما دروغ نمی گویم در اون حال و هوا انگار عشق و عاشقی فراموشم شده بود و فقط و فقط  واقعا مثل یک برادر دلسوزداشتم دنبال راه چاره ای برای رهائی خواهرم  میگشتم .16

ما پسر ها خوب همدیگر را می شناسیم من می دانستم علی چه جور جانوری است و بهمین دلیل هیچگاه نتوانستم با او روابط خوبی داشته باشم .وقتی به خانه ما میامد سعی می کردم دورو بر او پیدایم نشود . مادر و پدر علی خیلی دلشان می خواست علی با من حشرو نشر داشته باشد . آنها معتقد بودند که من بچه عاقلی هستم و مادرم را به خاطر من زن خوش شانسی می دانستند . عزیز خانم اغلب در تعریف کردن من پیش مادر زیاده روی میکر و من حس میکردم او میداند مادر چقدر مرا دوست دارد و با این تعریف می خواست حسن نیتش را برساند و به مادر نزدیک شود . هنوز هم به یاد دارم که چطور زن عمو دست نوازش به سرم می کشید و شاید به خاطر خدا هم بود چون مرا یتیم می دانست . در قدیم حرمت بچه بی پدر را خیلی داشتند می گفتند اگر دل یتیم بشکند دل خدا هم میشکند . خلاصه بهر دلیلی که بود عزیز خانم مرا خیلی دوست داشت منهم او را واقعا دوست داشتم هنوز هم به یاد مهربانی هایش هستم . نگاهش به من همیشه پر از مهر بود . هیچگاه با آنکه پسری حدودا به سن و سال من داشت و خودش هم می گفت پسر خوبی نیست نسبت به من بغض و حسادت نداشت . البته تنها او نبود که به این چشم مرا نگاه می کرد اکثر کسانیکه مارا میشناختند چنین احساسی را نسبت به من داشتند آری من یتیم بودم . از وقتی عقل برس شده بودم و فهمیدم که آقا رحیم پدر ناتنی منست آنقدر برای شناختن پدرم پا فشاری کردم که مادر ناگزیر شد بگوید پدرم که بوده و چرا او زن آقارحیم شده؟ چرا پدرم مرا ترک کرده . کجا رفته ؟ و هزاران سئوال بی جواب که مغز کوچک مرا پر کرده بود . مادر هرگز نمیخواست من اصلا احساس بی پدر کنم . او مایل بود که من آقارحیم را بعنوان پدر بپذیرم ولی من او را ناچار کردم که قصه زندگیم را برایم بگوید او وقتی شروع به سخن گفتن کرد که من حدودا هفت هشت ساله بودم و تا اندازه ای می فهمیدم چه می گوید. از چشمهای مادرم درد و رنجش را حس می کردم .با همان بچه گی  حس می کردم نمی خواهد در این سن و سال مرا با رنجی که کشیده آشنا کند ولی این من بودم که می خواستم بدانم که کیستم . پدرم چه کسی بوده شاید ناخودآگاه می خواستم او را با آقارحیم مقایسه کنم . راستش دقیقا نمیدانم چرا این قدر مشتاق بودم شاید فقط یک حس بود .شاید یک ترس .

مادر بالاخره مجبور شد که برایم تعریف کند  . یادم نمی آید در چه حال و هوائی بودم چشمانم را به دهان مادر دوخته بودم . احساس می کردم او دارد مرا به دنیائی دیگر می برد . دنیائی ناشناخته که سلول سلوم تشنه ی شناختش بود .درست بخاطر دارم که احساس سردشدن می کردم انگار بدنم داشت یخ می کرد . به اواسط داستان که رسیدم این سرما زدگی بحدی شد که دندانهایم را برهم میفشردم که مادر متوجه نشود که دارم می لرزم . هیجانی ناشناخته تمام وجودم را فرا گرفته بود . اولین کلمه ای که مادر برزبان راند این بود"پدرت" ومن احساس کردم مزه ی شیرین این کلمه را و زیباتر اینکه احساس کردم با همان سن کم که مادر از گفتن این کلمه درد نبودن پدرم را هنوز فراموش نکرده

پدرت مردی آبرومند و کم بضاعت بود  حتی کمتر از آقا رحیم . او با دوختن زین و یراق اسب و قاطرکه آن روزها کار آبرومند و با در آمد خوب بود  امرار معاش می کرد. در کودکی پدرش را از دست داده بودو همراه مادرش از دهات اطراف آمده بود اینجا و مسکن کرده بود . پدرت می گفت ،مادرم به خاطر عذابی که فامیل شوهر به او میدادند کوچ کرده و به اینجا که خیلی از ده خودشان دور بوده آمده است . . پدرت مردی صبور و ساکت بود . خانواده منهم از وضع خوبی برخوردار نبودند و پدر من خیلی خوشحال میشد که هرچه زودتر شر دخترانش از سرش کم شود پدر من رعیت بود عباس " پدر تو" با مادرش در همسایگی ما خانه ای گرفته بودند مادر عباس دوخت و دوز می کرد و عباس که کمی از آب و گل درآمد به خاطر دوستی و نزدیکی که با ماداشتند مادرش  به مادرم پیشنهاد کرد که مرا به عقد عباس در آورند و پدرم از این پیشنهاد بسیار خوشحال بود چون هم عباس را میشناخت و میدانست که پسرکی پاک و درست است و هم مرا شوهر میداد و یک نان خور از خانه اش بیرون میرفت . بنا براین به قول خودش درحق عباس پدری کرد و خودش پیشقدم شد و مرا به عقد عباس در آورد . عباس پدرت 16 ساله بود و من 10 ساله بودم . یکسال بعد اززندگی مشترک من و پدرت  مادر شوهرم  مریض شد و به رحمت خدا رفت . مادر عباس خیلی پیر نبودزنی بسیار مومن و مقدس بود خیلی درد کشیده بود گاهی برایم درد دل میکرد او از اینکه عباس به سرو سامانی رسیده بسیار خوشحال بود میگفت خیالم از طرف زندگی عباس جمع است . متاسفانه در اثر یک ذات الریه بسیار شدیدزندگی را بدرود گفت و عمرش کفاف آنرا را نداد که خوشی پسرش را ببیند گو اینکه من و عباس هم خوشی نکردیم . . من خیلی بچه بودم هنوز خوب و بد را تشخیص نمیدادم . ولی پدرت بسیارجوان پرتحملی بودوبعداز 4سال خداترا به ما داد.وعباس ازخوشحالی درپوست نمی گنجید .17.

با آمدن تو تازه زندگی ما رنگ گرفت . عباس شبانه روز کار میکرد حالا دیگر بجز کار اصلیش حتی روی زمین هم کار میکرد . او نمیگذاشت من دست به کار قالی بزنم . از اول هم  نگذاشت با آنکه خودت میدانی اینحا رسم است و عیب و عار نیست و من در خانه پدرم هم که بودم قالی میبافتم اما عباس میگفت نمیخواهم . میگفت تا زنده ام خودم جان میکنم و نمی گذارم تو پای قالی عمرت و جوانیت را هدر کنی .ولی من در تمام مدتی که هنوز خدا ترا به ما نداده بود کار میکردم . خودم میدانستم که بهر حال کمکی به عباس است . ضمنا حوصله ام هم سر میرفت در ارتباط با همسایگان هم حال و هوایم عوض میشد . خیلی خوشبخت بودم خیلی ها را میشناختم از خودی و بیگانه که به زندگی من رشک میبردند و این را به بخود منهم با گوشه و کنایه میگفتند . خصوصا وقتی خدا ترا به من و عباس داد دیگر خودم هم به این نتیجه رسیدم که خدا خیلی هوای مرا دارد . یک زندگی راحت یک شوهر دلسوز و مهربان و حالا تو یک کودک سالم  دیگر چه از خدا میخواستم؟ولی از آنجاییکه گویا دست طبیعت نمی خواهد آب خوش از گلوی انسان  پایین برود . زمانیکه وبا به ده آمد پدر تو جزو اولین کسانی بود که وباگرفت . قبل از آنکه خوشی را زیر زبانش مزه کند رفت و من و تورا با یکدنیا دردو رنج تنها گذاشت  . چه شبها که از خدا خواستم من و تو را هم به دنبال عباس ببرد . خون گریه کردم ولی عباس زنده نشد . مشیت خدا بود چکار میتوانستم بکنم ؟.خدا گلچین است .یادم میاید که در آن زمان تنها من و تو نبودیم که دچار این بدبختی شدیم  خیلی خانواده ها بودند که با وبا تلف شدند. خلاصه آنکه سال وحشتناکی بود .

بخودم گفتم بعد از عباس تا سرم به سنگ لحد بخورد شوهر نمی کنم . کار میکنم و بچه ام را بزرگ میکنم . اما مگر میشد مجبور بودم به خانه پدرم بروم . آخر نمیشد که من و تو تنها در خانه بی سایه سر زندگی کنیم ؟. هزار جور حرف پشت سر آدم میزدند . و هزار جور عیب روی آدم میگذاشتند . مخصوصا که من شده بودم خار چشم بعضی از زنها و دخترهای ده . بی راه نیست اگر بگویم از گوشه و کنار میشنیدم که میگفتند . فاطمه خیلی خوش بود خدا هم به او حسودی کرد .

 آری به خانه پدرم رفتم . خواهر و برادرهایم بسیار مهربان بودند ما 13خواهر و برادر بودیم که بخدا الان یادم نیست من چندمین بچه بودم . حالا چه فرقی میکرد که چندمی هستم . در این خانواده ها فقط و فقط بچه اول و آخر معلوم هستند بقیه اون وسط ها لول میخورند . بدلیل بچه زیاد و وضع نه چندان خوب پدرم من از پناه بردن به خانه اش و خصوصا که تو هم اضافه شده بودی احساس خوبی نداشتم و تقریبا خجالت میکشیدم .دستم به سفره پدر دراز نمیشد . درست در همین اوان تو مریضی سختی گرفتی . آنوقتها نه دوایی بود و نه دکتری و میشنیدم که بچه های زیادی به کام مرگ رفته بودند .تو هر روز ضعفتر و کم رمق تر میشدی . و من  شب و روزم با گریه و آ و ناله میگذشت دیگر همه ی  اهل خانه از دستم خسته شده بودند . با ان وضع نمیتوانستم پای دار قالی بنشینم و حسابی شده بودم نان خور پدر پیرم برای او چیزی نمیگفت ولی من از چهره اش این وضعی را که به من برایش به وجد آورده بودم میخواندم و رنج می بردم  ولی  چاره ای نداشتم جز اینکه گاهی اوقات از سر ناچاری  به ازدواج مجدد هم فکر می کردم از خدا می خواستم مسلمانی پیدا شود و دست من و تورا بگیرد و از این اوضاعی که نا خواسته برایم پیش آمده مرا نجات دهد . دعایم مستجاب شد و با آنکه یک چشمم اشک و یک چشمم خون بود به خانه رحیم پا گذاشتم .18

 

 پدر طوطی آدم خوب و شناخته شده ای بود برادرش خان برای او اعتباری بود  . بایکی از شوهر خواهرهایم توی یک زمین کوچک  شریک بودند . او را در خانه خواهرم دیده بودم . او هم تو و هم مرا دیده بود . روزیکه شوهر طوبا( زن همان شریک رحیم روی زمین )  به پدرم گفت که آقارحیم فاطمه را می خواهد و او را با بچه قبول می کند پدرم از خوشحالی نمی دانست چه کند . پدرم مرد ساده و بی غل و غشی  بود خیلی خودش را و احساساتش را نمیتوانست پنهان کند من در آن موقع که این حرف را شوهر طوبا به پدرم زد  حضور داشتم شادی پدر م بیش از آنکه مرا خوشحال کند آزارم داد زیرا حس کردم چقدر بار سنگینی بر دوش خانواده ام هستم . بهر حال من زن بیوه ای بودم که سر بار زندگی پدرم شده بودم . خودم هم از خدا می خواستم هرچه زودتر به سر زندگی خودم بروم و بیشتر از این رنج نکشم روی همین حساب وقتی نظر مرا پدرم خواست بلافاصله موافقت کردم و با موافقت من و پدرم  بی هیچ مشکلی با آمدن عزیز خانم و خان بالا منهم به خانه آقارحیم رفتم .

الحق که آقارحیم هیچ چیز از پدرت کم نداشت . مهربان بود و  خدا شناس از مال دنیا هم خیلی بی بهره نبود  در حقیقت زندگی من به همان روزهای زندگی با پدرت برگشته بود و عزیز خانم هم واقعا برای من مثل خواهری بزرگتر بود من همیشه خودم را مدیون رحیم و عزیز خانم و خان بالامیدانم . .حرفهای آنروز مادر چون لوحی در سینه من جای باز کرد حالا خودم به مادرم حق میدهم که در باره آقا رحیم اینطور فکر کند . چون آقا رحیم  واقعا مرا دوست داشت و هیچ فرقی بین من و بچه های دیگرش نمی گذاشت . تازه به دلیل اینکه من بزرگتر و عقل برس تر بودم بمن بیشترمحبت می کرد . من بجز طوطی دو خواهر و دو برادر دیگر هم داشتم آنها هم خیلی مرا دوست داشتند و من هم آنها را مثل جانم دوست داشتم " بعد از پدر من بزرگتر آنها بودم» و این را هیمشه پدر میگفت و آنها هم مرا قبول داشتند. این علاقه و نزدیکی باعث شده بود که عشق من به طوطی آنهارا به سوء ظن نیاندازد همانطور که علاقه طوطی برای من یک مورد کاملا طبیعی بود . و اما هیچ کس هم که از دل سوخته من بیچاره خبر نداشت.19

خلاصه آنکه آنشب به هیچ وجه نتوانستم با مادر در مورد خواسته طوطی صحبت کنم . و سعی ام در این راه باطل بود . مادر آنقدر گرم برگزاری مهمانی بود که فرصت سر خاراندن را نداشت آنهم مطلبی که اگر عنوان میکردم باعث می شد به که او واقعا دیوانه شود .مگر مادر میتوانست این حرفهارا باور کند؟ اگر او بفهمدکه طوطی راضی به این ازدواج نیست و علی هم برعکس نظرش اصلا پسر مناسبی برای طوطی نیست . وای اصلا برایم قابل تصورر نیست که بعد از گفتن درد طوطی آنهم درست در چنین شرایطی  به مادر چه خواهد شد پس بهتر دیدم که فعلا حرفی نزنم . هرچند میدانستم هرچه دیرتر این مسئله را با مادر پیش بکشم زمان رهائی طوطی از دامی که علی برایش گسترده سخت تر میشود و میدانستم که طوطی هم برای همین عجله دارد . میترسد زمانی برسد که کار از کار گذشته باشد .  کاش این مهمانی دو شب دیگر بود و یاطوطی زودتر بمن خواسته بود . گاهی احساس می کنم این سرنوشتی که فراتر از تصور ماست حتی زمان و مکان هم در حل این بدبختی و مشکل ما تاثیر دارد .  

صدای پای پدر این بار بر عکس همیشه که دیدنش برایم آرامش می اورد مثل پتکی به سرم خورد او در حالیکه دستش پر از میوه هایی بود که مادر صبح آنروز سفارشش را داده بود .با پا در را باز کرد و با صدایی بلند مرا به یاری طلبید . جلو دویدم و کمکش کردم . ای کاش بیچاره ی دلم نبودم . ایکاش علی پسر مناسبی بود . ایکاش طوطی راضی به این ازدواج بود و آنوقت امشب میتوانست پایان خواب و خیالهای بیهوده من باشد میشد به حقیقت برسم که این یک عشق ساده و قابل گذشتن است آن وقت دستم بهیچ جا بند نبود و به اجبار این احساسات در گذر زمان فراموش می شد ومن سراغ دارم کسانی را که وقتی ازیک عشق نامتناسب نا امید شدند به زندگی عادی برگشتند ولی گویا سرنوشتی دهشتناک انتظارم را میکشید و. . آنشب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود . شبی که سردر گمی لحظه ای ترکم نمی کرد .

ساعتی نگذشته بود( در حالیکه تمام برنامه میهمانی از نظر مادر مهیا بود) که صدای کوبیدن در هر کدام از مارا به فرا خور حالمان دگرگونمان کرد . مادر و پدر و بچه ها خوشحال بودند طوطی مضطرب و من نگران دیوانه تر از همیشه . برادرم دوید و در را باز کرد . پدر و مادر به استقبالشان رفتند و نگاه من خودش را از نگاه تیز و دردمند طوطی دزدید.

بعد از آمدن خان عمو و عزیز خانم و بقیه فهمیدم که مادرم حق داشت . چون آنها هم انگار نه انگار که همیشه با ما بودند. مثل اینکه به مهمانی غریبه ای میروند حسابی به خوشان رسیده بودند عزیز خانم هرچه طلا داشت به خودش آویخته بود . به نظرم رسید که دیگر عزیز خانم نیست اواکنون به   یک مغازه  طلا فروشی بیشتر شباهت داشت  و این کار را فقط برای این کرده بود که چشم طوطی را خیره کند و عاملی باشد که طوطی بی چون و چرا بله را بگوید . خوب عزیز خانم حق داشت اینگونه فکر کند برای یک دختر روستائی که حتی داشتن یک قطعه طلا هم  حکم آرزو را داشت این طلا ها و زیور آلاتها حتما و جلوی چشم طوطی  را می گرفت . راستش دل منهم لرزید . و اگر طوطی با دیدن این اوضاع تن به این ازدواج بدهد؟ و خود را در دام علی بیاندازد؟؟ .

علی هم شسته و روفته آمده بود که غنیمتش را بگیرد و برود برادر علی و زنش هم بودند . زن برادر علی هم چیزی کمتر از عزیز خانم نبود . عمو شیرینی به دست و عزیز خانم هم بقچه به دست با صورتی خندان وارد شدند  . علی هم مثل شاخ شمشاد شادو شنگول با دمش گردو می شکست . اصولا علی به نظر من خیلی سبکسر بود . عمو و زن عمو اورا خیلی لوس بار آورده بودند او از آن بچه ها بود که در ناز و نعمت بزرگ شده بود . هرچه می خواست در دسترسش بود .او مثل من سختی و بی پدری را تجربه نکرده بود . خوشا به حالش الان هم دارد گل سر سبد دختران ده را به خانه میبرد بی آنکه ذره ای لیاقت در وجودش باشد .  نمیدانم گاهی با خود فکر میکنم گویا بعضی وقتها خدا هم بین بندگانش فرق می گذارد . چرا یکی مثل علی یکی مثل من حد اقل چشمم را کور می کرد تا طوطی را نبینم .

زمان خوش و بش خیلی طولانی نبود . صورت همه را زیر نظر داشتم . پدر را خوب می شناختم ضمن اینکه قند در دلش حل می کردند سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد ولی عمو شادمانیش کاملا در صورتش پیدا بود . زن برادر و برادر علی انگار آمده بودند که جنسی را بالا و پائین کنند و قیمتش را بسنجند . معلوم بود که دارند از بالا به ما نگاه می کنند . البته حق هم داشتند آنها کجا و ما کجا .زن برادر علی از یک خانواده ی بزرگ بود . او کجا و طوطی من کجا . علی هم که انگار از بی تابی توان نشستن را نداشت . او مدتها بود که دلش پیش طوطی بود ولی هرگزبا حضور پدر و من به خودش اجازه ی اظهار کردن نمی داد . نمی دانم شاید خودش به پدر و مادرش پیشنهاد کرده بود و حالا به مقصودش رسیده بود . حق داشت . خوشا به حالش.

مدتی از نشستن آنها که گذشت . مادرم طوطی را صدازد . و طوطی بایک سینی چای و هزاران قدح خونی که در دلش بود و تنها من از آن خبرداشتم به اطاق آمد . صورتش مثل گل سرخ بود . دستش می لرزید و نگاهش چون آهویی که گرفتار صیاد باشد به اطراف چرخی زد باز هم از عمو شروع کرد . بهمه چای تعارف کرد . من نفر آخر بودم . وقتی چای را جلویم گرفت و نگاهش را به چشمانم دوخت آتش گرفتم . یک لحظه فکری شیطانی مثل برق ازذهنم گذشت . " باید طوطی را بردارم و ببرم . ....فرار کنیم "

آنقدر این فکر منقلبم کرد که نتوانستم بیشتر از این آن فضا را تحمل کنم و از اطاق بیرون آمدم هوای آزاد هم نتوانست سوز درونم را بنشاند . آنقدر گرمم بود که احساس کردم دارم در آتش می سوزم . تب کرده بودم . لحظه ای بعد مادر آمد بیرون تا مرا باخود به اطاق ببرد . عذر خواستم و گفتم حالم خوش نیست . مادر گفت میدانم همه ما همین حال را داریم . خوب اولین بچه است که میخواهد از خانه مان برود . پدرت و منهم دلشوره داریم . ولی بالاخره که چی این نه یکی دیگر . طوطی باید شوهر کند و برود نم یشود که او را برای همیشه پیش خودمان نگه دارم خانواده خوبی هم آمده سراغش کی بهتر از عمو و زن عمو . تو باید خوشحال هم باشی  برادر بزرگی . بی توکه نمی شود . خلاصه آنقدر مادر پا فشاری کرد تا دست بسته تسلیم شدم . من می دانستم که باعث افتخار مادر و پدرم هستم آنها هم می دانستند که همه اطرافیان چطور روی من حساب می کنند و احساس می کنند سری توی سرها در آورده ام . در مقابل اینهمه احساسات و عشق خانواده نتوانستم مقاومت کنم . بادلی خون وتنی خسته و پایی که همراهیم نمی کرد به اطاق برگشتم . احساس کردم به سلاخ خانه می روم . می روم تا شاهد به مسلخ کشیدن طوطی باشم به مسلخ کشیدن عشقم و تما م وجودم .

خان بالا و عزیز خانم نگاه مهربانانه ای به من کردند ولی از چشمهای علی خیلی حرفها میشد فهمید . او از دل من خبر نداشت وگرنه ،آنوقت تصور کنید چگونه به من نگاه میکرد ا و به خیال خود بر برادری پیروز شده بود.که در حمایت از خواهرش حاضر بود هر کاری بکند اما  نه بر دیوانه ای عاشق . می خواستم با انگشتانم چشمهایش را از حدقه بیرون بیاورم ساکت و آرام کنار ی نشستم و باز گلهای قالی به کمکم آمدند

حرفهاادامه پیدا کرد . همه کارها در صلح .و دوستی و خنده و شوخی به پایان رسید .. .

 

خان عمو و عزیز خانم آنقدر دست و دل بازی کردند که جای حرف و نقلی برای پدر و مادر نگذاشتند گو اینکه پدر حاضر بود طوطی را مفت و مجانی دو دستی تقدیم علی کند . ولی عمو سنگ تمام گذاشت و زمینی بزرگ که در ده پهلویی داشت  گفت که پشت قباله طوطی میاندازد . گو اینکه بعد از این بخشش اخمهای برادر و زن برادر علی تو هم رفت ولی چه کسی جرات داشت بالای حرف خان حرفی بزند . بالاخره تمام قرار و مدارها طبق میل بزرگان مجلس حل و فصل شد و تنها کسانی که هیچ حق اظهار عقیده نداشتند مــثل تمام اینگونه مجالس طوطی و علی بودند . گویا اصلا آنها در آن مجلس نبودند .و این تصمیمات هیــچ ارتباطی به آنها و زندگی آینده آنها نداشت . و در حقیقت معلوم نبود چرا اصلا در آن نشست حضور دارند من حس کردم دقیقا مثال لولوی سر خرمن همین دو نفری هستند که بزرگان برایشان آینده سازی می کنند . ودر پایان جلسه که به نظر همه خیلی هم خوب برگزار شده بود همگی با سلام و صلوات به سر سفره شام نشستند

مادر هرچه در مدت عمرش یاد گرفته بود همــه را می شد روی ســفره دید . گویا ســـالها دوره دیده بود که امشب امتحان بدهدو همه چیز به بهترین شکـــل سر جای خودش خود نمایی می کرد . گویا این مراســم مادر را حســابی دگرگون کرده بود آخر تا حالا من از او این چیزها را ندیده بودم . این کارهای مادر باعث شده بود که همه چیز به مذاق خان و عزیز خانم خوش بیاید . با خنده و شوخی که بیشتر از طرف عمو و پدر بود شام خوردیم و بهتر است یگویم آنها شام خوردند و من و طوطی خون دل خوردیم . یکی دو ساعت بعد هم همه خسته و کوفته بادلی خوش و خاطری آسوده خانه ما را ترک کردند

خان عمو سه پسر داشت همانطور که گفتم پسر بزرگش که در شهر بود و معلم شده بود و باسواد خیلی می نازید و همیشه در تمام مجالس بی جهت و با جهت حرف اورا می زد  . حسین پسر بزرگ عمو را من به یاد نداشــتم چون خیلی کوچک بودم که او به شهر رفته بود و عمو برای دیدن اوبه شهر میرفت ولی او را هیچ وقت ما ندیدیم که به ده بیاید آن شب یکی از خوشحالی های عمو این بود که برای عروسی طوطی حسین آقا حتما به ده میاید . حسین آقا دو تا بچه داشت که عمو و زن عمو می گفتند جانــشان برای آنها در می رود ولی محسن برادر دوم علی که پهلوی عمو کار می کرد پسری محجوب و آرام بود من او را خیلی دوست داشتم و دلم برای اینهمه صبوری او میسوخت ولی زنی داشت که خدا نکند نصیب گرگ بیابان شود مادر میگفت عزیز خانم یک دختر هم داشت که در نو جوانی معلوم نشد بچه بیماری دچار شد که هرچه عمو و زنش خرج کردند خوب نشد و داغــش بـد جـــوری به دل عمو و عزیز خانم مانده بود هروقت اسم اورا می شنیدند اشک دور چشمشان حلقه می زد آنشب چند بار گفتند که طــوطی جای صدیقه را برای ما پر میـ کند.همین حرفها باعث م یشد که هنوز طوطی پا به خانه ی بخت نگذاشته زن محسن کینه ی طوطی را به دل بگیرد . در روستا ها اینگونه مسائل بســیار به چشم میخورد . چشم و هم چشمی زنهای دو برادر زندگی ها را بد چور بهم می ریزد . نگاه های زن محسن دل مرا مـــی لرزاند حالا این هم شده بود دردی به روی دردهایم . کاش مادر هم مثل من این چیزها را دیده باشد . در آن صورت کار من راحت تر میشد .

 عمو با پدر. فقط همین دو برادر از خانواده بجا مانده بودند . چهار خــــواهر و بـــرادر بودند که  مــــادرشان سر زایمان پنجمین بچه برحمت خدا رفته بود . پدرشان با کمک مادر بزرگشان بچه ها را زیر پرو بال خـــــود گرفته بودند . نمیدانم بچه علت دو خواهر پدردر کودکی از بین رفته بودند واز چهار بچه فقط  مانده بود همـــین دو برادر . پدرشان وضع بدی نداشته وقتی او فوت میکند عمو عقل برس شده بود و چون چشم و چراغ مادر بزرگ بوده  با کمک او تمام ارث و میراث پدر و پدر بزرگ را تصاحب می کند آقا رحیم هنوز کوچک بوده و همین قدر که عمو  اورا زیر پرو بال خود گرفته بود و بزرگ کرده بود باعث شده بودبه  او به چشم پدر نگاه کند با آنکه در حقــیقت عمو حسابی سر او کلاه گذاشته بود و هرچه بود و نبودشان را به اسم خودش کرده بود .( البته در آن زمان که سند و مدرکی نبود حد اکثر حتی تا زمانی که من هم عقل برس شده بودم اینطور بود که یک کاغذ را اگر چند نفر امضا میکردند که مثلا این زمین یا ملک یا ده یا هرچه که هست متعلق به فلانی است این می شد سند . و عمــو به همــین شکل تمام ارثیه را به نام  خودش کرده بود .پدر هیچوقت و بهیچ شکلی نه خودش اعتراض می کرد و نه اجازه می داد کسی در این کارها دخالت کند بهمین دلیل اوضاع عــمو با ما از زمین تا آسمـــــان تفاوت داشت ولی پدر وجود عمو را که تنها یادگار پدر و مادرش بودند و تنها فامیلی بود که داشت را با دنیا عوض نمی کرد و با آنکه از گوشه و کنار خیلی ها او را مورد سرزنش قرار می دادند و مسئله ارث و میراث را عنوان می کردند ولی او یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه .20

آنشب همه چیز گفته شد الا قرار روزعقد که مرسوم بوداین تاریخ گذاشته شود تا دو خانواده خود را برای آن زمان آماده کنند ولی دلیل تعیین نکردنش این بود که عمو می خواست حسین آقا سر سفره عقـد باشد و چون نمی دانســـتند او کی می تواند بیاید قرار شد هروقت حسین آقا اطلاع داد قرار عقد بگذارند . گو اینکه علی و عزیز خانم خیلی عجله داشتند ولی روی حرف عمو که گفته بود باید حسین آقا باشد کسی نمی توانست حرف بزند .

عزیز خانم آنشب خیلی خوشحال بود من می دانستم یکی از چیزهایی که باعث خوشحالی عزیز خانم است زیبایی طوطی است زن حسین آقا را که ندیده بودم ولی زن محسن آقا نه تنها زیبا نبود که زشت هم بود صورتی دراز با چشمانی ریز و پوستی آفتاب سوخته ،هیچ چیز قابل توجهی نداشت در حالیکه طوطی پوستی سفید داشت و بقدری لطافت و ظرافت داشت که انسان را مجذوب می کرد موهای برنــگ طلا  و چشـــمانی درشت  میشی  رنگ که چشمان آهو را به یاد انسان میاندازد .نمیدانم شما چشم آهو را دیده اید ؟ اگر بدانید چه قدر زیباست .من همه حالات  چشم آهو را دیده ام زمان ترس زمان خواب و زمان آرامش . از چشمانش کتابی میتوان خواند زیبا و دلربا . دنیائی درچشمانش پنهان است .شاید من چشمان آهورا این چنین دیدم چون من عاشقم چشم طوطی من درست شبیه چشمان آهو بود .از همه چیز مهم تر معصومیتی که در نگاه طوطی بود وصف شدنی نبود . طوطی همانی بود که آنها  می خواستند.عزیز خانم به خود میبالید او  گفته بود طوطی را خودم انتخاب کرده ام هرچه حسرت دارم می خواهم سر عروسی علـــی و طوطی از دلم دربیاورم غافل از اینکه سرنوشت منتظر خواسته های عزیز خانم نمی شود . چه بسا کارها را که ما می خواهیم و نمی شود .

مثلا یادتان که هست مرگ برادر زهرا را ؟. و حالا  نبودن حسین آقا  و حساسیت عمو که حتما او باید باشد ؟ همین زندگی مرا و طوطی را چنان تغییر داد که به خواب هم نمی توان دید . شاید دســـت سرنوشـت بود و من و طوطی بازیچه ای بیش نبودیم.

روزها بسرعت برق می گذشت ومن درسردر گمی عجیبی به سرمی بردم . نمی دانستم چه کنم هنوز جرات نکرده بودم به مادر حرفی بزنم . نمی دانستم جواب طوطی را چه بدهم . او مـنتظربود ومن فقط اورا امیدوارودلگرم نگاه می داشتم و قول می دادم در فرصتی مناسب مشکل را حل کنم . درد مــن تنها طوطی و علی نــبود دردی دیگر هم جانم را مثل خوره می خورد و آنهم مسئله زهرا بود . از وقتـــی حــرف زهرا بیــن خــــانواده های ما زده شده بود تقریبا من زهرا را ندیده بودم و سعی هم می کردم هروقت اورا می بینم  هیــچ عکس العمـــلی نشان ندهم گـو اینکه کسانیکه این رفتار مرا می دیدند   این را به حساب خجول بودنم می گذاشتـند ولی من از وقتی ایــن حرفها زده شده بود تقریبا حس مـی کردم که از زهرا نه تنها خوشم نمی اید که از او نفرتی ناخواسته در دلم حــس می کردم . بینوا بی آنکه گناهی داشته باشداینگونه مورد نفرت من قرار گرفته بود .  حالا وقتی به یاد آن زمان مــی افتم دلم به حال زهرا هم می سوزد نمی دانم او چه سر انجامی پیدا کرد .

این مشکلاتی که قادر به حل کردنشان نبودم بد جوربر شانه هایم سنگینی می کرد وباعث شده بـــود که کـم کم حال وروزم بهم بریزدونا خودآگاه درحـرکات وسکنـــاتم نمود کند. گاهی چنان ازخـود بیرون می رفتم که باعث خنده ی اطرافیانم می شدم .میگوئید چه کار می کردم ؟ درست به خاطر ندارم . فقط حس می کردم نگاه پدر ومادر هم دارد اذیتم میکند بیشتر در خودم غرق بودم تنها چیزی را که به خاطر دارم اینست که همه ی فکر و ذکرم شده بود اینکه دنبال راه نجاتی باشم . فقط طوطی را می دیدم و بس .  بهمین جهت بیشتر به تنـهایی پناه می بردم . درصــــحرا با خیال طوطی صبح را به غروب می رساندم و درخانه چشم از او بر نمــی گرفتم . روزی هزاران نقــشه برای حل مشکل طوطی و خودم  می کشیدم ولـی هیچ کدام برایم قابل اجرا نبود.وازطرفی این بار گناه  هم چون اخـــتاپوسی برروح و جانم چنگ انداخته بود اگر طوطی خواهرمن نبود هیچ مسئله ای در راه این عشق وجود نداشت ولی حالا . حالا چه؟.

از وقتی مسئله ازدواج طوطی با علی مطـــرح شده بود گـویا طوطی بیشتر به من وابسته شده بود بیچاره خواهرکم . او وقتی  ازصحرا می امدم مثل پروانه دوروبرم می گشت . هرکاری که از او می خواستم با جان و دل انجام می دادباهرنگاهش احساس می کردم می پرسید .داداش چه کارکردی ؟ داداش چه کنم ؟ داداش با مادرصحبت کردی ؟ صحبت میکنی ؟ وهزاران سئوالی که درجوابش من فقط می توانستم بگویم صـــبر کن . به چشمانش نگاه می کردم ومی دانستم بیهوده دارم دلش را خوش می کنم . حد اقل خودم به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کاری از دستم بر نمی آید . چه میتوانستم بکنم که دریغ میکردم ؟.وخودم می دانستم ازصبر کردن هم هیچ چیز درست نمی شودگاهی کنارم می نشست وازمن می خواست برایش حرف بزنم .ازهرکجا که دلم می خواهد . گاهی هم خودش برایم حرف می زد  می گفت از صبح به این امید است که من به  خانه بیایم .اوحرف می زد ومن لذت می بردم . گویا پی بهانه می گشت تا شاید بتواند از من سئوال کند که چه کردی؟ یا چه می خواهی بکنی.؟ خجالت می کشید اورا میشناختم . با تمام سلولهایم می شناختمش . شاید ناخود آگاه خودش را به دست قضا و قدرسپرده بود ؟ نمیدانم شاید دیگر نا امید شده بود . شاید احسـاس کرده بود این ســرنوشتی هست که مثل تمام دختــران روستا باید به آن تن بدهد . او که نمی دانست حال مرا ؟. نمیدانست که مثل اسفند بر روی آتش هستم و مثل ماهی که در دام صیادی گرفتــار است که هر آن بایدبرروی شنهای کناردریا جان بدهد وخودش هم ازاین سرنوشت آگاه هست .هستم . ازدرودیوارحرف جورمی کرد . خنده ام میگرفت وقتی.   برای آنکه حرفی زده باشد و سر مرا گرم کند و یا موجبی باشد که پهلوی من بنشیند

از اکبر آقا همسایه مان که یازده فرزند داشت و یکی از پسـرانش خل و چل بود و از مســـخره بازیهای او صحبت می کرد . آزار و اذیت بچه ها .شاید می خواست کمی مرا بخنداند و شاد کند  والبـته  گاه گریزی می زد و در باره علی صحبت می کرد و من  فقط و فقط سرا پا گوش بودم. او همیشه حرف هایی برای گــفتن داشت و مـــن دنیایی برای خیال پردازی . مادر می گفت وقتی که حسین می اید دیگر طوطی توی این خانه نیست . و گاه با خنده  حرف پدر را تکرارمی کرد و می گفت  نمی دانم اگر حسین زن بگیرد و طوطی شوهر کند این برادر و خواهرچه میکنند ؟21


طوطی زبان می ریخت و من در دنیای خودم سیر می کردم با او زندگی می کردم به او عشق می ورزیدم . باخود فکر می کردم شاید اوهم به من فکر کند ولی نه ممکن نیست اومرا دوست دارد چون برادرش هستم .کدام خواهری پیدا میشود که برادرش را دوست نداشته باشد؟ آنهم برادری مثل من وخواهری که تمام امیدش را به این برادر بسته است . و تنـها در این خانه اوست که حرفش را می فهمد وبه درد دلهــایش گوش می کند . این امــری عادی بود که طوطی مرا پشتیبان خودش بداند. من برادر او بودم و دلسوزش ومحرمش . وای محرمش بودم و این چنین عاشقانه به او مینگریستم خدا لعنتم کند ،این فقط من هستم که تخم افکار حرام در ذهن مریضم جای گرفته  است . خـــداوندا خودت میدانی و آگاهی چه شبهاکه به درگاهت گریستم ولی صبح مشتاق تر و دیوانه تر چشم باز کردم و بر چشمان طوطی چشم دوختم و ضربان تند قلبم گواه این بودکه یک قدم دیگردرباطلاق این عــشق لعنتی فرورفته ام یک پسر

شانزده ساله آنهم در روستا وقتی واقعا عاشق می شود هیچ مـــکر و حیله ای در این عشــق نیــست پاک پاک است . زلال و شفاف . مثل آب کوثر . مثل مروارید درون صدف . ولی عشق من . من روستایی . من مومن .عشــق من  گناهی کبیره بود .سرم به دوران می افتد وقتی می بینم که هیچ راهی ندارم برای فرار از این سیاه چال مخوفی که به دستور شیطان دارم در آن دست و پا میزنم . کاش طوطی شوهر کند و برود . به من چه ،که چه بلائی به سرش میاید . منهم میروم . نا امید که شدم میروم . . ولی اینها  این افکار مال کسیست که عاقل است نه عاشق .

تازگیها مادر وقتی با من حرف می زد در نگاهش برق عجیبی می دیدم . از او خجالت می کشیدم و سعی می کردم کمتر نگاهم در نگاهش بیفتد . می ترسیدم او رازم راازنگاهم بخواند.مگر نه اینکه می گویند مادر از چشم فرزندش پی به رازش می برد؟ واین احساسات درحالی گریبان مرا گرفته بودکه می بایست برای حل مشکل طوطی بالاخره

کنار بیایم شاید بتوانم مشکل طوطی را حل کنم .

 و اما هرروز نا امیدتر و درمانده تر می شدم ولی از این عشـق لعنتی ذره ای کم نمی شد . به یاد دارم ماه رمضان بود . سحرکه شد پس ازخوردن سحری دیگر نخوابیدم . دلم هوای صحرا را کرده بود هرچـه مادر اصرار کرد که درست نیست این وقت  صبح به صحرا بروی  هوا تاریک است و راه ناهموار نپذیرفتم و راهی صحراشـــدم هنوز فاصله زیادی از خانــــه دور نشده بودم که بعلت تاریکی هوا نمیدانم چه شد که ناگهان به زمین خوردم و دیگر هیچ نفهمیدم .وقتی چشم گشودم نه می دانستم که هستم و نه می دانستم کجایم .تقریبا هیچ کس را دورو بر خور نمی دیدم و فقط سایه ای از مادر وطوطی را کم کم بطور نامشخص حس کردم.دوباره چشمم را بستم . بار دیگر که نمی دانم چه مدتی طول کشید چشم بازکردم وحس کردم انگارجانی درتنم نیست . حس میکردم اختیار بلند کردن دست و پایم را ندارم . مرده بودم؟ و ای کاش مرده بودم .ولی من جان سخت تر از آن بودم که به این راحتی جان دهم . احساس

 کردم که هیچ چیزرا به یاد ندارم ."آری بعدا فهمیدم که دوروزبوده که بیهوش بودم ".بعد از مدتی که نمی دانم چه زمانی گذشت  مادر در حالیکه نگران بالای سرم نشسته بود و مثل همیشه بی آنکه سخنی بگوید با چشمانــش همه غم.  و رنجش را برایم بازگو کرد   و سپس برایم توضیح داد که وقتی هوا روشن شده بود اکبر آقا همسایه مان مرا بیهوش و حال کنار زمین پیدا کرده و مادر و پدرم را در جریان گذاشته و با کمک همـــسایه ها مرا به خانه آورده بودند در حالیکه هیچ امیدی به زنده ماندنم نبوده . او خدا را شکرمی کرد که من بهوش آمدم وچشمانم را بازکردم.

در دهی که ما بودیم از دوا و دکترکه خبری نبود . یا مرگ بود و یازندگی بینا بینی وجود نداشت .اگر کسی مریض میشد دکترش خدا بودو بس. حتی از دواهای گیاهی هم خبری نبود فقط یک نوع جــوشانده بود که گــویا برای تما م امراض و افراد با هرسن وسال و هرشرایطی نقش دارو را بازی می کرد آن را می خورند یا میماند تد یا میمردند . بقیه اش با خدا بود . وقتی هم که میمرد هیچ کس دنبال این نبود که بداند چرا و بچه علت می گفتند بیچاره عمرش به دنیا نبود . می گفتند " پیمانه چو پر شود       آدم برود " حالا شما خودتان قضاوت کنید که ما در چه شرایطی زندگی میکردیم .. صد البته که دادرس منهم همان طبیب آسمانی بود . در دل بارها پس از آن ماجرا از خدا گله مند بودم که چرا نجاتم داد کاش مرده بودم . هم خودم راحت می شدم وهم همه افراد خانواده ام .این شعر را مادرهمیشه میخواند و ببنید چقدر وصف الحال من بود .

   من به مردن راضیم پیشم نمی آید اجل              بخت بد بین کز اجل هم ناز میباید کشید

وقتی صورت مادر را دیدم که شادی به صورتش داشت رنگ می داد باز کور سویی در دلم پیدا شد. لااقل این زن اززنده ماندنم خوشحال شده همین هم مرا تا اندازه ای راضی به زنده بودنم کرد .طوطی آمد از مادر پرسید که حال من چطوراست .؟غم صورتش را پوشانده بودمادر شادمانه به او گفت . حسین عزراییل راجواب کرد طوطی خندید . آمد و هلویم نشست با دستانش صورتم را لمس کرد .بوسه ای بر گونه ام زد . وگفت داداش حسین تو که همه مارا کشتی اگر بدونی این دو روزه چه به ما گذشت . این خانهماتم سرا شده بود . پدر که داشت دیوانه می شد.همسایه ها هم معتقد بودند که ترا چشم زده اند . روزی نبود که همه از خویش و همسایه نیایند و احوالی از تو نپرسند و بعد با خنده گفت   حسین اگر گفتی چه کسی از همه بیشتر غصه خورد ؟ گفتم لابد تو و مادر . گفت نه . زهرا .مرتب این دو روز هروقت مرا می دید حال ترا می پرسید . و بعد رو به مادر کردو در حالی که ازاو می خواست حرفش را تصدیق کند . پرسید . دروغ می گویم ؟ مادر هم خنده ای کرد و گفت . بلند شو . برای برادرت آش درست کرده ام یک کاسه بیار . من می روم دنبال کارهایم دیگر مراقبت از حسین به عهده توست . از این حرفها هم نزن . عیب است . . . طوطی رفت22


مادر گفت باید چند روز. در رختخواب بمانم . چون با سر به درون گودالی سنگی و عمیق پرت شده بودم . همین باعث شده بود که سرم به شدت آسیب ببیند . و به اِغما بروم . . خواستم بلـــند شوم آنچنان تمام استخوان هایم درد گرفت که فریاد کوتاهی کشیدم و تازه متوجه شدم با آنکه جایی از استخوان هایم نشکسته بود(چون از مادر شنیدم که گفت خدا را شکر با سر افتادی واستخوان  سرت هیچ آسیب جدی ندیده و درد بدنت هم بخاطر کوفتگی هست) حرف مادر درست بود کوفتگی بدنم و درد توان فرسایش  شدید تر از آن بود که اجازه دهد به این زودی رختخواب را بتوانم ترک کنم . ولی طبق گفته مادر با دو روزی استراحت و تقویت شانس بیرون آمدن از رختخواب را داشتم . و همانطور هم شد . جوانی چاره هر دردیست . خــــصوصا ما بچه های دهات که کار. استخوان هایمان را خوب سفت و سخت می کند خواستم بعد از دو روز به صحرا بروم پـدر اجازه نداد او اعتقاد داشــت که باید یکی دو روز دیگر هم در خانه بمانم مادر می گفت در مدتی که من بیهوش بودم پدر نشان داد که چقدر مرا دوست دارد . میگفت پدر حتی اشتهای خوردن را از دست داده بود . ( آری او اشتهای خوردن را به خاطر من از دست داده بود و من به پاره تن اوبا آنکه محرمم بودچشم داشتم . وای که من چقدرنا مردانه بااین مرد شریف دارم رفتار می کنم .شرمم باد وای که وقتی این فکرها را میکنم میخواهم زمین دهان باز کند و مرا به درون خود ببرد) . وقتی پدر گفت در خانه بمانم هرچندبه او گفتم می خواهم به صحرا بروم ولی بی میل هم نبودم که در خانه بمانم چون هم واقعا هنــوز حال کار کردن را نداشتم و هم کنار طوطی می ماندم و هم می توانســـتم مادر را در فرصت مناسب گیر بیاورم و قولی را که به طوطی داده بودم به سرانجام برسانم .

صبح روزبعد به طوطی گفتم توسعی کن دورو برمن ومادر نباشی و سرت را  به کار گرم کن تا ببینم چه می توانم بکنم البته من سعی خودم را می کنم اما تو خیلی به موفق شدنم دل نبند خودت میدانی در چه شرایطی هستیم .

خوشبختانه طوطی آنقدر به من متکی بود و ایمان داشت که من مطمئن بودم که حرفهایم را مو به مو اجرا میکند

وقتی مادرآمد بالای سرم تامثل چندروزگذشته جویای حالم شود و سپس مرا به طوطی بسپرد و برود دیدم بهترین زمان است. پدر رفته بچه ها هم که یا بازی میکنند ویا طوطی سرشان را گرم میکند . دست مادر را گرفتم و گفتم . مادر میتوانی مدتی پهلویم باشی؟ یک حرفهایی دارم می خواهم تا کسی نیست با تو بگویم . مادر در حالیکه شک و دودلی در چشمانش موج میزد بی آنکه حرفی بزندپهلویم نشست نمی دانستم از کجا حــرف را آغاز کنم هیچگاه در خودم جرات چنین کاری را سراغ نداشتم  شاید قدرت عشق بود که مرا چنــان روحیه ایی داده بود که همه ترسها و سنتها را نادیده بگیرم .

 مادر چشم به دهانم دوخته بود و من دچار آنچنان سردر گمی شده بودم که حدومرزی نداشت احساس می کردم آب از گلویم پایین نمی رود و در تمام اعضای بدنم احساس چنان لرزشی می کردم که گویا تمام رگ و ریشه های تنم را دارند از درون دهانم  بیرون می آورند . هنوز مادر بی صبرانه منتظر بودو من  نمی دانستم عکس العملش چه خواهد بود و این بیشتر مرا می ترساند . (هیچ برایتان پیش آمده که در چند ثانیه هزاران فکر از سرتان میگذرد؟ من آن لحظه چنان حالی داشتم . مانده بودم از کجا شروع کنم ؟ چه بگویم ؟. اگر برایتان بخواهم توضیح بدهم که چه افکاری از مخیله ام گذشت نه میتوانم و نــه شما باور میکنید) در حالیکه سعی میکردم آرامشم را حفظ کنم با او سر صحبت راباز کردم و بعداز کلی صغرا و کبرا چیدن ( که صد البته این زمان برای خودم بسیار ارزش داشت چون کم کم دلشوره ام داشت کم میشد) حرف را به آنجا کشاندم که گفتم ببین مادر این حرفها را که میزنم نمیخواهم فکر نکرده جوابم را بدهی درست فکر کن و بعد جواب بده . من تمام این حرفها را که میزنم بخاطر قولیست که به طوطی داده ام وگرنه هرگز اگر او از من نمیخواست دخالتی در این ماجرا نمی کردم . مادر که گویا جانش به لبش رسیده بود گفت  حسین من ترا میشناسم و میدانم پسر دانا و فهمیده ای هست هرچه بگویی تا خودت نخواهی هرگز جایی بازگو نمی کنم فقط تا جانم را نگرفتی حرفت را بزن .

 گفتم مادر طوطی بهیچ وجه حاضر نیست زن علی بشود . میگوید مرگ را به این ازدواج ترجیح میدهم . طوطی گفته اگر مرا مجبور به این ازدواج بکنند حتـــما خودم را می کـُـشم . و بعد بــرای مادر توضیح دادم که البته این موضوع به من هیچ ربطی ندارد و فقط پدر و مادر هستند که تصمیم می گیرند. من این را به طوطی هم گفتم ولی چون او به من التماس کرده و از من خواسته که به شما بگویم و خــودش جرات زدن این حرفها را نداشت از این جهت من خودم را داخل این موضوع کردم . .

خلاصه حدود یکساعت با مادر حرف زدم و او در حالیکه یک لحظه چشم از من برنمی داشت مثل آدمهای مسخ شدده فقط به حرفهایم گوش  می کردو بی آنکه حرفی بزند و اظهار نظری بکند  ازکنارم بلند شد و به حیاط رفت و کنار طشت رختی که برای شستشو آماده کرده بود نشست.

در تمام مدتی که من با مادر حرف میزدم  از طوطی هیچ خبری نبود نمی دانم کجا بود. بلند شــــدم رفتم کنار مادر نشستم و دو باره با زبانی نرم به مادر حالی کردم به او گفتم . ببین مادر من از زمانی که طوطی این حرفها را زده حساس شدم تو میدانی که چقدر طوطی و آینده ی اوبرای من و تو و پدر مهــم است .باز هــم تکرار میکنم  اول که طوطی درد دلـــش را به من گفت بخدااصلا باورم نمیشد که او اینـــــقدر از علی متـــنفر است گو اینکه من علی را خوب می شناختم راستش اگر طوطی دخترمن بود هرگز اجاه نمیدادم عموو عزیز خانم  در خانه ما را بزنند وحتی حاضر نبودم جنازه  طوطی را روی دوش علی بگذارم ولی وقتی اشتیاق شما و پدر را دیدم ضمنا میدانستم عمو و عزیز خانم چقدر طوطی را دوست دارند به خود گفتم من هر چقدرهم  بدانم نه اندازه مادر و نه اندازه پدر نمیدانم و بعد هرچقدر هم طوطی را دوست داشته باشم به اندازه پدر و مادرش که دوستش ندارم . پس چرا اصلا حرفی بزنم و دخالت کنم .

ما پسرها خوب همدیگر را میشناسیم باور کنید آنقدر که علی از من میترسید از شما نمی ترسید چون میدانست که من از کارهایش خبردارم علی اعجوبه ای است که خدا به شما رحم کند باور کن مثل روز برای من روشن است که طوطی حتی یک روزخوش باعلی نخواهد داشت . با همه این حرفها اگرطوطی راضی بود به من هیچ ارتباطی نداشت و دخالت نمی کردم ولی متاسفانه یا خوشبختانه طوطی قسمتی از رذالت های عــلی را میداند از دختران ده شنیده .  ووقتی درست بررسی کردم دیدم باید دانسته های طوطی را بگذارم روی دانســته های خـودم مادر حق به جانب طوطی است  . ترا به خدا درست به حرفهایم گوش کن تا طوطی کاری دست خودش نـــداده یـک کاری بکن . مادردر حالیکه  لباسها را در طشت با دستهای قوی و آفتاب سوخته اش میشست به حرفهایم گوش مــی کرد سپس در حالیکه دست از شستن بر میداشت  دستش را با دامن گلدارش خشک کرد و نیم گردشی کرد تا صورتش مقابل صورت من قرار گیرد . منتظربودم با کلماتی تند و سرزنش بار جوابم را بدهد و بگوید این فضولی ها به تو نیامده . نرفته ای صحرا که بمانی این حرفها را بزنی؟ چه کسی بهتر از علی ؟طوطی نفهم است و خیرو صلاحش را ما بهتر میدانیم یا خودش ؟. تو چرا عقلت را دادی دست حرفهای طوطی ؟از تو بعید است که  با او همراهی کنی ؟تو بجای اینکه کمک کنی داری به تنورش باد میدهی؟

ولی مادر چشم در چشم من دوخت و نمیدانم چرا برقی خاص در آنها درخشد انگار شعله ای از درون چشمانش به تمام تنم سرایت کرد . تمام خون بدنم به صورتم آمد و دردی را که این چند روز کشیده بودم یکسر از خاطرم رفت و سوزشی جانکاه در دلم حس کردم . فکر کردم زمین دارد زیر پایم سست میشود و مرا به اعماق خود میبرد . تمام تنم شروع به لرزیدن کرد . مادر گفت

 حسین تو در وقتی که بیهوش بودی و خوشبختانه فقط من بالای سرت بودم آنچه را که دردل داشتی گفتی و من الان ازتمام رازی که سالها دردل پنهان کرده بودی آگاه هستم .23


درد قفسه سینه ام را فشرد. دیوانه ای واقعی شــــدم . مغزم از کار افتاد . نمی دانستم چه باید بکنم . چه جوابی بدهم و بگویم در عالم بی خبری دروغ سر هم کرده بودم . ؟ یا بگویم آری خـواهرم را دوست دارم و نه مثل یک خواهر . او را می پرستم . می خــواهم برای همیشه مال من باشد زن من باشد اصلا می خواهم اورا بردارم و ببــرم و اگر کسی خیال ازدواج با اورا راشته باشد یا او را می کشم و یا خودم را . بگویم از هیـــچ کس و هیــــچ چیـــز و هیچ عقوبتی نمیترسم ؟ بگویم جواب تمام مهر و محبتهای آقا رحیم را با این خیانت جبران می کنم ؟ بگویم آنچه از دین و ایمان و خدا و رسول خدا به من گفته بودی حالا با این خیانت به محارم دارم جواب میدم .؟ بگم شیطان به جسمم رفته یا اصلا خود شیطان هستم ؟. چه بگویم؟لابد خیلی بیشتر از این  حرفها را در بی خبری زده ام و مادر همه را شنیده و از این بیشرمی خبر دارد . آری حتما همه داستان  را می داند آه که باید مرا در آتش بسوزانند . باید ریشه ام را بسوزانند . مادر داشت حرف می زد و من در دنیای خود م غرق بودم . فقط وقتی کمی به خود آمدم احساس کردم که نه آنچنان هم که من فکر می کردم مادر خیلی هم وحشت زده نیـــست . البته در آن وضع و حالی که من داشتم تشخیص اینکه مادر در چه حالی است برایم ممکن نبود 

کم کم خودم را پیدا کردم مادر همچنان داشت از حرف هائی که من در عالم بی خبری زده بودم برایم می گفت . که صد البته تمام حرفهای مادر همان احساساتی بود که من سالها با آن زندگی کرده بودم . منتظر آخر کار بودم . شاید مادرمی خواهد با این حرفها عذرم را در خانه اش بخواهد . حالا دیگر مـــن پسر بزرگی شده بودم . و می توانستم گلیمم را از آب بیرون بکشم . او دیگر نمی بایست نگران من و آینده ام می بود و بهمین جهات با تمام علاقه ای که بمن داشت و می داندکه بچه هایش چقدرمرا دوست دارند ومی داند پدر چگونه در باره من فکر می کند ولی بخاطر شرع و عرف . به خاطر آبرووحیثیت وشرف خانواده وبخاطرعقوبتی که درانتطارش است ازمهرمادری می گذرد و ازمن خواهد خواست که شرم را از سرش کم کنم و حتما این عاقلانه ترین کاری بود که مادر می توانست به من پیشنهاد کند و به من بگوید . نمک به حرام . مگر من و رحیم جز خوبی در حق تو چه کرده بودیم که اینطور نمک خوردی ونمکدان را شکستی . چطوررویت می شود بازهم سرسفره رحیم بنشینی درچشم ما نگاه کنی و از پشت به ما اینگونه بیرحمانه  و بیشرمانه  خنجر بزنی ؟.اصلا فکر من بدبخت را کرده ای . میدانی با بی پدری ترا به دندان گرفتم ؟. چقدر خواری کشیدم تا ترا به اینجا رساندم ؟ این دستمزد من مادر است ؟چقدر خوشحال بودم که خیال می کردم تو باعث سرافرازیم میشوی.چقدر ابله بودم که به تو می نازیدم . حالاپیش قوم و خویش پیش کس و ناکس باید سرم را به زیر بیاندازم . وای خوشا به حال عباس که زنده نیست تا ببیند تو چه حرام لقمه ای هستی؟ بلند شو جُل و پلاست راجمع کن وقبل ازآنکه زندگی مرا به آتش بکشی وبا بی آبروگی ازهم بپاشانی اززندگی من ورحیم  بیرون برو.

ولی ...ولی  نه ،انگار من درست می دیدم ؟ اشتباه نمی کردم ؟ این مادر بود که با مهربانی به من گفت حسین جان فرصت بده تا خودم ببینم چه کارباید بکنم .الان که سردرگم مانده ام فقط این مطالب راکه من فهمیده ام پیش  خودت نگه داروبه کسی چیزی نگووبه طوطی هم چیزی نگومن فکرهایم را می کنم وبعد با هم راه حلی پیدامی کنیم .

مات و مبهوت ماندم انگار آب تمام بدنم را کشیده بودند خشکم زده بود . مگر میشود ؟ مادر چنین عکس العملی را در مقابل من نشان دهد ؟آنهم مادر من . مادری چنین متعصــب دینی که یکشب نمازش ترک نشــــده غیر از خدا و رسول خدااز هیچ کس بگفته ی خودش  نمی ترسد . اسم ائمه که می آید چشمانش از اشک پر میشود و حالا به من می گوید صدایش را در نیاور فکری برای این عشق ممنوعه می کنم ؟. یعنی چه ؟ چــه فکری مــی خواهد بکند ؟ خدایا چه شده؟ یاسرمن بلایی آمده یا سر مادر من . مگر طوطی خواهر من نیست ؟ مگر من بچه این مادر نیستم ؟. شاید مادر چیز دیگری ازمن شنیده و من اشتباها خیال می کنم که در باره دلبستگیم به طوطی حرفهایی درحال اغما زده ام .شاید چون  تمام فکر و ذکرم در حال بیهوشی مشکل طوطی بوده ازاو گفته ام وازاینکه طوطی درچه حالت بحرانی روحی دارد به سر می برد .و از اینکه حتی به من پیشنهاد داده که بهرشکلی که ممکن است وخودم صلاح میدانم  دستش را بگیرم واورا ازاین جهنمی که باید با علی زیر یک سقف زندگی کند نجاتش دهم ؟ از اینکه طوطی گفته خودم را میکشم ؟و یا دررابطه با علی وکثافتکاریهایش که احتمالا نه مادرخبرداشته ونه آقا رحیم حرف زده ام . یک لحظه فکر کردم از خوم و زهرا گفته ام ولی نه مادر اصلا مسئله ی زهرا را پیش نکشید همه اش از طوطی گفت . داشتم به راستی دیوانه میشدم  . نهایتا به اینجا رسیدم که حرفهایم آن چیزهایی نبوده که خیال می کنم .

اگر تا بحال عشق طوطی تمام ذهن مرا اشغال کرده بود حالا حرفها و حرکات و تصمیم مادرم داشت دیوانه ام می کرد . چه گفته ام ؟ بعد دو باره فکر کردم . لابد مغزم تکان خورده ؟ درست نفهمیدم مادر چه گفته . اصلا شاید من در وضع و حالی هستم که مادر صلاح میداند اینگونه رفتار کند و یا خیال کرده من هذیانی گفته ام و خود م هم بی خبرم . خلاصه اگر کسی باور ندارد که در عرض فقط چند دقیقه می شود انسانی   دیوانه شود حال من را باید ببیند تا باور کند24

.مادر دو باره شروع کرد به شستن لباسها.(تمام این مدتی که من با مادر بودم و تمام افکارم همه وهمه چندین د قیقه بیشترطول نکشیده بود .آری بعضی اوقات ساعتها به ثانیه بند ست وگاه عکس آن که ثانیه ها ساعتها رامی بلعند.) طوطی اطاق را جاروکرده بود.سرش را بسته بود تاخاک به سرش ننشیند جلوی من که رسیدروسریش را برداشت و موهای حلقه حلقه شده اش را به صورتش ریخت . طوطی موهای بلندی داشت که باعـث حـــسد تمام دختران هم سن و سالش و دوستانش می شد . . مادر نگاهی  ستایشگرانه به سرتاپای طوطی کـــرد نگاهی پرازعشق . طوطی کم کم داشت برای خودش خانمی می شد شاید همین زیبایی را مادر می دید و لذت می برد . آخررشد یک دختر 10 ساله در شهر بادختری 10 ساله در روستا زمین تا آسمان فرق می کند . در اینجا بچه ها خـیلی زود رشد می کنــند وبزرگ می شوند و خیلی زودترهم  پیر می شوند وازآن زودت هم می میرند  در روستای ما جوان 30 ساله نیست آدم سی ساله اعم از زن و یا مرد تقریبا میانسال به نظر میرسند . زنها که زودتر از مردها پیر به نظر میایند . و اما تا دلتان بخواهد پیرمرد 40 ساله فراوان است . و این گذشت زمان نیست که ما را پیر میکند بلکه کارهای بسیار سنگین بدنی است و نداشتنن فرهنگ و بهداشت کافی .

ظهر آنروزمثل روزهای پیشین  پدر به خانه نیامد چون ماه رمضان بود . معمولا در این ماه عصرها میامد . او بعد از خواندن نماز ( البته اگر سر زمین وقت نکرده بود نمازش را بخواند چون او اعتقاد داشت که باید نماز را اول وقت بخواند خیلی هم رعایت می کرد ولی در ماه رمضان چون می خواست زودتر بخانه بیـــاید برای اینکه کارهایش عقب نیفتد گاه نمازش را وقتی به خانه میامد می خواند) میخوابید تا افطار و بعد از افــــطار تازه زندگی خانوادگی و دیدارها و شب زنده داریها شروع می شد و اغلب تا سحر طول می کشید .یعنی طولش میدادند  تا هم سرشان گرم شود و هم تا سحر کنار هم بیشتر به آنها خوش می گذشت. ضمن اینکه سرگرمی همیشگیشــان همین رفت وآمدها بود .و اگر هم که خسته بودند و آمادگی نداشتند خوب معمولا میخوابیدند تا سحر .

 عصر هم وقتی آقا رحیم به خانه آمد من دیگر فرصتی نداشتم با مادر تنها بمانم چون مادر دیگر تمام وقتش صرف درست کردن افطار و دور و بر آقا رحیم گشتن می گذشت ومنهم ناخواسته و دیوانه وار  ناچار با خودم کلنجار می رفتم تمامی  آنروز را در حالی غیر طبیعی گذراندم . طوطــــی هم که متـوجه شده بود مـن با مادر صحبت کرده ام نگرانی و دلواپسیش را از من پنهان نمی کرد و بهر طریق می خــواست از حرفهــایی که بیـن من و مادر زده شده مطلع شود حق هم داشت پای زندگیش در میان بود . در هرموقعیتی هرچند کوچک از من سئوال می کرد . حــسین چی شد ؟ مادر چه گفت؟ تو چه چیزهایی گفتی و خلاصه کلی از این سئوالات و پر واضـــح است که جوابهای من همه بی ربط  بود خودم هم در حالتی بودم که نمی توانستم افکارم را جمع و جور کنم بهـــمین مناسبـت حرفهایی که میزدم طوطی را راضی نمی کرد و بالاخره او ناراضی از جوابهای من پی کارش  رفت .

من چه می توانستم به طوطی بگـــــویم ؟ به او بگویم من عاشق تـو هستم ؟ توئی که خواهرمی  بگویم در حالتی که اختیاری از خودم نداشتم تمام راز دلم را به مادر گـــفتم ؟ بگویم الان مادر می داند من در چه مـنجلابی دارم غوطه می خورم ؟ چه بگویم ؟ طوطی اصلا می فهمد من چه می گویم ؟ او یــک بچه است درست اســـت که دارد بزرگ می شود ولی کو تا اینگونه دردها را حس کند . اینهم ازشانس خوب منست که او سر از این حرفها در نمی آورد .

وقتی طوطی رفت دوباره من به چند لحظه ی به گذشته برگشــــتم . دوباره غرق در دنیای وحـشتــناک و نا شناخته ای شدم که نمیـدانستم چه داردبه سرم می اید شدم ؟ یعنی آنقدر این عشق بزرگ وعـمیق بود که مــادر را این چنین تحت تاثیر قرار داده که دین و مذهب و شرف و حیثیت خانواده اش و آبروی چنـدین ساله خـودش و پدر و خلاصه همه چیزرا زیرپا گذاشتـه ؟ مگرمی شود ؟ هرگزمن مادرم را  خوب می شناختم بچه که نبودم . می دانستم او آنقدر به دین وخداورسول خدا پای بنداست که حاضراست مرا دراین راه قربانی کند.ازآن گذشته آبرویش چی آنهم برایش کم ارزشتر از دین و مذهبش نبود زندگیش چه ؟ به آقا رحیم با آنهمه بزرگی منشی اش در حق مـن چه جوابی دارد بدهد؟ . بچه هایش .پنج بچه ازاقا رحیم داشت وای خدا سرم دارد به دوران می افتد .بعد با خودم فکر می کردم  در اینکه من فرزند مادرم بودم هیچ شکی نبودوهمگان برزندگی ما شاهد وناظر بودند  ودراینکه طوطی فرزند مادر و رحیم آقا بود همه لحظه به لحظه اش را شاهد بودند.اگرغیر ازاین بود و طوطی فرزند آنها نبود از کجا آمده بود ؟. من خودم بزرگ بودم که مادر طوطی را فارغ شد و بعد از آنهم بچه های دیگرشان را . پس به ظن قوی من فرزند مادرم نبودم . نه اینهم درست درنمی آمدمگر میشود درده اتفاقی باین بزرگی افتاده باشد وکسی مطلع نشودودهان به دهان نگردد ونقل مجلس زنان بیکار ده نشود؟ پس خدایا چه شده ؟ نمی دانم چگونه آنروزراسپری کردم خوشبختانه برای افطار یکی از خواهرهای مادر با شوهر و بچه هایش مهمان ما بودند و من و طوطی فرصتی نداشتیم که باهم حرف بزنیم .

تمام شب را بیدار بودم . خواب شده بود جن و من بسم اله  هزاران راه و نقشه به ذهنم می رسید که هیچ کدامشان به نظر منطقی و قابل اجرا نبود و حتی من یک را هم پیدا نکردم که بشود آن را به سرانجامی برسانم . صبح وقتی پدر رفت و باز توانستم دریک فرصت مناسب مادررا تنها پیدا کنم دیگر تحمل را از دست داده بودم . بدور از چشم بچه ها و نگاه تیز بین طوطی می خواستم مادربگوید چه شنیده و من در حال اغما چه گفته ام .گویا مادراز آشفتگی من خبر داشت . احتمالا از رنگ و رو و حالات من فهمیده بود که حال خوشی ندارم  او در حالیکه سر خودش را به کار باز کردن نخهای قالی گرم می کرد گفت .همان چیزهایی را گفتی که دارد ازدرون ترا می سوزاند ازهمان علاقه ای حرف زدی که اگر بر زبان برانی آتش به پا می شود .

انگار خداوند حیا و حجاب را از بین من و مادر برداشته بود پرسیدم . و مادر تو چرا این چنین با من مواجه شدی؟ چرا این عشق ممنوعه را باور داری ؟ پشت این باور چه رازی نهفته است که من ازآن اطلاعی ندارم ؟. به او گفتم . مادرروزی با خود فکرمی کردم اگر تو و پدر از این عشق مطلع شوید مرا حواله به آتش جهنم می دهید . بعضی اوقات حتی ازتصور اینکه وقتی بفهمید چه می کنید وچه بلایی برسرمن خواهد آمد تنم می لرزید ولی حالا میبینم تو خیلی هم آتش به جان نشدی ؟.

مادرفقط نگاهم کرد بعد من به خود جرات دادم و پرسیدم . مادرکسی جزتواین رازرامی داند؟ آیا به کسی گفته ای ؟ و او مرا مطمئن کردکه هیچ کس ازاین موضوع خبر ندارد .حتی طوطی و پدر. مادرگفت منهم مثل تو فکر می کنم اگرکسی بفهمد مطمئن باش ترا ازده با خفــت وخواری بیرون می کنــــــند وبرای ماهم دیگردراین ده جای ماندن و زندگی کردن نیست بنا بر این بدان این راز را جز من و تو کسی نمی داند .25


وسپس ادامه دادتا آنجا که من حس کرده ام طوطی هم تورا خیــلی دوست دارد گــــــو اینکه خود طوطــی و پدر و اطرافیان خیال می کنند این محبت خواهرانه است که نسبت به تو طوطی ابراز می کند ولی من جور دیـگری فــکر می کنم .مدتهاست دراین باره فکر کرده ام . من مادرم هیچ چیز را شما نمی توانید از من پنهان کنید اگرچشمم نبیند دلم همه خبرها را به من می دهد . نه تو  و نه هیچ بچه ای نمی تواند سر مادرش را کلاه بگذارد .

من مادرم را می شناختم احساس می کردم می خواهدخیلی  چیزها بگوید و شاید هم رازی در میان باشد شاید رازی کهنه و قدیمی ویا  شاید این من بودم که می خواستم پای رازی در میان باشد که حلال مشکل من گردد.

 . درست فکر کرده بودم آنروز مادرم رازی راکه سالها دردل کوچک ومهربانش پنهان کرده بود می خواست برایم فاش کند.با متانتی که خاص خودش بود بی آنکه بداند چه حالی دارم نخهایش را به آرامی جمع و جور کرد و به من گفت بلندشددستم را که گرفت مهربانیش مثل جریان برق ازدستش به قلبم رسیدشاید باورش سخت باشد ولی احساس من در آن لحظه برایم تا آخر عمر فراموش نشدنی است . او مرا به اطاقی که در آن دار قالی اش بر پا بود برد . در میان راه به طوطی سفارش کرد که مراقب بچه ها باشد که مزاحمان نشوند . چشمان طوطی بدنبال ما بود و من احساس کردم این چشمانش نیست که من و مادر را دنبال می کنـد بلکه دل اوست که دیوانه وار می خواهد بداند چه بر سر زندگیش خواهد آمد .با تمام سفارشی که مادر کرداوخود را به من رساند و با دلهره و تشویش پرسید . حسین حالت خوبست ؟ گفتم آری. و نگاه مادر که از او می خواست برود بالاجباراورا وادار به رفتن کرد .اومی خواست بداند برا ی چه مادرمرا به اطاق قالی می برد.ولی جرات پرسش را نداشت .دراطاق قالی مادر روبه رویم نشست .اولین  حرفی که از دهان مادرم بیرون آمد مثل آ ب سردی بود که برسرم بریزند . اوازمن خواست هرگز این راز را تا او صلاح ندانسته فاش نکنم .

هنوز مادر جمله بعد را نگفته بود که من بدنیای خیالی خود سفر کردم . شما فقط در صورتیکه عاشق شده باشید و تجربه ای مثل انین راحس کرده باشید می توانید حال مرا درک کنید وگرنه امکان حس این حال برای کسیکه درد نکشیده باشد وجود ندارد  .ای خدا چه می شنوم . آیا می شود باور کرد دردی را که در سینه دارم و هیچ کس از آن اطلاعی ندارد مادربداند؟ بی خبرازاینکه اومدتهاست ازنگاهم وبه قول خودش ازحرکاتم به رازدرونم پی برده . من نمیدانم مادران چه موجوداتی هستند چگونه همه گول ظاهر مرا خوردند و می خورند ولی او را نتوانسته بودم گول بزنم ؟.

 مادر برایم گفت که تمام افکارم برای او مثل روز روشن بود گفت میداند چگونه آتش بجانم و بامن آنقدر همدردی کرد که یک لحظه زمان و مکان را از یاد بردم . . از یاد بردم که او مادر من و طوطی اســت . فکر کردم فرشته ای است که آگاهانه به قصد نجاتم آمده . فرشته ای است که تمام قید و بندهای زمین را توانسته با دستهای آسمانیش پاره کند و شب زندگیم را به روشنی درخشندگی روز تبدیل کند. در چند ثانیه ای که او سکــــوت کرد من در عالم خود سیر میکردم . وه که چه رویای زیبایی بود هنوز عطر آن خیال روحم را شاداب می کند . لحــظه ای فراموش ناشدنی بود . در همان چند ثانیه تا آخر خط خوشبختی رفتم . طوطی را می دیدم که با لباس سفید عروسی در کنارم نشسته و همه نقل و سکه به سرو روی مامی ریزند . علی را می دیـدم که در گوشــــه ای ایســـتاده و شرار حسد و بغض از چشمان هیزش پیداست . عزیز خانم و آقابالا قهر کرده اند و به عروسی ما نیامده اند . اما درست در همان لحظات که شیرینی وصال را زیر زبانم مزه مزه می کــــردم ناگهان پدر را دیدم و انگار کسی یـک سیلی محکم به صورتم زد و مرا از این خــواب خرگوشی در همان رویا بیدار کـرد. چشــم گـــشودم مادر دهان بــــاز کرد تا بقیه حرفش را ادامه دهد مادر گفت:

میدانم کار تو از نصیحت و دلالت گذشته . همانطورکه گفتم من مدتهاست در این فکر هستم . طوطی هم واقعا تورا دوست دارد گو اینکه او خیال می کند چون تو برادرش هستی این عشق خواهرانه است اما اگر روزی بفهمد که تو و او خواهر و برادر نیـــستید و او میتواند بی هیچ گناه و معصیت در کنـــــار تو باشـد من مطمئن هستم یک لحظه درنگ نمی کند او هیچ کس را به تو ترجیح نخواهد داد بارها از دهانــش شنیدم که گفته کاش شوهری نصیبش شود که رفتار و کردار برادرش را داشته باشد و بنابر این من مــی دانم که اگر من امروز از رازی که می دانم پرده بر ندارم و شما مجبوربشوید به راهی که علاقه نداریدو خوشبختی شما در آن انتخاب اجباری خصوصا تو به مخاطره بیفتد وضمنا  از آنجائی که میدانم هرگزخورشید  زیر ابر پنهان نمی ماند این رازبالا خره برملا شود شما مرا لعنت خواهید کرد . ومن از آن روز می ترسم .می ترسم که هیچ کدامتان  طعم خوشبختی را در زندگی نچشید . و اکنون می دانم که وظیفه ی مادری و انسانی من حکم میکند لااقل پیش تو پرده از این راز بردارم .

مادر حرف میزد و من مات و مبهوت چشم به دهانش دوخته بودم. نمیدانستم این داستان مادر به کجا ختم میشود . تا الان متوجه شده بودم که من وطوطی خواهر و برادر نیستیم اما که فرزند مادر است؟ و کدامیک ما از این خانواده نیستیم . ایا من به زندگی مادر پیوند خورده بودم ؟. چرا اگرمن فرزندش نیستم چرا اوبه هر خفتی تن داده و مرا در کنارخود نگه داشته است و چرا حالا می خواهد طوطی جگر گوشه اش را باین بدبختی به دست من بسپارد ؟ جواب پدر چه می شودر من این را می دانستم که اقا رحیم قبلا زن داشته و چون بچه دار نمی شــده از زنـــش جدا شده زن آقارحیم از دهات دیگری بود و با آنها قوم و خویشی دوری داشت البته همانطور که قبلا هـــم گفتم بسیاری از ما بالاخره به یک شکلی سببی و یا نسبی در آن دهات باهم خویشی داشتیم اما زن آقا رحیم مال دهاتی دیگربو د منکه نمیدانم ولی شنیدم که زن زیبا رو و خوب و پدرو مادر دارو آبــروداری بــوده اند . خودش هــم خواســته که از آقارحیم جدا شود آن زمان هرکس بچه دار نمی شد می گفتند عیـــب ا ززن است آمنه خانم زن قبلی آقا رحیم هم که نمی خواست سر بار زندگی رحــم شود چون وضع مالی پدرش هم خیلی خوب بود دوام ســرکوفتهای خویش و بیگانه را نیاورد و آقا رحیـــــم هم با آنکه بسیار بچه دوست داشت ولی رازی نبود آمنه را طلاق دهد همه می گفتند رحیم عاشق زنش هست  ولی پافشاری آمنه بالاخره کارخودش را کرد و آنها ازهم جداشدند بعد آقارحیم که چشمش ترسیده بود  آمده بود سراغ مادر من که مرا داشت و مطمئن بود که مادر من بچه دار می شود  این را همه ده می دانستند . و همه ده میدانستند که طوطی فرزند مادر من وآقارحیم است . گیج شده بودم و نکند مادر...... نه امکان ندارد . مادر و پدر بجز طوطی 4 فرزند دیگر هم داشتند خدا شیطان را لعنــــت کند که بخاطر  عشق چه خیالهای ناصوابی به سر انسان میاندازد پس چطور می شود که من و طوطی  خواهر و برادر نباشیم  وبتوانیم باهم ازدواج کنیم ؟. در مواقعی که مادر داشت حرف میزد گاهی من آنچنان غرق در این افکار می شدم که زمان و مکان رااز یاد می بردم . خدایا این لحظه ها را در خواب هستم یابیدارم ؟. ولی بیـــــدارم . این مادر است که دل به دلم داده و دارد با من حرف میزند .

اگر بخواهم آنچه را مادرم آنروز برایم فاش کرد نکته به نکته برایتان بنویسم شرح زندگی در زندگی میشود و شاید خود یک کتاب شود و دلی خلاصه آنکه من فرزند هــمین مادر بودم و طوطی بود که خــداوند او را چـون هدیه ای  بهشتی به مادرم اعطا کرده بودو اکنون هم چون خورشیدی به زندگی من تابیده بود. آن روزمادر برایم گفت که :

ممکن است بعضی حرفهایم برایتان تکراری باشد ولی برای اینکه رشته کار از دســـت من و افــــکار شـمابه دست انداز نیفتد مجبورم همه ی آنچه را که مادرم آنروز گفـــت بدون کم کاســـت برایتان تـعریف کنم مادر اینگونه سخن را شروع کرد .

پدر طوطی آقا رحیم قبل از اینکه با من عروسی کند زن دیگری گرفته بود اسمش آمنه بود آمنه دختر یکی از ملاکین سرشناس ده" شیرین لو " بود ده شیرین لو دو سه آبادی با این جا که ما هستیم فاصله دارد . پدر آمنه کدخدا و یکی از معتمدین  و ملاکین بزرگ ده بوده . او بعلت آشنائی با آقا بالا و شناختی که از هم داشتند و رحیم را هم میشناخته خودش آمنه را که خیلی هم زیبا بوده به آقا بالا پیشنهاد میکند همه می گفتند  که گلوی آمنه خانم  هم پیش رحیم گیر کرده و فقط یک روز تو ده پیچید که آمنه دخت خان حبیب از ملاکین ده بالا میخواهد زن آقا رحیم شود . رحیم و آقابالا در آن موقع نه پدری داشتند نه مادری فقط خودشـــان دوتا بودند  آقا بالا ازدواج کرده بود و در آن زمان تا آنجا که شنیده ام  فقط حسین آقارا داشت .آقارحیم اوضاع خوبی نداشت زیر دست برادرش بود هنوز سرو سامانی که چشم آمنه را بگیرد نداشت منکه نمیدانم گردن آنها که می گفتند آقا بالا ارث پدرشان را خـــودش برده و رحیم دست خالی مانده بود بعدها که من زن پدرت (آقارحیم)شدم او هیچ وقت از گذشته اش چه درمورد برادرش و چه در مورد آمنه حرفی با من نزد .منهم هیچ وقت پاپی او نشدم .خودم هم خوش نداشتم که از زنـــدگی گذشــته اش حرفی بزنم  و او هم از وقتی من زنش شدم انگار نه انگار که من  در گذشته زندگی دیگری داشته ام  هیچوقــت از من نمی خواست که در مورد ازدواج قبلی ام با او صحبت کنم  هردو گذشته مان را که خیلی هم شیرین نبود کم کم به دست فراموشی سپردیم . و اقعا هم لزومی نداشت . هردو همه چیز را جسته گریخته از هم میدانستیم . ما در ده زندگی میکنیم نه تنها من و رحیم بلکه همانطور که میدانی همه از جریان زندگانی تمام دوستان و فامیل خبر داریم یعنی اولا چیز نیست که پنهان کنیم و بعد آنقدر زندگی هایمان کوچک و درهم وساده است که همه چیز عیـان است ضمن اینکه بی کاری هم باعث میشد سرک کشیدن بر زندگی اطرافیانمان یک سرگرمی برایمان بادشدچه فرقی می کرد بیشتر دانستن؟ وشاید  برای همین زندگی آرامی داشتیم .26

من مجبورم برای اینکه تو از سیر تا پیاز زندگی آقا رحیم را بدانی کمی به عقب برگردم .

از زندگی آقارحیم و آمنه تا آنجائی که من از درو همسایه و خــویش و بیگانه شنیده بودم ایــن بود که . آمنه خانم با سازو دهل به خانه آقارحیم رفت .خوب از خانواده ی خوبی بود وحقش هم همین بود مثل ما فقیر بیچاره ها که نبود . بی سرو صدا میرویم به خانه ی بخت.تازه  پدرمان هم خوشحال می شود که یک نان خور کمـترم دارد در تمام ده زندگی آمنه و رحیم نقل مجالس بود یکسال و دوسال و سه سال از عروسی آنها گذشت در ده تمام زنها مــثل همیشه که کارشان فضولی درزندگی یکدیگر است از بچه دارنشدن رحیم و آمنه  این جا و آنجا توی هر مجلسی که درست میشد حرف می زدند . وقتی مادر آمنه ( آمنه تک دختر بـــود سه تا برادرداشــــت که هر ســـه زن و بچه داشتند و

صد البته با وضع بسیار خوب . برای همین تمام سعی و کوشش خانواده این بود که آمنه بچه دار بشه )همه میگفتند بیچاره مادر آمنه از هیچ کاری کوتاهی نمی کنه . امامزداده و زیارتگاهی نبود که او دخیل نبســـته باشد  ولی وقتی دیگر از امام و امامزاده و ســـحر و جادو خسته شدند آمنـــه راپدرش بــی ســـرو صدا به شـــهر برد . همه فهمیده بودند چرا ؟ .

وای به حال زن بدبخت تمام دوا و درمانهابرای آمنه نتیجه نداد . زندگی رحیم و آمنـــه همچنان بدون بچه ادامه پیدا کرد . دیگر کمتر کسی خنده را روی لبهای آمنه و آقارحیم می دید آنها تقریبا  در هیچ مهمانی ظاهر نمی شدند آخر می دانستند بهر جا که قدم بگذارند همه با چه چشمی به آنها نگاه می کنند از نگاه ترحم آمیز  زنــهای ده  وحرفهای آنهارنج می بردند . گاهی می شنیدند که آنها به خودشان اجازه مـــی دهند که مــثلا از راه دلسوزی توی زندگی این بیچاره ها  تا به آنجا دخالت کنند که برای آقا رحیم دست هم بالا کنند می گفتند خوب  رحـیم بالاخره باید کاری بکند . . تا آخر عمر که نمی تواند مرد بیچاره اجاق کور  بماند . تنها کسی که طرفدار آمنه بود و هیچ کس جرات نداشت جلوی او این حرفها را بزند عزیز خانم بود . این حرفها به گوش آمنه می رسید . و اوهم گفته بود اگر رحیم بخواهد زن بگیردمن مانع اونمیشوم ومیروم پی کارخودم واین حرف برای این بودکه بگوید خودرحیم مرا دوست داردالبته همه می دانستند که رحیم چقدر امنه را دوست دارد . ولی خوب در دهــــات بچه دار نشـدن عیبی بسیار بزرگ بود خصوصا برای مردها که احساس میکردندبعلت بچه نداشتن همه او را انگشت نما می کنند . من آنوقتها تازه زن پدر تو شده بودم . از شوهر خواهرم و یکی از برادرهایم که با رحیم و بیشتر با آقا بالا دوستی داشت می شنیدم که دیگر رحیم دست و دلش به کار نمی رود روز به روز پس می رفت  می گفتند دلمان به حال رحیم وآمنه می سوزد چون رحیم مرد بسیار پاک و مومنی هست خدا را خوش نمی ا ید که این بلا به سرش بیاید.

طولی نکشید که پدر و مادر آمنه او را دو باره بشهر بردند همه فکر می کردند که دو باره برای دوا دکتر است که امنه بچه دار شود .رحیم هم به هیچ کس حرفی نمی زد.تا آنکه پس ازمدتی وقتی آمنه را پدر و مادرش به ده آوردند  (یکی دو ماهی گذشته بود ) همه دیدند که  آمنه مثل اسکلت شده و معلوم شد بیماری لاعلاجی گرفته و در شـهر هم دردش را نتوانسته بودند دکترها درمان کنند  خلاصه خیلی زود آمنه را پدر و مادرش به ده خودشــــان بردند خیلی زود که نمیدانم چه مدت شد خبر دار شدیم که آمنه بیچاره  به رحمت خدا رفته. همه یعنی حتی همان هائی که باعث دق مرگ شدن آمنه شده بودند از بس پشت سرش حرف میزدند  دلشان برای سرنوشت شوم آمنه آتش گرفته بود. همیشه رسم دنیا همین است . حسیـــن به خدا من وقتی شنیدم آمنه مرده آنت روزها  هـنوز خدا ترا به مـــن و عباس نداده بود  جگرم آتش گرفت  خدا بد برای کسی نیاورد . مدتی بعد هم خبر آوردند که مادر آمنه از غصـــه آمنـه دق کرده . یعنی در حقیقت  بعلت بچه دار نشدن آمنه زندگی آقا حبیب از هم پاشید .  . پس از مرگ امنه آقــارحیــم  هم می گفتند خانه نشین شده . و دیگر کمتر از خانه بیرون می اید تا اینکه بالاخره کم کم مثل تمام آدمهای دنیا با غمش کنار آمد.

به مادر گفتم عجب داستانی داشــته این آقارحیم من اصلا نمی دانستم که قبل از شما زن داشته و بیچاره  زنش مرده بود . مادر گفت آره. منهم که کامل همه چیز را نمی دانم همین قدر را هم شوهر خواهرم که  با رحیم سر یک زمین شریک بودند و کار می کردندوبرادرم که با رحیم وبرادرش آشنائی داشت  کمی هم از دروهمسایه می شنیدم . البته به قول قدیمی ها مشکل آدمهای پولدار بی صداست و عروسی هایشان پر سرو صدا.درست بر عکس فقرا. خانواده ی آمنه آنقدربا مردم عادی فاصله داشتند که نمیشد خیلی سرازکارشان درآوردهمین قدهم بیشتربخاطر فضولی زنها بودومن که زیادبا دروهمسایه دمخورنبودم( چون عباس خیلی خوشش نمی آمد) کم وبیش شنیده بودم  .27

نمی دانم به یادداری که قبلا هم برایت گفته بودم که پدرت زین و برگ اسب واینجورچیزها درست می کرد ؟ در ده او تنها کسی بود که اینکاررا می کرد .برای همین هرکس طویله ای ویا اصطبلی داشت خیلی دوروبرپدرت پیدایش می شد . آقا بالابرادررحیم آقا دوتا اسب داشت که توی ده لنگه نداشتند می گفتند اواین دوتا اسب رااندازه بچه هایش دوست دارد .آقا بالاخیلی به این اسبهایش می نازید.هـــمیشه گرانترین و بــهترین زینها را پدرت به سفارش آقا بالا برای او درست می کرد و برای همین به آقا بالا بسیار نزدیک بود و آقابالاهم خیلی پدرت را دوست داشت . بعد از فوت امنه پدرت از راه دلسوزی بیشتر به رحیم نزدیک شد و چـون برادر من هم بااو دوست بود این باعث شده بود که گاه گاهی رحیم بخاطر برادرم به خــانه پدرمن می رفــت.هروقت من و توهم آنجــــا بودیم اقا رحیم تورا روی زانویش میگذاشت . اوتو را خیلی خیلی دوست داشت . اصولا آقا رحیم بسیار بچه دوست بود .و اینکارش عجیب به نظر نمی رسید .تو هم خیلی به او علاقه داشتی و پدرت از این علاقه ای که اقارحیم به تو داشت بسیارخوشحال بود ولذت می برد یواش یواش حال رحیم عادی شد و همه خیال می کردن که از فکرآمنه بیرون آمده ولی واقعااین طور نبود . پدرت می گفت رحیم هروقت تنها می شویم از آمنه حرف میزند و می گوید تا آخر عمر اورا فراموش نمی کند  ووقتی به اومی گویم به فکرخودت باش می گوید به امیدمرگ هستم تا مرا به آمنه برساند.

انگاردست غداراین دنیا درزندگی برای هیچ کس خوشی نمی خواهد. مثل اینکه آب خوش نباید از گلوی کسی پایین برود من و پدرت زندگی خوبی داشتیم توهم به این زندگی مابیشتررونق وصفا داده بودی و دیـگرهیچ غمی نداشتیم . من ازخانه پدری خیری ندیده بودم اما در زندگی با پدرت همه غصه هایم را فراموش کـــــرده بودم .اما نمیدانستم مرغ بد بختی هم بالاخره بالای بام خانه من به زودی خواهد نشست و این جغد شو م در بهترین روزهای زندگیم به سراغ من آمد.

پدرت مرد خود داری بودی من هیچوقت ندیده  بودم که او گله و شکایتی از دردهایـش بکند . حتی وقتی خودم حس میکردم حالش خوب نیــست اوبه روی خودش نمی آورد ولی این اواخرمی دیدم که رنگ ورو وحال درستی ندارد دل نگران شده بودم ولی حس می کردم لابد خسته است یواش یواش حال و روزش بدتر شد  می دیدم گاهی می نالد و طولی نکشید که  ناله ها طولانی تر شد . دیگر تب های طولانی و علائم یک بیماری بسیار شدید را در او میدیدم  با زور و اجباراورا پیش حکیم ده بردم مدتی تحـــت درمان بود تا اینکه حکیم ده که مردی سالـخورده بود کم کم از مداوایش ناامید شد .هنوزوبا دامنگیر خیلی ها نشده بود پدرتوجزواولین کسانی بودکه به این درد بیدرمان دچار شده بود آری هنوز زمان زیادی  از آرامش و راحتی من بخت برگشته نگذشته بود که وبا خاک یتیمی را برسرتو و داغ یتیم داری رابر دل من نشاند .ودر یک شب شوم پدرت مارا تنها گذاشت . او از کسانی بودکه خیلی زود قربانی وبا شد پس ازرفتن پدرت مرگ و میر درده غوغا کردوباازهرخانه وخانواده ای یکی دوتا قربانی گرفت نه روستای ما که شنیدیم درشهرهم وبا بیداد کرده .روزگارسخت و سیاهی را پشت سرگذاشتیم شب و روز شاهد ناله ها و فغانهای زنها و بچه ها و پدران و مادرانی بودیم که عزیزانشان را از دست میدادند . در زمانی که پدرت مریض بـود حکیم حرفی به ما نزدونگفت که پدرت بچه دردی گرفتار است نمیدانم میدانست و نگفت و یا خودش هم هنوز نفهمیده بود که این بیچاره به وبا گرفتارشده خلاصه ما هم که بی خبربودیم میخواستم او را به شهر ببرم ولی همه گفتندبی فایده است چون چند نفری که رفته بودند بی نتیجه و دست از پا درازتـر برگشته بودند . یکی از مشـــکلات من تو بودی آنقدر به پدرت وابسته بودی که مرا دچار بد وضعی کرده بودی حکیم گفته بود اگر هرکس به او نزدیک شود دچار میشود خصوصا بچه ها ومن از پس تو بر نمی آمدم خلاصه شانسم زد و تو دچار نشدی و پدرت در بدترین شرایط من و ترا تنها گذاشت .

همانطور که میدانی مجبوربودم به خانه پدرم بروم  . یادم بود وقتی مادرعباس مرا از پدرم خواستگاری کرد چقدر پدرم خوشحال بود هنوز برق چشمانش از خاطرم نرفته بود حال می باید خودم با یک بچــــه با دلی غمزده و دستی خالی دوباره به سـر خانواده پدر پیرم آوار شوم. من این  درد را با سلول سلولم حس می کردم ولی  چکنم ؟نه دست داشتم به سر زنم و نه پا داشتم به در زنم .

مادرم وقتی این داستان را برایم می گفت رنج و دردسالهای گذشته رامیتوانستم درصورتش ببینم .انگارهمین دیروز بود که این بلاها به سرش آمده بودهنوز نتوانسته بود طی این سالهای طولانی رنج دوری پدرم را از خاطرش محو کند . آری عباس اولین عشق مادرم بود و مــن تنها یادگارش . گاه که سر دار قالی نشسته بود با خودش زمزمه می کرد .

 عــشقهای ناتمام جگر سوزند حتی خوبیها و محبتهای آقا رحیم نتوانسته بود سایه عشق پدرم را از ذهن مادرم پاک کند . دردیست  دردعاشقی. ومادرمن هنوزبیماراین درد بود.

و آن روز مادر آنچه را که من حس می کردم  این گونه به زبان آورد .

من عاشق پدرت بودم نمی خواستم بهیچ عنوان خاطره او را از یاد ببرم نمی خواستم به خانه مردی بروم که تو و خودم سر سفره اش به غریبی بنشنیم . برای همین در اوایل بهیچ وجه دراین فکرنبودم.

بعلت فقر پدرم و از خجالت نان خور بودن سر سفره اش مدتی به خانه خواهرم زهرا رفتم . زهرا خواهر بزرگم بود . من خواهرها و برادرهای مهربانی داشتم برادربزرگم وضع خوبی نداشت . برادردیگرم هم مثل او ولی زهرا اوضاعش نسبتا خوب بود با آنکه خودش  عیالوار بود ولی من و تورا دوست داشت . همانجا خواستگاری برایم پیدا شد ولی من زیر بار نرفتم .من آنقدر پدرت را دوست داشتم که اگر تو نبودی بعد از او سر به بیابان می گذاشتم. من بهترین لحظات عمرم را با او گذرانده بودم . او تنها کسی بود که نگذاشته بود آب به دلم تکان بخورد و این را همه میدانستند . بعد از این پیشنهاد صلاح ندانستم که منزل زهرا بمانم  حس کردم نکند سر بارش هستم حتی اگرخودش هم تحمل می کرد خوب شوهرش بیگانه بود نمی شد بیشتر از این هم  توقع داشت. باز هم خوب تحملم کرده بودند  گفتم نکند به زبان بی زبانی میخواهند مرا از سر خودشان بازکنند خودم نه هنری داشتم ونه درآمدی . هرچه پدرت جمع کرده بود هنوز چله اش تمام نشده بابت مریضی و مراسمش رفت و آهی نماند که با ناله سودا کنم . ناچارا به خانه پدرم باز گشتم . 28

هروقت اظهار ناراحتی میکردم پدرم دردو رنج را در نگاهم می خواند . میگفت روزی رسان خداست .هرکس سر سفره بنشیند روزیش را خدا در سفره می گذارد . پدرم خدا بیامرز مرد ساده دل و پاک طینتی بود . الحق سعی کرد آب به دل من و تو تکان نخورد . اگر بگویم مادرم در این زمان چطور بار مرا و تورا به دوش میکشید دلت برایش کباب میشود ولی به قول معروف دردیزی باز است حیای گربه کجاست؟ دم دست خواهرم سعی کردم قالی بافی را که در گذشته کمی یاد گرفته بودم کامل کنم .اما حواس نداشتم. دست ودلم به کار نمیرفت.گاهی با خود فکر میکردم کاش در زمانی که در خانه پدرت بودم لااقل کاراو را یاد میگرفتم  . اگر کار او را یاد گرفته بودم شاید الان مشکل آب و نان نداشتم ویا همان زمان قالی بافی را درحداستادی یاد میگرفتم. درآن حدودی که من قالی میبافتم امکان کار نبود چون تورا داشتم نمیشد که با توبه سرقالی بروم استاد کار قبول نمی کردولی اگرخیلی ماهربودم میشد بصورت استاد بروم وتوراهم ببرم خلاصه اینها را میگویم که ترا درست درمتن ماجرا بگذارم بخدا دستم به سفره پدرم دراز نمیشد . اما از آنجا که خدا گر ببند به حکمت دری به رحمت گشاید دردیگری .مهر توبه دل رحیم افتاده بودو هرقت آقا رحیم میامد منزل پدرم دستش برای تو خالی نبود . دلم می خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد .تا نبینم کسی از راه ترحم به من و تو محبت میکند ولی چکنم . از توچه پنهان که از این کاررحیم خوشحال میشدم رحیم به خیال خودش از انجا که خیلی خدا پرست بود واین را همه ما می دانستیم می خواست از این راه دستی سر یتیمی بکشد . از طرفی تو بچه دوستش هم حساب میشدی . یکسال گذشت .

یک روزعزیز خانم همراه رحیم امد منزل پدرم .اوازهمان وقت هم مثل خانم خانمها بود.هیچوقت من ازعزیز خانم نه درمورد خودم ونه در مورد کس دیگری ندیدم بد کند .همه او را دوست داشتند . وبه اواحترام می گذاشتند. معلوم بودکه ارباب زاده است.عزیزخانم بهوای احوالپرسی ازمادرم به خانه ما امد .هنوز یک هفته از آمدن اولش نگذشته بود که این بار خودش به تنهایی آمد مادرم خیلی تحویلش میگرفت . آن روزبا تبانی مــادرم بدون آنکه کسی متوجه شود حرفش را به من زد .

او گفت فاطمه جان تو الان یک زن بی پناه و بیوه هستی . حسین را من مثل پسرم دوست دارم . گناه دارد وضع و حال پدرت را هم که میدانی . بیچاره تا کی میتواند جور شما را بکشد ؟. الان حسین کوچک است با یک لقمه سیر میشود و با یک متر پارچه تنش پوشیده وهیچ چیز از داری و نداری نمی داند و نمی فهمد چه در اطرافش میگذرد ولی دو روز دیگر که بزرگ شد چه میکنی ؟ بالاخره تو مادرش هستی باید به فکر آینده اش هم باشی .

گفتم عزیز خانم شما مثل مادرم هستی بگو چه می توانم بکنم . کاری از دستم بر می اید و نمیکنم ؟ سرم دردگرفته بود مادرم هم میدانست که عزیزخانم درچه موردی دارد بامن حرف میزندخودش ما را تنها گذاشته بود.از حرفهای عزیز خانم و حال و روزی که داشتم بی اختیار  اشک ازچشمانم فرو ریخت  عزیز خانم با مهربانی دستی به سرم کشید و گفت . فاطمه جان بهتر نیست  شوهرکنی؟.

بعد از مرگ پدرت اولین باری بود که کسی به این وضوح به مـن چنین حرفی را می زد .بند دلم به یکباره پاره شد  به فکر رفتم . شوهرکنم؟ من با داشتن حسین؟ بعد ازعباس؟ آخر چه کسی میتواند پدرحسین باشد؟ چشمم را از چشم عزیزخانم دزدیدم اشک دیدگانم لحظه ای بندنمی آمد.ازاینکه اوحال مرا در این درماندگی درک میکندازیک طرف ناراحت بودم  و از طرفی حس میکردم شاید دست خدا دارد از غیب به کمکم میاید عزیز خانم  درد بیکسی ام را به وضوح میدید   از طرفی ازاینکه به جای عباس کسی دیگر را دردلم جای دهم تنم داغ می شد.گویا هنوز داغ عباس برایم تازگی داشت . ولی حرفهای عزیز خانم تا عمق وجودم رخنه کرد . راست میگفت امروز که با یک لقمه سیر میشدی و توقعی نداشتی وپدرم هم که با هر بدبختی داشت بار مارا می برد ولـی فردا چه ؟تو که بـــزرگ شدی اگر سایه پدر پیرم هم از سرم برداشته می شد آنوقت چه می کردم ؟ .

عزیز خانم که گویا تمام فکرهای مرا خوانده بود و  ضمنا آنقدر فهمیده و دانا بود که مــی دانست از چه راهی وارد شود گفت . مگر می خواهی کار خلاف بکنی؟  دستور خدا و پیغمبرش هست . مـــی خواهی سـرت را به بالین یک محرم بگذاری .خوب به آخرش هم که فکر بکنی به این جا خواهی رسید که پدر و مـادر برای کسی نمی ماند . اگر پدرت همین یک چنگ استــخوان هم پایش از مـــیان برداشته شود تو می خواهی چه کنی ؟ بروی گدایی؟ فکر نمی کنم تا اینجای کار را خوانده بودی ؟ .مادرم در حالی که بلند می شد تا سرکی به حیاط بزندو از حال و اوضاع خانه مطلع شود مبادا طوطی متوجه ماجرا ی ما بشود مرا مخاطب قرار داد و گفت

ولی حسین جان او نمی دانست که من مدتهاست به این جا رسیده بودم . ولی نا علاج بودم و درمانده .

باحرفهایی که عزیز خانم به من زد بالاخره به این فکرافتادم که راست می گوید.باید به فکرفردای خودم و تو باشم. با تمام دردی که در سینه ام حس می کردم به عزیز خانم گفتم خوب چه کنم؟ باشد شوهرمی کنم شما راست میگویید من تا به حال به این چیزها فکر نکرده بودم.ولی حالا که شما می گوئید بایدچکنم ؟نمی توانم که بروم جار بزنم باید صبر کنم تا مرد قابل اعتمادی پیدا شودو  مــن را با این شرایطی که هستم قبول کند و آنوقت به شما قول میدهم که منهم هیچ عذر و بهانه ای نیاورم . خوب هیچ آدم عاقلی این وضعی را که من دارم برایش رضایت بخش نیست این را خودم هم می دانم  .

عزیز خانم که گویا منتظر چنین زمانی بود و سفره اش را برای این لــقمه پهن کرده بود گفت .اگر تو راضی باشی کسی هست که به خاطر حسین قدم ترا بر چشم می گذارد .گفتم  کی؟ گفت رحیم همین آقا رحیم خودمان.عزیز خانم گفت رحیم درحالیکه من چشمانم از تعجب گرد شده بود پرسیدم . کی؟ اقا رحیم؟عزیزخانم گفت آره مگرکفر گفتم ؟ اگر تو راضی باشی مطمئن هستم او حرفی ندارد . من مدتهاست به این فکر افتاده ام و بی آنکه به تو بگویم اول در لفافه با او حرف زدم . وقتی مزه دهنش را فهمیدم رو راست حرفم را به او گفتم.و او هم گفت حاضراست به خاطر حسین هرکاری بکند . اومــی گوید اول به خاطرحـــسین که بچه دوستش است و بعد هم می گوید فاطمه هم زن سر براهی است و من در این مدت او را خوب شناخته ام . ضمنا به تو گفته باشم یک حرفی هم که می دانم و او به من نزد اینست که مطمئن است تو بچه دار می شوی .هر آدم عاقلی هم جای رحیم باشد همین فکررامیکندازیک سوراخ انسان یکبار گزیده می شود . او تجربه ی آمنه را داشته  و درد ها و رنجهائی را که کشیده فراموش نکرده .  رحیم مرده  ی بچه است . گاهی از سرنگرانی می گوید .ای زن داداش پیر شدم کسی مرا بابا صدا نکرد.میترسد آرزوی پدر شدن به دلش بماند .

خلاصه آنقدر آنروز عزیز خانم حرف زدوزد که بخیال خودش مرا قانع کند تا  بدون هیچ حرفی همان روز راضی شوم .گواینکه من درباطن ازاین پیشنهاد خیلی هم آزرده نشدم چون سرنوشت تو و آینده ام معلوم نبود و خوشبختانه عزیز خانم هم بسیار مشتاق .که جواب بله را از من بگیرد . و آخر هم تا جواب نگرفت ول نکرد . منهم برای آنکه خیلی خودم را نا علاج جلوه ندهم بالاخره هر آدمی هرچقدر درمانده باشد باز دلش نمیخواهد دیگران بفهمند میترسد مبادا از این حال و روزی که دارد سوئ استفاده بشود روی این حساب گفتم  عزیز خانم حرفهای شما به دلم نشست . هرچه شما و پدر و مادرم صلاح بدانید من بالای حرف شما حرف نمیزنم.

طولی نکشید که عزیزخانم آستینها را بالا زد ودریک مراسم بســـــیارخودمانی مرا به عقد آقارحیم در آورند  رحیم همان طور که خودت میدانی  و می بینی مردی خوب و زحمتکش است  در تمام مدت زندگیمان نه او و نه من هیچ کدام از گذشته ی تلخمان برای هم حرفی نزدیم اوعاشق آمنه بود ومن عاشق عباس  اینراهردومی دانستیم و دوتایی همدرد بودیم .

 بعد از مدت کوتاهی وقتی خبر بچه دارشدنم را به رحیم دادم برای اولین بار دیدم که اشک در چشمانش حلقه زد و بلافاصله است نماز گرفت ورفت سرسجاده . بلند بلند گریه می کرد و فردای آن روز یک النگوی طلا برایم خرید این رسم ماست که برای اولین بچه پدریک چیزی برای زنش می خردکه بگوید انشااله که بتوانی کودکی سالم برایم بدنیا بیاوری .حالا دیگروضع من درچشم آقارحیم زمین تا آسمان فرق کرده بود.انگارشده بودم سوگلی اوکاملا حس میکردم زندگی برای اورنگ دیگری گرفته . ده سال جوانتر به نظر می رسید . خنده های خاموش شده اش دو باره بر لبش نشست .و از حال و روز او همه اطرافیان فهمیده بودند که رحیم دارد پدر می شود عزیز خانم سر ازپا نمی شناخت.برایت قابل درک نیست حتــــی اگرمن بتوانم شرح دهم که چطــــورزندگی مــن ازاین روبه آن روشدانگار خورشید بعد از سالها به یکباره برایم طلوع کرده بود .زندگی من از این شادمانی ها مدتها بود به خودش نـدیده بود . یعنی بعد ازمردن عباس دیگرمن طلوع خورشید را انگار ندیده بودم وحالا دیگر همه وهمه به من با چشم دیگری نگاه می کردن انگار نجات دهنده ی زندگی رحیم بودم  .

عزیز خانم خودش سه پسر داشت وقتی از رحیم می پرسیدند پســـر دوست داری یا دختر می گفت پسر دارم حسین هست دختر باشد بهتر است و بعد اضافه می کرد هرچه خدا بخواهد فقط سالم باشد . و گاهـی که خیلی سر کیف بود می گفت فاطمه میشه روزی از دهن کودکی بشنوم به من می گوید بابا ؟ .

درست است که تو به او بابا میگفتی ولی خوب تو پدر نیستی که بدانی  بچه ی خودآدم چیزدیگری است وقتی رحیم اینطور صادقانه ازکوچکترین آرزویش به من می گفت دلم برایش میسوخت وتنها آرزویم این بود که کودکی که به دنیا می اورم برای او سالم باشد مبادا این حسرت رحیم را من نتوانم از دلش به در آوردم در تمام نه ماه بار داریم هرروزش را رحیم برایم مثل عید کرده بود او با چشمانش تمام حرکات مرا زیر نظر داشت کافی بود خواسته ای داشته باشم او سر از پا نمی شناخت تا هرچه را که می خواستم تاآماده نمی کرد ازپا نمی نشست . ساعتها می دیدم که می نشست و مرا نگاه می کرد . می گفت یعنی ممکن است ؟ گاهی میگفت فاطمه من چه کار خوبی به درگاه خدا کردم که نگذاشت این حـــسرت را به گور ببرم چه بسا شبها که نمـــاز شکرانه می خواند و بدرگاه خدا شکر گزاری می کرد . احساس میکردم که آمنه را هم دیگر فراموش کرده است

او آنچنان رفتار کرده بود که همه می گفتند خدا شانس بدهد فاطمه آخر عاقبت به خیر شد خواهرهایم مثل پروانه به دورم می گشتند عزیز خانم مثل مادرم شده بود و از هیچ کمکی به من دریغ نمی کرد بعضی اوقات از اینهمه توجه اطرافیانم به وحشت می افتادم . نمی دانم چرا دلم شور می زد . نه ماه تمام شد و هرلحظه من و رحیم منتظر به دنیا آمدن بچه بودیم . ساعتها را شمارش می کردیم  . تا آن لحظه فرا رسید .29

 

خوشحالی رحیم تمام دردهای مرا قابل تحمل کرده بود . هوا کمی سرد شده بود هر چند ما در منطقه سردسیر بودیم ولی نمیدانم چرا آن سال هوا خیلی زودتر سرد شده بود و من در چنین هوائی بد بختانه زایمان بسیار سختی داشتم سخت تر از آنچه که فکرش را می کردم . در حالیکه بعدها شنیدم اطرافیان حتی خود رحیم با آنهمه اشتیاق حاضر شده بود فقط من سالم کنار بروم و دیگر بچه برایش در مرحله بعد قرار گرفته بود و پس از آنهمه رنج و مصیبت بالاخره وقتی به او مژده به دنیا آمدن بچه را دادند رحیم نمی دانست از خوشحال چه کند ووقتی عزیز خانم از او سئوال کرد اسمی برای دخترت در نظر داری خندید و گفت آره طوطی .

البته توهنوزخیلی عقل برس نشده بودی شش هفت ساله بودی نمی دانم یادت هست یانه سه روزخانه ما پراز دوست و آشنا بود . رحیم هرچه از دستش می امد کوتاهی نمی کرد . سه روز تماما مثل اینکه درخانه ما جشن بود و همین امرباعث شدکه وضع جسمانی من بعدازآن زایمان سختی که پشت سرگذاشته بودم وخیم شودوهنوزهفته ای نگذشته بودکه وضع طوطی هم بهم ریخت بچه ای که هنوزده روزش تمام نشده بود تب کرد .در آن زمان ها متاسفانه ازهر ده بچه که بدنیا میامد شش الی هفت تای آنهاهنوزآب این دنیا رانخورده بودندمی مردند.دوا نبود دکتر نبود دسترسی به هیچ جا نداشتیم حالا تو وضع و حال من بدبخت را تماشا کن من که خودم را به زور سر پا نگه داشته بود م و حالا هم باید شاهد حال و روزی باشم که برای طوطی به وجود آمده بود . این مسئله  من و رحیم را بشدت ترسانده بود خلاصه سایه مرگ بر زندگی من و رحیم سایه انداخت  . می دیدیم که طوطی دارد از دست می رود . و هیچ کاری ازدستمان برای رهائی وطوطی برنمی آید.مرگ طوطی یعنی مرگ رحیم ومرگ رحیم یعنی پایان زندگـی من

من ورحیم باچشمانی اشکبارودلی شکسته شاهد بودیم که تن طوطی هرلحظه گرم وگرم ترمیشد.احساس می کردم تبش مثل تب پدر توست ولی خوشبختانه زمان وبا گذشته بود و این بیماری وحشتناک در دهمان ریشه کن شده بود نمی دانم چه آتشی بود که به جا ن طوطی من افتاده بود بچه بی طاقت شده بود از شب تا صبح گریه می کرد تو هم حال و روز درستی نداشتی و خواهرم زهرا تو را برده بود پیش خودش . تا مریضی را از طوطی نگیری . ماهم بیشتر به او برسیم . ولی حال و روز طوطی همه ما را نگران کرده بود

به درگاه خدا زار می زدم . آخر چرا  چرا نباید یک آب خوش ازگلوی من پایین برود؟ چرا این قدر خوشیهای این دنیابرایم  ناپایدار است. طوطی با آمدنش آنهمه به زندگی من و رحیم رنگ داده بود و حالا هنوز چند روز نگذشته تما م آرزوهایمان دارد نقش بر آب میشود . من و رحیم مثل دیوانه ها شده بودیم زندگی ما تازه داشت خوب می شد رحیم باپشت کار و امیدواری پول وپله ای جمع کرده بودوچند راس گوسفند هم خریده بودروی زمینی که با برادرم شریک بودحسابی کارمی کردخلاصه داشتیم روی پامی شدیم که این بلانمی دانم ازکجا برسرمان آمدرحیم دیگر آن رحیم چندروزپیش نبودوبدتراز آن زمانی شده بود که آمنه رااز دست داده بود . از بالای سر طوطی تکان نمیخورد . در نمازهایش مرتب گریه می کردوازخدا می خواست که دردهای طوطی را به اوهدیه کند می گفت حتماکار بدی کردم که خدا دارد مرا اینطور تنبیه میکند . میدانی که او چقدر مرد با ایمانی است .

نیمه های شب بود . وقتی دست به سر طوطی زدم دیدم دارد مثل تنور می سوزد . رحیم را بیدار کردم وحشت زده بودیم .رحیم حاضرنبودبهیچ قیمتی این جواهرراازدست بدهد.ناعلاج وبیچاره تاصبح دوتایی بالای سرطوطی بیدار ماندیم و گریستیم .حال من از رحیم خیلی بدتر بود وضع بد زایمان آنهم در آن روزها و مریضی سختی که گریبانم را گرفته بود به راستی در آن وضع و روزگار ی که گرفتار شده بودیم دیگر خودم را و دردم را از یاد برده بودم حتی رحیم  هم یادش رفته بود که من در چه وضع وحالی هستم. به زور خودم را سرپا نگه داشته بودم ولی به نازم به حکمت خدا که هنوز میتوانستم این بار را به دوش بکشم .

صبح من طوطی تب دارم را  به سینه ام چسباندم. و با رحیم بهر کجا که فکرمان می رسید و ممکن بود را علاجی پیدا کنیم سر زدیم . راستش دوستان و آشنایان هم دیگر امیدی به طوطی نداشتند و تقریبا دورما ازآنها خالی بود. آن روز  از پا افتاده به این نتیجه رسیدیم که دیگر .هیچ را ه نجاتی نیست آخرین راهی که به نظرمان رسید در حالیکه میدانستیم خیلی هم موثر نیست ولی ناچارا بودیم خانه ی مامای پیردهکده بود که طوطی راهم اوبه دنیا اورده بود وقتی به درخانه مامای پیرده رفتیم آنقدر زود بود که بیچاره تازه چشمم راازخواب بازکرده بود به محض دیدن مابه آن حال وروزبچه راازمن گرفت کمی بالاوپایین کردوگفت این بچه بااین تب ووضعی که دارد خیلی نمی تواند دوام بیاورد من زیاد از این موارد را دیده ام اما عمر دست خداست تنها را چاره اش اگر خدا بخواهد در شهر است دیده ام که بچه هایی را که به شهر برده اند اغلب خوب شده اند .او را هرچه زودتر به شهر ببرید الان بهتر از یکساعت دیگر است مامای پیر ده را میتوان حکیمی فرض کرد در آن دیار فراموش شده او برای من حرفش حجت بود . چه می توانستیم بکنیم . مدتی پیش حکیم پیر ده مرده بود و امید همه به همین پیرزن و امثال اودر این ده بود .

ماما قنداقه طوطی را به دست رحیم داد . من درحالیکه مات ومبهوت به رحیم نگاه می کردم دیدم که اوچگونه مثل شمع آب شده . اشک تمام گونه اش راپوشانده بود .. در آن لحظه احساس می کردم حاضرم تمام هستی ام را بدهم و طوطی را برا ی رحیم بگذارم .در حالیکه گفتم وضع جسمی خودم تعریفی نداشت ولی هیچ دردی در تنم حس نمی کردم . رحیم مرد خوبی بود از من و تو به بهترین نحو نگهداری می کردهیچوقت نگذاشته بودغبارغمی بر دل من و تو بنشیند همیشه نسبت به تو مثل پدرواقعی بودحتی کاری نمی کرد که من و یا دیگران فکرکنیم دارد به تو ترحم می کندبعد از خانه پدرت خانه رحیم لذت زندگی را به من چشانده بود .از نگاه کردن به رحیم وحال وروزی داشت دلم آتش می گرفت خدایا چه می توانم بکنم ؟ چقدرسخت است که انسان آنقدرناتوان باشد که حتی وقتی حاضر است از جانش هم بگذرد اما نتواندگره از کار عزیزش باز کند من داشتم جگر گوشه ام را از دست میدادم ولی بیشتر از او دلم به حال رحیم می سوخت چون او داشت تمام آمال و آرزوهایش را از دست می داد . زیر لب می گفت خدایا راضیم به رضای تو . اما من می دانستم دردلش چه غوغایی برپاست

طوطی را رحیم به من دادطوطی دیگرنای گریه کردن را هم نداشت . آخر یک بچه هشت روزه چه توانی دارد که با چنین دردی مقابله کند؟

وقتی به خانه آمدیم رحیم گویی جان دربدنش نبود. رحیم درحالیکه هنوزطوطی را در بغل داشت کنار اطاق نشست و مثل پدر مرده ها، های های گریه را سرداد مردان روستایی درموقع درد ورنج خیلی زود خود را نمی بازند ولی درد رحیم بسیار بزرگ بود رحیم آنچنان می گریست که دل سنگ به حالش می سوخت .ومن درمانده ونالان به این صحنه نگاه می کردم نمی دانم می توانی حال و روز مرا پیش خودت مجسم کنی یانه؟ تو را هم آن روزصبح زهرا آورده بوداو نمیدانست که ما طوطی را برده بودیم وخانه نبودیم گویا توخیلی بهانه ما را گرفته بودی و او ناچارشده بود تورا بیاورد. ضمنا به سنی بودی که کم و بیش حس می کردی که ما ناراحت هستیم وطوطی راهم خیلی دوست داشتی . با گریه رحیم گریه می کردی وبا دستهای کوچکت می خواستی غم بزرگ رحیم را از صورتش پاک کنی . گویا رحیم نمی خواست آرام بگیرد . من مثل مرغ پر کنده پرپر میزدم پیش خودم می گفتم چکنم؟ بعد از کلی فکر که پیش خودم بالا و پائین کردم به رحیم گفتم من به شهر میروم هرچه بادا باد رحیم نگاهی به من کرد و گفت پولی درحال حاضردربساطم نیست .زایمان توو بریزو بپاش و مهمانی و ضمنا خرید بذرزمستانی باعث شده دیگر تقریبا آه ندارم که باناله سودا کنم . . از کجا بیاورم ؟ بی یک لحظه تامل دست بند و گردنبند و گوشواره ام را در آوردم و گذاشتم جلوی رحیم گفتم بیا اینها هم پول است.رحیم گفت میترسم کم باشد گفتم چند تا ازگوسفندها را هم می فروشیم اینها که ازجان جگرگوشه ما با اهمیت ترکه نیست رحیم خنده تلخی کردوســاکت به زمین چشـــم دوخت هنوزگریه اش در گلویش داشت خفه اش می کرد انگار به خاطر تو کمی خودش را کنترل کرده بود ..

ما خیلی بد شانسی آورده بودیم .اگر آقا بالا یا عزیز خانم که تقریبا همیشه به آنها دسترسی داشتیم در ده بودند ما مشکلمان کمتر بود با اینکه خواهر و برادرهای من بودند ولی رحیم حاضر نمی شد به آنها رو بیاندازد . آقارحیم مثل فرزند اقا بالا بود مطمئن بودیم اگر زن عمو بود خودش در کمک کردن به ما پیشقدم می شد . ولی آنها برای سر زدن به مادرعزیز خانم که مریض احوال بود به روستای آنها رفته بودند . زمستان که می شود چون کار کشت و زرع تقریبا راکد است و ده هم بسیارسرمایش توان فرساست آنها ئیکه دستشان به دهنشان میرسد از ده به جاهای دیگری می روند.بهرحال ماهیچ دسترس به عمونداشتیم .واینهم درد کوچکی درآن وقت تنگ  نبود

سه تا ازخواهرهاویکی ازبرادرهای من درشهرزندگی می کردند ماازبرادرم هیچ خبری نداشتیم این خیلی برای ما عادی بودچون اغلب وقتی جوانها به شهرمی رفتند می ماندند ودیگربه ده برنمی گشتند وبرای همین ارتباط شان با پدر و مادروکلا فامیل قطع می شد حق هم داشتند چون مثل امروزکه نبودآمدوشدآسان باشد برای همین وقتی فرزند کسی به شهرمیرفت همه ازدیدارمجددا وناامید می شدند برادرمن اصغرهم همین راه رارفته بودخواهربزرگم زینب هم به شهررفته بودتنها اطلاعی که داشتیم این بودکه گویاازاراک به جایی رفته که هیچ کس ازاوخبری نداشت معصومه خواهردیگرم که زودتراززینب ازدواج کرده بود وازاوکوچکتربودباآنکه دردهات رسم نیست قبل از خواهربزرگترخواهرکوچک عروسی کند ولی اوبا پسرخواهریکی ازهمسایگانمان که ازشهرآمده بود به دیدن خاله اش معصومه را دیده وپسندیده بودوبا کلی مشکل با اوازدواج کردومعصومه را بلا فاصله با خودش بشهر برده بود مادرم اوایل خیلی برای معصومه دلتنگی می کرد ولی کم کم اوهم عادت کرد . ضمناچون بچه زیاد داشت وسرش حسابی شلوغ بودخیلی وقت نداشت که به معصومه فکرکند . خاله ی "آقاکبیر" شوهرمعصومه هم مدتها بودکه ازده ما رفته بود بنابرا ین هیچ راهی برای دسترسی به معصومه وجود نداشت البته ازوقتی رفته بود چند باری به دیدنمان آمده بود ولی ماهیچوقت به نزداوبه شهرنرفته بودیم وآدرسی درشهر از او نداشتیم حتی گاهی مادرگله می کرد که هیچ نمیدانم معصومه کجاست و چه بلائی به سر بچه ام آمده نمیدانم مرده یا زنده هست خلاصه خیلی دلش شورمعصومه رامی زداوبچه های معصومه را خیلی دوست داشت شوهرش آقا کبیر را هم خیلی دوست داشت.بجز این دو خواهر و یک برادر که دیگرتقریبا درزندگی ما نبودند یک خواهردیگرمان  که اوهم در شهر زندگی میکرد او تنها خواهری بودکه درشهربود وهمیشه باما ارتباط داشت مرضی بود.مرضی هم ازمن بزرگتر بود30.


 

شوهرمرضی کاسب بود.او در شهرقنادی داشت .وضع بدی هم می گفــــتند ندارد مرضی دوسال ازمن بزرگتر بود روابطش ازکودکی بامن خیلی خوب بودحرف همدیگررا می فهمیدیم درزمان بچگی بیشتراوقات باهم بودیم بعضی وقتها کسانی که غریبه بودند وقتی مارا می دیدند خیال می کردند خواهرهای دو قلوهستیم . خیلی هم بهم شبیه بودیم و همین شباهت که دیگران مرتبا به گوش ما می رساندند ما راازنظرروحی هم بهم وابسته ودلبسته ترکرده بود .بعد ازاینکه مرضی ازدواج کردروزی که می خواست به شهربرود ودیگرمی دانستیم برگشتی وجودنداردمن و مرضی آنشب تا صبح کلی اشک ریختم . با رفتن اوگویا همه چیز برای من تمام می شد وبا آن حال وهوای بچگی اصلا از شوهر مرضی خوشم نمی آمد احساس می کردم او مرضی را از من جدا کرده است و اما مرضی مثل معصومه و زینب نبود مرتبا به ما سرمی زدهمیشه برای من سوغاتی  از شهر می اورد وقتی مرضی می امد من از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم حتی زمانی که شوهر کرده بودم . مرضی که حامله شد مادر برای زایمانش رفت به شهر و چند روز برای پرستاری اودر شهرماند ووقتی آمد گفت که وضع زندگی مرضی خیلی خوب است و این باعث شد خیال همه ما ازطرف اوراحت باشد . من تمام خواهرها و برادرهایم را دوست داشتم . یعنی تاوقتی پهلوی هم بودیم باهم بسیار مهربان بودیم ولی با این حال برای من مرضی چیز دیگری بود .

این هاهمه رابرایت گفتم تا بدانی که چقدربه مرضی وحال وروزش آگاهی داشتم درآن وضعیت بدی که درگیربودم و برایت تعریف کردم بی جهت نبود که ناگهان به فکر مرضی وشهرو دلبستگی او به خودم افتادم و انگار خدا نور امیدی در دلم روشن کرد به رحیم گفتم .

غصه نخورمی روم شهرمرضی آنجاست اخلاق وروحیه مرضی رامی دانم اوممکن نیست دست ردبه سینه ام بزند حتما به من کمک میکند مطمئن هستم .

آنقدر نگاه رحیم پرازرنج ودردبودکه نمی شدازنگاهش فهمید که موافق است یا نه .من ادامه دادم .بالاخره خواهر و برادری مال همین روزهاست . اگر تو راضی شوی من طوطی را می برم به شهر مرضی دختر مهربانی است من مطمئن هستم از هیچ کمکی به من دریغ نمی کند غریبه هم که نیست . آنقدر در این حرف و این فکر پافشاری کردم که احساس کردم رحیم نرم شده است .رحیم را می شناختم مردمغروری بودیعنی تمام روستائیان همین طور هستند به ندرت پیش می اید که به هم روبیندازندآنهم چنین تقاضای بزرگی.ولی باحرفهایم من انگاررحیم که هیچ چاره ای نداشت و جان طوطی برایش از دادن تمام زندگیش باارزش تر بود راضی شد .

رحیم گفت با چه پولی ؟ من گفتم این زینت آلات بچه دردم می خورد ؟دراینجا توخودت می دانی که مردها چه خو و خصلتی دارند. نمی خواهندزیربارمنت زنشان باشند رحیم خیال می کرد بافروش طلاهای من به شان اولطمه می خوردباهزاران زبان حالی رحیم کردم که اینها مال روز مباداست وامروزهم روزمباداست بالاخره رحیم را راضی کردم.

نزدیکترین شهربه روستای ماخودت میدانی اراک است . که حدودا با وسیله ای مثل قاطردوروزطول میکشد . البته آنهاکه اوضاع روبراهی داشتنداسب وسیله سفرشان بودورفتن به شهربرایشان مثل آب خوردن .ولی درده ما فقط دو یاسه نفراسب داشتند وبقیه یاپای پیاده به شهرمیرفتند که بیشترد رفصولی می رفتندکه هوامناسب باشد . تقریبا وقتی سرما شروع می شد یعنی حتی قبل ازشروع فصل پائیز تقریبا رفت وآمد به شهرقطع می شد. حتی آنها هم که اسب داشتند به ندرت دراین فصول تن به چنین سفرهایی می دادند.چون آنقدرهواخصوصا درمسیرسردمی شد که بعضی اوقات حیوانها هم تحمل نمی کردند وتلف می شدندولذا اهالی عطای رفتن به شهررابه لقایش می بخشیدند .درفصل بهارو حد اکثر اواخراسفند کم کم رفتن به شهرشروع می شد  . البته اینها را تو خودت هم میدانی فقط گفتم که حال و روز مرا بفهمی حال و روز من بدبخت مریض احوال را با یک بچه تب دارچند روزه درآن فصل حس کنی . رحیم هم همه اینها را می دانست اما اوفقط دوراه داشت یا رضایت به مرگ طوطی بدهد که من می دانستم با مرگ طوطی اوهم چندان دوام نمی آوردنپرس چرا این حرف را روی حساب میزنم .رحیم آنقدرشکسته شده بود که دیگر من فکر می کنم تاب و تحمل چنین دردی را نداشت اوبعد از مرگ آمنه تمام دلخوشیش به زندگی وجود طوطی می توانست باشد یعنی رشته حیات رحیم به طوطی بسته شده بود نُه ماه شب وروزش یکی شده بود اوفکرمی  کرد باید  آخرین تلاشش را بکندوتن به قضا بدهد وبگذاردمن وطوطی به شهربرویم هیچکدام مطمئن نبودیم که من و طوطی آیا جان سالم بدرمی بریم یا نه بیشتراحتمال میرفت که هم من وهم طوطی دراین راه ازبین برویم و این تصمیم ساده ای نبودولی کاردباستخوانمان رسیده بودوچاره ای نداشتیم احساس میکردیم که بایدخودمان را بدست تقدیروخواست خدا بسپاریم .بعدازحرفهای من رحیم مثل یک مرده متحرک درحالیکه حتی رنگ به رویش نبود بلــند شد واز خانه  

بیرون رفت . حدود سه ساعتی طول کشید وقتی برگشت . مقداری پول با خودش آورده بود که تــقریبا کـفاف خرج سفرمان را می داد گفت طلاها را گرو گذاشته وبعد با صدایی که درد از آن پیدا بود گفت رفتم استخاره کردم خوب آمدفکرمیکنم تنها راه نجات البته اگرراهی برای نجات طوطی باشدهمین سفراست.رحیم بخاطرطوطی حتی ازمن گذشته بود . او حال و روز مرا می دانست و میدید من به چه خطری دارم تن میدهم . یعنی با رضا و رغبت داشتم از جان خودم می گذشتم .

پس از اینکه عقلهایمان را رویهم گذاشتیم قرارشد که رحیم در ده بماند وتورا نگهدارد وبه کارهای آنجا برسد و من و طوطی راهی شهر شویم .

طوطی درکنارمن ورحیم درتبی شدیدمی سوخت و بسختی نفس می کشید وگویاباآن جثه کوچکش برای زنده ماندن تلاش می کرد . با دیدنش به این فکر افتادم که آیا این زندگی ارزش اینهمه درد و مبارزه را دارد؟ چرا خداوند این گونه انسان راوابسته به زندگی می آفریندآخربچه به این کوچکی چرااینگونه به زندگی چسبیده است؟و نا آگاهانه

با مرگ دست و پنجه نرم می کند  . دلم می خواست طوطی را بردارم و پای برهنه در آن هوای سرد سر به کوه و صحرا بگذارم . از تمام اجزای تنم فریاد درد بیرون میامد  شاید بیشتر از آنکه دلم برای طوطی بسوزد برای رحیم میسوختم . طوطی فقط با جسمش درد را میکشید و آنهم غریزی ولی رحیم باتمام جسم و احساس و جانش .

رحیم نگاه شرمسارانه ای به من کرد وگفت  فاطمه انشاالله اگرطوطی ازاین سفربه سلامت برگردد .جبران می کنم . و من گفتم هرچه دارم فدای تو و طوطی . مال دنیا غصه ندارد .من از جانم هم دریغ نمی کنم  خداشاید دلش بحال ما بسوزد و طوطی را از مرگ نجات دهد .از این ستون به آن ستون فرج است .

من داشتم به رحیم دلداری می دادم درحالیکه خودم بیشتر ازاوبه دلداری نیازداشتم.وقتی به یاد سفردر چنین سرمای کشنده و راهی که درپیش داشتیم و حال و روز خودم و طوطی می افتادم ناخود آگاه لرزه به تنم میافتاد ولی به نازم به قدرت خداوند که چنان توانی به انسان میدهد که در چنین وضع و حال و روزی هم انسان میتواند زنده بماند .

تازه خورشید طلوع کرده بود . من و رحیم تاصبح مژه برهم نزده بودیم .31

نظرات  (۱۶)

سلام خدمت خانم رسایی گلم 

خانم رسایی این قسمت داستان چه غم انگیز بود باور کنین اشکم در اومد  ولی حدس میزدم اینطور بشه .

پاسخ:
پارانزیم جان تو وبت کامنت گذاشتم نمیدونم به دستت میرسه یانه . بهرحال ممنونم عزیزم از اینکه لطف میکنی و داستانو پیگیری میکنی فکر میکنم بعد از این هم باز آنقدر جالب هست که ارزش خوندن داشته باشه میبوسمت عزیزم
احساسم را در نگاهم می فهمی...
وقتی تو...
کمی بیشتر نگاهم کنی...
فقط کمی بیشتر...
آنوقت خواهی فهمید...
دنیای من...
همان نگاه توست...
وقتی ...
نگاه نوازشگر ومهربانت...
در گلدان تنگ دلم گیر کرده است...
(تقدیم به اندیشه های پاک....به پاکی تو)
سلام ممنونم 
پاسخ:
پارانزیم جان خوبه وب میهنت رو هم فعال کنی . نمیشه کامنت توش گذاشت 

گاهـــ ـی حـ ـجـم ِ دلـ ــتنـگی هایــ ــم

آن قــــ ــدر زیــ ـاد مـ ـی شود

کــ ـه دنیــ ــا
...
بــ ــا تــ مام ِ وســ ـعتش

بــ ـرایـَم تـ ـــنگ مـ ـی شود ...

... دلتنـ ـــگـم ...

دلتنــ ـــگ کسی کـــ ــه

گــ ـردش روزگـــ ـارش بـ ــه من که رسیــ ــد از

حـ ــرکـت ایســ ـتـاد ...


ممنونم خانم رسایی متوجه شدم قسمت هارو زیاد کردین فقط اگه امکان داره بین

قسمتها کمی فاصله بدین تا مشخص بشه.

بازم ممنونم

پاسخ:
سلام پارانزیم جان . چشم حتما . امیدوارم که خیلی خراب نکردم . 

ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻫﻤﺎﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﭼﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺳﺮﺩ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﺩﻟﺖ ﮔﺮﻡ...

 سلام خدمت خانم رسایی گلم ...بقول خودتون رفته رفته  هیجانش بیشتر میشه دست تتون درد  نکنه خسته نباشید ممنون

پاسخ:
پارانزیم جان فکر میکنم این داستان تا به آخر جائی برای کشش دارد انشاالله که درست فکر کرده باشم . سعی میکنم هردفعه تاجائیکه ممکنه زیاد بنویسم . ببین به خاطر تو دودوستانی مثل تو هر قسمت رو زیادتر کردم . میبوسمت عزیزم

قیصر امین پور


گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟



پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟



گیرم به فال نیک بگیرم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟



تقویم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟



رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟


  سلام مثل همیشه پر تلاش وکوشا موفق باشید 

پاسخ:
پارانزیم جان قربون محبتت . لطف داری تو . خوشحالم که میای و متوجه میشم که حال عزیزی مثل تو خوب است .میبوسمت

من اگر رندم و قلّاشم، اگر درویشم
هر چه ام، عاشق رخسار تو کافر کیشم
دست کوتاه از آن زلف درازت نکشم
گر زند عقرب جرّاره، هزاران نیشم
خواهمت تا که شبی تنگ در آغوش کشم
چه غمم گر خطری صبح درآید پیشم
دشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
من بیچاره گرفتار خیال خویشم
دل
ز عشق رخت ای دوست، کجا برگیرم
برود عمر عزیز ار به سر تشویشم
من، همان شاطر عشقم که به تو شرط کنم
گر کشم دست ز دامان تو، نادرویشم
 
سلام و درود خانوم رسایی گرامی
نمیدونم از کدوم سایت یا وبلاگ ب سرای شما رسیدم ولی خوشحالم ک قدم مجازیم ب این مکان باز شد .
هنوز برای نقد قصه زود است چون ب عقیده ی من هنوز ب نیمه ی داستان روایی شما نرسیدیم . پس منتظر خوانش باقی قصه میمانم ک امیدوارم فرصت بیشتری برای تصحیح داشته باشید .
سربلند و سلامت باشید
پاسخ:
سلام . از اسمتون متوجه نشدم که خانم هستید یا آقا . هرچه کردم وب و یا سایت هم باز نشد . در برزخی هستم . ممنونم از اینهمه لطف . داستان من ارزش لطف و محبت شما را ندارد . همینقدر که نظر شما را دیدم برایم بسیار ارزشمند است . سپاس از حضورتون 

سلام خانم رسایی مهربونم

ممنون دست تتون درد نکنه ایشالا همیشه سلامت و پر انرژی باشین

پاسخ:
قربون تو نازنین و اینهمه لطف 

دست تتون درد نکنه این قسمت هم خیلی جالب بود

میبوسمتون

پاسخ:
منهم میبوسمت عزیزم . 

سلام خانم رسایی

ممنونم واقعا دست و پنجه تون درد نکنه عالیه.

راستی قسمت 28 رو دوبار پشت سرهم  گذاشتین.

پاسخ:
مرسی پارانزیم جان درست کردم 

سلام خانم رسایی

قسمت 26و 27 و خوندم واقعا خیلی هیجان انگیز شده  تورو خدا زودتر بقیه شو بزارید اصلا بدید من براتون تایپش کنم چون میخوام همه داستان و یجا بخونم

وای من چطوری صبر کنم نمیدونم

همیشه رمان هارو 2 یا3 شب ه تموم میکردم الان معلوم نیست چند شب باید منتظر پایان داستان باشم ولی نه لذتش به همینه که منتظر بمونم

پس منتظرم  میبوسمتون

پاسخ:
پارانزیم جان من اینو تایپ کردم ولی از بس زیاد بود خیلی توی تایپش غلط و غلوط دارم . سخته اصلاحش . ولی چشم بخاطر چشمای قشنگ توامشب قسمت 28 رو سعی میکنم بذارم ولی باید آخر شب باشه چون روز سرم شلوغه و نمیتونم متمرکز بشم . ولی بهت قول میدم اگر بتوم بیشتر کنم انداره ی قسمتها رو . میبوسمت عزیزم 
راستی خانم رسایی این وبلاگ تونو هرکاری کردم لینک نشد نمیدونم چرا؟
پاسخ:
پارانزیم جان نمیدونم چرا تحقیق میکنم بهت خبرشو میدم

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است


بر حذر باش در این راه که سر در خطر است

 
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف


تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است...


وحشی بافقی

سلام خانم رسایی  محبوبم

این چه حرفیه داستان تون حرف نداره  درسته یه مدت گرفتار بودم نتونستم ادامه شو بخونم ولی  باور کنید اکثرا به داستان تون فکر میکنم و اینکه آخر داستان چی میشه بعضی وقتا   تو فکر و خیالم ادامه داستان و به ذهنم میارم و اینکه ممکنه این چند حالت پیش بیاد  خلاصه اینکه دیگه به جاهای هیجان انگیز رسیده و منم بی صبرانه منتظر ادامش هستم منم خیلی دلم میخواد آخرشو بدونم ولی این اتفاقاتی که در بین داستان میفته خودش خیلی جالبه واقعا هم زندگی به همین شکل هست هیچ وقت طبق خواسته پیش نمیره و اکثرا هم اونایی که مثل لیلی و مجنون عاشق بودن به عشق شون نرسیدن حالا چه برسه به عشق ممنوعه که جای خودشو داره؟؟؟؟؟؟؟

ممنونم بابت زحمات تون میبوسمتون


 

پاسخ:
انشاالله اونطوری پیش بره که تا آخر داستان هیجان داشته باشه . نمیدونم 
سلام عالیه[گل]
پاسخ:
راستی خوشت اومده پارانزیم جان یعنی خوبه بقیه اش را بنویسم یا نه ؟
میدونم  خانم رسایی  مخصوصا شما که بزرگ خانواده هستین دیگه خونتون پر و رفت و آمد هستش ولی خواستم بگم داستان برام خیلی جذابییت داره  اگه دستم بود یه شب ه تمومش میکردم
ممنونم
پاسخ:
پارانزیم جان خواهر کوچکم از سفری دور آمده در گیر دیدن  او و بازدیدهای خانوادگی هستم . ببخش که نمیتوانم محبتهایت را آنطور که دلم میخواهد جبران کنم . تو همیشه خوبی. یعنی بهترینی

سلام خانم رسایی گلم با تاخیر یه روزه عیدتون مبارک

واقعا قلمتون عالیه من که از خوندن خسته نمیشم اگه همه داستان دستم بود یه شب ه میخوندم افسوس .

پاسخ:
پارانزیم جان این نوه ی بلای من پاک منو گذاشته سر کار . کلی سرم رو شلوغ کرده . منم که آدم پر مشغله . این روزها مسافر هم داریم ( خواهرم و خانواده اش) البته خانه من نیستند ولی خوب بهر حال زمان بر هست . اینداستان هم خیلی بد تایپش کردم کلی علط و غلوط داره اوایل درست نکرده کپی میکردم حالا فهمیدم باید اصلاحش کنم که قابل خوندن باشه برای همین امشب کلی ازش درست کردم یکدفعه کلید اینتر رو زدم خداکمکم کرد حذف نشد انشاالله فردا قسمت چهاردهمش رو کپی میکنم . میبوسمت عزیزم شب بخیر

سلام خانم رسایی گلم امشب فرصت کردم نشستم بقیه داستان رو خوندم عالی بود دست مریزاد

منتظر ادامه ش  هستم

پاسخ:
مرسی عزیزم . حال مادر شوهر چطور است امشب کتی جان هم آمده بود . ایشان هم شوهر خاله شان مرحوم شده بودند . امیدوارم هرچه زودتر با خوب شدن حال مادر شوهر ترا خوشحال ببینم . چشم بقیه داستان را انشاالله بشرط حیات  فردا مینویسم میبوسمت عزیزم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی