رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب

 

اقا غلام مردی بود که درفصول تابستان وبهارکارش بردن مسافربه شهرهای اطراف خصوصا ارا ک بود . او چند قاطرداشت وازاین راه نان میخورد.اما دراین فصل هرگزما یاد نداشتیم که آقاغلام به شهربرود وضع مالیش خوب بودوبرای همین خیلی به خودش زحمت نمی داد البته بغیرازاودو سه نفر دیگری هم بودند که این کار را می کردند ولی هم مثل غلام آشنا با راه وچاه نبودند وهم تمام کسانیکه با آنها رفت وآمد کرده بودندازکارشان راضی نبودند. یا خیلی بدخلق بودن ویا خیلی دندان گردوبیشتراوقا ت هم بعلت ندانستن راهها مسافران را بیش ازحدلزوم به درد سر می انداختند ازاین نظربارحیم به این نتیجه رسیدیم که فقط وفقط میشودبا آقاغلام واردمعامله شد.ضمن اینکه  می دانستم هیچ کدام ازاین مالروها این فصل ازخانه شان تکان نمی خورند آخرباید تقریبا باجانشان بازی کنندبا تمام این اوضاع ولی گفتیم بازمی رویم وشاید بتوانیم آقاغلام را بخاطراینکه سالها بودمارامی شناخت وبا رحیم و آقا بالا هم بسیار رودربایستی داشت شاید راضی اش کنیم.با رحیم به درخانه اش رفتیم .وقتی رحیم به اوگفت که میخواهد من وطوطی را به شهرببرد  گفت این فصل زمان رفتن به شهر نیست تمام راهها را یخ وسرما فرا گرفته وتقریبا عبور و مرورغیر ممکن و گاها خطرناک است . باید جان به کف بود تا به چنین سفری تن داد.

رحیم بادرماندگی گفت .آقاغلام هرچه بخواهی می دهم .دو برابرسه برابراقاغلام گفت برای پولش به والله نیست تو میدانی که من بایدازجان خودم و جان قاطرهایم بگذرم تازه پای زنت وبچه ات هم درمیان است میترسم گناه آنها هم به گردن من بیفتد .من معتقدم که به خاطر طفل چند روزه جان من وزنت را به خطرنیاندازی خداخودش  داده . اگر صلاح بداند خودش می گیرد  اگرعمرش به دنیا باشد می ماند واگر نباشد که تو نمی توانی خدایی کنی . تو که نمی توانی درکارخدا مداخله کنی بیا وازخیراین سفربگذرمن به جای پدرت هستم .سالهاست که کارم این است. او حرف میزدودل من مثل سیروسرکه می جوشید . احساس میکردم که یک دقیقه هم یک دقیقه است . از گرمای بدن طوطی داشت تنم می سوخت . با خود گفتم چرا اقا غلام اینقدردارد حاشیه می رود؟ راست گفته اند که سیر از گرسنه خبر ندارد و سواره از پیاده .

رحیم گفت واله من تنها این تصمیم رانگر فتم . خود فاطمه ازمن بیشتربراینکاراصراردارد . ولی اقاغلام همانطور که تومی گویی همه چیزدریدوقدرت الهی است منهم به او توکل کردم . استخاره کردم خوب آمد هرچه خدا بخواهد . من راضیم به رضایش  تو خیال می کنی وقتی تووفاطمه راهی سفرشدید من خواب راحت دارم؟ ولی چکنم ؟ می گویند در شهر جان بچه ات نجات پیدا میکند و. اگر به شهر نفرستمش و طوطی بمیرد تو میدانی چه باید به خودم و فاطمه جواب بدهم ؟ تا عمرم دارم می سوزم که چرا کاری که میشد بکنم نکردم . تازه خودت میدانی که اهل این ده چطورفکرمی کنند خیال می کنند که ازپولش ترسیدم ویا سهل انگاری کردم از حرف اینها به جایی خواهم رسید که باید ازاین ده بروم .حرف مردم ازمرگ طوطی هم تحملش برایم سخت تر است . برای همین همه چیز را به خــــدا واگذار کرده ام .اقاغلام کارازتوودعا ازمن .انشااله خدا عوضت بدهد . منت به سرم میگذاری تا عمر دارم غلامت هستم و محبت تورا فراموش نمی کنم . زن و بچه ام را اول به خدا و بعد به تو میسپارم .

ناله های رحیم دل آقا غلام را نرم کرد .جلورفت روی رحیم رابوسید وگفت باشد می رو م ولی به تو گفته باشم فقط برای رضای خدا.میدونی که دل به دریا زدن یعنی چه؟امیدوارم که خدا کمکمان بکند واالله که درمقابل اینهمه دردی که تو می کشی زبانِ نه گفتن ندارم . خیالت جمع باشد مثل خواهرو خواهرزاده ام از آنها مراقبت میکنم .

البته اقاغلام نمیدانم به خاطر شغلش بود ویا سنش که خیلی آدمها را تحویل نمی گرفت . ولی خدا وکیلی از مردی و مردانگی هیچ چیز کم نداشت او به  تلخ گوشتی معروف بودوبرای همین این کارش به نظرم عجیب آمد یک ساعت بیشتر طول نکشید که با اقا غلام راهی سفر به شهر شدم.

درموقع خداحافظی به صورت رحیم نگاه کردم.خستگی وبیخوابی را گویا فراموش کرده بودامید در چشمانش موج میزد .. گویا کسی به او قول داده بود که این سفرجان طوطی اش را نجات میدهد. وحشتی دردلم احساس می کردم ولی امید به زنده ماندن طوطی همه چیز را از یادم برده بود

دوتا ازخواهرها وخواهرزاده هایم موقع حرکت من آمدند پسربزرگ خواهربزرگم ابوالفضل که به شهرنزد مرضیه رفته بودآدرس اورا به من واقاغلام داد واقا غلام را که به شهروارد بودراهنمایی کرداقا غلام گفت من شهر را مثل کف دستم می شناسم خیالتان جمع باشد اقاغلام راست میگفت همه اهل ده میدانستند که اوتوی دل شب هیچ احتیاجی به روشنایی ماه هم ندارد حتی چالته چوله های راه راهم میداندمردی بود حدود پنجاه ساله . با تنی تنومندو صورتی آفتاب سوخته.آنقدرموروی صورتش روییده بودکه چشم ودهانش هم قابل دیدن نبود اما برعکس سرش خیلی کم مو بود.قیافه بدی نداشت شایداگردقت می کردی مهربان هم به نظرمیرسید ولی این به شرطی بود که موهای صورتش اجازه تشخیص رابدهدصدایش بم وبسیار قوی بود.همانطورکه قبلاهم گفتم خیلی خوش برخوردنبوداما مردی بسیار درستکاروبا ایمان بود آنقدراهالی ده به اواطمینان داشتند که براحتی زن وفرزندانشان رابـا خیال جمـــــع به او می سپردند که به شهرببرد وبیاورد . برای همین بودکه رحیم بی هیچ دلواپسی من و طوطی را به او سپرد .

اقاغلام به سرعت تمام مایحتاج بین راه را با کمک رحیم فراهم کرد .باورم نمیشد که به این سرعت همه چیز فراهم شودیک امیدی توی دلم پیداشد باخودم گفتم این کارخداست اودارد به ما کمک میکند.هرچه راکه آقاغلام میگفت به طرفه العینی آماده میشدانگارخدا داشت برای ما تهیه سفررا میدیدخودغلام هم گفت که باور ش نمیشد به این زودی وسایل سفرمان جور شود  اودوتا قاطر را آماده کردیکی برای من وطوطی ویکی هم با روبندیل وخودش سوار شد . اوجلوی من به راه افتاد .دل توی دلم نبود . طوطی نمی گذاشت سردم شود تنش داغ داغ بود و امید بهبودش هم از جانب دیگرمرا گرم می کرد حتی اگرخودم تب داشتم این را به حساب دلگرمی وداغی تن طوطی می گذاشتم . می خواستم بخندم . نگو چرا انگار یکی داشت به من برگه ی سلامتی طوطی را میداد . .

دست تو دردست رحیم بود  او با لبخندی به من فهماند که خیالم از طرف حسین جمع باشد .توجلو آمدی مرابوسیدی و خواستی طوطی را هم ببوسی من نگذاشتم . چون آنقدرطوطی نحیف ومریض بودکه نمیشد درآن هوای سرد حتی روی صورتش راهم باز کنم. مریضی اش هم که معلوم نبود می ترسیدم تو را هم در گیر کند . رحیم هم طوطی را نبوسیدفقط به من گفت فاطمه وقتی آمدی وانشااله طوطی مراآوردی تلافی می کنم . درآن هوای سرددیدم که پیشانی رحیم از عرق خیس است .

خدایا بنازم به بزرگی وعظمتت.چه مهری دردل پدرومادرمیاندازی ؟ آخراین بچه نحیف مریض چرا باید زندگی ما را این چنین سیاه کند ؟حال خودم ازرحیم بدتربود رحیم نگران طوطی بودومن نگران طوطی ورحیم بودم .رنگ و روی رحیم وچشمان ملتمسش جگرم راخون میکرد.بخدا درآن لحظه حاضربودم جانم را بدهم و طوطی راصحیح و سالم به رحیم برسانم ولی چه کنم که کاری جز صبر و تحمل و سپردن خودم به دست تقدیررا نداشتم

بچه ای مریض روی دستم بود.راه دشواروسخت. سرمای شدید. وتازه آیا مرضیه رامیتوانم درشهر پیدا کنم ؟ من تا آن روزبه شهرنرفته بودم .نمیدانستم چه جورجایی است البته وصفش راخیلی شنیده بودم.میدانم توالان این  احساس را که من میگویم درک میکنی ماحتی اگرازنظرمالی هم قدرت رفتن به شهر را داشته باشیم بازهم ازرفتن به شهر واهمه داریم . ازشهروشهریهامی ترسیم.انگار توی شهرگم می شویم .برای همین رغبتی به رفتن شهرنداریم . البته کسانی هم هستند که همیشه خواب رفتن به شهررامی بینند.وتمام آرزویشان این است که به شهربروندوشهری بشوند . و اکثراهم وقتی میروند آنچنان خودشان راگم میکنند که دیگربه روستا برنمی گردند  واگرمجبورشوند بیایند به ده رفتارشان خیلی فرق کرده . این فکرها سر م را به دوَران انداخته بود حالی داشتم که نگو و نپرس .آبی را که رحیم پشت سرمان ریخت نه تنها آرامم  نکرد که  آتش دلم را تند تر کرد . چه دردی را تحمل کردم بماند.

روز به پایان می رسید . سرما کولاک می کرد آقاغلام خودش را آنچنان پیچانده بود که گویامقداری تشک و لحاف بار قاطر کرده اند . پاسی از شب گذشته بود که به یک کاروانسرا رسیدیم . 32

کاروانسراحیاطی بود که خیلی هم بزرگ نبود. دواطاق کاهگلی کنارهم واطاقی هم درطرف دیگرحیاط بود . در آن اطاق تکی اول سرایدارزندگی میکرد. درانوقت سال کاروانسراخالی خالی بود.سرایداربودوآقا غلام من وطوطی . اقاغلام من وطوطی را به آن اطاق آن طرف حیاط بردوخودش رفت پیش سرایدار . قبل از رفتن سفارشات لازم را ازباب سرما ووسایل اطاق به من کرداوگویا به این کارعادت داشت.درگوشه ای ازاطاق لحاف و تشکی خود نمایی می کردیک کوزه پر ازآب ودوتا لیوان گلی .چراغی که سرایدارروشن کردبرایمان اورفت وبعد ازمدتی با مقداری هیزم آمدوبا کلی زحمت هیزمهارا به آتش رساند و بی آنکه کلمه ای حرف بامن بزند وحتی یک نگاه به من بکند از اطاق بیرون رفت ومن وطوطی رابه حال خودمان گذاشت.آنقدر هوا سرد بود که من حس میکردم هنوز در بیرون از اطاق دارم نفس میکشم هیزمهادرقسمتی ازفرورفتگی وسط اطاق درحال سوختن بود.اطاق هم بزرگ نبود .گویا اینهمه هیزم نمیتوانست این اطاق را کمی گرم کند اصلا انگار از بیرون هم اطاق سردتر بود یا اینگونه به نظر من میرسیدتنها چیزی که دراین اطاق گرما داشت تن تبدارطوطی من بودکه ازهیزمها هم داغ تربود.تا صبح لرزیدم  و طوطی آتش بجانم رادربغلم به سینه فشردم شایدلرزیدن واحساس سرمایی که تنم را میسوزاند نه سرما ی وحشتناک آن اطاق وآن فصل بودونه ترس ازوضعیتی که دچارش بودم .دلم گرم نبود داشتم امیدم را به زنده ماندن طوطی از دست میدادم از صبح تا حال یکبارهم چشمش را باز نکرده بود و دیگر بسختی شیر میخورد نای شیر خوردن راهم  نداشت . دلم داشت آتش میگرفت لحظه ای با خودم فکر کردم خوش به حال رحیم که نیست و این حال طو طی را نمی بیند . فقط گرمای زیاد بدنش نشان زنده بودنش بود وبس . یک آن احساس کردم . چه سفر بیهوده ای . ولی باز دلم نمی امد . خودم را سرزنش میکردم .از خودم خجالت می کشیدم  اخر من مادرم؟ .

بی آنکه لب به چیزی زده باشم گویا تاصبح بیهوش بودم صبح باتلنگری که آقاغلام به درزدبلند شدم .خورشید هنوز هوا را کاملا روشن نکرده بود . آقا غلام چای و نان آورده بود. به سرعت کمی خوردم و آماده رفتن شدم . آقا غلام هم باسرایدارخداحافظی کرد.من به غلام گفتم پس پول کاروانسرادارچه میشود؟اوگفت تامقصد من از شما پولی نمی گیرم.وقتی برگشتم باآقارحیم حساب میکنم اوخودش اینـــطورخواسته شما خیالــــت راحت باشدوسـه نفری عــــازم سفر شدیم.

 درتمام طول راه فقط جزدرمواقع بسیارضروری حتی یک کلمه باهم حرف نمیزدیم.یعنی نه  دیروز و نه امروز اقا غلام آنقدرساکت به راه رفتن ادامه میدادکه من گاهی احساس می کردم تنهای تنها هستم راستش به این فکر بودم که اوگویا احساس میکرد نبایدنیرویش را هدربدهد.هواسردبود واو هم مردی سن و سال دار  ضمنا من متوقع هم نبودم همینقدرکه راضی شده بودجانش را کف دستش بگذارد ومن وطوطی راهمراهی کند برایم یکدنیا ارزش داشت . حسین نمیدانی راه چقدرمشکل بوداگربخواهم برایت بگویم مثنوی صدمن کاغذ میشودهمینقدربدان که فقط امیدبه این که جان طوطی نجات داده شودمن توانستم این راه راطی کنم شایداگرمیدانستم از وحشت هرگز راضی نمیشدم البته برای آقاغلام عادی بودولی من که  دفعه ی اولم بودآنهم درآن فصل سرما و آن حال و روز جسمی و روحی که من داشتم راستش به جان حیوانهای غلام هم اطمینان نداشتم گاهی فکرمیکردم اگر قاطرها یکی یا دوتاشان عیب کنند و نتوانند راه را ادامه دهند چه بلائی به سرمامیاید؟ یعنی هرسه تامان میمردیم شوخی هم نداشت وقتی اون مشکلا ت را میدیدم متوجه میشدم که مردی  مردانگی بعضی ها قابل ستایش است .آقا غلام این را به من ثابت کرد بی جهت نبودن که  همه با اینهمه اطمینان به او حتی بچه هایشان را با رضا و رغبت به دست او می سپردند در مورد حرف نزدن هم  حق هم داشت بمحض اینکه دهان را بازمیکردیم چنان سرمایی در بدن انسان جاری میشد که توان آدم را میبرید.او نه دلداریم میدادونه احوالی ازمن میپرسیدهرچندکه درچنان حالی که بودم دلم میخواست کسی مرا امیدوار کندولی ازآقا غلام وهوای سرداین انتظار نا بجاوبیهوده ای بود  انسان وقتی دارد غرق میشود به یک تکه چوب هم میچسبد.درحالیکه خودش میداندآن تکه چوب درآن دریای متلاطم هیچ راه نجاتی برای اونیست ولی امیداوراوامی دارد به آن چو ب بچسبد . من در آن زمان انچنان مستاصل بودم که به یک نی تو خالی هم می چسبیدم ولی آنهم در اختیارم نبود . راه بود و سرما و تن آتش گرفته طوطی و قلب شکسته من.

 آقا غلام با تمام توانی که داشت سعی کرد بی هیچ وقت کشی راه دوروزه را یک روزو نیم طی کند . اوایل غروب بود که سواد شهر اراک از دور خودش را به رخم کشید.

نمای شهرنادیده دلم رالرزاند گویا خودم طوطی وبقیه مشکلاتم را فراموش کرده ام خیال کردم کسی دستم را گرفته ودارد به دریایی سیاه می اندازد درحالی که شنابلد نیستم. دراین دریا افتاده ام.چه بگویم که اگر کتاب بنویسم دل هر مسلمان برایم کباب میشودنمیتوانم بگویم که وقتی پایم به شهررســـیدچه حالی داشتم انگارمرابه آسمان برده اندازمن نپرس چرا؟ خیال میکردم به محض اینکه پایم به شهر برسد خدا از آسمان به زمین میاید و طوطی مرا نجات میدهد . حس کردم طوطی هم نفس راحت تر میکشد . هوای شهر عجب معجزه ای کرده بود . چه رسد به دوا و دکترش . حس کردم به سر منزل مقصو د رسیده ام . و دستم به ریسمانی نجات بخش آویزان شده . گویا از شهر بوی خدا را استشمام کردم . ناخود آگاه مانند دیوانگان خندیدم . آقا غلام سرش را بر گرداند و نگاهی مهربانانه  به رویم انداخت و گفت الهی شکر این بارهم پیش خدا و بنده اش روسفید شدم . و به راهش ادامه داد.

درآن حال نمیدانم آقا غلام درباره این خنده ی نابجای من چه فکرکرد شاید خیال کردذوق زده شدم از دیدن شهر که صدالبته اگردریک حال وروزخوب بودم این خندیدن مفهوم دیگری جزاین نمیتوانست داشته باشدولی او ندانست که من به سعادتی که درانتظارش هستم فکرکردم و شادیم یک لحظه به تصویری بود که وقتی طوطی را سالم به دست رحیم بدهم او چه حالی میشود و این خنده را خیلی زودتر از آنچه که باید بر لبم ظاهر کردم.

دو ساعتی طول کشید تا آقا غلام با آدرسی که ابوالفضل به او داده بودالبته با کلی پرس و جوموفق شد خانه مرضی را پیدا کند احساس کردم حال طوطی هم بهترشده دیگر ازآن نفســـهای تندش خبـــری نبود . بدنش هم از آن گرمای وحشتناک افتاده بود.وشاید من این را میخواستم و نا خودآگاه به خودم تلقین میکردم نمیدانم .

 اقاغلام درزد دختر کوچک مرضیه دررا به روی ما گشود. ووقتی آقا غلام سراغ اقاحسن شوهرمرضی را گرفت دخترک با سراشاره کردکه درست آمده ایدصدای مرضی را شنیدم که ازداخل اطاق میامد که ازدخترش می پرسید. این موقع شب چه کسی به درخانه شان آمده.گویا وقتی مرضی صدائی از دخترش نشیند نگران وبه سرعت خود را به مارساندوقتی چشم مرضی به من افتاد نا باورانه اول کمی بهت زده شدوسپس مثل دیوانه ها مرادرآغوش کشید . دو تا خواهر که آنهمه به هم علاقمند بودن اینگونه ناگهانی همدیگر را ببینند؟ مرضی ناباورانه و مــن امیدوارانه و بیچاره آقا غلام که حالا نمیدانست چه کند او محواین صحنه شده بود . لحظه ای نگذشت که به خود آمدیم آقا غلام داشت خداحافظی می کرد که مرضی به او تعارف کردکه بیایدتو وبا یک چای گرم در این هوای سرد و وحشتناک مهمان اوباشدآقا غلام امتناع کردو گفت به واسطه طوفانهای غیر قابل پیش بینی که ممکن است راههاسخت تر شود ویابندبیایدخداحافظی کرداوبه من دلگرمی دادوگفت به رحیم خبررسیدنتان را میدهم.مرضی هم آنقدر آشفته شده بود که بی آنکه بیشتربه اوبه رسم مهمان نوازی تعارف کند با او خدا حافظی کرد 33.


مرضی و بچه هایش وقتی من رسیدم داشتند  شام میخوردند وحالا همگی دست از شام کشیده و میخواستند بدانند  چرا من به این وضع و حال در این موقع سال بدون رحیم و تو به خانه آنها آمده ام .

مرضی خیلی باگذشته فرق نکرده بود.کمی شکسته شده بود وبچه هایش راهیچ کدام نمی شناختم.کوچکها که بزرگ شده بودندوکوچکترهاراهم که اصلا ندیده بودم .مرضی معمولاخودش تنها به ده میامد. یکی دو روزی میماند ما را می دید و بر می گشت.

هنوزحرفها ی من بابچه هاتمام نشده بودکه حسن آقاهم آمداسم اصلی اومحمدحسن بودکه مااوراحسن   صدامیکردیم دیدن حسن آقا خیلی مرامتعجب کرداصلا انتظارچنین حال وروزی راازاونداشتم و.اوهم وقتی وارد اطاق شدبا کمی مکث کردن به صورت من وقتی سلامش کردم مرا شناخت . خنده پهنای صورتش راپرکردگفتم که وقتی با مرضی عروسی کردقنادی داشت رحیم قبلابه من گفته بودازجائی که خیلی هم مطمئن نبودشنیده بودکه میگویند حسن آقا حالادریک نانوایی کارمیکند.بهرحال این حسن آن حسنی نبودکه من دیده بودم صورت حسن خیلی بیشترازمرضی  شکسته شده بود . گویا زندگی بد جوری بروی دوشش سنگینی کرده بود.

بعدافهمیدم که اوبدجور ورشکست شده بود.ازاین روزوحالی که من درهمین چندلحظه از زندگی مرضی دیدم همین راحکایت میکرد چون ازآن اوضاعی که مادرازمرضی برای ماتعریف کرده بودهیچ خبری نبودحال وروحسن آقا مرا به یادگذشته اش انداخت.

پدرمحمدحسن "آقا رسول" همسایه ما بودکارش رفتن به شهروآوردن پارچه وچیزهای دیگربودماهی یکی دوبار به شهرمیرفت . اهالی ده هرچه میخواستندوخودشان نمیتوانستندبه شهربروندوتهیه کنند اوبرایشان میاورد . وضع بدی نداشتند مادرحسن هم زن خوبی بود اوهم درخانه فرش میبافت وگاهی هم نقش مامای ده راداشت.همه اووآقا رسول  رادوست داشتند.آنها سه پسرویک دخترداشتند. دوتا ازپسرهای اودوقلوبودند. یکی ازآن دوقلوهاهمین حسن اقا بود. وهمزادش محمد حسین نام داشت برادربزرگشان هم علیمحمدبودورویهم رفته زندگی خوب و آبرومندی داشتند پسر بزرگ آقارسول هم شوهرخواهردیگرمن بود.زیورخواهرسوم من یکی ازدخترهای خوشگل ده بودکه تمام پسرهای ده آرزوداشتندبااوازدواج بکنندوقتی دوخواهربزرگم به خانه بخت رفتنداقارسول برای پسر بزرگش به خواستگاری زیورامدپدرم هم که اووخانواده اش وعلیمحمدرا میشناخت بی هیچ حرف ونقلی موافقت کرد  من انوقتها را خیلی به یادندارم .بعد ازازدواج انها نزدیکی دوخانواده بهم بیشترشدعلیمحمدپسرپرتلاشی بودبه سرعت خود را جمع و جور کردوقطعه زمینی خریدودرمدت کوتاهی بارخودش را بست یکسال بعد زیور صاحب پسری شد پسر زیور ولی اله بچه بسیارشیرینی بودکه اکثرادرخانه ما بودزیوربعدازولی اله دیگربچه دارنشد . این شد غم بزرگ زیوروعلیمحمد . از انجایی که کنارهرگل خاری بایدباشدوزندگی بی دردورنج نمیشود.یادم هست آنسال زمستان هواداشت از سرما ویخبندان کولاک میکردانگارسقف آسمان سوراخ شده بود . همانطور که میدانی خانه های ماخیلی با برف و بارا ن سرسازگاری نداردآن روزها ازاینهم بدتربود.هروقت چنین زمستانی پیش میامدحتما چند تایی ازخانه های روستای ما سراهالی بدبخت خراب میشد.البته الان هم تقریبا همینطوراست. بد بختانه آن سال قرعه آواربنام اقا رسول افتاده بود . خانه اقا رسول دوطبقه روی هم بود.همه ازخشت وگل وچوب.به خیال خودش خانه را بزرگ کرده بود . دوتا اطاق روی پشت بام علم کرده بود.آنشب هولناک که آب ازآسمان مـثل آبشاربرسرما فرو میریخت وهمه از ترس به کنج خانه خزیده بودیم ولی اله هم طبق معمول خانه مــا بود ولی زیور و علیمــحمد منزل اقا رسول بودند( یعنی در حقیقت خانه خودشان ) محمد حسن هم به خانه یکی از دوستانش رفته بود.

هنوزاوایل شب بود که ناگهان صدایی مهیب همه ما را به وحشت انداخــت گویا نا خود آگاه هــمه ما انتـــظار چنین صدایی را داشتیم ولی نمی دانستیم که آوار امشب خانه کداممان را هدف گرفته است به کـــوچه دویدیم و نا باورانه دیدیم که خانه آقا رسول به تلی خاک وگل تبدیل شده وصدای فریادهایی از زیر خاک و خاشاک به گوشمان میرسید . همه اهالی دیوانه وار به جستجو پرداختند و عده ای چـــراغ به دست و تعدادی با بیل و کلنگ و یا هر چیز که دم دستشان بود به امید نجات خــانواده رسول به کندو کاو مشـــغول شدند . وقتی شــب طـولانی به پایان رسید و طلوع خورشید همه جا را روشن کرد فقط جسد تمام آنها که در خانه اقا رسول بودند حــاصل تلاش همـسایگان بود . حتی یک نفرشان زنده نمانده بودند . فقط محمد حسن که درمنزل نبود وولی اله که منزل ما بود جان سالم بدر بردند . چه بگویم که چه برسرهمه ما آمد. تمام اهالی چهل روزاشک ریختند. محمد حسن مثل دیوانه ها بود و تنها چیزی که او را نجات داد وجود ولی اله بود.که محمد حسن خودراتنها حامی اومیدید.بعد از این حادثه ی وحشتناک از آنجائی که دیگربرای حــسن وولی اله جائی برای زندگی نبوددرمنزل ما ماندند برای ماهم که غریــبه نبودند.یک سـال که یک  عمر بود وخدامیداندچه به ما گذشت سپری شد مرگ زیورتا آخرعمرازخاطرمادروپدرم وما فراموش نــشد که نشد . یعنی نه تنها ماکه دل تمامی اهالی ده برایشان خون بود یک شبه یک خانواده نیست شدند . آنهم خانواده ای مثل آقا رسول که همه دوستشان داشتندآدمهای بسیارمحبوبی بودند.سال مرگ اقا رسول و خانواده اش راگرفتیم وهنوز یک ماهی ازسالشان نگذشته بودکه پدرم به حسن پیشنهادکردکه برای همیشه نزدمابماند واوتوسط مادرم ازپدرم مرضی راخواستگاری کرد می گفت اگرمرضی زن من بشود ولی اله راپیش خودم نگه مـی دارم . پدرم هم موافقت کرد و مرضیه رابا رضایت خودش که بی نهایت به ولی اله علاقه داشت به عقدمحمد حسن درآورد.حسن هم هرچه داشتند فروخت وبا مرضی وولی اله سه نفری به اراک رفتند وبرای همیشه محمد حسن ومرضی دراراک ماندند . شوهــر مرضی میگفت دیگرطاقت ندارم بمانم وجای همه خانواده ام راخالی ببینم .اصلا اقا حـــسن ازاول هم دوست داشت به شهر برود . اقا رسول میگفت بالاخره شهر محمد حسن را از من می گیرد . بعد از آن گاهگاهی مرضی به دیدن ما می آمد که فقط ولی اله را همراه میاورد پدرومادرمن می گفتند ولی اله بوی زیوررامیدهد مرضی بخاطر پدرو مادرمان میامدکه ولی اله رابیاوردآنها ببینند.والحق که مرضی مادری ومحمد حسن پدری رادرحق ولی اله به کمال رساندندکم کم رفت وآمدهای مرضی فاصله اش بیشتروبیشترشدوبرای همین منم که رفتم پی زندگی خودم تاآنشب .

که من باطوطی واردخانه آنها شدم .باآن حال زار درآن هنگام آنقدر آشفته بودم که حال خود را هم نمی فهمیدم . چه رسد به پرسش ازحال وروزمرضی ولی حسن اقا را دیدم . نه آن حسن اقا که یکسالی منزل مابود.جوانی بلند قامت وخوش صورت .مشکلات حسابی دمارازروزگارش درآورده بود داغ خانواده وبیکسی . مشکلات زندگی همه اینها کمرحسن راگویی خم کرده بودحالا بجای آن جوان مردی رادیدم لاغراندام. باصورتی کشیده و پرازچین و چروک وضع زندگیش بد نبود ولی بعدها فهمیدم که دوبارورشکسته شده بود نتوانسته آنطورکه باید و شاید روی پا بلند شود .وحالادریک نانوایی کارمیکند محمد حسن درخانواده ای بزرگ شده بودکه پدرش تقریبا وضع بدی نداشت.خیلی به سختی عادت نکرده بودبرای همین خیلی برایش تحمل این زندگی سخت بود.تمام ارثیه پدرش تقریبابه بادرفته بود .

حسین جانم زندگی به هیچ کس رحم نمی کند وبرای هیچ کس دل نمی سوزاند. فقط دل انسانها را می سوزاند . اوضاعی که از محمد حسن دیدم راستش حالم راگرفت.گواینکه من ازاوبخاطراینکه مرضی راازمن جدا کرده بود وبه علت وابستگی بیش ازاندازه ام به مرضی ناخودآگاه خوشم نمی آمد ولی حالا دیگر بزرگ شده بودم و میدانستم حسن چاره ای نداشت مگر میشد بر روی خاکهایی که پدر و مادرش را بلعیده بودند زندگی کند ؟

آنها با رویی خوش مرا پذیرفتند .مرضیه چهار بچه داشت که همگی دور سفره نشسته بودند و با بهت و حیرت مرا نگاه میکردند.حسن آقاشروع کردبه احوالپرسی ازرحیم وتو.من بیچاره تر و خسته تر از آن بودم که بدرستی بتوانم جوابش را بدهم . هنوزمن طوطی راسخت بخودم چسـبانده بودم .خیلی گرم نبود گفتم که انگارآرامترنفس می کشید همین باعث شده بودکه دلم کمی گرم شودخودم حال درستی نداشتم مرضی که متوجه حال وروزمن شده بود پرسـید . فاطمه جان مثل اینکه تازه زایمان کردی حال وروزت درست به نظرنمیرسد  راستی بچه ات را ببینم پسر است ؟ گفتم نه مرضی دختراست اسمش طوطی هست هشت روزه است  با تعجب گفت هشت روزه توبابچه  هشت روزه وبا این حال وروزآمدی مرا ببینی؟گفتم نه طوطی مریض است آمدم ببرمش دکترگفتند راه نجاتش فقط درشهر است منهم که جزتوکسی را نداشتم ببخش که مزاحمت شد آنهم این وقت سال و بی خبر . مزاحم تو و حسن آقا و بچه ها ، ببین مرضی چقدر بد شانس هستم نیامدم شهرحالا هم که آمدم با این حال وروز مرضی گفت حالانمیخواهی بچه ات را بخوابانی؟ چرااینطوراورا بخود ت چسبانده ای؟ مرضی بعد ازگفتن این حرف بلند شد و درحالیکه میگفت منزل خودت هست.خوب کردی اومدی بچه راازمن گرفت.گفتم مرضی جان آمده ام طوطی را اینجا دکترببرم. مــــرضی من و طوطی را به اطاق بغلی که نقش اطاق مهمانیشان را داشت برد وطوطی را گذاشت روی زمین .

مرضی اول که مرادیده بودفکرکرده بودکه من دلم برایش تنگ شده وآمده ام اورا ببینم    .میگفت آنقدر تعجب کرده بودم که فکرنکردم فاطمه این وقت سال بااین اوضاع آب وهواچطوربه سرش زده بیاید مرا ببیندآنهم بدون شوهرش و حسین . . این را بعدا مرضی به من گفت.

 مرضی درحالیکه روی طوطی رابازمیکردتااورا ببوسد ناگهان مثل اینکه وحشت سراپایش را تکان بدهد درچشمم خیره ماندوبعدازلحظه ای مکث پرسید فاطمه این بچه راآورده ای ببری دکتر؟گفتم آری مریض است آورده ام شهر ببرم دکتر. درده امکان مداوا نداشت. پرسید گفتی چند روزه است ؟ گفتم هشت روزش هست .مرضیه به سرعت به طرف در اطاق رفت ودرحالیکه ازامدن بچه هاکه هجوم آورده بودند بیایند واین عروسک خاله فاطمه را ببینند  به اطاق جلوگیری میکرددررا بست وباصدایی لرزان مرابه گوشه اطاق بردوازمن خواست بگویم چه شده. و مریضی طوطی چیست ؟.احساس کردم ترسیده بچه هایش ازطوطی عزیزوکوچک من بیماری رابگیرندکه اینطور سراسیمه بچه هایش را از دراطاق بیرون کرد.

من درحالیکه نمیدانستم درآن وضعیت چه کاربایدبکنم هاج وواج نشستم کناراطاق وازسیرتاپیازماجرارابرایش گفتم .ازمریضی طوطی رنج ودردرحیم.بدبختیهاودردسرهایی که دراین سفرداشتم وبعددرحالیکه یک لحظه گریه امــانم نمیداد گفتم مرضی اگرطوطی خوب نشودمن دیگرنه اینجا میمانم ونه به ده میروم چون تمام امید من وخـــــصوصا رحیم به این بچه است وسپس اضافه کردم اوازدیشب تاحال شیرنخورده ولی احساس میکنم حالـش ازدیـــشب  بهتر شده چون از داغی بدنش خیلی کاسته شده . باید بلند شوم هم شیرش بدهم و هم جایش را روبراه کنم.

مرضیه در تمام طول صحبت کردن من اشک میریخت گفت  ببین فاطمه تو امشب طوطی را به من بسپار می بینی چهار بچه بزرگ کردم پس ناوارد نیستم امشب تا صبح نگهداری و مواظبت از طوطی با من .تودوشبانه روز است استراحت نکرده ای شیرت هم خیلی برای بچه خوب نیست به او فعلا آب قند  میدهم . فردا صبح طوطی را باحسن  می بریم پیش دکتر او یک دکتر خوب سراغ دارد که ما همیشه بچه هایمان را پیش او میبرم حالا برو و استراحت کن  تو طوطی را ازخدا بخواه شفا دهنده  خداست .در همان چند لحظه مرضی آنچنان با حرفهایش به من دلگرمی

  داد که انگار باری از دوشم برداشتند گفت فاطمه جان یادت هست که مادر همیشه به ما میگفت راضی باشید به ..

 رضای خدا ؟ عمر دست من و توکه  نیست . بلند شو برو غذایت راهم  بخور . و سپس با مهربانی مرا وادار کرد هرچه میگوید بپذیرم.من به دلسوزی ومحبت مرضیه ایمان داشتم دربین خواهرها وبرادرهایم مرضیه ازهمه به من مهربانتر بود و از همه مهمتر همینقدر که آنشب با این محبت من و بچه مریضم را پذیرفت و خودش و شوهرش و بچه هایش برایم دل سوزاندند تا عمر دارم به خاطر خواهم داشت . درآن شب امیدمن به آنهابودوبس. و آنها از هیچ محبتی درحق من فروگذارنکردند آن شب تاصبح مرضی بالای سر طوطی بیدارنشست . و من از خستگی و درد و رنج درحقیقت نخوابیدم بلکه بیهوش شدم.وقتی صبح برای نمازبیدارشدم مرضیه نمازش را خوانده بود . رفتم بالای سر طوطی . طوطی آرام خوابیده بودومن شرمگین به صورت خوابزده ی خواهرم نگاه کردم                     

مرضیه مرابه اطاق دیگربردوگفت طوطی تازه خوابیده.مزاحمش نشو.بگذاراستراحت کند. و من مثل بره ای مطیع به دنبال مرضی رفتم  صبحانه را به زوربه من داد.تماما چشم وگوشم به دراطاق طوطی بود منتظرصدایی بودم .

وقتی کمی آرام شدم مرضیه به دختربزرگش عذرا گفت که مراقب بچه ها باشد حسن آقاصبح زود رفته بود سر کار و مادونفرآمدیم به اطاق طوطی . مرضی مرا در گوشه ای نشاند . دستم را گرفت و مهربانانه به چشمم نگاه کرد و شروع کردبه موعظه . اینکه سرنوشت هرکس دست خداوند است . زندگی و مرگ راخدا تعیین میکند و نه آمدنمان ونه رفتنمان . هیچکدام به اختیار ما نیست . داشت کم کم حالیم میکرد که میخواهد چه  بگوید. قلبم داشت از سینه ام بیرون میامد انگار میخواست خبر بدی بدهد داشت پیشاپیش آماده ام می کرد ناگهان با حالی نزار در حالیکه بغض گلویم را میفشرد گفتم مرضی چی میخوای بگی ؟ تو رو خدا نگو، نگو که راه چاره ای ندارم . نگو مرض طوطی خوب شدنی نیست چه خاکی به سرم شده؟ یک لحظه به خودم گفتم نکند که اومیخواهد بگوید اگر طوطی خوب نشد خدا خواسته وتوباید راضی به رضای خدا باشی ؟ گفتم مرضیه این حرفها به گوش من نمیرود.یاطوطی در این دنیا بامن و رحیم میماند.و یا هرسه باهم میمیریم . چون اگر طوطی برود رحیم هم میمیرد و من یکدقیقه بی آنها نمیتوانم زنده بمانم . من باعث مرگ طوطی هستم من نتوانستم از خودم مواظبت کنم و طوطی درشکم من مریض شد . حسین راهم به خدا میسپارم . وبی آنکه یک لحظه خیال مرگ طوطی راکرده باشم همچنان اشک میریختم .

مرضیه درحالیکه سعی میکردازگریه کردن خودداری کند.گفت یــــعنی چه؟ بتـــوچه مـربوط است؟حسین را هم تو زاییدی .این چهار بچه راهم من زاییدم مادرمان هیجده شکم زایید ببین چند تای آنها هستند .یادت هست  زیور مثل دسته گل رفت زیر آوار. مادر چه میتوانست بکند و نکرد؟ . اینهمه بچه میمیرد . مگر دست پدر و مادر است . ؟ داری کفرمیگویی.خدا تورانمی بخشد.حالا هم درحالیکه خودت زائو هستی و هنوز در حقیقت باید استراحت کنی با اینهمه بدبختی سرسیاه زمستان بلند شدی آمدی شهر.رحیم بیچاره ازهیچ کوششی فروگذارنکرده  خوب کار دیگری از توورحیم برنمی آمده کدام مادریست که خودش به دست خودش بچه اش را بکشد.بروخدارا شکر کن . اگردرراه هردوتا ی شما دچارمشکل می شدید که من خیلی ازاین موارد رادیده ام آنوقت رحیم چه بایدمیکرد؟ هیچ این فکرها را کرده ای؟رحیم بدبخت وحسین بیچاره چه بایدمیکردند؟که بخاطریک بچه چند روزه زندگیشان ازهم میپاشید؟ هم تو جوان هستی وهم رحیم حالا حالا ها میتوانید بچه دارشویدوسپس اشک مانند سیل ازچشم مرضیه سرازیرشد . احساس کردم روح ازتنم جداشده.داشت کم کم حالیم می شد که چه خاکی برسرم شده ولی نمیدانستم چرا؟طوطی من  که داشت حالش خوب میشد تنش دیگردر تب نمیسوخت .به آرامی نفس می کشید چرا مرضی اینکارها را میکند؟ در یک برزخ گیر کرده بودم . دیوانه واربدون هیچ عکس العملی به مرضی نگاه میکردم  مثل یک مجــسمه سنگی شده بودم. او درحالیکه تمام صورتش رااشک پرکرده بوددستم را گرفت وگفت فاطمه.فاطمه جان .تو دیشب طوطی را به خانه ما نیاوردی .بلکه این جسد طوطی بود. آری طوطی تبش قطع شده بود چون نفسش قطع شده بود تنش از سرمای زمستان هم سردتربود.وتو ازگرمای تنت به اوگرمی میدادی و نمیخواستی قبول کنی که او مثل تکه یخی به سینه ات چسبیده .وبعد مرضی نالان سربه دامان من گذاشت ودرحالیکه سعی میکرد صدایش بچه ها یش را متوجه نکند گفت . فاطمه طوطی تو مدتهاست که پرکشید ه ورفته اودرمیان گرمای سینه توبه آسمان رفته .

دیگر نفهمیدم چه شد .35

وقتی به خودآمدم مدتی نمی دانستم کجا هستم . کم کم مرضیه را دیدم با چشــــمانی اشکبار دستهایم را گرفته و نگاه نگرانش را به صورتم دوخته .جسد بیجان طوطی درون پتوودرلابلای لباسهای من درکنارم بود یک لحظه چشمانم را بستم .بیاددوشب وروز گذشته افتادم. به یادسرمایی که تا مغزاستخوانم را میسوزاند. به یاد چشمان امیدوار رحیم به یاد زمانیکه به خانه مرضی رسیدم وخیال کردم جان طوطی را که الان کمی حالش بهترشده ودیگرازگرمایی که داشت میسوخت خبری نبود را نجات دادم . خدایا نمیدانم . چند بار بین راه دستهای کوچک و تب دار طوطی را در دستم فشردم . در تمام طول این دوشب و روز هرگز طوطی نتوانست چشمانش را باز کند .

آخر بچه به آن کوچکی تاب چنین آتشی را ندارد.چند باردربین راه نزدیک بودازفشارخواب طوطی از دستم بلغزد وبه زمین بیفتد ولی همان حس که به آن حس مادری میگویند خواب رااز در چشمم حرام کرد . چنان حال و روزی داشتم که غلام بی آنکه سخنی بر زبان بیاورد با نگاهش به من دلداری میداد. یامن چنین حس می کردم.حالا طوطی مرده .مرضیه میگوید .میگوید طوطی پر کشید وبه آسمان رفت. باورم نمیشود آخر تب طوطی قطع شده بود  دیگر ازآن نفسهای تند خبری نبود.خدایا اگرمرضی راست بگوید؟چکنم؟با چه رویی به ده بازگردم.چطور توی صورت امیدواررحیم زل بزنم وبگویم همه چیزمان به بادرفت وبگویم حاصل این سفراینست که جسد طوطی راهم در شهر گذاشتم و آمدم . نمیشد به این آسانی به ده برگردم آ قاغلام که رفته بود ومعلوم نبود کی برمیگردد.شش ماه دیگر هم معلوم نبودبه شهر بیاید.اگرکسی راهم پیدا میکردیم سرمایی که این چنین همه جا را فرا گرفته بودبه هیچکس اجازه چنین سفری را نمیدادهیچ کس حاضر نمیشد بهیچ قیمتی جانش را کف دستش بگذارد . تازه در چنین هوایی سه الی چهارروزطول میکشید تا به ده برسیم همه که مثل اقا غــلام به راه وارد نـــبودند . آنوقت مـــن جسد طوطی را باید چهارروز در بغلم بگیرم و برای رحیم ببرم . وای فکرش پشتم را می لرزاند . جسد طوطی را ؟ نه هرگز من چنین توانی را در خود سراغ ندارم  .

اگربه ده نروم به کجا بروم؟.پیش مرضی که نمیتوانستم بمانم.به گوش چه کسی میرود که من رحیم و حسین رادرده بگذارم وخودم اینجا بمانم برای چه بمانم ؟برای چه بایدسربارخواهرم باشم .منکه حال روزاین ها رادیدم . خودشان به سختی دارند از پس این زندگی برمی ایند. حال وروزحسن اقا را هم که دیدم .از اینها گذشته.  حسینم را چه کنم؟  طوطی مرده بود . من تورا داشتم . این رحیم بود که همه چیزش را باخته بود و نمیدانم چه باید بکنم . چشمانم را که باز کردم اشک امانم نداد.دستهای خواهرم را گرفتم وبا التماس به اوگفتم .مرضیه ترا به خدا بگو طوطی نمرده بگو مطمئن نیستی. چقدرسخت است چیزی رامجبوری  باور کنی که از باورش وحشت داری ومن به امید آنکه از لبان او کلمه ای امیدوار کننده بشنوم چشمم را به دهانش دوختم . ولی مرضیه با نگاهش به من حالی کرد که دیگر امیدی نیست . بلند شدم و لرزان ووحشت زده پتو را ازروی صورت طوطی کنار زدم . بچه ام دیگر سیاه شده بود و نمیدانم از تب بود یا ازسرمای مرگ.هیچ اثری از زندگی دروجودش نبود.طوطی من حالا دیگر آتش نمی گرفت یخ کرده بود طوطی ازهوای بیرون هم سردتربود . ساکت بود و آرام و چشمانش نیمه باز بود دستم را به صورتش کشیدم . آه که چقدر دوستش داشتم لبهای یخ زده اش را  بی آنکه بتوانم خودم را کنترل کنم غرق بوسه کردم . انگارمیخواستم تصویرآخرین لحظه ی دیدارش راهرگز فراموش نکنم . بجای آن پوست نرم و لطیف احساس کردم پوست صورت طوطی مثل کاغذ سفت شده . اومثل یک مجسمه سنگی سیاه بود . بازهم نگاهش کردم . یادم آمد که از صبح دیروز شاید هم شب گذشته اش من جسد طوطی را به امید شفا به سینه چســـــبانده بودم و فقط گرمای امید بود که یخ کردگیش را حس نمی کردم .

خودم را سرزنش کردم . اما نه . من می ترسیدم  . می ترسیدم بـــاورکنم که طــوطـی مرده . راستش اصلا به ذهنم خطور نمی کرد. مرگ وطوطی ؟ مرگ کجا و طوطی تب دارمن کجا؟او فقط تب داشت .چرا باید بمیرد؟اصلا یک آن هم من به این فکر نیفتادم .من بچه نبودم  ولی این بار دوست داشتم بچه باشم و نفهمم نمی خواســـتم بفهمم . شاید اگر می فهمیدم قبل از آنکه اقا غلام مرا به شهر برساند در همان کوه و کمرها خودم را سر به نیست می کردم آری من فقط امید را حمل میکردم .

 مرضی دستم را گرفت . از کنار طوطی بلندم کردو به آرامی کنار اطاق نشانید و گفت فاطمه جان عاقل باش کمی آرام بگیر . تو  خودت را بااین کارها میکشی .کمی صبرداشته باش خدا بزرگ است .گفتم مرضی حالا چه میشود؟ ترا به خدا بگو چه کنم ؟ از دیشب تا حال هرچه می شد بگویم گفتم . منکه عقلم به جایی نمــــیرسد . مرضـیه کنارم نشست و دستم را فشرد و سکوت کرد .

 حرفهای مادرم که به اینجا رسید داشت عقل ازسرم پروازمیکرد تمام این حرفها مدت زیادی طول نکشیده بود ولی درتمام این مدت من مات ومبهوت مادررا نگاه میکردم وقتی گفت طوطی مرد.دیگرانگارهیچ هوش وحواسی برایم نمانده بود تمام وجودم شده بود گوشهایم . یعنی مادرچه میخواهد بگوید ؟. چه رازی را میخواهد برایم فاش کند ؟. خیال میکردم دارم خواب می بینم و خوابی که عاقبت خوشی را نوید میدهد . خوابی که میخواهد به من نوید دهد که میتوانم به این عشق امیدوار باشم . . در این افکار غوطه می خوردم مادر نمیدانست من در چه حال و هوائی دارم سیرمیکنم . مادرهم انگارازفرصتی که برایش پیــش آمده بود داشت حد اکثر بهره برداری را می کرد. شـــــایداین  زمان خواست خدا بود .که  ماه رمضان باشد و آقا رحیم تانزدیکی های افطار به خانه نیاید.و من این چنین حال و روزی پیدا کنم که نتوانم از خانه حتی خارج شوم . وطوطی به امید اینکه من دارم بامــــادر در رابطه با منصرف کردن مادر و اینکه قانعش کنم علی به درد طوطی نمی خورد. تاب بیاورد (هرچند یکی دوبار آمد و سرکی کشید و بهانه ای تراشید ولی چیزی دستگیرش نشد  فقط با نگاهش به من، انگار آرامشی پیدا میکرد و میرفت ) . چشمم به دهان مادر دوخته شده بود مادر ادامه داد.

گفتم مرضیه تو خواهر بزرگ من هســتی و تو همیشه مشکل گشای من بودی . ببـین بدون طوطی فکر رفتن به ده پشت مرا می لرزاند . می ترسم رحیم را هم از دست بدهم . از طرفی حسین را چکنم ؟. او پدرکه ندارد . اگر منهم اورا ول کنم چه به سر بچه ام میاید ؟ مرضیه گفت می خواهی من و حسن باتو بیاییم و یامن تنها باتو بیایم به ده؟و. یاتو بمانی من و حسن برویم رحیم را دلداری بدهیم . اگر تو بخواهی می توانم من باتو بیایم و مدتی هم پهلوی تو و آقا رحیم   در ده  باشم تا تو و رحیم کمی آرام بگیرید.؟

اشک امانم نمی داد . ای خدا طوطی چه زود . چـه آرام پــرکشید. این چه ســرنوشتی بود؟ پــس خدایا به داده ها  و نداده هایت شکر. آخر چرا دادی ؟ و چرا گرفــتی . چه صلاحی بود در این کار که مــن باید به روز سـیاه بنشینم ؟ چرا همانجا در ده  جان طوطی را نگرفتی . که من در اینجا در غربت تنها و بی خانمان سر درگریبان شــــوم  من فرصت نکردم حتی رنگ چشمان جگر گوشه ام را ببینم . فرصــــت نکردم لبهایش را غرق بوســــه کنم . فرصت نکردم به او بگویم لحظه ای بیشتر دوام بیاورد زندگی مرا سیاه نکند .دیوانه وار به سینه ام چنگ میزدم .به توصیه مرضی نمیخواستم صدایم  هم بلند شود مبادا بچه هایش نگران و ناراحت شوند . اما من مرگ رحیم را هم می دیدم . خدایا چه کنم . این چه بدبختی بود ؟. دردم آنقدر سنگین بود که تاب تحملش را نداشتم

مرضیه به امید پاسخم چشم به دهانم دوخته بود و من به او گفتم . اولا تو بااین بچــه های قدو نیم قد و گرفتاریهایت . حسن آقا هم که نمی تواند کاروزندگیش را ول کند بیفتد دنبال بــدبختی مــن . تا همین جا هم کلی از تو و شوهرت خجالت میکشم . تازه طوطی مــرده هم افتاده روی دستمان .  نه هیچ کدام از این راهها عاقلانه نیــست . بایدفکری بکنم که ترا هم به درد ســر نیاندازم . زمان داشت به سرعت سپری میشد . خدایا تو حتی داری مرده ی طوطی را هم از منو رحیم میگیری . مسلم بود که من نمیتوانم طوطی مرده را به ده برگردانــم . باید اورا همــین جابگذارم و بروم . بروم به رحیم بگویم بـــگذار زمستان بگذرد تا ترا ببرم سرقبر طـوطی . وای دارم هذیان میگویم . احساس میکردم عقلم دیگرکارنمی کند.دنیایم سیاه بود. دوباره خودم را روی طوطی انداختم و این بارآنچنان مویه می کردم که بچه های مرضی هم متوجه شدند . به پشت در آمدند ولی مرضـــــی گفت بروید خاله داردبرای مریضی طوطی گریه می کند . آری برای پرکشــــیدنش به آسمـانها آوازمــــرگ می خواندم طوطی من در غربت مرد . چه زندگی کوتاهی داشت این عزیزدردانه ی پدر .

مرضی در حالیکه سعی می کرد با تمام توانش مرا از روی طوطی بلند کنـــد گفت بگـــذار باز هم فکر کـــنیم .خدا بزرگ است بالاخره  راهی پیدا می کنیم .والله منهم نمی دانم  چه باید کرد با مشیت الهی که نمی شود جنگید  فاطمه عقلت را به کار بینداز . کمی آرام بگیر. ضمنا نمی خواهم بچه چیزی بفهمند توی روحیه اشان اثر می کند باید اول فکری برای طوطی بکنیم راستش من خودم هم مانده ام بهتر است به خودمان  فرصت بدهیم .

با مرضی از اطاق طوطی بیرون آمدیم منهم سعی می کردم خودم را کنترل کنم نمی خواستم بعد از این همه محبت مرضی کاری کنم که بچه هایش ناراحت شوند خوب گناه که نکرده؟ راست میگفت دیدن صحنه ی مرگ برای بچه هایش خیلی قابل هضم نبود.ضمن اینکه آنها می خواستند هرچه زودتربیایند وطوطی مرا ببینند  مرضی به سرعت در اطاق را بست و به عذرا گفت مواظب باش بچه به این اطاق نیــایند چون طوطی را با هزار زحمت خوابانده ایم اگر بلند شود خاله اذیت می شود عذرا که دختر بزرگ مرضی بود و عقل برس هم شده بود این ماموریت را بطور کامل انجام داد و بچه ها و من و مرضی رفتیم شاید لقمه ای ( بقول مرضی) از گلویم پائین برود. ولی شما میتوانید حال مرا حس کنید ؟ چه بخورم ؟.دلم پراز درد بود تنم ناتوان بود و عقلم بکلی از سرم پریده بود فقط کاسه ی چکنم به دستم بود و بس .

زمان نمیدانم به سرعت میگذشت یا به کندی . نمیدانستم چه باید بکنم ؟ مرضی بعد از دادن صبحانه به بچه هایش دو باره آمد و پهلوی من نشست . می خواستیم مراسم دفن طوطی را یک جوری انجام دهیم . حالا مانده بودیم . من آرام و قرار نداشتم می خواستم دوباره بروم توی اطاق طوطی که مرضی جلویم را گرفت و گفت .

 فاطمه جان من فکری به ذهنم رسیده . خدا کمکم کند که درست باشد و از تو هم می خواهم که فعلا کمی خودت را نگه داری و نگذاری که حسن و بچه ها از مرگ طوطی مطلع شوند . راستش من همان وقت که تو آمــدی بمحض دیدن صورت طوطی فهمیدم که کار از کار گذشــته است ولی گــفتم بهتر است بگذارم تو کمی استراحت کنی چون آنقدر وضع و حالت بد بود که اگردرهمان وقت چیزی می گفتم ممکن بود تو پس بیفتی وکاربدتر شود . پیش خودم فکر کردم بهتر اســت دروقت مناسب که کمی از فـــشار ســفر و بی خوابی بیرون آمدی و حالت رو براه شد به تو بگویم و برای همین به حسن و بچه ها چــیزی نگفتم . چون بچه ها از این مســئله مرگ و این چیزها خیلی وحشت میکنند ترس دارند و مردها هم که طاقت شنیدن اینطور چیزها را ندارند و تو هم دندان سر جگر بگذار تا ببینم چه خاکی باید به سرمان بریزیم . من راستش از دیـــشب تا حال دارم فکر می کنم بیشتر به خاطر مرگ طوطی نیست . خوب مرگ است . دست من و تو هم که نیست چاره ای هم ندارد جز قبول کردن . اگر از حال رحیم که تو برایم گفتی و حال خودت بی خبر بودم مسئله ای نبود و یک بچه نوزاد اینهمه الم شنگه ندارد ولی از حــــرفهای تو خیلی هول توی دلم افتاد جگرم را تو اتش زدی . بیشــتر از آنکه دلـــم برای طوطی بســـوزد برای تو و رحیم و زندگیت می سوزد . می ترسم از رحیم جدا شوی هم آبرویمان میرود و هم تو ورحیم و حسین هرسه بی سرو سامان میشوید . حالا بلند شو برویم خدا کمک می کند .تو فقط به لطف خدا امیدوارباش او هیچ کس را نا امید نمی کند .از مرضی خواهش کردم بگذارد بروم و طوطی را ببینم قول دادم خیلی معطلش نکنم . آخر دلم طاقـت نمی آورد طـــوطی تنها آنجاتوی اطاق خوابیده بود .شایدمیترسیدم باور کنم . به خودم می قبولاندم که همه ی این اتفاقها یک توهم هــست با خودم حرف میزدم  با خودم خیال میکردم . به خودم دلداری میدادم . نمی دانم چه میکردم ؟ میگفتم بروم و به جگر گوشه ام سر بزنم  نکند نیازی داشته باشد . می ترسیدم وحشت کند شاید او  از تنهائی بترســد ؟ شاید شیر بخواهد؟ شاید گرمی نفس مرا بخواهد؟ نمیدانم آه نکند خیال کند مادرش او را به امان خدا سپرده ؟طوطی نمیدانست ولی من که میدانستم . او به مادر نیاز دارد . دوباره مثل باران اشک ریختم و به مرضی التماس کردم او هم رضایت داد . رفتم بالای سر طوطی فقط اشک ریختم و اشک ریختم دستم را روی قلبش گذاشتم شاید نا امیدانه  میخواستم مطمئن شوم که قلبش هم نمیزند . آری مطمئن شدم ساکت و ارام و سیاه . این تمام طوطی من بود.

مرضیه دستم را گرفت ومرا از اطاق بیرون آورد و در اطاق را بست با کلیدی که داشت دررا قفل کرد و کلیدش را در جیب پیراهنش گذاشت . شایداو میخواست مطمئن شود که من به سراغ طوطی ام نمیروم .

خوشبختانه تمام مدت به علت سرما بچه ها در اطاق دیگر مانده بودند . و هیچکدام جرات بیرون امدن از اطاق را نمیکردند . عذرا هم تا توانسته بود سر بچه ها را گرم کرده بود.36

 

وقتی به اطاق بچه هارفتیم آنهاباخوشحالی دورمن ومرضیه حلقه زدندوبلافاصله سراغ طوطی راازماگرفتند. مادرشان با صدایی بلند طوریکه بچه ها کمی هم دلخورشدند گفتخاله خسته است طوطی هم بچه  کوچک مریضی است که باید ببریمش پیش اقا لطیف دواچی .من در را قفل کردم که هیچ کس حتی خاله هم که شیر طوطی را داده وخوابانده اش اوهم نبایددیگرمزاحم خواب طوطی بشودوبعدبرای اینکه خیالش ازجانب بچه هاجمع شودادامه داد.

ضمنا اوکه اسباب بازی نیست تازه شیرخورده وخوابیده وقتی بیدارشد خاله اورا می آورد پیش شما .حالا هم بروید بازی کنید.

بعد به طرف صندوقی که گوشه اطاق بودرفت ومقداری خوراکی ازآن درآورد و جلوی بچه ها گذاشت و بچه ها با دیدن خوراکی من و طوطی و مادرشان را از یاد بردند چقدر درآن حالت به زندگی مرضی غبطه خوردم .خوشا به حالش . عذرا با یک سینی چای بطرفم آمد صورتم را بوسیدم  تازه متوجه شدم چقدردخترقشنگی است خوب بزرگ شده وتقریبا دم بخت بود. و باصورتی سفید وقامتی بلندحسابی تودل برو شده بود مرضی آمد پیشم نشست . در کمال بی حالی می خواستم جویای حالش شوم و تازه گویا یادم آمد که ازدیشب تا به حال حتی یک کلمه از حال و احوالش نپرسیده ام .اوهم انگارمی خواست حواس مرا کمی پرت کند چون قبل ازاینکه جواب مرا بدهد گفت ولی اله بزرگ شده درس هم خوانده رفته دربلدیه مشغول کاراست وزیرگوشم زمزمه کرد که ازتوچه پنهان که گوشه چشمی هم به عذرا دارد .عذراهم بی میل نیست من وحسن هم که ازخدا میخواهیم حالا مانده شرایط . تا خدا چه بخواهد اگر جور شود.انشااله همه جوانها خوشبخت شوند.ولی اله الحق که زحمتهای حسن را بی اجرنگذاشته .یک شاخ شمشاد است . دو سه روزی است کاری برایش پیش آمده . از طرف بلدیه میفرستندش اینطرف وآنطرف.انشااله تا توهستی بیاید . دلم میخواهدتوهم بچه زیوررا ببینی.من گفتم خوشحال میشوم الهی شکر.اگر پدر و مادرش را خدا گرفت عوضش یک خاله و یک عموی خوب به ولی اله داد.ودوباره به یاد بدبختی خودم و رحیم افتادم .اشک به چشمم آمد . مرضی بادست به پهلویم زد.وبا نگاهش مرا متوجه کرد که باید جلوی احســـاساتم را بـگیرم . چایم را برداشتم ولی ناگهان صورت غمزده ونگران رحیم جلوی چشمم مجسم شددیگر نتوانستم به تذکرمرضی عمل کنم اشک از چشمم سرازیرشد.رعنا دخترمرضی اشکم رادیدوباصدایی بلند گفت مثل اینکه خاله فاطی داره گریه میکنه ؟من زود رویم را بر گرداندم وگفتم نه شما رادیدم ذوق زده شدم آخرخیلی سال بودنه خواهرم رادیده بودم ونه شما را.توراکه اصلا ندیده بودم. رعنا دخترکوچک مرضی مرا بوسیدوبوسه گرم وکودکانه اش دلم را کمی آرام کرد. ولی در دلم شورو غوغایی به پا بودمثل مرغ سرکنده نمی دانستم چه بکنم.تمام امیدم به مرضی بودمگرمیشدمرده رازنده کردمی شود امیدوار بود؟  کاری ازدست اوبرمی اید؟ ومشکل مرااوچطورمیتواند حل کردکند؟ ولی دیوانه ترین آدمها هم این را میدانند که مرده زنده نمیشود. پس چرا مرضی مرتبا به من دلداری میدهد؟. خدایا دارم دیوانه میشوم .

مرضیه درحالیکه چادرش رابه سرش می انداخت. وبرای ناهار به عذرا دستوراتی میداد دستی به سرمن کشید و با مهربانی گفت فاطی کاری نکنی که کسی از مرگ طوطی بوئی ببره  تو رو خدا یک کمی صبر داشته باش.تو فقط دعا کن که این مشکل هرچه زودتر حل بشه .جوری که تو از این دردسر خلاص بشی . قول میدی که کمکم کنی ؟  من الان میروم جایی کاری دارم . زود بر میگردم .یادت نره  فقط دعا کن .

با تعجب او را نگاه کردم . و از خــودم پرسیدم چه میخواهد بکند؟ .مـگر برای بدبـختی من چاره ای هم هست و در این فکر بودم که به یادم آمد طوطی درآن اطاق بی جان افتاده لابد بیچاره مرضـیه برای دفن کــردن طوطی به راه افتاده با عجله خودم را به مرضی رساندم و بی آنکه بچه ها متوجه شوند گفتم .مرضیه میخواهی چه کنی ؟. مرضیه درحالیکه خودش راازدست من بیرون می کشید گفت نه فاطی جان طـوطی را جــایی نمی برم .خودم دارم میروم و این را بدان من بی اطلاع تو هیچ کاری نمی کنم ولی بگذار بالاخره باید کاری کرد دست  روی دست  که نمیشود نشست وبی آنکه منتظرجواب من بشود خانه را ترک کرد.کناراطاق کزکـردم.مانند بچه ها ی مادرمرده به بچه های مرضیه نگاه می کردم.ولی آنقدرنگاهم بی رمق بودکه آنها هم به خیال آنکه خســته هستم اصلادوروبرمن  نمی امدنددخترمرضی باعروسکهایش که دست دوزمرضی بودبازی میکردعذرادراطاق وحیاط دررفت وآمد بودو گاهی ازمن میپرسید.خاله فاطی چیزی نمیخواهی ؟ومن بالبخندی زورکی میگفتم نه تو کارت را بکن . من راحتم .

پسر بزرگ مرضی کمال با پدرش رفته بود و پسر کو چکش درکناراطاق  خوابیده بود واو بیشتر از همه چشم مرا گرفته بود. دردل گفتم کاش الان طوطی هم پهلوی او بود وبخواب نازرفته بودولی این یک آرزوی محال بود.و بعد به دنیای دیگرسفرکردم. جسد سرد و یخزده ی طوطی را بغل کردم به سینه ام فشردم وای چقدر سنگین شده بچه ام . بدن طوطی آنقدر سرد بود که از میان آنهمه پارچه که به دورش پیچیده بودیم سردیش به تنم رسوخ میکرد . مرضی جلومیرفت حسن آقا وبچه ها ومن به دنبال مرضی .به یک زمین بزرگ رسیدیم .همه جا را خاک فراگرفته بود . چشــم چشم را نمی دید . مرضی طوطی را از دست من گرفت و به بچه ها گفت مواظب من باشند خودش و حسن آقا رفتندو رفتند تا آنجا که از چشمم دور شدند .و بعد ... .

ناگهان از صدای جیغی که دختر مرضــی کشید از آن حال و هوا بیرون آمدم  اصـلا از وقتی به خانه مرضیه امده بودم نتوانسته بودم بچه هایش را درست ببینم . فقط مرضی از ولی اله و عذرا آنهم برای اینکه کمــی مرا از دردی که میبردم خلاص کند حرف زد ه بود آنقدر دردم سنگین بود که هیچ مسئله ای نمیـــتوانست لحـــظه ای مرا از فکر خودم و بدبختی که گریبانم را گرفته بود خلاص کند .و یک آن خاطرات گذشــته تنهــایم نمی گذاشــت با دسـت تمام مدت با لبه چادرم بازی می کردم و سعی می کردم جلوی بچه ها اشک نریزم . یکی دو بار عـــذرا به سراغم امد و گفت خاله جان نمیخواهی سری به طوطی بزنی .؟ گفتم نه او زیاد شیر نمی خورد بچه است بیشتر میخوابد هروقت صدایش در آید میروم شیرش میدهم . عذرا گفت چه بچه ساکتی داری خاله فاطی خوش بحالت از دیشب تا بحال ما صدای او را نشنیده ایم . داشتم گُرمی گرفتم میخواستم فریاد بزنم که ای کاش طوطی من هم مثل همه ی بچه های نا آرام گریه می کرد ایکاش از صدایش همه ی شما به عذاب آمده بودید ای کاش وایکاش ولی سوختم. و لب دوختم . عذراادامه داد.راستی خاله جان حال محمد حسین چطوراست؟لابد حسابی بزرگ شده؟ .من خیلی اورا به یاد ندارم . راستی چند سالش است ؟ گفتم حدود پنج سال دارد گذاشتمش پیش اقا رحیم بعدازاینکه حال طوطی خوب شد هواهم بهتر شد شاید او را برای دیدن شما ودیدن  شهرکه خیلی هم دوست دارد یک سربیاورمش اینجا تا خدا چه بـــخواهد .عذرا سعی میکرد بهر وسیله شده مرا تنها نگذارد . مرتبا به من سر میزد و از هرجا که میشد حرفی به میان می آورد . و الحق هم که در آن لحظه وجودش برایم کیمیا بود  .  

ساعتی نگذشته بود که صدای پای مرضیه دو باره مرا از دنیای بی خیالیم جدا کرد . چشم به در دوختم مرضی آمد نگاهی به صورتش کردم گویا می خواستم بدانم پشت صورتش چه حرفی پنهان است چه کرده . تمام وجودم سئوال بود .و بی انکه حرفی بزنم منتظر شدم .مرضی پهلویم نشست .آه عمیقی کشید و چشم به دهانش دوختم گویا مرضی خیال حرف زدن نداشت . به عذرا گفت که برایش چای بیاورد داشتم دیوانه میشدم .خدایا می خواهد طوطی مرا به  این خاک غریب شهر بسپارد؟ پس چرا مرا معطل میکند؟ به قول قدیمیها که میگفتند مرده هر چند عزیز است نگه نتوان داشت . منکه نمیتوانستم مرده ی طوطی را به ده ببرم این را دیگر باید رضایت میدادم مرضی هم بیچاره می دانست و میخواست بهر شکلی که شده بی سرو صدا این مشکل راحل کند .

عذرا برای مرضی چای آورد و مرضی هم از او پرسید که غذا را آماده کرده ؟بعد پرسید راستی بچه ها که خاله فاطی را اذیت نکرده اند؟ . گویا میخواست با این تاخیر کمی مرا آرام کند . او میدانست در درون من چه میگذرد و صد البته که درست فکر کرده بود .

اهسته اهسته حالت آرام صورت مرضی درمن اثرگذاشت واحساس کردم کمی راحت شده ام انگار حضور مرضی داشت باز کارخودش را می کردومن نا خودداشتم دلگرم میشدم .وصد البته که این احساس بسیاراحمقانه به نظر می رسید . مگر مرضی خدا بود؟ طوطی من مرده . و همین مشکل من بود.آیا می شود و  می توانم به این مشکل سرو سامان بدهم ؟. من همیشه تا وقتی مرضیه درکنارم بود به او تکیه داشتم مرضی ذاتا زن بسیار متکی به خودش بود روی پای خودش محکم بود این خصوصیتش بود که توانسته بود در کنارحســن آقا دوام بـــیاورد چون حسن بعد از بلائی که به سر خانواده اش آمده بود حال درستی نداشــت ولی اله هم که شده بود سربار زندگیش در حـالیکه در آن زمان مرضیه سن وسالی نــداشت ولی خوب توانسته بود زندگی حسـن را بگرداند و بچه هایش هم کاملا معلوم بود آنقدر که به او تکیه دارند به پدرشان متــکی نیستند . و الحق که او سزاوار چنین اعتمــادی بود . دلم داشت از حلقم بیرون میامد . حس کردم رنگ به صورت ندارم در یک آن که بچـه ها متوجه نشوند محـکم به پهلوی مرضی زدم و گفتم مرضی دارم دیوونه میشم دِبگو چه کردی ؟من چه کنم ؟کجا رفته بودی؟ توروخدا زودتر . تو خوب میدونی که چه عذابی دارم میکشم . آخه  تاکی میشه این موضوع را از بچه ها قایم کرد؟ مرضی  در حالیکه کاملا مواظب اطرافش خصوصا عذرا که مرتبا دررفت آمد بودوبیشترازبچه های دیگرسرش میشد بودسردرگوشم گذاشت و گفت فاطی کمی خودت راکنترل کن.میخوام یک چیزی بهت بگم عکس العملت جوری نباشه که اینا خصوصاعذرا بوئی ببره . گفتم باشه بگودارم دیوونه میشم .مرضی گفت اگرمن یک طوطی به توبدهم مشکل توحل میشود؟

مثل اینکه کسی مرا ازیک بلندی هل بدهد وبه دره ای بی انتها پرتاب کند با تعجب و در حالیکه نزدیک بود چشمانم داشت از  حدقه در می آمد  به صورتش زل زدم وگفتم چه؟ چه میگویی ؟ داری سر بسرم میگذاری ؟ دو باره تکرار کن . و اوگفت اولا خودت را کنترل کن . دارم تکرار میکنم نمی خواهم هیچکس از این حرفهایی که بین من و تو ست چیزی بفهمد و ادامه داد . به تو گفتم درست گوش کن  .به تو گفتم اگر من یک طوطی برایت جور کنم که تو با خودت ببری مشکلت حل میشود؟

منکه چیزی از حرفهای مرضیه نفهمیده بودم فقط نگاهش میکردم و بعد سرم را تکان دادم و گفتم . مرضی چه می خواهی بگویی ؟مگر دیوانه شدی؟ یا مرا احمق فرض کردی . مرضی گفت .جواب منو بده . میخواهی یا نه ؟گفتم  اول تو بگو چه میخواهی بکنی تامن بگویم می شود یانه37
 

نمیدانم مرضی چرانمیخواست رک وراست بامن حرف بزند.انگارداشت دنبال یک گمشده میگشت . مرتبا از حرف زدن طفره میرفت. بمن گفت بهترنیست کمی صبرکنی تا ببینم این فکری که توی سرم هست راه درستی هست یانه. راستش خودم هم نمیدانم ولی تودروضعی گیرکرده ای که هرچه فکرمیکنم میبینم این فکرمن بهترین راه است. . گفتم مرضی داری مرامیکشی .زودتربگوآیا راه چاره ای برای این بدبختی من پیدا کرده ای یاداری مراسرگرم می کنی؟ ببین مرضی من هیچ راهی ندارم جزاینکه خودم را باطوطی سربه نیست کنم. هرکس نداند تو بهتر میدانی که این بهترین راه است وقتی رحیم بفهمد که طوطی رفته منم رفتم دیگرخودش میداندوخودش حسین هم خــــدائی دارد مگرزیورکه مردولی اله هم مرد؟ خوب خداتووحسن راسرراهش قراردادکی فکرش رامیکرد که ولی اله بی پدر و مادربه این جا برسد؟من خوب فکرهایم را کرده ام حسین هم مثل ولی اله.شاید دست غیبی پیدا شودواورا هم نجات دهدولی من نمیتوانم شاهدمرگ رحیم باشم. حالا تواگرراهی پیداکردی بگووگرنه خودت میدانی که من حرف بیجا نمیزنم بخداخودت هم بودی جزاین راهی که من درپیش گرفته ام انتخاب نمیکردی. باهم میرویم طوطی را بی سرو صدا دفن میکنیم و بعد من ......

هنوزحرفم تمام نشده بودکه مرضی دستش راگذاشت روی دهان من ودرحالیکه اشک به اوامان نمیداد گفت . فاطمه خوب گوش کن وبعد قاطعانه جوابم را بده منهم جزاین راهی که به فکرم رسیده راه دیگری را نمیدانم. حالا که بچه هاوحسن وهیچکس ازمرگ طوطی خبرنداردما میتوانیم کاری راکه من فکرکرده ام بکنیم. ببین فاطــی جان طوطی که مرده ولی تمام بچه ها که نمرده اند. بالاخره اگربشود یک بچه حدوداهم سن طوطی جورکنیم وتواو را باخـودت  ببری به ده هم رحیم خوشحال میشودوهم خودت ازاین بدبختی نجات پیدامیکنی وهم حسین به بدبختی نمیافتد و از همه مهمتراگراین بچه سرپرست نداشته باشدمیدانی چه ثوابی میکنی؟فقط شرطش این است که این رازبین من و تو بماندوگرنه همان بهترکه ازاین فکرهم بیرون بیاییم .چون برملا شدنش همان واوضاع اینی هم که هست  بدتر بشود همان.ببین خودت میدانی دراین سن بچه ها شکل گرفته نیستندکسی امکان نداردتشخیص بدهد.این فکری بود که من کردم.بخدا دیگرعقلم به جائی نمیرسد میدانی که من همیشه وهمیشه خیروصلاح تورامیخواستم.الان هم دارم خودم دیوونه میشم.گفتم مرضی اجازه میدهی کمی فکر کنم؟اوگفت.باشدفکرکن.ولی خیلی طولش نده و سپس به آّرامی در گوشم زمزمه کنان گفت.پس اگرمیخواهی فکرکنی بگذارتمام ماجرارابرایت بگویـم تاباآگاهی به تمام اوضـــاع فکر کنی . و ادامه داد

درهمسایگی مازنی هست که خیلی فقیراست بحدی که درسن پنجاه سالگی هنوزبرای گذران زندگیش در خانه ها کلفتی میکند.باهزاران بدبختی بچه هایش رابه بی پدری بزرگ کرده وهرکدام ازدخترهارا بخانه ی بخت فرستاده و پسرها راصاحب زن وزندگی کرده درحالیکه شوهرش رادرجوانی زمانیکه بچه هایش کوچک بودند ازدست داده ازده به شهرآمده بچه هارا اینجابزرگ کرده همه اورا بی بی صدامیکنند برای فرزندانش هم پدربوده وهم مادر یک تنه کارکرده وازدنیا جزدردورنج هیچ بهره ای نبرده.وتجربه ای جزبدبختی وبیچارگی ندارد.شش بچه داشته دوتااز آنهاکه پشت سرپدرشان رفتند.بقیه راخوب بزرگ کرده بادست خالی حتی یکی ازآنها بدازآب درنیامده الان هم چون میخواهدروی پای خودش باشد کارمیکندمیگویدنمیخواهم زیربارمنت پسروداماهایم باشم ازهیچ کس هم صدقه قبول نمیکند ومردم هم دوسـتش دارند وبه اواحترام می گذارند. کلفت است اماهیچوقت گردنش را پیش کسی کج نمی کند واقعا شیر زن است. اگر روزی بیاید اینجا و کارکند موقع رفتن منتظردستمزدش نمی شود باید خودت پیشقدم بشوی تا مزدش را بدهی هرچقدر هم که بدهی میگیرد و میرود اما به قول پدرمان که همیشه میگفت

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه                   به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

اینها را گفتم که خیال نکنی او گداست . او از اسب افتاده ولی از اصل نیفتاده .

دخترآخرش پارسال ازدواج کرد . داماد جدیدش درکارگاه آهن کارمیکردبعدازعروسی دخترش رابه گلپایگان بردند اخرداماداهل گلپایگان بود. بی بی ازاینکه دخترش از او جدا شده بود خیلی ناراحت بود و غصه میخورد ولی اصلا به روی خودش نمیاورد.فامیل شوهردخترش مردمان خوبی بودند.دختر بی بی هم بسیاردختر خوب وسربراهی بود مثل بچه های دیگر ش . بی بی از اینکه دخترش جای خوب افتاده خیلی راضی بود . گله و شکایتی هم از اینکه به غربت رفته  نمیکرد.ماهی یکی دوباردخترش خدیجه به دیدن بی بی میامد وبی بی تقریبا داشت به این وضع عادت میکردیواش یواش دیداردخترازمادرکم شدوعلتش این بودکه خدیجه حامله شده بودو.رفت امد برایش مشکل . ضمنا میترسید به بچه اش صدمه ای برسدبهمین دلیل ملاحظه میکرد . بی بی که وضع را چنین دید دیگر خودش به دیدن دخترش میرفت و یکی د روز پیش او میماندو کارهایش را رو براه میکرد . تقریبا وقتی بی بی پهلوی دخترش بود خستگی از تنش به درمیرفت. دیدار دخترش خیلی اوراراضی میکرد.با آنکه سن وسالی داشت و این رفت و آمد ها برایش آسان نبود ولی آنچنان شوق دیدارخدیجه را داشت که سر از پا نمیشناخت . خودش گاهی که برای ما درد دل میکردمیگفت دلم نمیخواهدزیادبمانم همین قدرهم که میروم سرمیزنم ومیایم هم برایم سخت است  . چون فکر میکنم سربارشان هستم ازدامادم وفامیلش هم خجالت میکشم اماچکنم دلم نمیایدخدیجه را تنها بگذارم آخر هرچه سنگین تر میشودحال وروزش هم بد ترمیشودرنگ ورویی دارد که دلم را کباب میکند خلاصه حال و روز درستی ندارد بیش ازحدهم سنگین شده میترسم.دلم شورمیزند.خلاصه انکه بی بی هرکاری که ازدستش برمیامدکوتاهی نمیکرد او این بچه هارا با خون دل بزرگ کرده بود ببین برای یک کودک چند روزه چه میکشی ؟ دلت را بگذار پیش این پیر زن بینوا  حق داشت که این چنین دلش برای  خدیجه شور بزند .

روزهای آخر بار داری خدیجه فرا رسیده بود حال و روزش روز به روز وخیم تر میشد بی بی آمد پیش من گریه میکرد او زن ساده روستایی بود که از دوا و دکتر و اینجور چیزها سر در نمیاورد . تمام زایمانهاشان را مامای ده خودشان  انجام میداداوچه بسا دیده بودکه زنها سر زا میروند  فاطی ما خودمان هم خیلی دیدیم مگر خودت نبود که سر همین طوطی میگفتند داشتی  از بین میرفتی؟ .

بی بی زن دنیا دیده ای بود . پیش آمده بود که خودش بچه ای را بگیرد همه چیز را تقریبا میدانست . میدانست و برای همین ناراحت بود . خلاصه اوبا دلی نگران بارو بندیلش را بست وراهی خانه خدیجه در گلپایگان شد میگفت معلوم نیست کی بر میگردد.

تنها کسی که گاهگاهی به دیدن بی بی می آمد نوه اش بود پسر دخترش طاهره او میامد و به بی بی سر میزد و از حال و احوال بی بی برای مادرش خبر میبرد .این باروقتی  آمده بودبه بی بی سر بزند ما به او گفتیم که به گلپایگان برای زایمان خاله ات خدیجه رفته واوهم گفت میرود به گلپایگان .چون بی بی پیرزنی مهربان بودهر مسئله مربوط به بی بی همه راحساس کرده بودواین بارچون ماندن بی بی طول کشیده بودهمه ازنوه بی بی خواستند که از بی بی برای ما هم خبری بیاورد و چشم براهی ما خیلی به طول نیانجامید

آنروزصبح وقتی برای خرید نان ازخانه بیرون آمدم همسایه بغلی ما که زنی بسیاردرشت اندام وسیه چرده است و همین درشتی باعث شده بودکه خیلی به چشم بیاید وضمنا همیشه درهمه امورهمسایگان دخالت مستقیم وغیر مستقیم میکردوبسیا رحواسش دراین مواردجمع بوددر حالیکه پشمهای قالی رادر جوی تکان میداد تا مرا دید جلو امد صبح بخیری گفت وبعد صدایش راآهسته کردوگفت راستی مرضیه خانم فهمیدی چه شده؟ با تعجب گفتم در باره کی ؟ چه میخواهی بگویی؟ .گفت دختر بی بی خدیجه را میگویم . من گفتم خو ب چه شده ؟ بالاخره بسلامتی زایید یانه ؟ زن همسایه ناله ای کرد و گفت بیچاره زایید  اما نه به سلامتی . بیچاره بی بی  دلم برایش کباب شد آخر خدیجه بدبخت دیشب سر زا رفت .

منکه اصلا منتظرشنیدن چنین خبری نبودم درحالیکه زبانمبه تته پته افتاده بودپرسیدم.چی؟دختربی بی؟ خدیجه؟ گفت آره خدیجه بیچاره جوانمرگ شد.گفتم آخرچرا؟خودبی بی که زن واردی بودمدتی هم هست رفته که مواظبش با شد  آخر چرا ؟ مگر چه شده؟ گفت بیچاره دو قلو زایید و پرسید م بچه هایش هم مردند . گفت نمیدانم دیشب پسر خواهر خدیجه این خبر را برای ما آورد .

منکه مات و مبهوت سر جای خودم خشکم زده بود .اصلا یادم رفت برای چه ازخانه بیرون آمده بودم مدتی نگذشته بود که زنها دورهم جمع شدند و همه قرار گذاشتیم عصر به منزل بی بی برویم چون نوه بی بی گفته بود من مادرم را میاورم تا اینجا باشد که وقتی بی بی میاید تنها نباشد . عصر که به منزل بی بی رفتیم دیدیم بیچاره خواهر خدیجه داشت گوشه اطاق زارمیزد بچه هایش هم مانند یتیمها گوشه اطاق کزکرده بودند برادرش هم آمده بودوطولی نکشید که خواهردیگرش با بچه هایش رسیدند وخلاصه پای عزا داری بی بی بیچاره جورشده بود ما هم منتظرخبر شدیم .

خلاصه انکه درست همان شب سرو کله بی بی  بایک بچه قنداقی پیدا شد. روز و حالش دیدنی بود نه شنیدنی. از راه که رسید تازه زمانی بود که دیوارها هم برای وضع و حالش به گریه می افتادند چه برسد به ما که انسان بودیم .ننشسته همه میخواستند بدانند که چه به سر خدیجه آمده وحالا چرااین بچه دو سه روزه در بغل این بینواست . مانده بودیم حیران.دیگراین صحنه راپیش بینی نمیکردیم ولی گویا پسرطاهره موضوع را کم وبیش میدانسته که رفته بود مادرش را آورده بودوخاله ودائیش راهم خبرکرده بود .بیچاره بی بی با دیدن ما ناله هایش شروع شد زبان گرفت و چنان مینالیدکه خدانکندهیچوقت شاهدچنین چیزی باشی که مادیدیم.ضمن اینکه همه میخواستندموضوع رابدانند ولی حال وروزبی بی طوری بود که خودش تمام سیر تا پیاز بلائی را که به سر خودش و خدیجه آمده بود را در حالیکه اشک میریخت برای همه تعریف کرد.

 او گفت بیچاره خدیجه دوقلو حامله بوده که یکی ازبچه ها اصلا مرده به دنیا آمده بود.هر دو تاشان دختر بودند. بیچاره دخترم حتی نتوانست بفهمد که این یکی زنده است هنوز این بچه را ماما نگرفته بود که خدیجه نفس آخر را کشید . خودم به چشم خودم دیدم بچه ام چطور جلوی چشمم پرپر زد خدا نصیب گرگ بیابان نکند این صحنه ای را که من دیدم خدیجه ام سیاه شد وآخرین حرفی که زد گفت مادربچه ام رابه تو میسپارم.وحالا من مانده ام این بدبخت که حتی پدرش وپدربزرگ ومادر بزرگش هم راضی به نگاه کردن به صورتش نیستند. پیرزن اشک میریخت و ما هم دیگر حال و روزمان معلوم بود نمیدانستیم برای بی بی گریه کنیم یا برای این  بچه بدبخت و سیاه روزگار.تازه  نمیدانستیم چراپدرومادربزرگ حاضربه دیدن این طفل معصوم نیستند؟.فاطی جان بی بی بیچاره گریه میکردو می گفت چشمم برنمیدارداین بچه را ببینم .امانا چارم.اوکسی را ندارد.پدرومادر دامادم میگویند این بچه شوم است چون یکی دوماه قبل اززایمان خدیجه دامادم سخت مریض شده بودهمه از یک درد بی درمان صحبت میکردند .بعد کمی بهتر میشود ولی دو باره درست شبی که خدیجه دردش میگیرد  حالش بدمیشود او آنقدر زردو ضعیف شده که دیگر نمیتوانست ازرختخواب بلند شود.راستش من وقتی اورادیدم انگاریک مرده متحرک میدیدم. بد بخت پاک زمین گیر شده البته نیامدن خدیجه دراین اواخربخاطرحاملگیش نبوده بلکه اونمیخواسته که شوهرش رادرآن وضع وحال تنها بگذارد ضمنادلش نمی آمده که من ناراحت شوم چون شوهرش می گفتنددرد بدی دارد . او با آنگه آنقدر سنگین شده بود شوهرش را هم پرستاری میکرد . ازدروهمسایه شنیدم که خانواده شوهرش مرتبا سرکوفتش میزدند که قدم بچه تو شوم است. بیچاره دخترم دق مرگ شد.حالاهم مادرش شوهرش پسرش را جمع و جور میکند تمام دکتر ها از او قطع امید کرده اندآنقدرحال نزاری دارد که این دوروزیکه این طفل معصوم بی مادربه دنیا آمده پدرش حتی حاضر نشده رویش را ببیند.انگارباعث تمام بدبختیهایشان این کودک بینواست.البته من به پدرو مادر یاور حق میدهم خوب جوانشان رادارندازدست میدهند. ولی آخر به این بچه بیگناه  چه ربطی دارد ؟.مادرو پدر شوهر خدیجه شب و روز خون گریه میکنند . برای همین بچه را دادند به من و گفتند بی بی ببرش هرکجا میخواهی  فقط او را از جلوی چشم ما دور کن . خود یاور(شوهر خدیجه) هم که حال ندارد تقریبا ازحال و هوش رفته . شاید الان که من باشما درد دل میکنم او هم رفته باشد پیش خدیجه من.

بی بی گفت با اینکه من در مقابل مشیت الهی تسلیمم ولی راستش رابخواهید منهم از این بچه دل خوشی ندارم. حرفهای بی بی درآن روزدل همه ی ما راخون کردمانمیدانستیم می باید برای بی بی گریه میکردیم برای خدیجه ی جوانمرگ شده .برای پدر و مادریاورو یاور و یا بیشتربرای این طفل بی پناه که مانده بودبین زمین  آسمان .فردای آن روزدخترهاو پسربی بی رفتند به زندگیشان برسند چون همه دردهات اطراف زندگی میکردند و به بی بی خیلی دوربودند.امروزمن رفتم به اوسرزدم راستش میخواستم ببینم اوضاع چطوراست دیشب به این فکرافتادم اماترسیدم به توحرفی بزنم گفتم اول بروم سروگوش آ ب بدهم وبعدبه توبگم.حال پیرزن جگرم راخون کردوقتی ازش پرسیدم خوب بی بی چه میکنی ؟اوسر درد دلش باز شد  گفتوالله نمیدانم چه باید بکنم . پرسیدم حالا این بچه را چطور میخواهی بزرگ کنی . با این اوضاعی که داری اوگفت.والله که نمیدانم خدامیداند که سرنوشت این بیچاره چه می شود مانده روی دستم ولی چکنم ازخدامیترسم گاهی فکرمیکنم این بچه چه گناهی کرده. کفر است اگر همه بدبختیها رابه گردن این طفل معصوم بیاندازیم ولی ازخدا که پنهان نیست ازشما چه پنهان که از همه این حرفها گذشته من با این اوضاع واحوالم چطورمیتوانم ازاونگه داری کنم ؟خودم این آخر عمری شما می بینید چطور زندگی میکنم حالا این هم بشودغوز بالای غوزم؟ با بچه که نمیشودرفت خانه مردم.بچه های دیگرم هم هیچکدام حاضرنیستند این بچه را قبول کننداولا که خودشان درگیربدبختی خودشان هستندهرکدام سه چهار تا بچه دارند و ضمنا خیلی هم از پا قدم این بچه ترسیده اند البته حق  هم دارند .میگویند بگذارش سر راه . کجا بگذارم خدا را خوش نمیاید.

 بی بی گریه میکردو مینالید واین حرفها رامیزدهرچه میخواستم ساکتش کنم نمیشدامافاطمه جان دردبی بی که یکی دوتا نیست کارکه نمیتواندبکندتازه دست ودلش هم به کارنمیرود نه توان نگه داری این بچه  را دارد و نه میتواند از لحاظ شیراو را اداره کنداین چند روزی که اورا آورده روزی دوبارگوهرخانم که خدا تازه به اوهم پسری داده می گیردزیرسینه اش وصدقه سری سیرش میکنداما تا کی گوهرخانم میتواندبه اوشیربدهد؟دوروز دیگر هم بچه خودش وهم بچه خدیجه بزرگ میشوند واونمیتواندازشیربچه اش به نوه بی بی بدهد.تازه همین چند بار هم چون بچه خدیجه به قدرتی خداخوب سینه رامیمکدبرای بچه گوهرچیزی نمیماندوشوهراواعتراض کرده وگفته توداری روزی را که خدابرای بچه ما بتوداده میدهی به دیگران وخلاصه کلی هم اون بیچاره به دردسرافتاده. و الحق هم شوهرش راست میگوید چراغی که به خانه واجب است به مسجد حرام . . بیچاره بی بی حرف میزد و اشک میریخت . گوهر خانم حاضرشده روزی یکبار یواشکی ازشوهرش بچه راشیربدهد ولی بیچاره سیرنمیشود.واله که نمیدانم چه حکمتی در کار خداست که این بچه مانده و کاش مثل قل دیگرش او هم میمرد هم خودش و هم این پیر زن راحت میشدند . البته او بنده خداست و تو هم میدانی که مردن و ماندن آدمها یا به دنیا امدنشان فقط به امر خداست و کفر است اگر ما در اینکارها بخواهیم حرفی بزنیم بخدا فاطی جان هروقت یاد این زن و بدبختی اش میافتم جگرم آتش میگیرد . به نازم به قدرت پروردگار یکی مثل تو دارد از مرگ بچه اش آتش میگیرد و خانه و زندگیش برباد میرود ویکی مثل این که همه میگویند کاش اوهم با مادر ش مرده بود امروز صبح یکدفعه یاد او افتادم به فکرم رسید به تو بگویم . ببینم تو چه صلاح میدانی . اگر تو بخواهی میتوانم پا در میانی کنم . شاید بی بی راضی شود که میدانم از خدا میخواهد و شاید مهرش به دل تو هم بنشیند. اصلا میخواهی اول بیارمش تو بگیری زیرسینه ات خدا را شکرکه  هنوزشیرت  خشک نشده این بچه هم حدوداده روزه است شاید سینه ات راکه بگیردخودت راضی شوی بهش بگی طوطی. 38

من بـچه را دیده ام . خودت میدانی بچه ها دراین زمان نه شکلی دارند و نه معلوم میشود به کی شبیه هستند هرروز هم رنگ و رویشان عوض می شود . هیچ کس حتی حدس هم نمیتواند بزند ضمن اینکه طوطــی با  وضع و حال و روزی که داشت هیچ کس درست اورا ندیده و فکر نمی کنم حتی رحیم هم شکل طوطی را به خاطر داشته باشد . و از طرفی هم این بچه وهم تو و هم بی بی و از همه مهمتر رحیـــم هم از این کار نصــــیبی میبرند . از همـه مهمتر اینکه پیش خداوند هم  بی اجر نمـی مانی . تو بچه یتیمی را زیر پروبال خودت می گیری .چه بسا الان که من با تو حرف میزنم اوبرای ذره ای از شیر تو دارد لـه لـه میزند .  تو که بچه نیستی طوطی مرده هیچکس نمیتواند او را زنده کند . تو بااین کار روح طوطی راهم شاد می کنی .ازکجا معلوم که خدا ترا برای نجات این کودک نفرستاده و همه این اتفاقات به امر خدا صورت گرفته.  شاید خدا به دل رحیم انداخته که با این سختی و در این زمستان به این کار رضا دهد که ترا به اینجا بفرستد . درست نگاه کن انـگارخدا خودش هـمه چیزرا فراهم کرده . اقا غلامی که ما می شناسیم هرگز به یاد نداریم که در چنین فصــلی راه بیفتد و بیاید اراک نه او. هیچ مالدار دیگری هم جان خودش و قاطرش و مسافرش را به خطر نمی اندازد ویا اگر دو روز دیرتر میامد ی طوطی درهمانجا میمرد . فکرکن اگر دست غیبی در کار نبود چطور اقا رحیم حاضـر شد از طوطی هم که بگذریم  تو را با آن حال و روزکه در حقیقت در این سفرمثل طوطی درخطرمرگ بودی به سفر بفرستد و اگر برای تو اتفاقی میافتاد جواب همه را چه میداد؟که برای یک بچه چند روزه حسین چند ساله را که بی پدر هم هــست بی مادر هم بکند . باور کن که همه اینها کار خدا بوده حالا حــرفهای من تمام شد تو خودت فکرهایت را بکن . از هــمه طرف به این مـوضوع نگاه کن . منهم به تو قول میدهم این راز را تا جان دربدنم هست پیش خودم نگه دارم . تومرا می شناسی امتحانم راخیلی جاها به تو پس داده ام منکه خودت میدانی سودی دراین ماجرانمی برم همه فکروذکرم سعادت تووحل این مشکل توست اگرشک داری میتوانی به قران پناه ببری میبرمت پیش کسی که همه وهمه ی ما به اواطمیـنان داریم استخاره کن اینطوری خیالت هم جمع میشود . یعنی اگر خوب آمد امر خداست . حالا خود دانی. این فکری بود که به ذهن من رسید . اگر خودت راه حل بهتری سراغ داری . دیگر من نمیدانم .

 مادر انگار که میخواست هرچه زودتر به پایان ماجرا برسد. من نمیدانستم این ماجرا چقدر مانده تا به پایانش برسد  . ولی مشتاقانه به او نگاه میکردم .

درتمام مدتی که مادراین داستان را تعریف می کردمن نمی دانم چرامثل مجسمه ای ساکت روبرویش نشسته بودم و چشم از دهانش بر نمیداشتم . یک آن حس کردم بیچاره مادر خسته شده شاید حدود یکساعتی بود که داشت یک ریز صحبت میکرد انگار داشت یک فیلم را برایم بازگو می کرد گویا می خواست امانتی را به صاحبش برساند با کمال صداقت از کوچکترین اتفاقی که افتاده بود چشم پوشی نمی کرد . دلم به حال مادر می سوخت .نا خود آگاه به چهره اش دقیق شدم گویا  یاد آوری گذشته او را پیرتر کرده بود. بلند شـدم و گفتم مادر خــسته شــدی بــگذار بروم چیزی برایت بیاورم مادر به من گفت حسین یادت رفته ماه رمضان است من روزه ام . از خجالت حس کردم گونه ام داغ شد . گفتم شرمنده ات شده ام  مادر خــسته شدی . راستش مـن زمان و مکان را با این حقایق که داری میـگی از یاد برده ام . میترسم صـــدمه ببینی  کمی به خودت زمان بده. او گفت نه حــسین بنشــین بــگذار هـمه چیز را بگویم تو نمیدانی چقدر داری به من و روح من کمک میکنی سالها این حرفها را در دلم نگه داشتم دلم میخواست کسی را پیدا کنم که مومن به نگه داری رازم باشد و خدا را شکر می کنم که این زمان را به من عطا کرد تا این موضوع را که خیلی هم مهم است رازش را با خودم به گور نبرم .احساس مـی کنم این سـرنوشت امــانتی بود که خدا به دست من سپرده بود آرزوی چنین روزی را داشتم  . بنــشین شاید دیگر چنین موقعیتی گـیرمان نیاید . حسین جان این حرفها دارد بار سنگینی را از دوش خســته ام برمیدارد. من امانت داری هستم که میبایست این امانت را به طوطی میگفتم . حالا که طوطی خودش در سنــی نیســت که من این حرفها را به او بــزنم . لا اقل تو محرم من هستی . بعد از این ماجراها هیچ وقت حتی با مرضی هم در این باره صحبتی نکرد م انگار می خواســــتم هـــرآنچه را که اتفاق افتاده بالاجبار از یاد ببرم وهرآنچه که هست راحقیقــت بدانم .خوشبختانه روابط من با مرضی به خــاطراینکه بچه هایش بزرگ میشدند و سرش شلوغ میشد و منهم مثل او در گــیر بچه های قدو نیم قد شده بودم بی آنکه بــخواهیم وضمنا دوری راه هم که خودت میدانی مسئله ی کوچکی نیست ماازهم دورافتادیم وشاید سالها هست که اورا دیگر ندیده ام واوهم بقیه ماجرا را نمی داند و شاید همه را تقریبا به دست فراموش سپرده است و شاید بعد از این هم نتوانیم خیلی همدیگر را ببینیم که حتی فرصتی داشته باشیم به این حرفها برسیم .مادر در حالیکه بلند می شد گفت  راستی حسین بگذار بروم به بچه ها و طوطی یک سری بزنم و بیایم تابا دل راحت بقیه ماجرا را برایت بگویم باید هرچه زودتر تا ته  داستان را امروز برایت شرح دهم میدانم که به سختی میشود چنین وقتی را با تو پیدا کنم .

مادر این راگفت وبی آنکه منتظرجواب من شودرفت ومرابایکدنیاخیال ورویا تنها گذاشت.نمیتوانم حال وروز خودم را برایتان شرح دهم .خدایا شایدهمانطورکه طوطی را سرراه مادرقراردادی حالاهم به من این لــطف را کردی که قبل ازانکه من بازهراعروسی کنم ویاعلی باطوطی.خودت داری باین شکل مرابه طوطی می رسانی وای شاید باز دارم خودم را با خواب خیال سرگرم میکنم .همیشه همینطوراست انسان برای راضی کردن خودش بهر ریــسمانی متوسل میشود اصلا نمیدانستم آخرماجرا به کجا میرسدبایدصبورباشم.دراین حال وهوابودم که مادرآمد و در حالیکه این بار کمی نزدیکتر به من می نشست شروع کردن به گفتن بقیه ماجراواینطور ادامه داد

عزیزدلم خودت فکرش را بکن که چه حالی در آن موقع داشتم . طوطی پاره تنم دراطاق بغلی با تنی سیاه و یخ زده افتاده بود و من مادر طوطی می خواستم بچه دیگری را جای او بــگــذارم و به سینه ام بفــشارم و شیره جانم را که متعلق به اوست به دیگری بنوشانم .پس طـــــوطی را چکنم ؟براستی که میـخواستم جای طوطی خودم میمردم . در این حال و هوا بودم که مرضی مرا به خــود آورد و گفت راســتش را بگویم من از پهــلوی بی بی مــی آیم .امروز صبح دنبال همــین کار  رفتم تا با او صحبت کنم یک من رفتم و هزار من برگشـتم او که نمیدانست من برای چه به پیشــش رفتم تا مرا دید زد زیر گریه و به من گفــت مرضی خــانم بیا که خاک دیگری به سرم شد . مثل ابر بهاری بدبخت گریه می کرد.نوه اش هم گویا ازگرسنگی لحظه ای زبان به دهان نمی گرفت شکرخداهمانطورکه گفتم گویا خدامیخواهدهمه کارهاراخودش درست کندهیچکس هم پهلوی بی بی نبود.گفتم بی بی چی شده یک ذره زبان بدهان بگیروبگوچی شده؟ گفت الان خبردارشدم که پدراین بچه مادرمرده هم رفت یعنی تمام درها به رویم بسـته شد. پیش خودم  گفته بودم اگرپدرش خوب شود بالاخره دیریا زودمیاد سراغ بچه اش.یعنی آبها که ازآسیاب افتاد همه دلشان به رحم میاید .اگر کمی دندان بر سر جگر بگذارم خدا خودش الرحمان الرحیم است  بالاخره دلشان که سنگ نیست پدربزرگ ومادربزرگ هستندواوهم پدرش هست ولی بااین اتفاق دیگردرعالم ودنیا به روی من  واین بچه ی سیاه بخت بسته شد البته همه منتظر بودند ولی بهر حال بودنش بهتر ازنبودش بود . دارم دیوانه می شوم حالا دیگر هیچ کس این بچه رانمیتواند تحمل کند خدابدادش برسدکاش اول خودش میمردوبعدپدرش.مدتی طول کشید تا بی بی کمی آرام گرفت ومن یواش یواش موضوع توومرگ طوطی  و حال و احوال رحیم و خلاصه تمام بلاهائی را که سر تو آمده ووضعی که توگرفتارش هستی رابه بی بی گفتم وبه اوپیشنهاد کردم که اگرحرفی نداردشایدبتوانم تو را راضی کنم که نوه اش را به جای طوطی به فرزندی قبول کنی.بینوا بدش که نیامدهیچ خیلی هم راضی وخوشحال شد چون با وجود این بچه درشرایطی این چنین سخت  این پیشنــهاد تنها را ه نجــات بود . راستش اول به تو نگفتم رفتم با او صحبت کنم و ببینم در روی چه پاشنه می گردد . اگر او راضی نیست اصلا به تو نگویم بیچاره وقتی به او گفتم که توخواهرم هستی وهروقت بخواهد میتواند ازحال نوه اش مطلع شودو به او گفتم من  به شرطی هم اینکار را میکنم که فقط من بدانم اووتووخدایمان.صورتم رابوسیدوگفت توفرشته نجاتم هستی بخدا ازخدا شرمم میامد وگرنه این بچه را سرراه می گذاشتم دیگراورا که میبینم یادجگر گوشه ام خدیجه میافتم آتش می گیرم .تو خودت دخترداری و درد مرامیدانی من خدیجه رابه بی پدری بزرگ کرده بودم .تمام امیدوآرزویم بود.وبعد ازگفتن این حرف دیگر نتوانست جلوی اشکش را بگیرد.این راهم بگویم اوهیچ ضمانتی ویا پولی ازما نمیخواهد.آنقدر هم بزرگ طبع است که وقتی صحبت پول راکردم چشمانش پرازاشک شد و گفت مرضی جان یعنی میگویی نوه ام را بفروشم؟ خدا میداند با تمام این بد بیاریها بازهم برای رضای خدا اگراستطاعتش راداشتم اورابزرگ میکردم اماچکنم تومیدانی من سـن وسالی دارم . پایم هم لب گوراست . بخدا خودم را هم به زور راه می برم . دیگر توان حتی بغل کردن این بچه راهم ندارم شیرهم که ندارم به او بدهم .دست و بالم هم تنگ است  و گرنه این کفر است که من او را به کسی بدهم ولی شما را میشناسم میدانم چطور ادمهایی هستید د الان اینطور که تو گفتی با وجود این بچه یک زندگی نجات پیدا میکند شاید تقدیراین بچه هم اینســت.مرضیه خانم اوراکه نمی خواهم به ناشناس ویا نااهل بسپارم.میخواهم بدهم جایی برودزیر سایه پدرومادربزرگ شود.سرسفره پدرومادری آبرودارنان حلال بخورد پیش من بماند تازه اگرسنم کفاف بدهد اگر بتوانم بزرگش هم کنم که چنین چیزی خیلی هم بعیداست جزبدبختی ودربدری چیزی نصیبش نمیشود.از من که سر نمی افتد. تن بچه ام خدیجه هم درگورمیلرزد شاید توفرشته ی نجاتی هستی که خداوندبرای روح خدیجه فرستاده . . بیچاره مثل ابربهاری گریه میکردگفت چهاربچه بی پدربزرگ کردم ولی این یکی رادیگرطاقت ندارم.اصلا انگار قدمش شوم بوده. نمیدانم نمیخواهم ناشکری کنم ولی به دنیا ماندن این دیگرمشیت الهیست وگرنه چرا اون یکی مرد مادروپدرش هم که مردند واین باید بماند آنهم زیردست من بال شکسته بیفتد.منی که به روزخودم درمانده ام 39

فاطمه جان بی بی حتی ازمن نپرسید که خواهرت کجازندگی می کند اوالان به آنچنان وضع وحالی افتاده که ازجان این بچه هم بیم دارد. بیا برویم.اگربچه را دیدی و به دلت نشست و توانستی  به جای طوطی قبولش کنی او را بگیر و بیاور . دهن بی بی قرص است . من قول می دهم که بقیه کارها راهم به یاری خدا درست می کنیم و  اگر به دلت ننشست و نتوانستی او را به جای طوطی قبول کنی فکر دیگری می کنیم .

حرفهای مرضی درآن حــالی که داشتم بدلم نــشست وعاقلانه وازسرمهربانی بود ومن که دیگرهیچ امیدی نداشتم و راهی به نظرم نمیرسید ناچاربا اوموافقت کردم.مرضی انگار که توانسته بزرگترین گره زندگی مرا باز کند من  از چشمانش می خواندم که از خوشحالی نمیدانست چه کند. به سرعت ازاطاق بیرون رفت دستورات لازم رابدخترش داد. درِاطاقی را که طوطی درآن بخواب ابدی رفته بودبا دقت قفل کردوقتی دخترش پرسید چرا پس نمی گذاری ما بچه ی خاله فاطمه را ببینیم گفت اوسرمای سختی خورده میترسم توو بچه ها هم از او بگیرید الان هم داریم با خاله می رویم ببینیم میتوانیم حکیمی چیزی پیداکنیم یا نه خاله شیرش راداده واوراخوابانده است دخترمرضی گویا کاملا مجاب شده بودبه ما اطمینان داد که هم مواظب طوطی هست وهم به خانه وبچه هامیرسد و بعد من و مرضی راهی  خانه ی بی بی شدیم .

اطاقی که بی بی درآن زندگی میکردبسیارمحقرانه بودکه صدالبته باتعریفهائی که مرضی کرده بود به نظرم عجیب نبوددرآن زمستان سرد.سرمابیشترازآنکه دربیرون خودنمایی کند درآنجا اطراق کرده بود هیچ چیزبدرد بخوری که من بتوانم برایت بگویم درآن اطاق دیده نمیشد پیرزنی فرتوت درکناری وکودکی بینواهم پهلویش درمقدارزیادی پتو ولحاف مندرس پنهان بوددرآن لحظه صدائی ازآن بچه  شنیده نمیشداحساس کردم اوهم مثل طوطی من مرده  حسین حتی صدای نفس کشید نش را هم نمیتوانستم بشنونم و یا شاید نمیخواستم بشنوم شاید احساس مادرانه ام نا خود آگاه میخواست تمام بچه های هم سن طوطی مرده باشند واینطورشاید راضی ترمیشدم بی بی تا ما را دید با خنده ای تلخ به ماسلام کردبیچاره حال وروزی داشت که دل مسلمان برایش کباب میشداوحتی نمی توانست ازجایش جلوی پای ما بلند شود.خوب این رسم بودحتما بی بی این رامیدانست ولی توانی گویا نداشت. فقط باچشمانش ما را پذیرا شد او میدانست که من کی هستم ومرضی چرا مرا به خانه ی او آورده است روی این حساب هیچ سئوالی هم از من نکرد مرضی هم ازاین حال وهوا استفاده کرد و گفت  فاطی بیابچه را ببین . پیر زن گفت مرضی جان  خیلی گریه کرده بدبخت هرچه زارزد دید کسی به فریادش نمیرسد گویا داردبه قدرتی خدا حالیش میشود که بایدباگرسنگی و بدبختی بسازد.دقایقی پیش اززورگریه وگرسنگی خسته شدوبه خواب رفت .رفتم جلوپتوراازروی کودک کنارزدم چشمهای درشت اودرچشمانم خیره ماند.گویا خواب نبودوفقط ساکت آرام منتظرمن بود.یا شایدخداوندچشمهایش راباز گذاشته بودتا دل مراآب کندوبسوی خودش بکشاندتازه فهمیدم که بینوابیداربوده ولی هیچ صدایی ازاوشنیده نمی شد.احساس کردم رمق گریه ندارد  ویا به گفته بی بی دارد با شرایط خودش راسازگارمی کندوای درآن حال یاد سکوت مرگبار طوطی افتادم.دلم میخواست این بچه گریه کندسکوت اوخاطره ی تلختراززهررابرایم زنده می کردپستانکی درکنار صورتش بطوریکه فشاری به پوست لطیفش میاورد دیدم آن را برداشتم ودردهانش گذاشتم . در حالیکه چشمانش با من حرف میزد پستانک باولع واشتها ازدستم بدهانش کشید.عزیزم هرصحنه که برایت تعریف میکنم لحظاتی هست که با پوست وخونم حس کردم هرگزتا بمیرم ثانیه به ثانیه آن را فراموش نمی کنم انگارروی سینه ام حک شده . . حسین جان شاید خیال کنی دارم دروغ بهم میبافم ویادرحالتی بودم که خودم حال خودم رادرک نمیکردم ولی به خدا نمیدانم به نظرم آمدیاواقعا همینطوربود چون دیدم که اوبرویم خندید.آره خندید یک بچه ی چند روزه و خنده ؟؟ دو قطره اشک هم که گویا باقیمانده ی گریه هایش بودمثل دوتامرواریددرکنارچشمانش میدرخشید قلبم فروریخت وتنم شروع به لرزیدن کردبا دست اشکهایش را پاک کردم وآنگاه سربرگرداندم  نگاهی مملو از سپاسگزاری به مرضی که آن لحظه خیال کردم قاصدیست ازطرف خدا کردم .مرضی که خودش محواین صحنه شده بودوگویانمیدانست که چه پیش میایدوقتی آن حال وروزمن رادیدازته دل برویم خندیدوبازهم منتظرعکس العمل بیشترونهایتاجواب من بود  من میدانستم مرضی دراین ماجراجزدردسربرای خودش نمیمانداوفقط میخواست مراوزندگی مرانجات دهددست

 بردم تا کودک را بلند کنم.کودکی بودسراسردردورنج . تمام لباسهایش خیس بود آنقدر ظریف و نحیف بود که حس کردم طوطی رادرلحظات آخر دارم بغل می کنم.ولی این بچه مثل طوطی من نبود.جان داشت نفس می کشید . زنده بودآری سالم بودزنده بودوبه آرامی نفس میکشیدوتنش گرمی ملایمی داشت که انسان لذت میبرداورابه سینه بفشارد وای دلم برایش سوخت چراچرا هیچکس اورا نمیخواهد؟ چرانبودش رابربودش ترجیح میدهند؟یکبار دیگر نگاهش کردم . چقدر زیباست .  قدیمیها میگفتند

گر نگه دار من آنستکه من میدانم                        شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

او را به سینه ام چسباندم .چادرم را به دورش پیچیدم و دیدم که دهنش رامانند بچه گربه ای گرسنه به امید قطره ای شیر ملتمسانه به سینه ام میمالد . تنم داغ شد . او از کجا میدانست که در این جا شهد سینه مادری لبهای گرم کودکی را جستجو میکند؟ سینه ای را که چند روز بود طوطی از آن بی بهره بود مشتاقانه به دهنش گذاشتم و او را از شهد جانم نوشانیدم . وخداوندمهرش را بر دلم انداخت و با نگاهی به مرضی فهماندم که او را به جای طوطی قبول دارم  بوسه ای به گونه اش زدم و بطوریکه مرضی هم بفهمد گفتم طوطی و بعد لبخند مرضی.40

 بوسه ای به گونه اش زدم و بطوریکه مرضی هم بفهمد گفتم طوطی و بعد لبخند مرضی.40

بی بی هیچ چیز ازما نخواست و فقط با صدایی که گویا از ته چاه بیرون میامدو رنج و اندوه از ان کاملا معلوم بود گفت .خانم این بچه را به شما وشما را به خدا میسپارم .بخدا دخترمن خدیجه مثل طلا پاک بودخدا نخواست این بچه سرش به دامان مادرباشد. شما برای رضای خدابرایش مادری کنید.راه دوری نمیرودیتیم است  پیش خدا گم نمیشود  واشک ازچشمانش سرازیرشد .نمیدانستم چه بگویم .بچه ی خدیجه آنچنان به سینه ام چسبیده بودکه انگار سالهاست گرسنگی کشیده. دست وپایم میلرزید حال خودم رانمی فهمیدم .ازطرفی میخواستم اورا به سینه ام بیشتربفشارم و از طرف دیگرانگارخجالت میکشیدم  انگارچشمان تب زده ی طوطی داشت ملامتم میکرد.درهمان حال مثل دیوانه ها زیرلب گفتم طوطی که دیگرنیست.او رفته. یک آن بخودم آمدم دیدم مرضی دارد به پیرزن دلداری میدهدوروبه من کردوگفت فاطمه ببین بی بی چی میگه.آخرتوهم حرفی بزن که دلش قرص بـشه منکه خسته شدم . نگاهم به چشمان ملتمس بـــی بـــی قفل شدگفتم قول میــدم اونوجای بچه ام بــگذارم بخداقول میدم آخه اینم داره زندگی منونجات میده .مرضی که بهتون گفته اینطورنیست مرضی جان؟خلاصه منوخواهرم تاتوانستیم به بی بی دلگرمی دادیم واو را از نگرانی بیرون آوردیم.بی بی حتی آدرس مرا نگرفت. مرضی به من گفت حالابچه رابگذارپهلوی بی بی سیرهم که شده بیابرویم وبچه ات رابه هوای بردن به بیاوریم اینجاونوه ی بی بی راببریم به خانه وباعجله خداحافظی کردیم و به سرعت به خانه امدیم طوطی رامرضی بغل کردمن تاب نگهداشتنش رانداشتم نمیدانستم درچه حالی به سرمیبرم رنجوربودم ودستپاچه نمیدانی درچه دریایی ازاضطراب داشتم دست وپا میزدم واقعادرآن لحظه مرضی بودکه تمام کارها را سروسامان داد.بچه های مرضی وقتی سئوال کردند طوطی را میخواهید کجا ببرید ؟ مادرشان گفت الان برمیگردیم یک دکتر سراغ کردیم داریم میبریمش آنجا می بینید که مریض است طوطی را میبریم و میاوریم انوقت انشاالله درست وحسابی اورا ببنید.وبه سرعت به طرف خانه بی بی به را افتادیم . بی آنکه کسی را در را ببنـــیم که مرضی مجبوربه توضیح شود به خانه ی بی بی رسیدیم .مرضی به بی بی گفت خودت کار دفن بچه را انجام بده به دروهمسایه بگو که نوه ات دیشب فوت کرده ودرعوض پول نسبتا خوبی به زوربه بی بی داد.مرضی طوطی مــرا گذاشت ونوه  بی بی راداد به من وگفت اورا زیرچادرت حسابی ینهان کن مردم فضول هستند نمیخواهم درد سری درست شود پیر زن بطرف من آمد چادرم را پس زدمی خواست برای آخرین بارنوه اش را ببیند بالاخره ریشه ی جانش بود دستان استخوانیش را به صورت سفید وچون برگ گل نوه اش کشید وچشمان نگرانش رابه من دوخت و پس ازآن بوسه ای ازلبهاوگونه اوبرداشت.قطرات اشک مثل سیل برصورت چروک خورده اش بالا وپائین میشد و من انگارغنیمتی به دست آورده ام طوطی ام رابه سینه فشردم.ودومین بوسه رامن ازگونه اش گرفتم.احساس کردم بوی تنش برایم آشناست اوزندگی ازدست رفته مرابه من بازگردانده بودبی بی مارابه خداسپردونوه اش رابه ما وما بسرعت خانه بی بی را ترک کردیم.هنوز ساعتی از این تعویض نگذشته بودکه درکوچه مرضی صداهایی به گوش میرسیدعذرارفت وبعداززمان کوتاهی خبرآوردکه نوه بی بی بچه خدیجه مرده همسایه هاهم همه درکوچه جمع شده بودنددراینوقت یکی ازهمسایگان که به درخانه مرضی آمده بودگفت مردن این بچه هم به نفع خودش بودوهم به نفع بی بی .آخربچه بی پدرومادرهمان بهترکه بمیرد.بیچاره پیرزن هم راحت شدآخراوخودش را به زورمیچرخاند حالا بااین بچه میخواست چه کند؟ تازه بد یمن هم بود.خداخودش مشگل هردوتاشان را حل کردودرتمام این مدت مرضی باهمدردی کردن بازن همسایه بااو به خانه ی بی بی رفت آنهانمی دانستند اگرخدا بخواهد بچه با پدرومادرمی میرد و بچه بی پدر و مادر سامان میگیرد .

حسین جان همانطورکه الان هم می بینی طوطی بابچه های دیگرم فرق دارد ولی چون من میدانم علتش چیست این موضوع را میفهمم دیگران چه میدانند . خدا هرکس را هرطور بخواهد می آفریند .

چندروزی پیش مرضی ماندم.این طوطی بسرعت حال وروزش خوب وخوبتر شد بچه های مرضی دوستش داشتند وبا اومثل عروسک بازی می کردند وخلاصه دلی ازعزادرآوردند بعدمن باطوطی راهی ده شدم.این بار حسن  بود که با دنیایی درد سروپول بیشترکسی راکه میشناخت وادارکردکه من وطوطی رابه ده برساند .این بار کسیکه قرار شد ما را به ده برساند شخصی بود به نام همت.پسری حدود بیست ساله لاغر اندام وبســـیار زبرو زرنگ بود باور نمی کردم که بتواند مثل غلام بی درد سرما را تا ده برساندولی حسن اقا اطمینان داشت که ما را به او سپرد . و در پایان سفر فهمیدم که حسن اقا درست عمل کرده بودهمت پسری مودب  و سر براه و کار بلد بود و بهمان راحتی که غلام مرا به اراک رسانده بود او هم مارا به دهمان رساند.

مرضی نگذاشت هیچکس حتی حسن وبچه ها ازماجرا بویی ببرند. او دانا ترازآن بودکه من خیال میکردم .هر روز که ازآن ماجرامیگذشت بیشترمتوجه کارهائی که مرضی برایم کرده بودمیشدم .اوخواهری رادرحق من تمام کرده بود.درآخرین لحظاتی که ازمرضی جدا میشدم راستش احساس میکردم که توان بردن این بار را نخواهم داشت ولی اوبه من دلداری دادوگفت دوروزی بیشترنخواهد گذشت که همه چیز به روال عادی برمیگرددواز من خواست کمی تحمل داشته باشم دلگرمیهای مرضی درآخرین لحظات بزرگترین لطفی بودکه اوبه من کرد.با دلی امیدواروقلبی که ازشادی وهیجان لبریزبود به ده بازگشتم درتمام طول راه هدیه ای که خداوند به من داده بودبه سینه ام میفشردم . تمیدانم از خودم خجالت میکشم که بگویم جای طوطی آنچنان پر شده بود که فکرش را هم نمیکردم . شاید خیالم از طرف رحیم راحت شده بود .وشایدهم این مهررا خداوند به دل من انداخته بود .بهر حال هرچه بود من حس مادریم با گرمای بدن نوه بی بی  به نهایت رسیده بود .

 داستان برگشتنم به ده کم ازرفتن نبوداین بارهم با هر بلندی و پستی وسرما که بودپشت سرگذاشتم موقع خداحافظی بچه های مرضی التماس میکردند که هرچه زودتر طوطی را بیاورم تا انها باز هم او را ببینند .

 درطول راه به چشمان خواهرم فکرمیکردم درآخرین لحظه ازخوشحالی درپوست نمی گنجید آخراواحساس میکرد من وزندگیم را نجات داده وواقعا هم همینطوربودوتوبگومن چه میتوانستم به جای اینهمه درایت وفکرعاقلانه و بجا وازخودگذشتگیش به اوبدهم تاجبران کارهایش راکرده باشم؟اوحق داشت اینگونه خوشحال باشد. خودش را باعث و بانی خوشبخت شدن من میدانست.اگراواینکارها رانمیکردالان من چه وضعی داشتم؟ اووضع خیلی خوبی نداشت با این اوصاف حتی نمیخواست پولی راکه به بی بی داده ازمن بگیردمیگفت توخرج سفرداری ولی من  به او اطمینان دادم که باندازه کافی پول همراهم آورده ام .  من هرقت بعد از سالها به یاد او و مهربانیش میافتم پیش خود شرمگین هستم که نتوانستم قطره ای از دریای محبتش را جبران کنم .

در تمام طول راه طوطی را به سینه ام می  فشردم

گرمای بدنم را به اوهمراه باعشق گمشده مادریم هدیه میکردم وشیره جانم را مشتاقانه به دهانش میریختم . گاه حس میکردم آنچنان بی اختیاراورابه سینه ام میفشارم که قفسه سینه ام دردمیگیرد.چشمانم رامی بستم وزمان دیدار رحیم را پیش چشمم مجسم میکردم . . حالی داشتم که قابل گفتن نیست بالاخره پس از دو روز باز نزدیک غروب بود که به روستا رسیدیم 41.


توزودترازرحیم ازآمدن ماباخبرشدی.خبرآمدن مارا توبرحیم دادی ویادم میایددرجلوخانه باابراهیم دوست بچه گیت همراه باچندبچه دیگرمشغول بازی بودی ووقتی مرادیدی بجای آنکه بطرف من بیایی بداخل منزل دویدی وبه رحیم خبردادی واوهم مثل دیوانه هاازخانه بیرون آمد.آنقدردستپاچه وچشم انتظاربودکه بی آنکه حتی متوجه من و همت بشودانگارهیچ کس وهیچ چیزرا نمیدید.مثل اینکه غنیمتی رامن دردستم داشتم قنداقه ی طوطی را که پیچیده در کلی پارچه بود را ازمن گرفت.رحیم مردبسیارخودداری بودیعنی خودت میدانی که تمام مردان ده همینطور هستند انگار کسر شان خودشان میداننداگرخوشیها وناخوشیهای خودشان را بروزدهند.ولی درآن حالی که من رحیم رادیدم هیچ کس نمیتوانست باورکند یک مردبا آن همه صبوری این چنین حالی داشته باشد.او چنان مشتاق بودکه نتوانست حتی برای لحظه ای اشتیاقش راپنهان کندوبسرعت به درون خانه دوید واین رحیم آن رحیمی نبود که من میشناختم . مثل بچه ها شده بودانگاربچه ای شده بود که میخواست ازعروسکش محافظت کند اوراازدسترس همه دورکندحس کردم  این چندروزه فکروذکرش این لحظه بودومن بعدازخداحافظی ازهمت ودادن بازهم مقداری پول برای قدردانی از این که نگذاشت آب به دلم تکان بخوردبا تو به  دنبال رحیم به خانه رفتیم

البته همانطور که قبلاهم گفتم بچه ها درنوزادی تقریبا همه مثل هم هستندوتازه طوطی ازوقت تولدوضعی داشت که هیچ کس اورا به درستی ندیده بودواین درراحتی خیال من بسیارموثربود.رحیم محو صورت طوطی شده بود و یک لحظه لبخندازصورتش محو نمیشد فقط من میدانستم اوچه حالی دارد.اونمیدانست چه کند دستپاچه بودوشاد. با آگاهی که ازاخلاق اوداشتم میتوانستم بفهمم چه حالی دارد.نمیدانست چه کند گه گاه نگاهی به صورت من میکرد و لبخندی صورتش راپرمیکردودوباره به صورت طوطی نگاه میکرد. پس ازمدتی که گویاداشت حـالش روبراه میشد روبمن کردوگفت.فاطمه راستی حالادارم طوطی رادرست وحسابی می بینم چقدرهم قشنگ اســــت راستش درآن زمان که مریض بودمیترسیدم نگاهش کنم خیال می کردم اگراوراببینم بیشترپای بندمهرش میشوم وچون امیدی هم به زنده ماندنش نداشتم بعدها بیشتردلم میسوزد حالا دارم دخترم را میبینم .انگارنه به توشبیه است نه به من مثل قرص ماه میماندچقدرزیباست.چقدرهم همین چندروزه بزرگ شده.نمیدانی چه حالی داشتم مطمئن بودم که دست خالی برمی گردی ویاجسدطوطی رابرایم میاوری ازهرکس میپرسیدم وحال وروزطوطی راشرح میدادم آب پاکی راروی دستم میریختند ومیگفتند امکان نداردبچه به این کوچکی بتوانداین بیماری راتااراک دراین آب وهواجان سالم بدر ببرد . ازغلام هم که پرسیدم چندان دلخوشی به من نداداوحتی به حال توهم شک کرده بودمیگفت مادربچه هم حال درستی ندارد.وبهمین خاطرپول چندانی هم ازمن نگرفت.میگفت آقارحیم هروقت زن وبچه ات آمدندخودم میایم وطلبم را می گیرم . واین حرفها دیگربرای من امیدی باقی نگذاشته بودخلاصه هرشب کابوس مرگ تو و طوطی را میدیدم . باید خدارا صدهزاربارشکرکنم که این لحظه رادارم میبینم وبعدروبه توکردگویاحس کرده بودکه ازتوغافل شده . می خواست دل تراهم به دست بیاوردتوتمام مدت درکنارمن وچسبیده به من نشسته بودی ومحو حرکات رحیم بودی توحتی یکبارهم به طوطی نزدیک نشدی رحیم دوباره روبه توکردوگفت حسین بیاخواهرت راببین ودرحالیکه خنده ای صورتش را پرکرده بودگفت بیااین خواهرکوچولوت ازتوهم خوشگلتراست مثل ماه است ماه. و بعد از گفتن این حرفهابرای اولین بارصورت دخترش را بوسید.چنان گرم که همان بوسه تمام گناهانی را که من حس میکردم انجام داده ام ازخاطرم محوکرد در جواب رحیم گفتم آره تواین چند روز کمی هم جان گرفته گوشت بچه سر طاقچه است زود چاق و لاغر میشود . دکتر هم گفت چیزی نیست فقط با یک شربت که داد بعد از دو شب تبش قطع شد .میگفت بهترین کاری که کردیداین بودکه زوددست بکارشدید والبته ضمنا درتمام مدتی که درراه بودیم من حتی یک لحظه روی طوطی را باز نکردم به خانه ی مرضی هم که رسیدم وقتی مرضی اورا دید گفت فاطمه جان شما بچه بزرگ نکرده ای من چهار تا بچه بزرگ کرده ام طوطی حتماخوب میشودفقط سرما خورده و بیماری تو هم با دادن شیرت بدترش کرده خودش دست به کار شد و تا صبح که بردیم پیش دکتر کلی حال و روزش بهتر شده بود .

 راستی رحیم دست حسن و مرضی درد نکند . انشااله وقتی وضعمان بهتر شد باید تلافی اینهمه محبتشان را بکنیم . رحیم گفت: فاطمه می خواهم (یعنی پیش خودم قول داده بودم که) اگر طوطی سالم آمد یک گوسفند برای حسن اقا بفرستم حالاهم همین کارراخواهم کردودوباره روبه توکردوگفت حسین جان  چراخجالت میکشی این دخترکوچولو خواهرت هست .

هنوزرحیم حال عادیش راپیدا نکرده بود. من درحالی که برای عادی شدن اوضاع وهمچــنین حال و روزخودم که الان تومیدانی چه حسی داشتم بلند شدم که باصطلاح کمی به وضع و حال خودم که از سفر آمده بودم و رسیدگی به اوضاع خانه بروم . من در آن لحظات نمیتوانم به تو بگویم چه حالی داشتم نمیدانستم باید خوشحال باشم و یا نگران و انگار در یک برزخ گیر کرده بودم . آیا این کاری که کردم درست بود ؟ آیا بهتر نبود قـــید این خوشی ظاهری و دلگرمی ها را میزدم و راستش با دست خالی می امدم . وآنوقت می باید درانتطارچه اوضاعی میبودم ؟آه که چقدر سخت است که انسان نتواند بر کارهائی که کرده مطمئن باشد . ثانیه به ثانیه حالم عوض میشد ولی وقتی می دیدیم

رحیم از دیدن حال و روز طوطی هنوزاز خوشحالی نمیدانست چه بکند .دیگر شک و دودلیم  آزارم نمیداد. بعضی چیزها گفتن ندارد  با آنکه برای یک روستایی گوسفند حکم بچه انسان را دارد رحیم همان روز یک گوسفند برای طوطی قربانی کرد و از آن روز طوطی به زندگی ما رنگ داد . من او را هدیه بزرگ خدا میدانم . و تو هم میدانی که طوطی برای من با هیچ کدام شما فرقی ندارد بلکه عزیز تر هم هست . 42
 

مادرادامه داداین رازی بودکه من سالهای سال دردلم پنهان کرده بودم . والان برای توفرزندم آن را فاش کردم . من طوطی راازجانم بیشتردوست دارم ومیدانم توهم اورا دوست داری . این مهرخداوند است که به دل تو افتاده . همان طورکه مهرطوطی را به دل من انداخت من مادرم .همه چیزبه دلم برات میشود لازم نیست شما بچه هایم درد دلتان رابه من بگوئید نگاهم که کنید ازچشمهایتان همه چیز رامیخوانم دراین موردهم همین طوراست من تمام آنچه را که در دل داری ازنگاهت خوانده ام . من به توحق میدهم طوطی واقعا زیباست بجززیبایی بسیارهم مهربان است اصلا دختری دوست داشتنی است همه اورا دوست دارند نمی بینی رحیم چطور کشته و مرده طوطی است ؟ آرزوی تمام مادران پسردااین روستاست که طوطی عروسشان شود.ومن میدانم طوطی هم بی آنکه بداندتوبرادرش نیستی دیوانه وارترادوست داردوصدالبته خیال میکند که این مهرخواهروبرادریست . حسین جان این مهر را من به فال نیک می گیرم . این همان لطف خداوند است .

در طول مدتی که من و مادرخلوت کرده بودیم چندین بارطوطی وبچه ها به سراغ مادرآمدند.ماه رمضان بودو پدر ناهار به خانه نمی آمدومن حالم مساعدبرای ازخانه بیرون رفتن نبودوهمه اینهاراگویی خداوندجورکرده بود وگرنه هرگزمادرنمیتوانست اینهمه وقت بامن تنها بنشیند و حرف بزند . اصولا این گونه روابط در دهات مرسوم نیست . هیچ وقت پدرومادراینهمه با فرزندانشان حرف نمی زنند. فقط برای بچه هاوخصوصاطوطی عجیب بودکه مادر از صبح تا اکنون که تقریبا نزدیک ظهر بود با من خلوت کرده . او دختر فضولی نبود ولی نمیدانم امروز چرا  مرتبا سرش رابه بهانه های مختلف دراطاق میکرد به خیال خودش من داشتم دررابطه با عروسی او با علی حرف میزنم وتعجب اوازاین بودکه چرا اینهمه به درازاکشیده وبالاخره هم با تهدیدمادردست ازاین کاربرداشت وما را راحت به حال خودمان گذاشت درحالیکه من میدانستم دلش دارد توی سینه اش میلرزد که وقتیکه من از اطاق بیرون آمدم چه خبری برای او خواهم آورد

حرفهای مادرتمام شده بوداوبه چشمانم خیره شد تنهاچیزی که درآن لحظه به ذهنم رسید که درجواب اینهمه درد دل مادربزنم این بودکه گفتم مادرحالم دگرگون شد.می گذاری کمی فکر کنم ؟راستش الان نمی دانم چه باید بگویم و چه باید بکنم .راستش نمی دانم چرا شما این رازرابرایم فاش کردی؟خیلی بهم ریخته ام واغراق نمی کنم اگربگویم دارم دیوانه می شوم مادرم گفت این که گفتم داستان نبود واقعیتی بود که سالها داشت مثل خوره مرا می خورد تو بگو آیا این رازی بودکه بتوانم به کسی بگویم؟گفتم منهم نمیدانم چه کنم ؟شماباگفتن این رازمراپاک گیج کرده اید مادر گفت نمیدانم چرابرایت گفتم راستش اینست که شایددرته دلم میخواهم که بااین عشقی که بین تووطوطی هست شمامال هم باشیدیک جورائی دلم قرص می شودهم ازجانب تووهم ازجانب طوطی می خواهم توباطوطی ازدواج کنی.چون هم توراوهم اوراخودم بزرگ کردم هردوی شمارادوست دارم.حیف است که طوطی نصیب کس دیگری بشودعلی هم خیلی بچه بدی نیست (البته مادرازکج رویهای علی کاملا بی خبربوداین هم به علت های زیادی بستگی داشت. اولاعزیزخانم آنقدرازعلی تعریف کرده بودکه مادرهمه را باورمی کرد.دوما پدرپشتیبان بسیارخوبی برای علی بود سوما مال وثروت عموکلی روی آینده طوطی اثرداشت. و ازهمه مهمترمادرسرش آنقدربه خانه و زندگیش گرم بود که نمیدانست بیرون از خانه و بین جوانها چه میگذرد )عزیز خانم و عمو هم که کشته و مرده طوطی هستند .

من فرصت را مناسب دیدم میدانستم دیگرچنین زمانی را نمیتوانم پیدا کنم وبسیارخلاصه ودرحقیقت تما م حقایق را درموردعلی برای مادرتوضیح دادم ومادرچون مرامیشناخت میدانست که حرفهایم ازسرحقدوحسد نیست .آخرهمه مرا یک سروگردن ازعلی با شعورترمیدانستند حتی عزیزوعمو. وقتی مادرحرفهایم را شنید کمی به فکر فرو رفت و گفت حالا کم کم دارم می فهمم که چراطوطی بهیچ وجه راضی نیست به علی روی خوش نشان بدهدبا این حرفها که زدی تازه دارم می فهمم که بخدادخترم حرام می شود.گفتم مادر من به خاطرخودم که نه چون من این داستان را نمیدانستم وبا تمام علاقه ای که به طوطی داشتم میدانستم که امکان بودن من باطوطی بصورت زن وشوهر ممکن نیست نه با دینمان درست درمیایدونه باعرف. ولی اگرمخالفم فقط وفقط به خاطراین بودکه میدانستم بارفتن طوطی بخانه ی عموآب خوش از گلوی طوطی پائین نخواهد رفت الان هم علی فقط به خاطرچشم وهم چشمی با جوانهای محل وعمووزن عموهم طوطی را کرده اند خار و میخواهند بکنند به چشم این عروسشان که اینجاست وضمنا واقعا طوطی در تمام ده یکی است این را نه من همه وهمه میدانندهم اززیبائی وهم ازاخلاق . خوب عمو درِ چه خانه ای رابزند بهترازاینجا؟وپدرهم طوطی رابه چه کسی میتواند شوهربدهدبهتراعلی خودشما هم تا وقتی نمی دانستید علی چه جانوریست ازته دلتان راضی بودیددراین زمان مادرگفت چند بارطوطی درلفافه بمن حالی کرده که ازعلی بدش میایدودلش می خواهد من این مطلب را به پدرش بگویم ولی من جرات نمیکنم . یعنی هیچکس جرات نمیکند میدانی پدر خیلی حرمت عمو راداردو به اواحترام زیادی میگذارد.خان اگر سریک یک شما بچه ها راازاو بخواهد شنیدی که پدرت میگوید حرفی ندارم .ازطرفی پدرنمیداند که طوطی دخترش نیست واگر بفهمدمن باید یا خودم را بکشم یا ازاین دیاربروم وترک خانه وآشیانه وبچه هایم رابکنم.من کارکوچکی نکردم. یکعمراست دارم رحیم را گول میزنم مردم به من چه خواهند گفت؟الان طوطی روزی ده بارتووپدررا میبوسدبه روی دامن پدربزرگ شده دراینجا این جورچیزها میدانی چقدرگناه محسوب میشود؟ هرکس بفهمدمرالعن ونفرین میکند من مدتهاست دارم روی این قضیه فکرمی کنم.همه راههاراسنجیده ام وبه همه نکته ها فکر کرده ام .حس میکنم تووطوطی باهم خوشبخت خواهید شد اما چطو؟چکارمیتوانم بکنم ؟ نمیدانم؟عقلم به جایی قد نمیدهد شایدخداکمک بکند فقط اومیتواند این گره کوری را که من به این زندگی زده ام باز کند . بخدا بارها شده که خودم را نفرین کرده ام یعنی هر بار که میبینم طوطی و رحیم چطوربه هم مثل یک پدرودخترنگاه میکنندضمن اینکه لذت میبرم به خودم لعنت میفرستم ولی چه کنم.تو بگو راهی هست؟توپسرفهمیده ای هستی من به عقل ودرایت توایمان دارم شایددلم میخواست این رازرا به توبگویم شاید راهی پیدا کنی.تومیدانی که من چقدربه دین وایمانم پای بندهستم ولی سالهاست که این بارگران گناه را دارم بدوشم میکشم

گفتم مادربگذارمن فکرکنم وفقط این رابگویم که اگرتا بحال روی این موضوع جدی تصمیم نداشتم برای این بود که این دوست داشتن بیحد واندازه رادوستی خواهروبرادری میدانستم چه بسامواقع که خودم راسرزنش کردم و بخودم لعنت فرستادم وآتش جهنم رابخودم حلال میدیدم ولی حالا دیگر.وضع فرق میکندخیال میکنم خداوندخودش این مهر رابه دلم انداخته.حالا دیگرطوطی رامیتوانم ازآن خودبدانم فقط نمیدانم صلاح میدانی موضوع رابه طوطی بگوییم ؟ مادرم گفت نه.هرگز.تادرست همه چیزراازهمه طرف فکر نکرده ایم نه.این موضع کوچکی نیست.رازیست  بسیار بزرگ پای آبرووحیثیت همه مادرآن گیر است کوچکترین اشتباهی ممکن است تمام خانه و آشیانه ما را بباد دهد . ببین طوطی بچه است فقط 9 سال یا ده سال دارد اوهرگز چنین رازی را نمی تواند پیش خودش نگهدارد یک لحظه مجسم کن اگربفهمد چه میشود ؟.منکه از تصورش پشتم میلرزد. نه این راهش نیست . گفتم پس چکار باید بکنیم ؟ مادرگفت من فکرهایی کرده ام که فعلا خیلی خام است. حالا بلند شو برو پی کارت ..و ضمنا طوری وانمود کن که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و اوضاع هیچ فرقی نکرده. اگرهم طوطی پرسیدچه گفتیدبگومادردرموردزهراخیلی حرف زدو مقداری هم در رابطه با علی صحبت کردیم مادر اعتقاد دارد که کمی باید صبر کنیم . و قول داده اگر کاری از دستش بر آید انجام میدهد ولی می دانید که با پدر در مورد عمو و خانواده اش اگر بخواهیم حرف بزنیم باید حسابی فکرهایمان را کرده باشیم بهر حال طوطی را آرام کن تا ببینیم چه میشود.

من در حالیکه از رازی که به آن پی برده بودم گیج و منگ بودم از اطاق بیرون آمدم

چند ساعتی بیشتر به غروب نماند بود. طوطی خواهرکوچکم رادربغل داشت تامرادیدانگارساعتهاست که انتظاراین لحظه راکشیده باعجله جلوآمد  پرسید حسین چه خبربود؟ چقدرحرفهایتان طول کشید؟ نمیدانی من چه حالی داشتم .و در حالیکه بی تابانه به من چشم دوخته بود ادامه داد حسین میدانی که چقدر برایم مهم هست . تو رو خدا زودتر اگر راه امیدی پیدا کردی بگودارم دیوانه میشوم .حالا به من میگویی مادرچه گفت ؟ و بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد پرسید راستی چطوری به مادر مسئله را گفتی؟ .

منکه آنقدر در خودم وداستانی را که شنیده بودم غرق بودم که چیزی ازدوروبرم نمی فهمیدم.مثل آدمهای مسخ شده بودم .خدایا چه اتفاقی دارد می افتد؟ حس میکردم آواری سنگین بر سرم فرود آمده . نگاهی به طوطی کردم و گفتم چه چیز را ؟طوطی گفت. ای بابا کجائی حسین؟ انگاررفته بودی مشکل مراحل کنی؟ نکند حرفهای دیگری با مادر  داشتید؟واصلا من وعلی روفراموش کردی؟.درنگاه طوطی کمی سرزنش دیده می شدولی حال من طوری نبود که اصلا توجهی به حال وروزطوطی داشته باشم طوطی داشت حرف میزدومن در دنیای خودم سیر میکردم او ادامه دادمسئله من وعلی رامیگویم  یادت رفت؟ گفتم نه یادم نرفت به مادر گفتم . گفت باشد فکر هایم را بکنم و البته مادر چیزی درمورد کارهای غلط علی ورفتارهای ناشایست اونمیدانست کلی حرف زدم تا موضوع را فهمید و بعد گفت کمی صبربکنید تا ببینم چه میکنم . طوطی گفت یعنی چه؟ همین ؟ اینهمه مدت همین را گفتی و شنیدی ؟ اصلا مثل اینکه حسین خودت نمیدانی چه میگوئی ؟ من دارم میگم بالاخره مادر با پدر در این باره صحبت میکند ؟. تو اصلا حال مرا میفهمی ؟ من دارم دق میکنم  .اونوقت تومیگوئی بعدازسه ساعت صحبت بامادرفقط اوگفت ببینم چه می شود؟ . یعنی چه ؟. بعد بی آنکه منتظر جواب من بشود به حالت قهر مرا ترک کرد  ومن در حالیکه گیج حرفهای مادر بودم پشت سر او  به اطاق رفتم.43

اواخرماه مبارک رمضان بود.هنوزچندروزی ازحرفهای من ومادرنگذشته بودکه عموپیغام فرستادبرای تمام کردن مسئله طوطی وعلی میخواهند به خانه ما بیایندوضمنا حسین آقاهم قراراست ازشهربیاید ودر مراسم بچه ها شرکت کنداین خبررا مادربه من داد وگفت این را هم میداند که علی خیلی دراینکارعجله دارد زیرا عمو گفته اگر حسین هم نیایدما هرچه زودترسراین قضیه را به یک بالین میگذاریم ومعلوم است که به خاطرعجله علی عموبرای اولین بار دارد پیش مادوحرف میشود مگر نگفته بود تا حسین نیاید کاری نمیکنند؟

حرفهای مادرآتش به جانم زد.حالا که می دانستم درراه رسیدن به طوطی هیچ گناهی نمی کنم واو بی هیچ معصیتی می تواند ازآن من باشدگویا تحمل من هم تمام شده بود.این خبرراصبح که میخواستم بروم صحرامادربه من داده بود تمـــام روزرافکرکردم.مثل کلافی سردرگم بودم مثل غریقی بـودم که ساحل را درنزدیکی خودش می دید ولی توان رسیدن به آن رانداشت .کسی را هم در کنار خودش نمی دید که کمکش بکند گواینکه مادردراین زمان من حس می کردم میخواهد به من و طوطی کمک کند ولی مگر چنین چیزی ممکن بود؟ او چطور میتوانست به ما کمک کند؟ .  ونهایتا خسته وکوفته و درمانده بدون نتیجه ازاین همه فکرعصر به خانه بازگشتم .

وقتی گوسفندان رابه آغل بردم وبرای شستن سروصورتم آماده میشدم دیدم طوطی دارددوروبرم می پلکدحس کردم میخواهد چیزی به من بگوید.صدایش کردم .جلو آمدوبه بهانه اینکه آب به روی دستم بریزدازاوپرسیدم طوطی جان چیزی شده ؟ حال  وروزت مثل همیشه نیست. سرش رابه زیرانداخت دیدم رنگش کمی فرق کرده  هیچ نگفت ومن دوباره پرسیدم . تا حال طوطی رااینگونه وحشتزده ندیده بودم برای همین طوری که دلگرم باش وحرفش را راحت به من بزند با ملایمت گفتم طوطی هرچه هست به من بگو. طوطی  در حالیکه سعی میکرد  گوشه دامن لباسش  را درست کندبی آنکه به صورت من نگاه کند(من عادت کرده بودم به اینکه طوطی هروقت بامن حرف میزنددر چشم هایم نگاه کند واین حال اودل مرا گرم میکرد همیشه ازبااوبودن لذت میبردم حس میکردم یکی هست که مرا ببیند . دوستم بداردومشتاقانه به صورتم نگاه کندوبه حرفهایم دل بدهد.این یکی ازوابستگیهای من به طوطی بودولی حالا) طوطی باصدائی که مثل همیشه نبودمِن ومِن کنان گفت.میترسم.میترسم .گفتم ازچه میترسی ؟ از من میترسی؟ گفت نه ازتوکه نه.ازاینکه عصبانی شوی وپشیمانی باربیاید میترسم.گفتم نه قول میدهم عصبانی نشوم حرفت رابزن . تو که مراجان به لب کردی.طوطی گفت ببین حسین اگرعصبانی شوی آبروی مرامیبری. ومن جلوی همه خجالت زده میشوم.به اوقول دادم که خودم راکنترل کنم دیگرداشت تحملم تمام میشد دستش راگرفتم.کشیدم کنارحیاط وبا صدایی آرام که سعی میکردم طوطی راهم آرام کنم گفتم .ببین طوطی اگرحرفی هست بگو .کاری کردی که درست نبوده ؟ چیزی اتفاق افتاده؟منکه غریبه نیستم.حسینم برادرت.نکند خجالت میکشی؟ گفت آره خجالت میکشم .دلم فرو ریخت .دریک آن هزارمسئله به ذهنم خطورکرد.خدایاچرا طوطی اینقدرآشفته است؟ دلم به شورافتاد نکند مادرهمه چیز را مجبورشده به اوبگوید.آخرچطوروچرا؟مگرمادرخودش نگفت فعلابه طوطی چیزی نمی گوئیم؟آیا راجع به علی می خواهد حرف بزند؟ نکند میخواهد بگویدباازدواج باعلی تغییرعقیده داده نکند پول وثروت وحال و روز زندگی عمو باعث شده همه چیز را قبول کند ؟ بدی علی را.هرزگیش را .وتصمیم گرفته بااوعروسی کند . حالا خجالت میکشد؟ نکنداصلا کس دیگری رامیخواهد.وای اگر چنین باشد؟ اگر او ؟ ولی نه میدانستم که طوطی اهل این حرفها نیست  ولی خوب دل است دیگرمگرمن میخواستم دیوانه ی اوشوم؟ ومگردست من بود؟ چقدربر خودم مسلط بودم ؟ چقدر قبح این کاررامیدانستم ولی مگرعشق اختیارش به دست ماست ؟اگرکسی دل طوطی راربوده باشد اگر زیر گوشش زمزمه کرده باشد ؟واگرواگرکله ام داشت میترکید .خداوندا این عشق چه میکند با آدمی دریک ثانیه این همه فکر و این همه دردرا چگونه حس کردم ؟ خدایا چه کرد با من این دلداگی و شیفتگی . و حالا وضع و حال مرا مجسم کنید برادری که میخواهد . درست درهمین لحظه صدای پدرمرا ازاین برزخ بیرون کشید.پدراز طوطی می خواست که بساط چایش راعلم کند.باصدای پدرطوطی دوان دوان مرا ترک کردودرحالیکه ازمن دورمیشد گفت.حسین مجبورم همه چیزراهرچه زودتربه توبگویم .تورابخدانروجائی.منتظرم باش.الان برمیگردم اومرادردریای خیالات گذاشت و رفت.

نمیدانم چه مدت گذشت فقط به یاددارم که مادردوسه بارآمدورفت وجویای حالم شد.منهم به اوگفتم که کمی خسته ام می خواهم اینجا بنشینم بعدا میایم توی اطاق.مادرهم خیلی اصرارنکردومرابه حال خودم گذاشت.ازطرزرفتار مادر مطمئن شدم که اوبه طوطی چیزی نگفته.آخرمادرراخوب میشناختم.دراین چندروزاخیربیشتربه اواطمینان پیداکرده بودم اوبه من ثابت کردکه خدای رازداریست. مگرنه اینکه چنین مسئله مهمی را9 سال است درگوشه  قلبش پنهان کرده بود؟ تازه اگرشیفتگی مرا که فرزندش بودم نمیدیدمن مطمئن بودم لب ازلب بازنمیکردمیدانستم اوآنقدرمرا می خواهدکه حاضراست جانش رابرایم بدهدگاهی به من میگفت هنوزخاطره عباس رااز ذهنش بیرون نکرده گو اینکه به رحیم هم علاقه منداست. میگفت اگر راه چاره داشت هرگزحاضربه ازدواج دو باره نمیشد حتی  با آقا رحیم . او خاطره ی پدرم را مثل یک لوح  طلائی در سینه اش حفظ کرده بود وبه اوهنوزوفا دار بود .

خوشبختانه مادرمتوجه حرف زدن من وطوطی نشده بودوگرنه حتما ازمن می پرسید که طوطی چرادرخلوت با من حرف میزند وشایداگر می دید نگران هم میشد که مبادا من حرفی به طـوطی بزنم . برای همــین بی آنکه اعتراضی بکند مرا ترک کرد .

دراین حال واحوال بودم که سروکله طوطی پیدا شد.طوطی شتابان آمد کنارم نشست احساس می کردم حال درسـتی ندارد .طوطی یک دختر 9 ساله بوداوهنوزبوی بچگی میداد.درست است که دردهات دخترها خیلی زودترازهم سن و سالهایشان درشهربزرگ میشوند هم از نظرظاهری وهم ازنظرپختگی ولی باهمه ی این اوصاف اورامن به چشم یک بچه زیبا ودوست داشتنی میدیدم .وبرای همین حالی که اودراین لحظه داشت مرا مضطرب کرده بود.من بیشتر ازاودست وپایم راگم کرده بودم فرقش دراین بودکه اومیتوانست حرف بزندومن تمام توانم رابه کارمیبردم که او از تشویش ونگرانی من بوئی نبرد .

اودرحالیکه سرش رابه زیرانداخته بودوسعی میکردنگاهش بامن تلاقی نکندگفت.حسین یادت باشد قول دادی و قول دادی عصبانی نشوی. گفتم . دِ بگو.تو که پدرمرادرآوردی .جانم را به لب رساندی.مگرچه شده.آسمان که به زمین نیامده .چند بار بگویم  باشد قول میدهم . طوطی گفت مدتی است وقت وبیوقت محمود مزاحم من میشود.سرراهم را میگیرد.هرچه به او کم محلی میکنم ازرونمیرود.طوری شده که دخترآقا نصراله وشریفه دخترعزت خانم هم فهمیده اند. به آنها هم قسم دادم به کسی نگویند. دل توی دلم نیست تومیدانی روابط مابا دائی فرج الله خیلی بداست و پسرش انگارمیخواهد زهرش را به ما بریزدوآبروی ما را ببرد.طوری دوروبرمن می پلکد که همه متوجه شوند.تو محمود راخوب میشناسی پسربسیاربی حیا وپرروئی است دیروزمی گفت می خواهد پدرومادرش رابفرستد به خانه مابرای خواستگاری .44

منکه میدانم اودروغ میگویدمیترسم.حتما میخواهدسریک دعواومرافعه رابازکند.وبازباپدرومادروخان عموالم شنگه راه بیاندازد.آنها را که میدانی چطورآدمهائی هستندسریک دستمال قیصریه را به آتش میکشند دنبال شرمی گردند  من به دختر نصراله خان و شریفه خانم گفتم که اینها چه منظوری دارند . چون تمام ده فهمیده اند که عمو مرا برای علی نشان کرده .  شریفه خانم گفت هنوز که خبری نشده . و من گفتم بالاخره همه میدانند که عمو برای علی آمده و با پدر و مادرم صحبت کرده و همه خانواده رضایت دارند فــقط ما منتظر هـستیم که ماه رمضان بگذرد و آقاحسین پسر عمو هم از شهر بیاید . مگر همه این حرفهائی را که زدم شما نشنیده اید ؟.شریفه خانم  گفت چرا . و من به او گفتم میروم و به برادرم حسین می گویم او تنها کسی است که من میتوانم این حرفها را برایش بگویم . آنوقت هرچه او صلاح دانست میکند . شریفه خانم هم گفـت به نظر منهم این خیلی کاردرستی است . طــوطی در حالیکه مثل بید می لرزید و من حس می کردم وحشت سراپایش را فراگرفته ادامه داد. حسین می ترسیدم به پدر بگویم و یا به مادر میدانی که پدر خون را می اندازد .حرفهای طوطی را من قبول داشتم می دانستم که پدر چــقدر از دائــی فرج متنفر است اوهمیشه  میگفت بدترین کاردنیا نان حرام است که مردی سرسفره ی زن و بچه اش بیاورد. بچــه ای که نان حرام بخورد هیچوقت راه راست نمی رود . از طوطی پرسیدم تو به محمود حرفــی هم زدی ؟ طوطی گفت تا الان که با تو هستم یک کلمه حتی جوابش را هم ندادم . چند بار می خواسـتم یک حرفـی به او بزنم ولی ترســـیدم . او را که میشناسی چه بی شرمی است .

محمودپسردائی دائی فرج بود.این دائی برادربزرگترازمادرم وخاله مرضی.می شد برادرسومی یا چهارمی مادرم . راستش خیلی ازآن روزها میگذردنه تنهامادربعلت مشغله وهزاردردبیدرمان.که حسابها ازدست منهم درآمده بود تاآنجاکه به یاد دارم بزرگترین برادرمادرم درشهرزندگی میکرد.وما تقریباازسرنوشتش هیچ اطلاعی نداشتیم.رفته بودپی کاروزندگی خودش.همان جازن گرفته بودوهیچکس ازاوخبری نداشت.مادرمیگفت اوایل چندماه یکباربه ده می امده ولی کم کم این رفت وآمدهاآنقدرکم شدکه آخرش بجائی رسید که گویاهمه فراموشش کرده بودیم البته این دوریهای باین سبک بسیارمتداول بودوقتی بچه ها به شهر میروند تقریبا پدرومادروخانواده ازآنها دل می بُرند  

     بقیه برادرهای مادرم که بزرگـــتر از این دائیم بودند درده زندگی میکردند و با ما روابطی عادی داشتند اما

پدر  محمود یعنی برادری که بزرگتر از مادرم و مرضی خاله ام بود از اول پی کار درست و حسابی نرفته بود .. همیشه سر بار پدر بیچاره اش بودوبعد از فوت پدر و مادرش هرچه از آنها مانده بود این برادر با زرنگی و ترفند از دست هـــمه در اورده بود البتـــه دیگر برادر و خـــواهر هایش خــیلی هم نیازمند نبودند و همه ملاحظه اش را می کردند چون می ترسیدند که آبرویشان بیشتر در میان همـــسایگان و فامـــیل برود در حقیقت در برابر حرکات

ناهنجارش سکوت وتحمل میکردند.هرچــند پدربزرگم وضـع خوبی نداشت ولی مثل روستائیان دارای کمی زمین و خانه ای کوچک بود ولی او همین  ارثیه کوچک را هم که میتوانست پایه و مبنای زندگی در هم ریخته اش بشود به باد داده بود در حقیقت همه برادر و خواهر ها هم به این خاطر که شاید همین مقدار ناچـــیز هم کمکی به او بکند از سهم الارث خودشان گذشته بودند ولی پدرمحمودبا بی مبالاتی همه را به بادداد . هیچکدام از خواهر و برادر ها هم  چشم دیدنش رانداشتند.اووبعدازخودش خانواده اش درده برای ماآبرونگذاشته بودند.دائی مدت به مدت به شهر می رفت و بدون آنکه کسی سر از کارش در بیاورد از شهر باجیب پر پول برمی گشت . زندگی بدی نداشت ولی همه می گفتند نان حلال در خانه اش پیدا نمی شود . شش بچه داشت که یکی ازیکی بد تربودند.نه پسر خوب داشت و نه دخترخوب.اسم زنش نبات بود.نبات خوب با دائی جورآمده بود.دائی این تحفه راازشهرآورده بود.مادرم و خواهر و برادرهایش هم  دل خوشی ازنبات نداشتند . مادر هروقت صحبت آنها میشد میگفت بنازم به بزرگی خداوند . خوب درو تخته را باهم جور انداخته . مادر بزرگم تا وقتی زنده بود همیشه  می گفت "من اگر جای نبات بودم سرم را از ننگ بالانمیکردم ولی زن فرح الله انگارنه انگارش که همه می دانند .مثل کبکه سرش رازیربرف کرده بود و خیال می کرد کسی نمی داند که از کجا دارند نان میخورند با کمال وقاحت به همه هم فخر میفروشد . وکسی را داخل آدم نمیداند". خلاصه دائی  فــــــــرج اله  لکه ننگی بود به پیشانی خانواده بیچاره مادرم . این محمود یــکی از پسرهای همین دائی فرج بود که چند سال هم ازمن بزرگتربودوبا آنکه خانه شان فاصله زیادی باما نداشت نه مادر اجازه می داد ونه من خودم رغبت داشتم که بااودوستی داشته باشم باهم مثل غریبه ها بودیم .محمود ازبدی یک سروگردن از دائی جلوبود.اوآنقدرلوس بود که حد واندازه نداشت تا این سن پی کارنرفته بود.فقط می خوردومی خوابید و ول می گشت . حالا برای چه مزاحم طوطی شده ؟معلوم بود بی جهت نیست چون همیشه دائی فرح ازاینکه مابا آنها رابطه نداریم خیلی حرص می خورد. چند بارهم زنش به همسایه ها گفته بودکه فرج  آقا رحیم راآدم نمی داندوبا این سابقه معلوم بودکه این مزاحمتهای محمودبه ما حالی می کردکه کاسه ای زیرنیم کاسه است.ازهمه چیزگذشته اگر طوطی راعمو نشان نکرده بود باز میشد گفت راهی به دهی میرود . خوب محمود پسر جوانیست و طوطی هم دختر جوان حد اکثر دائی و نبات  میامدند و پدر و مادرم آنها را جواب میکردند . ولی آخر در ده اگر خـانواده ای برای دختری خواستگاری بروند تمام اهل ده خبر می شوند وحالاچه جواب خانواده دخترمثبت باش وچه منفی .اگر مثبت باشد که ازدواج سرمی گیردواگرمنفی باشداین امکان برای خانواده دیگرمیماند که از دختر خو استگاری کند . اما موضوع این بود که عمو ازطوطی برای علی خواستگاری کرده بودوهمه هم می دانستند جواب ما مثبت بوده و تقریبا زمان عقدوعروسی هم گذاشته شده وازطرف خانواده عموبرای طوطی نشان هم آورده بودند.و همه اگاهی داشتند که عمو به خاطرحسین آقا همه چیزرا به بعد از ماه رمضان موکول کرده است بهمین جهت وقتی حرفهای طوطی را شنیدم انگارکسی سیلی محکمی به گوش من زد.چشمهایم رابستم.سرم را به دیوار تکیه دادم . در عرض چند ثانیه هزاران فکرازمغزم گذشت.خدایا چه کنم؟ به پدر بگویم؟که بلوابه پا میشودوبه مادربگویم؟که اوصد درجه بدترازپدردلش از دائی و خانواده اش پراست. تازه طوطی هم سرزبانها می افتد .ممکن است عمووزن عموهم دستپاچه شوند وعجله کنندکه زودترکارراتمام کنند؟خدایابه طوطی که چشم بدهان من دوخته چه بگویم؟ من به اوقول دادم اصلا عصبانی نشوم . خوب خودم را کنترل می کنم . پس بهتر ین راه حل را در این دیدم که صبور باشم . بخودم هم کمی فرصت فکر کردن بدهد45

پیش خودم گفتم تا این زمان منتظر اقدام مادرم بودم . اما با شنیدن این مطلب احساس کردم اگر بیشتر از این دست روی دست بگذارم ممکن است خیلی دیر شود و آنوقت دیگر کاری ازدستم بر نیاید طوطی نمیدانست که من در چه حال وهوائی هستم .مشکل من محمودنبودمشکل من خان عمووعلی والبته بیش ازهمه عزیزخانم بود.زیرا اوبود که بنا به خصلت زنانه اش میخواست هرچه زودترتا تنورداغ است نانش رابچسباند وعروس خوشگلش را ببرد و بکند سیخ چشم عروس دیگرش و این بود که دل من بیش از همه ازعجله عزیز خانم خون بود   .

بی آنکه بگذارم ازنگاهم طوطی به نگرانی درونیم پی ببرد گفتم . طوطی فردا که من رفتم صحرا . تو هم بهر بهانه  ای که شده بیا صحرا . میخواهم مطلب مهمی را برایت بگویم و ضمنا هم آنجادر باره محمود هم صحبت میکنیم .

طوطی که انتظار این قدر صبوری را ازمن نداشت با تعجب گفت . برای چه به صحرا بیایم ؟ بچه بهانه ای ؟ گفتم میدانم سخت است ولی منهم از مادر میخواهم که به بهانه ای که خودش صلاح میداند سعی کند تورا فردا بفرستد به صحرا آخرخیلی حرفهابایدبزنم که حالا نمیتوانم برایت بگویم خیلی وقت میخواهد وفقط توباید بدانی نه کس دیگری  اینجا هم خیلی نشستی تا کسی به ما شک نکرده   برو تو اطاق . بلند شو برو.

من وطوطی اغلب باهم صحبت می کردیم خصوصا موقعی که من برمیگشتم به خانه .میدانستم پدربه من ظن نمی برد.چون تنها او بود که هیچ چیز ازهیچ طرف نمیدانست نه راز بین من ومادررا ونه را زطوطی را و بقیه قضا یا را ولی از این میترسیدم که مبادا قبل از اینکه اقدام به کاری بخواهم بکنم تشت رسوائیم از بالای بام بیفتد و این تنها صحبت کردنهایم با طوطی شک و دودلی را در دل آقا رحیم تبدیل به یقین کند.

طوطی وقتی بلندشد که برود نگاهم کردو من نتوانستم به نگاه پرسشگرانه اش جوابی بدهم.ولی احساس کردم طرز نگاهش عوض شده. نرمی اطاعت راازنگاهش خواندم ودلم قرص شد.باخودگفتم اگرفرداطوطی بفهمدکه خواهر من نیست چه حالی به اودست میدهد؟تصورآن لحظه هم برایم غیر ممکن بود.راستش خودم هم نتوانسته بودم افکارم را جمع وجورکنم .نه برسریک دوراهی که برسریک کوره راه تاریک وسیاه ایستاده بودم.دل توی دلم نبود.در حقیقت ازدنیائی که درآن زندگی می کردم گویا فرسنگ هادورافتاده بودم نه درخواب خیال ونه دریک رویای زیبا بلکه در یک برزخ بودم . حس میکردم این زمان اگرراه درست راانتخاب نکنم به مسیری خواهم افتاد که فقط وفقط خدا می داند و بس .ترس ازاشتباهی که نه تنها خودم بلکه طوطی ومادروخانواده را ممکن است به تباهی بکشم . من جرات اینکاررا نداشتم من عاشق تک تک اعضای خانواده ام بودم آنها برایم ازخودم مهمتربودند نمی خواستم کوچکترین مشکلی ازجانب من برایشان به وجود بیاید.برای مادرم که یک عمرمرا به دندان گرفته بود. برای آقا رحیم که آبرو و حیثیتش به تصمیم من بستگی داشت به طوطی وبه خواهر و برادرهای  کوچکم که آینده شان را ممکن بود من به باد دهم.وای که سرم باندازه کوهی شده بودکه حتی قادربه تحملش نبودم .انگارروی تنم سنگینی میکردهزاران فکر ناپخته به ذهنم خطورکردکه وقتی به هرکدام میخواستم سروسامان بدهم امکان پذیرنبود نمیدانم چند راه حل به نظرم رسید و همه به بن بست خورد . خلاصه آنکه احساس سر در گمی مثل موریانه به جانم افتاده بود .

یک لحظه احساس کردم چقدرتنها وبی کس هستم .کاش کسی بود مرا یاری میداد. چه کنم ؟ازطوطی بگذرم واو را درمیان اینهمه مشکلات درحالیکه به من تکیه کرده است نامردانه رها یش کنم ؟ بمانم وشاهد بدبختی طوطی باشم ؟ خودم چه؟بمانم وعمری بازهراکه هیچ احساسی به اوندارم زیریک سقف زندگی کنم ؟. میدانستم به این آخری دیگر بهیچ وجه تن نخواهم داد مرگ برایم آسانتراست هنوزدراین افکارغوطه میخوردم که .

دو باره صدای پدربلند شد این بارمراصدا زدو گفت .حسین  پسر کجایی چرارفتی قایم شدی . بیاتو ببینم چه میکنی امروز چه کارها کردی  حوصله ام سررفت .

پدروقتی بخانه میامدوپس ازآنکه کمی خستگی اش رادرمی کردمی خواست سرازکاروزندگی ومشکلات بچه ها و خصوصا من درآورداوچشم امیدوپشتیبان مادربودآنچنان پناهگاه محکمی که درکنارش همیشه مادراحساس آرامش می کردو برای همین بود که من هروقت به رویا میرفتم خودم را درنقش پدروطوطی را درنقش مادرم می دیدم .

باکمی مکث به اطاق رفتم . پدرهمان بالای اطاق  جای همیشگی اش نشسته بود . خنده از صورتش محو نمی شد و بشاش به نظر می رسید از اوقات معمولی خیلی متفاوت تر بودچشمهایش که همیشه پشت ابروان پرپشت و سیاهش پنهان بوداین لحظه درخشش خاصی داشت.ته دلم لرزید. احساس کردم اتفاقی برای او میمون و برای من حتما شوم افتاده است .مدتهابودکه دیگرراه خوشبختی من ومادروپدرازهم جداشده بود.آنها درمسیری حرکت میکردندکه برای من کابوس بود. واین بارهم همین احساس باعث شده بود که نا خود آگاه شوری در دلم برپا شود پدردر حالیکه  چای خوشرنگش را با دست لمس میکرد مراپهلوی خود نشانددستی به پشتم کشید.هروقت پدراینگونه محبت به من می کردتمام بدنم از لذت خوشی پرمیشد.اوبااینکارآنچنان قوت قلبی بمن میدادکه نداشتن پدررا حس نمیکردم . ولی این بارگرمای محبت اوکه از دستش به پشتم میرسید به جای آنکه مرامثل همیشه  تحت تاثیر این مهربانی قرار دهد مثل چاقوئی در پشتم فرورفت .ای خدا بااو چکنم ؟این عشق بیدریغ را که اواینگونه به من نثار میکند چطور پاسخ خواهم داد؟ ازدرون داشتم میترکیدم . من بچه ی نمک نشناسی نبودم دلم میخواست تا جائیکه در توانم هست جبران اینهمه محبت آقا رحیم رابکنم دلم میخواست روزی بیاید که احساس کند زحماتش بی نتیجه نشده . دلم می خواست با جبران کردن محبتهایش مادر را نیز از زیر دین او در آوردم وخوشحالش کنم این راوظیفه ی خودم میدانستم . ودر ذات بسیاربه این عقیده پای بندبودم پدرشروع به صحبت کرد ودرحالیکه سعی میکرد به چشمانم نگاه کندو از اینکه مراخوشحال میکند کیف کند گفت.حسین ماشاالله برای خودت مردی شده ای . توی ده کسی نیست که از تو تعریف نکند. تو کلی باعث آبروی ما شدی .من وهمه خانواده به توافتخارمیکنیم حقا که هر چه زحمتت را کشیدم حرام نشد وخوب ترازآن شدی که خیال میکردم.من درحالیکه سعی میکردم ازلرزش صدایم جلوگیری کنم گفتم پدرامیدوارم همین طور باشد. پدرادامه داد . خوب از کارو بارت  برایم بگوراضی هستی ؟ مشکلی نداری ؟ از همه چیز گذشته میتوانی تنگ یک زندگی را بشنکنی یا نه؟ راستش امشب می خواهم سنگهایم رابا تو وا بکنم .گفتم پدردرمقابل شما نه صاحب چیزی هستم و نه اختیاری دارم . هرچه شما بخواهید وبگوییدمن وظیفه  دارم انجام دهم .مگرشده تا حال غیر از خواسته شما کاری کرده باشم ؟ و یا به حرف شما گوش نکرده باشم؟

مادردر کنار اطاق با خواهرکوچکم خود را سر گرم کرده بود و من از اخلاقی  که در او سراغ داشتم میدانستم مثل همیشه همه حواسش پیش من وپدروحرفهای ما بودطوطی هم با یک تکه پارچه خودش را در حقیقت سر گرم کرده بود اما معلوم بود که او هم دارد در دنیای خودش سیر میکند.

پدر خند ه بلندی که معمولا عادتش نبود کرد . گویامی خواست همه رامتوجه ماجرا بکند وادامه داد حسین جان چند ماهی دیگربه سال برادرزهرا نمانده مشهدی قربان پدرزهرا امروزمرا دید.این خبررا من ازاو گرفتم البته عجله ای درکارنیست چون واقعا هنوزغمشان برایشان سنگین مینماید حق دارند اگرخودمان را جای آنها بگذاریم دردشان را حس میکنیم ولی خوب تا آخرعمرکه نمی شودزانوی غم بغل گرفت .شاید عروسی تو و زهراکمی آنها را از اینهمه عذابی که گریبانشان را گرفته  بیرن بیاوردبرای همین هم من به مشهدی قربان خواستگاری اززهراراگوشزد کردم که هم دلش قرص باشد که ما هنوز سرحرفمان هستیم ویادمان نرفته وضمنا حال هوای اوهم  عوض شود و بعد رو به مادرکرد و گفت . درست نمیگویم؟ اول حسین وبعد طوطی . البته تا حسین نرود سر خانه و زندگیش و من خیالم از طرف او جمع نشود طوطی را نمیدهم . تصمیم دارم هرکاری را سر صبر و حوصله انجام دهم راستش ما هنوز از این کارها نکرده ایم بار اولمان است که داریم دختر و پسرمان را به خانه ی بخت میفرستیم  میترسم عجله کنم و مراسم این دوتا را آنطور که شاید و باید اجرانکنم .میدانی که اینها آبروی ما هستندهرکاری بکنیم همانطورروی ما قضاوت میکنند . بعدها ممکن است انگشت بیاندازند وچشممان را در آوردند آدم دوست و دشمنش را که  نمیشناسد این حرفها را به خان عموهم گفته ام. البته برای طوطی وعلی یک شیرینی خوران ساده که خیال عزیزخانم و عمو و علی جمع شود عیبی ندارد و لی اصل کار باید بعد از عروسی حسین باشد .خیلی هم طول نمیکشد . طوطی حالا حالا ها وقت دارد . خان عموهم بانظرمن موافق بودوخودش به عهده گرفت که عزیز خانم را که خیلی عجله دارد راضی کند که کمی به ما فرصت بدهند  .

نگاه طوطی روی صورتم خیره شد. مادرهم مرا نگاه میکردولی بین نگاه طوطی ونگاه مادر هزاران فرسخ فاصله بودطوطی احساس میکرد حالا من به فکرعروسی وآینده ام می افتم وازحل مشکل اوفارغ میشوم ودیگرکسی نیست که اورا حمایت کند. خدامیدانددردلش درآن لحظات چه میگذشت.ولی مادر.مرامیفهمیدومیدانست چه دارم میکشم .با صحبتهائی که بین من ومادرردوبدل شده بودناگفته این احساس رامادربه من القا کرده بودکه دراین فکراست  کاری انجام دهد.ومن هم نمیدانم اوتاحال فکری برایمان کرده یانه.ویا قبل ازاینکه به من حرفی بزندراه وچاره ای اندیشیده وبعدمرادرجریان قرارداده.من این رامطمئن بودم که تنهااوست که میتواند اگربشود گره ای ازما بازکند. تنها اوست که میتواندمرا وطوطی راخوشبخت کند امامن خیلی چشمم آب نمیخوردخودم به تمام راهها فکرکرده ام نمی شود . راه نجاتی نداریم .زهرا بیخ ریش من بسته شده . علی هم از طوطی دست بردار نیست . همه تصمیمها به نفع زهرا و علی است من و طوطی قربانی خواهیم شد . آری چه بسا دختران و پسرانی که قبل از ما و بعد از ما قربانی های بی گناهی هستندوخواهند بود. بی آنکه حتی نزدیکترین کسانشان که همانا پدر ومادرانشان هستند از درد درونیشان مطلع شوندتا آخرعمر میسوزند و میسازنداین سرنوشت تازه ودردجدیدی نیست . این زخمی کهنه است که اگر دقت شود بربدن بسیاری اززن وشوهرهای اطراف مادیده میشوداین دردیست که بایدآن را خوردولبخندزدتا کسی نفهمدتا آبروی پدر و مادر و خانواده محفوظ بماند .

سرم را به زیر انداختم و گفتم پدر هرچه شما بگوئید و امر امر شماست  . من بنده شما هستم .

پدردوباره دست محبت به سرم کشیدوگفت میدانم.میدانم که توبالای حرفم حرف نمی زنی نبایدهم بزنی  پدرت هستم خیروصلاح تورامیخواهم همانطورکه تاحال نگذاشتم مشکلی درزندگی داشته باشی ازاین ببعدهم غصه نخور خودم مثل کوه پشتت ایستاده ام تمام کارهارا سروسامان میدهم وبا صدائی بلند به مادرگفت که سفره را پهن کند

دوباره شب شدوتنهائی به سراغم آمدهمه خوابیدندولی من.من دیوانه دیگر طاقتم طاق شده بودمرتبادلم شورمیزد چه کنم؟ ازچه کسی کمک بگیرم ؟آخرحالا دیگربا روئی سیاه و سری افکنده از گناه به درگاه خداوند پناه  نمیاوردم . و فقط از او میخواستم کمکم کند .46

تاصبح پلک نزدم . گویا چشمم را به سقف اطاق دوخته بودند . حالا به جای لعن و نفرین و شرمندگی به فکر چاره بودم وبه فکررهائی از این ورطه .حالا راه نجاتی برایم باید باشد .حالا امید به رسیدن طوطی دردلم جوانه ای تازه و زیبا زده. راستش امشب رنگ رویاهایم خیلی عوض شده . ولی راه نجات کجاست ؟

صبح زودتر ازهمیشه بلند شدم همه خواب بودند میخواستم به صحرا بروم فریاد بزنم شاید همان سنگها و خارها که شاهد رنجهایم بودندحالا بیشتربه درددلهایم گوش دهند آنها هستند که بی هیچ مذمتی تمام طول رنج کشیدنهایم محرم اسرارم بودند وحالا از آنهاخواهم خواست که به دادم برسند ولی برای رفتن به صحرا خیلی زود بود.کنار حیاط در گرگ ومیش هوا روی زمین نشستم هواکمی سردبود.شب قبل نمی باران هم آمده بودمیدانستم که امروزاز روزهای دیگرباید دیرتر به صحرا بروم .باید آفتاب درآید کمی آب زمین گرفته شودوگرنه گوسفندان پایشا ن در گل فرو می رود ویارای حرکت ندارند . اینهم از شانس بد من بود چاره ای جز تحمل نداشتم . دیگر از تشک و لحاف حالم بهم میخورد  سرم را روی زانوانم گذاشتم وبعلت آنکه تا صبح بیدارمانده بودم درهمان حال وهوای ناجورو سرد خوابم برد. با صدای طوطی که با دست شانه هایم را تکان میداد بیدارشدم . طوطی گفت حسین . حسین بلند شو سرما می خوری مگر اینجا جای خواب است؟ مثل اینکه حال خوشی نداری ؟دستم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد هنوز کاملا چشمانم بازنشده بود که پایم زیرتنه ام راخالی کردوبا سرمحکم برزمین افتادم . فریاد طوطی همه را از اطاق بیرون کشیدمادر هراسان به طرفم دوید.بلندم کردو با کمک طوطی مرا به اطاق برد گویا سرم به سنگی خورده بود چون گرمی خون را روی چشم راستم حس کردم.درهمین لحظـه صدای گریه طوطی ومادربلند شده بود. پدرهم آمد به محض آمدن اوطوطی ومادر کناررفتند وپدر به سرعت پارچه ای فراهم کرد وشروع به بستن زخم سرم کرد . هنوزپس ازگذشت اینهمه سال جای زخم روی ابروی راستم باقیست وهمین زخم است که هرگاه درآینه خودرا می بینم خاطراتم جلوی چشمم نقش میبنددومرابه یادعشق عجیب وغریبم میاندازد.آری زندگی تمام روی خودرا به من نشان داده بود.بد وخوب واین جای زخم مانند دفترخاطراتم بودکه جلوی چشمم گرفته باشم . همیشه بعد از دیدن این جای زخم آه عمیقی سینه ام را میشکافد . گویا میخواهم تمام زندگیم را به دست باد بسپارم  و خود را رها کنم . ولی مگر میشود؟ هرگز.

پدردرحین کارطوطی ومادر را دلداری میداد و امر به سکوت میکرد و بچه ها هم بیدار شدند واین غائله حدود یک ساعت طول کشید وبعد بچه ها با آرامش با دستور پدربرسرسفره صبحانه نشستند ولی همین حادثه باعث شد من آن روز که میتوانست برای من و طوطی  حیاتی باشد نتوانم به صحرابروم وطبق دستورپدرمی باید در خانه می ماندم البته خودم هم احساس می کردم که با این اتفاق مردکار کردن و رفتن به صحرانیستم .طوطی جایم را به کنار اطاق برد و زمان زیادی نگذشت که به خواب عمیقی رفتم.

وقتی بیدارشدم وبه خودآمدم واوضاع واحوال رادرک کردم به این فکر افتادم که زمانی بهتراز این پیدا نخواهم کرد گویا خداخودش دارد کارها را درست میکند.شایدهمین زمین خوردن من کارخداست پس بهتراست خودم هم حرکتی بکنم. البته من شب گذشته به این فکرافتاده بودم که باید طوطی را از این رازآگاه کنم آنگاه راه برای رسیده به هدفم شایدآسان شود.البته این فقط یک خیال بود . درست شدنش به خیلی چیزها بستگی داشت که همه و همه به نظرمحال میرسیداگربخواهم یک به یک مشکلاتی که حتمادراین راه وجودداشت اشاره کنم ازحوصله ی شماوتوان من خارج است بهتر است هر کدام را به موقع خودش توضیح دهم .

به یاددارم که نزدیکیهای ظهر بود که با خودم گفتم بهترین فرصت را خداوند به من داده باید هرچه زودتر دست به کار شوم و درست در یک لحظه مناسب که طوطی آمد بالای سرم تا حال وروزم را ببیند . از او پرسیدم . مادر چه میکند ؟. طوطی جواب داد.غذای بچه ها رادرست کرده ورفته پای قالی. مادربه من گفته امروزفقط مراقب تو باشم چطورمگر؟ گفتم هیچ میخواهم کنارم بنشینی و به حرفهایم خوب گوش کنی . او به آرامی کنارم نشست .

طوطی همیشه درمقابل من مثل بره ای رام بود . معصومانه به من تکیه کرده بود مرا پشتیان خودش میدانست حتی از پدربه من بیشترمتکی بودآخرهم زمان بیشتری باهم بودیم وهم نقش من با پدر بسیار متفاوت بود ضمنا من ناخود آگاه به خاطرعشقی که به اوداشتم بیش ازحد به اومهربانی میکردم هرچند خودم میدانستم که این  لطفها به چه علت است اما خودطوطی وهمه اطرافیان آن را به حساب مهربرادری میگذاشتند ضمن اینکه طوطی اون حجب و حیائی راکه درمقابل پدرداشت دررابطه بامن حس نمیکرد او خودش را از جنس من میدانست و من برایش حکم پشتیبان و کسیکه حرفش رامیفهمدودلسوزش هست نگاه میکرد حالا طوطی کنارم نشسته بود.حالت انتظار در چشمانش موج میزدومن نمیدانستم ازکجاباید شروع کنم که این آهوی رام .را رم ندهم.مسئله کوچکی نبودمن میخواستم تمام زندگی طوطی راتمام دوستی ها ومحبتها راوخلاصه آنچه تابحال طوطی با آن خوگرفته بود و به آن دلبسته بود . و لحظات زندگیش با آن حال وهواپرشده بود وسلول سلولش باآن بزرگ شده بودوانس الفت داشت همه وهمه را درهم  بریز م واورا مانند ماهی که ازآب بیرون می افتد ازدریائی که درآن رشد کرده.درآن نفس کشیده را مانـند آواری بر سرش خراب کنم وبه اوبگویم این پدر.پدرت نیست.این مادر.مادرت نیست . این برادرها وخواهرها هیچکدام هیچ نسبتی با تو ندارند .اصلا تومال اینجا نیستی ودرحقیقت توهیچ چیزنیستی هیچ پشتوانه ای نداری. نه خودت ونه اطرافیانت حتی مادرو پدرنمیدانند توکه هستی .من میخواستم تما م هویتش راازاو ظرف یک آن بگیرم واورا مانند تکه کاغذی درهوا رها کنم . یک دختر 9 ساله را یک بچه پاک ومعصوم را.میخواستم تمام وابستیگیهایش را ازاو بگیرم . وای چه خواهد شد؟ یک لحظه احساس کردم توان این کار را ندارم . یک آن حس کردم اگر کسی درهمین زمان  به من چنین خبری بدهد چه ازمن باقی خواهد ماند ؟ وای برمن وای برمن که به خاطرخودم به چه رذالتی میخواهم تن در دهم . وای خدایا کمکم کن .کمکم کن تا این راز را طوری به طوطی بگویم که به اوآسیبی نرسد . طوطی چشمانش رابه دهان من دوخته بودونگاه پرسشگرانه اش تامغز استخوان مرا میسوزاند. سعی کردم خودم را جمع وجورکنم . من یک پسرک دهاتی بودم که میخواستم نقش یک ناجی را برعهده بگیرم.هنوز هم فکر میکنم این کار حتی در این سن و سال کنونیم و با اینهمه تجربه کارهرکسی نیست. فروریختن یک انسان. رفتن آنچه داردورهاکردنش. و سپس در کمال خودخواهی وقتی او در حال فرو ریختن است میخواهی خودت را به آمال و آرزوهایت برسانی . ؟ و آیا این کارراچه میتوان نامید . با نگاهی نگران . درحالیکه به مانند کسی که درتب وبی تابی میسوزدگفتم ببین طوطی

تو دیگر دختر بزرگی شده ای . زبانم بند آمده بودوقتی یکی دو بار این حرف را تکرارکردم .طوطی سرزنش کنان گفت . خیلی خوب فهمیدم که الان دختر بزرگی شده ام اینکه گفتن ندارد . اگربزرگ نشده بودم که پدرومادر عقربی مثل علی را نمی خواستند به جانم بیندازند مراصداکردی ونشاندی پهلوی خودت که این حرف را بزنی؟ نکند براثر زمین خوردن سرت عیب کرده؟طوطی آنچنان معصومانه این حرفها رازد که ناگهان احساس کردم تمام افکارم بهم ریخته اصلازبانم بندآمد.یادم رفت چه میخواستم بگویم.کلمات دردهانم یخ بست مثل برگی که درمعرض باد شدیدی  قراربگیردپریشان شده بودم. به زحمت به دنبال کلمات می گشتم وآنگاه بی اختیارلب گشودم وازطوطی پرسیدم.

طوطی اگر روزی قرارباشد بین من وعلی یکی را انتخاب کنی توچه میکنی؟ که راانتخاب میکنی؟.طوطی بی آنکه مکث کندگفت.خوب معلوم است.تورا انتخاب میکنم .اولا که تو برادرم هستی .دوم آنکه علی اصلا پسرخوبی نیست و من نه تنهاا را دوست ندارم بلکه از اوخیلی هم بدم میاید و میترسم . گفتم چرا میترسی؟ جواب داد نمیدانم هروقت او را میبینم تنم میلرزد . گفتم پس حالا چطور میخواهی زنش بشوی ؟ گفت من نمیخواهم پدر و مادر دارند مجبورم میکنند .تو که میدانی مگرمن به تونگفتم ؟ پرسیدم خوب حالا که پدردارد زورت میکند میخواهی چه بکنی ؟ او در حالیکه چشمانش را به گلهای قالی دوخته بود قطره اشکی از کنار چشمش به گونه اش و سپس به روی دستش افتاد وگفت حسین نمیدانم . نمیدانم چکنم .؟ بعضی اوقات به خودم دلخوشی میدهم و میگویم شاید به قول مادر صیغه عقد مهرعلی را به دلم بیاندازد . و به او علاقمند شوم آخر مثل اینکه مادر خودش هم خیلی خیلی راضی نیست البته این را من فکر میکنم وگویا از حال وهوای منهم متوجه شده وبرای همین مرتبا به گوشم زمزمه میکند که همه دختر ها اول شوهرشان را دوست ندارند.خدا بعداز عقد مهر آنها را دردل آدم میاندازد. گفتم مگر تو به مادر چیزی گفتنی ؟ طوطی گفت آره مجبور بودم البته خیلی سربسته  گفتم واز مادر خواستم به پدر بگوید . ولی مادر میگوید که جرات این کاررا ندارد. تازه توخیال میکنی اگرمادربگوید پدرقبول کند؟واگر پدر موافقت کند مگر میشود به عمو و عزیز خانم حالی کرد؟ خیال میکنی کارساده ای هست ؟هم ما وهم آنها انگشت نما میشویم .هرگز این کار عملی نیست این راهمه میدانیم .خودمان را که نمیتوانیم گول بزنیم تازه اگرمن زن علی نشوم باید ازاین ده بروم چون دیگر آینده ای ندارم . خلاصه حسین بد جور گیر کرده ام احساس میکنم خدا هم نمیتواند مرا نجات دهد چه برسد به بنده اش . مادربیچاره هم همه ی این قضایا را میداند.گفتم مادردرجوابت گفت که به پدر میگوید ؟ طوطی گفت مادر میگو.ید مگرعمو قبول میکند ؟ خودت میدانی که خان عموامکان نداردقبول کند. و پدر هم حرف عمو را نمیگذارد و حرف مرا گوش کند. اصلا حسین من نمیدانم اینهمه دختر توی این ده هست . که خیلی از آنها به خاطر پول عمو حاضرند زن علی بشوند خان عمو آمده سراغ من ؟ گفتم خوب معلوم است توهم خوشگلی وهم عمومیداند که چه دختر خوبی را میخواهد برای پسرش به خانه ببرد. کدام دخترتوی این ده بهتراز تو است ؟ و بعد باخنده گفتم لابد زهرا . هان ؟ ریخت زهرارا ببین خودت را هم ببین . چقدر باهم فرق دارید ؟ او از زیبائی به اندازه انگشت کوچک توهم نمیشود اصلا زهرا مثل دخترهای دهاتی است ولی تو مثل قرص ماه هستی .طوطی در حالیکه از این تعریف و تمجید های من معلوم بود قند توی دلش آب میکردندو من این حال او را از تغییر رنگش متوجه شدم چون صورت سفیدش کمی گلگون شده بود و این زیبائیش رادرنظرمنِ عاشق هزاربرابرزیباتر کرده بود طوطی انگار میخواست حرفهای مرا ناشنیده بگیرد ادامه داد آخراین علی اصلا قابل زندگی نیست . آنقدرعمو وزن عمولوسش کرده اند که هنوز از عالم بچگی بیرون نیامده . کارهائی میکند که آدم خجالت میکشد . من اگر جای عمو بودم حالا حالاها برای او زن نمی گرفتم . نه کاری دارد و نه عرضه ای . همه اش یللی و تللی میکند همه دختر های ده او را مسخره میکنند . گفتم تو که گفتی دخترها حاضرند زنش بشوند  جواب داد . آره نه به خاطرخودش که نگفتم به خاطرپول و دارائی عمو. حسین به خدا بیشترشان در حسرت رفتن به شهرو زندگی درخانه ی عمو حاضرند بدتر از علی را هم قبول کنند . ولی من نه  نمیتوانم  بخدا دارم دق میکنم میخواهی باور کن و میخواهی نکن.

خلاصه آنقدر طوطی از علی بد گفت که دل مرا به رحم آورد  فکری به خاطرم رسید گفتم طوطی حاضری کمکت کنم .تا از عروسی با علی راحت بشوی ؟ طوطی در حالیکه چشمانش میدرخشید گفت منکه خیلی وقت است این را از توخواستم . یادت رفته؟ ولی وقتی دیدم تواصلا به فکرمن نیستی دیگرازتو هم نا امید شدم . میدانم وقتی از دست پدر و مادر برنیاید ازدست تو چه کاری بر می آید؟ و بعد پرسید حسین حالت بد است ؟ گفتم نه حالم خیلی هم خوب است . طوطی ادامه داد نه حسین حالت سرجا نیست دارد دلم برایت شورمیزند ونکندعیبی کردی؟ آخر میگویند هر که سرش به زمین بخورد دیوانه میشود .نمیخواهد به فکرمن باشی من خودم میدانم که از دست تو کاری بر نمی آید  کار ازاین حرفها دیگرگذشته می باید خیلی زودتر به فکر چاره بودی وکاری برای نجات من میکردی . حالا دیگر پدر و عمو حرفهایشان را زده اند .خودشان بریدند و دوختند . نه حسین کار از کار گذشته . تو دیگر نمی.خواهد به من دلخوشی بدهی. حتی مادرهم نمیتواند.این رامن خودم فهمیده ام . و قطره اشکی که از گوشه چشمش مثل همیشه جگر مرا آتش زد پائین افتاد و گفت من راضیم . یعنی راضیم به رضای خدا شاید صلاح من در این است من خودم را به خدا سپردم اومیدانم پشتیبان من است . لابد اومیخواهد. گفتم ببین طوطی همین احساسی را که تونسبت به علی داری من هم نسبت به زهرا دارم . از فکر اینکه او زن من بشود دارم دیوانه میشوم دیدی امروز صبح چه بلائی به سرم آمد ؟ برای این بود که دیشب پدرگفت سال برادرزهرا چند ماه دیگر دارد تمام میشود ومی خواهند بعد از سال برادرزهراعروسی را راه بیاندازند . تازه من زودتر از تو بدبخت میشوم برای همین حرفها و فکرها بود که دیشب تا صبح خوابم نبردوخودت دیدی که چه بلائی به سرم آمد. منهم مثل تو بدبخت هستم . تازه تو بقول مادر امید داری که بعد ازصیغه عقد به علی دل بسته شوی که من این امید را هم ندارم . من اصلاآنقدر از زهرا بدم میاید که حساب ندارد .مانده ام که چطور میتوانم تا ابد با اوزندگی کنم .البته توخودت خوب میدانی که زهرا دختر خوبی هست ولی من نمیتوانم او را دوست داشته باشم ازاحساس اینکه اوزن من بشودعقم میگیرد. تازه من دلم میخواهد به شهر بروم برای خودم آدم شوم ازتو چه پنهان تمام روزوشب فکرم همین است میخواهم درس بخوانم.مثل حسین آقا برادرعلی باسواد شوم . طوطی به میان حرفم دویدو گفت مثل حسین آقا حتما میخواهی زن شهری هم بگیری و بروی و ترک ماروهم بکنی ؟ گفتم به این فکر نبودم گوش کن چه میگویم.حالا بااین فکروخیالها که من درسرم هست وبااین آرزو ها که دارم بایدتا آخرعمردنبال گله بدوم وتازه بازهراهم زندگی بکنم .نه طوطی من نمیتوانم هرچه فکرمیکنم میبینم برای من مرگ بهتراززندگی با زهرا ودویدن به دنبال چند تا گوسفنداست.من نمیخواهم پیری مثل پدرداشته باشم . میخواهم برای خودم کسی شوم میخواهم شما به وجودم افتخار کنید . میخواهم یک سرو گردن از تمام جوانهای ده بالاتر باشم . میفهمی  چه میگویم ؟ چشمان طوطی گرد شده بود.انگار داشت تازه مرا میشناخت . پرسید فکر کردی کجا بروی وچه بکنی؟ حرفش آسان است آخرمیگویند شهر خیلی بزرگ است . آدم توی شهر گم میشود . گفتم آری تمام فکرهایش راکرده ام آخرمدتهاست چنین خیالی دارم اوپرسید به کسی هم گفته ای؟.جواب دادم نه به کسی نگفتم یکی دو بار خواستم به مادربگویم ترسیدم . جز تو تا بحال به هیچکس حرفی نزدم .طوطـی گفت . خوب چرا به من گفتی؟ گفتم به دوعلت .اول آنکه قبل از اینکه خودت به من بگوئی ازچشمانت خواندم که تـــوهم مثل من داری رنج میبری. وبعد هم خودت به من گفتی که چاره ای برایت بکنم چون ازازدواج با عـلی ناراحــــتی ومثل مـــن هیچ راه چاره ای نداری دوم آنکه من تنها هستم و تنهائی باید به شهربروم .چون هیچ کس نمی تواندازسرکاروزندگیش بیفتد و بامن به شهربیاید غیراز تو اگر توبامن بیائی من ازتنهائی درمیایم . در شهر کار زیاد است . من آنجا کارمیکنم و توهم درمنزل میمانی . تازه درشهرمثل اینجا نیست که دخترها اینقدرزود شوهرکنند میتوانیم باهم درس هم بخوانیم. پسرها هم وقت بیشتر دارند . من و توچند سال دیگر اگر در شهر بمانیم تازه موقع ازدواجمان میشود و ببین طوطی اگرتوهم بامن نیائی من تنها میروم . ولی ترابه خدااز این حــرفها که برایت درد دل کردم  به کسی چیزی نگو . من اصراری به آمدن تو ندارم . خودم تصمیمم راگرفته ام وخودم آن رااجرامیکنم.من ترا محرم اسرارم دانستم . ضمنا چون تواز من خواسته بودی که کاری برایت بکنم که ازازدواج اجباری باعلی راحت شوی.به این فکر افتادم که به توبگویم وپیشنهاد کنم وتوبدانی که من به فکر توهم بودم اگر بدون اینکه این حرفها را به توزده باشم بروم تو به من چه میگوئی . خیال میکنی باتو نامردی کردم و بی آنکه به فکرمشکل توباشم فقط مشکل خودم را حل کردم پس من فکر کردم به توهم بگویم اگرخواستی بیا واگر نخواستی لااقل من پیش وجدان خودم شرمنده نیستم وتو نمیتوانی مرا متهم کنی که به فکرت نبودم . من تنها راه چاره را اینطور میبینم ولا غیر.47

طوطی گفت حسین قول میدهم . قول میدهم که به کسی چیزی نگویم  ولی دلم شورمیزندنکند بلائی به سرتوو یا من بیاید ؟عیبی ندارد تو برو.توکه خوشبخت شوی مثل اینست که من خوشبخت شده ام امامن میترسم .من دخترم وبا تو زمین تا آسمان فرق دارم . تاحالا هیچ دخترشوهر نکرده به شهر  نرفته و همه میگویند لابد زیر سر م بلند شده که جواب خواستگاربه این خوبی را رد کرده ام و به شهر رفته ام آیا خودت بودی این فکر را در باره ام نمیکردی ؟ تازه فکر بقیه جاهایش را هم باید بکنیم . میدانی به سر پدر و مادر و همه ی کسانیکه برایمان عزیزند و آبرو دارند چه میاید؟.پدرومادرباید از این ده بروند . آبروی همه فامیل می رود.تازه برای توهم خیلی بی درد سرنیست با رفتن تو آبروی زهرای بیچاره هم میرود انگشت نما می شود ولی باهمه این حرفها رفتن من بارفتن تو تفاوت دارد.نه من حاضرم اینجا بمانم و باعلی ازدواج کنم وهربلائی که هست به سرم بیاید ولی پدرومادر آبرویشان نرود.شاید تقدیرم اینست . همه دخترهای ده مثل من هستند . شریفه هم میگوید منغلامعلی پسر خاله ام را دوست ندارم ولی باید زنش شوم چون پدرومادرم می گویند حسین اینجا همه همینطورندمنکه خونم ازخون آنها رنگین ترنیست.نه من نمی توانم با تو بیایم.غیر ممکن است. یعنی تومیگی به خاطراینکه زن علی نشوم وخودم رانجات دهم بگذارم هرچه بلا هست سر خانواده ام بیاید؟ تاز ه از کجا معلوم که در شهر بتوانم خوشبخت شوم ؟

گفتم ببین طوطی . بگذار برایت بگویم . من مقداری پول دراین مدت جمع کرده ام درمورد شهرهم ازهر کس که به شهررفته پرس وجو کرده ام .تازه بی اطلاع بی اطلاع هم که نمی روم وحواسم هست کاری نمیکنم که پشیمانی بار بیاید بهرحال رفتن منهم به پدرومادرآسیب میزند این را خودم میدانم من دلم نمی خواهد آنهاازمن برنجند ولی خوب تمام حسابها را کرده ام ودر مورد توهم فکرکردم .حالا هم همه برنامه ام را بتو گفتم تو قبول کردی بامن بیائی و یا نیائی این تصمیمش با خود توست .

 قبل از آنکه طوطی جوابم را بدهد و برای آنکه او را از دلهره در آورم ادامه دادم .

 ببین طوطی اگرتوباعلی ومن بازهراعروسی کنیم وبعدهردوبدبخت شویم خوب پدرومادرمتوجه میشوند وبهر حال آنها ازدردو رنج ما در رنج هستند و دیگر کاری هم از دستشان بر نمیاید و چون متوجه میشوند که خودشان این بلا را بر سر من و تو آورده اند بیشترناراحت میشوندباهمه این حرفها توفکرهایت رابکن اگرخواستی اینجا بمان و زن علی بشوواگربامن خواستی بیائی من به توقول میدهم کاری نکنم که توازآمدن بامن پشیمان شوی . باز می گذارم به میل خودت البته مطمئن باش طوری برنامه راپیاده میکنم که به مادروپدرمی گویم وجوری  می گویم که آنها جلوی مرانگیرندیعنی قول میدهم بروم شهرخوب دراطراف کاری که میخواهم بکنم بررسی کنم بعدبیایم اگرخواستم بروم و یا بمانم با زهرا عروسی کنم خلاصه  طوطی این را بگم  که هنوزاین فکر را درست توی ذهنم جا سازی نکردم خواستم اول به توبگم اگرتوراضی بودی یک جورواگرراضی نبودی طوردیگری این تصمیمم راعملی کنم راستش حس میکنم که هیچکس نمی تواندجلوی خوشبختی مرابگیردولی بگذارتمام حرفهایم رابزنم.طوطی گفت ولی حسین خیلی ها به همین خیال توبودندوبه شهررفتند یادست ازپا درازتربرگشته اند و یا گم و گور شده اند راستش من خیلی میترسم بیشترازاینکه زن علی بشوم راستش حس میکنم اگر زن علی بشوم لااقل میدانم بد و خوبش چه میشود ولی اگر به شهر بیایم مخصوصا که پدرومادرهم باما نباشنداصلا به نظرم عاقلانه نمی آید . درست است من به تو ایمان دارم ومیدانم هیچ کاری راسربی فکرانجام نمیدی ولی خوب این راه راهم که میگوئی خیلی ساده نیست نه من می ترسم . من در حالیکه در باطن به حرفهای طوطی فکرکرده بودم و خودم شاید بیشتر از او میترسیدم چون میبایست اولا مسئولیت او را تقبل کنم و بعد گرداننده وتصمیم گیرنده هم بود ولی باز نمی دانم چرا با قاطعیت گفتم به تو قول میدهم اگر بامن بیائی خوشبخت میشوی . من فکر میکنم اگر من و تو به شهر برویم و برای خودمان کسی بشویم و درس بخوانیم . پدر و مادر خوشحال هم میشوند و کلی بما افتخار میکنند نظیرش را داریم میبینیم .

هنوزطوطی لب به سخن بازنکرده بودوگیج پیشنهادمن بودکه مادروبچه ها به اطاق آمدند . دیگر وقت ناهار بچه ها شده بودمادروقتی متوجه شدکه من باطوطی حرف زده ام نگاه مشکوکی به من کردومن بانگاهم به اوحالی کردم که جای نگرانی نیست ومن چیزی به طوطی نگفتم.طوطی درحالیکه دستش راروی پیشانیم میگذاشت روبه ماد کرد و گفت . خیلی حالش خوب است بهترشده.گرمای تنش هم دارد فرو کش میکند و بعد با خنده به من گفت . آهای حسین خوب اززیر کاردرمیری نه ؟ ومادرهم گفت . طوطی جان تو هم خوب حکیمی شدی . حالا بلند شو به هوای حسین از صبح تا حالا هیچ کاری کمک من نکردی . بلند شو بروغذا را بیار . ببین بچه ها منتظر هستند.

آنروزبه خیال خودم خوب نقشه ام گرفت طوطی معلوم بودحسابی به فکرفرورفته وگاهی که نگاهش به من میافتاد خنده کمرنگی لبان زیبایش را ازهم می گشود. ودرمن این امید قوت میگرفت که قدم اول رادرست برداشته ام . قدم اول سخترین قدمهاست.دلم گواهی خوب میداد وقتی باخودفکرمیکردم چه خوابهای خوشی که برای خودم و طوطی نمیدیدم . حالا دیگر مثل آنوقتها خودم را لعنت نمیکردم .مثل آنوقتها رنج نمیبردم .فکرهای عجیب و غریب به سرم نمیزد.واحساس نمیکردم که دارم به آقا رحیم پدرم نارومیزنم .نمکش رامیخورم ونمکدانش را بد جوری میشکنم . درست است که بهرحال در این راهی که دارم میروم حتما به او و مادر آسیب خواهم زد ولی آن راهی را هم که آنها برای من و طوطی د ر نظر گرفته اند آخرش معلوم نیست به ناکجا آباد میرسبد.

فردای آنروزموقع آمدن به خانه ازصحرا به خانه دائی فرج رفتم .قبلا حسابش راکرده بودم خوشبختانه محمودبرای بازکردن درآمد از آنجا که هیچ  آمادگی نداشت وقتی سینه به سینه با او برخورد کردم بی تامل ودرحالیکه باخشم و نفرت نگاهش میکردم گفتم . ببین محمود تومیدانی و منهم میدانم . طوطی همه چیز را به من گفته . من برای اینکه مشکلی بین ماو شما به وجود نیاید بهتر دیدم اول با توصحبت کنم واگر قبول کردی که هیچ وگرنه تو میدانی که من میتوانم آبرویت راببرم.تو میدانی طوطی نشان کرده خان عموبرای پسرش است.خان عمو راهم که میشناسی. باهمه این حرفها بازپیش خودم گفتم بهتراست اول بین من وتوحل شودپایت را از توی کفش خانواده ی ما بیرون بکش .  

محمود میدانست که اگر صدای این ماجرا درآید خان عمو کسی نیست که بشود با او از این شوخی ها کرد بلائی به سرشان میاوردکه دودمانشان رابباد میدهد.درست است که وضع دائی هم خوب بودولی عموآنچنان بین همه حرمت وآبروداشت که دائی سرسوزنی ازاین حرمتها را داشت ضمنا درده برای پدر من هم همه خیلی احترام قائل بودند و اینها همه چیزهائی نبود که من بگویم محمود خودش بهترازمن میدانست که همه این حرفها حقیقت دارد.او در حالی که به ته ته پته افتاده بودگفت حسین توصدایش رادرنیاورمن قول میدهم دیگرمزاحم طوطی نشوم وبسرعت قبل از اینکه من خانه شان را ترک کنم ازخانه بیرون رفت ودرهمین وقت مادرش که تازه بیرون آمده بودتا چشمش به من افتاد خواست چیزی بپرسد که من بعد از دادن سلام بسرعت بیرون آمدم و داغ فضولی را به دل زن دائی گذاشتم .

 خوشحال ازاینکه توانستم بدون دردسرمحمود را سرجایش بنشانم به خانه آمدم . مادرکه گویامنتظرمن بودتامرا دید دستم را گرفت وبه کناری کشیدوگفت.حسین ترا به خدا راست بگوچیزی در باره آن حرفها که به تو زدم به طوطی گفتنی . گفتم نه چطور؟ مگرطوطی حرفی زده که شما رابه این خیال انداخته ؟ مادر گفت.نه فقط  طوطی ازوقتی با توحرف زده خیلی توی خودش رفته.انگارحواسش درست سرجا نیست .دلواپس هستم من شما رامثل کف دستم می شناسم . بچه ام دیگر مثل روزهای قبل نیست نمیدانم چه شده . عقلم هم به جائی نمیرسد . میدانم تا سر صحبت را با او بازکنم از عمو وعلی حرف میزند . پایش را در یک کفش کرده و تن به این ازدواج نمیخواهد بدهد . من از مادر پرسیدم . شما از کجا میدانید که با این قاطعیت حرف میزنید ؟حالا طوطی یک حرفی سر بچگی و نفهمی زده .البته حالا دیگر شما میدانید که طفلکی خیلی چیزها در باره علی میداند پر بیراه هم نمیگوید ولی با این حال اینطورهم که شما میگوئید سفت وسخت نیست. به او فرصت بدهید سرعقل میاید. گو اینکه منهم به این ازدواج نظرخوبی ندارم .

مادر گفت آخر دیشب وقتی که پدرراجع به عمو وعلی صحبت میکرد طوطی وسط حرف اوبلند شدوبااخم اطاق را ترک کردالبته رحیم متوجه نشد.امروزصبح هم که من درباره زهراوعروسی توبااوحرف زدم او خیلی راحت و بی آنکه بگذاردمن حرفم راتمام کنم به من گفت.کاش میشد جلوی این عروسی رابگیریم وقتی به اوگفتم چرا این حرف را میزنی ؟ انگاربه خودش آمده باشد گفت هیچی . هیچی . همینطوری یک حرفی زدم .و بعد برای اینکه جوابی به من داده باشد اضافه کرد آخراحساس میکنم داداش خیلی به زهراسراست حیف او  میشود اگر صبر کنید شاید دختر بهتراززهراهم پیدا شود. اصلا مادرازخود حسین پرسیده اید که به این ازدواج راضی هست یا نه ؟و در حالیکه این حرفها را میزد من درنگاهش خیلی چیزها دیدم .حسین تورا به خدا اگر حرفی به طوطی زدی به من بگو میدانی که من اورابه اندازه چشمهایم دوست دارم اوامانت خداست.دخترپاک ومعصومی است نکندحرفی به اوزده ای که اورا دچارمشکل لاینحل کرده باشی؟ گفتم به خدامن به اوراجع به حرفهای شما چیزی نگفتم حتی یک کلمه.حتی اشاره هم نکردم . مگردیوانه هستم ؟ طوطی بچه است نمیتواند رازبه این بزرگی را در دل کوچکش نگهدارد. ومن میدانم که اگراین رازفاش شود ممکن است زندگی همه ما بهم بخورد . مطمئن هم هستم این چیزی نیست که طوطی بتواند ازآن بوئی ببرد خودت راناراحت نکن بهرحال آدم همیشه یک حال را ندارد. شایدچند روزدیگر یا حتی چند ساعت دیگر طوطی حرفش راعوض کند. و راضی شود حالا بهر دلیلی شاید به خاطر پدر و یا مهربانیهای عزیز  خانم و یاشما نمیدانم بهر حال به نظر من بهتر است شما سر به سرش نگذارید

درست در همین وقت که من داشتم مادرم رادلداری میدادم . حال خودم آنقدر خراب بود که حد نداشت اگر بگویم از ناراحتی دلم داشت ازدهانم بیرون میامدبیراه نگفته ام. به یادحرفهائی که به طوطی زده بودم افتادم.وبه یاد حرفهای درستی که او از دلشوره هایش زده بود  با این حرفهائیکه مادرم زد فهمیدم که طوطی تمام حرفهای مرا باور کرده . و دارد خودش را آماده میکند . ای وای چه کردم ؟ تازه بطور بسیار وحشتناکی دلشوره ام شروع شده بود

باخودفکرکردم.آیاراه درستی راانتخاب کرده ام؟نکندخودم وطوطی راآواره کنم؟اوضاع پدرومادرم چه میشود؟ حالا خودم به جهنم طوطی ومادرم ؟اگردراین تصمیمی که گرفته ام آنها صدمه ببینند؟ خدایا خودت کمکم کن . کاش میشد این عشق لعنتی را از سر بدر کنم . اما چکنم که جان از تن بدررفتن برای من امکان داشت واین عشق لعنتی  امکان نداشت  انگار باشیر اندرون شده با جانم می باید بدر میرفت.

مادرکه خیالش تقریبا جمع شده بودکه طوطی بوئی ازقضایا نبرده است به دنبال کار خودش رفت . طوطی از اطاق بیرون آمد سلامی به من کردواوهم  دنبال مادررفت من دردنیای خودماندم .مدتی بودبه جای شعرهای عاشقانه فکر نقشه کشیدن بودم نمیدانستم ازکجا بایدشروع کنم. بعضی اوقات متوجه میشدم که دارم با خودم بلند بلند حرف میزنم . وحشت برم میداشت . نکند دارم دیوانه میشوم ؟ البته دیوانه طوطی که بودم .

دوسه روزی که گذشت به این فکرافتادم که بالاخره بهتراست بهرشکلی قــــدمی دراین راهی که به فکرم رسیده بر دارم .این احساس که به تنهائی این فکر را عملی کنم میدانستم  توانش در من نبود دلم میخواست با یکی صحبت کنم کسیکه بتواند راه چاره ای به من نشان دهد . هرچه فکر کردم  دیدم کسی را جزمادر ندارم  بایدبا مادرمشورت کنم آخر از دیروز تا به حال فکری به سرم زده ونمیدانم آیا مادر موافق است یا نه ؟ ولی وقتی احساس میکنم که اگر به مادر بگویم که چه فکری در سرم هست چه حالی میشود وآنگاه به یاد نگاه نگران او می افتم از خودم بدم میاید . چرا او باید تاوان این خواسته  نا بجای مرا بدهد ؟. مگر او چه گناهی دارد . ای وای برمن .48

اگر به طوطی بگویم ؟ چه میشود؟ نه باید آهسته آهسته به گوشش بخوانم شاید بتوانم اینگونه راضیش کنم . اگر یک دفعه بگویم وحشت میکنداوبچه است ممکن است به پدر بگوید یا بچگی کندو  به دخترهای همسایه که با آنها دوست است حرفی بزند.گو اینکه من طوطی را خوب میشناختم ومیدانستم اگربگویم که دراین باره باهیچ کس صحبت نکن حتمابه حرف من گوش میکرد او آنقدربه من وابسته بود که ناخود آگاه از هرچه میگفتم فرمانبری میکرد .

ولی خوب بچه بود ممکن بود بخاطراینکه به دخترها بگویدکه منهم به شهرمیروم" که البته این خودامتیازی بود" ناخودآگاه همه چیزرابگویدوخداعالم است که چه خواهد شد.آنوقت است که همه ده باخبرشوند.نه باید بازهم فکرکنم نباید بی گدار به آب بزنم . یکی دو بارخواستم به مادربگویم ولی یاوقتش مناسب نبودویامادرمشغول کار بود .ضمن اینکه من هنوز تصمیم نهائیم را نگرفته بودم.

میدیدم طوطی هم بی تاب شده .هنوزنتوانسته بودیم وقتی پیداکنیم که باهم صحبت کنیم . پدرهم که هرشب برزخم ما نمک میپاشید . مینشست وبلند میشد ازعمووعلی صحبت میکردویا اززهراوپدرش وروزخواستگاری . بالا خره آن قدر شوق داشت که عروسی من و طوطی را ببیند که من فکر میکنم به عروسی خودش اینقدر علاقه مند نبود. میگفت حسرت دارم تا نمردم این دوتا را سروسامان بدهم وآنها رادرلباس عروسی ودامادی ببینم وبرای همین شبی نبود که تن من وطوطی را نا خواسته نلرزاند .او بازدن اینگونه حرفها نمیدانست چه آتشی دردل من وطوطی و چه وحشتی دردل مادربرپامیکند.مثلا یک شب گفت امروزعمو پیش من آمده بود.حال عروس خوشگلش را میپرسیداین بارعلی راهم باخودش آورده .علی عجب پسرباعرضه وبا لیاقتی است. زنده باشد آتیه خوبی دارد .صد البته با چنین پدرومادری بایدهم به آینده اش خوشبین بودوبعد شکرخدا رامیکرد که چنین دامادی گیرش آمده . و سپس اضافه می کرد . آره عمو گفت عزیز خانم یک قواره پارچه خیلی قشنگ ازشهربرای طوطی آورده عزیز خانم گفته  میخواهم خودم بیابم وعروسم را ببرم به شهرهم شهررانشانش بدهم وهم ببرمش خانه حسین تازن حسین راببیندزن حسین هم طوطی را ببیند و بعد با زن حسین که شهری است ببرمش تمام خرید عروسیش را از شهر برایش بکنم .

من حس میکردم پدراین حرفهارامثل شیروشکردردهانش مزه مزه میکند اووقتی خوشحال بودزیادخودش را کنترل نمی کردمیخواست همه ی ماروخوشحال کند برای همین شبها سرما راباصطلاح خودش با این حرفها گرم میکرد . البته اگراین حال وروزمن وطوطی ومادرنبود کارش بسیاردرست وبه جابودولی او نمیدانست که این حرفها نه تنها مارا خوشحال نمیکند که تقریبا نمک برروی زخمهای ما میپاشد.دراین حال و اوضاع فقط مادر بود که ناچار به او نگاه میکردو میخندید . طوطی خون میخورد و من در حال و هوای خودم مشغول نقشه کشیدن بودم .

این حرفها و افکارپدراز طرفی و آمدن هر روز یک خواستگار دیگر. توانی برایم نگذاشته بود. با وصف آنکه همه فهمیده بودند که عموطوطی را برای پسرش خواسته اما چون رسمی نشده بودهرکس به خودش میدید ومی خواست طوطی را برای پسرش ویا اقوامش بگیردواین پیشنهادها دل مرامیلرزاند میترسیدم یکی از اینها مورد قبول طوطی قراربگیردواو راجانشین علی بکند برای من .علی ودیگران فرقی نمیکردندزمانی که خیال میکردم طوطی خواهرم است گاهی با خودم میگفتم کاش پسرمناسبی پیداشودوطوطی رضایت بدهدوبااو ازدواج بکند و من  هم مطمئن باشم که اوخوشبخت میشود آنوقت شاید این خیال خام از سرم برود و فراموش کنم تمام احساساتی را که نسبت به طوطی دارم اما حالا فقط میخواستم خودم با او ازدواج کنم و نه هیچکس دیگر. حالا کسی حرف طوطی را میزد میخواستم هم خودم و هم گوینده را تکه تکه کنم .میترسیدم . محمود راکه من ازسرراه طوطی برداشته بودم ولی آنها که خیلی دور بودند وهنوزهم خبری از خواستگاری رسمی خان عموازطوطی برای علی نبود و این اوضاع و ااحوال باعث میشد که من دلگرمیم را از دست ندهم .

 طوطی الحق که داشت برای خودش لعبتی میشد قدو بالائی بهم زده  بود وچشمانش درخشش خاصی داشت هرکس اورا میدید بی اختیار زیبائیش را تحسین میکردوشایدهمین حرفها بود که طوطی رامتوجه کرده بود که خیلی به سر علی زیاد است . اومثل گلی زیبا بودکه درشوره زارروئیده بود .ازطرفی علی هیچ چیز خوبی در سرو صورتش و هیکلش نداشت . زبانش هم کمی میگرفت و با داشتن هیکلی که در اثر خوردن و خوابیدن به آن روز افتاده بود . از تمام بچه های عمو زشتر بود میگفتند خیلی شبیه جوانی عموست ولی من هرچه نگاه میکردم حتی عمو با آن سن و سال از علی خیلی بهتر به  نظر میامد شاید هم اخلاق و رفتار علی باعث شده بود که این چنین به نظر برسد . طوطی واقعاحق داشت. چون علی هیچ چیزجاذبی دروجودش نبود . درست بر عکس طوطی که هم چیز را خداوند در نهایت سخاوتمندی در وجودش به ودیعه گذاشته بود .

 آنروزدرصحرا تمام طول روز باخودم کلنجاررفتم بالاخره تصمیم آخررا گرفتم . با خود گفتم امروز با مادر حرف میزنم . هرچه بادا باد . ولی چطور ؟ از کجا باید شروع کنم ؟

وقتی به خانه آمدم با دیدن عموو زن عمو و علی و چند نفر دیگراز جمله کدخدا خلیل آه از نهادم بر آمد و تمام نقشه هائی را که از صبح تا آنموقع کشیده بودم نقش برآب شد ویادم آمدکه امروزروزموعود بوده.رمضان رفت و باخود تمام فرصتهای مرا باخود برد.

 صدای خنده آنها از فاصله ای زیاد هم قابل شنیدن بود . صدای خنده و شادی  آنها لرزه بر تنم میانداخت . یک آن تصمیم گرفتم برگردم وشاهد صحنه هائی که درپیش بود نباشم . من میدانستم که حالا دیگرهرگز قادر نیستم عروس شدن وبه خانه بخت رفتن طوطی را تحمل کنم .ازاینها گذشته همه ازمن انتظارداشتندبه عنوان برادر عروس سنگ تمام بگذارم وبیشترازهمه شادمان باشم.آخرآنها نمیدانستند مگرکسی برمزارآرزوهایش رقص وشادمانی می کند ؟  بالاخره تصمیم را گرفتم و با خود گفتم . گوسفند هارا میبرم  جا بجا میکنم و بی سروصدا میروم .وکاری را که می خواستم در فرصت و زمانی دیگر بکنم الان انجام میدهم هرچه بادا باد . میروم و دیگر بر نمیگردم

هنوز تمامی گوسفندان را به آغل نبرده بودم که دراطاق باز شد و طوطی باچشمانی غمبارنگاهش به من افتاد و باز پایم سست شد .آخر بی دل به کجا بروم؟دلم اینجاست واینگونه  بدون کلامی چشمهای ملتمسانه اش را به من دوخته خدایا خودت کمکم کن او که راضی شده بهر کاری که میگویم تن دهد اگر او را بگذارم و بروم جواب او را و  دلم را چه بدهم؟

سلام کردوازکنارم به آرامی گذشت. مثل مجسمه ای شده بود که بر تنش رخت زیبایی کرده باشند . هنوز چند قدمی بر نداشته بود ایستاد. به طرفش رفتم میخواستم صدایش را بشنوم میخواستم حالش را بپرسم. میخواستم ببینم چه باید بکنم . نمیدانم چه میخواستم بطرفش رفتم وگفتم طوطی کاری داشتی که از اطاق بیرون آمدی؟گفت نه .  صدای ترا شنیدم . آمدم در را بازکنم که دیدم آمدی تو . وبی مقدمه  ادامه داد حسین اگر مرا به علی بدهند خودم را میکشم من تصمیمم را گرفته ام. من با چشمانی ازحدقه  در آمده پرسیدم چه گفتی ؟ یعنی چه؟ این چه حرفیست که گفتی؟ برای چه خودت را میکشی ؟گیرم مجبور شدی که با علی ازدواج کنی  . تازه هنوز که اتفاقی نیفتاده .  اگر این فکرها را ازسرت بیرون کنی قول میدهم که تمام سعی ام رابکنم.شاید بشودجلوی این عروسی راگرفت.حالا اگر نشدکه دیگر آسمان به زمین نیامده این فکرهاچیست که به کله ات آمده؟هنوزهم که همه چیز تمام نشده خیلی وقت داریم .خواهرم یک سیب رابالامیاندازی بقول مادرصدتاچرخ میخورد تا به زمین برسد  یادت هست که پدر گفت تا حسین عروسی نکندعروسی طوطی رابه تعویق میاندازیم؟منهم که میدانی دلم نمیخواهد بازهرا عروسی کنم تا میتوانم عذر و بهانه میاوردم خیالت جمع باشد.ازاین فکرهای احمقانه هم دیگرنکن .قول میدهی؟ چشمان طوطی به من گفت که حرفهایم را قبول کرده .البته خودم هم نمیدانستم چه دارم میگویم  گویا کس دیگری با زبان من حرف میزد . دلم خون بود و دهنم نوید روزهای خوب را میداد.

طوطی گفت.منکه به توگفتم علی آنقدرعیب دارد که نمیشود شمرد . یکی دو تا که نیست تامن قادر باشم چشم پوشی کنم وخودم رابه زندگی بااوراضی کنم؟ تازه ازآن عیبها هم که بگذریم .اصلا من آنقدر از علی بدم میاید که حاضرم بمیرم ولی زن علی نشوم.گفتم خیلی خوب این راصد بارگفتی بهتر بود به پدر و مادر حالی میکردی . طوطی گفت من به مادر گفته ام ولی به پدر قدرت گفتنش را ندارم . میترسم آخر پدر خودش بریده و خودش دوخته . ندیدی چند وقت پیش چقدرازعلی تعریف میکرد.چه کنم؟ امشب آمده اند که کار را تمام کنند . حسین چشمم که به علی افتاد تنم شروع به لرزیدن کرد. تو میتوانی کاری بکنی؟اگر تو نتوانی بخدا بلائی سر خودم میاورم . انوقت همه پشیمان می شوند و تازه آبروی پدرو مادر هم میرود و تو که همه چیز را میدانی و من هیچ چیز را از تو پنهان نکرده ام بیشتر از همه دلت میسوزد . مگر تو نگفتی مرا به شهر میبری؟ مگر نگفتی که تو کار میکنی و درس میخوانی منهم بعدا شوهر  میکنم ؟ حسین مگر همه این قولها را تو بمن ندادی ؟ .

آری این من بودم که در این گیرو دار ی که طوطی دچارش بود نا اگاهانه وسوسه رفتن به شهر را دردلش انداختم . وبرای همین  در دل خودم را لعنت کردم .

دختران و پسرانی که در ده زندگی میکنندهمیشه خواب رفتن به شهر را میبینند در شهر زندگی کردن برایشان یک رویااست.یک دختردرده حاضراست حتی به مردی مسن شوهرکندولی پایش بشهربرسدشوق رفتن به شهروشهری شدن جوانان روستائی را اعم از پسر  و دختر دیوانه میکند. حالا با این تصوراتی که وجوددارد ببینید من در دل طوطی چه غوغائی به پا کردم.بیچاره طوطی دردش یکی نبود.باید با زورزن کسی میشد که ازاومتنفربود.او می خواست در  کنا رمن باشد و به شهر برود شوهر کند . و این خیالها و خوابها بودکه طوطی را اینگونه مستاصل کرده بود من ناخواسته بر آتش دل طوطی دامن زده بودم .

با حرفهای طوطی خودم را جمع و جور کردم . در حالیکه تصمیمم را گرفته بودم با لحنی مطمئن گفتم .

ببین طوطی جان یک فکری کرده ام که مطمئن هستم به نتیجه میرسد . آری تمام آن حرفها رامن زدم .الان هم یادم نرفته وفعلا توبروطوری وانمودکن که هیچ اتفاقی نیفتاده.بگذارامشب هر طور پدر و مادر میخواهند ببرندو بدوزند من به توقول میدهم به حرفهایم عمل کنم وتوهم دعا کن که مشکلی پیش نیایدوخدا کمکمان بکند.بروالان همه متوجه غیبت تو میشوند مهم سرو وضعم را رو براه میکنم و میایم . خیالت راحت باشد . دلت هم شور نزند . بالاخره این مشکل را حل میکنم .49

طوطی به طرف اطاق رفت.پشت دراطاق یک سینی گذاشته بود.آن رابرداشت وداخل اطاق شدومنهم بعدازرو براه  کردن خودم رفتم توی اطاق .سلام گفتم پدروعموبگرمی بامن احوالپرسی کردندزن عمومثل همیشه گرم و صمیمی حالم راپرسید. کدخدا خلیل هم خیلی مراتحویل گرفت.علی هم که اصلابامن میانه خوشی نداشت باسردی بامن سلام وعلیکی کردوقتی چشمم باوافتاد منهم مثل طوطی تمام تنم لرزید.احساس کردم اوسرداریست که پیروزشده در حال جمع کردن غنائم جنگی است واو پیروزمیدان بود ومن مغلوب .امااونمیدانست که دراین جنگ آنکه پیروز نهائیست من هستم نه او . و همین امید بود که هوای اطاق رابرای من قابل تحمل می کردوقتی کد خدا به خاطرمن از جایش بلندشدچشم علی داشت ازحدقه بیرون میامد واین تنها لذتی بودکه من آنشب ازاین مجلس نصیبم شد ومیدانستم پدر و مادرچقدرازوجودمن درآن لحظه شادمان بودند.آنشب یکی ازتلخترین شبهای عمرم به حساب میاید هنوزتلخی آنشب  را فراموش نکرده ام . ودرذهنم با خود زمزمه کردموبه محض یادآوریش به یاد این شعر معروف می آفتم .

من خود به چشم خویشتن                     دیدم که جانم میرود

حرفهازده شد. بگیروببروبگذاروبرداروهمه وهمه حرف زدند.ازپدروعمو وزن عمووکدخداوخلاصه هرکس هرچه دلش خواست گفت و حرف آخر را کدخدا زد .واوطوطی را برای علی نامزد کرد بی آنکه کسی از طوطی بپرسد یا به چشمان پرازاشک اونگاهی بکند وازدل خونش خبری بگیرد. زن عموهم هدایایش را جلوی طوطی گذاشت و به خیال خودش او را با این هدایا شاد کرده بود. وقتی عزیز خانم داشت انگشتری را که از صندوقچه خودش آورده بود و کلی وصف اینکه مال آبا واجدادیش است وازمادربزرگش باورسیده وچقد ارزش داردرا به دست طوطی می کرد نگاه ملتمسانه ی طوطی که فقط من میدانستم چه میگوید به من افتاد. میخواستم فریاد بزنم میخواستم انگشتر را بگیرم بزنم توی صورت خندان علی.میخواستم با انگشتانم چشمهای هیزش راازکاسه بیرون بیاورم میخواستم دست عمو وزنش را بگیرم و از خانه بیرون بیندازم . آری آن نگاه داشت مرا بی تاب میکرد.در حالیکه هیچکس متوجه نشد لبهایم را به دندان گزیدم وطوطی متوجه شد. ازآن شب به بعد فقط وفقط فکرو ذکرم این شد که به نگاه طوطی پاسخ بدهم بهرقیمتی که شده .شرمم میاید که بگویم حتی به از دست رفتن آبرو و حیثیت خانوداه ام به از دست دادن مادر و پدربه از هم پاشیده شدن زندگی مادری که تمام هستیش من بودم.تمام شب یاد چشمان هیزعلی که به طوطی زل زده بودتنم را مانند گل آتش کرده بود .

حال من ومادر گفتنی نبود. نمیدانم در آن لحظه مادر به چه فکر میکرد ؟آیامیتوانستم به مادر تکیه کنم ؟ آیا او اصلا به فکرمشکل من وطوطی بود؟ یا آنکه همه چیزدرگیرودارزندگی فراموشش شده ؟ نکند وحشت ازپدر. از آینده من وطوطی . ازسرنوشت خودش وبچه ها او رااز تصمیمی که من میخواستم بگیرم منصرف کرده است این تفکرات و هزاران مشکل دیگر مرا به دنیائی دور از جائیکه نشسته بودم میبردند .

بعدازحرفهای کدخداهمه دست زدندوخوردند وخندیدن وسرخوش وشادمان ازاین وصلت که به خیروخوشی برگزار شده بود خانه مان را ترک کردند. در موقع ترک خانه عزیزخانم به گرمی بوسه ای از گونه های طوطی گرفت و آنچنان او را عروسم خطاب کرد که گویا خدا هم به او قول داده بود که طوطی زن علی خواهد ش  واین حرفها و حرکات مرا بیشتر آتش به جان میکرد . ودرست عکس من علی از خوشی روی پا بند نبود .

تاصبح مثل مرغ سر کنده نخوابیدم . ازبس فکر کردم و نتوانستم تصمیمی بگیرم داشتم دیوانه میشدم .آخر من که به تنهائی نمیتوانستم کاری بکنم. به امیدآن بودم که دستی ازغیب به کمکم بیاید.یامادرراهی پیش پایم بگذارداین فکراز آنجا برایم پیش آمد که احساس کردم اگرمادرنمیخواست کمکی به من بکند چرا مرااز رازی که سالها آن را دردلش پنهان کرده بود پرده برداشت؟ این فکرها و ماجرای شب گذشته باعث شد صبح به صحرانروم واین تنها راه حرف زدن بامادربود.پس بهتردیدم که خودم رابه خواب بزنم .طوطی یکی دوبا ره سراغم آمد وبه خیال خودش میخواست مرا بیدارکند تاخواب نمانم ولی من به بهانه سردردازرختخواب بیرون نیامدم منتظرشدم تاپدرصبحانه اش را خورد

شنیدم  وقتی سراغ مرا گرفت طوطی گفت حسین سرش دردمیکند گفته کمی دیرتربلند میشودپدرخودش را به بالای سرم رساند دستش رابرپیشانیم گذاشت گفت حسین جان شایدازهیجان دیشب بوده ضمن اینکه خیلی هم دیر خوابیدیم توهم که تازه ازمریضی بلند شده ای هنوز ضعیف هستی.اشکالی نداردخودت را اذیت نکن وتوصیه کرد که امروز در خانه بمانم گویا میترسید دو باره حالم بد شود وبعد از سفارشی که به مادر بابت نگهداشتن من در منزل کردخانه را ترک کرد. وقتی خیالم از بابت رفتن پدر جمع شد خودم را به مادررساندم او پرسید حسین معلوم هست چت شده چرا نرفتی صحرا ؟ ووقتی به صورتم نگاه کرد. گویا تمام دردهایم رااز رنگ ورویم فهمید بانگرانی دستش را بر پیشانیم گذاشت و با وحشت گفت حسین تو که بازتب کردی . داری ازتب میسوزی .تو  آخر مرا دق مرگ میکنی .

گفتم مادرپی مریضی من نرو.میخواهم چند لحظه درست وحسابی به حرفهایم گوش کنی . مادر در حالیکه دستم را میگرفت وبطرف تشک میبرد گفت .خیلی خوب گوش میکنم ولی به شرطی که توبخوابی .آخر حالت خوش نیست . من دست اورا گرفتم و بوسیدم و بوئیدم . خدایا درتمام دنیا فقط این موجود را دارم که میتوانم به او تکیه کنم . تمام هستیم رامدیون اوهستم وخدامیداند که باهیچ قلمی نمیتوانم احساسم را نسبت به اودراین لحظه بنگارم . چشمان او همیشه پرازعشقی آسمانیست که به زبان هرگزنمیشود توصیفش کرد . از پوست دستش حرارت مهر بیرون میاید . خدایا آیامهربانترازمادرموجودی راآفریده ای؟خداوندا.آیا قلبی نگرانترازقلب مادربرای فرزندانش قلبی افریده ای ؟ در این هنگام که میخواستم فکرم وبرنامه ام را برای اوبگوییم این احساسات داشت منصرفم میکرد.چگونه ازاو دل بردارم ؟ اورا بگذارم با یک دنیا مشکلات وبروم ؟ مشکلی که ازوجود من جلوی پایش سبز شده ومگر او چه کرده که باید تاعمردارد ازطرف من صدمه ببیند ؟ تازه داشت این باربزرگ را به نظرخودش برزمین میگذاشت . داشت از وجود من لذت میبرد . جلوی پدرسرافراز میشد.از خجالتش داشت درمیامد ومن ومن با اوچه میخواهم بکنم . ای لعنت  برمن واین دل دیوانه ام . خدایا این چه مهری بود که دردل من جا دادی؟  دادی نه ازمادرمیتوانم بگذرم و نه ازطوطی . ولی بازمثل همیشه  این بار هم عشق پیروزشد.باخود گفتم حسین مرگ یک بار و شیون هم یک بار . به مادر بگو . اگر مخالفت کرد ویا اگر موافقت کرد هرچه او بگوید باید همان کنی .با خودم پیمان بستم  اگر بگوید نه تا آخر عمر حاضرم پا روی قلب واحساسم بگذارم . دستش رامیبوسم و اطاعت امرش میکنم . او یک عمر  به پای من سوخته وساخته . اگرمن نبودم اومجبود نبود طوطی را به این خانه بیاورد .پس رسم مردانگی نیست که به جای آنکه مرهم زخمش باشم نمک برروی آن  بپاشم زخمی که من بخاطر دلم آگاهانه به او وارد کرده ام.

 با این افکاردستش را گرفتم وباکمی فشا راورا وادارکردم که کنارم بنشیند .و او مثل بچه ای که مطیع مادرش هست بی هیچ مقاومتی نشست . چشمان مهربانش راکه بوی رحمت خدا رامیداد به چشمانم دوخت دستش رااز دستم بیرون نکشیدومنتظرشد.وقتی به چشمانش نگاه کردم.حال چشمش ومهری که درآن موج میزدبمن قوت قلب داد. شاید باورش برایتان سخت باشد. ولی من عهد کرده ام هرچه را که مینویسم صادقانه باشدونه گزافه گوئی کنم می خواهم تمام احساساتم راهمانگونه که بوده به شما منتقل کنم تا مرا حس کنید  و مرا بفهمید .حس کردم چشمان مادرم دارد به من راه را نشان میدهد. آری باورش سخت است ولی خدا شاهد است که راست میگویم انگار او با چشمانش به من راه را نشان میداد بی آنکه از زبان بکشد بار منتی.

 گفتم مادریک فکری چندروزاست که مرا به خودمشغول کرده وبهتردیدم باتومشورت کنم.خورم که نتوانستم راهی پیدا کنم .

طوطی خیلی بامن درددل کرده .دارد دیوانه میشود میگفت اگر وادارم کنند زن علی بشوم خودم رامیکشم.

مادربه میان حرفم دوید وبا لحنی وحشت زده گفت .

حسین فکراین که به پدر بگویی که طوطی به توچه گفته . یا علی را دوست ندارد. یا نمیخواهد بااو ازدواج کند و یا اینکه به اوبگویی که طوطی فرزند اونیست وتومیخواهی بااوازدواج کنی را ازسرت بدرکن.بدان که هرکدام ازاین حرفها رابزنی خون راه میافتد. کاراز کارگذشته وطوطی باید به این ازدواج رضایت بدهد.خودش هم درست فهمیده میداندکه فقط مرگ اوویا مرگ علی میتواندجلوی این عروسی رابگیردما آبروداریم .حیثیت داریم .طوطی که نمی تواند با آبروی ما بازی کن . به او بگو خودش را بکشد. آری این تنها راه چاره است

گفتم نه مادراینهم راه چاره نیست میدانی اگرطوطی چنین دیوانگی رابکند بازهم شماهستید که ضررش را می دهید آنوقت هم آبروبرایتان نمیماندهم پدرازغصه دق میکند.شما هرچه میخواهید بگوئید آیامردم چه میگویند؟ کسی باور میکند که طوطی به خاطر ازدواج نکردن با علی دست به اینکار احمقانه زده است؟مردم را که می شناسید . طوطی دختر زیبائی هست چطور میخواهید جواب این کاراورا بدهید در دروازه را میشه بست . دهان مردم را که نمیتوانید ببندید بازهم باید برای اینکه نمیتوانید جوابگوی مردم باشید تنها راهش این میشود که از اینجا فرارکنید  آنوقت هم بازآبروئی برایتان نمانده است . ولی من فکری کرده ام خیلی مطمئن نیستم که درست است یاغلط خواستم باشمادرمیان بگذارم ویا اگرراه بهتری  بنظرتان میرسد پیش پایمان بگذارید. وآنهم اینست که من طوطی را بردارم و به بهانه ای اورا از اینجا ببرم .

 در یک آن حس کردم که رنگ مادربه زردی نشست .درچشمم خیره شد ودرحالیکه دستش راازدستم بشدت بیرون میکشید گفت

دو باره تکرارکن . شایدغلط شنیدم .51


 با لحنی محکم گفتم . اگر من طوطی رابردارم وببرم تمام مشکلات حل میشود.والبته این فکر بسیارنا پخته است .

 نمیدانم چه حالی داشتم ونمیدانم مادرازشنیدن حرفهای من چه حالی شد .وفقط مدتی هردوساکت شدیم .در این موقع  احساس کردم که مادر را با این حرفهایم دگرگون کرده ام  . او بی آنکه کلمه ای برزبان بیاورد چادرش را از کنار اطاق برداشت و با عجله بیرون رفت.

این عمل مادربه نظرم عجیب آمد یعنی اونمیتوانست هیچ عکس العملی نشان بدهد؟ چه فکری درسرداشت؟ چرا بی هیچ حرفی اینگونه ازمن گریخت؟چرا به صورتم تف نیانداخت ؟وچراحرفی نزدکه باآن هزاران توهین را به طرفم پرتاب کند ؟میتوانست سیلی محکمی به گوشم بزند ولی هیچکدام از  اینکارها را نکرد.گویا آنقدر شوکه شده بود که هیچ واکنشی نشان ندادواینکارمادرداشت دیوانه ام میکردمن به خیال خودم راه حل خوبی پیدا کرده بودم  .

سردرگم بودم.نمیدانستم چه کنم.آیا کاردرستی کردم که بمادرگفتم؟ آیااصلافکرم درست بود؟ اگرطوطی رابردارم و ببرم کجا ببرم؟ازکجاشروع کنم؟باچه بهانه ای اوراببرم؟باکدام امکانات من خودم ازشهرجای ندیده نشناخته وحشت دارم حالاطوطی راهم الاخون والاخون کنم؟من کسی رادرشهرنمی شناختم.تاحال پا ازده بیرون نگذاشته بودم.سواد خواندن ونوشتن راخیلی جزئی آنهم بهمت مادرم زیر نظریکی از پسرهای همسایه که درحدخواندن ونوشتن به بچه هایادمیداد وازاین راه امرار معاش میکردوبعدازچند ماهی هم چون ازاین راه نتوانست اموراتش رابگذارند گذاشت وازده رفت یاد گرفته بودم. که طوطی آن را هم نمیدانست .هیچ کاری جزچوپانی نمیدانستم که چوپانی هم درشهربه درد نمیخورد شنیده بودم در آنجا کسی گله نگه نمی دارد و هرکس گاوی و گوسفندی دارددرخانه نگه  میدارد . میگفتنددرشهرچراگاه نیست.مردم نان را هم معمولادرخانه نمیپزند. بعکس ما.من سرمایه ای هم  نداشتم . نه یاری داشتم ونه یاوری .واقعا گیج شده بودم.کاش مادروقتی این حرف راازدهانم شنیدمثل آنوقتها که بچه بودم وتاکار بدی میکردم مراکتک میزد بازهم مرا کتک میزد تا شاید این افکار شیطانی ازمغزم بیرون میرفت ومیتوانستم به طوطی هم بگویم من سعی خودم راکردم ولی نتوانستم هیچ راهی پیدا کنم.

 دراین وضع بحرانی بخودگفته بودم.اگرمادرازحرف من آنچنان ازکوره بدررودوازروی ناعلاجی ووحشت ناچار شود به پدرحرفی بزند؟ من چه باید بکنم ؟ولی بازبه خود میگفتم .نه مادر این راز بزرگ را سالها پیش خودش نگه داشته ونگذاشته هیچکس ازآن بوئی ببرد.نه اوهرگزبه کسی چیزی نخواهد گفت خصوصابه پدربه اوبگوید چه؟ به گوید سالهاست که به تودروغ گفته ام وسرت شیره مالیده ام؟چگونه باوکه مسلمان است ومتدین بگوید نا محرمی را درلباس محرمیت درکناراوقرارداده نه امکان ندارد.تازه جواب مردم را جواب فامیل را.جواب طوطی راچه خواهد داد؟ گاه باخودم فکر میکنم که او اینهمه سال چه دردی را کشیده . و چه بار سنگینی را حمل میکرده بی جهت نبود با اینکه کم و بیش میدانست ممکن است طوطی خوشبخت نشود باز خوشحال بود که اورا به دست محرمی میسپارد وای دارم عقلم را از دست میدهم . با خود گفتم راستی شایدمادرپیش خودش حساب میکند که چون من ازاین راز با خبرشده ام  تصمیم به چنین کاری گرفته ام .ولی از خدا که پنهان نبوده ونیست که من حتی درآن زمان که خیال می کردم طوطی خواهرمنست شرم دارم بگویم که درخیالم به دفعات زیاد چنین خیالی به سرم میزدکه دست طوطی را بگیرم وقید شریعت را بزنم ولی هر بار  این خیال به سرم میزد شیطان را لعنت میکرم و به یاددارم یکروز تصمیم گرفتم که خودرا از این زندگی ننگین خلاص کنم . چه بسا تصمیم گرفتم که از همه چیز و همه کس بگذرم . و حالا اعتراف میکنم که اگر طوطی واقعا خواهرم بود من به ازدواج با زهرا تن میدادم و به چشمهای مادرم قسم که انجام چنین گناهی ازعهده من برنمیامد ولی حالادیگرازاین بابت خیالم راحت است .حالا که به این راز پی برده ام با خود می اندیشم که اگر واقعا طوطی خواهرمن بود کشش خون خواهروبرادری هرگزمراعاشق اونمیکرد وهیچوقت من به این احساس که اکنون دارم آلوده نمیشدم . . و ضمنا چون اکنون میدانم که طوطی خواهرم نیست و شرع و عرف اجازه ازدواج من و او را میدهد . این افکاربیشتر ذهنم را مشغول کرده .

 ساعتی از پیشنهادم به مادرنگذشته بودکه مادرآمدبه سراغم.با تن تب داربرای فرارازچنگال اینهمه فشارکه روح و جسمم رامیسوزاند درکنارباغچه خانه خودم را باجمع آوری علفهای هرزسرگرم کرده بودم وطوطی هم در حالیکه خواهر کوچکمان را دربغل داشت بی آنکه حرفی بزنداحساس میکردم  مرازیر نظر دارد .گویا او هم نمیدانست چه باید بکند .آنقدر در خودم فرو رفته بودم که متوجه آمدن مادر نشدم  ناباورانه متوجه  شدم که مادربه کنارم نشست ومهربانانه دستش را به پشتم گذاشت آهی عمیق کشید و با صدائی که شبیه ناله بود گفت .

حسین جان میخواهم راستش رابه توبگویم من دیگرتوان خیلی دردهارا ندارم که درخودم تلنبارکنم خسته شدم  مدتی هست دارم فکرمیکنم .یعنی ازوقتی که توگفتی طوطی چه احساسی نسبت به علی دارد و چه دردی راطفل معصوم درخودش دارد میریزد وقتی به چشمان طوطی نگاه میکنم دلم به دردمیایدمن زن هستم خودم شرایطی راکه طوطی باآن دست به گریبان است راحس میکنم . میدانم چه میکشد بعکس شمامردها که هرکاردلتان بخواهدمیتوانیدبکنید ما زنهاخیلی بدبختیم .خدا نخواهدبرای دخترچنین روزی پیش بیاید .که ازکسیکه که متنفراست مجبورباشد به خانه اش برود وسالها زیریک سقف بااوزندگی بکند.شریک دردوغم کسی باشد که ذره ای احساس به اوندارد واوبایدبا دارو ندارش بسازد وادای زندگی کردن رادر بیاورددراین وضعیکه ماداریم هیچکس روی خوشی وخوشبختی را  نمیبند .حالا اگر ازاول زندگی پسر یا دخترازهم متنفرنباشند بازمیشودسروته زندگی رایک جوری تحمل کرد ولی با تنفر خدا میداندچه به روزانسان میاید .منکه با دلخواه خودم شوهرکردم این است زندگیم وای به حال طوطی که میخواهد با دلی خون به خانه علی برود.البته من به اودلداری میدهم ومیگویم وقتی صیغه عقد خوانده شودمهرش به دلت می افتدولی ازتوچه پنهان این حرفها هیچکدام درست نیست.البته اگر دختری به خانه مردی برود که خیلی خصوصیات خوب داشته باشد بازممکن است. چون زنها راستش راه نجاتی ندارند باید بسوزند و بسازند ولی متاسفانه تازه وقتی طوطی به خانه علی برود بیشترازاوبدش میاید برای اینکه بیشتربه اخلاق بداوپی میبرد. من قبلا خیلی علی را نمی شناختم . ولی از زمانیکه تو مرا کمی روشن کردی وچیزهایی که درمورداوبمن گفتی بخاطرسعادت طوطی  دنبال ماجرا را گرفتم سعی کردم از هرجائی که ممکن است در مورد او پرس و جو کنم هرجه بیشتر تحقیق کردم بیشتر متوجه شدم که واقعا طوطی حق دارد . چشم مرا محبتهای عزیز خانم و خان عمو و زندگی خوب و مرفه آنها کور کرده بود.خیال میکردم بااین ازدواج پشت طوطی بکوه است.دیگردردهائیکه تمام ما کشیدمی نمی کشدوآینده خوب وراحتی را خواهد داشت ولی حالانه . مثل اینکه شما راست میگوئیدانگار دارد با حرفهای شما منهم چشمهایم باز میشودتاچندروزپیش اصلابه حرفهای مردم توجه نداشتم.انگارکربودم. اماهمین دوروزپیش نوری میگفت انگارعلی پسرخان بادختر مش رمضان کارشان بالا گرفته بوده وخان که دیده دارد ابروی علی وخودشان می رود بالاخره با پولی زیاد مشکل را حل کرده .این چیزها دروغ نیست .میدانی اینجااگر کسی کوچکترین کاری بکند همه میفهمند . وبقول ما تا نباشدچیزکی مردم نگویند چیزها .بالاخره علی یک کاری کرده .که این حرفها رامیزنند چرا کسی پشت سرتووپسرهای دیگروحتی برادرعلی که اوهم کمی سروگوشش می جنبد حرفی زده نمیشود ؟بخدا این فکر ها دارد دیوانه ام میکند نمی دانم چکنم بعضی وقتها فکرمیکنم نکند ناخودآگاه دارم بخاطرتوخودم راگول میزنم.نکند بخاطر عشق مادری دارم همه چیز را فدا میکنم . ولی باز وقتی چشمم به طوطی میافتد و حس میکنم که او دارد ساعت به ساعت.ذره ذره آب میشود .دلم آتش می گیرد خیلی کم حرف و پژمرده شده  او با هیچکس درست مثل سابق  حرف نمیزند خنده انگار روی لبش مرده  بیشتر در سکوت مطلق کناری مینشیند .فقط کارش شده فرمانبری .  احتمالا به رنجی که گریبانش راگرفته فکر میکند.حسین اگراوبفهمد که خواهرتو نیست وا ز علاقه ای که تو به او داری مطلع شود من مطمئن هستم بجزتو به کس دیگری فکرنمیکند.او ترا خیلی دوست دارد .من ازحرکاتش کاملا متوجه هستم وگو ینکه خودش این را به حساب خواهروبرادری میگذارد.اوآنقدربه راحتی وآرامش توفکر میکند که نهایت ندارد .نزدیک ]مدن توطوطی جان میگیرد . یکی دو بار پدرکه این حالت طوطی را دیده بود به من گفت . کاش انقدر که طوطی حسین را دوست دارد مرا هم دوست داشت .ببین چطور وقتی حسین میاید طوطی سرازپا نمیشناسد .حسین باورت نمیشود یک لحظه که دیر میکنی نمیدانی چه طور دلواپس میشود و میترسد نکند برای تو اتفاق افتاده باشد . از وقتی هم که این چند دفعه حالت بهم خورده او بیشتر دل نگران تو است . آری حسین جان تو میدانی و می فهمی که من تمام این حرفهارا بی جهت نمیزنم .شما دو تا در دامن من بزرگ شده اید و نمیدانم شاید خواست خدا بوده که او سر راه تو و تو سر راه او قرار بگیرید . وگرنه من کجا و نوه بی بی کجا؟

دیشب مثل بیشتر شبها .موقع خواب خیلی پریشان بودم آخر این اتفاق یک اتفاق ساده که نیست آدم را تکان میدهد . از هرطرفش که فکرمیکنی تن آدم رامیلرزاند کاش علی پسر خوبی بود به خدا من به تو اجازه زدن این حرفها را نمیدادم . از خانه ترا بیر ون میکردم  تو پسر هستی همه جا جایت هست . اصلا این راز را برایت فاش نمیکردم . ولی ما هر چه بخواهیم نمیشود . هر چه خدا بخواهد همان میشود .  بهر حال باز دیشب با خدا موقع خواب خلوت کردم از او خواستم هر چه صلاح تو و طوطی است خودش یک جوری توی خواب به من حالی کند . میدانی چه خوابی دیدم 51؟.

 دیدم پدر دارد موهای طوطی را کوتاه میکند وتکه های مویش را به تومیدهد وطوطی دارداشک میریزد.منهم دارم خودم خودم را میخورم ولی نمیتوانم کاری بکنم . ناگهان پدر عصبانی شد قیچی را به کناری انداخت وتوآمدی کنار طوطی و من دیگر تو و طوطی را ندیدم مثل اینکه محو شدید . و از خواب بیدار شدم .

امروزوقتی تواین حرفهارا بمن زدی یادخواب دیشبم افتادم ونتوانستم بیشترتحمل کنم رفتم تاباخودم تنهائی فکر کنم

 شاید آن روز که میخواستم طوطی را قبول کنم اگر امروز را دیده بودم تن به چنین کارخطرناکی نمیدادم . و راه دیگری پیدا میکردم .هرچه هم به سرمان میامد تاحالادیگه تمام شده بود.شایدهم هیچ اتفاقی نمیافتادولی شاید این من نبودم که این را ه را انتخاب کردم .دست تقدیر بود .تو میدانی سرنوشت ما در پیشانیمان نوشته شده و این ما نیستیم

که تصمیم آخر رادر زندگی و سرنوشت خودمان  میگیریم.خلاصه کنم که من در تمام زندگیم هرگز این طوری سر به دروگیج نبودم .انگار افسارزندگی از دستم به دررفته .حال خودم رانمی فهمم .انگار توی یک دریائی افتاده ام که راه نجاتی نمی بینم .وسپس اشک ازگوشه ی چشمانش سرازیرشد(درتمام مدتی که مادرحرف میزدنمیدانم چه حالی داشتم . گرم و داغ وسپس یخ میکردم .گویا خواب بودم واین  یک رویابود درگردابی سر در گم شده بودم  که نمیدانستم  داشت به حقیقتی زیبا میرسید ویا یک آسمانی تیره بود که داشت سایه اش به سرم می افتاد. حالی داشتم    که بیانش برایم مقدور نیست . مادر داشت همچنان به حرفهایش ادامه میداد .                                           

ازخواب که بیدارشدم احساس کردم یخ کرده ام .راستش گمان نمیکردم خداوند به من روسیاه اینقدرلطف داشته باشد که به این زودی جوابم را بدهد.بااین خواب بیشتربه سردوراهی افتاده ام.نمیدانم چکنم؟گاهی فکرمی کنم کاش همان وقت که بچه ام مردباتمام سختی قبول نمی کردم طوطی رابه فرزندی بگیرم.میامدم به ده.دنیاکه آخرنمیشدولی بازمی بینم ممکن بودرحیم راازدست بدهم وخانه وزندگیم ازهم بپاشدگواینکه الان هم بهمین مصیبت   گرفتارشدم.اگرباخواست توموافقت نکنم میدانم که توخواهی رفت.وزندگی طوطی هم باعلی به سرانجامی

نمی رسد . دلواپس این هم هستم که ممکن است بین پدر و عمو هم اختلاف بیفتد میدانی اینگونه وصلتها وقتی یکطرفش علی باشد بی گمان عاقبت خوشی ندارد . طوطی رنج میکشد به من و پدر شکایت میکند و پدر بخاطر طوطی میخواهد جلوی علی بایستد و عمو هم که خودت اخلاقش را میدانی . تازه یکسر دیگر قضیه هم عزیز خانم است  وازطرفی اگربگذارم آنچه تومیگوئی بشود .یعنی با رفتن تو بهمراه طوطی موافقت کنم  باز با اتفاقهائی که میدانم خواهد افتاد چه کنم؟ مانده ام سرگردان . مادر بی آنکه خودش را بتواند کنترل بکند یکریز حرف میزد . انگار میخواست حرف سالها سکوت را در همان لحظات بزند. گاها تکرار پشت تکرار حرف میزد . از خودش بیرون رفته بود . مثل کلافی بود سردر گم و بهم ریخته . از چشمانش میتوانستم درد و رنج را به خوبی ببینم . دلم به درد آمده بود . احساس کردم تنها راه چاره اینست که اول مادر را از این حالی که دارد نجات دهم . او جلوی چشمم داشت مثل شمع آب میشد . راستش حاضر بودم در آن لحظات از تمام عشقی که به سرم هست بگذرم و مادر را به این وروز حال نبینم . در حالیکه خودم هم میدانستم تمام حرفهای مادر درست است . این دردی که به جان من و مشکلی که برای خانواده پیش آمده بوداتفاق ساده ای نبوددرست مثل این بود که  جلویمان  دره ی سیاهی بود و پشت سرمان کوهی از آتش نه راه پیش داشتیم و نه راه پس . برای همین بی آنکه بدانم چه میخواهم بگویم شروع کردم به دلداری از مادر و گفتم .مادر ببین در شر ایطی که تو بودی چاره ای نداشتی فقط اراده خداوند میتوانست چنین راهی را پیش پایت بگذارد. این را نمیگویم که تو را راضی کرده باشم . در ان موقع تو بهترین کار را کردی پدر به من محبت کرده بود . اگر تو طوطی را با خودت نمیاوردی شاید الان اقارحیم را هم نداشتی . منهم سرو سامان نداشتم . شاید قسمت این بوده وگرنه تو میدانی من چقدر به خداودین پای بند هستم .منکه نمیدانستم طوطی خواهر من نیست . خدا خودش میداند که چه شبها من به درگاهش زار زدم و خواستم که محبت او را از دل من بردارد  تا زه درآخر کار هم وقتی از خلاص شدن از قید این محبت ناامید شدم تصمیم گرفتم  مثل بیشتر جوانها که به شهر میروند  به شهر بروم . آنجا هم از شما دور میشدم هم طوطی شوهرمیکرد ومنهم درآنجا برای خودم یک زندگی درست میکردم . ولی وقتی پدر خواست طوطی را به علی بدهد و برای منهم زهرا را خواستگاری کرد فکر کردم دست طوطی را میگیرم و باهم به شهر میرویم . آنجا شاید خدا کمک کند واین محبت به محبت خواهر و برادری برسد . طوطی را به یک آدم خوب شوهر بدهم خودم هم همانجا تشکیل زندگی بدهم.ولی وقتی فهمیدم داستان طوطی راوازرازی که سالها دردلت بودباخبرشدم آنوقت به کله ام زد که میتوانم تا آخرعمرباطوطی باشم و این را فقط صلاح و مصلحت خداوند میدانم و بس. وگرنه به قول خودت من کجا و طوطی کجا . ؟ چرا باید این محبت اینگونه دست و پای مرا ببندد و مرا اسیر کند تا جائیکه شما این راز را مجبور شوید برای من بازگو کنید .

در تمام مدتی که من حرف میزدم مادر نگران بود واین نگرانی کاملا از صورت وحرکاتش پیدا بود او و من هردو میدانستیم در جائی که مازندگی میکردیم پیش نمیامدکه مادر وپدر اینقدر وقت داشته باشند که با فرزندانشان صحبت کنند ولی تازگیها من ومادرخیلی باهم صحبت میکردیم وهمه این اوقات زمانی بود که پدردرخانه نبودو گرنه هرگز مانمیتوانستیم اینهمه باهم خلوت کنیم . طوطی هم که کمی حالیش میشد فکرمیکردمادرمورداووعلی وزهرا صحبت میکنیم برای همین دلش خوش بود و هرباربعد ازصحبت کردن من ومادر طوطی متوقع بودکه من به اوخبری بدهم .ومن همیشه تنها کاری که از دستم بر میامد این بود که  او را امیدوارمیکردم باینکه بالاخره من نمیگذارم عروسی اووعلی سربگیردولی خودم میفهمیدم که ازنظراوحرفهای من دردی رادوا نمیکند واومیخواهد مطمئن شود ولی چه طور؟من نمیتوانستم تا تصمیم کامل را نگرفته ام اورادرجریان بگذارم خلاصه اینکه درآن زمان مادربعدازحرفهای من گفت .

حسین دستم به دامنت کاری نکن پشیمانی بار بیاید . منکه گیج شده ام و نمیدانم چه باید بکنم فکرهایت را بکن . چند وقتی دیگر به سال نونمانده ومیدانی که پدرمیخواهد کارازدواج تووزهرازودترتمام شودتابعدهم علی وطوطی را به سرخانه وزندگیشان بفرستدمیگفت من میخواهم هرچه زودترخیالم ازحسین وطوطی جمع شود . حسین من هرکاری که تو بخواهی وبدانم صلاح تووطوطی درآنست انجام میدهم فقط کاری کن که زندگی من ازهم نپاشد . نباید طوری باشدکه پدرماجرای تووطوطی را بداند. نمیخواهم بهیچ عنوان اوراازدست بدهم .خودت که میفهمی چه میگویم تمام این مسائل به خاطر همین پیش آمد که من رنج رحیم را نمیتوانم تحمل کنم او مرد خوب و پدر مهربانیست . خدا را خوش نمیاید که  باو رنجی را تحمیل کنیم و خود دانی و خدایت .حسین من تصمیم سختی دارم میگیرم این را خودم میدانم گذاشتن چنین بار سینگینی بر دوش تو مرا هم آزار میدهد ولی خدا خودش میداند که دیگر راهی را نمیدانم .چه کنم . گاهی فکر میکنم خدا دارد از من انتقام این دروغ بزرگ را که گفته ام میگیرد . راضیم به رضایش .فقط از تو یک چیزمیخواهم وبس وآن اینکه ترابه خدا کاری نکن که روزی من ازاین اختیاری که به تو داده ام پشیمان شوم همین وهمین این حرف آخ منست . یعنی ترا واگذار کردم به خدا در تمام تصمیم گیریهایت او را فراموش نکن

 با این حرف مادرکه  تما م اختیارات ومسئولیتهارابه من سپرد.ازکنارم برخاست ورفت.شایدبه نظرتان دارم اغراق میکنم ولی خدا شاهداست هرچه میگویم ازسرصدق است وریائی درکارم نیست.آری حس کردم کمرمادرم خم شده  احساس کردم به پیرزنی تبدیل شده واحساس کردم تنهاوتنها کسیکه میتوانداورا پناهی باشدبعدازخدامن هستم .

 من ماندم و یکدنیامشکل  لاینحل . از کجا؟ کی؟ و چطور شروع کنم ؟ مدتها بود دراین فکربودم .برنامه را اینطور برای خودم ریخته بودم که اولین کارم این است که یک جوری طوطی راآماده ی شنیدن کنم وبه اوبگویم تنهاراهی

که هست اینستکه باهم ازاینجا برویم.باید بدانیم دراینجا وبا وجودپدروتمام تصوراتی که ازنسبت من وطوطی وجود دارد امکان ندارد . نه امکان بهم خوردن عروسی طوطی و علی و نه امکان بهم خوردن عروسی من و زهرا و نه امکان ازدواج من وطوطی هیچکدام .این تصورات حتی درخواب وخیال هم امکان پذیرنبود.تازه از پدر که بگذریم ما در چنان وضعی از نظر دیگران بودیم که عاقبت کارمان معلوم نبود  جواب همه را ازقوم وخویش و بیگانه باید بیشتر میترسیدیم .جواب دادن به آنها خیلی کارساده وپیش پا افتاده ای نبود .در آن شرایطی که داشتیم باید جوابگوی یک یک آنها میبودیم آنجا زندگی دسته جمعی هست همه کارشان سرک کشیدن وحرف زدن درباره زندگی همدیگر است.اصلا این یکی ازاصول زندگی درجاهای کوچک است  ومن این راخوب میدانستم  اگر مادر در زمان تصمیم گیری انتخاب طوطی فقط دلش به حال خودش ومن ورحیم میسوخت دیگرپای آبروریزی وسط نبودالان پای آبروی خانواده و بهم خوردنش  سخت تراست.یک لحظه خودتان را جای من بگذارید .چه باید بکنم ؟؟از یک پسر شانزده ساله روستای بازکردن این گره ها نه تنها کارساده ای بلکه کارقابل حلی نبود.با خودم فکر کردم آیا این راه درستی هست که رخت سفر از این دیار راببندم چه تصمیم سختی است کشیدن بار چنین مسئولیتی در چنین شرایطی  برای جوانی نورسیده ودنیاندیده وجوانیکه یک قدم ازروستایش پا بیرون نگذاشته .هرچه میدانداز شهرآن چیزهائی  است که شنیده با یک راز غیر قابل تصور و یک سر نوشت نامعلوم و بادستی خالی و بدون هیچ پشتوانه سفری که هیچ آینده ای را نمیتوانستم برایش پیش بینی کنم .خیلی فکرکرده بودم ولی هیچ راهی جزاین به خاطرم نرسیده بود. فقط رفتن وحالا فکردیگری هم مرابه خود مشغول کرده بودمن میباید طوطی راهم آماده این سفر بکنم . و این خود یک مشکل اساسی بود سرم داشت میترکید یک لحظه ناامیدانه به خودنهیب زدم که باید آرام باشم زیراواقعا داشتم دیوانه میشدم . ساعتها مثل برق و باد میگذشت و من سر در گریبان بودم . همه راهها به جاده ی چه کنم ختم میشد 52.

اوایل غروب آفتاب بود.پدرداشت خودش رابرای خواندن نمازآماده میکرداوهمیشه قبل ازخواند ن نمازمدت زیادی را به دعا کردن مشغول می شد.مادرهم همینطورطوطی مشغول درست کردن آتش بود.پیش خودم گفتم این  بهترین فرصت است. باید یواش یواش طوطی راآماده کنم .خودم رابه اورساندم وگفتم.طوطی یک لحظه دست نگهدار . او درحالیکه بادست اشک چشمانش را که ازدود ذغال می سوخت  پاک کرد بلند شد نگاهش به نگاهم گره خورد ومن نگرانی واضطراب رادرنگاهش خواندم نمیدانم چرا ؟ شاید درچنین زمانی منتظر این عکس العمل من نبود و یا من طوری او را صدا کردم که ناخودآگاه دلواپسی ام را به اومنتقل کردم .ویا تمام فکر و ذکر طوطی در تمام این مدت  این بود که هرلحظه من باید خبری را به او بدهم حال چه بد وچه خوب بهرحال او نگرانیش را چنان در چشمانش به من نشان داد که پشتم یک آن لرزیدودلم آتش گرفت .خدایا نجاتم بده .مصممترازهمیشه گفتم .طوطی میخواهی از این بدبختی نجاتت بدهم ؟ میخواهی کاری کنم که باعلی ازدواج نکنی ؟او خنده تلخی زد و گفت مگر ممکن است ؟ بخواب هم نمی بینم . داری سربه سرم میگذاری؟ برو که حال شوخی واین حرفها را ندارم .بروالان صدای پدر در میاید.نمی بینی دارم برایش ذغال درست میکنم ؟میدانی چایش دیرشود چقدر عصبانی میشود؟ گفتم . طوطی به خدا شوخی نمیکنم و دارم جدی حرف میزنم .من همه فکرهایم راکرده ام حاضری ؟ دلت میخواهد یانه؟ طوطی باهما ن زهرخنده جواب داد.عجب سئوالی میکنی ؟من دارم دق میکنم.شب وروزم یکی شده تازه میدانم ازدست هیچکس هم دیگرکاری ساخته نیست.راستش ازتوهم ناامیدشده ام.گفتم بهرقیمتی توحاضری؟اگرمن راهی پیداکرده باشم توکمکم میکنی ؟ طوطی نا باورانه نگاهم کرد.گویا زبانش بندآمده بود.پس ازلحظه ای سکوت گفت .هر کاری بگوئی میکنم به خدا حسین قول میدهم.صدایش به وضوح به لرزش افتاده بود.نمیدانم این حرف من درآن لحظه چه تاثیری داشت که اینگونه ناگهانی طوطی را دگرگون کرده بود.با شادمانی گفتم ببین طوطی من فقط مقصدم نجات تو نیست . خود منهم نمیخواهم به هیچ قیمتی بازهرا زیر یک سقف زندگی کنم . تصورش هم تنم را میلرزاند . من امیدهای بزرگی رادرسربرای زندگی آینده ام دارم نمیخواهم باازدواج بازهرا تمام امیدهایم راازدست بدهم .میدانم بعدازعید پدر هر دوی مارا بی آنکه خودش بداند و بخواهد بد بخت میکند .او به خیال خودش دارد بهترین کار را برای آینده ی من و تومیکند ولی من وتوداریم عذاب میکشیم .آخرزهرا توی این روستا با تنها کسیکه جورنیست منم .نمیدانم چراپدر از من وتوهیچ سئوالی نمیکند آخرمگراین من وتو نیستیم که باید زندگی کنیم ؟ دیدم گویا طوطی ازحرفهای من سر در نمیاورد.بقیه حرفهایم را خوردم.به طوطی گفتم من یک فکرحسابی کرده ام . پدر گفته فردا صبح چند نفر میخواهند بیایندوپشم گوسفندان راارزیابی کنندوخوشبختانه برای همین من در آنجا کاری ندارم . حالم هم که این روزها خیلی خوش نیست این رابهانه میکنم به صحرا نمیروم ودرخانه میمانم این فرصتی هست که باهم حرف بزنیم ومن تورااز تصمیمی که گرفته ام آگاه میکنم .طوطی لبخندزدوگفت حسین یعنی این حرفها که میزنی راست است؟یعنی میشود که من ازشرعلی خلاص شوم؟ گفتم آری.حالا کارت را بکن به کسی هم چیزی نگو. خیالت هم راحت باشد  در طول شب هر وقت چشم طوطی به من می افتاد خنده نامحسوسی به لبانش مینشست که فقط من میدانستم که این خنده ازدرون دلی است که کورسوئی ازامید درآن راه یافته است.البته این نگاهها ازچشم تیزبین وآگاه مادر پنهان نبود .

 میدانستم که چشم مادروطوطی به تصمیم من بوددراینجازنها عادت کرده اند که چشم بسته و با رضا و رغبت تمام سرنوشتشان را به دست مردان بسپارند و مردان هم  بالطبع عادت دارند که این باررا ببرند ومن داشتم اولین قدم را درراه مردشدن ومردانگی تجربه می کردم.چه تجربه لذ تبخشی ولی ناگفته نگذارم که برای اولین قدم تجربه بسیار سنگینی را داشتم برمیداشتم .برای همین بایدچشم وگوشم رادرست وحسابی بازمیکردم .من میدانستم که هر مشکلی که پیش بیاید من باعث و بانی آن هستم دراین راه  فقط و فقط امیدم به خدا بودو بس .

صبح  پدر مثل همیشه در حالیکه میدانست من بیدار هستم و ظاهرا خودم را آماده میکردم که به صحرا بروم رو به من کرد وگفت حسین جان امروزکارزیادی درصحرا نداریم فقط مشهدی گلاب گفت یک سری به اوبزنی مثل اینکه کاری با تو دارد البته حالا زود است بهر حال یادت نرود منهم میروم سراغ پشم چینان بینم کارم به کجا میرسد البته اگروقت کردی میتونی بیای .مادر به میان حرفش دوید و گفت نه بگذار حسین امروز را هم استراحت کند حالا که لازم نیست فرصتی هست .پدرخدا حافظی کرد ورفت.اولین کاری که کردم این بودکه قبل ازآنکه با طوطی صحبت کنم مادرراگیرآوردم درآن لحظه درخودم احساس قدرت زیادی میکردم.بعدها وقتی چند سال ازاین ماجراگذشته بود وبه آن لحظه  فکرمیکردم فهمیدم تنهاچیزی که درآن روزبه من آن نیروی فوق العاده را داده بود وترس را در  دلم کشته بودفقط وفقط نیروی عشق بودالبته نفرت هم نقش خودش راداشت عشق طوطی نفرت اززهراودشمنی با علی همینجابگویم که زهرا اصلا دختر بدی نبودولی درشرایطی که من گیرکرده بودم اوراسدی درمقابل خواسته هایم میدیدم . زهرا خودش هم نمیدانست واین مشکل را پدرانمان  ایجاد کرده بودند . آری آن روز عشق بودن با طوطی درتمام عمر.عشق نجات طوطی ازدست علی وعشق رسیدن به شهروآدم حسابی شدن ووای که چقدرانگیزه داشتم .

بمادرگفتم .مادر میخواهم دست طوطی رابگیرم وببرم.فکرهایم راهم کرده ام ومیدانم که تودراین راه بیشتراز همه باید مشکلات را تحمل کنی . نمیتوانم فکر کنم بعد از رفتن ما چطور میخواهی به پدر بقبولانی که طوطی فرزندش نیست ؟ چطورجواب عمووزن عمورا میدهی؟ وباخانواده زهراچه خواهی کرد؟هرگزنمیتوانم تصورش راهم  بکنم که پدر بعد از شنیدن این واقعیت چه خواهد کرد ولی ازماندن من وطوطی مشکل بزرگتر خواهی داشت  . چون با نفرتی که تو میدانی از ازدواج با زهرا دارم و از محبتی که به طوطی دارم امکان ماندن من در اینجا نیست و تنها راهی که برایم میماند اینست که بذارم وبروم و بارفتن من مشکلات توحل نمیشود چون طوطی هم باعلی خوشبخت نخواهد شد . چون هم خودت وهم من میدانیم که علی کسی نیست که بتواند طوطی یاهیچ دختر دیگری را خوشبخت کند و تو خانواده عمو رامی شناسی آنها برای خاطر آبرویشان هم که شده نمی گذارند هیچکس از موضوع چیزی بفهمد یعنی طوطی باید بسوزد وبسازد. آخرهم یا خودش رامیکشد ویا دق مرگ میشود پس بهتر است قبول کنی که من خودم وطوطی را نجات دهم وتوهم سرفرصت به پدرماجرارامیگوئی ووقتی پدرفهمیدکه طوطی خواهر من نبوده وماکارخلاف شرع وعرف نکرده ایم.بدان که خیلی هم خوشحال میشودوقبول میکند که من وتورا ه درستی را انتخاب کرده ایم.درست درهمین موقع سروکله طوطی پیدا شد ومن ومادرحرف رابرگرداندیم ما نمیخواستم طوطی بداندکه مادردراین راه ممکن است  باما همراهی بکند.مادرهم بسرعت من را ترک کردوبا طوطی رفتند تا صبحانه بچه ها را بدهند. مدتی که گذشت رفتم سراغ مشهدی گلاب ببینم طبق صحبت پدر با من چه کاردارد .مشهدی گلاب پیرمردمریض احوالی بودکه تمام اهالی سعی میکردند تاجائی که توان دارند به اوکمک کنند.مشهدی بازنش و دو تا نوه اش دریک خانه زندگی میکردند . پدر و مادر بچه ها که حدودا پنج ساله و هفت ساله بودند برای پیدا کردن کار به شهررفته بودند.پسرش ته سوادی داشت وگاهگاهی برایش نامه میفرستاد آنروزاز پدرخواسته بودمن بروم و نامه پسرش را بخوانم .راستش ازجهتی که خوداین نامه ازشهر آمده بودومن ممکن بودچیزی از توی نامه در بیاورم که بدردم بخورد خوشحال بودم ولی ازطرفی هم میترسیدم که خبری باشدکه مشهدی گلاب وزنش ناراحت بشوند برای همین گاهی ازبعضی خبرهادرزمیگرفتم آن روزخوشبختانه خبر بدی درنامه پسرمشهدی نبودو بهترین خبر این بود که نوشته بوددر شهر کار خوبی پیدا کرده و توسط یکی از روستائیان برایش پول حواله کرده . بعد از خواندن نامه مشهدی خوشحال از این خبر به خانه آمدم و به مادر که پرسید خوب چه خبر بود ماجرا را گفتم اوهم سرش را رو به آسمان کرد و گفت مادر" یار بیکسان خداست ". الهی شکر . الهی همه ی بچه ها خوشبخت بشن .

بعد از دادن این خبر منتظر بودم که مادر بهر شکلی که خودش صلاح میداند با من در باره ی حرفهائی که به او زده بود وارد صحبت شود . گو اینکه احساس کرده بودم که  حسابی فکر دارد میکند و این مرا خوشحال میکرد چون بالا خره امروز تکلیفم روشن میشد یا با طوطی و یا بی طوطی من رفتنی بودم . ولی جواب این با طوطی را مادرمیداد.بزرگترین باربرروی دوش اوبودومن این رابخوبی میدانستم .وخودش هم میدانست آتشهابعد از رفتن ماز از زیر خاکستر بیرون میامد . فکر کردن به اتفاقهائی که بعد از رفتن ما می افتاد مو بر بدن من راست میکرد . دلم بحال مادرم میسوخت.نمیدانم چرااین رازرا فاش کردکه حالابی آنکه بخواهد صلاح دراین می بیند که به خواسته ی من تن در دهد .

وقتی حرفهایم را به مادر زدم . نمیدانم خداوند کارها را درست کرده بود ویا دست تقدیر . چون مادر آنچنان خودش درها را به روی من گشود که برای من باور کردنی نبود .53

نظرات  (۳)

زیبا سرودید

پاسخ:
لطف دارید . شما هم پستهای بسیار با ارزشی میگذارید . 
با افتخار لینک شدید
پاسخ:
لطف کردید سپاسگزارم 
قلم زیبایی داری تبریک میگم
پاسخ:
لطف کردید . سپاسگزار مهرتان هستم 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی