رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

مادرگفت تو میدانی که من خیلی به دین وایمانماعتقاددارم دیروعصررفتم پیش کربلائی سید محمد.خودت میدانی که چه مرد باخداوبا ایمانی است پیشنمازمسجدرامیگویم.من ازوقتی خودم را شناختم دیده بودم که همه اهالی به اوایمان دارند .بارها و بارهاوقتی به یک بن بست یا دوراهی برمیخوردم به اوپناه میبردم یادم هست وقتی خواستم با رحیم ازدواج کنم فقط وفقط روی حرف اوبود.منکه درحقیقت بزرگتری نداشتم یعنی پدرو مادرم بودند ولی آنها خودشان آنقدردرگیربودند که وقت راهنمائی وفکرکردن به مشکلات مرانداشتنداوبرایم استخاره کرد.هروقت هم که ازاو راه چاره پرسیدم آخروعاقبتش پشیمانی نداشتم تنها من نیستم خیلیها روی حرفش حساب میکنند رفتم بی آنکه بگویم چه مقصودی دارم گفتم یک استخاره برایم بکند ببیند خوب میایدیا بد.نمیدانستم چه کنم.سید قران رابازکردسه باربرایم  استخاره کردهرسه بارهم خوب آمد.کمی دلم قر ص شداما از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان که دیشب تا صبح خوابم نبردهمه اش به تووطوطی فکرمیکردم. ببین حسین من میتوانم بهانه ای بتراشم تووطوطی راراهی کنم و در مورد طوطی هم به اوچیزی نمیگویم.بگذارخیال اوازطرف توجمع باشد . چون توبرادرطوطی هستی واز طرفی به اهالی هم میتوانیم توضیح بدهیم آخرخودت بهترمیدانی که اینکارخیلی ساده نیست حرفهاپشت سرش میایدالان هم که من دارم با توحرف میزنم هنوزفکردرست وحسابی نکردم تازه دلم به هول وولاافتاده .راستش احساس میکنم نه راه پس دارم نه راه پیش.مانده ام سرگردان دست ودلم میلرزد.اگرماجرای تووزهراواز طرفی علی وطوطی نبودمسئله ای نبودولی حالااین قصه سردرازدارد.خدابه خیربگذراند.کارپردرد سری را داریم شروع میکنیم .خدا کمکمان کند گواینکه این اولین باری نیست که جوانی با خواهرش به شهرمیرود ولی تووطوطی درشرایط بدی هستید .خیلی با خودم حساب وکتاب کرده ام راههائی روکه میشدرفت روش فکرکردم بهترین راهی که به نظرم رسید این بودکه به همه بگم بچه هارابرای مدتی میخوام بفرستم پیش خواهرم مرضی.اومریض است ازمن خواسته طوطی رابفرستم که کمکش بکند طوطی هم که تنها نمی شود برود باحسین میفرستم برود.جواب رحیم راهم میتوانم بدهم اوهمیشه ازکمکی که مرضی به من کردتا طوطی راصحیح وسالم به اوبرسانم حرف میزند ومیگویدخواهر تو به من  زمانی محبت کردکه همیشه احساس میکنم به اودین دارم وبرای همین اگربداند که مرضی مریض است و نیاز به کمک ما داردممکن نیست حرفی بزند درست است که خود مرضی بچه دارد خوب بازهم میگم الان وقتش هست که ما  کمی  ازمحبتهای مرضی راجبران کنیم .همه هم میدانند که طوطی باآدم غریبه ویا تنها نمی شود برود .مرضی را تقریبا همه میشناسند میدانند درشهرزندگی میکندوازرابطه من ومرضی هم خبردارند.بعدا وقتی که آبها ازآسیاب افتاد شاید بتوانم یک جوری که هنوزفکرش را نکرده ام وراستش نمیتوانم هم فکرش رابکنم مانده ام چطوراین مسئله را جمع  وجورکنم وبه پدرچه طوربگویم تازه اینهاچیزهائی هست که الان به ذهنمان میرسد خدا میداندبعدها چه پیش خواهد آمدولی من به بزرگی خدا تکیه کرده ام من مادرم خداخودش میداند که نیتم چیست برای همین انشاالله که مشکلات دیگرهم خداخودش حل کندواله که نمیدانم.دارم خون میخورم .حال مادرم دراین لحظه تعریفی نداشت مانده بودم که جواب مادرم را چه بدهم .گفتم مادر رفتن ما به خانه ی خاله مرضی اصلا صلاح نیست نه او مارا میشناسد و نه ما اوراسرزده برویم چه بشود بگوئیم آمده ایم که چه بشود؟ بهترنیست با کمی فکرراه عاقلانه و بهتری را پیدا کنیم ؟. وقت که داریم تو و من سرفرصت فکرهایمان را روی هم میگذاریم .55


رفتن ازده به شهربرای کسانیکه درروستا زندگی میکنند کارعجیبی نیست.پدر ومادرها هیچوقت ازاین بابت دلهره ندارندوخیلی هم خوشحال میشوندوچون میدانند که درشهرجای رشدوپول درآوردن بهتراست. اکثر کسانیکه به شهر رفتندبادست پریا به ده برگشتندویا بالاخره زندگی بهتری پیدا کردند ولی وضع من فرق میکردومن برای فراراز ده تنهابهانه ام نبود.بهانه ای مهمترمراازده گریزان میکرد.اولامن میخواستم بدنبال دلم بروم میخواستم زندگیم را نجات دهم میخواستم ازجهنم ازدواج اجباری فرارکنم.یک لحظه تصورزندگی کردن بازهرادرحالیکه تمام وجودم راعشق  طوطی پرکرده بودتنم رامیلرزاند.حتی اگرطوطی هم نبودمن تن به ازدواج با زهرانمیدادم . زهرا دختر خوبی بود خانواده اش هم آبرودار بودند ولی همیشه نا خوداگاه زهرارا باطوطی مقایسه میکردم واودرست نقطه مقابل زیبائی طوطی بود.صورتی آفتابزده وبدنی بسیارلاغرداشت وقتی باونگاه میکردم انگارچادرش را فقط میدیدم. نه چشمش پیدا بودونه اجزای دیگرصورتش .صدائی بسیارپست داشت انگارهمیشه داشت ازپشت یک دیوارسنگی باآدم حرف میزد.حتی پوشیدن لباس راهم انگاربلد نبودهمیشه لباسهایش داشت ازتنش میریخت.درمقابل او طوطی بودبا آنهمه زیبائی ودلربائی وطنازی وقتی طوطی موهای بلوطی رنگش راروی شانه هایش میریخت ووقتی بادستهای ظریف وزیبایش وبامهربانیهایش ازمن پذیرائی میکرد دیگرخودرا دراین دنیا حس نمی کردم بخیالم فرشته ای ازبهشت در کنار من  است .

پدرکه به این چیزها فکرنمی کرداومیگفت خانواده زهرااولا آبرودارهستند ودوماپول وپله ای دارندوسومازهرا و حسین ازبچگی باهم بزرگ شده اند همدیگر راخوب میشناسند واین دلایل برای پدرقانع کننده بود اوکه نمی خواست با زهرا زندگی کند . من مطمئن بودم اگر مادر شکل زهرا بود پدر هرگز با او زندگی نمیکرد . در این سن و سال هم مادر از زهرابسیا زیباتر است اصلا همه میگویند ته چهره طوطی شبیه مادر است . تازه از اینهم که بگذریم . من میخواستم برای خودم کسی بشوم میخواستم مثل حسین آقا برادرعلی بروم به شهرودرس بخوام . میدیدم که عمو وعزیزخانم وقتی ازحسین آقا حرف میزنند چطورهمه ما راواداربه احترا م گذاشتن میکنندودلم میخواست منهم مثل حسین آقا بشوم تا پدروخصوصا مادربه من افتخارکنند واین فکرها بود که باعث میشد به شهر  فکر کنم . تنها شهر بودکه به خواسته های من جامه عمل میپوشانید . با وجود طوطی این آرزوها رنگ دار تر و زیباتر هم جلوه میکرد این خیالات باعث شده بودکه احساس کنم بایدهرچه زودتربه آرزوهایم برسم واماگویاعقربه های زمان درجلو رفتن برای آرزوهای من از خود من پیشی گرفته بودند .

 پدر بر عکس همیشه برای ناهار به خانه آمد و من هیچوقت از آمدن پدر اینقدر احساس ناراحتی نکرده بودم . قرار بود عصر مادر بامن صحبت کند ولی حالا پدربه علت سرماخوردگی و همچنین نیامدن پشم چینها که او را از زندگی انداخته بودندحسابی عصبانی هم بود واین حال وروزی که داشت معلوم بودهم به وجودمادردرکنارش برای پذیرائی نیاز داشت وهم احتمالادیگرازخانه بیرون نمیرفت ناهارراخوردیم و پدردر گوشه اطاق به زیر لحاف رفت تا استراحت کند. حال خوشی نداشت . مادر بالای سرپدرنشست وما با بچه ها بیرون آمدیم تا پدراستراحت کند.

طوطی کنارم نشست وآهسته پرسید . راستی حسین چی شد؟ گفتم مثل اینکه دارد جور میشود مادر موافق است . طوطی گفت . یعنی میرویم؟ گفتم آره فردا صبح .طوطی که منتظرشنیدن این خبرآخرنبود بی اراده باصدائی بلند گفت فردا؟ دستم را بردهانش گذاشتم وگفتم یواش دختر . الان همه را خبر میکنی . طوطی گفت هیچ فکر پدر را کرده ای .اگر او بفهمد؟وای خداآبرویش نرود؟ گفتم طوطی بچگی نکن.من ومادرهمه اطراف قضیه را می سنجیم . مادرکه بیشتر از من وتو به فکر پدر و زندگیش هست . حالا هم بلند شوتا کارهارا خراب نکردی برو.

یکی ازمشخصات زندگی روستائی این است که پدرجای خاصی دارد وپدرهاخیلی درخانه اعتبارواهمیت دارند. من نمی خواهم داستان راطولانی کنم از اینکه مرتبا اززندگی روستائیان ورسم ورسوماتشان میگویم برای این است که سالهاست از آن جا بیرون آمده ام این داستان زمانی به رشته ی تحریر در آمده که میدانم شاید دیگر چنین رسوماتی حتی درحال حاضردرروستاهاهم دیگر از بین رفته است زیرا احتمالا زمانی که شما این داستان را میخوانید بیشتر بچه هاازروستا به شهرآمده اندروستائیان هم حتما سوادکی دارندوسیستم زندگی دراثر این تغییرات حتما مثل زمانی که من زندگی میکردم نیست و من میخواهم شما را با ذره ذره فضائی که من در آن زندگی میکردم کاملاآشنا کنم تا مشکلات راشایدهمانگونه که بوده به شما نشان دهم . دراینصورت است که شما میتوانید درست ترمرادرک کنید و مشکل من برای شما قابل لمس باشد.خلاصه آنکه آنها سعی میکننداصولابایدبچه هارانادیده بگیرند به خیالشان این طوربچه ها به آنها بیشتر احترام میگذارند و پرده های حجب و حیا بین پدرها بهتر است پاره نشود . رابط بچه ها با پدرخانواده بیشترمادرهاهستند.البته مادرهاهم تقریبامثل بچه هامقابل پدرقدرتی ندارند ولی بهرحال بیشترمشکلات بچه ها را مادر به گوش پدر میرساند .

 به علت بودن پدرمادر فرصت حرف زدن با مرا آنطور که شاید و باید پیدا نکر د منهم بی تاب و بی طاقت بودم نمیدانستم چه خواهد شدولی برروی این فکرکه باید فردا این سفرراآغاز کنم اصر ار داشتم . تا شب مثل اسفند روی آتش بودم . بی تاب و سردر گریبان . بی هیچ اتفاقی شب فرا رسید آن شب را به سختی گذراندم . نزدیکیهای صبح بود که خوابم برد .

 باصدا ی مادرازخواب بیدار شدم .هیچکس دراطاق نبود.پدر که رفته بود وبچه هاراهم مادر از اطاق بیرون کرده بود . کنارم نشست و در حالیکه لبخندی کمرنگ روی لبانش بود گفت . توکه میخواستی امروز صبح بروی ؟ حالا وسط روز است تازه اگر بیدارت نمیکردم لابد تا ظهر میخوابیدی . گفتم مادر تا صبح بیدار بودم . مادر گفت خوب بلند شو مثل اینکه همه کارها را خدا درست کرده . بقیه اش هم که دست خودت را میبوسد .

مشتاقانه چشم به دهان مادر دوختم او گفت . نمیدانم چطور این فکر به سر م افتاد . دیشب با پدر صحبت کردم . گفتم خاله مرضی ییغام فرستاده که سخت مریض است . گویا کسی را ندارد که به دادش برس و حتما میخواسته من کمکش کنم که پیغام داده اگر توراضی بشوی طوطی رابفرستم برود چند روزی ازمرضی پذیرائی کند.اوخیلی حق به گردن من داردهروقت ازاوکمکی خواستم نه خودش ونه شوهرش دریغ نکردند حتما دستش تنگ است که به من رو انداخته . راستش دل خودم هم شور میزند.  اگر امکان داشت خودم میرفتم ولی نمیدانم بچه ها را چه کنم .  

وقتی پدرحرفهایم راشنید کمی فکرکردوگفت چطورمیتوانیم طوطی رابفرستیم؟ اولاهمین روزها برادرم برای کار های عروسی اوباعلی به وجودش احتیاج دارد. باید برای خرید واینجورچیزها اینجا باشدوازاین گذشته من که نمی توانم او را تنها بفرستم . خودم هم که کار دارم عید نزدیک است . کار دارد از سرو کولم بالا میرود این پشم چینها هم که مارا بیشتر معطل کرده اند تو هم که به قول خودت صد برابر مرضی گرفتاری داری؟

من  هم قیافه درهمی به خود گرفتم وپدرکه ناراحتی مرادید با کمی مکث گفت نمیدانم .تنها یک راه هست وآن اینکه طوطی راباحسین بفرستم .هرچنداین روزهاهم به حسین خیلی نیازداریم .فقط باید سفارش کنیم که زودبر گردند . به اوگفتم آره خوب فکری کردی پدردرحالیکه ازقیافه اش پیدا بودکه خیلی هم به این سفرراضی نیست گفت.ببین  زن خیلی سفارشت میکنم . بعد پرسید حالا کی میخواهی آنها را راهی کنی؟ گفتم هرچه زودتر بهتر نکند دیر بفرستیم هم زحمت مان را کشیده ایم و هم بی فایده باشد . پدر گفت آری همین امروز وسایل رفتنشان را جور کن راست کی خبرمریضی مرضی را آورد ؟و من در حالیکه قبلا فکرش را کرده بودم گفتم صمد پسرسید نصراله راکه میشناسی اوبه یکی ازدوستانش که آمده بود اینجا خبررا داده بود که به من برساند . پدر گفت باشد بروند ولی تاکید میکنم بگو زود برگردند نکند همه رشته هایمان پنبه بشود و آبرویمان پیش همه برود .و زیر لب زمزمه کرد .قربان خدا بروم  شانس ما را ببین  آخه حالا وقت این جوراتفاقهاست که به سرما بیاید ؟ نمیدانم .

مادر ادامه داد درتمام مدت همه اش دلم شورمیزد که وقتی که میگویم صمد به یکی ازدوستانش سپرده پدر پیگیری کند.آخر سالهاست که ماازمرضی بیخبر هستیم خوشبختانه پدر هیچ سئوالی در این رابطه از من نکرد گویاخیلی هم حوصله نداشت . منهم زود بلند شدم . ضمنا پدرمقداری هم پول به من داد ومادر درحالیکه ازبسته چارقدش مقداری پول بیرون میاورد و به من نشان میداد گفت . او گفته این پول را به حسین بده بگو حسین هم با طوطی بماند و نکند طوطی را بامید خدا ول کند و بیاید . آخر میترسم .شهر بچه آدم را میدزدد .خلاصه چه سفارشت بکنم . خودم هم به حسین سفارشات لازم را میکنم .ولی چون صبح زود ازخانه رفت وتوخواب بودی حتما دلش نیامده بیدارت کندفقط موقع بیرون رفتن من دیگر سروقت پشم چینها نمیروم میروم صحرا و سفارش کرداگر پشم چینها آمدند تو خبر می شوی خودت من  را خبر کن این لامصبها هم که یک سر دارند و هزار سودا معلوم نیست بالا خره کی نوبت ما میرسد امروز سه روز است که علافشان شده ایم.

 من چشم از دهان مادر بر نمیداشتم نمیدانستم چه کسی در حق من دعائی کرده که دارد درهای خوشبختی بی آنکه من تلاشی بکنم یک به یک جلویم باز میشود. مادر گفت من دارم همه چیز را برایت میگویم . راستش حسین دلم به شور بدی افتاده . نمیدانم که کار درستی میکنم یا نه . خیلی فکر کردم و میبینم اگر طوطی زن علی بشود که بدبخت میشودهمانطورکه چندین بارهم گفتم میانه فامیل باعموهم بدجوری بهم میخورد  پدرت این یک برادرراهم از دست میدهد تو هم که به قول خودت با زهرا خوشبخت نمیشوی . چشمت پی طوطی است . اصلا دلم به این دو عروسی رضا نمیدهدولی از طرفی اگر تو با طوطی جائی بروید که کسی خبر نداشته باشد جزمن . من فرصت دارم پدر را در وقت مناسب از این رازآگاه کنم وبه خانواده عمو هم میگوئیم فعلا خانه خاله مرضی رفتید .تا بعد هم خدا بزرگ است .ولی فقط خواهش میکنم مبادا به فکر رفتن به خانه خاله مرضی بیفتی؟ آنجا نرو .گو اینکه خودم هم نمیدانم الان مرضی چه کار میکند کجاست چه به سر خودش و بچه هایش که الان دیگر بزرگ شده اند آمده ولی خوب اگر بروی و پرس و جو کنی ممکن است پیدا شود ولی خواهش میکنم به این فکر نباش . فقط مرا بی خبر از حال و روز خودت نگذار . دیگر نمیدانم چه بگویم راستش کاری کردم که خودم توش ماندم یک عمر یک راز را کُنج دلم پنهان کردم مثل خوره مرا خورد و دم نزدم نمیدانم چطور شیطان به جلدم رفت و برای تو گفتم ولی خوب شاید هم کار خدا بوده راستش نمیدانم چه بگویم .دیوانگی که شاخ و دم ندارد .  

بی تاب و با عجله در حالیکه از خوشحال روی پا بند نبودم به مادرگفتم . پس بروم به طوطی بگویم حاضر  شود . مادر گفت آخر وسایل سفر چه میشود؟ گفتم منکه چیزی نمیخواهم . برای راحتی خیالت میگویم که من مدتهاست در این فکر هستم برای همین پولهایم را حسابی جمع کرده ام . پدر هم که پول داده . اگر همه کارها را با حساب و کتاب بکنم فکر میکنم مشکل زیادی پیش نیاید . میترسم از امروز تا فردا اگر عجله نکنم اتفاقی بیفتد . نمیخواهم امروز را فردا کنم .حالا که پدرهم راضی شده نکنداو هم پشیمان شود . مادرگفت راست میگوئی بلند شو و وسایلت را جمع کن الان طوطی را صدا میزنم بیاید یادت باشد به او هم باید همین را بگوئیم . بعد دیگرخودت میدانی. و به دنبال آوردن طوطی از اطاق بیرون رفت منهم به سرعت شروع به جمع آوری وسایلم کردم

مادر با طوطی آمد طوطی مثل پرنده ای سبکبال بود میخندید و لبخندش به من قوت قلب میداد . او هم با کمک مادر چیزهائی را که مورد لزومش بودجمع کرد بقچه هایمان را پیچیدیم .هر چه حال من وطوطی خوب بود حال مادر دگرگون بوداز نگاهش ترس و دو دلی خوانده میشد . تمام کارهایمان را آنقدر با سرعت کردیم که ساعتی طول نکشیده آماده رفتن شدیم .56

 راستش زندگی من کلاف بهم ریخته ای شده بود که هیچ کس نمی توانست آن رابازکند چه رسد به مادرمن که زنی روستائی بود وفقط ازاحساساتش پیروی میکردومن یک پسربچه روستائی رنگ شهرندیده تنها و تنها چیزی که من ومادرهردوبه آن ایمان واعتقاد داشتیم دین ومذهبی بودکه برایمان ازپدرومادرمهمتر بود و بعد از آن آبرو و حیثیت خانواده دراین تصمیم گیری هردواینها درمعرض خطربود.چطورمادرآتش وپنبه رانزدیک هم میخواست بگذارد؟ چطورمیتوانست به من اعتماد کند ؟ ولی اودراین زمان گویافقط وفقط به این فکرمیکردکه حسرت طوطی رابه دل من نگذارد وازطرفی باشوهردادن طوطی به علی دردورنج یک عمررا برای طوطی که اوراهم باندازه من دوست داشت به دوش نکشد . او میخواست راهی را انتخاب کند که هم خودش و زندگیش و خانواده اش و من و طوطی را نجات دهد ولی متاسفانه خیلی دیردست به کار شده بود اگر قبل از اتفاق افتادن این خواستگاریها این مسئله را با من درمیان میگذاشت به راحتی میشد این مسئله را به سانجام رساند ولی حالا مشکل فقط منوطوطی نبودیم بزرگترینش عمووعلی وعزیزخانم وپدربودندالبته زهرامشکل خیلی بزرگی نبودولی مسئله عموو خانواده اش بود که ذهن من و مادر را خراب میکرد . مانده بودم جواب مادر را چه بدهم ناپخته و فکر نکرده گفتم .

مادربه نظرتوبهتر نیست من طوطی راجائی ببرم که کسی ازماخبرنداشته باشد؟البته تنها توراخبرمیکنم ولی ازالان این رابدان که به شیرپاکی که بمن دادی به تمام مقدسات قسم میخورم به توقول میدهم که تا جان دربدن دارم خلاف دین ومذهب کاری نکنم.شیرت حرامم اگردست ازپاخطاکنم.قسم میخورم کاری نکنم که بعداازدیدن توشرمنده شوم توهم خیالت راحت باشد هرطورخودت صلاح می دانی عمل کن.مادرجان من به تو و کارهایت ایمان دارم فقط تنها خواهشم اینست که خودت راآزارنده باعث نشوکه  پیش خدا شرمنده شوم.بعدازگفتن وشنیدن وسنجیدن تمام جوانب  بالاخره به این نتیجه رسیدیم که من بدون آنکه این رازرا برای طوطی فاش کنم اوراباخودم بشهر ببرم .

 مادر گفت حالا فکرش راکرده ای که به کجا خواهی رفت ؟رفتارومنش من به مادروتمام اطرافیانم مرافردی بسیار عاقل ودانا معرفی کرده بودگاهی پدرمیگفت حسین مانند یک مردچهل ساله فهم وشعورداردبارها شده بود که او در کارهای خانه وحتی کارش با من مشورت میکرد. این اعتماد پدر یک طرف و متکی بودن زنها به مردها خصوصا درروستاها ازطرف دیگرباعث شده بودکه مادربااطمینانی بیش ازحد و اندازه به من این کار را بخواهد به سرانجام برساند.در جوابش گفتم آری. ولی واقعا اینطورنبود. میخواستم خیال او را راحت کرده باشم. واو هم زیاد کنجکاوی نکرد. به او گفتم وقتی کاملا جایم مشخص شد قول میدهم او را خبرکنم . گفتم تو مادر من هستی آنقدر دوستت دارم که حاضر نیستم ترا با تمام دنیا عوض کنم . به خدااگرمیدانستم با ماندنم هیچ مشکلی برای توبه وجود نمیاید باز هم راضی بودم بمانم وحتی الان هم حاضرم .توبگو بگو حسین بمان . ببین من میمانم یا نه . بعد از زدن این حرف من  نگاه مادرآرامم کردوگفتارش به دلم قوت داد.گفت حسین ترابه خدا میسپارمت وطوطی را به تو میسپارم . اگر قول بدهی همیشه سایه خدا را بالای سرت حس کنی حرفی ندارم و اشک چشمانش را پوشاند. من صورتش را بوسیدم از آن بوسه ها که هنوز لذتش را روی لبهایم حس میکنم .54

 

من ومادربه این نتیجه رسیدیم که به قول مثل معروفمان سرِ گُنده زیرلحاف بود. یعنی مشکل بزرگ حل نشده بود . هنوزمن ومادربرسراین مسئله مانده بودیم که چه وقت وچگونه رازبزرگی راکه سالها مادر از همه پنهان کرده بود درچه زمانی به طوطی باید گفت.به اینجا رسیدیم که این مشکل رابگذاریم برای بعد.شایدو با فکرکردن سر فرصت  راه حل مناسبی پیدا شود .

 مادررفت ومرا بادنیای خودم تنها گذاشت دنیائی که هرطرفش رانگاه میکردم وحشت بودوتاریکی . اما این تنهائی بعد ازصحبتهای مادرخیلی برایم مفید بود . میتوانستم فکرم را متمرکز کنم .

 نمیدانم چه مدت دراین حال وهوا بودم .صدای پای طوطی مرا به خودآورد .طوطی آمدکنارم نشست وگفت راستی حسین مثل اینکه خداباماست که امروزتوهستی تازه پدرگفت شاید آمدن پشم چینها یکی دوروزد یگرهم طول بکشد .چون چند خانواده دیگرقبل از پدر از آنها وقت گرفته اند . پدر گفت سعی میکنیم کم کم همه کارها را روبراه کنیم . فکر میکنم خود پدر هم بیشتر دلش میخواهد به تو استراحت بدهد . من خودم از او سئوال کردم. به او گفتم نخورده شکر نکن. معلوم نیست دلت را صابون نزن . شاید ما جزواولینها باشیم آنقدررفتارپدر با آنها خوب است که همیشه او را به همه ترجیح میدهند .حتی اگر نوبتش نباشد هوای پدر را دارند .

 طوطی ادامه داد.من برای این حرفها که نیامدم . آمدم ببینم چه کار باید بکنم ؟ تو گفتی برایم راه حلی پیدا کرده ای به خدا بعد ازمدتها دیشب خواب راحتی کردم . مدتهاست شب موقع خواب که میشود تمام فکرهای بد به سرم میزند آخرداداش من ازعلی خیلی متنفرم میخواهی بدانی چه قدر؟هرچقدرتورا دوست دارم ازاوبدم میایداحساس اینکه باید زن اوبشوم مرا دق مرگ کرده تازه با آنکه مادروپدرخیلی ازعمووزنش تعریف می کنند ولی راستش من ازاین دو نفرهم بدم میایدآخرعزیزخانم وقتی ازعلی تعریف میکند من حرص میخورم .عموهم که خیال میکندداردمنت سرمن وپدرومادرم میگذارد. آنروزمیگفت.من لب ترکنم همه حاضرند دودستی دختربه خانه من بفرستند . پس اگر اینطور است چرامیخواهند به زورمرابرای علی بگیرند؟گفتم آخرخوشگلترازتوگیرشان نمیاید.خنده ای لبهای زیبای طوطی راازهم باز کرد.هروقت من از زیبائی طوطی برایش حرف میزدم اوغرق لذت میشد. میدانستم که این خوشحالی به خاطراین بود که اومیدانست من بیخودی ازکسی تعریف نمیکنم به من وحرفهایم ایمان داشت حتی درهمین حد.  چشمش را به زیرانداخت وادامه داد.میدانم که پدرمرامجبوربه این ازدواج میکندومنهم چاره ندارم ولی ازحالا دارم به تومی گویم من خواهم مرد.دق میکنم تازه عمو خیال میکند که همه راضی هستند به اودختربدهند.همین دیروز با زهرا( و بعد با شیطنت گفت یعنی زن تو ) حرف میزدیم .زهراهم گفت که دلش به حال من میسوزد چون علی پسر خوبی که نیست همه ازاوبدمیگویند فقط کسی جرات ندارد به خان وعزیزخانم حرفی بزندو من به زهرا گفتم خوش به حال توکه زن برادرمن میشوی.آنقدرازتوتعریف کردم که زهرابه من گفت خوب تو که اینهمه از داداشت تعریف میکنی خودت زن حسین بشوگفتم منکه خواهرش هستم اگرنبودم ازخدا میخواستم ولی حسین زهراخیلی ترا دوست دارد. برای روزخواستگاری روز شماری میکند.ازتو چه پنهان من به او حسودیم میشود . آخر هر دختر که زن تو بشود خوشبخت میشود . کاشکی توعلی بودی وعلی حسین بود آنوقت من خوشبخت میشدم وزهرابه روزمن میافتاد

 دلم فروریخت.خدایاچه میشنوم .اوهم مرا دوست داردودرتمام مدتی که طوطی حرف میزدچشمم رابه زمین دوخته بودم.شاید میترسیدم طوطی ازنگاهم به رازم پی ببرد.گو اینکه نه اوتوان خواندن افکارمراداشت نه من درشرایطی که حرفهایم را بتوانم به اوبزنم . بی آنکه به چشمهای طوطی نگاه کنم گفتم

 طوطی میخواهم حرفی به تو بزنم وتو بایدقسم یادکنی که به هیچکس نگوئی که امروزبین من وتو چه اتفاقی افتاده. باید قول بدهی . حاضری؟

چشمهای طوطی گردشد.منتظرچشم به دهان من دوخت . دستش را گرفتم وگفتم خوب قول میدهی یانه ؟. با اشتیاقی باورنکردنی چشم به من دوخته بود گفت به خدا که هرچه امروزمیشنوم به هیچکس هیچوقت بروزندهم .خوب حالا حرفت را میزنی یا نه؟

 گفتم به حرفهایم گوش کن .من بامادردراین باره زیادصحبت کردم.اوهم با من موافق است (البته ازگفتن اینکه مادر ازهمه چیزباخبراست برای این بودکه به طوطی اطمینان بدهم ونگذارم که وحشتی داشته باشدواضطراب رااز دلش بیرون کنم واوبداندکه مادرازتمام ماجرائی که میخواهم برایش بگویم اطلاع دارد.وموافق است وضمنا من به تنهائی دراین تصمیم گیری اقدام نکرده ام.شایدمیخواستم قبل ازطرح کردن موضوع مقدارزیادی ازافکارطوطی رابا خودم دریک مسیر بکشانم وتقریبااورا خلع سلاح کنم.این مسلم بودکه من حرفهای تازه ای میخواستم به او بزنم . میدانستم مثل بمب قوی مغزش منفجرخواهد شد اویک دخترک روستائی بود و من یک جوان پر شور و عاشق روستائی این تصمیم ها برای ماآنهم دراین سن وسال واین وضعی که در آن گیر کرده بودیم  چیزی عادی نبود . بلند شدن جلوی تصمیم بزرگترها آنهم با این شدت وحدت .حالا که فکرش را میکنم احساس میکنم که خودم را خوب نشناخته بودم بعد از آوردن نام مادر احساس کردم که طوطی هم آرامشی گرفت .من تا اینجای کار موفق شده بودم.

بی آنکه بگذارم طوطی کوچکترین حرفی بزندادامه دادم.ببین طوطی تواگرگفته های مراقبول کردی ویا نکردی بایدهرچه را که از من شنیده ای همین جا دفن کنی فهمیدی؟ واوباسراشاره کردکه باشد گفتم برای رهائی ازاین بد بختی من فقط یک را ه چاره می بینم  و آن اینکه من وتوازاینجا برویم تاهم توازدست علی وهم من ازاین عروسی زورکی نجات پیدا کنیم.این راهم بگویم که اگرتوراضی نباشی نیا من به تنهائی میروم.زندگیم را برمیدارم و میبرم بالاخره توی این دنیای بزرگ برای من جائی هست نمیخواهم یک عمرباریک زندگی که به اجبارپدربرایم رقم زده بدوش بکشم میروم بیاری خدا موفق میشوم من فکرهایم راکرده ام خودم را میشناسم.روی پای خودم میایستم آنوقت  بهمه چیزکه خواستم رسیدم زندگی برایم خیلی دوست داشتنی میشود.میخواهم به شهربروم آنجا بزرگ است می گویندکسی باکسی کاری ندارد.کارهای زیادی هست که میتوانم بکنم وچون خودم راهم راانتخاب کرده ام به نتیجه بهتری میرسم نمیخواهم تا آخرعمربحرف دیگران زندگی کنم.تازه تاهمین حالاهم خیلی اززندگی عقب هستم اگر تو با من بیائی هردوتا آزاد می شویم.من قول می دهم تراحمایت کنم.به توزورنمی گویم می گذارم مثل من آزادانه هر تصمیمی که میخواهی برای زندگیت بگیری .خیلی فکرکرده ام همه اطرافش راسنجیده ام دیدم راه خوبیست با مادر حرف زدم .گفتم که توراضی نیستی زن علی بشوی منهم راضی نیستم زهرا را بگیرم مادر خودش هم به این نتیجه رسیده که علی پسرخوبی نیست.من قبلا به او گفته بودم .هرچند باورش نمیشد ولی وقتی من اصرار کردم و گفتم طوطی هم بهیچ قیمتی حاضر نیست آینده وزندگیش را به پای علی بریزدیعنی علی آدم درست و حسابی نیست گویا رفته و خیلی هم زیاد ازهرکس که میشده زیر وته ماجراوخصوصیت علی را درآورده. راستش اول که من به مادر گفتم علی آدم مناسبی نیست اوفکر کرده وقتی توآمدی وپهلوی من جزولابه کردی منهم خوب حس برادریم گل کرده و دارم بی خودی علی را متهم میکنم برای همین نمیخواست حق رابه من و تو بدهد ولی پس ازاینکه خودش به این نتیجه رسید  میگوید میدانم طوطی خوشبخت نمیشود  ولی کاری از دستش ساخته نیست . نه حریف پدر است و نه حریف خان وزنش حالاخودش بیشترازمن و توناراحت است وقتی من باوگفتم ودانست چه  کارمیخواهم بکنم گفت  حسین من ترابزرگ کرده ام تراخوب میشناسم ازگوشت وپوست خودم هستی اگرقول بدهی ازطوطی مثل چشمت  نگهداری کنی وخودطوطی هم حاضرباشد که باتوبیایدمن حرفی ندارم.کمک هم میکنم به شرطی که مرا در جریان تمام کارهایتان بگذارید.من ازوقتی که اشکهای طوطی رادیدم دلم داردشورمیزند بخاطراوچشم وگوشم را باز کردم و دیدم حق دارد . به خدا اگر چاره ای داشتم نمیگذاشتم ولی چکنم . دستم بسته است .

طوطی من بمادرقول دادم عین حرفهایش رابه توبزنم.هرچه اومیگوید برای من حکم آیه های قران رادارد آخرمیدانم که او برای ما بد نمیخواهد . دنیا دیده است تازه مادر شهر را هم دیده زمانیکه تو به دنیا آمدی او ترابرده شهر پیش خاله مرضی چون خیلی مریض بودی فقط چند روز ازتولدت گذشته بود اینجا هم امید بهبودی نداشتی در شهر با خاله مرضی ترا بردند پیش حکیم و وقتی خوب شدی مادر ترا آورد .

 طوطی گفت آره اینها را میدانم مادرچندین باربرایم تعریف کرده وگفته که خدا ترا دو باره به ماداد . برای همین پدر خیلی مرا دوست دارد .

من ادامه دادم تازه اگر این کاردرستی نبودمادربه من اجاره نمیداد.راستش من به مادر نگفتم که مدتهاست در فکر رفتن به شهرهستم و برای همین هم هرچه پول داشتم دراین مدت همه راجمع کرده ام .زیاد نیست اما آنقدرهست که میدانم حد اقل پول رفتن به شهروبرای مدت کمی درآنجا بودن مشکلی نخواهیم داشت پسرمیرزاآقا را میشناسی ؟ او ازشهرآمده بوداینجا.وقتی میرزآقا فوت کرد آمد برای مراسم پد رش چندروزی که اینجا بود خیلی ازاو چیز پرسیدم  اودوست دوران بچگی من بود هرچند سه چهار سالی از ما بزرگتر بود .روی حساب همین دوستی  خیلی به من راهنمائی کرد .و مرا در جریان زندگی شهر گذاشت بهش گفتم بد وخوب شهررا بگوهم بدیها وهم خوبیهاحالا وقتی حرف میزنم روی این حساب است که از پسرمیرزا آقاهمه چیزرا سئوال کرده ام بهرحال قبل ازاینکه پولهایم تمام شود کاری پیدا میکنم . توهم اگر کنارم باشی من نمیگذارم توناراحت بشوی.برای اینکه اولا من ترا با خودم آورده ام و مسئول تو هستم و به مادرهم که قول داده ام . ضمنا توخواهرمنی.غیرتم قبول نمیکند که تومشکلی داشته باشی ومن آن راحل نکنم والان هم میتوانستم بدون آنکه بتوحرفی بزنم بگذارم و بروم به خدا طوطی اگر علی پسر خوبی بودومن میدانستم که توخوشبخت میشوی مطمئن باش خودم تنها میرفتم .چون خیالم ازطرف تو جمع بود ولی چون میبینم توهم داری مثل من بدبخت میشوی ودلم نمیاید که ترابگذارم وخودم رانجات بدهم .برای همین گفتم بهتر است حالاکه میخواهم کاری را بکنم که خودم راازاین بدبختی بیرون بکشم وتوهم ازمن خواسته بودی اگرکمکی از دستم برمیاید به توبکنم میخواهم دست تراهم بگیرم تازه وقتی دوتائی باشیم هم مادردلش قرص است و هم من و تو باهم راحت تر زندگی میکنیم این راهم بگویم که اگر بامن موفق هستی باید هرچه زودتر اینکار را بکنیم . امروز بهتر از فردا است . سال نو نزدیک است . حرفم را که میفهمی ؟

نگاه سرگردان طوطی ورنگ ورویش ولرزیدنش هیچکدام ازنظرمن پنهان نبودلحظه ای هردوساکت بودیم و من با نگاهم از اومیخواستم که زبان بگشاید و تکلیف مراروشن کند ونمی دانستم چه خواهد گفت.یک لحظه فکرکردم اگر نیاید چه؟ من چه باید بکنم بی او؟ و پشیمانی ازاینکه چرابی گداربه آب زده ام بد جوری یقه ام را گرفت . به خود نهیب زدم کاش بیشتر فکر میکردی انگار دخترک دارد سکته میکند ببین چه رنگ و روئی بهم زده . تن طوطی به وضوح میلرزید .

 لب گشود وحرفهایش شگفتی مرادوچندان کرد. اوبدون ذره ای تردید ودودلی گفت . باشد من با هر تصمیمی که تو بگیری موافقم .هر کاری بگوئی میکنم .هروقت هم بگوئی حاضرم باتو بیایم .وبه سرعت بلند شد وبه طرف اطاقی که دارقالی مادردرآن بودرفت ومراکه آمادگی شنیدن چنین سخنانی بااین صراحت نداشتم گیج ومات و مبهوت بر جای گذاشت.نمیدانستم چه کنم ؟ بخندم؟ گریه کنم ؟ و یا فریاد خوشحالی بکشم وهمگان را زسعادتی که به من روی کرده آگاه کنم .ویاسربرخاک بگذارم واز خداتشکرکنم که اورا بامن همراه کردازخدا تشکر کنم که او را از من جدا نکردوچنین مشتاقانه ازپیشنهادم استقبال کرد.من احساس میکردم طوطی قسمتی ازوجود منست واگرموافقت نمی کرد من چطورمیتوانستم او را بگذارم وبگذرم .هرچند میدانستم حتی بدون  اوهم باید این راه را بروم ومیرفتم چون لااقل خودم را نجات میدادم .و چون طوطی هم خودش راهش را انتخاب کرده بود وبا من نیامده بودخودم را مقصر نمیدانستم  پس ازمدت زمان کوتاهی ازرویا بیرون آمدم وحقیقت خودش رابا قیافه واقعی زندگی به رخُم کشید . احساس کردم بار سنگینی رابردوش خودم گذاشتم وبدبختانه تقدیرچنین بودکه با دست خودم وبا رضا ورغبت تن به اینکار بدهم .

با آن سن وسال نمیدانستم چه دارم میکنم . حال و هوای من حال و هوای عشق و عاشقی بود و بچگی . حالا که به آن روزها فکر میکنم از کله شقی خودم متعجب میشوم .

 بلند شدم . شروع کردم به بیهوده قدم زدن .مادروطوطی دراطاق فرش بودند و بچه هاهرکدام مشغول بازی وبه ما اطلاع داده بودند هنوز سروکله پشم چینها پیدانشده . این پشم چینها گاهی ما رایک هفته معطل میکردند البته ماهم ناراضی نبودیم به همین بهانه چند روزی درخانه میماندیم و ازرفتن به صحرا ومشکلاتش راحت میشدیم.

 با خودم زمزمه کردم . حسین خان.حالاموقع عمل است وته دلم ازاینکه این منم که هرتصمیمی که بگیرم  خواهد شد بسیارخشنود بودم ولی بار کوچکی نبود.حالا تازه به این مرحله رسیده بودم که ازکجا باید شروع کنم . با چه بهانه ای ؟ کجابروم؟ کی بارسفر ببندم؟ ووقتی به یاد مادر میافتادم دلم کمی آرام میگرفت و او کمکم میکند پشتیبانم است  او وزنه سبکی نبود باید حسابی با او صحبت و مشورت کنم او تنها کسی است که به تمام زیر و بم این ماجرا آگاهی دارد . خودش میتواند در تمام تصمیمیم گیریهای من نقش اساسی داشته باشد  

 مادرازکنارم گذشت وبه اطاق دیگررفت. پشت سرش رفتم .مادرعادت داشت زیاد چای بخورد میگفت خستگی ام راچای برطرف میکند اوکنارسماورنشست منهم رفتم و کنارش نشستم باسرافکنده شروع به بازی باانگشتانم . کردم مادرکه خوب مرامیشناخت مثل اینکه متوجه شدکه چه میخواهم بانگاهش همان نگاه مهربان همان نگاهی که هنوز آتش به جانم میزند به من فهماند که منتظراست اول برای من چای ریخت وبعد برای خودش ووقتی سکوت مرا دید به سخن امد وگفت. خوب بگو .بگو پسرم . از من چه کاری ساخته است به کجا رسیدی ؟ دیدم که با طوطی حرف میزدی . و سپس منتظر چشم به دهانم دوخت.

گفتم مادرمن به طوطی گفتم .همه چیز را.مادر دستپاچه شد وپرسید چه گفتی؟ نکند رازی راکه به توگفتم به او گفته باشی؟ گفتم نه من به اوموضوع رفتن ازاینجا را گفتم . مادر نفس راحتی کشید وگفت خوب جواب  طوطی چه بود؟ گفتم حاضر است با من بیاید . بهر جائی که من بگویم و بخواهم . با هر شرایطی حاضر است او در حقیقت دارد از علی فرارمیکند وحاضر است هرسختی را قبول کند. ولی مادراز توچه پنهان حالا که داردهمه چیزمطابق میلم پیش میرودهراسی باورنکردنی به تنم افتاده دارم تازه میترسم. مادر به خیال اینکه من ازتصمیمم منصرف شده ام پرسید  یعنی حالا نمیخواهی بروی ویابرای همیشه ازاین سفرچشم میپوشی؟گفتم مادرنرفتن دراین کارنیست بهرحال باید خودم وطوطی رانجات دهم واینهم امکان پذیرنیست مگردست طوطی رابگیرم وباهم ازاینجابرویم و خودت میدانی که برای رهائی ازاین ازدواج هاراهی جزاین نیست.کاش میشد بی آنکه شمارا ترک کنم این مشکل حل شود . مادر گفت .آره میدانم . منهم خیلی فکرکردم منهم دلشوره دارم .آخرچطورراضی شوم ؟ توخودت هنوزبزرگ نشده ای حالا ازمن میخواهی طوطی راهم به توبسپارم  نمیدانم آیا دارم کاردرستی میکنم یانه؟ گفتم مادرماباید فردا صبح از اینجا برویم .میخواهم که در تمام لحظات کنارم باشی وراهنمائی ام کنی .بگوئی چطورازپدرجدا شویم وبه چه بهانه ای . نمیشود که یواشکی برویم میدانی امکان ندارد . باید پدر بداند ولی نمیدانم چطور  ؟

مادر گفت ببین هرچه من میگویم روی تجربه است.حرفهای من رادرست به خاطرت بسپار.راضی کردن پدر بامن مامیدانیم خیلی از جوانان اینجا یا تنها ویابازن وبچه ازاین جا رفته اند.توازهیچکدام آنها کمتر نیستی . میدانم که تو عاقلی وراه خطا نمیروی.ازاینجا که رفتی راه برایت بیشتربازاست.میتوانی به شهریااطراف آن ویاشهرهای دورتر هم بروی.حتی کسانی را میشناسم که به تهران هم رفته اند وبرای خودشان کسی شده اند خواستن توشرط اول است حالا دیگرباید  بروم .عصردوباره باهم حرف می زنیم .قبل ازاینکه پدربه خانه بیاید.فکرهایت رابکنی و مراهم در جریان بگذار . اصل کارشده .و آن اینکه  طوطی حاضراست . انشااله  خدا هم کمکمان میکند .56

خواهرها وبرادرهارابوسیدیم ومادرراهم همینطور. منکه مادررا بوئیدم . آنچنانکه گوئی میخواهم برای همیشه نقش لبانش را.بوی پیراهنش راوگرمی پوستش رادردرونم برای همیشه نگه دارم .هیچگاه نمیتوانم احساسات آن لحظه ام رابرایتان بنویسم اوچه کرد وچه حالی داشت هیچوقت قیافه مادررااینگونه ندیده بودم .مادر وقتی طوطی را به سینه می فشرد نتوانست جلوی اشکش رابگیردآخرمادرها خیلی زود گریه میکنند.خواهر ها برادرها هاج وواج مارا نگاه میکردندآنها خیلی کوچک بودندولی وقتی مادررابه آن حال دیدند آنها هم اشکشان سرازیر شد.مادردرحالیکه لرزش دستش به خوبی حس میشد دستم را گرفت و سپس دست طوطی را دردست من گذاشت و گفت .حسین طوطی ام را به تومیسپارم وتورا به خدای بزرگ .مراازحال وروزتان بی خبرنگذار.هرچه زودتربهروسیله ای که در دسترست بود مرا مطلع کن وبعد روبه طوطی کردوگفت دخترم هرچه حسین گفت گوش کن.حسین حامی وپشتیبان توست من همه سفارشات را به حسین کرده ام اوهرچه بتومیگوید فکرکن ازدهان وپدرشنیدی وبعد مقداری پول ودوتا النگو و یک زنجیر  و یک انگشتر را که در دستمالی پیچیده بود به من داد صورت طوطی را بوسید بعد صورت مرا و در گوشم آهسته گفت.حسین فقط این رابگویم کاری نکن که خلاف گفته خداوییغمبرباشد سعی کن ازراه راست منحرف نشوی تورا به خداسپردم مرا پیش اوورسولش روسیاه نکن . آتش دوزخ را برمن حلال نکن و میدانی که من مسبب اصلی این کارهستم .حسین هیچوقت خدا را فراموش نکن اوباعث شده که توبه طوطی برسی پس سعی کن او از تو راضی باشد . خدا میداند که ازامشب چطورباید سرم را زمین بگذارم .کوچکترین راه خلافی که بروی مرا در آتش جهنم انداخته ای .

آ ب چشمان مادرم آتش بردلم زد.بچها در کنارمادروچسبیده به اوایستاده بودند.یک آن احساس کردم چقدر دوستشان دارم دوری از آنها را اصلا به حساب نیاورده بودم صورت یک یکشان را بوسیدم وطوطی هم در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود هرچهارتاشان را بوسید .وآنها بی آنکه بدانند چه اتفاقی دارد میافتد مات .ومبهوت ما را نگاه میکردند . فقط یک لحظه برادر کوچکم که خیلی به طوطی عادت داشت لباس طوطی راگرفت وبهانه آمدن با ما را کرد و این صحنه همه ما را تحت تاثیر قرارداد ولی می باید رفت . ازتمام دلبستیهایمان بریدیم و به دنبال سرنوشتی نامعلوم پای در سفری گذاشتیم که نمیدانستیم به کجا خواهیم رسید.

هوا هنوزسرد بودبا آنکه دو سه روزی بیشتر به عید نمانده بود ولی هیچ اثری ازبهارنبود هوا گرفته و مه آلود بود. ما درمنطقه سردسیرزندگی میکردیم هواخیلی زودسرد میشد و خیلی دیر گرم . برای همین این هوا را ما میشناختیم وبرای کرایه کردن الاغ راه زیادی بایدمیرفتیم .مادرمرابه راه کمی آشنا کردولی فرصت آنقدرکم بود که بقیه کارها رامیبایدخودم تجربه میکردم .ازمادر که جدا شدیم . من دست طوطی را مثل غنیمتی که خداوند به من ارزانی داشته بدست گرفتم .سر ازپا نمیشناختم .ازخوشحالی نمیدانستم چه بایدبکنم . یعنی داردزندگی من وطوطی شروع میشود؟ ازهیجان وترس وخوشی حال غریبی داشتم وانگارروی ابرهای آسمان راه می رفتم وگاهی به صورت طوطی نگاه می کردم و دوتائی  می خندیدیم . مثل پرنده ها . پرنده هائی که درقفس را بازدیده اند و به آسمان پریده اند . یکساعتی نگذشته بودکه به محل کرایه الاغ هارسیدیم.با آنکه نزدیک عید بودومسافرهای زیادی آماده رفتن به شهر بودندمن براحتی توانستم برای خودم وطوطی الاغ پیدا کنم.درآن لحظات برای هرکاری که میخواستم بکنم دلم شور عجیبی می زد الاغ را گیر آوردم ولی نمیدانستم کسیکه صاحب آنها هست چه نوع آدمیست . همراه بودن با یک بلد بسیار مهم است خصوصا که من اصلا وارد نبودم و امانتی مثل طوطی را هم باید حفظ میکردم خدا میدانست درچه دلهره ای داشتم به سرمی بردم هزاران سئوال به فکرم هجوم آورده بود که حتی برای یکی ازآنها جواب نداشتم  . خوشبختانه یکی از بهترین راهنماها نصیب ما شد این را از مسافرانی که منتظر بودند شنیدم .چون به محض اینکه معلوم شدمشهدی حسن راهنمای ماست خیلی ازآنها به ماگفتندخوشا به حالتان راستش سرمشهدی حسن برای مسافر حسابی شلوغ بوداوبسیارخبره ودست وپاداربود. پیدا کردن چنین راهنمائی شانس میخواست اصلا گویا تمام اوضاع را خدا میخواست درست کند . دست غیبی مراهمراهی میکرد و این خودش برایم قوت قلبی بود .

همانطور که گفتم اسم این راهنماکه مابه آنها بلد می گفتیم مشهـدی حسـن بوداومردی بود درحدود 40 ساله با قامتی بسیار درشت و صورتی آفتاب سوخته . چشمانش نفوذ خاصی داشت من حس میکردم که با چشمانش میتوانست به مادستور بدهد .بسیار با ابهت به نظرم رسید . اینها حسی بود که من در آن لحظات کردم  .مشهدی حسن گویا بیشتر ازماعجله به رفتن داشت .به سرعت وسایل ماراکه فقط دوتا بقچه بود به پشت الاغها گذاشت  محکم آنها را بست به بهر دوی ما کمک کرد که سوارشویم ودستورات لازم را برای امنیت ما به ما داد ضمنا گفت بچه ها حواستان باشد لحظه ای از حرفهای من سرپیچی نکنید . او مثل فرمانده این که به سربازانش دستور میدهد با ما رفتار میکرد . البته این شانس مابود.یک آن احساس کردم مثل پدری دلسوزمیخواهدازما حمایت کندکه صد البته بعداها متوجه شدم که درست بوداین حسی که من به مشهدی حسن داشتم اووقتی ازتمام کارهائی که وظیفه اش بودفارغ شد خودش هم به سرعت سوار شد وجلوما به راه افتاد هنوزدو سه ساعتی به ظهر ماند بود که از ده خارج شدیم و مقصد ما شهر اراک بود که اگر به قول بلد هوا مساعد بود و هیچ اشکالی پیش نمیامد دو روز تمام این سفر طول میکشید.

 درتمام طول راه لحظه ای نبودکه فکرآینده وسرنوشت نامعلومی راکه درپیش گرفته بودم مرارهاکند. هر لحظه که چشمم به طوطی میافتاد قلبم فرومیریخت اومانندبره ای رام من بودوقتی اورامیدیدم به وحشتم اضافه میشد. با خودم فکرمی کردم نکندهم خودم وهم طوطی رابه راهی که جزبدبختی وپشیمانی نداشته باشدکشیده ام؟خاطرات و حرف هائی که ازدورونزدیک وآشنایان وهمسایگان شنیده بودم همه پیش چشمم رژه میرفتندعجیب است که تماما  حوادثی که به ناکامی وبدبختی انجامیده بودبه نظرم هجوم میاوردهیچ نقطه روشنی نبودکه مرا ازاین وحشتی که درآن دست و پا میزدم نجات دهددرحالیکه وقتی حالا درست نگاه میکنم خیلی ازاطرافیان مابه شهر رفته بودند و زندگی خوبی هم بهم زده بودند وحالاهمه به آنها رشک میبرند و امامن در موقعیتی قرار گرفته بودم که فقط افکار ناجور به ذهنم میرسید و رنجم میداد.

از لحظه هائیکه دراین سفربرمن گذشت اگربخواهم بنویسم.مثنوی هفتادمن کاغذمیشودچون ثانیه ای نبودکه آرامشی برای من درآن پیداشودمشهدی حسن آدم خوبی بودباآنکه سن وسالی ازاومیگذشت وتقریبامیشد گفت کمرش زیر بار زندگی خم شده بود ولی آنقدر با تجربه و سلیم بود که نمیگذاشت هیچ مشکلی برای ما پیش بیاید بسیار مهربان بود بطوریکه وقتی مارا نگاه میکرد گوئی به بچه های خودش نگاه میکند. من مهربانی رااز نگاه خشن او هم میتوانستم ببینم . واین خودش تنها نقطه روشنی بودکه دراین سفربه من دلداری میداداودورا دورپدررامیشناخت یعنی تمام اهل ده رامیشناخت وبرای همین بخاطر پدرخیلی هوای مارا داشت اصولا پدرآدم خو شنامی بود واین سعادت ما بود که چنین پشتوانه ای داریم افسوس که همه چیزرا خدا یکجا به کسی نمیدهد و به قول معروف همیشه یک استخوان باید در لقمه انسان باشد استخوان لقمه زندگی من عشقی بود که گریبانم را گرفته بود و رهائی از آن به منزله مرگم بود .

دراینگونه سفرهابعلت اینکه زمانی طولانی مسافران وبلدهمه باهم هستند وسرگرمی وجود نداردو شاید برای اینکه طولانی بودن راه بیش ازاندازه انسان راخسته نکند معمولاهمه باهم دوست میشوندوتقریبااززندگی هم مطلع میشوند ومیفهمند که مسافرهابچه منظوردارندسفرمی کنندماهم بهمین دلیل بامشهدی حسن که حرف میزدیم اوازسفرمان می پرسید اومرد دنیا دیده ای بودگویا درچهره من ازنگرانیهایم چیزی درک کرده بودمرتبا به من دلداری میداد. در بین راه ازاتفاقهائی که درسفرهای گذشته افتاده بودبرایمان حرف میزدکم کم ازعلت سفرماهم تقریبا مطلع شد.و فهمیدکه ماداریم به منزل خاله مان که مریض است میرویم.وچندروزدیگراحتمال داردکه برگردیم.اوگفت مارا به خانه خاله مرضی میبرد. اوشهررامثل کف دستش میشناخت خودش به ما گفت میتواند وقت برگشتن خودش مارا به ده ببرد . وبه دست پدرومادرمان برساند.غافل ازاینکه ما مسافران بی بازگشت بودیم و درتمام اوقاتی که مشهدی حسن برای من طرح و نقشه برگشتن را میکشید و برای ما دل میسوزاند من در فکر این بودم که چه باید بکنم؟ به کجا باید پناه ببرم و این افکار یک آن مرا راحت نمیگذاشت . با خودم می اندیشیدم .

 چرا باید طوطی خواهر من نباشد؟ چرا باید من اینگونه دیوانه وار دلباخته اش بشوم؟ دلباخته آنچنان که از خانه و کاشانه به رفتن به غربت آنهم غربتی چنین دهشتناک تن بدهم ؟ چرا بایدعلی آدم نامناسبی باشد تامیدان برای جولان دادن این عشق لعنتی بازشود؟ چرا باید مادراین دخترک را به جای دختر خودش قبول کند و چرا چرا چرا؟؟؟؟؟

 خلاصه هرچه فکر میکردم میدیدم صدها چرا بر سر راه من بوده و آنقدر این چراها ی بی جواب در مغزم بالا و پائین رفتند و رفتند تا گیج و منگ شدم .

به قول مشهدی حسن به منزل اول رسیدیم . همانطور بودکه مادر گفته بود و گویا همه چیز به همان ده سال قبل که مادر دیده بود ذره ای فرق نکرده بود.آجری برآجردیگرنگذاشته بودند.مشهدی اطاقی برای من و طوطی گرفت ما  شام را باهم خوردیم . ناهار را در کنار نهر آبی در بین راه خورده بودیم . هوا سرد بود و ما باسرعت به راه ادامه داده بودیم و حالا در این چهار دیواری احساس راحتی میکردیم . طوطی میگفت .

حسین بدنم دارد خرد میشود . بعد میخندید ومیگفت. خرد بشودبهتراست تاباعلی بروم زیر یک سقف و تا اخر عمر درد بکشم .حاضرم اینطورسختی بکشم ولی زن اونشوم توچی حسین؟ گفتم منهم مثل تواین بهتراز عروسی با زهرا است .وبعد ازاین حرفها وخوردن شام طولی نکشید که طوطی به خواب عمیقی رفت ولی وضع من با اوخیلی فرق داشت مدتها بیداربودم نمیدانستم چه سرنوشتی درانتظارمان است.مادرگفته بوددرشهرمواظب پولهایت وطلاها باش آنها رادرون کیسه ای زیرپیراهنم به گردنم آویخته بودم.نمیدانم چه گونه وچه مدت درخواب بودم .درحقیقت بیهوش شدم .صبح وقتی طوطی برای نمازبیدارشد من مدتها بودکه خواب ازچشمم رفته بود اووقتی مرا دید که گوشه اطاق نشسته ام و پتورا به خودم پیچیده ام با نگرانی پرسید.داداش مگردیشب نخوابیدی؟ گفتم چراولی خیلی زودتر از تو بیدارشدم ونمازم راخواندم .بعد از اینکه طوطی نمازش را خوانداسباب و اثاثیه مان را جمع کردیم و منتظر شدیم تا مشهدی بیاید.اوبا دواستکان چای گرم آمدسراغمان . پرسید خوب خوابیدید ؟ گفتم بله . گفت خوب صبحانه را زود بخوریدکه هرچه زودترحرکت کنیم یک لحظه راهم هدرندهیدوقت برای ما دراین سفر مثل طلاست به نفعمان است کاروانسرادارمردی کوتاه قد وبسیارخوش سروزبان بوداوهم به مادلگرمی داد گویا مشهدی دیشب در باره ما با او صحبت کرده بود وگفته بودکه ماچندروزدیگر برمیگردیم .مشهدی حسن به اوگفت اگرمن با اینها نبودم هوایشان را داشته باش واوهم قول دادکه مواظب ماخواهد بود.بعدازیک خدا حافظی گرم سه نفری به راافتادیم.یک روز سخت دیگررادرکنارهم آنهاباآرامش ومن درتلاطم بسربردیم .گویانزدیکیهای شهر بود که به قول مشهدی آسمان اخمهایش رادرهم کردواومارابا سرعت به سرپناهی دیگربرد.هنوزیکساعتی نگذشته بودکه بادوطوفان همه چیزرا بهم ریخت مشهدی میگفت شانس آوردیم اگراین هوا درشب یقه مان را میگرفت خدا میداند چه به روزمان می آورد آن روز و شب رادر آن پناهگاه که جای مناسبی هم نبود گذراندیم . یک خانه ی نسبتا گلی کنار یک مسجد بود هر سه تا صبح تقریباخواب وبیداربودیم هواسردبودازهمه نظردرمضیقه بودیم.بیچاره مشهدی بیشترازآنکه مواظب خودش باشد از الاغها پذیرائی میکرد میدانست که اگربه آنها لطمه ای وارد بیایدخداعالم است که چه به روزمامی آمد بهرشکلی که بودآن شب را باوحشت گذراندیم.وقتی نمازصبح رامیخواندیم آسمان نوید خوشی به ما داد و مشهدی مارا به سرعت روانه کرد.بواسطه خراب شدن جاده سفرمان بیشترازآنکه فکرمیکردیم طول کشید. فقط راه بود ودلهره . راه بودو دلواپسی .گاهی طوطی با نگرانی میپرسید پس چرانمی رسیم ؟مشهدی میگفت تازه شانس آورده اید گاهی چند روز مسافران دررامیمانندمگرتابستان بشودکه رفت وآمدبه سرعت انجام بگیردنمی خواهم شمارابترسانم خدامی داندچند نفردر این راهها تلف شده اند.خلاصه روزسوم مدتی از ظهرگذشته بود که به شهررسیدیم وقتی مشهدی به من گفت آنجا رامیبنی ؟ شهراست.دلم فروریخت.اوادامه دادچه وقت خوبی به شهرمیرسید.آخرفرداعیداست ودرروزهای عید شهر دیدنی تراست .ازهمین حالابه شما بگویم باآنکه برای پرستاری میرویددرشهربه شماخیلی خوش خواهد گذشت خصوصا که سرگردان نیستیدوبه منزل خاله تان میرویدهمینکه جاومکانی داریدخودش خیلی مهم است نمیدانید جاو مکان نداشتن درشهرچه مصیبتی است . کافر گرفتار چنین وضعی نشود .شهر بزرگ است وشما کوچک و نا بلد .

 باحرفهای مشهدی که ناخواسته میزددوباره افکاروحشتناک شروع کرددرمغزم بالاوپائین شدن وقتی مشهدی حرف میزدطوطی چشم ازدهان اوبرنمیداشت نگاه نگرانش دلم رافرومیریخت.اگراومیدانست که  چه خوابهای خطرناکی درسرمن هست.اگرمیدانست که خانه خاله ای درکارنیست وجلوی مایک آینده ی نامعلوم ویک سرنوشت نامشخص  دست یک جوان شهرندیده وبی تجربه است وای که اگرمیدانست ولی من بااینهمه نگرانی که خودم داشتم با نگاهم به او قوت قلب میدادم و برایش حرفهای امیدوارکننده ای راکه شنیده بودم میزدم واوحرفهایم راباور میکرد ومیدیدم که چقدرمشتاق رفتن به شهرودیدن شگفتیهائیست که من درگوشش زمزمه میکردم است .اوآنچنان مست این شنیده ها میشد که یک لحظه هم به خاطرش نمیرسید که من بیچاره درچه وضع وحالی هستم البته ازطرفی ازاینکه او از حال روحی من باخبر نباشد باعث خوشحالی من بود او بی خبر داشت همراه من به سوئی میامد که معلوم نبود عاقبتش چیست . ولی من . من بیچاره که  سکان این کشتی در دستم بود دلم میلرزید . چون میدانستم در چه دریای مخوفی پای گذاشته ام و بدترآنکه خودم سردرگریبان بودم نمیدانستم چه باید بکنم .وازآخروعاقبت این تصیم وحشت داشتم . 57

 به یاد شب گذشته افتادم . جائی که مشهدی ما را ازترس بادوباران وکولاک به آنجا برداین مکان خیلی ازشهر دور نبود و همانطورکه مشهدی گفته بود صبح که به راه افتادیم ظهر به شهر رسیدیم . حال وهوای این منزل نشان میداد که با منازل قبلی خیلی فرق دارد . سرایدارآن به زبان شهریها حرف میزد ورفتارش به آنها نزدیک بود . وقتی مرا باطوطی دید چشمکی به مشهدی زدوگفت مشهدی داری عروس وداماد به شهرمیبری؟مشهدی خنده ای کرد و گفت نه بابادنبال شیرینی نگرد .اینها برادروخواهرند ومیروند شهرمنزل خاله شان . این دوتااز ما هم بد شانس تر هستند نیامدندشهرنیامدند وحالاهم که آمدند برای مریض داری آمدند .البته زود میخواهند بر گردند . مال ده خودمان هستند بچه های آقا رحیمند. خدا حفظشان کند . بچه های پاک ودرستی هستند.حرفهایش مثل نمکی بود که برروی زخم دل من بپاشند. آخراوخبرنداشت منهم که نمیتوانستم به اوحقیقت را بگو یم که مانه جائی راداریم ونه کسی رامی شناسیم نه باو وحتی به طوطی هم نمیتوانستم حرفی بزنم شاید شماحال مرابدانید ولی نه طوطی میدانست ونه مشهدی حسن درد من این بود که نه خاله مرضی مریض بود ونه منتظرما . وقتی از دروازه شهر وارد شدیم مشهدی نفس راحتی کشیدرو به من کرد وگفت آقا حسین به تونگفتم مبادا ترس برت دارد ولی تارسیدن به شهر در چنین هوائی فقط خدا یاریمان کرد منکه مرد این راه بودم اگر میدانستم بچه هوائی بر میخوریم هرگزپا از پا برنمیداشتم . ولی الهی شکر که این بارهم خدا کمکم کرد و امانتش را سالم به مقصر رساندم . حرفهای مشهدی خیلی به دلم خوش آمد.گویا کلام آخرش که گفت خدا یارتان بود قوت قلبی به من داد.حالادیگرسفرمان به پایان رسیده بود میخواستم از مشهدی حسن خدا حافظی کنم .هر چه اصرار کردم که پول سفر را بگیرد حاضر نشد گفت پول توی شهر لازمتان میشود هرچند منزل خاله تان میروید ولی بهر حال پول لازم دارید من میروم خودم ازاقا رحیم میگیرم .نمیدانستم چه کنم و چطور مشهدی را راضی کنم که ما راهمانجا بگذارد تازحمت اورا کم کنم و خودم بروم و خاله را پیدا کنم . او گفت تا شما را به منزل خاله نرسانم نمیروم شما رااینجا توی این شهردرندشت رها کنم اونوقت بروم ده جواب پدرومادرتان را چه بدهم ؟ اگر شما توی شهرگم شدید مگرمن میتوانم خودم را ببخشم .وازطرفی هم طوطی اصرار داشت به حرف مشهدی گوش کنم وهرچه زودترخودمان رابه خانه خاله برسانیم.حس میکردم طوطی آنقدرکه به مشهدی تکیه دارد و میداند که او به شهر وارد است از اینکه اوما را به حال خودمان بگذاردواهمه دارد وتصورش اینست که من مثل مشهدی نمیتوانم در پیدا کردن خاله موفق باشم  آنها نمیدانستندکه من درچه معذوری به سر میبرم . ناگهان فکری به ذهنم خطورکردبه مشهدی گفتم .نمیخواهم شب عید بااین وضع درهم وبرهم وارد خانه خاله بشویم دلم میخواهد فردا صبح شسته و رفته برویم . نکند خاله ازروی شوهر و بچه هایش خجالت بکشد و آبروی پدر و مادرمان جلوی آنها برود وروبه طوطی کردم وادامه دادم .توچه میگوئی ؟ بهتر نیست امشب جائی برویم و فردا به دیدن خاله برویم ؟ طوطی مثل همیشه رام بود.مشهدی گفت.حسین میدانی کجا منزل خاله ات است؟گفتم آری مادرآدرس رابه من داده  بلدم خودم میپرسم و پیدا میکنم . مشهدی گفت راستش هرچه فکرمیکنم میبینم بدنمیگوئی. پس حالا که اینطور است من شما را به خانه ای میبرم که صاحبش بامن آشناست . اغلب مسافرها را که در شهر دنبال جا هستند به این خانه میبرم .هم راحت است وهم ارزان ومطمئن یک زن و مرد پیر آنجا را اداره میکنند و از این راه زندگیشان میگذرد بیائید ببرمتان آنجا و منتظر جواب من نشد.

انگارخداونددوبال ازفرشتگانش رابه من هدیه کرده بودوبه مشهدی حسن گفتم .راست میگوئی؟این بهترین راه است سپس سه نفری روانه خانه ای شدیم که مشهدی وصفش راکرده بودوباخودفکرمیکردم که ببین حسین چطور خداوند دارد تمام درها را به روی توبازمیکند.همه اینها کارخداست .رشته افکارم را طوطی بهم ریخت او گفت حسین حالا خاله بدش نیاید که چرا از اول به خانه اونرفتیم وازمادر  گله کند ؟ گفتم طوطی جان مادر به من گفت هرچه صلاح میدانی عمل کن منهم الان فکر میکنم که این کاربه نفع خاله است برای ابروی خودمان  و خاله است . تو خودت را ناراحت نکن انشااله وقتی رفتیم اگردیدیم که خاله ازدست ماناراحت شده است ازدل خاله هرکدورتی که باشدبیرون  میاوریم.ضمنا فردا صبح عیداست بهتراست دست خالی بانجا نرویم وبرای خودش وبچه هاکمی شیرینی وسوغاتی هم از همین جا بخریم و ببریم . تازه این کارما خاله را جلوی شوهرش و بچه ها خوشحال میکند ضمنا ما میخواهیم چند روز آنجا باشیم  پس بهتر است دست پر برویمبه نظر تو این بهتر نیست .

مشهدی حسن گفت خوب بالاخره چه کنم برویم دنبال آدرس خاله تان یا برویم جائیکه من میگویم . من گفتم خیلی از شما ممنون میشویم مارا به همان جائیکه میگوئید و مطمئن هستید ببرید .

خانه ای که مشهدی میگفت خیلی دور نبود .در ته یک کوچه که خیلی هم باریک نبود وارد شدیم . انتهای کوچه که رسیدم درست در ته کوچه دری بود که تقریبا نیمه باز بود  مشهدی پیاه شد

 

خودش  به تنهائی داخل خانه شد . دل توی دلم نبود . نمیدانستم دارم وارد جهنم میشوم یا بهشت . راهی را انتخاب کرده بودم و خوب یا بد باید ادامه میدادم . مثل کسی بودم که انگارداشت در یک فضای بدون هوا حرکت می کرد . سلول سلولم راوحشت گرفته بود.به چشمان طوطی نگاه کردم درچشمان اوهم وحشت رامیخواندم البته فکرمیکردم این احساس رامن ناخود آگاه ازچشمان طوطی میخوانم زیراچون خودم درچنین حال وهوائی بودم اینگونه حس می کردم . لبخند تلخی به گوشه لبانم آمد . طوطی هم خندید . شیرین و زیبا . احساس کردم او مثل من در وحشت نیست  زیرا خودش را به من سپرده بود ولی من چه ؟مشهدی بعد از مدتی که به نظرمن سالی آمد پیدایش شدازلبخندی که به لب داشت احساس کردم باخبرخوبی برایمان آمده اوبا خوشروئی گفت بچه ها خیلی شانس دارید چون اطاق خالی اینوقت سال هرگز پیدا نمیشود منهم برای همین شما راداخل نبردم چو فکرنمیکردم که بتوانم برایتان ازاینجا اطاقی پیدا کنم .واگراطاق دراینجا نبودمن چون جای مطمئنی جز اینجا سراغ نداشتم تا صبح هم اگرطول میکشید باید  می گشتم تا هم خانه خاله تان را پیدا کنم و هم ترتیبی بدهم که با سرو وضع درست ودست پربروید البته این خیلی برای من مشکل بودولی چاره ای نداشتم همه اش خدا خدا میکردم که اینجا بتوانم شما رااسکان بدهم الان هم اطاقی خالی نیست . ولی دارد خالی میشود. فعلا اثاثیه تان را که زیاد هم خوشبختانه نیست در اطاق سرایدار بگذارید. بالاخره باید به این چیزها در شهر عادت کنید اینجا با ده خیلی تفاوتها دارد که یکی همین شلوغی است . وما بدنبال مشهدی به خانه وارد شدیم .

 مشهدی من و طوطی را به اتاق کوچکی که درست چسبیده به دیوار در ورودی بود برد.

 اطاقی بود که در وحله اول دودی که درون اطاق را پوشانده بود چشم را آزار میداد .دردهات یکی از سرگرمیهای مردان خصوصا آنها که سن وسالی ازشان گذشته کشیدن تریاک است.شب که میشوددورهم جمع میشوند وبه کشیدن تریاک میپردازند.زنها هم در آنجا خودشان را درغیبت شوهران به انواع سرگرمیهای زنانه مشغول میکنند . بهمین جهت با آنکه پدرما هرگز لب به تریاک نزده بود ولی شامه من وطوطی دود تریاک را خوب تشخیص میداد.  اطاق پر ازدودتریاک بوددوپنجره کوچک وگرد گرفته را پرده های رنگارنگی پوشانده بود . فرشی رنگ و رورفته کف اطاق افتاده بود وبه آدم حالی میکرد که هم سن صاحبخانه است .روی پیش بخاری اطاق یک آینه قاب کرده بزرگ که جای جای آن را سیاهی چنگ انداخته بودنشان میدادکه شاید سالهاست که مشتری به خود ندیده.وگویا یادگاریست که به اجبار در آن جا جا خوش کرده است یک قاب چوبی که درونش سوره ای از قران نقش بسته بودوآنقد ررنگ و رو رفته بود که فکر میکنم کسی نمیتوانست هر را از بر در آن تشخیص دهد  اینهابر روی یک دستمال گلدوزی شده که نقش پیش بخاری را داشت  همرا ه با مقداری خرت و پرت تنها چیزی هائی بود که به محض ورود چشم انسان را بسوی خود میکشید . در گوشه ای ازاطاق تشکی کوچک وکثیف با دو متکا ودوبالش که درکنارآن منقلی با وسایل مربوطه اش خود نمائی میکرد .مثل خانه خودمان هم در گوشه دیگر اطاق سماوری همراه با وسایلش بود در کنار وسایل چای . رختخواب پیچ بزرگی هم به دیوار تکیه داده شده بود . که معمولا در خانه های ما جای تکیه دادن خانم خانه بودکه ازآنجا به همه چای میداد.بااینهمه وسایل که دراطاقی به وسعت حداکثرده یازده من فکر کردم دیگرجائی برای ما نمیماند .من مانده بودم که چه بایدبکنم درست جلوی بساط سماورپیرزنی که گویا صاحب خانه بود در حالیکه به انبوه رختخواب های پیچیده شده تکیه کرده بود نظرم را جلب کرد . سلام کردم  چادررنگ و رو رفته ای بسرداشت.احساس کردم خیلی پیرنباید باشد.دردستهای حنابسته اش چندتاانگشترطلا میدرخشیدو النگوهای اودرهمان نگاه اول به من حالی کرد که نباید وضع بدی داشته باشد . پیرمردی روی تشک کنار منقل نشسته بود و سیگاری به لب داشت . سنش خیلی بیش اززن بود مثل اینکه میشد پدر زن باشد .اما کاملا معلوم بود شوهرش است مرد یک شلوارتیره بسیار رنگ و رو رفته  وبلوزی که روزگاری احتمالا رنگش سبز بوده که معلوم بود سالهاست با یرمرد روز رابه شب رساند ه و هنوز تن اورارها نکرده به تن داشت .چمباتمه زده کنار منقل نشسته بود نگاهش آنچنان بود که من فکر کردم یا مرده و یا اصلا من وطوطی ومشهدی را نمی بیند . او در دنیای خودش سیر میکرد اطاق حسابی گرم بود وبرای ماکه چندین ساعت راه را در آن هوای سرد پیموده بودیم بسیا گرمای مطبوعی بود . پیرزن که مااو رامیباید خاله صدامیکردیم (این اطلاعاتی بود که مشهدی در همان  فرصت کم به من و طوطی داده بود) بعدازلبخندی که به مشهدی زد با نگاهی دقیق من وطوطی رابراندازکردمشهدی که انگاربه نظرخودش کارش را به خوبی به انجام رسانده بود وخیالش گویاازطرف ماکاملاجمع شده بودوضمنا میخواست زودترازشرما خلاص شود.باخاله شروع به صحبت کردوباآن زبان چرب ونرمش به اوقبولاند که من وطوطی  خواهر و برادریم و بچه های بسیارسربراهی هستیم . ضمنا پدرومادرمان رامیشناسد وبقول معروف برای ما سنگ تمام گذاشت . 58

بعدهافهمیدم که این رسم این طورجاهااست که بایدآدم راکسی بشناسد تا به اواجازه اقامت بدهند حتی برای یک شب خصوصا که ما در حقیقت وبه نظرآنهادوتاجوان بودیم وممکن بود جا دادن به مادردسر ایجاد بکند)مشهدی توضیح داد که ما فرداآنجا رابه مقصد خانه خاله مان ترک میکنیم وفقط یک شب میهمان آنهاهستیم وادامه داد که چــند روز دیگرمیایدومارابه ده میبرد.زن صاحبخانه که ازشوهرش سرحال تربودوبه نظرهوش وحواس بهــتری داشت هــمه کاره بود .او در تمام مدتی که مشهدی صحبت میکرد مشغول بررسی  ظاهرمن و طوطی بود.بعدها متوجه شدم که حرفهای آن شب مشهدی برای این بود که آنها ما را قبول کنند البته فقط برای یک شب .

درنگاه زن صاحبخانه خیلی رنگ نامهربانی ندیدم . چهره اش مهربان بنظرم آمد با آنکه من از کسانیکه بهر جهتی در اطرافیانشان دقیق میشوند خوشم نمیامد ولی از او در آن لحظه بدم نیامد .

وقتی حرفهای مشهدی تمام شد .خاله(همانطورکه قبلاهم ذکرکردم اسم زن صاحبخانه به گفته مشهدی خاله بود یعنی دراین محیط ها به زنهای غریبه خاله وبه مردهاعمو میگویند.طبق رسومی که گویا ازخیلی وقتها پیش بنا شده بود) رو به من کرد و پرسید . خوب بعد ازاینهمه تعریف مشهدی به من بگوئید اسمتان چیست َ؟ گفتم اسم من حسین است و خواهرم اسمش طوطی است .لبخند معصومانه طوطی دل زن را برد .ومن احساس کردم اثر نگاه طوطی از تمام تعریفهای مشهدی کارساز تربود . زن باهمان لبخندش ادامه داد . به به چه اسم قشنگی خودش هم که مثل یک پرنده زیباست و درحالیکه درکنار خودش به برای طوطی اشاره میکردما را دعوت به نشستن کرد .

هنوزمثل بید ازدرون می لرزیدم .حال خوبی نداشتم.وحشت ازآینده داشت مرامی کشت به طوطی نگاه کردم واوهم وضع وحال روبراهی نداشت.مشهدی کنارم نشست ودر گوشم گفت خیالت جمع باشد انشاله فردامیروید خانه خالتان ضمنا کرایه اینجا راهم من درست کردم خاله آدم با انصافی است خیلی ازتان پول نمی گیردوحتی اگرفردا نتوانستید خاله تان راپیدا کنیدهمین جا بمانید جای دیگری نرویدوبعد بلند شد.هرچه خاله به اواصرارکردکه لااقل درآن هـوای سردیک چای بخورداوقبول نکردوازماخداحافظی کردوبا آخرین سفارشی که به خاله کردکه مواظب ماباشدرفت .

بارفتن مشهدی حال من بدترشدفکرکردم تنهاپشتیبانم راهم ازدست داده ام آخراو تنها کسی بود که در این شهر اور ا میشناختم  ولی چاره ای نبود خودم را به دست قضا و قدر سپردم .

پیرزن یک سینی که درآن چای گذاشته بودجلوی ماگذاشت اگربگویم این چای باتمام چایهائی که درتمام این سفر دو روزه خورده بودم فرق داشت عجیب نیست لذتی که ازخوردن این چای بردم ازحد بیرون بودهرچند هنوز وحشت تنها ماندن وآینده ای که نمیدانستم چگونه باید جمع وجورش کنم دست ازسرم برنداشته بود بااین حال باهرقطره اش طعم موفق شدنم راتا همین جا حس می کردم  . بنظرم میرسید که اولین قدم درراه آرزوهایم را برداشته ام.

 ساعتی بعد که نمیدانم گذرزمان چقدربود بوقت ناهار رسیده بودیم پیرزن چادرش رابه سرانداخت وازاطاق بیرون رفت من وطوطی مانندکودکانی یتیم بهم نگاه میکردیم ونمی دانستیم درآن لحظه چه کاری می توانیم بکنیم . پیرمرد همه اش درحال چرت زدن بود. ساعتی نگذشته بود که پیرزن آمدکاسه ای ماست ومقداری نان دردستش بودآنها را به زمین گذاشت.روبه من وطوطی کرد و گفت.باخودتان غذا آورده اید ؟ گفتم بله.گفت باشد برای شام شبتان امروز ظهرمهمان من باشید.اطاقی که قراراست به شما بدهم یکساعت دیگرخالی میشود.شانس شما خوب است وگرنه هیچ وقت دراین زمان یک وجب اطاق راسردست می برنداکثراهم روستائیانی هستند که به مشهد میروندومیایند سرراه گاهی اینجا اطراق میکنند .

باآنکه بوی غذای اودل گرسنه مارا بی تاب کرده بودولی من وطوطی گویا قادربه خوردن نبودیم آخرنگرانی های ما از وضعی که گریبانگیرش شده بودیم جائی برای غذا نگذاشته بودولی بااصرارزن بازی بازی چیزکی خوردیم . ساعتی بعد ازغذابازاورفت هرزمان خاله ازاطاق بیرون میرفت نمیدانم چراضربان قلب من تند ترمیشد گویا منتظر خبر بدی بودم . وقتی آمد . گفت که اطاق خالی شده وما را به دنبال خودش به اطاق مورد نظر برد.خانه خاله منزل بزرگی نبود ولی اطاق زیاد داشت . اطاقی که به ما داد دو سه اطاق بعدازاطاق خودش بود.

اطاق بسیار کوچک بود .اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد  یک زیلوی رنگ ورورفته  ای بود که با آن اطاق فرش شده بود . حس سرما که  از درو دیوارش نفوذ میکرد درون استخوانم نفوذ کرد  . هنوز بوی مسافر قبلی از اطاق پر نکشیده بود . پنجره کوچکی نوری بی رمق را به درون اطاق دعوت میکرد و چراغی کوچک که هم نقش بخاری وهم نقش اجاق راگویا داشت کنار اطاق بود و بوی نفت آن فضا را آلوده کرده بود .دیوارهای اطاق مثل آن بود که روی کاهگلش کمی گچ مالیده باشند وازبس زمان را درخود فرو داده بود کهنگی رنگش نشان دهنده ی آن بود که دلی برای تعمیرش نسوخته . سقف اطاق راچند تیرچوبی تزیین کرده بود. در روی یکی از دیوارهای اطاق جائی که ما به آن پیش بخاری میگفتیم یک دستمال نه چندان تمیزانداخته بودند که روی آن را یک جا نما ویک جلد قران کریم ویک لیوان و یک پارچ فلزی پرکرده بودخلاصه چیزهای دیگری هم دراطاق بود که قابل گفتن نیست .

 پیرزن درحالیکه پنجره کوچکی که در اطاق بودرابازمی کردتاهوای بهتری به اطاق بیاید( گویا کارهمیشگیش بود میدانست برای مهمانهای تازه واردباید خوش خدمتی بکند.زیرااین لازمه  کارش بود) لبخندی تحویل من و طوطی داد و گفت میروم برایتان پتو بیاورم. بعد رو به من کردوادامه داد . حسین توهم بیا کمک کن وزیر لب گفت معلوم است آمده اید مهمانی چون هیچ باروبنه ای ندارید.گفتم ممکن است ما چندروزاینجا بمانیم اوگفت ولی مشهدی حسن گفت فقط یک امشب اینجامیمانید و فردا صبح میروید منزل خاله تان .گفتم.آره مشهدی درست گفته به نظرمن خوب نیست که اول صبح عید ما برویم ما سالهاست که ازخاله مان خبری نداریم حتی من اورا به یادهم نمی آورم به نظر شما هم بهتر نیست روزاول عید سربارشان نشویم ؟ از کجا معلوم است که آمادگی داشته باشندمن ترجیح میدهم دو سه روزی بگذردبعدهم باید بگردم تااوراپیدا کنم.زن صاحبخانه گفت ازنظرمن که عیبی نداردولی چون اوگفت شما برای پذیرائی ازخاله مریضتان داریدمیروید من پیش خودم فکر کردم خوب بهتر است زودتر این کار را بکنید گفتم بله ولی باهمه اینهاصلاح نیست روزاول عیدبرویم زن گفت خوب هرطوردلتان میخواهدالبته عیبی هم ندارد راستی اگرجائی رانمیدانی چون گفتی دفعه اولت هست که به اراک آمده ای بمن بگوچه آدرسی داری من راهنمائیت میکنم .من این شهر را مثل کف دستم میشناسم . منکه منتظر این حواب از طرف او نبودم . به ته ته پته افتادم و گفتم  اولا آدرسی که من دارم خیلی دقیق نیست.مال خیلی وقت پیش است مادرم آن رابه من داده.گویا شوهرخاله ام قبلا قنادی داشته ولی ورشکست شده ونمیدانیم درحال حاضرچه میکندوخاله ام هم احتمالا خانه اشان راعوض کرده بایدبگردم تا پیدایشان کنم مادرم گفت ازهمسایه هایشان بپرس برای همین ممکن است چندروزی اینجا بمانیم.زن که گویاخیلی هم ازاین حرف من بدش نیامده بود خنده ای کرد وگفت تاهروقت خواستید بمانید.سرِ زمین خدا که درد نمی گیردو مشهدی حسن هم که خیلی ازشما تعریف کردخودم هم چشمم کیمیا ست تاکسی راببینم حسابی میفهمم چندمرده حلاج است .یک عمرکارم شده آدم شناسی خودم هم ازتووخواهرت بدم نیامدبمانیدتامنزل خاله تان راپیداکنیدومرا به دنبال خودبرای آوردن پتوازاطاق به زیرزمین خانه برد.زیرزمین نمناک ومثل ذغال تاریک بود. اول نمی شد جـلوی پایم راببینم وقتی چشمم به تاریکی عادت کردبه دنبال اورفتم.هرجای این محل پربود ازانواع اشغالهاهرچه می خواستی اینجا میشد پیداکنی ازشیرمرغ تا جان آدمیزاد.اماهمه اسقاط وزواردر رفته .روی یک تخت مقداری رختـخواب بود خاله چند تا پتوانتخاب کرد وبا دوبالش به من داد ومرا راهی اطاقم کرد وخودش هم پشت سرم به اطاق آمد . نگاهی دوباره به آنجااندخت ودستوارتی دادازقبیل اینکه هرروزصبح برویم وچراغمان رانفت کنیم وروزی یکبار بایدجلوی اطاق راجاروبزنیم وبعد شبهاهم حتما دراطاق راازداخل ببندیم.اگر پول وپله ای هم داریم حواسمان جمع باشدسعی کنیم سرمان به کارخودمان باشدوبه کارکسی کاری اینجا نداشته باشیم وبعدازحدودنیم ساعت دستور دادن مارا ترک کردپتوهاوبالشها راوسط اطاق گذاشتم.ازخستگی تمام بدنم دردمیکرد .هم روحا و هم جسما داشتم داغون میشدم . مگر یک جوان شانزده ساله چقدرجان دارد که بِکَند؟کناراطاق ولوشدم .چشمم به طوطی افتادنگرانی هنوز روی صورتش پخش بود.خدایا چه کنم ؟ زورکی خندیدم.می خواستم با این لبخند به طوطی قوت قلبی داده باشم و خوشبختانه این عمل من کارخودش راکرد.طوطی چادرش را به دور تنش پیچید وگوشه اطاق نشست . گفتم طوطی تا اینجا که خوب آمدیم .لحظاتی بعد خاله با سرانگشت به درزد وما را برای ناها دعوت کرد. سفره ای خودمانی که من احساس کردم اولین باراست سرسفره یک غریبه به این راحتی نشسته ام شاید شرایط طوری شده بود که در آن دنیای غریب اورا ازخود میدانستم.به سختی دستم به سفره دراز میشد طوطی که انگارنمیخواست حتی یک لقمه هم به دهانش بگذارد خاله گفت بخود طوطی بدت میاید ؟ طوطی گفتن نه اشتها ندارم خلاصه بااسرارمن چند لقمه ای خورد وبعد هردو با تشکر به اطاقمان آمدیم . از فرط خستگی هردو بخوابی عمیق رفتیم.نزدیکیهای غروب بود که از خواب بیدار شدیم . نمیدانستیم چه کنیم و باز هم لطف صاحبخانه شامل حالمان شد ما را به اطاقش دعوت کرد با استکانی چای و پرسیدن از حال و احوال زندگیمان آنشب که اولین شب اسکانمان در آن خانه بود به سر آمد . کمی سبک بالتر به اطاقمان آمدیم .ساعتی بعد هم تازه احساس گرسنگی کردم به طوطی گفتم  حالا سفره را بازکن ببینم چیزی مانده که بخوریم یا نه؟ طوطی درحالیکه سفره را باز میکرد گفت حسین اول باید به فکر خورد و خوراکمان باشیم . البته ما هردو تحمل گرسنگی را داریم . و بعد پرسید راستی حرفی که به صاحبخانه زدی حقیقت دارد ؟ تو خانه خاله مرضی را نمیدانی کجاست ؟ گفتم آره راست گفتم .همه اینها راکه گفتم مادربه من گفته بود .تازه شهر را هم که خود مادرنمیدانست تا آدرس درستی بدهد. یک نشانی دست و پا شکسته به من داده . که شاید اگر خودش هم اینجا بود نمیتوانست با ان نشانیها منزل خاله را پیداکند .59

به طوطی گفتم :ضمنااگریادت نرفته باشدغرض ماازاین سفرفرارازدست علی وزهرابودکه خدارا شکرتااینجا خدا یارمان بوداگربدانی باچه زحمتی تونستم به مادرحالی کنم که علی چه موجودپستی هست وخدا میداند الان بااین کار مامادر بدبخت توی چه وضعی افتاده فکرش را که میکنم میخواهم دیوانه شوم . یکطرف پدر یک طرف خانواده ی عموویکطرف هم خانواده ی زهراتازه دلواپس ونگران مادوتاهم هست که بیشتر از همه برایش اهمیت دارد او خود رابه آب وآتش زده تا من وتورانجات دهد ببین طوطی ما باید تا پای جان مواظب باشیم که به مادرلطمه ای نخورد. اگریادت باشد گفته بودی درصورت اجباراگرتورابه علی بدهندحتی حاضری خودت رابکشی حالاخدارا شکر مادر توراازاین مخمصه نجات داده پس ماوظیفه داریم که بروی زخمهای اومرهم باشیم نه اینکه باندانم کاری نمک پاش زخمش شویم منکه تاعمردارم به یاداینهمه گذشت وفداکاری اوهستم بخدا شبهاآرام وقرارندارم نمیدانم اوچگونه شب رابصبح میرساند خدابه دادش برسد.دراین لحظه اشک وبغض نگذاشت بیشترازاین ادامه دهم چشمان طوطی هم پر از اشک شد. برای اینکه طوطی خیلی دلش خون نشودبرای دلداریش گفتم حالا منزل خاله پیدا هم نشود فرقی ندارد جایمان که فعلا خوب است صاحبخانه هم که ازخدا می خواهد ما اینجابمانیم .تازه هم پول داریم هم وقت قول میدهم نگذارم توناراحت شوی توفقط به من قول بده که خودت راآزارندهی وغصه نخوری من هرکاری که ازدستم برآ ید میکنم . اگرازاین جاماندن هم دیدم خوشت نمیاید می گردیم وجای بهتری پیدامیکنیم .الان هم که توی بیابان نماندیم . هروقت خواستی نگران شوی یادت باشدکه تنها نیستی برادرت مثل شیرپشت سرت است.دردمن و تو مشترک است انشااله هر دوتامان میتوانیم با کمک هم ازاین اقدامی که کردیم روسفید بیرون بیائیم حالا بلند شو سفره را بیاور .

بعدازخوردن ته مانده سفره وکمی صحبت درمورد وضع وحالمان هرکدام پتوئی زیروپتوئی روی خودمان انداختیم و خستگی راه باعث شد که حسابی به خوابی عمیق فروبرویم .

وقتی صبح ازخواب بیدار شدم نمیدانستم درکجا هستم . طوطی هنوزخواب بود . با دیدن طوطی به یاد آوردم که در کجا هستم گویا انچنان خستگی مرا به خواب برده بود که همه چیز را از یاد برده بودم .ازبیرون اطاق صداهائی به گوشم رسید و بیشتر هوشیاریم را به دست آوردم .تازه به یاد موقعیت خودم و طوطی افتادم .

دربیرون اطاق زندگی موج میزد.صداهائی به گوشم میآمدکه نشان ازاین میدادکه همه درتلاطم هستندصدای زنها و بچه هافضای خانه را پر کرده بود .آخر امروز درست شب عید بود تنها کسانیکه زمان برایشان هیچ فرق نمی کرد صاحبخانه و شوهرش بودند که اطاق آنها انگارنه انگارکه عید آمده بود.آنها بچه هم گویا نداشتندویا اگرداشتند فعلا خودشان تنها زندگی میکرند وهردوآنقدرعید دیده بودندکه دیگربه این مراسم بی تفاوت شده بودندمن وقتی ازخواب بیدارشدم بیادآوردم که امشب شب عید است پس گمانم این بودکه شلوغی به واسطه عیداست ولی کم کم به یاد حرف های زن صاحب مسافرخانه افتادم که گفت اینهامسافران بین راه هستندبرای مسافرانی که دراطاقهای متعدداین خانه مسکن داشتنداحتمالاعیدنمی بایدمعناومفهومی این چنینی داشته باشدشایدداشتند برای رفتن قیل وقال میکردندبه کنار پنجره بسیارکوچکی که شایدطول عرضش ازسی سانت تجاوز نمی کرد و یک پرده کلفت و رنگ و رو رفته که فقط گویا کارش این بود که افراد داخل اطاق را ازچشم نا  محرمان دور نگهدارد بود رفتم و از گوشه آن نظاره گر این شلوغی ها شدم همه اشان غرق بستن اثاثشان بودند یامیخواستند به زیارت بروندویا طبق گفته صاحبخانه به سر خانه وزندگیشان برگردند .دراین وقت متوجه حیاط ودوروبرآن شدم  انگار برای اولین بار است که حیاط را میدیدم وقتی آمدیم آنقدر خسته و نگران بودم که نفهمیدم جائی که هستیم چه جور جائی هست . حالا از این پنجره به دنیای جدیدم نگاه میکردم .

من روستائی بودم وازساخت وسازخانه های روستا ئی کاملا مطلع بودم ما بچه های روستائی شاهد تمام فعالیتهای پدرومادرمان بودیم درس که نمی خواندیم ازوقتی چشممان را بازمیکردیم کمک آنها بودیم اصلا این کمک کردنها یکی ازعواملی بودکه آنهابه زیادبودن تعداد بچه هادلخوش باشند.هرچه بیشتر بچه داشتند خصوصا پـــسردلشان به زندگی گرمتربودیعنی احساس پشتیبان میکردند .الغرض من ازساختن خانه درروستا مطلع بودم وقتی به شهر آمدم تا آنجاکه به یاددارم که نمیدانم تا چه حددرست است درشهرهم خیلی با روستا فرق نداشت.در آن زمان   خانه ها را روی پی محکمی مثل این روزها بنا نمیکردند چون اولا نمیدانستند تازه اگر هم میدانستند چون خیلی برایشان هزینه داشت وضمنالزومی هم نمیدیدند روی زمین مسطح با آجروخشت خانه شان را میساختند . و اصطلاحا به این نوع ساختمان ها می گفتند که روی کرسی ساخته شده است این مسافرخانه چنین وضعی داشت اطاقهای متعددی راروی چنین کرسی ساخته بودندکه دوریک حیاط کوچک خودنمائی میکرد.هراطاق پنجره ای روبه حیاط داشت جلوی هر اطاق قسمتی ازوسایل ساکنان اطاق تلنبارشده بودحوضی بزرگ که هیـــچ تناسبی با کوچکی حیاط نداشت در وسط قرارگرفته بود که نشان میداد خیلی هم موردلطف صاحبخانه نیست.این حوض یکی ازارکان این خانه بحساب میامد چرا؟ چون اکثرمسافران حداقل دوالی سه بارمیبایددرروز به کنارش بیایند. به این دلایل که شستن و روفتن و وضو گر فتن وخلاصه تمام اینگونه کارهاسرهمین حوض انجام میشد. و آخرین موردمصرفش هم درددل کردن زنها که کنارحوض بود جای خودش را داشت . و تقریبا مرک ثقل خانه ومحل خوش گذرانی زنها و بچه هاوردکردن انواع و اقسام خبرها وخالی کردن عقده هائی که در دلشان مدنها تلنبارشده بود وحالا زمانی بود که میتوانستند از شر آنها خلاص شوند. همه وهمه ی این کارهادرهمین یک گُله جا بود .پس خیلی بی جهت بزرگ نبود.

همانطورکه گفتم اطاق صاحبخانه چسبیده به درحیاط بودواین سبب میشد که تمام رفت وآمدها زیرنظراوباشدعجب نیست که پشه هم نمیتوانست بی اطلاع خاله وشوهرش ازآنجا گذر کند . هروقت پیر زن به مناسبتی از خانه بیرون میرفت وظیفه پائیدن بگردن شوهرش که خانه نشین بودمی افتاد همه این توضیحات را برای آن دادم که بگویم پیر زن وپیرمرد حواسشان جمع کاروکاسبیشان بودوهمین خصلت آنها بعدها درزندگی من وطوطی نقش مهم و موثری را بازی کرد .

 درِحیاط این خانه آنقدر مستعمل بودکه گویا لته های درازچهارچوب قهرکرده بودند و براحتی بسته نمیشدند و البته لزومی هم به بستن نداشت . این خانه با این اوضاعی که داشت برای من و طوطی به اندازه یک کاخ ارزش داشت این خانه برای من اولین مامن عشق بود. جائی که طوطی ازدسترس علی دوربود ومن به امید آینده می توانستم بهر سختی تن دهم .در این خانه ممکن بود هر وحشتی داشته باشم  به جز وحشت از دست دادن طوطی .

طوطی هم بیدار شد .

بلند شدم ضمن اینکه به اوسفارش کردم که ازاطاق بیرون نیاید خودم برای تهیه صبحانه از خانه بیرون آمدم خوشبختانه گویاصاحبخانه که او را همه خاله صدا میکردند یادر خانه نبود و یا در اطاق یکی از مسافران بهر حال من بی هیچ سئوال و جوابی از خانه بیرون آمدم.میترسیدم که زیاد ازمحل اقامتمان دور شوم خوشبختانه خانه جائی واقع شده بود که دراطرافش همه چیز پیدا میشد بی آنکه دچار مشکلی شوم چیزهای مختصری گرفتم و به خاطر وحشتی که نمیدانم از کجا اینگونه مرا آزار میداد به سرعت به خانه آمدم . طوطی منتظرم بود وقتی مرا دید گفت  خوب شد زود آمدی حسین خیلی میترسم . مثل همیشه دلداریش دادم و سرش را به فراهم کردن صبحانه گرم کردم

بالذتی وافرکه تاآن لحظه فقط دررویاهایم حس میکردم صبحانه رادرکنار طوطی خوردم.وهنوزسفره راجمع نکرده بودیم که سروکله پیرزن پیدا شد.پس ازسلام واحوالپرسی .کمی با حرفهایش سرمان را گرم کرد . دهان گرم و لحن مهربانی داشت .دراین موقعیتی که ماگرفتارش بودیم وجودش برایمان نعمتی بود.او انگار همیشه به دنبال کسی بود که بااوحرف بزند.تاوقتش رابگذراند. وموقع رفتن گفت که طوطی برود که از اطاق او چای برایمان بیاورد . چون هنوز ما از وسیله برای خوردن غذای گرم بی بهره بودیم . چای گرم او لطف بزرگی برایمان به حساب میامد . بعد از خوردن چای هر کداممان در گوشه ای از اطاق دو باره  به خواب رفتیم . تنها درخواب بـود که من و طوطی از وضعی که دچارش شده بودیم وحشت نداشتیم و در آن لحظات من حس میکردم که خواب چه نعمت بزرگی هست که ما قدرش رانمیدانیم .

یکساعتی نخوابیده بودیم که باصدای خاله (صاحبخانه)ازخواب بیدارشدیم .اوبا یکی اززنهای مسافر در حال حرف زدن بود .یکی از خصوصیاتش این بود که بسیار بلند حرف میزد واین بخاطرآن بود که چون گوش شوهرش بسیار سنگین شده بوداومجبوربودبلندصحبت کندمتاسفانه این شده بودعادتش معمولا تا وقتی خاله درحیاط دررفت و آمدو گفتکوبا کسی بود تقریبا هیچکس نمیتوانست بخوابد . از طرفی هم کسی جرات نداشت به خاله امر ونهی بکند. اولا صاحب خانه وهمه کاره بودوازطرفی هم آنقدر جذبه و هیبت داشت که دل شیر میخواست که حریف خاله بشود قدو بالای بلندش که حتی گذرزمان هم خیلی اثر برآن نکرده بود درشتی استخوانهایش و صورت گندمگونش با چشمانی نافذ همگی ازاو فردی ساخته بود که قدرتمندی یکی از خصوصیات ظاهریش به حساب میامد . ولی این زن با همه این خصلتهای ناخوش آیندظاهری آنقدرمهربان بودکه همه اورادوست داشتندهرکس یکبارمهمان او میشد هروقت به اراک میامدحتما به خانه اوسری میزدتمام اهالی آن اطراف وهمسایه هااورا دوست داشتن ازهیچ کمک و مساعدتی دریغ نمیکردحتی بعدها شنیدم که به مسافرانی که به خانه اش میامدند اصلاسختگیری درمورداجاره نمیکرده و فقط ازآنها میخواسته بادعای خیرجبران کنند این رابعدهاهم درمورد خودمان عمل کرد و برای همین بود که من احساس میکردم واقعاخدامن وطوطی رادر پرتو حمایت خودش گرفته و نشانه اش تمام اتفاقاتی بود که تا حالا برایمان افتاده بودو آخرش هم همین مسافرخانه با این صاحبش60

هرچه زمان جلوترمیرفت من بیشتربه لطف خداوند پی می بردم .شوهرخاله از گوشه اطاق تکان نمی خورد.مگر کار واجبی برایش پیش میامد لزومی هم نداشت چون زنش آنچنان به تمام کارها با قدرت رسیدگی میکرد که هیچ جائی برای آقارحمان (شوهر خاله) نمی گذاشت . او هم به این وضع عادت کرده بود.

یکی دوروزبه بهانه پیدا کردن خانه خاله مرضی صبح که میشدم ازخانه بیرون می آمدم وبعدازکمی سروگوش آب دادن وآشنا شدن به گوشه وکناروخرید وسایل موردلزوم وخورد خوراک به خانه می آمدم و پس  از کمی استراحت دوباره بعدازظهرهمین کاررامی کردم .هربارکه به خانه می آمدم طوطی حسابی مرا سئـــوال پیچ می کرد ومـن با شگردهای مختلف سروته قضیه راهم می آوردم خلاصه باین نتیجه رسیدم که باید به این وضع نا پایدارسرو سامان بدهم . پس آهسته آهسته امید طوطی رااز پیدا شدن خانه خاله مرضی ناامید کردم وگفتم باید بیشترصبرکنیم وبه این زودی امکان نداردکه بتوانم خاله مرضی را پیدا کنم .من شهررا نمی شناسم می ترسم خودم هم بروم وگم شوم واو را راضی می کردم که به من فرصت بیشتری بدهد . طوطی ازوضعی که داشتیم خیلی ناراضی نبود ولی تنهائی و دلتنگی برای مادر وخانواده او راآزارمی داد.میگفت ازصبح توی اطاق میمانم .وفکرهای ناجوربه سرم میزند تنها امیدم اینست که خاله خودش بیاید وسری به من بزند . تفریحم هم که شده رفتن پشت همین یک پنجره نیم متر در نیم مترودیدن مسافرهاواین وضع زندگی برای من بسیار سخت است . البته خودم هم میدانستم راست میگوید دختر به سن او که از خانه دورماند ه و فعلاهم نمیدانست چه پیش خواهد آمد البته خیلی سخت است . تا همین مقدار هم خیلی پایمردی و مقاومت کرده .من تمام این دردها یش را میفهمیدم و به او حق میدادم .

یواش یواش به فکر پیدا کردن کاری افتادم. اینطورکه نمیشد زندگی کرد.بالاخره که چی؟ باید از یک جائی شروع کنم .مگرنیامده بودم به شهرکه آدم حسابی شوم؟پس هرچه زودترکاری باید دست وپا کنم.شنیده بودم که درشهرکار بسیارراحت گیرمیایدبشرطی که انسان کاری باشد واقعاهم همین طوربود.باطوطی صحبت کردم قرارشدباتنها کسی که امید کمک ازاوداریم واردصحبت شویم .هرشب خاله به ماسرمیزدآنشب به امیدآمدن اونشستم بالاخره خاله آمدو کناراطاق مانشست.اوهمیشه  سرصحبت راخودش بازمیکرد.درست است که درروزفرصت سرخاراندن را نداشت ولی معمولا باکسی درد دل نمیکرد یکی ازخصوصیات خوب اوهمین بود میگفت نمیخواهم زیاد وارد زندگی مردم شوم وضمنااجازه نمیدهم کسی هم به زندگی من دخالت کند هرچند بسیارمهربان بودولی میترسیدکه حضور دیگران درزندگیش اوضاعش رابهم بزند میگفت یکباراین تجربه را داشته ونزدیک بوده که زندگیش ازهم بپاشدبرای همین هم به قول خودش ازریسمان سیاه وسفید می ترسیدولی وقتی به اطاق ما میامد چون ما را دوتا بچه می دید دلش می خواست باماحرف بزندوکمی هم درددل ازدست مسافرها بکند وحال واحوالی هم ازما بپرسد.آن شب من از فرصت استفاده کردم به اوگفتم هرچه میگردم ازخاله خبری پیدا نمی کنم .گویا اصلا ازاراک رفته است .قنادی شوهرش را پیدا کردم .گفتند هیچ خبری ازاوندارند.مدتهاست که فروخته ورفته منهم راه دیگری برای پیداکردنش ندارم . مادرم به من گفته اگرتوانستی درشهر کاری پیداکنی هم آنجا بمان وطوطی راهم پیش خودت نگه دار. حالا نمیدانم چه کنم بمانم یا بروم . خاله گفت . واله منهم نمیدانم چه بگویم .منکه شما روتا رامثل بچه هائی که همیشه آرزو داشتم داشته باشم خدا مرالایق مادرشدن نمیدانست دوست دارم ( بااین حرف اومافهمیدیم که خاله وآقارحمان بچه ندارند) اگر هم کاربخواهی برای من مثل آب خوردن است که برایت کار پیدا کنم. ولی نکند پدرومادرتان دلواپس شما باشند . گفتم نه میروم به جائی که مشهدی حسن وقتی به اراک میاید در آنجا اقامت میکند به آو میگویم هر طورصلاح میدانداین خبررابه خانواده مان برساند.اوخودش هم نتواند برود به ده کسانی را می شناسد ممکن است به کسی بسپارد که این خبررا به پدرومادرمان برساند اینکه مهم نیست .

خاله گفت . خوب اگر اینطور است فردا صبح  خودم برایت پرس وجومیکنم من خیلی ها را درا ینجا میشناسم .حالا بگو حسین تو کاری بلد هستی ؟ گفتم نه خاله من فقط از گوسفندان مراقبت می کردم کمی هم سواد خواندن و نوشتن البته خیلی کم دارم و دلم میخواهد هم خودم و هم طوطی اینجا درس بخوانیم .ولی فعلا که هیچ جائی را بلد نیستم و راه به جائی ندارم راستش چشم امیدم به شماست و بس .نگاه مهربان او در این وقت تا عمق وجودم رخنه کرد. احساس کردم او هم باز فرستاده ی خداست برای نجات من و طوطی .وقتی صحبتم تمام شد خاله  بعد از خوردن یک استکان چای گوئی چیزی به یادش آمده باشد گفت راستی فردا صبح به آدرسی که به تومیدهم برو . یک مغازه فرش فروشی است که احتیاج به یک آدم امین و درستکار دارد .مدتیست حاج آقائی که صاحب فرش فروشی است و سالهاست که همدیگر را میشناسیم از من خواسته که اگر کسی را که میشود به او اطمینان کرد پیدا کردم برایش بفرستم . فردا برووبگو مرا خاله زن آقارحمان فرستاده . اگر خدا بخواهد و صلاحش باشد دست و بالت بند میشود اگر آنهم نشد کار پیدا کردن غصه ندارد تو آدم امینی باش  کار زیاد است .

 آن روزنفهمیدم چراخاله به آن زودی به من اعتماد کردومرا آدم مطمئنی دانست ولی بعدها متوجه شدم که او بعلت داشتن تجربه ودیدن آدمهای گوناگون به قول معروف .نظرش کیمیا شده بود. آدمها را دریک نظر آنچنان میشناخت که بیراه نیست اگربگویم ازخودشان هم بهتر.ازطرفی سفارش مارامشهدی حسن کرده بودکه خاله مثل چشمش به او اعتمادداشت . و این حرف را بعدها خودش به ما گفت . از طرفی اگر من کاری پیدامی کردم چون مدیون خاله شده بودم میشدیم همسایه دائمی اوچون اومیدانست که مادرشهرجزخانه اوراه به جائی نداریم واین برایش نعمتی بود که یک اطاقش برای همیشه به یک مسافر شناخته شده اجاره داده ضمنا مادوتابچه بودیم درهمین مدت کوتاه هم حسابی زیر سلطه خاله رفته بودیم .واین هم یک دلیل دیگری برای تمایل خاله برای پیدا کردن کار رای من بود . خاله کجا میگشت مثل من وطوطی را پیدا میکرد . طوطی هم که یک همدم ودختر ی بود برایش . دختری که به قول خودش آرزویش را داشت .

بهرعلت ودلیلی که بودخاله داشت زندگی مرا پایه ریزی میکردوخاله نه شاید که خدا داشت اینکارهارامیکرد منهم سرازپا نمیشناختم . آنشب وقتی خاله رفت من وطوطی دوتائی از شادی داشتیم بال درمیاوردیم پیدا شدن کار یعنی ادامه راهی که من و طوطی با ترس و لرز شر وع کرده بودیم .

صبح بعد ازخوردن صبحانه به دراطاق خاله رفتم وآدرس فرش فروشی را گرفتم. ودرجواب خاله که پرسید می خواهی با تو بیایم  گفتم نه .بچه که نیستم .وبادلی پرامید خودم را به مغازه مورد نظر رساندم .61

مغازه که نبوددرحقیقت یک حجره بود خیلی هم بزرگ نبودولی معلوم بودکه حسابی رونق دارد.این حجره در یک زیرطاقی بوددرقدیم بیشترحجره ها برای اینکه درمحیطی امن باشند همه رادر یک جا جمع می کردند درست مثل بازارهای کنونی بودبیشتربرای اینکه شب که میشد امنیت بیشتری داشت چون با یک نفر که شبها بیدار میماند و از تمام مغازه ها وحجره ها پاسداری میکردخیال صاحبان آنها جمع بود.این حجره هم دریکی از این طاقی ها که قرار داشت .به محلی که خاله آدرس داده بودرسیدم جلوی حجره مردنسبتا چاقی روی تلی ازفرش که دروسط حجره بود نشسته بودودوسه نفری هم درکنارش نشسته بودند یک سینی چای هم نشان میداد که مجلسشان بسیار دوستانه است حدس زدم که مرد چاق هما ن حاجی غلامحسین است که خاله می گفت صاحب مغازه است. با ترس ولرزکه دردلم غوغا کرده بود جلورفتم .آنهاآنچنان غرق حرف زدن باهم بودند که دروحله اول متوجه ورودمن نشدند.سلامی دادم ومنتظرایستادم.تنها کسی که با نگاهش ازمن می خواست بپرسدچه کاردارم همان مرد چاق بودواین به من این طور فهماند که اوباید صاحب حجره باشد یعنی همان حاجی غلامحسین . بله درست حدس زده بودم مردچاق همان حاجی غلامحسین بود .همه باهم جواب سلامم رادادند و حاجی با نگاهش از من پرسید که چه کاری دارم درحالیکه کلمات رابه سختی ازدهانم بیرون میکشیدم ووحشت هنوزسراپایم را می لرزاند گفتم .شما حاج اقا غلامحسین هستید؟ گفت بله .گفتم مراخاله زن آقارحمان فرستاده.آنکه یک مسافرخانه دوتاکوچه پائین تر دارد.حاجی گفت آهان یادم آمد گفته بودم یک آدم مطمئن اگرسراغ دارد من نیاز دارم.خوب که تورا خاله فرستاده؟ وبا لبخندی پرسید اهل کجائی ؟ گفتم (ای جان) یکی ازکسانیکه کنارحاجی بود گفت.پسرکی هستی؟(دیدم اگر راستش را بگویم ممکن است بشناسد و بعد ها مشکلی برای من وطوطی پیش بیاید )نا چارگفتم پسرمحرمعلی.او کمی فکرکردودرحالیکه لبانش را جمع میکرد گفت نمی شناسم.مرد دیگراوراطرف صحبت قرارداد وگفت.ای بابا توبچه بودی که از"ای جان" بیرون آمدی .این حرف باعث شدازوحشتی که سراپایم رافراگرفته بودخلاص شوم.وبرای اینکه محکم کاری کرده باشم گفتم ما از ده دیگری به "ای جان" نقل مکان کرده ایم.چندسالی بیشترنیست که ساکن"ای جان" هستیم حاجی پرسید اسمت چیست گفتم حسین.خلاصه درآن حال وروزوخیمی که داشتم ودست و پایم را حسابی گم کرده بودم مجبوربودم به سئوالات حاجی هم جواب بدهم اما بیشترحواسم درپی آن بود که جوابهائی بدهم که بعدها دچارمشکل نشوم.خودم میدانستم در چه شرایط سختی دارم زندگی میکنم حاجی ازهرسئوالی که به ذهنش میرسید فروگذار نمیکرد. من حالا میفهمم که واقعا حق داشت زیرااومیخواست کسی را داشته باشد دم دستش که  به او اطمینان کامل داشته باشد زیرا این فرد می باید امین او باشد .اوکسی را میخواست که درحقیقت نقش یک خانه شاگردو یک شاگرد مغازه و خلاصه بعد از خودش واردبه تمام مسائل زندگیش باشد بالطبع این فردبه زندگی خصوصی اوهم وارد میشدوازتمام اسرارش مطلع میشدپس نمی بایدسرسری به این موضوع نگاه کند. اومردکارکشته و بزرگ شده بازار بود از این چیزها خوب سر درمیاوردمیخواست جای پایش قرص باشدکاری نکند که بعدهاهمه چیزش راازدست بدهدمن اینها رابعدها به خوبی فهمیدم هم ازبودن دربازاروهم ازخود او یادگرفتم.اینها همه چم وخم کاربودچه بسا که یک بی مبالاتی زندگی امثال حاجی راچه از داخل خانوادگی چه ازنظر کسب و کار زیروروکرده بودوبه فناداده بوداومیخواست کسی را انتخاب کندکه  بعدها خیالش راحت باشدو از همه مهمتر بتواند به او اطمینان داشته باشد .

من صادقانه تمام سئوالهایش راپاسخ دادم .گفت برای چی آمدی به شهر؟کسی رااینجا داری یانه؟گفتم کسی را ندارم خاله ای داشتم که اورا گم کرده ام .آمده بودم پیش اوبمانم.پیدایش نکردم .بازهم میگردم شایدرد پائی از او بیابم ولی برای این آمدم شهرکه هم خودم وهم خواهرم اینجا درس بخوانیم .برای خودمان کسی بشویم . در ده آدم هیچ چیزی نمیشود .فقط چوپانی برای مامانده و خورده رعیتی .نه میخواهم چوپانی کنم و نه میخواهم رعیت باشم . برای همین آمدم شهر .

گفت خوب حالا کجازندگی میکنی ؟گفتم فعلادرهمان مسافر خانه  پیش خاله هستیم . یک اطاق ازاو اجاره کرده ایم وقتی خاله خودمان را پیدا کردیم میرویم آنجا .گفت خوب خیلی وقت است که به شهرآمده ای؟گفتم نه چند روز است  روبه دوستانش کرد وگفت.معلوم میشود بچه کاری وبا عرضه ای است .دوستان حاجی که سه نفر بودند و در تمام این مدت با دقت به سئوال وجوابهای من واو گوش میکردند وقتی حاجی سئوال کرد یکی از آنها که از همه شان هم مسن تربودگفت انشاالله بگذارمدتی کارکند آنوقت معلوم میشود"به عمل کاربرآید" .دو تای دیگرهم بعدازاظهار نظر اولی سرشان رابه علامت تصدیق تکان دادند.من ازنگاه حاجی حس خوبی کردم نمیدانم چرااحساس کردم می توانم امیدوارباشم.اوخیلی مرامنتظرنگذاشت دستی به پشتم زدوگفت.اگرلیاقت داشته باشی ممکن است  اینجابرای خودت کسی شوی . وگرنه اگر دیربجنبی درشهرکلاهت پس معرکه است. میروی آنجا که عرب نی می اندازد . شهر جای آدمهای بی دست وپا نیست.فکرنکن اینجا ده است وبعدادامه دادولی اینطورکه من میبینم بچه زرنگی هستی . من به یک شاگرد زرنگ احتیاج دارم . چند روزی امتحانی نگهت میدارم اگر باب میلم بودی که همین جا میمانی وگرنه ترا به خیرو ما ر ابه سلامت این را هم بگویم که اگر هر موقعی حتی بعد از سالی کار کردن پهلوی من کوچکترین کار خلاقی ازتوببینم عذرت را میخواهم . خلاصه پس از کلی نصیحت کردن و خط و نشان کشیدن . مرا برای چند روزی امتحانی پیش خودش قبول کرد.

 درتمام مدتی که اوداشت حرف میزدمن ازترس جرات نگاه کردن به صورتش رانداشتم وهمانطورکه بعدها متوجه شدم .حاجی غلامحسین ازآنهائی بودکه آنچنان قرص ومحکم حرف میزد وبه چشمهای طرف مقابلش خیره میشد که مخاطبش جرات نمیکردمستقیم باونگاه کند.درحقیقت بارفتارش درطرف مقابلش ایجادرعب ووحشت میکردخلاصه خیلی با قدرت وبا جذبه بود.اوگفت .هرروزصبح زود باید بروم و تا شب «هنگام غروب را شب حساب میکردند» آنجا بمانم .در پایان حرفهایش ازمن پرسید آیا توحرفی نداری چیزی نمیخواهی ازمن بپرسی؟ گفتم تنها خواهشی که دارم این است که اجازه دهید ناهارهارا به منزل بروم وبرگردم. میدانید که مسافرخانه خیلی ازاینجا دورنیست .

حاجی نمیدانست درتمام مدتی که اووظایفم رامیگفت حواس من پیش طوطی بود.نمیدانستم چه بایدبکنم خیالم برایش ناراحت بوداوچطورازصبح تاشب درخانه تنهابماند؟راستش انگارخیلی هم ازپیدا کردن کارخوشحال نشدم ولی راه دیگری نداشتم . این تنها چاره ای بود که پیش پایم بود با همه ی این اوصاف  وقتی موافقت حاجی راشنیدم امید در دلم پیدا شد و باعث شد فکرهای ناجور را از سر بدر کنم.

رفتم و کنار مغازه ایستادم . و از آن روز شدم شاگرد فرش فروشی حاج آقا غلامحسین خان معرف در راسته فرش فروشهای یکی از بازارهای اراک .

تاواردخانه شدم هنوز پایم از کُم درتونیامده بود که سروکله ی خاله پیدا شد . گویا خیلی انتظار کشیده بود . داشتم به این نتیجه میرسیدم که اومثل یک خاله ی واقعی نگران من وطوطی هست . این بیشتر از آنجا نشات میگرفت که او بچه نداشت ودرهمین مدت دوسه روزه نا خود آگاه سرپرسی ما را به خودش قبولانده بود و خیال میکرد وظیفه دار است که ازما حمایت کند. این رفتار او باعث میشد که من به آینده ماندن در شهرامیدوارباشم . پشتیبانی مثل خاله کم چیزی درآن حال وروزی که من وطوطی داشتیم چیزکم اهمیتی نبود ومن این را خوب درک میکردم . دل به همین ریسمان هم بسته بودم که بعدها فهمیدم چه کوه استواری هست این خاله . خلاصه وقتی مرا دید لبخندی به گوشه ی لبش ظاهرشد و گفت نمیخواد حرفی بزنی وقتی دیر کردی و نیامدی فهمیدم که کار درستی کردم و حاجی ترا قبول کرده می دانستم .من دیگر یک پامردم شناس شدم نگاه کنم می فهمم که هرکس چه جورآدمیست البته حاجی هم مثل من است خاک بازار خورده . گفتم آره خاله قبولم کرد ولی خیلی خط ونشان کشیده دلم می لرزد . نکند پس از مدتی عذرم رابخواهد ونتوانم درشهرجای پایم را قرص کنم؟او گفت بروبرواین خبرروزودبه خواهرت بده اوهم نگاه کن اومده و داره مارو نگاه میکنه میدونم دل توی دلش نیست برو این خبر خوب را به او هم بده .امیدوارم که این اولین قدمی باشدکه درراه خوشبختی برمیداریداگر درست عمل کنی من ازخدا تشکرمیکنم که توانستم به شما کمکی کرده باشم . گفتم خاله شما کار خودتان را کرده اید مهربانی شما را هرگز فراموش نمی کنم بقیه اش را باید خودم انجام دهم دیگر به خودم بستگی دارد .

به سرعت خودم رو به طوطی رساندم باهم آمدیم توی اطاق تمام ماجرا راازسیرتا پیاز برایش گفتم به اوگفتم باید بعدازناهاردوباره بروم.خیال میکردم طوطی ابرودرهم میکشدوازتنهائی گله میکند.ولی اوشادمانه گفت که درزمانی که من نیستم به وضع همان اطاقک سروسامان میدهد . شام حاضرمیکند تامن برگردم .واین حرفهای طوطی باعث شد دل واپسیم ازبین برود .

شب که به خانه آمدم باطوطی این موفقیت راجشن گرفتیم آنشب هم خاله طبق معمول آمدبه اطاقمان من برایش از اتفاق هایی که بعدازظهرافتاده بودگفتم .من وطوطی دوباره ازخاله بخاطراین کاری که برایم جورکرده تشکر کردیم  گفتم راستی خاله کارخیلی سختی بودنترسیدی منوبه حاجی معرفی کردی؟  اوخنده ای ازسررضایت کردوگفت می دانستم چه میکنم .الهی شکر.خدا کند که توهم مراجلوی حاجی روسفید کنی.میدانی که من دراین راسته آبرودارم با این کارم در حقیقت از آبروی خودم برایتان مایه گذاشتم.دلم میخواهد قدراین کارم را بدانی.

ضمنا ازطرف طوطی هم خیالت راحت باشد وقتی تونیستی من مواظبش هستم اوهم خیلی کارها راباید یاد بگیرد و حسرت داشتن یک دخترخوب راباید ازدل من درآورد.شاید خدا این آخرعمری به خاطر تمام خوبیهای بیدریغی که فقط خودش میداند ومن به آدمها کرده ام  میخواهد دلم را با وجود این دختر حسابی شاد کند. خودم طوطی را ضبط وربط میکنم واوهم دستی زیربال من میگیرد .درعوضش من ازشما کرایه خانه نمیگیرم . شام و ناهارتان هم با من شماپولهایتان راجمع کنید وزرنگ باشید . خدا برایتان همه چیزراجور کرده خودتان هم عرضه داشته باشید.

حرفهای خاله ومحبتی که میکردمثل این بودکه خدادربهشت رابروی من بازکرده باشد.گویا خداوندخودش مشکلات مرابه دست خودش داشت حل میکرد باورکردنی نیست که بخت اینگونه باکسی یارباشد .خاله آدم قابل اعتمادی بود توی آن محله همه اورا میشناختند. بچه نداشت ونمیدانم چطور در آن مدت کوتاه خدا مهر من و طوطی را به دل او انداخته بود . اصلا همه کارها بخودی خود داشت درست میشد 62.

بهردری رو میکردم خودش باز میشد . بعدها فهمیدم که حاجی غلامحسین هم آدمی نبودکه به همه کس اطمینان کند ولی درآن موقع آنقدربه شاگردنیازداشته ودست تنها بوده که باآوردن یک نام آشنا بلافاصله مراقبول کرده حالاکه به گذشته فکرمیکنم به این نتیجه میرسم که بی گمان ازجائی بالاترازدست انسانی مراحمایت میکرده وگرنه غیرممکن بنظرمیرسدکه این طورتمام راها به رویم بازباشد.وآن کمک کننده همانی بود که من قلب وروحم به اوایمان داشت

از آن ببعد زندگیم رنگ و روئی پیدا کردهرروزصبح باشوقی فراوان به سرکارمیرفتم.ناهاررادرکنار طوطی می خوردم . با اوحرف میزدم وزندگی میکردم .طوطی اصلا گله وشکایت نمیکردوبا جان و دل حسابی به خاله کمک میکردوداشت اوهم مثل من کم کم خودش رابا محیط جورمیکردشبها وقتی به خانه میامدم با طوطی شام میخوردم و دوتائی می نشستیم . او برای من و من برای ازسیرتا پیازاتفاقاتی را که درطول روز برایمان افتاده بود با هم بازگو میکردیم وبیشتر اوقات من حرف میزدم و او با دقت گوش میداد و همیشه لبخندی که بر لبش بود باعث دلگرمی من میشد از او میپرسیدم

راستی طوطی بگوبه من که ازوضعی که داریم راضی وخوشحال هستی یانه؟ واوجواب میداد.حسین وقتی یادم می آیدچطورتوانستم ازپدرومادروخواهروبرادرهایم وچیزهائی که داشتم دل به کنم.خیلی رنج میبرم. سعی میکنم فقط با گرم کردن سرم به کاراین دردرا تحمل کنم.به خدامثل اینکه کسی همیشه دارد مرا سرزنش میکند نگران هستم ولی تومیدانی .خدا هم که میدانداگرماجرای علی نبودمن هرگزبه دنبال تونمیامدم .میدانم اگرپدرمان زهرارا برای تو در نظرنگرفته بودشایدتوهم به اینجا نمیامدی .این نانی بودکه آنها برای ماپختند. تازه تو و مادر هم بامن موافق بودید . خودم رادلداری میدهم میگویم این تنهامن نبودم که به این سفررضایت دادم بلکه برادربزرگ و مادرم هم که همیشه خیروصلاح مرامیدانند و دلسوزمن هستند آنهاهم مرابه این کار تشویق کردند.شما که برای من بدنمی خواستید حتما مادرخودش فهمیده بودکه علی چه جورپسری است.منهم به خاطررفتاروکردارش وکارهای غیراخلاقی که میدانستم میکندازاو بیزاربودم ومیدانستم بااوخوشبخت نخواهم شدودرآخراین پدرومادرهستند که بایدرنج بدبختی که بسر من اورده اند راببرند.حالا ممکن است ازدست من ناراحت شوندولی آنوقت اگرناراحت میشدند کاری نه تنهااز دستشان برنمی آمد بلکه خودشان را بیشترازمن سرزنش می کردندوعواقبی که ازدواج من باعلی داشت وحشتناک ترازاین عاقبتی است که اکنون پیش آمده.خیلی وقتهاکه بیکارمیشوم وتنهاهستم فکرمیکنم الان علی چه حالی دارد.دلم خنک میشودتازه نمیداندکه من وتوچه خوابی برایش دیده ایم . بخدا حسین تو نمیدانی که من چه شبها تا صبح کارم غصه خوردن بودواشک میریختم وهمان خدادارد تلافی میکندوجواب التماسهای مرامیدهد  من مطمئن هستم اگر خدا نمی خواست مانمیتوانستیم این کارهارا به سرانجامی برسانیم . مادرهم راضی نمیشد. تو چه طور فکر میکنی میدانم که تو هم مثل من متوجه شده ای که ما در این تصمیم گیری کار خلافی نکرده ایم .

خلاصه مدت دوماه بهمین منوال گذشت .حاجی کاملا مراقبول کرده بود.تمام کارهایش رابه من واگذار میکرد و از گوشه وکنارمیشنیدم که میگفت. لطف خدابودکه حسین پیدا شد.حاجی خیلی مرا دوست داشت . کلید مغازه اش را به من داده بودومرا به همه معرفی کرده بودتاهمه مرابشناسند واین کاردرآن زمان مرسوم بودچون درنبودن صاحب حجره کارها نخوابد.اودرمواقعی که کسی دراطرافش نبودمرتب بامن حرف میزدومرابه کم وکیف کاسبی آشنا می کردودرمقابل دوستانش که اغلب ازتجارمانند خودش بودند آنقدرازمن تعریف می کردکه شوق کارکردن درمن هر روزبیشترازروزقبل میشد مهربانی این مردنسبت به من درکارومهربانی خاله درحق من وطوطی بی حد بود. خاله خیلی طوطی رادوست داشت وازگفتن این محبت درظاهردورپشت سردریغ نمیکردخاله مانندمادری دلسوز طوطی رازیرپروبالش گرفته بودوداشت اورایک دخترکاملاهوشیاروکاردان تربیت میکرداوازهیچ کمکی . مادی و معنوی درخصوص من وطوطی کوتاهی نمیکردتقریباتمام خرجهای مارا به عهده گرفته بودوهمیشه من و طوطی را وادار میکردکه ازدرآمدمان خوب مواظبت بکنیم ورا ه ورسم زندگی را تا آنجا که در قدرتش بود به ما یاد میداد و خودش میدانست که ماهم ازراهنمائی های اوحداکثراستفاده رامیکنیم .من وطوطی آنچنان گذران کردیم که هیچگاه احتیاجی نشدکه حتی فکرفروش طلاهای مادرراهم بکنیم .حتی شایدباورنکنید که ازپول اولیه هم که آورده بودیم خیلی خرج نکرده بودیم ازوقتی هم که من به سرکار رفته بودم و خاله هم حمایت کاملی از ما میکرد کلی هم به آن اضافه کرده بودیم . طلاها پهلوی طوطی بود .هر وقت دوتائی پولی میگرفتیم بااشتیاق کنارهم مینشستیم .پولهایمان را میشمردیم واین شده بودتقریبا یکی ازسر گرمیها و دلگرمی هایمان.

خاله همانطورکه گفتم بچه نداشت.شوهرش هم ازگوشه اطاق به ندرت تکان میخورد . در حقیقت میشد خیال کردکه خاله دراین دنیا تنهای تنهاست شوهرش میخوردومیخوابیدوتریاکش رامیکشید .این خانه مال پدر قارحمان بود که به اوارث رسیده بودوخاله چون ممری نداشت تاوقتی پدرشوهرش زنده بودگویااوجورزندگیشان رامیکشید  و چون آقا رحما ن تنها فرزندش بوده خیلی هم لوس وننر بارآمده بودپدرش حتی بعدازمرگ زنش  زن نگرفته وباآنکه رحمان پسرکوچکی بوده که مادرش مرده بودپدرش به خاطرآنکه اوزیردست زن پدرنیفتدتاآ خرعمرش زن نمیگیردوبرای اودرحقیقت هم پدری میکندوهم مادری برای همین هم رحمان بیکاروبیعاربارآمده بودوقتی هم که پدرش فوت میکند نوبت به خاله میرسدکه جوراورابکشد .به قول خاله که همیشه میگفت صدتا آدم زرنگ نوکریک آدم تنبل هستند.

 خاله راوقتی خیلی کوچک بوده پدرآقارحمان از دهات اطراف برای پسرش گرفته بود.خیلی بچه بوده خاله میگفت آنقدرپدرشوهرش مهربان بوده که اوکم کم خانواده اش راازیادبرده خاله خبردرستی ازخانواده اش نداشت نمیدانست چندتاخواهروبرادرداردوکوچک بوده که مثل رسم ورسوم آنوقتها که صدالبته ازفقرسرچشمه میگرفته پدرش خیلی هم شادمان بوده ازاینکه یک نان خورکم میشودالبته خاله خودش هم خیلی آنوقتها رابه یاد نداشت ضمن اینکه آنقدر برایش این مسئله عادی بودکه انگارمی باید این اتفاق بیفتد ضمن اینکه بسیارهم راضی بودازاینکه پدرش دستش را دردست پدررحمان گذاشته وبه شهرفرستاده میگفت پدرم انگارنه انگارکه دختری داشته بهمین جهت خاله ازوضع وحال پدرومادرش خبری نداشت.با تمام این حرفها بازهم خاله معلوم بودکه ازاین بیکسی رنج میبردودم نمیزد فقط گاهی که خیلی دلش میگرفت برای مادرد دل میکردمن خیلی دلم برای خاله میسوخت راستش انصاف نمی دیدم که زن به این مهربانی از داشتن پدرومادرو خواهر و برادر  بی بهره باشد . میگفت خیلی وقت پیش خواهری داشته که گاه گاهی از او خبری میگرفته که اوهم مدتها بود که بی خبر رفته بود و خاله هیچ اطلاعی از او نداشت.خاله بیشتر از آنکه از بی خبر بودن از خانوده اش رنج ببرد ازاین رنج میبرد که به خودش خدا دامنش را سبز نکرده بود اودرحسرت بچه واقعا میسوخت میگفت اگر یک بچه چه دختر و یا پسر داشت دلش گرم بود که دلسوزی دارد به آقا رحمان که نمیشد تکیه کندمیگفت خدا نخواست خیلی دوادکترکردم نشدکه نشدآخردراثرکارهای غیر بهداشتی مدت دوسال آنچنان دربسترافتادم که اگرپدر شوهرم نبود مرده بودم وقتی با کمک پدر شوهرم بالاخره از بستر بلند شدم دیگر نه رمق داشتم ونه شوق بچه دارشدن. قید بچه را زدم راستش ترسیدم خودم راهم در این راه علیل و ذلیل کنم منکه دلسوزوغمخواری نداشتم خودم می باید به فکر خودم میبودم . این حرفهای خاله دل منو طوطی را به درد می آورد حالا در حقیقت من و طوطی همه کس او شده بودیم و اوخیلی قدر ما را می دانست .و این خودش سعادتی بود برای ما که در چنان وضعی گرفتار بودیم .

بهرحال بی حالی وسستی آقا رحمان ونبودن پدراووفشارزندگی باعث میشودکه خاله دستی بالا کند و این خانه را به صورت مسافرخانه ای درآوردالحق هم که خوب آن رااداره میکردوخیلی هم خوب پول درمیاوردهرکس مسافرش میشد احساس میکرددراراک یک جای مطمئن داردبرای همین اکثر اطاقهایش همیشه پربودو در کنار اوضاع خوب خاله وضع ماهم جور بود.خاله آنقدر به طوطی وابسته شده بود که او را کم کم دراداره ی کارهایش دخالت داده بود گویا لذت میبردازاینکه احساس کند طوطی دختراوست وبهمین جهت وازاین راه طوطی هم کمترازمن درآمدنداشت خاله چون بچه نداشت به مسافرها میگفت که طوطی دخترش است واین باعث میشد که به آنها بگوید که دست تنها نیست و دخترش کمکش میکند( زیرا در آن زمان هر زنی که بچه دار نمیشد این را یک عیب بزرگ میدانستند) اوهمیشه ی خدا درمیان صحبتش جسته گریخته به این مسئله اشاره میکرد.

یواش یواش نزدیکی مابه خاله به جائی رسیدکه دیگراوحاضر نبود مارا به اختیارخودمان بگذارد وبعلت آنکه سالها بودمقیم شهرشده بود به خیلی ازآداب و رسوم شهر وارد بود وتقریبا خودش راشهری به حساب میاورد یک شب که یادم میایدازشبهای اوایل تابستان بودوقتی کنارحیاط روی زیلوئی که درکنار اطاقمان اندخته بودیم نشسته بودیم خاله روکردبه من وگفت .حسین جان اگر بتوانی کمی خواندن ونوشتن یادبگیری خیلی اوضاعت خوبتر میشود گو اینکه الان هم کمی بلد هستی ولی کافی نیست .حاجی غلامحسین چند روز پیش به من گفت "اگرحسین درس بخواند خیلی بیشتربه درد من میخورد برای همین خاله با او صحبت کن اگر بخواهد من حاضرم هرکمکی به او بکنم" حالا من نمیدانم دلت میخواهد بروی درس بخوانی یانه؟ البته من به حاجی گفتم چرا خودت به حسین نمیگوئی . گفت میترسم ناراحت شود و دلش از من بگیرد.

منکه یکی ازامیدهایم ازآمدن به شهرهمین درس خواندن بودازخوشحالی میخواستم بال درآوردم غرق این لذت بودم که خاله مرااز دنیایم بیرون آورد وپرسید . خوب حالا جواب تو چیست؟

گفتم خاله ازشما چه پنهان که درس خواندن یکی ازآرزوهای من بوده ولی در این مدت هر چه فکر کردم با اینجور کار کردن نمیتوانستم پی درس بروم . من حاضرم هر چه شما و حاجی بگوئید از جان و دل قبول کنم . کور از خدا چه میخواهد دو چشم بینا.

خاله گفت پس بگذار تابستان تمام شود . اول پائیز ترتیب درس خواندن ترا میدهم .

 آنشب ازذوق نمیتوانستیم بخوابیم آنقدرمن وطوطی درددل کردیم وآنقدربهم نویدوامیددادیم که می توانم بگویم یکی ازشیرین ترین وبه یادماندنی ترین شبهای زندگی من وطوطی بود وآنشب تابستان با خودم فکر میکردم اگر با سواد شوم به یکی ازبزرگترین آرزوهایم میرسم واین را طوطی هم میدانست و برای همین شادمانی او کمتر از من نبود   دو . سه روزی از این حرف خاله میگذشت که من حس کردم طوطی مثل همیشه سر حال نیست این حال طوطی خیلی برایم ناراحت کننده بود اول خیال میکردم که اشتباه میکنم ولی خوب که دقت کردم دیدم واقعا ناراحت است بالاخره علت را از او پرسیدم .طوطی پاسخ داد که حسین کاش پدر و مادرهم دراین شادی ما شریک بودند چقدر خوشحال میشدند.

از چند روز قبل که خاله این حرفها را زده احساس میکنم خیلی دلم برای آنها تنگ شده . انگار دارم پشیمان میشوم کاش به این ازدواج تن میدادم . تحمل کردن علی فکر میکنم راحت تر از تحمل دوری آنهاست63

 راستش وقتی طوطی این حرف را زدمنهم به فکر فرو رفتم احساس دلتنگی کردم برای خواهر و برادر هایم برای پدر و بیشتر ازهمه برای مادر . او چه میکند ؟ دلم لرزید . اینکه او به خاطر ما الان در چه وضعی هست دلم را به درد آورد . به طوطی گفتم میخواهی فردا بروم به محلی که مشهدی حسن اطراق میکند ببینم اگر هست هم طلاهای مادر را که الان دیگربه آنها احتیاجی نداریم به اوبدهم برای مادر ببرد وهم ازسلامتی ما به او اطلاع بدهد؟

طوطی فقط 9 سال داشت درمقابل او من یک بزرگتر و تصمیم گیرنده بودم .اوخودش را به من سپرده بود ولی من سعی میکردم به دلخواهش رفتارکنم با شنیدن این حرف من درچشمانش برق شوق رادیدم اما وقتی پیش خودم کمی فکرکردم به این نتیجه رسیدم که این کار بسیار خطرآفرین است . ما وضع ثابت و درستی نداشتیم به همین جهت به  طوطی گفتم بهتر نیست بیشتر فکر کنیم ما هروقت بخواهیم میتوانیم این کار را بکنیم .

درست است که من به طوطی پیشنهادرفتن به محل مشهدی حسن راکرده بودم ولی درآن زمان اصلا صلاح ما نبود که بااوتماس بگیرم مگرمیشدکه برویم وبه اوبگوئیم خاله مرضی را پیدا نکردیم و میخواهیم درشهر بمانیم؟ او حتما میرفت ونه تنها پدرو مادر بلکه تمامی همسایه هاازوضع ماخبردارمیشدندآنوقت براحتی جاومکان ما مشخص میشد از آن گذشته آقا رحیم ما رابه دست اوسپرده بوداوهم اگرسرش میرفت امکان نداشت ما رابه حال خودمان در اراک رها کند اوحتی یک شب مارا به حال خودمان نگذاشت وتا ما را به دست خاله نسپرده بود قدم ازقدم برنداشته بود. خوشبختانه مدتی گذشته بودومشهدی حسن گویا اصلا از خاطرش مارا برده بود( بعدها شنیدم که وقتی به ده رسیده به علت اینکه همسرش مریض بوده وفوت کرده بوددیگر به شهرنمی آمد)با اتفاقی که برای مشهدی حسن بیچاره افتاده بود و مجبور بود در ده بماند به این فکر میکردم  همه جا درهر قسمت زندگیم که نگاه میکنم انگار همه چیز همانطور که گفتم برای رهائی من تدارک دیده شده بود .نمیدانم آن دست غیبی از کجا به یاری من میامد .

با ساکت کردن و دلداری دادن به طوطی آنشب را گذراندم . درمدتی که از اقامتمان در خانه خاله میگذشت چند بار متوجه شده بودم که خاله ازمن و یاازطوطی در لفافه علت آمدنمان را جویا میشود .گویاحرفهای مرا باورنکرده بود اوکاملا حق داشت ازهرطرف که نگاه میکردحضورما باحرفهای من جوردر نمی آمد . او زن بسیار زرنگ و دنیا دیده ای بود سرش را براحتی نمیشد کلاه گذاشت. خوب اگرما خانه ی خاله مرضی را بنا به گفته ی من پیدا نکردیم چراپس به ده بر نمیگردیم ؟. چرا هیچکس سراغ مارا نمیگیرد؟ از همه مهمتر اینکه من وطوطی ازنظرشکل بهیچ عنوان شبیه به هم نبودیم . صد البته که این نمی توانست دلیلی باشد چه بسا خواهروبرادرهائی که اصلا شبیه به هم نبودند ولی درآن وضعی که ما داشتیم خاله میخواست ازهمه چیز سر در بیاورد .من بارها به طوطی سفارش کرده بودم که از مشکلی که داشتیم با هیچکس حتی خاله حرفی نزندوالحق که اوهم این رازرا خوب درخودش حفظ کرده بودازمنهم که خاله که هیچ حتی طوطی هم نمیتوانست حرفی دربیاورد.بهرحال گرچه به ظاهرزندگی من و طوطی داشت یک مسیررا طی میکرد ولی در لابلای این زندگی ساده رازهائی بود که تحملش برای یک پسر شانزده ساله روستائی بسیار سخت بود .

در کنارطوطی من هیچ غمی نداشتم خاله باعث شده بود که مازندگی نسبتاراحتی داشته باشیم .بیشتر شبها وقتی می دیدم طوطی احساس دلتنگی میکندازطوطی میخواستم بسته  پولهایمان را بیاورد.پولها رامن پهلوی طوطی گذاشته بودم اوهم از آنها مثل جانش مواظبت میکرد . بعد بسته را بازمیکردیم پولها رامیشمردیم و من به اووعده میدادم که با این پولها به سراغ خانواده مان میرویم . آنها راهم با خود به شهرمیاوریم میگذاریم خواهروبرادرهایمان هم درس بخوانند برای پدر و مادر زندگی خوبی درست میکنیم تو شوهر خوبی پیدا میکنی منهم یک زن خوب میگیرم . خلاصه این حرفها دلی طوطی مرا میلرزاندازخوشحالی گاه گریه میکردومیگفت.راستی حسین میشودکه این حرفها به حقیقت برسد ؟ منکه فکر نمیکنم . میگفتم چرا که نه ؟ بگذار تابستان تمام شود من شروع به درس خواندن میکنم حاجی قولهائی به خاله داده اگر عملی شود اوضاعمان زود عوض میشود . .

با این خواب و خیالهای خوش من و طوطی زیر یک سقف زندگی میکردیم

حاجی غلامحسین فرش فروش یکی ازمعتمدمین خوشنام اون راسته بود . همه اورا به خاطر پاکی و صداقتش قبول داشتند .اینهم ازسعادت من بود که درکنار چنین مرد نیک نفسی شاگردی کنم .امکان نداشت کاری ازدستش برآید و کمک نکند . او با اینهمه صفات خدا پسندانه سه پسر داشت که درست نقطه مقابل او بودند . هرچقدر حاجی خوشنام بود آنها بد نام بودند . هیچ کدامشان با تمام تلاشی که حاجی کرده بوددرس نخوانده بودند وعاطل  باطل بودند کاری بجزخوردن وخوابیدن وخوشگذرانی نداشتند پسربزرگ حاجی محمد آقا بود هفت الی هشت سال از من بزرگتر بود هیچ کاری جزدستور دادن وامرنهی کردن نداشت.هروقت نخوابیده بودتوی خانه بودهمه اززبانش دررنج بودند . حرمت هیچکس رانگه نمیداشت . همه باید به فرمانش بودندوگرنه خانه ای درست میکردکه شیطان به او آفرین می گفت. پسر دوم حاجی محمودآقا بوداوهم درحقیقت برای خودش یک محمد آقا بود.اوحدودادوسه سالی ازمن بزرگتر بود.اوبا محمد نمیساخت همیشه یا دعواداشتند.پسرسوم حاجی که اسمش احمد بودسه سال ازمن کوچکتربوداو نسبت به دو برادر دیگر کمی آرامتر بود البته دوستان و کسانیکه حاجی و خانواده اش را میشناختند اعتقاد داشتند که احمد هنوز کوچک است کمی دیگر ازبرادرانش سرهم می افتد .همه دلشان به حال حاجی میسوخت. واقعا هم دلسوختن داشت . بیچاره حاجی همیشه میگفت کاشکی اجاقم کوربود .رنج میبردونه راه پس داشت و نه راه پیش . تنها مشکل زندگی حاجی همین بچه ها بودند .زن حاجی مثل خودش بود بسیار مهربان ونجیب .میگفتند از خانواده سرشناس و متدینی بوده .من زن حاجی را دیده بودم وقتی حاجی کاری داشت ویا چیزی برای خانه میگرفت من قاصدش بودم زن حاجی خیلی با من مهربان بود . معلوم نبود با این پدرومادراین بچه ها  به کی رفته اند که اینقدر شرور شده اند من وقتی درست فکر میکردم به یادعلی پسرخان عمومیافتادم .اوهم مثل اینها بود بعد به این نتیجه میرسیدم که رفاه پدرانشان اینهارا اینطور بار آورده است . خوردن و خوابیدن و بی غصه و غم بودن است که از اینها چنین افرادی ساخته است . اگرمثل من بودند که برای یک شاهی ازصبح دنبال گوسفندان چشمشان سیاه میشد . اگرمثل من بودند که سایه پدربالای سرشان نبود ودستشان به سختی به سفره دراز میشد . اینطورسربهوا نبودند .بیچاره حاجی همیشه سرکوفت مرا پیش دوستانش به بچه هایش میزد می گفت کاش یک موی این حسین توی تن بچه های من بود . البته عمو هم سربسته از تعریفهائی که از من میکرد در لفافه همین حرف حاجی را میزد . این تشابه بود که من در عین اینهمه فشارهای زندگی باز هم از خدا شاکر بودم .

حاجی مرا در تمام کارهای حجره دخالت میداد و عجیب نبود که در همان مدت کم من شده بود م یک دستیار تمام و کمال حاجی تازه برای خودم آبروئی هم کسب کرده بودم که بعدها فهمیدم بیشتر موفقیتم رامدیون همین آموخته هایم نزد حاجی غلامحسین بوده ام

در آرزوی تمام شدن سه ماه تابستان همراه طوطی روز شماری میکردیم . هم او و هم من میدانستیم که باسواد شدن من میتواند به آرزوهایمان هرچه زودترجامه ی عمل بپوشاند .حاجی گفته بود اگر حسین سواد داشته باشد من او را شریک خودم میکنم .این وعده و وعیدها دل من و طوطی را خوش کرده بود 64

گاه احساس میکنم نوشته هایم در هم و برهم میشود . منکه نویسنده نیستم و به قول معروف میشود گفت .

    (به روزگارنوشتم خطی دلتنگی)گاهی احساس میکنم که مطالب را کش میدهم ولی مجبورم بعضی چیزهاراکه با این روزها زیادتفاوت داردتوضیح دهم.درس خواندن درآن ایام اینطوربودکه سن وسال مطرح نبودهرکس درهرسنی میتوانست برودودرس بخواندوچیزیادبگیردمحل درس خواندن را مکتب می گفتند و معلم را ملا . مکتبها جوراجوروملاها متفاوت بودند.مکتبهابنابه سلیقه ها بوداغلب پول نمیگرفتندهرکس هرچه داشت میدادازخوراکی یا هرچه که ملا طلب میکرد.بعضی مکتبها سراسرسال بازبود.زمستان وتابستان وبعضیها فصلی بود. محل مکتب هم اطاقی بودکناراطاق ملاویاهمان اطاق محل زندگی ملابودبچه ها گوشه اطاق روی زیلویاهرچه زیراندازشان بود می نشستند .

درنزدیکی حجره ماهم مکتبی بود که زنی به نام سلطان خانم آنرا اداره میکرد او پیر زنی بود بسیار زبرو زرنگ آنقدر قدرت داشت که با یک نگاه همه بچه ها را سر جایشان میخکوب میکرد . جدی بود و پشت کار دار . آرزوی همه پدرومادرها بود که بچه شان پیش سلطان خانم درس بخوانند آخر تمام بچه هائی که پیش او درس میخواندند از تمام بچه های مکاتب دیگرجلوتر بودند سلطان خانم واقعا یک معلم تمام عیاربوداوتابستانها به دهات اطراف منزل

قوم وخویشهایش میرفت  تابقول خودش نفسی تازه کند وجانی بگیرد.اعتقادداشت که تابستان هوای شهرنفس آدم را می گیرد خودش اهل یکی ازهمان دهات اطراف بود البته ازمالکان بود. سواد داشتن درآن روزها برای مردها اعتباری بودچه رسدبه زنها ومن تا آن روز فقط سلطان خانم را دیده بودم که سواد دارد . درس خواندن او بواسطه علاقه ای بودکه خودش داشت میگفتند پدرش ازملاکین بزرگ بوده وچون شوق اورابه درس خواند ن می دانسته و همین یک دخترراداشته برایش ازشهرمعلم سرخانه آورده .واودرمدت کمی سواددارشده ولی ازآنجا که عشق به درس خواندن درخونش بوده بعدازبزرگ شدن بچه هایش که دوپسرودودختربودندوقتی آنها به سرخانه و زندگیشان رفتندوشوهرش هم به رحمت خدا رفته اودرس دادن به بچه ها رامیکند سرگرمی خودش.هیچ نیازی هم به پول و یا هدیه ازطرف بچه ها نداشت.صندوقی گذاشته بوددم درمکتب که ازچوب بودمیگفت هرکه هرمقدارکه دلش خواست درصندوق بریزد . ومدت به مدت باپول صندوق خودش بهرکس که صلاح میدانست کمک میکرد  او از دل و جان به بچه ها درس خواند ن را یاد میدادواگربچه ای سروگوشش میجنبیدعذرش را میخواست مکتب سلطان خانم جائی برای اینجوربچه ها نبود. اینهم شانس دیگرزندگی من بود. زیرا حاجی تصمیم گرفت مرا پیش سلطان خانم بفرستد. طوطی ازشنیدن این خبر خیلی خوشحال شد منهم به او قول دادم وقتی شروع به درس خواندن کردم در منزل همه چیزهائی را که هرروز یاد میگیرم به او هم یاد بدهم . و یا اگر خاله موافقت کرد او هم به مکتب بیاید .

عشق درس خواندن مراازدنیائی که درآن زندگی میکردم پاک جدا کرده بودگویا درِ دنیای دیگری برویم گشوده شده بوداما.یک شب بعدازخوردن شام طوطی ازمن پرسیدراستی حسین توقول داده بودی که بروی به محلی که مشهدی حسن  آنجاست وبه یک آشنا بگوئی خبری ازمادروپدرمان بیاوردویا لا اقل مادرراازسلامت مامطلع کند .اینکار را کردی؟ گفتم راستش هنوزوقت نکرده ام . خودت میبنی که چقدردرگیرهستم .البته یادم نرفته بود. فردا سعی می کنم وقتی گیر بیاورم و دنبال اینکار بروم .

طوطی راست میگفت این قول را به او داده بودم ولی در این مدت پاک فراموشم شده بود . شاید هم دلم میخواست که فراموش کنم .یادم آمد که وقتی مشهدی من و طوطی رابه خانه خاله آورده بود یاداوری کرد که اگر به محلی که گفته رفتم و او آنجا نبود به شخصی به نام کربلائی صفر که صاحب آن مکان است و دوست مشهدی است مراجعه بکنم و خبر مشهدی را از او بگیرم .

 فردا صبح آن روزبه محل موردنظررفتم با کمی پرس وجوکربلائی صفرراپیدا کردم.مردی بلند قامت وحدود سنی پنجاه راداشت سلامی به او کردم و از او سراغ مشهدی حسن را گرفتم . کربلائی نگاهی پرسشگرانه به من کرد و پس ازکمی فشارآوردن به مغزش وسپس سکوت کوتاهی ازمن سئوال کرد. تو همان پسری نیستی که مشهدی ترا و خواهرت را آورداینجا ؟ یادم هست شب عیدبود.درست است؟ گفتم بله.خوب یادتان مانده .حالا آمدم حالش را بپرسم واگرهست پیغامی به اوبدهم . گربلائی در حالیکه دستانش رابا تاثربرهم میزدوازبیوفائی روزگارمینالید گفت . پسر جان آن سفر.سفرآخرمشهدی بودبیچاره دیگر پیدایش نشد وازکسانیکه میامدند سراغش راگرفتم . گفتند خدا بیامرزد زنش را . مدتها بود زنش مریض احوال بود مثل اینکه بچه هم زیاد داشت من خیلی به زندگیش وارد نبودم یکشب زن بیچاره اش  خوابید و دیگر بیدار نشد تو آمدی و آتش دلم را تازه کردی نمیدانی چه مرد نازنینی بود . هیچکس را نداشت بالاجبار گویا مانده در همان ده چون بچه هایش بی سرپرست میماندند . الاغهایش را کرایه میدهد و از این محل زندگیش را میگذراند من او را مثل  برادرم دوست داشتم هروقت میامد اینجا کلی دلم را شاد میکرد آدم خوش ذاتی بود نمیدانم چرا سنگ همیشه به در بسته میخورد بیچاره زنش خیلی جوان بود به خدا در تمامی مدتی که اور میشناختم هیچکی نبود که از او شکایتی داشته باشد چندین سال بود که او را میشناختم . مورچه هم از او آزاری ندیده بود .

دیدم اگرپای صحبتش باشم گویاحالاحالاهامیخواهد حرف بزند.نمیخواستم بیشترازاین به حرفهای دردناکی که می زندگوش کنم برای همین گفتم .کربلائی.مشهدی به من گفته بودکه پاتوقش همیشه اینجاست آمده بودم باوسری بزنم وحالش رابپرسم.کربلائی گفت حالا اگرکاری داری کسانی هستند که ازده شما میایندبگوکجا هستی تاخبرت کنم .

 درحالیکه جگرم آتش گرفته بودومیخواستم همانجازارزارزیرگریه بزنم با گلوئی پرازبغض گفتم.نه کربلائی  خودم با خواهرم شاید همین روزها بخواهیم به ده برویم حتمامیائیم پیش شما .و ازاو خداخدحافظی کردم.

تمام راه را به یاد مشهدی بودم . به یاد مهربانیهایش بودم گویا لحظه به لحظه سفر به یادم آمد . از کمکی که به من و طوطی کرد و ناگهان دلم فرو ریخت و نکند آن سفرباعث شده بود که از خانه و کاشانه اش جدا شود و این بلا به خاطرنبودش به سرخانواده اش آمده باشد؟ درتمام طول سفراوکه زیادبه حرف زدن عادت نداشت برایمان اززن و فرزندانش وعلاقه ای که به آنها داشت صحبت کرده بود .دلم آتش میگرفت وقتی به یاد حرفهایش می افتادم . من از حال وروزواوضاع زندگیش خبرداشتم وضع آنچنانی نداشت خیلی زحمت میکشیدولی خوب هم نانخورش زیاد بود گویا( آنطور که یکی دو جمله بیشتر نگفته بود زنش را برای درمان چند بار به شهر آورده بود و دواهایش را از شهر برایش میخرید )مرگ زنش احتمالا او را از پا انداخت؟ بیچاره زنش پیرنبود خودش هم پیرروزگار بود خیلی ازکارافتاده نبودولی دیگرگویا اینکارسخت جان وحالی برایش نگذاشته بود.فقط غیرتش باعث میشد مثل جوانها کار کندوبه روی خودش نیاورداداره یک خانه بابچه های متعددوکوچک وزن مریض احوال کارساده ای نبویدهزار بار درراه ازخداوند برایش صبروتحمل وبرای زنش طلب آمرزش کردم وآنروزرا با رنجی که در دلم تلنبار شده بود تا ظهرتحمل کردم وبا دلی شکسته به خانه نزدطوطی رفتم . گویا دیر کرده بودم چون طوطی باقیافه ای نگران دم در اطاق منتظرم بود مثل همیشه غذانخورده وچشم براهم .ولی چه کسی میتوانست باحالی که من داشتم لب به غذا بزند لقمه ازگلویم پائین نمیرفت نمیدانستم چه کنم .اگربه طوطی بگویم اوهم مثل من دگرگون میشود .تصمیم گرفتم کمی صبرکنم وبعد ازخوردن غذا این خبررا به او بدهم . ولی من وطوطی یک نفر بودیم . او به محض اینکه نگاهش به من افتاده بود پی برده بودکه حال و روز درستی ندارم.کمی خودش رانگه داشته بود گویا منتظربودکه من خودم هر اتفاقی که افتاده  برایش بگویم هنوزچند لقمه نخورده  بودم که بالاخره طاقتش طاق شد وپرسید حسین چه شده ؟ چه بلائی به سرمان آمده؟چرااین حال وروزراداری؟ گفتم هیچی عجله نکن بگذارکمی حالم جا بیاید برایت میگویم ولی طوطی بی طاقت ترازآن شده بودکه به من مجال بدهد.هم آنجا کنارسفره نشستم وبی اختیاراشک ازچشمانم سرازیر شد ودر میان هق هق  گریه ماجرای مرگ زن جوان مشهدی را تعریف کردم . هنوز کلامهای آخرم را نگفته بودم که دیدم طوطی مثل ابر بهار اشک میریزد . هیچوقت طوطی را به این روز و حال ندیده بودم . پس از مدتی که با گریه کمی از اندوهمان کاسته شد طوطی گفت خیلی دلم به حال مشهدی سوخت خانواده اش را میشناختم با دخترش کمی آشنائی داشتم بچه های سر براه خوبی داشت گویا پنج تا بودند  زنش قمر خانم را هم خوب میشناختم بیچاره زن زحمتکشی بود در نبود مشهدی از هیچ کاری برای گذران زندگیش دریغ نمیکرد . پسر بزرگش زن گرفته بود ولی چهار بچه دیگرش هنوز به سرانجامی نرسیده بودند خیلی دلم سوخت از آ ن گذشته حالا ما چطور میتوانیم از حال خانواد مان باخبر شویم و چطور لااقل به گوش مادر برسانیم که سلامت هستیم . گفتم صبر کن خدا کریم است همانطور که تا حالا در نمانده ایم باز هم خدا کمکمان میکند .مطمئن هستم خد ا در دیگری را به رویمان باز میکند توکل به خدا کن و بعد برای اینکه هم مزه دهن طوطی را بفهمم وهم اگر او بیش از حد ناراحت است او را بیهوده آزار ندهم . گفتم . ببین طوطی اگر ناراحتی میتوانیم همین فردا به ده برویم . بالا خره یک جوری جواب پدر و مادر را میدهیم و بعدمن ترا آنجا میگذارم و خودم به همینجا بر میگردم . اگر گفتند این مدت در شهر چه میگردید راستش را میگو ئیم . میگوئیم خاله مرضی را پیدا نکردیم . ماندیم و چون مشهدی را پیدا نکردیم معطل شدیم تا او بیاید ووقت فهمیدیم او دیگر به شهر نمی آید آدم مطمئنی گیر آوردیم و آمدیم . بالاخره بهانه زیاد است پدر و مادر هم وقتی دیدند ماصحیح و سالم بر گشته ایم دیگر زیاد پاپی ما نمیشوند .

طوطی در حالیکه اشکهایش راپاک میکرد گفت نه فکراینکه برگردیم را نمیکنم تازه با رفتن ما اوضاع بدتر میشود ضمنا خودت میدانی اگربرویم دراینکه من باید زن علی بشوم شکی نیست وفکرمیکنم ایندفعه خیلی هم زوددست به کارخواهند شد تازه خدا میداند که چه سئوالاتی میکنند ومن باید به عمووعزیزخانم و پدر و مادر چه حوابهائی بدهم بدهم میترسم . توکه میدانی پدرچقدربرای آبرووحیثیتش ارزش میگذارد.تاحالا هم که دوام آورده ام ازترس رو برو شدن باپدراست .گفتم توازاینکه آوردمت به شهروکنارمن هستی ناراحتی؟منکه دارم برای راحتی توجامیکنم طوطی نگاهی مهربانانه به رویم انداخت گفت من کنارتوخوشبخت ترین خواهردنیاهستم کدام خواهری مثل من سایه برادر بالای سرش است؟هیچوقت ازمن سئوال نکن کارت خوب بوده یابدمن احساس میکنم دراین سفرهم توبه آرزویت رسیدی هم من والان هم که وضع بدی نداریم ولی من فکررفتن به ده پشتم رامیلرزاند. اگرآنوقت آدم بدبختی بودم . حالا دیگر ده برای من گوراست باید آنجا دفنم کنند. برای زندگی کردن آنجا جائی ندارم .تومیگوئی میشودهمه چیز رادرست کردولی من میدانم که به این راحتی نمیشود جواب همه راداد توده ومردمش را خوب میشناسی . حالا هم که اینجا راحتیم چون خبر نداریم پشت سرمان چه گفته اند ومیگویند . خدا بداد پدرو مادرمان برسد و بهتر است در این بی خبری بمانیم وگرنه اگربرویم حتمابایدخواب زنده بودن وزندگی کردن را ببینیم.شایدآنهاخیال میکنندکه ما گم شدیم ویادر شهر بلائی به سرمان آمده ولی وقتی دیدند سالم وسلامت آمده ایم آنوقت دیگربه ما رحم نمیکنند  من در تنهائی ووقتی که تو نبودی هر وقت بیکار میشدم به همین چیزها فکر میکردم . الان تو در کنار منی و من میدانم تو مراتنها نمیگذاری و همین باعث میشود من خوردم را دختر خوشبختی ببینم وبعد در حالیکه با چشمهای نمناکش دلم را آتش میزد . پرسید . مگر این حرفها که زدم درست نیست؟ گفتم چرا . چرا طوطی و دستش را گرفتم و به او اطمینان دادم که تا خون در رگهایم جریاندارد از او جدا نخواهم شد و فقط مرگ مر ا از او جدا میکند و او دستم را بوسید . و دوتائی غذا را در محیطی که آرام شده بود خوردیم .

زندگی به آرامی مسیرش را طی میکرد.65

تابستان به انتها رسیده بود . هنوزهوا گرم بود . در بعضی اتاق ها که خاله اجاره داده بودمسافرهای مردجلوی در اتاق هایشان روی سکوی حیاط میخوابیدند و معمولا زنها و بچه ها توی اتاق می خوابیدند. نیمه های شب با فریاد خاله همه بیدار شدیم . سراسیمه ازاتاق بیرون پریدم .دیدم خاله دم دراطاقش مثل دیوانه هابه سرورویش میزند من زودتر ازهمه خودم را به خاله رساندم ومسافرهای دیگر هم به من پیوستند و بیچاره خاله زبانش بند آمده بود و فقط فریاد میزدمن خاله رارهاکردم و به اتاقش رفتم ودیدم که آقا رحمان به وضع بسیار بدی در وسط اتاق افتاده و گویا درحال احتضاراست  دهانش کف کرده بود وتنش به رعشه افتاده بود صورتش مثل زغال سیاه شده بود و چشمانش به وضع وحشتناکی درحدقه میگردید.نمیدانستم چه کنم .اولین باربودکه کسی رابه آن حال میدیدم .زنها به دور خاله جمع شده بودند ومردها به درون اتاق آمدند  یکی ازآنها که مردمسن و دنیا دیده ای بودبلافاصله ماجوانها رااز اتاق بیرون کرد وساعتی نگذشته بود که خبرآوردند آقارحمان برای همیشه چشم ازجهان فرو بسته است . بارفتن رحمان خاله دراین دنیای بزرگ تنهاترازتنها شد . او هیچکس را نداشت نه فامیلی و نه اولادی . تمام عمرش پای شوهرش نشسته بود.سوخته بودوبابی اولادی ساخته بود.هرچند بی عرضه گی شوهرش اورامثل مردها قرص ومحکم کرده بودولی به قول خودش میگفت . عزت و دل گرمی من توی این دنیا همین یک چنگه استخوان است وباهمه بلاها که به سرش آمده بود باز قسم راستش جان رحمان بودمیگفت خدا یکی شوهر یکی و  آنشب دفترچه این عشق هم بسته شد و خاله ماند و درودیوار مسافرخانه اش .

مراسم شوهرخاله به آبرومندی برگزارشدمن و طوطی مثل فرزندانش هر چه در توانمان بود کوتاهی نکردیم شاید  با این خدمت میخواستیم گوشه ای از محبتهای خاله را جبران کنیم . چشم بر هم نگذاشته چهل روز گذشت . وتمام تلاش من وطوطی این بود که خاله تنهائی غم مرگ شوهرآزارش ندهداز آنجائی که میگویند هیچ اتفاقی دراین دنیا نمی افتد که تماما بد یا تماما خوب باشد . وهر چه رخ میدهد  هم خوبی داردهم بدی وصد البته  این به تجربه به من ثابت شده . مثلا همین مرگ آقا رحمان که آدم نمیتواند فکر کند خوبی هم داشته باشد . هرچند چهل روز من از کار وکاسبی افتادم ولی همین اتفاق باعث شد که خاله من وطوطی را بهتربشناسد . از دهانش شنیدم که میگفت . خدا یار بی کسان است وطوطی وحسین را دادبه من وبعد رحمان را گرفت .خاله عملا مرامرد خانه اش میدید و طوطی را فرزندش . بامرگ شوهرش ما بهم نزدیکترشدیم .حالادیگرمحبتهای خاله اگریکی بود صدتا شدازهیچ کاری درحق ماکوتاهی نمیکردوکم کم داشت جای خانواده رابرای مامیگرفت و او شده بود مادر ما و ما دختر و پسر او . میگفت شما حسرت بچه را از دلم در آوردید ولی الحق آنقدر که ما به او نیاز داشتیم او به مااحتیاجی نداشت.

مدتی بودکه حاجی مرابرای اینکه باسوادشوم خودش به سلطان خانم سپرده بود.وباتعاریفی که ازمن کرده بود مرا حسابی دردل اوجا کرده بود .طوطی هم که دیگردم دست خاله مثل اومیتوانست مسافرخانه را اداره کند در نبود من کاملاسرش گرم بودوبقول خاله باربزرگی راازدوش خاله که داشت کم کم آثار پیری درجسمش پیدامیشد برمیداشت ضمنا ازآنجائیکه زن بسیارحسابگرودانائی بودوماراهم مثل فرزندانش میدانست ازهیچ کوششی که به نظر میرسید، مثل مادرازمادریغ نمیکردبه همین جهت طوطی رابه یکی ازهمسایه هاسپرده بودتا به او خیاطی یاد بدهد اومیگفت برای زن هنرازسوادبهتراست وماهم بالای حرف اوکه حرف نمیزدیم میدانستیم خیروصلاح ما را میخواهد ماهم از این فرصتها حسابی استفاده میکردیم و پول هایمان را جمع میکردیم . من هر چه از حاجی میگرفتم و طوطی هم از خاله .البته خاله میگفت  پولی که من به طوطی میدهم پول زحمتکشی خود طوطی است. خلاصه بارفتن روزی دو سه ساعت به مکتب هم  انگا درهای خوشبختی به رویم باز شده بود و کم کم به این فکر افتادم که باید برای زندگی آینده ام با طوطی نقشه ای بریزم

بعضی شبها تا صبح خوابم نمیبردهزاران راه به ذهنم میرسید.هر راهی را چندین بار بالا و پائین میکردم و سپسس میرفتم سراغ فکری جدید تر وبهترنمیدانستم چه کنم . ازچه راهی وارد شوم ودراین رابطه تمام درها به رویم بسته بود بهر راهی که میرفتم به بن بستی جدید برمیخوردم .

چطور به طوطی بگویم ؟ گاهی به فکرم میرسید بروم و خاله مرضی را پیداکنم چون به گفته مادراو تمام ماجرا را میدانست وبوسیله اوهمه چیزرابه طوطی میگفتم ولی به فکرم رسیدازکجا معلوم که طوطی قبول کند؟ وتازه اگربعد ازاین خبر بوسیله خاله مرضی یا شوهرش  از راه دلسوزی حال و روز ما رابه گوش پدر و مادربرسانند ؟ آنها که نمیدانستندمادرچه حال واوضاعی زندگی میکنیم ومن نمیدانستم تا حال مادربه پدرچیزی گفته یانه؟ اگرنگفته باشد ؟ اگرآبروی پدرومادربرود؟ وهزاران اگر دیگر در این رابطه و تازه اگر سراغ خاله برویم  او از کجا  حرفهای مرا قبول کند؟چطورقبول کندکه تاکنون من میدانستم وهیچگونه خطائی ازمن سرنزده؟ و یا اطمینان داشته باشد که واقعا طوطی ازتمام ماجرا بی خبر بوده ؟ازکجا اعتماد کندکه مادرخودش وسایل سفرما راجورکرده ؟وهزارا ن فکرهای نادرست که احتمال داشت در مورد مابکنند .و در اثر همین ندانم کاریها ممکن بود اتفاقی بیفتد که تا آخر عمرچوب کوس رسوائی و کوله بار بدبختی را که برای خانواده به وجودآورده  بخوریم  وهمیشه پشیمان از این باشیم که خدا داشت خودش راهها را برای ماهموار میکرد.به این جا که میرسیدم به خودم دلخوشی میدادم که بهتراست صبر کنم و خودم را به همان خدائی که تا حال این جوراز من حمایت کرده بسپارم از قدیم گفته اندعجله کارشیطان است تازه مگرمن وطوطی چند سالمان بود؟من 16 وطوطی 9 ساله بودیم کو تا آماده ی زندگی شویم . خصوصا حالا که آمده بودیم به شهرودرهمین مدت بسیارکم کلی چشم وگوشمان باز شده بود و راههای پیشرفت را جلوی خودمان باز می دید م پس عجله نکنم و بگذارم ببینم در از روی چه پاشنه ای میگردد.

 گاهی ازناعلاجی به فکرم میرسید به حاجی بگویم .شاید اوراه حلی پیداکند. دنیا دیده وعاقل است ولی نه .اواز همه به مادورتراست رابطه مراباطوطی نمیداند چه کاراحمقانه ای .انگارعقل ازسرم پریده . بیشتر شک میکند و آبرویم پهلوی اومیرودواگرپهلوی اوبی آبروشوم باید جُل و پلاسم را جمع کنم و از اراک بیرون بروم . خلاصه آنقدر فکر کردم تا اینکه روزی بالاخره به یک نتیجه رسیدم وپیش خودم حساب کردم که اگر به آرامی و آهسته آهسته به خاله نزدیک شوم شاید بتوانم ازاو کمک بگیرم اگر او حقیقت را بداند احتمال حل شدن مشکلم خیلی زیاد است ولی اینهم کار ساده ای نبود و نمیدانستم از کجا باید شروع کنم . بهتر دیدم در این باره بیشتر فکر کنم و زود تصمیم نگیرم و تمام اطراف و جوانب کار را بسنجم . هنوز به فکر بکری نرسیده بودم تا اینکه.66

یکروزوقتی به خانه آمدم متوجه شدم باآنکه عصربودونه موقع خواب طوطی وسط اتاق بشکل غیر معمول خوابیده نگاهش کردم رنگ به صورت نداشت بانگرانی بالای سرش نشستم دستش راگرفتم داشت توی تب میسوخت  وقتی مرادید درحالیکه چشمانش ازاشک پرشده بودودرحالیکه نمیتوانست درست حرف بزند گفت حسین من دارم میمیرم بروخاله راخبرکن اونمی داند.گفتم ازکی به این روزوحال افتادی؟طوطی گفت نمیدانم .سرم گیج رفت و افتادم  نمی دانم چه مدت است وفقط این رامیدانم که دارم میمیرم.با شتاب بلند شدم وبه اطاق خاله رفتم خاله وقت و بیوقت نماز میخواند سرگرمی اوقات بیکاریش خواندن نمازبرای روح اقارحمان بودشایدهم  احساس میکردبه خدا بدهکار است چون نماز خواندنش ازحد اعتدال خارج بود آن لحظه هم مثل همیشه داشت باخدا رازو نیاز میکرد .اغلب میدیدم از سر سجاده که بلند میشد چشمانش از بس گریه کرده بود باز نمیشد . صبر کردم تا نمازش تمام شد و باصدائی که از وحشت میلرزید ماجرای طوطی رابرایش گفتم .اوبا عجله جا نمازش را جمع کرد و به سرعت بطرف اتاقمان رفت منهم مثل دیوانه هابه دنبالش رفتم . خاله وقتی حال و روز طوطی را دید بیشتر خودش را گم کرد و با کلماتی بریده بریده به من گفت برو منزل حاجی محمد و به او بگو خاله گفت آ ب دستش است بگذارد زمین و بیاید .

حاجی محمد تقریبا حکیم بود و تمام محله در موقع مریضی به او مراجعه میکردند و پدر حاجی محمد هم حکیم بود وگویااین شغل درخانواده آنها موروثی بود.حکیم های آنوقتها داروفروش هم بودند وبیشترهم نسخه میدادندوهم دوا. حاجی محمد دوا فروش برای خودش اعتباری داشت همه به طبابتش ایمان داشتند یعنی اگرهم ایمان نداشتند راهی دیگرنمی شناختندودسترسی بهتر نداشتند به همین هم دلخوش بودند.آخرش یامرگ بودویاهمین طبابت حاجی محمد.

 باعجله به سراغ حکیم رفتم دکانش بسته بودرفتم به خانه اش که درهمان نزدیکی بود.حکیم پای قلیانش نشسته بود زنش دررابه رویم بازکردباسلام ازاوخواستم به حکیم بگویدکه خاله گفتهه اگرآب دستش هست زمین بگذارد و بیاید زن حاجی محمدکه مرابه آن حال دیدگویاخودش هم نگران شدمدت کوتاهی طول کشیدتا حاجی با کیف مخصوصش ظاهرشد.وقتی مرا دیدپرسید.چی شده پسر؟اومرامیشناخت.چون یکی ازدوستان صمیمی ونزدیک حاجی غلامحسین بود.ماجرارابرایش گفتم وخواهش کردم این دست و آن دست نکند و هر چه زودترخودش رابه بالین طوطی برساند اوهم که دیدگویا من به حال وروزدرستی نیستم دیگرمعطل نکرد به سرعت به دنبالم به راه افتاد . وقتی بالای سر طوطی رسیدیم . بیچاره طوطی من ازشدت تب دوباره از هوش رفته بود . حکیم بلافاصله دست به کار شد من که توان دیدن آن صحنه را نداشتم و دلم هم به خاله گرم بود که بالای سر طوطی هست به حیاط رفتم . و کنار دیوار حیاط مثل پدر مرده ها نشستم .66

 

 دنیا داشت دور سرم میچرخید .خدایا چه کنم؟ اگر طوطی را ازدست بدهم ؟ اگربرای اومشکلی پیش بیاید؟ وای چه خیالها که به سرم نزد .شنیده بودم که تازگیهاوباآامده ومیگفتند با تب شدیدهمراه است وخدایا چراباید یک راست این درد بیدرمان بیاید درخانه ماوچراطوطی؟ بعد باخودگفتم . اگریک موازسرطوطی کم شودحتماخودم راخواهم کشت آخرمگرمن موجب تمام این بدبختیها نبودم ؟اگربمیرددرغربت است نه پدر و نه مادر بیکس و فامیل و تنهای تنها . سرم داشت میترکید.ازدوروبرم بیخبربودم.چشمم گویاهیچ جارانمیدیددرآن زمان درخانه خاله چندین مسافربودند که بعضی ازآنهامدت اقامتشان به هفته میرسید.یکی ازآنها مردی بودمیانسال به نام آقااصلان که بازن وچهار فرزندش درست بغل اطاق ما بودندویکی دیگرهم جوانی بودبه نام جواد که بازنش تازه عروسی کرده بود و می خواستند به پابوس امام رضا بروند. یکوقت سرم راکه بلند کردم دیدم آقا اصلان وزن وبچه هایش باآقاجوادو یکی دو نفر دیگر بالای سرم ایستاه اند .خاله به هیچکدام اجازه نداده بود پکه بروند توی اطاق و ببینند چه خبر است آنهاآمده بودند تا اطلاعاتشان راازطرف من کامل کنند.ولی منهم به حال وروزی نبودم که آنهارا بتوانم ازکم وکیف ماجراآگاه کنم .

زن آقااصلان بالاخره ازپشت همان پنجره کوچک خیلی چیزهارا به خیال خودش فهمیده بود . زن بدی نبود . نگاه مهربانش را به من انداخت و گفت.حسین آقا ناراحت نباش .انشااله خواهرت خوب میشود وخلاصه نمیدانم چه مدت گذشت چه گفتندوچه شنیدم .سرم رامیان دودستم گرفته بودم وبه بدبختیهائی که بایدپس ازطوطی بکشم فکر میکردم صدای ناله طوطی مرابه خود آورد .دیوانه وار بلند شدم ولی آقا اصلان جلویم راگرفت وگفت . نرو توی اطاق یک کمی تحمل کن.دو باره سرجایم نشستم . چه خیالهاکه نکردم . هزاربارمردم وزنده شدم آخرچراهرچه بلاست به سر من بدبخت میاید . زن آقا جواد یواشکی بطوریکه خیال میکرد من نمیشنوم گفت . الهی وبا نباشد . اگر وبا باشد خدا بدادهمه مابرسدآخرمیگویند خیلی همه گیراست .زن آقا اصلان گفت زبانت راگازبگیرخدا نکند دختره جوان است. پدرومادربالای سرش نیست غریب است ودرحالیکه پهلویم مینشست ودستش را به سرم میکشید گفت پسرم ناراحت نباش . خدا یاربی کسان است امام غریب نجاتش میدهد فقط به خداواگذارکن .هرچه اوبخواهد میشود تونذرکن امام رضااجابت میکند .خلاخصه نمیدانم چه مدت دراین حال وهوا بودم که بادیدن خاله مثل جرقه از جا پریدم و او هم کنارم نشست ودرحالیکه چشمانش ازاشک سرخ شده بودو با گوشه چارقدش اشکش را پاک میکرد گفت حسین مثل اینکه زود دست به کار شدیم.گفتم خاله جان طوطی چطور است . از طوطی بگوترابه خداراستش را بگو خاله کمی غیض توی صدایش آوردوگفت.ای بابا حسین توکه بیشتر مرا داری هلاک میکنی . من بیشترازطوطی دلم برای تو میسوزد . صبر کن حاجی گفت که همه را خداشفامیدهد همه بیمارخدا هستند وما فقط وسیله ایم . ولی تا آنجا که من میدانم چون خیلی زود خبر دار شدیم به یاری خدا انگار از یک خطر جدی گذشته . گفتم خاله جان قربانت بروم چه خطری آیا هنوز امیدی هست ؟ آخر حاجی گفت طوطی چه دردی داشته . چه اش شده ؟

خاله گفت نمیدانم .ودرحالیکه بطرف حکیم که ازاطاق بیرون میامدمیرفت گفت .حاجی محمدخودت جواب این پسر را بده من رو که قبول نداره ضمن اینکه من نفهمیدم این دختر چه به سرش آمده . راستش خودم هم دلواپس هستم و شاید حرفهای تو من وبرادرش راآگاه کند.نگاه ملتمسانه من به حاجی کارخودش راکرد اودستی به شانه ام گذاشت و گفت.خیال کردم حسین آقا مردشده وبه این زودی تسلیم نمیشود.چه خبرت است؟خوب همه ی آدمها مریض میشوند خواهر تو مگر غیر از همه است ؟ حالا خوب به حرفم گوش کن صبح دستور میدهم که چه کارهائی باید بکنی . خدا رحیم است نخواست این دختر جوان توی این شهر غریب بلائی به سرش بیاید .این را  بگویم که خطر  بزرگی را از سر گذراند . البته بقیه اش با خداست . فقط  دعا کن و به پروردگار پناه ببر . صبح خودم میایم . نگران نباش فردا که آمدم میگویم چه کارها باید بکنی توفقط خوب به حرفهایم گوش کن و مو به مو عمل کن . فهمیدی؟

حاجی محمد رامطمئن کردم وخاله به پشتیبانی من آمدوبه حاجی گفت که میتواند درپرستاری ازطوطی به من کمک بکند . با رفتن حاجی جمع توی حیاط هم که ازکم وکیف ماجرا مطلع شده بودند با خیالی راحت وبادلداریهائی که به من دادند به اطاقهایشان رفتند .درست است که روستائیان همگی بسیارکنجکاوهستندولی مداخله در کار همه را گویا وظیفه خود میدانند اما از حق نگذریم وقتی به مشکل کسی برخوردند ازهیچ کمکی برایش فرو گذار ی نمیکنند و تا دستشان میرسد برای انسان فدا کاری هم میکنند و این خود در بروز مشکلات دلگرمی خوبی است .

من همراه خاله به اتاق برگشتم وطوطی انگارازحال رفته بود. اما تبش پائین آمده بود . رنگش همانطور پریده بود زن آقا اصلان وزن آقاجوادودخترهای آقااصلان دلشان طاقت نیاورده بودودوباره به اتاق ما آمدند و نشستند کنار اتاق.خاله رفت بالای سرطوطی .دستی به موهایش کشید وسپس نگاهی آرامش بخش به صورتم کرد. و من در نگاه خاله خواندم که صادقانه به من میگویدکه طوطی ازخطری جدی گذشته .مدتی طول کشید تاهمسایه ها هم رفتند من بالای سرطوطی نشستم .خاله جای طوطی را کناراتاق انداخت ولی طوطی آن چنان حالی داشت که صلاح ندانستیم اورا به روی رختخوابش منتقل کنیم .حال وروزطوطی مراحسابی دگرگون کرده بود و دیگر هیچ اختیاری از خود نداشتم .مگر یک انسان چقدرتحمل دارد؟چقدرمیتوانددردبه این بزرگی راومسئولیتی به این سنگینی راروی دوشش حمل کند؟خصوصاباعشقی که من به طوطی داشتم هزاربرابراین باربرایم سخت تروسنگین ترمینمود . درست است که درهمه حال خداوند درهای رحمتش رابه رویم گشوده بود ولی منهم دراین رابیش از توان یک پسر شانزده ساله رنج و درد کشیده بودم اکنون هم فقط امید به آینده بود که دشواریها را برایم سهل مینمود وگرنه درهمین وضعی که من بودم کمتر کسی توان مبارزه را داشت .راست گفتند که

که عشق آسان نمود اول                       ولی افتاد مشکلها

گویادیگرکاسه صبرم لبریزشده بودمثل یخی بودم که درزیرآفتاب خورشیدمرداد ماه هیچ راهی جز از هم پاشیدگی ندار د مغزمهم کار نمیکرد و گویا درآن حال میخواستم فقط کسی راپیدا کنم که این سنگینی بار را با او تقسیم کنم و درآن لحظه جزخاله هیچکس کنارم نبود . من بودم وخاله و خاله بود طوطی بیهوش بیمار و تبدارمن.

نمیدانم چگونه وازکجاشروع کردم . خاله سراپاگوش بود فقط این را میدانم که آرام آرام داستان زندگیمان را برایش گفتم میدیدم که هرلحظه چشمهای خاله درشت ترمیشود.کم مانده بودکه ازتعجب ازحدقه بیرون بزند (خاله چشمهای درشت وجذابی داشت با آنکه سنی ازاو گذشته بودولی هنوز چشمانش زیبائی جوانیش را یدک میکشید )ولی من هر آنچه راکه سالهادرگوشه وکنارقلبم نهفته بودم بی پروابرایش گفتم وزارزدم وناله کردم.ازدرد مادرم ازعلی اززهرا ازآقارحیم وازعشق.ازهمه چیزگفتم.اشکریزان به دامنش پناه بردم مانند طفل یتیمی که درمرگ پدرلابه کند دردهایم راگفتم وسفره دلم رابرایش گشودم ازاوخواستم دستم رابگیرد.کمکم کند.برای اوقسم یاد کردم که تا وقتی طوطی این ماجرارا نداندهمچنان خواهرمنست خدا میداندکه کوچکترین نگاهی که به گناه آلوده باشد به او نکرده و نخواهم کرد هرشب که نمازمیخوانم ازخدامیخواهم که عشق طوطی راازمن بگیردوآنوقت زندگی من رنگ دیگری میگیرد. گفتم، ولی خاله مثل اینکه خداخودش داردکمکم میکندکه من بیشتروبیشتربطوطی دلبسته شوم.ولی من ازخداخواستم دستم رابگیردوکمکم کند.برایش قسم یاد کردم که تا وقتی طوطی این ماجرارانداندهمچنان خواهرمنست

گویاآنشب خواب به چشم من وخاله حرام شده بود ولی دوتائی درلابلای حرفهای من ازطوطی هم غفلت نمیکردیم و بهر چه حاجی محمد گفته بود مو به مو عمل میکردیم .

نمیدانم چه گفتم . چه کردم .ولی این را مطمئن شدم که خاله به حرفهایم شک نکرد و چنانچه بعدها خودش برایم گفت آنشب هرگز به فکرش نرسید که کلمه ای دروغ گفته باشم.

نزدیکی های صبح بود . وقت نمازصبح . خاله رفت نما زبخواند منهم وضوگرفتم ونمازم راخواندم و اشکریزان از خدا خواستم مرا از این گردابی که گرفتارش شدم نجات دهد ودرهمان حال در کنار سجاده و طوطی به خواب رفتم فقط این رامیدانم لحظه ای که بیدارشدم حکیم وخاله بالای سرطوطی نشسته بودند وآرام آرام حرف میزدند وطوطی هنوز هم در خواب بود.

چشمهایم راکه بازکردم انگارشب گذشته تمام ساعاتش رادرکابوسی سخت گذرانده ام .کم کم یادم آمد که چه کرده ام وچه بلائی ناخواسته به سرخودم آورده ام . تمام بدنم شروع به لرزیدن کرداحساس کردم تنم داغ شده و با خود گفتم وای برمن دربی خبری ونا آگاهی چنان ازخود بیخودشده بودم که همه چیزرابه خاله گفتم.بی آنکه یک لحظه بذهنم رسیده باشد که ممکن است دراین رابطه چه مشکلاتی برای من وطوطی پیش بیاید  . من خیلی نقشه ها کشیده بودم ولی بااین حماقت که کردم .حالاچه میشود؟ خاله الم شنگه راه میاندازد. ویابی سروصدا عذرما را میخواهد با خودم فکر کردم با این وضع وحالی که پیش خواهد آمد باید دست طوطی را بگیرم و کجا ببرم ؟ لابد خاله که زن متدینی هست پیش خودش هزارجورفکروخیال خواهد کردواحساس میکند که درکنارش وپیش چشمانش گناهی در شرف وقوع است و او دارد ازاین معصیت حمایت هم میکند و چه بسا به حالی غلامحسین هماین خبر را برساند و درست درزمانی که داشت درهای سعادت وپیشرفت به رویم گشوده میشدهمه درها را خودم باحماقتم بستم تازه اگربه گوش طوطی برسد چه ؟ آنرا چه کنم؟ وای که داشت سرم میترکید .درسم، مادرم بیچاره ام، خانواده ام ؛ آقا رحیم ؛ قوم و خویش ، زهرا، علی و شوق و ذوق پیشرفت درشهرو ازهمه مهمترطوطی .همه و همه ی این مشکلات مانند خوره به جانم افتاده بود . همه ی این بدبختیها در اثر یک لحطه بیخود شدن ؟ آیا جریمه سنگینی نبود؟ راستی مگر انسانها چطور میشود که دیوانه میشوند؟ لابد ازفشارچنین  دردهائیست که به جانش میریزد وطاقت و توان حل مشکلاتشان راندارندخصوصا اگراین بدبختی راخودشان باندانم کاری درست کرده باشند بود.چه تاوان سنگینی بایدبدهم .  آنگاه که رازم برملا شود  . آیاطوطی ازمن میپذیرد؟ممکن نیست طوطی قبول کند.با آن خصوصیاتی که من دراو سراغ داشتم میدانستم بافاش شدن این رازطوطی رابرای همیشه به بدترین وضع از دست خواهم داد یک لحظه چشمانم به چشمان خاله افتاداغراق نیست که بگویم درهمان چند ثانیه پشتم لرزیدو عرقی سرد تمام وجودم را در بر گرفت اما نمیدانم چه درنگاه خاله بودکه مراانگار آرام میکرد.گویا اوبی آنکه سخنی بگوید بانگاهش به من میگفت . کار خیلی بدی نکردی . حالا یک پشتیبان هم داری حرفت را پذیرفته ام وهمچون مادرت ترا درک میکنم . در آن حال و هوا  درآن لحظه چه دلخوشیهای احمقانه ای به خودم میدادم .این افکارنا پخته باعث شدکه خودم رابه دست تقدیر بسپارم در ضمیر نا خود آگاهم به این نتیجه رسیدم که دیگر کاری از دست من بر نمی آید پس هرچه پیش آید خوش آید . دیگر گویا توان مقابله با این مشکلات را نداشتم . حتی توان فکر کردن هم از من صلب شده بود مثل کاسه ای بودم که تهی شده . احساس کم وزنی میکردم

 دراین افکارغوطه وربودم که نگاهم متوجه طوطی شد.طوطی چشمهایش رابازکردواولین حرفی که ازدهان او شنیدم این بود "حسین کجائی ؟" دستش راگرفتم وگفتم اینجام .نگاهم کن وچشمان بی حال طوطی بعد از من به دور اطاق گشت وقتی به صورت خاله رسید لبخندی کمرنگ به صورتش رنگ داد.حاجی دستی به پیشانی طوطی کشید ونبضش راگرفت ومدتی تامل کرد و بعد در حالیکه بلند میشد تا برود رو کرد به من و خاله و گفت اینهم خواهر آقا حسین صحیح و سالم دیگر دست تو و خاله است که چند روزی حسابی ازاو پذیرائی کنید.خودم هم به او سر میزنم. این راهم بگویم که طوطی جان بایدحسابی استراحت کنداوبحمداله عزرائیل راجواب کرده موظبش باشید . اینهم را بگویم که این دختربسیار خودداراست اومدتهاست که مریض است ومریضی اش راازشما پنهان کرده وبه او بگوئید دیگر از این بچگی ها دست بردارد درد را هرچه زودتربایددرمان کردهم خطرش هم برای مریض کمتراست و هم برای حکیم.

حاجی محمد خداحافظی کرد و رفت .من ماندم و خاله  وطوطی .احساس کردم رفتارخاله با من عوض شده نگاهش نافذتروسخت ترشده بود شایدهم این احساس من بود.آنچنان افکار ضدو نقیض مرا احاطه کرده بود که نمیدانستم چه کنم  بی آنکه صبحانه بخورم طوطی رابه خاله سپردم ومانند پرنده ای که ازقفس بگریزد.ازخانه ودرحقیقت از زیر نگاههای خاله گریختم و به طرف حجره پرواز کردم .

تمام روز را به فکر کردن گذراندم . خدا را شکر آنروز حاجی پیغام فرستاد که کسالت داردو به حجره نمی آید . حاجی سن و سالی داشت از وقتی اطمینانش به من زیاد شده بود خیلی پیش میامد که به علتهای مختلف به حجره نمیامد ومن تمام خریدوفروشهایش راانجام میدادم .بیخود نبودکه مرابه مکتب فرستاده بود . دنیا دیده بود و میدانست چه میکند. عصرهر روزکه حاجی به حجره نمیامدمیرفتم به خانه اش وتمام اتفاقها ومعاملاتی را که شده بود برایش میگفتم . بهرحال آنروزهم تنها درحجره بودم میدانستم که درخانه  حرف زدن باخاله دورازچشم طوطی امکان پذیر نیست. خاله و طوطی مثل دویار جدانشدنی بودند طوطی سایه خاله بود و پشت و پناهش .

شب که بخانه رفتم به محض رسیدن به اتاق میخواستم ازخوشحالی پردرآوردم طوطی رنگش کاملا  جاآمده بود وتا مرا دید بلند شد خندیدوبطرفم آمداومیدانست که باخندیدنش گوئی تمام دنیارابه من داده وقتی دیدم خاله نیست واوتنها در اتاق است مطمئن شدم که حال طوطی کاملا خوب شده وگرنه خاله امکان نداشت اورا تنها بگذارد هرشب که به خانه میامدم هرچه فکرمیکردم طوطی وخاله لازم دارند سعی میکردم برایشان بخرم و بیاورم وتا حد امکان کاری کنم که آنها برای خرید بیرون نروند .طوطی جلو آمد تمام چیزهائی راکه خریده بودم از دستم گرفت و یک آن حس کردم چه میشد طوطی خانم خانه من میشد؟ ولی گوئی فرسنگهامن با این آرزو فاصله داشتم .آنقدر مشکلات بر سر راهم بود که تقریبا فکرمالک طوطی شدن ا ز سرم پریده بود و به خواب و خیالی تبدیل شده بود .67.

مدتی نگذشت که سروکله خاله پیدا شد خاله معمولا برای خواندن نمازودعا به اتاق خودش میرفت اگرخسته نبود و حوصله هم داشت یا ما را به اتاقش میبرد یا خودش میامد پهلوی ماوهرسه نفرباهم شام میخوردیم . انشب هم طبق معمول همین کار را کرد و به اتاق ماامد وقتی که شام تمام شد خاله در یک فرصت مناسب که طوطی برای بردن وسایل شام ازاطاق بیرون رفت به سرعت خودش را به من نزدیک کرد و گفت . حسین من باید با تو حرف بزنم . فردامیایم حجره .مسئله بین من وتواست باطوطی دراین باره هیچ صحبتی نکن خاله طوری  ماهرانه این مطالب را به من رساند که طوطی پس از امدن هیچ بوئی نبرد .البته هیچوقت طوطی به من وخاله هرگزظنی نمیبرد که مسئله ایی را ازاو پنهان کنیم ولی چون تازه ازمریضی انچنانی بلند شده بود ممکن بود فکرهائی درباره بیماریش بکند . ویا حس کنجکاوی زنانه اش باعث شود که بخواهدبفهمد بین من و خاله چه حرفی رد وبدل شده است .

خاله به من گفته بودکه چند بارطوطی ازاوخواسته راستش را در مورد بیماری او بگوید و این به من و خاله هشدار میدادکه طوط به بیماریش مشکوک است ومیترسد . بهرحال آنشب بی آنکه طوطی سوء ظنی به من وخاله ببرد و در این رابطه پرسشی بکند سپری شد.

صبح که به حجره رفتم هنوز حاجی نیامده بود به سرعت شروع کردم به کارتمام کارهای اولیه مغازه پای من بود هنوز مثل روزهای اول که یک شاگرد دم پا بودم تا حالا که داشتم تقریبا یک وردست میشدم همانطور کار میکردم حاجی مثل هرروزسرموقع آمدبا همان صورت مهربان با من برخورد کردبه سرعت مثل هرروز چایش را جلویش گذاشتم .حاجی دستم را گرفت . پهلوی خودش نشاند خنده ای به رویم کردوبا خوی خوشی که داشت از من خواست کنارش بنشینم بعدازوضع وحالم وکاروزندگیم سئوال کردهمه چیزرا برایش گفتم و البته اواز تمام زندگی من آگاهی داشت درمحیطی که مازندگی میکردیم تقریبا نمیشد کسی ناشناخته باقی بماندباانکه من وطوطی با اطرافیانمان زیاد معاشرت نمیکردیم . ولی تمام همسایه ها وکسبه ان منطقه ما را میشناختند این سئوال حاجی به من فهماند که او می خواهد چیزی را به من بگوید و این احوالپرسی هم بهانه ای بیش نیست.

 حاجی نگاهی عمیق به صورتم انداخت وادامه داد. دیشب سلطان خانم منزل مابودمیدانی که دوست نزدیک زن من است . معمولا به خانه ما میاید ومیرود دیشب مرا دیدوازتوخیلی تعریف کرد .میگفت حسین پسربا هوش و زرنگی است . کم شاگرد به این با هوشی داشته ای.منهم از فرصت استفاده کردم وازاو پرسیدم  کی میتوانم حسابهای حجره را به او بسپارم گفت سرسال من حسین رایک حسابدارتمام عیاربه شما تحویل میدهم و الان حسابی خواند و نوشتن رابلد است.من درحالیکه ازدرون ازخوشحالی درپوست خودم نمی گنجیدم گفتم حاج اقا سلطان خانم لطف دارند این طورها هم نیست . خیلی باید زحمت بکشم . حاجی گفت بهت دارم میگویم اگرحرفهای سلطان خانم درست باشدکه همیشه به اوایمان داشته ام چون خوب میشناسمش حساب وکتاب حجره را دربست در اختیارت میگذارم . آنوقت در کنارخودم میشوی یک حاج آقای کوچک  فقط باید حواست جمع باشد اگر هرچه میگویم گوش کنی و همانی بشوی که من میخواهم .خودم دست  بالا میکنم و یک عروسی برایت میگیرم که سالیان سال همه به یادداشته باشند و حیف که خودم دختر ندارم وگرنه ممکن نبود تراازدست بدهم البته حاج خانم دختر خواهری دارد که واقعابرازنده توست ولی این بشرطی است که توحسابی سری توی سرها دربیاوری .پدرش آدم حسابی است همین یک دختررادارد و شش تا پسرالبته اوهم هنوزوقت شوهرکردنش نشده تاقسمت چه باشد من و حاجیه خانم یکی دو بار که حرف پیش آمد در این باره صحبت کردیم او هم خیلی مشتاق است خیلی هم ترا دوست دارد .راستی حسین صبح دیروز خاله را دیدم اوهم خیلی ازتو تعریف میکند ومثل اینکه مهره مار داری؟ همه ترا دوست دارند . راستی از حال خواهرت پرسیدم . خاله گفت اوهم به خوبی توست . ازاوهم خیلی تعریف کرد نمیخواهی شوهرش بدهی؟

قلبم فروریخت . احساس کردم هرچه خون دربدنم هست به صورتم ریخت .خدایا این چه بدبختی است ازهر طرف که میروم راهی برای فرار نیست . بعد از ماجرای علی که اینطورمن وطوطی راآواره کرد و پس از اینهمه مشقت که تازه داشت فراموشم میشد . حالاگویا داستان ازجای دیگری داشت شروع میشد .دلشوره و نگرانی زبانم را بند آورده بود . با زبانی که به ته ته پته افتاده بود گفتم.

نه حاجی آقا . طوطی خیلی کوچک است وقت شوهر کردنش نیست میخواهد خیاطی راخوب یاد بگیرد.تازه اجازه او دست من نیست دست پدرو مادرمان است .

در همین لحظه یکی از دوستان حاجی داشت از جلوی حجره ما رد میشد و حاجی مرا ول کرد و به سرعت به دنبال دوستش از حجره بیرون رفت و گویا کاری که با او داشت خیلی مهمتر از حرفهای بین من و او بود.

اگربگویم که درآن زمان دوست حاجی مثل فرشته ای بود که ازآسمان فقط برای نجات من بدبخت امده بود بیراه نگفته ام سئوال حاجی آنقدرمرا گیج کرد که قدرت فکرکردن راازمن گرفته بود.راستش خودم نفهمیدم چه جوابی به حاجی داده ام اوکه رفت نفس حبس شده من درسینه به صورت آهی بلند ازقفسه سینه ام بیرون آمد . تا مدتی هم گیج ومنگ بودم وقتی حاجی آمد مدت زیادی از صحبتهای ما گذشته بود وبا آمدن مشتریها آنقدر سرمان گرم شد که هر دوهمه چیزراازیاد بردیم . نزدیکیهای ظهربودکه به یادحرف دیشب خاله افتادم وپیش خودم فکرکردم پس چرا خاله به حجره نیامد ؟مگر نگفته بود که امروز میخواهد حرفهائی به من بزند؟

ظهرکه به خانه رفتم حال خوب طوطی همه ناراحتیهای صبح راازدلم بیرون آورد.اوباخاله داشت گل میگفت و گل میشنید . هردوروی پله های حیاط نشسته بودند وچند زن هم درکنارحوض مشغول شستن ظرف بودند وبچه ها هم مثل همیشه درگوشه وکنارمشغول بازی بودند.درآنوقتِ روزمعمولامردهادراتاقهایشان مشغول استراحت بودند من که رسیدم طوطی خندید و به سرعت رفت توی اطاق که ناهاررا اماده کند . خاله چشمکی به من زد و گفت . حسین امروز فرصت نکردم به حجره بیایم میخواستم حرفهائی به تو بزنم . دنبال فرصت هستم و در حقیقت فکری کردم نمیدانم موافقی یا نه ؟

گفتم خاله بگذاربرای وقتی دیگرمیترسم طوطی بوئی ببرد . باید وقتی باشد که دوتائی حسابی تنهاباشیم نمیخواهم تا فکربکری نکرده ایم طوطی متوجه بشودو سپس دو تائی رفتیم توی اطاق وکنار سفره ای که طوطی آماده کرده بود نشستیم .

من درکنارطوطی هرگزاحساس خستگی نمیکردم وجوداوآنچنان شوو شوقی درمن به وجودمیاورد که فکر میکردم کوه راهم میتوانم جا بجا کنم . مگر نه اینکه وجود او باعث شد ترک دیارومادرو همه کسانی را که یک عمر با انها بودم بکنم ؟ مگر نه اینکه وجود او بود که توانستم راهی به این دشواری را طی کنم . ؟ ومگر نه اینکه به خاطر او از همه چیز گذشتم؟ آری هنوز هم نه تنها ذره ای از عشقم به او کاسته نشده بلکه این درختی است که روز به روز تنومند تر میشود و ریشه اش تمام تارو پود وجودم را در بر میگیرد.

آن شب پس از خوردن شام مثل همیشه که درد دلهایمان رابعد ازرفتن خاله باهم میکردیم خاله که برای خواب ما را ترک کردگفتم طوطی یادت هست به توقول داده بودم هرچه خودم یادگرفتم به توهم یادبدهم؟ گفت اره یادم هست اما  راستش خجالت میکشیدم میدیدم توازصبح تاشب یکسره زحمت میکشی .درس هم میخوانی گفتم اگربه تو بگویم به منهم درس یاد بدهی خیلی بی رحمی است.  گفتم نه اصلا . تا حالا راستش به فکر بودم ولی قدرت یادادن به تو را درخودم نمیدیدم . حالا بلند شوبرودفتروکتاب مرا بیاور  ازامشب تو هم بامن درس میخوانی و بعدماجرای تعریف کردن سلطان خانم رابه اوگفتم وتوضیح دادم که حاجی قراراست وقتی حساب وکتابم خوب شد تمام محاسبات حجره رابه من بدهد طوطی گفت.آنوقت حسین وضع ماخوب میشودیک خانه میگیریم ومیرویم دنبال پدرومادرو بچه ها و همه را میاوریم به شهر. اینطورنیست ؟ گفتم چرا.برای همین من دارم شب وروززحمت میکشم .68

طوطی مشتاقانه در کنارم نشست و چشم از دهانم بر نمی گرفت .و به من این امید را داد که در این مسیر به خوبی پیشرفت میکند و این خود  یک شانس بزرگ بود چون دلم میخواست در هر پیشرفتی که من میکنم او هم با منهمقدم باشد .و هیچگاه کمبودی نسبت به من در خودش حس نکند.

آنشب طوطی خوابید ولی من . گویا من و خواب فرسنگها با هم فاصله داشتم مثل صدها شب که ستارگان آسمان با من شب زنده داری میکردند . کابوسها به سراغم آمدند و کابوس زهرا کابوس علی   عزیز خانم خان عمو و حالا حاجی.  راستی حاجی چه میخواست بگوید ؟ طوطی را برای کدام پسرش میخواست  برای احمد؟  نه احمد کوچک بود . برای آقامحمد ؟ نه اقامحمود؟ نه؟

بالاخره طوطی یک دختر قشنگ و تو دل برو بود این حرفها خیلی عادیست .همه او را میدیدند ا مادر و پدر و پسر هرکدام به نوعی.امروزنه فردامنهم که برادرش بودم .چه کنم ؟ اگرروزی طوطی ازاین قفس که من برایش تدارک دیده ام بال بگیرد و برود؟ اگر روزی جوانی پیدا شود و دل طوطی را ببرد ؟او مرا دوست دارد مثل خواهری که به برادرش محبت دارد. ولی مثل هرموجود زنده ای او به دنبال جفتش خواهد رفت . انروز چه روزی خواهد بود؟ من چه باید میکردم ؟ آنروزجواب مادرراچه میدادم ؟ مادراورا برای من گذاشته بود .ازهمه چیزگذشته بودازمن از طوطی.راستی حالا او چه میکند ؟ با پدرچه کرده ؟ دارم دیوانه میشوم.خدایا من چه  کرده بودم که به چنین عقوبتی دچار شده ام؟ باشد  میدانم اخر طوطی هم نصیب من نخواهد شد  یک لحظه به خاطرم امد که خاله گفته بود فکری به سرش زده . راستی خاله چه فکری کرده ؟ عجب دیوانه ام . چرانگذاشتم او حرفش را بزند و او هزاران تجربه دارد که من یکی را هم ندارم . شاید او راه حلی پیدا کرده. چرامهلت ندادم به او که بگوید من چه باید بکنم؟ راستی چرا؟ لابد ترسیدم؟ اره ترسیدم . ازچه ؟ نمیدانم نمیدانم این کابوسها چقدر طول کشید و فقط این را به خاطر دارم که صبح از فرط خستگی قادر به بلند شدن از جایم نبودم.

طوطی در حالیکه چادرنمازش را روی سرش میانداخت به سراغم آمد و گفت

آهای حسین بلند شو نمازت قضا میشود . نکند دیشب به من درس یادداده ای اینقدر خسته شده ای؟ بلند شو از امشب دیگر اذیتت نمیکنم .

 بلندشدم به اوخندیدم واماده شدم تا بازباخدا به رازو نیاز بپردازم .اوتنها کسی یودکه به دردم آگاهی داشت و بعضی اوقات سرنمازبه این نتیجه میرسیدم که آنقدرمشکلات سرراهم هست که خداهم نمیتواندهمه  را حل کند . گاهی نماز هایم آنقدرطولانی میشدکه طوطی هم به نزدیکی من وخدا حسودی میکرد میگفت کاش اینقدرکه باخدا حرف میزنی  با منهم همینقدر حرف میزدی . میخواستم بگویم . تو باعث شده ای  خودت هم خبر نداری . چشمهای تو ووجود تو سر منشائ تمام این درد دلهای منست . تو مرا به خدایم نزدیک کرده ای .

درهمسایگی حجره ما حجره آقارحمت بود . آقا رحمت درآن راسته خرده ریزمیفروخت . امروز میگویند سمساری بیشترجنسهای دست دوم بود که قالی وقالیچه بیشتراز همه توی مغازه اش دیده میشد او قالی وقالیچه ها را میگرفت میداد رفو میکردند وبعد میفروخت .آدم بدی نبود . سن وسالی ازاوگذشته بود زنش مرده بود و بچه های او هرکدام رفته بودند پی زندگیشان و بیشتر اوقات که حوصله اش سر میرفت دم درمغازه اش مینشست . میگفتند بعضی شیها ازتنهائی حتی حوصله رفتن به خانه را نداردوتوی مغازه اش میخوابد آقارحمت مراخیلی دوست داشت وقتی حاجی نبود او میامد پهلوی من و داستانهاهای خوبی از گذشته و از تجربه هایش از زندگی و کارش برایم میگفت . آنروز صبح بمن خبردادکه حاجی گفته من دیربه حجره میایم به حسین بگوخودش حجره رابگرداندتامن بیایم معمولاوقتی حاجی نبود تقریبا کار هم تعطیل بود و به ندرت کسی میامد فقط همین آقارحمت اگر وقت داشت میامد وگرنه هیچ . آن روز گویا او هم سرش خیلی شلوغ بود .چون وقتی خبر دیرامدن حاجی راداد رفت توی مغازه اش ودیگر سراغ من نیامد . کارهای یومیه ام را کردم و نشستم توی مغازه رفت وآمد مردم را نگاه میکردم ومثل اغلب اوقات  یواش یواش به عالم خودم رفتم .

مادرچه میکند ؟ پدرچه میکند ؟ این افکارخیال ثابت من شده  بود دیگرروزی نبود که این فکرها مثل خوره جانم را نیازارد وبه قلبم چنگ نزند.آنها چه میکنند؟ درباره رفتن ماچه فکری به سرشان زده ؟لابد پدرخیال میکندمادر شهر گم شده ایم برای خاله مرضی پیغام فرستاده اند؟ اصلا شاید پدرخودش به شهرآمده باشد به دنبال ما.اوخیلی طوطی رادوست داشت .جانش بودوطوطی.البته ناگفته نماندهمانطورکه قبلاهم اشاره کردم  آنوقتها  این اتفاقها بسیار عادی بودوبرای اکثرهمسایگان ودوستان و فامیلها افتاده بود ولی این رفتنها و برنگشتنها مخصوص پسران و یا خانوادگی بود نه یک دختروپسر جوان. روی همین اصل هم این اصطلاح دربین ما رواج داشت که میگفتند شهر دزد است . پدرها دنبال کاربه شهرمیرفتند ودیگربرنمیگشتند وچه بسا فرزند ها خصوصا پسرها به دنبال کار و کاسبی و گاهی درس خواند میرفتند و دیگر هیچکس از حال و روزشان خبردار نمیشد. تقریبا میشد اینطور تصور کرد که رفتن به شهر و برنگشتن یک امرساده برای روستائیان بود . ولی وضع من و طوطی فرق میکردما رفته بودیم به پرستاری برای چند روز. به خانه خاله مرضی .یک پسرودختر جوان . ما نه قهر کرده بودیم و نه دنبال کاسبی و درس بودیم ازهمه گذشته طوطی یک دختر بود که حیثیت پدرومادرو خانواده  به او بستگی داشت او را عمو برای پسرش اسم گذاری کرده بود ودراین حال و هوا خیلی بیشتر پدر و مادرمان میباید جوابگوی اطرافیان باشند . نکند پدر دق کند؟ ولی نه . مادر میدانست چطوربا مسائل کناربیاید که صدمه ای خصوصا به پدرنخورد. اونمیگذارد بلائی به سر پدر بیاید اوراحتما به موقع همانطورکه همیشه رگ خوابش رامیدانست مطلع می کرد .با این حال خیلی دلم می خواست بدانم آنها درچه حال وروزی هستند دلم برای همه شان تنگ شده بود.آن برادرکوچولویم خواهرم منظرخدایا آیا می رسدزمانی که من یکباردیگر آنها راببینم .؟ بعضی شبها مینشستیم و با طوطی حرف میزدیم وآخرش من به طوطی میگفتم بگذار وقتی اوضاعمان خوب شد حتما به ده میرویم همه به استقبالمان میایند با سواد میشویم . خلاصه بگویم آنوقت همه میگویند که ما هم شهری شده ایم.

به طوطی دلداری میدادم و میگفتتم طوطی تصور کن همه به یک چشم دیگربه مانگاه میکنند پدر و مادر هم به ما افتخارخواهند کرد از دلشان در میاوریم . اصلا می آوریمشان به شهر همینجا . پهلوی خودمان . خلاصه آنقدر به طوطی ادرباغ سبز و سرخ نشان میدادم که به امید آن روزهای که خواهد آمد این روزهای دوری را تحمل کند .

صبح تا ظهربا این افکارسپری شد . برای ناهار به منزل آمدم . سر سفره خاله رو کرد به طوطی و گفت و طوطی جان من پایم درد میکند.عصروقتی حسین به حجره رفت توهم برومنزل سیدهادی زنش زالومیاندازد.بگو فرداصبح بیاید و چند تا زالو به من بیاندازد . دفعه قبل که اینکار را کرد خیلی راحت شدم . تازگیها باز نقسم تنگ شده . زالوها که خونم را میمکند گویا سبک میشوم . حالم بهتر میشود و طوطی هم به علامت انجام دستورات خاله سرش را تکان داد .

 عصر  وقتی به حجره رفتم به محض آمدن حاجی فرصت را غنیمت شمردم و به خیال اینکه طوطی به منزل سید هادی رفته وخاله درخانه تنهاست آمدم تاباخاله درخلوت صحبت کنم و ببینم چه راهی پیش پایم میگذارداما از بخت بد طوطی رفته وبرگشته بود من دیر کرده بودم وتیرخاله هم به سنگ خورده بود . زن سید هادی زنی بسیار  وراج بود ممکن نبود کسی به در خانه اش برود و یکساعتی او را معطل نکند . بچه نداشت و میگفتند حوصله اش سر میرودو بهمین جهت چشمش که به کسی میافتد ول کنش نیست اما آنروز زن سید هادی منزل نبوده و طوطی زود بر گشته بود و وقتی من آمدم او مشغول انجام کارهای روز مره اش بود .69

این روزها سرخاله هم خیلی شلوغ بود.تمام اتاقها پرازمسافر بود درآن زمان وقتی خانواده هامیخواستند به مسافرت بروند سعی میکردندچندخانوارشوند تابه همه باصطلاح هم خوش بگذرد .و هم از امنیت نسبی بر خوردار باشند در آن زمان راهها امن نبود و مسافرتها بسیاربه طول میانجامید ومسافران اغلب پول وپله همراهشان بود اگر در تعداد کم مسافرت میکردند معلوم نبود به چه سرنوشتی دچار میشوند چه بسیار شنیده بودیم که حتی وقت دسته جمعی هم سفر میکردند اگر به دزدان بر میخوردند شانس میاوردن که جانشان را از دست نمیدادند چون آنها نه به مالشان و نه به جانشان رحم نمی کردند وقتی تعداد زیاد بود معمولا امنیت کمی بیشترمیشد . بهر حال باید شانس هم میاوردند که به دزدان بر نخورن . این دو سه خانواده که معمولا ده الی دوازده نفر میشدند یک اتاق اجاره میکردند و آنوقت بود که اتاقها جای سوزن انداختن نداشت .

خانه هائی مثل خانه خاله که درآن دوران نقش مسافر خانه را داشت طوری بود که دوریک حیاط پرازاتاق بود اتاق خاله درست چسبیده به دورحیاط  بود دور حیاط خانه شش اتاق بود  که در این زمان هر شش اتاق پر بود فقط یکی از اتاقها که من و طوطی بودیم دونفر ساکنش بودند بقیه همانطور که توضیح دادم حد اقل ده نفر مهمان داشت حالا خودتا ن درنظربگیرید که چه اوضاعی بود.ولی باهمه این شلوغی طوطی میگفت .حسین خیلی خوب است که اینطورمسافر میاید چون در این زمان وجود من خیلی برای خاله خوب است احساس میکنم که سر بار خاله نیستیم تازه باری هم از دوشش بر میداریم  .

البته تازگیهاخاله بجزاطاق وخوراک مقدارزیادی هم پول به طوطی میداد.طوطی هم هرچه ازخاله میگرفت میگفت میخواهم جمع کنم تاوقتی رفتیم به ده برای پدرومادر پول وبرای بچه ها سوغات ببرم . تا آنهاراخوشحال کنم . شاید پدر را وادار کنم مقداری از زمینهای خان عمو را که درکنار خانه ما است ازاو بخرد وجبران این همه ناراحتی او را بکنم حتماتا آنموقع علی هم زن گرفته  و خان عمو هم از فکر من و علی بیرون آمده و ما را اذیت نمیکند.

منهم اختیار طوطی را به دست خودش داده بودم میگذاشتم هرطورمیخواهد عمل کند . از طرفی اوضاع منهم خیلی خوب شده بود . حاجی حسابی به من میرسید تازگیها خودش میگفت میخواهم برایت یک حجره دست و پا کنم دیگر داری یک پا کاسب میشوی.البته وقتی شنگول بود این حرفها را میزد .منهم خیلی دل خوش به این حرفها نبودم ولی بهر حال این حرفها خیلی در روحیه ام اثر میگذاشت .وباعث شده بود دلگرمتر شوم تعریفهای حاجی ورفتار خودم باعث شده بود تمام کاسیهای آن راسته مرا به خوبی بشناسند  به اصطلاح برای خوم کلی آدم شده بودم .

 از مسئله پرت شدم . آن روزبی نتیجه به حجره بازگشتم .شب که به منزل آمدم دریک فرصت مناسب به خاله گفتم یا خودت بیا حجره یا طوطی را بفرست دنبال کاری ومن بیایم خانه.البته من بیایم بهتراست.چون تو که بیائی ممکن است جلوی حاجی نشود صحبت کرد.

خاله گفت .آره تو بیائی بهتر است من پایم درد میکند . دیگر توان ندارم . پیری بد دردی است درمان ندارد فردا طوطی را میفرستم سراغ زن سید هادی و تو بیا خانه

نیمه های شب بودکه صدای فریادزنی همه مسافران وما رابه بیرون ازاتاق کشیدزنی جوان درحالیکه بچه کوچکش رادربغل داشت وحشت زده وهراسان به وسط حیاط پریده بودوشوهرش در حالیکه فحش و ناسزا میگفت با چاقوئی که در دست داشت به دنبا ل او بود و بچه هایشان هم با فریادهای معصومانه و ضجه و مویه در حالیکه اشکریزان صحنه را تماشا میکردند در میان دو لنگه در ایستاده بودند تاماآمدیم به خودما ن بیائیم مردک با کاردی که دردست داشت به طرف زن حمله برد. خاله که ازهمه دنیا دیده تربودواین فراروگریزها به چشمش عادی مینمود به سرعت خودرا به میان زن ومرد مسافر انداخت وبرای حمایت از زن سینه اش را سپر بلای او کرد و مرد مسافر که چنین عکس العملی را از خاله انتظارنداشت قبل ازآنکه به خود بیاید کارد را پائین آوردو هر آنچه نمیباید اتفاق بیقتد افتاد خون ازلباس خاله بیرون زد و اینجا بود که خاله تازه متوجه شده بود که به دست خودش این بلا به سرش امده ولی خیلی دیر شده بود.

طوطی ازوحشت به دیوارتکیه داده بود ومرتبا و بدون وقفه فریاد میزد . زنها ومردها مبهوت مانده بودند ومن تنها کسی بودم که تونستم خیلی زود متوجه خطربشوم و خودم را نبازم به سرعت برق خودم را به مرد رساندم . نمیدانم و به خاطر ندارم چگونه اورا با مشت و لگد به زمین زدم و اگر اطرافیان جلونیامده بودند و مرا از روی سینه مرد بلند نکرده بودند چه بسا که کارد را در سینه اش فرومیکردم .در آن زمان نا خواسته خاله مادر ما بود و شاید حمله اوبه خاله مثل این بود که او مادر مرا چاقو زده  و شاید هم احساس میکردم او با این کارتمام هستی مرااز بین برده بود . گو اینکه نگهدار هرکس خداست. من خاله را از دل و جان دوست داشتم اگر او نبود معلوم نبود تا حال چه بر سر من و طوطی آمده بود (این را بگویم که من اصولا آدم بقول قدیمیها چشم و رو داری بودم یعنی قدر دان محبت کسانی بودم که مرازیرپروبالشان گرفته بودند)اعتقاد داشتم به اینکه گرگی که مراشیردهد میش منست.بیگانه اگر

وفا کند خویش منست ......خاله همه چیز من و طوطی بود  نمیتوانم حال خودم را در آن لحظه بیان کنم . دنیا جلوی چشمم سیاه شده بود وگواینکه کارم اصلا باعقل جور در نمی امد و بجای آنکه به فکر خاله باشم نا خود آگاه به فکر انتقام افتاده بودم . شایدهم فکرکرده بودم که درآن زمان کارازکارگذشته باشد آخربا آن صحنه که خون از بدن خاله تمام لباسش را خیس کرده بودم دیگر امیدی به زنده ماندش نبودو من نا امیدانه میخواستم تقاص او را بگیرم

 خلاصه با وساطت مسافران ازروی سینه مرد بلند شدم وبه طرف اطاقی که خاله را برده بودند دویدم  .رنگ خاله مثل میت زرد شده بودچشمانش را بسته بود تمام لباسهایش غرق خون بود طوطی فقط گریه میکرد .وقتی من داخل اتاق شدم زنهائی که بالا ی سرخاله بودن جابازکردند تا من به خاله برسم بالای سرخاله رفتم .دستش راگرفتم . خدا را شکر گرم گرم بود فورا ازبتول خانم که یکی از همسایگانمان بودو از سرو صداهائی که بلند شده بود باخبر شده بودوآمده بودکه ببینددرانجاچه خبرشده است خواستم به دنبال حکیم برود.درشهرستانها آنقدرمردم بهم نزدیک هستند که در موقع نیازمندی از هیچ کوششی فرو گذاری نمیکنند . بتول خانم رفت به دنبال حکیم . به چشمان بسته خاله نگاه میکردم و گویا میخواستم دید چشم خود را به او بدهم .در این حال افکارنا امیدانه سراسر وجودم را فرا گرفت داشتم دیوانه میشدم یک آن باخودم فکرکردم اگر واگرخاله بمیرد تکلیف من و طوطی چه میشود؟ آخردر این دنیای بزرگ او در حال حاضر تنها حامی و پشتیبان من و طوطی است . اگرخاله بمیرد این مرگ تنها پایان زندگی خاله نیست بلکه  پایان زندگی من و طوطیست .

حالا طوطی مثل پروانه داشت به دور خاله میچرخید و در خانه همهمه ای بر پا بوددر اتاق هم هرکس دستوری  میداد از بتول خانم هم خبری نشده بود و منهم مثل اسفند روی آتش بودم . نمیدانستم چه باید بکنم . البته دیر آمدن حکیم امری عادی بود چون هم دوا و درمان خانگی میکرد و هم عطاری داشت و اینها باعث میشد که همیشه سرش شلوغ باشد  بقول خودش همیشه میگفت من یک سر دارم و هزار سودا .  او به تازگی با داشتن زن و چندین بچه بزرگ و کوچک زن جوانی هم گرقته بود و بیشتر  وقتها در عطاری را می بست و میرفت پهلوی عروس خانم و برای همین به ندرت دست آدم به دامنش میرسیدهمه میگفتندعشق پیری گربجنبد سر به رسوائی زند این حکیم هم اینطوربود با این وصف همه مجبوربودند به او متوسل شوند چون مفردیگری نداشتند. بهرحال وقتی بتول خانم آمد وگفت بهمه جا سر زده ولی نتوانسته حکیم را پیدا کندآه از نهادم برآمد 70.

 

در این لحظه که امید همه از دست رفته بود پیر زنی که همراه پسر و عروسش تازه اوایل شب به خانه خاله امده بود و تا آن لحظه نظاره گری بیش نبود وقتی از امدن حکیم نا امید شدیم . همه را کنار زد و مثل یک حکیم ماهر بالای سر خاله نشست همه چشمها به او دوخته شده بود وضع طوری بودکه هیچکس یارای حرف زدن نداشت و پیر زن اول به آرامی همه را از دورو بر خاله دور کرد و بدون آنکه خود را ببازد اول دستورداد که مقداری آب گرم حاضر کنند و سپس رو به طوطی کرد و گفت مقداری پارچه تمیز برایش بیاورد سپس  لباس خاله را پاره کرد نگاهی دقیق به زخمش انداخت و در حالیکه با دست چشمهای خاله را باز میکرد گفت بیشتر از آنکه آسیب دیده باشد ترسیده است  خلاصه با وسواسی که فقط از یک دکتر میشود انتظار داشت  زخم خاله را شست و بعد رو به من کرد و گفت پسرم خوشبختانه زخمش سطحی هست  به جای حساسی نخورده کمی در گوشت فرو رفته و این خونها بهمین سبب است .ولی زود خوب میشود و در حالیکه زخم خاله را با دقت  میبست باخوراندن کمی شربت که قبلا به زنها گفته بود و آماده کرده بودند و کارهای دیگر خاله را رو براه کرد و ولی ا ز هوش و حواس خاله هنوز خبری نبود و این همه را نگران کرده بود  او هیچ عکس العملی نشان نمیداد رنگش مثل گچ سفید شده بود خون زیادی از او رفته بود طوطی آنقدر پریشان حال و گریان بود که دل همه را به درد آورده بود پیر زن که عروسش او را ننه یداله صدا میزد مرتبا به طوطی دلداری میداد وعروس ننه یدالله هم به طوطی  از خوش دست بودن  مادر شوهرش صحبت میکرد او میگفت همین ننه یداله تا حالا ده تا  زن زائو را به سلامت کنار آورده و توی دهشان هر کس مریض دارد همین ننه یداله او را خوب میکند و با حرفهای عروس ننه یداله من کمی آرام گرفتم یکساعتی گذشت . بعضی ها رفتند ولی پیرزن و عروسش همچنان بالای سر خاله نشسته بودند به  پیرزن گفتم پس چرا خاله این روز و حال را دارد؟ چرا به هونش نمیاید؟  او جواب داد اخه پسرم ندیدی چقدر از او خون رفته ؟ تازه بیشتر از همه ترس او را از پا انداخته . سن و سالی دارد جوان که نیست . دیگر همه رفته بودند ننه یدالله هم در حالیکه بلند میشد که با عروسش بروند حسابی دل من و طوطی را به بهبودی خاله گرم کرد وقتی هم که  داشت ما را تنها میگذاشت گفت . شما اگر تا صبح مشکلی پیش امد  رودر بایستی نکنید مرا خبر کنید از خواب بودن  منهم خیالتان جمع باشد من معمولا تا صبح بیدار هستم و بیشتر سر سجاده ام و نماز و دعا میخوانم .           

خواب ازچشم من وطوطی رفته بودبالای سرخاله نشسته بودیم هردوبی آنکه حرفی بزنیم می دانستیم که اگریک مو ازسرخاله کم شود زندگی مازیرورومیشود .طوطی بی وقفه وآرام آرام گریه میکرد وتا صدای ناله ای از خاله  بلند میشد او مثل جرقه ازجا میپرید من در حالیکه خودم وضع و حالی بهتر از طوطی نداشتم ناچار برای اینکه کمی او را آرام کنم درچند کلمه گاهگاهی دلداریش میدادم و اما خودم هم میدانستم که حرفهای من اثری ندارد چون مطمئن بودم که طوطی هم حال و روز مرا خوب  میداند.  

ازبیرون صدائی به گوشم خورد.طوطی هم شنید بانگاهش ازمن میخواست که ببینم چه خبراست؟بلند شدم  به دنبال صدا از اتاق بیرون رفتم . دیدم ضارب همراه زنش وبچه ای که دربغل زنش بود بیرون ازاطاق کنار در نشسته اند زن گریه میکرد وقتی چشمش به من افتاد بلند شد و گفت اقاحسین همه اش تقصیرمن است غلط کردم گفتم میخواهم بروم پابوس امام رضا. وتا امد ادامه بدهد من از ترس اینکه دو باره دعوا بین آنها سر بگیرد گفتم . خیلی خوب هر چه بوده فعلا که گذشت .شما خودتان نمیدانید که چه خاکی برسر ما ریخته اید حالا هم اینجا نشسته اید که چه بشود؟ مرد رو به من کردو گفت بخدا من نا اهل نیستم .دارم دق میکنم اگر سر خاله بلائی بیاید من باید جوابگو باشم . خدا شیطان را لعنت کند . ببین یک لحظه بیفکری چطورزندگی همه را سیاه کرد . گفتم یهر حال شما بروید توی اتاقتان تا ببینم چه میشود . هردو مثل آدمهای مسخ شده رفتند و من برگشتم  پهلوی طوطی نشستم وآهسته جریان را برایش گفتم . هنوزلحظه ای نگذشته بودکه خاله چشمهایش راکمی بازکرد بازشدن چشمهای خاله یعنی بال وپرزدن همای سعادت بالای سرمن و طوطی وخانواده ضارب . طوطی اشکهایش را پاک کردوباخند روبه من کرد وگفت  حسین خاله مثل اینکه چشمش راکمی بازکردمن درحالیکه ازخوشحالی روی پا بند نبودم باصدائی بلند گفتم خاله صدایم را میشنوی؟ و او آرام در حالیکه سرش را تکان میداد کفت آره چه خبر است؟ من کجاهستم؟ چی شده؟

من و طوطی  با هم گفتیم هیچی آمدی ثواب کنی کباب شدی . لبخندی کمرنگ لبهای خاله را از هم گشود و امید را دردل مانشاند . با خوراندن چای و کمی جوشانده که ننه یداله داده بود احساس کردیم که خدا را شکر خاله خطر را رد کرده است من به خاله گفتم . آن مردک که شما را به این روز انداخت حال خودش بهتر از شما نیست دارد دق میکند . زن بدبختش هم همینطور.خیال میکنند ما میرویم و شکایت میکنیم . خاله با صدائی که به سختی شنیده میشد گفت  ولش کنید بیچاره آمده زیارت.خوب پیش میاید.قصدکه نداشت تقصیرخودم هم بود.بی مهابارفتم جلو.من هم خندیدم و گفتم آهان خاله مثل اینکه همه چیز بادت آمد؟

هنوزساعتی ازبهبودی خاله نگذشته بود که سروکله ننه یداله پیداشد.شاید باورنکنید می خواستم بلند شوم ودستهایش را غرق بوسه کنم . اگراو نبود؟ بعد ازننه یداله کم کم بقیه هم امدند تا ازحال خاله خبردار شوند . لطف اله که همان ضارب بود ازخجالتش توی اتاق نیامد. همان پشت در ایستاده بود . خاله به من گفت او رابیاور توی اتاق . بیچاره رنگ به رو نداشت انگارده سال درهمین مدت کم پیر تر شده بود از سر و رویش خجالت و ندامت میریخت معلوم بود دچار یک جنون آنی شده بود و اصولا آدم شروری نبوده حال و روزی داشت که دل سنگ برایش کباب میشد بازنش آمدند. خواستند دستهای خاله را ببوسند . خاله نگذاشت و گفت . اگر میخواهید که من شما را ببخشم اول به خاطرخداو بعد بچه هایتان بروید وخوب وخوش بامهربانی باهم زندگی کنید. آخرحیف نیست گره ای را که به دست میشود بازکرد با دندان باز کنید؟ مثلا آمده اید به پابوس مهربانترین امام . ازاو گذشت و بخشش را یاد بگیرید

وقتی حال خاله خیال همه را راحت کرد. تازه زنها به فکر افتادند که ببینند جریان د عواچه بوده نمیدانم خدا زنها را از چه گلی سرشته . سردراوردن از کار دیگران از خواب و خوراکشان واجب تر است

خلاصه خاله کلی نصیحت کرد ومن احساس کردم هرچه خاله صدمه دید آنها سود بردند . زنش گفت انشا اله اززیارت که بر گشتیم میائیم اینجا و از خجالت شما بیرون میائیم و بعد گفت که انشااله شما هم خیر این پسرو دخترتان را ببرید من همیشه شما و انها را دعا خواهم کرد و از امام رضا سلامت و سعادتتان را آرزو میکنم . خاله هم رو به من و طوطی کرد و گفت . الهی شکر که من دارم خیر بچه هایم را میبینم.

 ماجرای شب گذشته مسدله من وطوطی را تحت الشعاع خود قرار داد و حالا باید تا بهبودی خاله منتظر بمانم . هنوز خاله نتوانسته بود به من بگوید چه فکری کرده و منهم عقلم به جائی نمیرسید

مسئله دیگری که در این میان روشن شد این بود که خاله احساس کرد تنهانیست و ما واقعا مثل بچه هایش کنارش هستیم  ننه یداله به خاطرخاله دوسه روزی رفتنش رابه تاخیرانداخت واما  لطف اله دوروزبعد با زن وبچه هایش خدا حافظی کردند وبه امید دیداربه زیارت امام رضا رفتند. تاوقتی ننه یداله بود خیال من و طوطی و خاله جمع بود خاله هنوز نمیتوانست روی پا بند شود کلی خون از تنش رفته بود او در این سن وسال صدمه بدی خورده بود . بالاخره ننه یداله با پسروعروسش با دوروزتاخیروکلی سفارش به من وطوطی بابت خاله ما روترک کردند با رفتن ننه یداله من احساس کردم که پشتم خالی شده تازه ترس برم داشته بود ولی ننه خیلی به من و طوطی راه و چاه را نشان داده بود و خیالمان راجمع کرد که دیگر خاله حالش  به بهبودی است و فقط باید تقویت شود و کار زیاد هم تا مدتی نکند. بعد از خدا حافظی کردن آنها طوطی گفت من امشب نمیتونم خاله را تنها بگذارم پهلویش میخوابم منهم

آنها را به حال خودشان گذاشتم به اطاق خومان امدم . نمازخواندم و خوابیدم وقتی بیدار شدم یاد اتفاقاتی که افتاده بود و رفتن ننه یدالله  افتادم  .دلشوره اینکه شب گذشته طوطی و خاله را تنها گذاشته بودم حالم را دگرگون کرده بود  با عجله لباس پوشیدم و خودم را به اتاق خاله رساندم  خاله و طوطی خواب بودند بی انکه بیدارشان کنم به حجره رفتم71

هرچنددرظاهرحال خاله خوب بودولی بیچاره پیروشکسته بود کوچکترین نا پرهیزی که میکرد مثلا غذای نامناسب میخورد و یا زیاد کار میکرد حالش بر میگشت . شده بو د کاسه بند زده . بعضی اوقات باخودم فکر میکردم که اگر خدا من و طوطی را سر راهش قرارنمیداد چه به روزش میامد. طوطی تقریبا تما م کارهای خاله رامیکرد مثل یک کدبانو ازاداره خانه و  گرداندن مسافرخانه به خوبی بر میامد .خوب یا دگرفته بود چه بکند شده بوددرست مثل خاله خاله میگفت طوطی از من بهتر میداند چه بکند و چه نکند.

وقتی درست دقت میکنم می بینم که کارهای خدابی حکمت نیست. خوب گفته اندکه اگر خدا به حکمت دری را ببندد به رحمت دردیگری را بازمیکند هنوزهم وقتی به بعضی اتفاقها ی گذشته فکرمیکنم میبینم واقعا در همه پیش آمدها لطف خدا یاورمان بوده اگرخاله برای من وطوطی نعمتی بود که بود . حالا وجود ماهم برای خاله کم ارزش نیست

مدتی گذشته در این زمان دیگر بعضی کارها روی غلطک افتاده بود من تقریبا خواندن و نوشتن وحساب کردن  را یاد گرفته بودم و حاجی غلامحسین هم تمام حساب و کتابهایش را به من سپرده بود. او آنقدر به من اعتمادداشت که هیچ نگرانی به دلش راه پیدا نمیکرد . منهم سعی میکردم لایق اینهمه اعتماد او باشم.

ازطرفی دیگر پولهائی را که من و طوطی با جان کندن پیدا کرده بودیم و کنار گذاشته بودیم داشت برای ما سرمایه ای درست و حسابی میشد که من واووقتی باهم در موردموجودیمان حرف میزدیم کلی دلمان گرم میشد و این باعث شده بود که من وطوطی باعشق بیشتری به کاربچسبیم  ما میدانستیم هرچه بیشتراندوخته کنیم امید دیدار خانوده مان بیشتر میشود طوطی فقط از یک طرف به قضیه نگاه میکرد ولی حالا شما میدانید که در مورد من اینطورنبود .

خاله هنوز نای کارکردن را نداشت برای همین طوطی یک لحظه از خاله غفلت نمیکرد ودر این موقع تنها چیزی که ذهن مرا به خود مشغول کرده بود همانا مسئله من و طوطی بود که خاله میخواست آن را برایم حل کند میگویند

بیچاره اگر مسجد آدینه بسازد                                یا سقف فرود آید و یا قبله کج آید

آری هیچوقت نباید آب خوش ازگلوی من بدبخت پائین میرفت وگویا این عشق سبب شده بود که تنم همیشه از ترس رقیب مثل بید بلرزد . هروقت هم که از این طرف نمیلرزیدم  غم دیگری میامد به مبارکبادم.

     آنـروزوقتی درحجره رابازکردم ومثل همیشه کارآب وجارورا تمام کردم . هرچه منتظر شدم حاجی نیامد  او   هیچ وقت بی خبرغیبت نمیکرد . خیلی کارهایش حساب و کتاب داشت . هروقت هم کار پیش بینی نشده برایش رخ میداد بالاخره بهر وسیله ای بود مراخبرمیکرد. تا من درجریان باشم . کم کم دلم به شورافتاد.نمیدانستم چه  بایدبکنم خانه حاجی خیلی دوربود ولی من نمیدانستم در حجره  را باید ببندم و بروم دنبالش ؟ یا منتظرش باشم . من می باید برای هرفروشی که پیش میامد حاجی را درجریان میگذاشتم .اومیگفت بستن در حجره یعنی بستن در روزی انسان وقتی از آمدن حاجی نا امید شدم دیگر دلم طاقت نیاورد و گفتم هرچه بادا باد . سرم را که حاجی نمیبرد . در حجره را بستم وتصمیم گرفتم بهروسیله که هست و ا هرترفندی  خودم را به خانه ی حاجی برسانم واز حالش  باخبر شوم

نمیدانم قبلا برایتان گفته بودم یانه . که درهمسایگی ما حجره حاجی یحیی بود . حاجی یحیی دوست و ندیم وهمدل و همزبان قدیمی حاجی غلامحسین بود . مردی بود حدود پنجاه ساله . مغازه حاجی یحیی محل رفوی فرشهای کهنه و زده داربود . او خودش یک پا خبره کار بود . کارحاجی یحیی حرف نداشت .زنش سالها پیش مرده بود واو با یکی از دخترانش زندگی میکرد نوه های بزرگی داشت که مرتب دوروبرحاجی بودند دختر حاجی اسمش سلطنت خانم بوددخترعزیزدردانه حاجی بودبا انکه حاجی سه تا دخترودوتا پسر داشت ولی به قول خودش سلطنت چیز دیگری بود . دختران حاجی همه زارو زندگی درست و حسابی داشتند پسرانش هم همینطورآنها مرتبا به حاجی سر میزدند ود رحقیقت همیشه دورحاجی پربود  شوهرسلطنت خانم درجوانی به یک مرض نا شناخته ازبین رفته بود و حاجی بچه های سلطنت را خودش سر پرستی کرده بود برای همین تمام هستی و نیستی اش را به سلطنت بخشیده بود . و بچه های دیگرحاجی هم به این تصمیم پدراعتراض نکرده بودندو البته این کار برادران و خواهران سلطنت خانم تمام اطرافیان را متعجب کرده بود

حاجی یحیی باآن اخلاق خوب و پسندیده که داشت همه راجذب خودش کرده بودبچه هایش هم دوستش داشتند و همه خیلی برایش اعتبارقایل بودند.هرکس کاری داشت که به دست خودش یا پسرانش ویا دامادهایش قابل حل بود حاجی کوتاهی نمیکرد پدرحاجی یحیی پیش نمازوآخوند بود. همین یک پسریعنی حاجی یحیی راداشت وهرچه از اعتبارو اهمیت پس انداز کرده بود همه را برای حاجی گذاشته بود والحق که این پسرحق فرزندی را به جا آورده بود .

بعضی اوقات ساعتها برای من درد دل میکرد . بقول معروف دهان گرمی داشت  هر وقت سرمان خلوت بود میامد پیش من مینشست و چپقش را روشن میکرد و با ان محاسن سفید و روی گشاده ازگذشته هایش برایم تعریف میکرد یادم میاید گاهی ازته دل آهی عمیق می کشید ومی گفت اگر دم هزارتا بچه خوب داشته باشد جای زن آدم را نمی گیرد .همسروهم بالین و همدم انسان زن انسان است بچه ها بزرگ میشوند و پروازی زن ادم تا آخر عمر برای آدم میماند ولی خدا نخواست که این همدم برای من بماند فقط حسرتش  به دلم ماند . گواینکه سلطنت نمی گذارد آب به دل من تکان بخورد یکطرف خودش و یکطرف بچه هایش .ولی خوب منهم خجالت میکشم که سر بار آنها هستم . البته من به حاجی حق میدادم .هرچند سعی میکردکه خودش رانگه داردولی وقتی دقت میکردم غم را توی چشمش میدیدم ضمنا برای همین درد دلها بودکه من از تمام زندگی حاجی یحیی تقریباخبر داشتم به قول خودش تنها کسی بودم که محرم اسرارش شده بودم . بعد از بچه هایش من را خیلی قبول داشت . میگفت تومثل پسرانم هستی . سلطنت خانم  هم  که گاه گاهی میامدبه پدرش دم حجره سربزند تا درطول روز از پدربی خبر نباشد  مرا خوب می شناخت.بیچاره سلطنت خانم هم درگذشته وقتی شوهرش درقید حیات بوده اوضاع خوبی داشته شوهرش طلافروش بوده .همین سلطنت خانم بودکه خاله طوطی رابرای یادگرفتن خیاطی پیش اوگذاشته بودنزدیکی به حاجی یحیی.و خانواده اش باعث شده بود که اطرافیان بیشتر روی من حساب کنند و مرا قبول داشته باشند  بواسطه اعتماد  حاجی غلامحسین و حاجی یحیی که هر دوازمعتمدان بسیار کله گنده آن راسته بودند منهم پایگاه خوبی بین کاسبها داشتم و خودم هم میدانستم که باید قدر این نعمت رابدانم

بهرحال ان روزحاجی با نیامدنش کلی مرا نگران کرده بود بهتر دیدم بروم و ببینم چرا حاجی نیامده وقتی داشتم از جلوی حجره حاجی یحیی رد میشدم حاجی را دیدم که جلوم مغازه اش نشسته بود . ماجرا را به او گفتم آهی کشید و گفت آقاحسین خدا به آدم هرچه میدهد بدهد و هر چه نمیدهد ندهد ولی بچه نا خلف دنیا و آخرت ادم را میسوزاند . راستش خیلی دلم به حال حاجی غلامحسین میسوزد بیچاره مستحق چنین بچه ها ئی نبود.با این بچه هاهم دنیا را از دست داد و هم آخرتش را هر کس را میبینی از این پسرها بد میگوید .

من میدانستم که حاجی یحیی از تمام زندگی حاجی خبرداردچون خانه اش یکی دوخانه باخانه حاجی فاصله داشت و سلطنت خانم هم با زن حاجی رفت و امد داشت .

گفتم مگرچیزی شده حاجی؟

گفت دیشب صدای دادوبیداد از خانه شان بلند بود . بیچاره حاجی بد جور گیر این پسرها ی نااهل افتاده خدا نجاتش بدهد ما که چیزی نفهمیدم درست هم نبود که دخالت کنیم ولی خودمنهم الان نگرانش هستم نمیدانی چه فریادهائی از ته دل میکشید یکطرف  خودش و یکطرف زنش . کار درستی میکنی که میخواهی بروی به او سر بزنی برو ببین چی شده از قول منهم به او سالم برسان ضمنا نگران مغازه هم نباش من مواظب هستم .

حرفهای حاجی یحیی دلم را به شورانداخت به سرعت به طرف خانه حاجی براه افتادم .هنوز دستم را برای کوبیدن درخانه درازنکرده بودم که دیدم درخانه نیمه بازاست این یک امرعادی نبود حاجی خانه اش چفت وبست درست و حسابی داشت انگاریکی دلم راچنگ زد.احساس بدی سراسروجودم را دریک لحظه فرا گفت  سرک کشیدم پسرکی آمد جلو . چشمانش گریان بودواین حال و روزپسرک بیشترمرا نگران کرد گفتم پسرحاجی غلامحسین منزل است؟ درهمین وقت احمد پسرحاجی که میخواست ببیندچه کسی به سراغ پدرش امده مرا دید او هم چشمانش گریان بود . باوحشت پرسیدم . احمداقا چی شده ؟ حاجی کجاست؟ چرا نیامده حجره؟ . من نگران شدم آمدم ببینم چه پیش آمده ؟

احمد بی آنکه جوابم را بدهد دستم را گرفت ومرا باخود به اطاقی بردکه حاجی آنجا بود.

دیدم حاجی با رنگ وروئی غیرعادی دررختخوابش گویاخوابیده.نفسش به شماره افتاده بود. قفسه سینه اش به شدت بالا وپائین میرفت . با دیدن او میخواستم فریاد بزنم . آخرمن حاجی رامثل پدرم دوست داشتم ازدیدن آن وضع حال وحاجی واقعا مرا دگرگون کردنمیدانستم چه باید بکنم . ازاطاق بغلی صدای گریه زن حاجی راشنیدم.چند زن دیگر هم با صداهائی درهم وبرهم اورا دلداری میداند. نمیدانم چرا از آقامحمد وآقا محمودهیچ خبری نبود .راست میگفت حاجی یحیی . اگر حاجی غلامحسین پدر من بود او را مثل مهر برمیداشتم و مثل تسبیح زمین میگذاشتم . ولی انها با آنکه الان وضع وحال پدرشان تا این حد وخیم است در کنارش نبودند .

با بغضی که گلویم را میفشرد روبه احمد کردم وپرسیدم . چی شده؟ چه بلائی سرحاج اقا امده؟ دیشب که از حجره امد منزل حالش خوب بودذ بامن امد . در همین وقت زن حاجی وارد اطاق شد .72

اختر خانم زن حاجی زنی بود فربه  با قد و قامتی نسبتا کوتاه خنده هیچوقت از لبهایش دورنمیشد . قیافه ای مهربان داشت واقعا هم مهربان بود وقتی ادم را میدید یکساعت احوالپرسی میکرد . من همیشه به طوطی میگفتم اختر خانم سراغ مرغ و خروسهای آدم را هم میگیرد همیشه از اینکه خدا به او دختر نداده بود از خداوند گله داشت  . میگفت خانه ای که دختر ندارد غمخوار ندارد . خانه ی بی دختر نه عزایش عزاست و نه عروسیش عروسی میگفت هرکه دختر دارد پسرهم دارد(من منظورش را میفهمیدم یعنی دخترمیرود وبا خودش پسرمردم را میاورد کبوتر جلد است تازه بچه هایش هم همیشه گرمی دل پدرو مادرش هستند ) ولی هرکه پسر دارد هیچ بچه ندارد( یعنی زن میگیرد و میرود سراغ زن وخانواده ی زنش وبچه هایش هم میروند سراغ خانواده زنش)ازبخت بد زن حاجی آخر پسرهایش هم درست و درمان بار نیامده بودند حتی یکیشون مثل بچه ی آدم نبود ند .

زن حاجی باتمام زنهای اطرافش روابط حسنه داشت زندگی پروپیمانش واخلاق خوب حاجی غلامحسین وعلاقه ای که به اختر خانم داشت و رفتار خوب و دست و دل بازی خود اختر خانم هم  باعث شده بود که همیشه دورش پر باشد  هروقت میرفتم منزلشان یکی و یا دوتاو بیشتر زنهای همسایه و وفامیل دورو برش میپلکیدند.

زن حاجی خیلی مرادوست داشت همیشه حسرت میخورد که چراپسرهایش مثل من نیستند به خاطرمهربانیهائی که میکرد منهم او را دوست داشتم یک کمی شبیه عزیزخانم زن عمو بود من به طوطی میگفتم که اخترخانم مرا به یاد زن عمو میاندازدواوهم که اخترخانم را کم وبیش دورادوروصفش را شنیده بودمیشناخت همین عقیده را داشت. گفتم دورادوربه خاطراینکه اختر خانم و اصولا زن های اصل و نسب دار در آن زمانها خیلی آفتابی نمیشدند بیشتر وسایل رفاهی و مایحتاجشان را برایشا ن درمنزل آماده میکردند و رفت و آمدشان هم با آدمهای خاص خودشان بود برای همین اینگونه زنها را خیلی آدمهای عادی نمیدیدند فقط از کسانیکه آنها رامیدیدند وصفشان را میشنیدند.  

باهمه خوبی اختر خانم من رغبت نداشتم به خانه شان زیاد رفت وآمد کنم . هم بخاطرپسرهایش وهم برای اینکه همیشه خانه شان پربود.فقط وقتی حاجی به من ماموریتی میداد بالاجبارمیرفتم .

آن روز وقتی اخترخانم را به آن وضع وحال دیدم گوئی ده سال پیرشده بود . سر و روئی آشفته و چشمانی از گریه پف آلود داشت . گویا خودش هم نمیدانست چه باید بکند . مراکه دید لبخندی تلخ زد وقتی سلام کردم با ناله جوابم را داد وبعد سرش را به علامت تاسف تکان داد و گفت . حسین  ببین . حال حاجی را میبینی؟  دلم خوش بود پسر دارم پشت حاجی قرص است ولی  نمیدانستم که آخربلای جانش میشوند.اینهم بچه اینهم پسروبعد دودستی زد توی سرش

حاجی چشمش بازمانده بود هیچ هوش وحواسی نداشت  نمیفهمید که دوربرش چه اتفاقاههائی افتاده .من احساس می کردم که دیگر چشمانش رنگ زندگی ندارد .مات و بی حرکت بودگاهگاهی مژه میزدکه اگراین کاررانمی کرد می گفتم حتما مرده است درهمان حال به سختی و بی رمقی  نفس میکشید .

رو کردم به اختر خانم وگفتم خانم چی شده ؟احمد اقا که جوابم را نداد شما بگوئید. چرا دست روی دست گذاشته اید اینطوری که حاجی از بین میرود.

اخترخانم گفت بعله ونباید هم احمد جواب شمارابدهدچه بگوید؟بگویدمن پدرم راکشتم ؟ در این وقت احمد نگاه تندی به مادرش کردودرحالیکه زیرلب غرغرمیکرداطاق راترک کرد.اخترخانم ادامه دادآره پسرم دیشب احمددر حالیکه مشروب زیادی خورده بودآمد منزل وزیرلب اضافه کرد الهی خیر نبیند .الهی مشروب زهرهلاهل شودواز گلویش پائین برودنمیدانم اینها ازکی این کثافت خوری را به ارث برده اند ؟ بخدا بیچاره حاجی به عمرش رنگ این چیزها را ندیده بود توی خانه ما ازاین خبرها نبودالهی خیر نبیند هرکس این جوانها رابه این راهها میکشد بدبختی اینه که بچه های من انگار بد پسند هستند درست برعکس خود حاجی وادامه داد . آره مادراززورمستی روی پایش بند نبود نمیدانم سرچه موضوعی بامحمود گلاویزشد وازآنجائیکه محمودازاوقلدرتراست سراحمد راگرفت و به دیوار کوبید احمد نقش زمین شد ومحمود که گویا هنوزعقده دلش خالی نشده بود نشست روی سینه احمدودراین وقت هوارمن به آسمان بلند شد . بیچاره حاجی که ترسیده بودمبادا خون را بیفتد بلند شد که آنها رااز هم جداکند ولی حاجی دیگر پیر شده و توانی ندارداحمد هم که مست وازخودبیخبر بود و محمود هم مثل سگ هار شده بود  من بدبخت هم که زنم و دست و پا شکسته . خلاصه وقتی به خودآمدم که دیدم حاجی مثل مرده روی زمین افتاده واین بی غیرتها انگارنه انگار که این مرد پدرشان است و منهم مثل دیوانه ها به کوچه زدم و رفتم دنبال آقاکوفی وقتی اقا کوفی امد بالای سرحاجی ازحرفهایش متوجه شدم که بالاخره کاری که نباید بشود شده و بلائی که نباید به سرم بیاید امده . اقا کوفی یکساعتی که بالای سرحاجی معطل شد وهرکاری که ازدستش برمیامدکرد.بهش نفس داد و مقداری دوا هم در حلق حاجی ریخت ومثل اینکه خودش هم میدانست که نمیتواند برای حاجی کاری بکند .بایاس ونومیدی به من میخواست امیدواری بدهد و اخرش گفت دست خداست وفقط دعا کنید من در این سن و سال معنی این حرفها را خوب میدانم . فهمیدم که خاکی که نباید به سرم بریزد ریخته شده .وسایه سرم دارد از دستم میرود . حسین دارم میمیرم نمیدانم چه بکنم ؟گفته امروزهم میاید که به حاجی سربزند تا حالا هم که نیامده .ولی حسین به خداحال منهم بهترازحاجی نیست اگریک موازسرحاجی کم شود این پسرها روزمرا شب میکنند فقط توی این دنیا دلم به این مرد خوش بود وشروع کرد به گریه.

گفتم خوب حالا من چه کاری از دستم بر میاید میخواهید بروم دنبال اقا کوفی؟

آقا کوفی تقریبا معتمدمحله بودخیلی آدم اسم ورسم داری بود سنش شاید ازهشتادهم بیشتربوداغراق نیست اگر بگویم ( البته بیشتر شنیده ام ) که بیشتر آدمهای آنجا را خودش کفن کرده بود میگفت ثواب دارد بسیار هم آدم متمولی بود چندین مغازه داشت تقریبانصف مغازه های اون راسته مال آقا کوفی بود .توی خانه اش دوتا زن داشت وچندین بچه بچه های بزرگش که همه سرو سامان دار بودند با این سن و سال گویا زن دومش جوان بود چون بچه های دم بخت توی خانه هم داشت هم پسرو هم دختر حتی یکی از بچه هایش به هرز نرفته بودند درست برعکس بچه های حاجی بیچاره خانه آقاکوفی چندین خانه باحاجی فاصله داشت روابط بسیارخوبی باحاجی داشت زنش هم گویابسیاربا اختر خانم صمیمی بود ( زن اولش) خلاصه این را گفتم که بگویم منهم به خوبی آقا کوفی را میشناختم و میدانستم که چه آدم خیری هست هرکاری که ازدستش برآید برای همه خصوصا برای حاجی انجام میدهد.برای همین به زن حاجی پیشنهاد کردم که بروم آقا کوفی را خبر کنم .

اختر خانم گفت نمیدانم .نمیدانم .ازدیشب تا حالا خوابم نبرده . مثل مرغ سر کند هستم . حاجی نه میبیند و نه میشنود نه زبان باز میکند. طبق دستور اقا کوفی گاهگاهی آب توی حلقش میریزم . آنهم که میبینی پائین نمیرود. بخدا دارم دیوانه میشوم

ناگهان به یادشوهرخاله افتادم اوهم همینطورشده بود گفتند سکته کرده اره مثل اینکه حاجی هم سکته کرده و اگراین حدس من درست باشد دیگرامیدی به حاجی نیست وضع وحال اخترخانم دلم راریش کرده بود نمیدانستم دران وضع وحال چه باید بکنم
احمداقا دو باره امد توی اطاق مادرش که چشمش به اوافتاد بلند شد وازاطاق بیرون رفت وشنیدم که زیر لب دو سه تاازان نفرینهای ناب نثاراحمد کرد.احمد هم که مثل گربه شیرریخته بود جوابی به اخترخانم نداد. درحقیقت خورد و بالا نیاورد

گفتم احمد اقا بروم دنبال اقا کوفی؟ احمد گفت نه حسین یکنفررا فرستاده ام برود واشک ازچشمانش سرازیر شد . احساس کردم میخواهد با من درد دل کند . ولی من انقدر از او نفرت دردلم بود که نگذاشتم لب از لب باز کند و به سرعت بلند شدم و گفتم احمد اقا من باید بروم به حجره . اینجا که نمیتوانم کاری بکنم .

 او هم با نظرم موافقت کرد و من با دلی پرخون اخرین نگاه را به حاجی کردم و زدم به کوچه.اشک امانم را بریده بود نمیدانستم کجا هستم بلند بلند گریه میکردم . دردی بود که درمانش غیرممکن بود .هزارگونه فکر به مغزم فشار آورده بوددربین راه احساس کردم توان راه رفتن ندارم بجای اینکه بحجره بروم روی سکوی یکی ازخانه هانشستم و سرم را بین دو دستم گرفتم و به آینده نامعلومم فکر کردم برایم مثل روز روشن بود که با رفتن حاجی زندگی من زیرو روخواهد شد . من آدم ناشکری نیستم همانطورکه برایتان به تفصیل شرح داده ام همیشه دست قدرتمند خدا را درتمام زندگیم حس میکردم ولی هرزمان که به کسی وابسته میشدم مدتی نمیگذشت که امیدم قطع میشددرست است که خداوند دری دیگر به رویم می گشود ولی در آن لحظه چنان لطمه ای به من میخورد که احساس رهائی از آن به نظرم غیر ممکن میامد مثلا بعد از رفتن حاجی چه دری را خداوند میخواست به رویم بگشاید ؟ اگر بگویم که داشتم دیوانه میدشدم بیراه نگفته ام . بعد اخاله این اوبود که به زندگیم سروسامانی داده بود حالا هم که تمام کار وزندگیش دردرست من بود ولی باحضور این پسرهای نا اهل من حتی یک دقیقه هم نمی توانستم به بودن در حجره ادامه دهم این افکار یک ثانیه نمیگذاشت حتی بدانم در کجا هستم .وحشت سراپایم را گرفت وقتی به یاد شوهر خاله افتادم اگر این حدس من درست باشد که حاجی سکته کرده باشد .؟ یک آن فکر کردم خدا حاجی را سکته داد که زندگی من از هم  بپاشد .تازه داشت زندگیم به یک راه درست و درمان کشیده میشد . به انجائیکه بتوانم به آینده ای روشن چشم بدوزم . خدایا اخر چرا من نباید روی آرامش ببینم ؟ آخر حالا چه وقت سکته کردن حاجی بیچاره بود؟73

فکرنکنید که من آدم خودخواهی هستم و به جای آنکه فکر حاجی و مرگ و زندگیش باشم به فکر خودم هستم ؟ ویا درهراتفاقی فقط سود وزیان خودم را در نظرمیگیرم ؟ نه اینطور نیست شما خودتان را به جای من بگذارید من فقط هفده سالم بود. بی کس وتنها وبدون پشتیبان که می بایدبارمسئولیت طوطی راهم به دوش بکشم .گناه من فقط وفقط عشق بود و دراین حال مسلم است که اول به فکر خودم و بدبختیهایم بیفتم .

 صدالبته که ناشکری نمی کنم ولی تا بهرریسمانی چنگ میزدم  و دلم کمی گرم میشد و به آینده امیدوار میشدم گویا تمام بافته ها ازهم میگسست بهر جائی تکیه میکردم به سرم خراب میشد  همیشه دلم میلرزید  با آنکه به ظاهر روز به روزاوضاعم بهترمیشد ولی قطر ه قطره زهر به گلویم چکیده میشد وهیچ روزی بی دلهره نبودم . آخر مگر همه جوانهاعاشق نمیشوند؟ازدواج نمی کنند؟روی پای خودشان بلند نمیشوند؟ کارنمیگیرند؟ به غربت نمیروند؟ پس آخر چرا من بدبخت برای هرکدام ازاین چراها باید اینهمه غرامت بدهم؟ چرا باید ثانیه به ثانیه زندگیم جنگ باشد ؟ چرا یک لحظه بی مخاطره برای من سپری نمیشود؟ چراتا میایم دل خوش کنم خدا یک قدح خون به دلم میکند؟ مگر من چه گناهی کرده ام که مستوجب این عقوبتم ؟آخر فقط یک عشق اینهمه بلا به سر  آدم میاورد؟ لعنت به چشمهای تو طوطی که مرا و تورا آواره کرد . لعنت به این دل که در سینه من میطپد.

بخودم آمدم ودیدم مدتهاست نشسته ام وگویا نزدیک ظهراست با سرعت به حجره رفتم .حاجی یحیی بین حجره ما و خودش نشسته بودومرا که دید به سرعت بلند شدوبطرفم آمد واقاربیع یکی دیگرازکسبه هم کنارش نشسته بود او هم بلند شد وحاجی یحیی ازمن حال وروزحاجی راپرسید وبعدبا گله مندی گفت که حسین چرااینقدردیرکردی دلم خیلی شورزدسری تکان دادم وبا گلوئی پرازبغض درحالیکه سعی میکردم ازریختن اشکم خودداری کنم گفتم حاجی اقا قصه اش دراز است البته  نصفش را خودت دیشب فهمیده بودی .

در حجره را باز کردم و حاجی یحیی و آقا ربیع آمدند تو . میخواستم از ناراحتی فریاد بزنم . حاجی یحیی حالم را فهمید و منتظر نشست تا دهان باز کنم .گفتم حاجی دیشب گویا سکته کرده . بهر حال الان که من آمدم اینجا حال او خوب نبود . چشمم آب نمیخورد که سر پا شود و دیگر نتوانستم حرفم را ادامه دهم واشک از چشمم سرازیر شد .

حاجی یحیی هم حالش منقلب شد . آقا ربیع پرسید . آخه یعنی یکدفعه ؟ حاجی یحیی هم رو به من کرد و گفت راست میگه آقا ربیع  اون که دیشب سرحال بود واصلا ناراحتی نداشت و باهم خودت هم که بودی باهم درحجره را بسیتیم ورفتیم خانه مگر چه اتفاقی درخانه اش افتاده و بعد در حالیکه بر پشت دستش میزد اضافه کرد. ای داد بیداد از این زمانه . زندگی ما را ببین که به موئی بنده و امان از بخت بد و صد امان از فرزند بد   .

گفتم آره حاجی دیشب وقتی حاجی غلامحسین میرود خانه حالش خوب بوده اما اقااحمد مست ولایعقل میاید منزل و با اقا محمد حرفش میشود و باهم دعوایشان بالا میگیرد . حاجی هم که خودتان میدانید حال و روزش چیست . خوب بهر حال سن و سالی دارد دیگر اینجور حرص و جوشها برایش خوب نیست . او از جنگ و جدل بچه ها عصبانی میشود و تصمیم میگیرد میانه داری کند ولی نه اقا محمودونه احمد هیچکدام کوتاه نمیایند .حال حاجی بهم میخوردو قلبش میگیرد و حاجیه خانم هر چه فریاد میکند کسی اعتنا نمیکند و کاربجائی میرسد که دیگر از دست کسی کاری بر نمیاید .حال حاجی دگرگون میشود و به روزی میافتد که باید بیائید و ببینید.

حاجی یحیی پرسیدخوب حسین حالابچه هایش چه میکنند؟کجا هستند؟گفتم احمد که بالای سرش است ولی ازمحمد ومحمود خبری نبود.حاجی سری تکان داد وگفت . ای بابا . کی از بچه خیر دیده که غلامحسین ببیند والله بچه خوب خوبش به انسان وفا نداره چه برسه به این بیچاره که گندم کاشته داره خار درو میکنه. من وقتی یاد اون و بچه هاش می افتم دلم به حال این پیر مرد بیچاره کباب میشه  خودش همیشه میگفت این بچه ها مرا دق مرگ میکنند . همینطورهم شده .خدا اگر میخواهد به انسان این جور بچه بدهد  همان ندهد بهتر است کاش اجاق ادم کور باشد واله کسی که نداردیک غم دارد وآنکه دارد هزارتا غم دارد ماکه خوبش را داریم هزارتاغم داریم وای به حال حاجی که بدترینش را دارد .قدرتی خدا یکی از پسرها هم درست و حسابی از آب در نیامد که بیچاره دلش خوش باشد قدیمیها میگفتندمال حرام بچه ادم را نااهل میکندولی تا جائیکه مامیدانیم بیچاره حاجی از آب شب مانده پرهیزمیکند . نمازو روزه اش هم که ترک نمیشودخیرش هم به عالم وآدم میرسد وزن بیچاره اش هم که ازیک خانواده اصل ونسب دار و متدین است و شاید ندانید که پدر زن حاجی آیت اله بوده و چه آبروئی پیش اهل محل داشته زن حاجی دختر یکی یکدانه حاجی سید یوسف عراقی بوده که وقتی زن حاجی ؛غلامحسین شد . حاجی هیچ چیز نداشت جز یک حجره کوچک که با یاری خدا و پشت کار خودش به اینجارسیده .پسرهای آیت اله سید یوسف عراقی که پنج تا بودند سه تایشان رفتند به نجف و مجاور شدند. همانجا زن گرفتند و خانواده تشکیل دادند ودیگر ماندگار شدند . یکی شان هم خیلی زود جوانمرگ شد ویکی از آنها که مانده بود و پسر بزرگش هم بود چند سال پیش به رحمت خدا رفت .  من نمیدانم این بدبخت حاجی چه گناهی کرده بودکه باید این بچه ها نصیبش شده . واله که دل آدم به حالش کباب میشود .یادم میاید که همیشه  پدرزنش آقاسید یوسف هرجا مینشست ازاینکه دخترش رابه غلامحسین داده احساس رضایت میکرد هروقت به حاجی و این بچه ها فکر میکنم با خودم میگم آخراین" چرا "برای من حل نشده چنین گرگهائی به اسم اولاد چرا باید به جان این بیچاره بیفتد ؟ والله از حکمت خدا آدم سر در نمی آورد

حرفهای حاجی یحیی  ذهن مرا ازحاجی وحال واحوالش بیرون برد حاجی یحیی دهن گرمی داشت تقریبا از زارو زندگی اکثر کاسبهای اطراف خبرداشت وآنروزهم مثل اینکه چهارتا گوش پیدا کرده بود و همینطوریک ریز حرف میزد. او گفت.

ای دادبیداد که چه زمانه ایست بخدامن ازکارهائی که این بچه ها میکنند خجالت میکشم وقتی میفهمم ویا کسی برایم خبرمیاوردکه اینها دست بچه اعمالی میزنندشرم میکنم ولی بااین همه سعی میکنم بگوش حاجی نرسدشاید اوخودش ازهمه چیزخبرداشت ازخجالتش به روی خودش نمیاورد چه کند؟خودش گاهی که حرف پیش میامدمیگفت دلم خون است اگرزن خوب هم نداشتم خدا میداند که برای چی زنده بودم .نمیدانم میدانید یا نه حاجی غلامحسین یک برادرهم داردکه صددرجه ازبچه هایش بدتراست سالهاست که ازاوبریده نه اوسراغ حاجی میاید نه حاجی اسمی ازاومیبرد عاطل و باطل است یکه بزن راسته خودش است.مثلا پارچه فروشی داردولی همه میگویندپاچه گیری داردنه پارچه فروشی.

 با حرفهای حاجی آنچنان زمان از دستم بیرون شده بود که نفهمیدم کلی از ظهر گذشته ومن احساس کردم بیشتر از اینکه بخواهد حرف بزندمیخواهد  مرا با غمهایم تنها نگذارد اومیدانست چقدر من حاجی غلامحسین را دوست دارم چند بار در بین صحبتش گفت .کاش تو پسرحاجی بودی او تورا خیلی دوست دارد وهمیشه از تو تعریف میکند می گفت اگردختر داشتم حتما میدادم به حسین . حسین آخر و عاقبت خوبی دارد . پسر شیر پاک خورده ای است معلوم است سرسفره ی پدرومادر بزرگ شده همیشه میگفت نمیدانم چه کارثوابی کرده ام که این شاگردخوب راخدابه من داده.کم کم مثل انیکه حرفهای اقا یحیی تمام شد و یا بیچاره خسته شد با اقا ربیع بلند شدند بروند . منهم در حجره را بستم و و بی انکه برای ناهار به منزل بروم رفتم که یک سری به حاجی بزنم . اخر دلم طاقت نمیاورد .

زن حاجی وچندزن دیگرطبق معمول همیشه دوروبراخترخانم بودنددراطاق حاجی نشسته بودندحال حاجی ازصبح بدتر شده بود .اقا کوفی بامن به درخانه حاجی رسید. باهم وارد شدیم اورفت بالای سرحاجی محمودهم آمده بود .

حدود یکساعتی آنجا ماندم از محمداقا هیچ خبری نبود . آقا کوفی هم مشغول کارخودش بود.بعد ازمدتی وقتی داشت ازاختر خانم خداحافظی میکرددرجواب حاجیه خانم که پرسید.امیدی هست یانه؟ اوگفت عمردست خداست انشااله  ما وسیله هستیم .وبی آنکه اختر خانم متوجه شود با چشم محمود را به دنبال خود به حیاط کشید منهم رفتم .

دور از چشم اختر خانم در گوشه ای رو به ماکرد و گفت همانطور که گفتم عمردست خداست ولی اینطور که من فهمیدم حداکثردویا سه روزدیگرپدرمهمان شماست.البته به یکساعت دیگرهم امیدی نیست واو نتوانست به حرفش ادامه دهد.

من به صورت محمود نگاه کردم . همانی که باعث مرگ پدرش شده بود . محمود انگارحرفهای کوفی رانشنیده بود انگارهنوزنفهمیده بودچه واقعه ائی درحال وقوع است . آنقدربی تفاوت بود که وصفش برایم امکان پذیر نیست . در همین وقت احمد ازدروارد شد وبه جمع ما پیوست من متوجه شدم که دربین را ه اقا کوفی را دیده و او همه چیز را برای اوهم گفته . نمیدانم واقعا ویا ازشرمی که گریبانش راگرفته بود. قطره اشکی ازچشمش سرازیر شد و شاید هم تظاهرمیکردچون اگر پدرش را دوست میداشت لااقل به فکراومی بود ولی من احساس میکنم حال من دگرگون تر ازحال آنها بوداحساس میکردم که دارم دیوانه میشوم من تجربه مرگ پدررانداشتم ولی درآن لحظه این احساس را کردم با تمام وجودم درد راحس میکردم مثل شمع داشتم روی پاهایم وامیرفتم .نمیتوانستم خودم رابهچ وجه کنترل کنم  انگار حیاط را برروی سرم خراب کردند گویا حاجی پدر من بودواین خبرمرا بیشتر از انهامنقلب کرد حرف کوفی مثل پتکی سنگین به سرم خورده بودمن به خاطر کارم ومشکل زندگیم نبودکه این چنین دردی راازخبر مرگ قریب الوقوع حاجی دردلم احساس میکردم بلکه به خاطرعلاقه ودلبستگی ام بود باخود گفتم . چرا من به هرکس که دل میبندم بایدازدستم برود بخدا احساس میکردم پدرواقعیم داردازدستم میرود او پشت پناهم بود اومردی بودکه من مثل پدربه اوتکیه کرده بودم او از هیچ محبتی در حق من کوتاهی نمیکرد و حالا که او نیازمند کمک است من هیچ کاری از دستم بر نمیاید . او در بحرانی ترین موقع به من کمک کرد و مرا نجات داد ولی من چه؟با تنی درد آلود و رنگی پریده بی آنکه به خانه بروم دو باره به حجره برگشتم و دیگر حوصله هیچکس را نداشتم . 74

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی