رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

 حجره امن ترین جا بودحاجی یحیی هم بسته بود ورفته بوداواکثرروزها بعد ازناهار برنمیگشت تاشب تنها ماندم و تمام لحظات را به گذشته فکر کرد م .چون گاهی اوقات این روزها پیش امده بود که بعلت کار زیاد به خانه نمیرفتم ازطرف طوطی هم خیالم جمع بود که به سراغم نخواهد امد.اوایل شب به خانه رفتم طوطی داشت کنارحوض خانه ظرف میشست و متوجه حال وروزم نشد وقتی به اطاق خاله رفتم اوتا مرادید بانگرانی پرسید.چی شده؟ چرا رنگت پریده ؟ ظهر هم که نیامدی ؟ نکند خبری هست ؟

 ماجرا را برای خاله گفتم . خاله خیلی ناراحت شد و طوطی هم که امد تو اطاق وقتی فهمید گریه را سر داد . منهم همراه طوطی اشکم سرازیر شد . خاله که زن دنیا دیده و درد کشیده ای بود. ناله ای کرد و گفت . چه میشود کرد با تقدیر که نمیشود جنگید  همه ما طعمه تقدیر خود هستیم .

 صبح به جای اینکه به حجره بروم به منزل حاجی رفتم .گویا روی خانه خاک مرگ پاشیده بودندزن حاجی وسط حیاط ایستاده بودازرنگ ورویش احساس کردم که اوضاع خوب نیست.اولین کسی را که دیدم احمدبودازحال حاجی پرسیدم اوسرش راپائین انداخت وزیرلب گفت. حال پدراصلا خوب نیست  امیدمان قطع شده . گفتم میشود ببینمش ؟ احمدمرابالای سرحاجی بردحاجی کاملا بیهوش دررختخواب افتاده بودوبه سختی نفس میکشیدلحظه ای نگذشته بود که اقاکوفی آمد ویکراست بدون اینکه با کسی حرفی بزندآمدبالای سرحاجی نشست مدتی بسروکله حاجی  وررفت و بعدبدون اینکه به ما حرفی بزند یا اظهار نظری بکند ؟  اطاق را ترک کرد  . به سرعت خودم را به او رساندم و پرسیدم . ایا امیدی هست؟ جوابم دادکه ؟ نمیدانم چی بگم عمردست خداست ولی باحال وروزی که من دیدم و تجربه دارم  تا صبح فردابیشترطول نمیکشد امیدوارم که اشتباه کرده باشم گفتم که عمر دست خداست  آقا کوفی جواب مرا بلند داد وتمام کسانیکه همراه اخترخانم توی حیاط ایستاده بودند شنیدند .هنوزکلمات بطورکامل ازدهان آقا کوفی در نیامده بودکه شیون اخترخانم و بهمراه آن دیگران بلند شد.انگارتمام خانه را به سرم کوبیدند درهمان حال روحی که داشتم نمیدانم چرابه چشمان آقا کوفی نگاه کردم انگار میخواستم درورای چشمانش حرف دیگری را کشف کنم مثلا اینکه به حیات حاجی بیشتراز اینکه گفته امید دارد ولی درچشمان اواثری از تاثر ندیدم . باخود گفتم عجب ادمهائی پیدا میشوند . با اینهمه دوستی چقدر سنگ دل است اما انگار همه حکیمها همینطورند . گویا رگ در بدنشان نیست قلب ندارنداین ادم که انجا خوابیده  سنگ وکلوخ نیست . انسان است . انقدر بی تقاوت و راحت این حرفها را به من زد که میخواستم با دستهایم خفه اش بکنم وبعد باخود فکر کردم .بارفتن حاجی دراین خانه برای همیشه به روی من بسته خواهد شدوبا فکر ناخود آگاه اشکم  سرازیر شد به گوشه حیاط رفتم سرم را به دیوار تکیه دادم و شروع کردم به گریستن.گویا سالها بود که اینچنین گریه نکرده بودم . مثل پدرمرده ها از ته دل احساس سوزش میکردم . حاجی دراین زمان همه چیزمن بودبا رفتن اوانگاردرهوا معلق شده بودم درچنین وضعی ناگهان دستی رابه روی شانه ام حس کردم . برگشتم دیدم محمود پسروسطی حاجی است .اوهم داشت گریه میکرد سرش را به روی شانه ام گذاشت و گفت.حسین تواز ما برای پدرم دلسوزتر بودی کاش باندازه تو میفهمیدم ولی حالا دیگر خیلی دیر شده .

تانزدیکیهای ظهردرمنزل حاجی بودم درخانه حاجی بازبودمیامدندمیرفتند زن ومردحاجی ادم سرشناسی بود معتمد محل بود این امد ورفتها شایدخیلی عادی بود. ولی در آن لحظه رنگ دیگری داشت . صورت همه را درد پوشانده بود . انگار حاجی پدر همه ی آنها بود .

 میخواستم خدا حافظی کنم و به حجره سری بزنم که ناگهان صدای جیغ اختر خانم مرا سر جایم میخکوب کرد . احساس کردم چیزی در قلبم فرو ریخت . آخر این صدا فریاد خاموشی حاجی بود.

بعدازفریاد اخترخانم من دیگرچیزی نفهمیدم وبیهوش درهمان کنارحوض که ایستاده بودم نقش زمین شدم.نمیدانم چه مدت گذشت وقتی چشم باز کردم دو نفر را دید م که درتلاش هستند تا مرا به حال بیاورند وقتی چشمم کاملاباز شد وانها مطمئن شدند که به هوش امده ام مرا ترک کردند ناتوان و نالان بلند شدم . حالا دیگر در خانه حاجی جای سوزن انداختن نبود . زنها دراتاقها بودند ومردها تعدادی کنار حاجی در اتاق و بقیه توی حیاط ایستاده بودند.نمیدانم این همه آدم چگونه خبر شدند پیروجوان بعضی ها گریه میکردند ازصدای ضجه ی و ناله ی زنهای توی اتاق تمام خانه حاجی میلرزید . حاجی دختر نداشت و همیشه درلابلای حرفهایش میگفت اگر بمیرم دختر ندارم که برایم عزا داری کند ولی آنجاکه آدم خوب وخیری بود وتا دستش میرسید به همه کمک میکرد انگارخداوند صد تا دختربرایش تدارک دیده بود که برایش دارندعزا داری میکنند صحنه ای بود که برایم قابل گفتن نیست . مگر میشود مرگ چنین ادمی را شرح دهم  او یک دنیا بود یکدنیا مردی و مردانگی . یکدنیا خوبی و نیک سرشتی .

 تمام مراسم حاجی به بهترین شکل برگزارشد درتمام این مدت طوطی وخاله هر کمکی که از دستشان بر امد برای اخترخانم کردند منهم که خود رانمک پرورده حاجی میدانستم ازهیچ کوششی فروگذار نکردم همه میگفتند بیشتر از پسرهایش درمراسمش  خدمت کردم .که صدالبته من این راوظیفه  خودم میدانستم مگر نه اینکه به او احساس پدری داشتم ؟ من بعد از هفت شبانه روز وقتی شب هفت حاجی تمام شد با اجازه اختر خانم به منزل خودم امدم و در این مدت کم کم مرگ حاجی را باور کرده بودم و عجب است که انسان بهر چیزی خیلی زودتر از انچه که خیال میکند رضا میدهد واینجاست که کلمه راضیم به رضای خدا درست از اب در میاید.

 صبح فردای روزهفت حاجی وقتی چشمم راازخواب بازکردم نمی دانستم چه باید بکنم بروم؟ نروم ؟ پس بهتر دیدم که ازخاله بپرسم اوتنها کسی بودکه میتوانست راهنمای من باشدمن دروضعی قرارداشتم که میبایدسنجیده عمل کنم وگرنه ممکن بود دراثریک ندانم کاری ازچاله درآمده به چاه بیفتم باعجله به اتاق خاله رفتم بیچاره خاله خواب بود برایتان که گفته بودم اوبعد ازخواندن نمازمیخوابیداما من گویا همه چیزرادراثراین شوک ازیاد برده بودم.درحالیکه کمی هم ازین حضوربیجای خودم شرمنده شده بودم بعد ازسلام وعذرخواهی ازخاله پرسیدم  من حالا چه باید بکنم به حجره بروم یا نه ؟راستش اصلا نمیدانم میترسم کاری کنم که برخلاف عرف باشد منکه تا حالا ازچنین اتفاقاتی برایم نیفتاده  گفتم بیایم از شما بپرسم .خاله گفت تونباید بروی به حجره آنرا باز کنی اولا حالاحالها باید درحجره ی حاجی بسته باشد هر چه بیشتر بسته باشد یعنی به حاجی بیشتر احترام گذاشته اند و ضمنا حالا دیگر صاحب اختیار پسرهای حاجی هستند شاید دلشان نخواهد اصلا به کسب پدرشان ادامه دهند میدانی که اصلا نه کاسب هستند و نه از این کار سررشته دارند . این حجره ملک و ارثیه پدرشان است تو دیگر هیچ حقی در آنجا نداری وظیفه تو این است که بروی کلید و هر چیزی که از حاجی پهلوی توست به خانواده اش بدهی.

 گفتم به چه کسی بدهم ؟خاله گفت بده به اخترخانم اوالان جای حاجی است اگراو ازتو خواست به حجره بروی برو اگر نه بیا خانه و بالاخره خدابزرگ است . سربی روزی به زمین نمیاید . تازه باز هم بازکردن در حجره ی حاجی مراسمی دارد که اگر این کار به عهده ی تو گذاشته شد من و دیگران ترا راهنمائی میکنیم .

عصر به منزل حاجی رفتم هنوز خانه حاجی ازرفت وآمد نیفتاده بود .دلم گرفت خودم را مثل سابق عضو این خانه نمیدیدم مثل پدرمرده هاشده بودم توی خانه احساس بدی بمن دست داد حس کردم به خانه یک غریبه قدم گذاشته ام . دردسلول سلولم راپرکرده بودازاینکه چشمم به آشنائی بیفتددلم لرزیدحالادیگرخودم راپاک یک خانه شاگرد میدیدم حسی که ازآن منزجر بودم آخرمن داشتم کنارحاجی برای خودم کسی میشدم .ولی حالا چه ؟حال کی هستم اینجا که جای من نیست . این دردها داشت مرا جلوی درخانه حاجی ازپا می انداخت باترس ووحشت از کاری که باید انجام دهم به خانه قدم گذاشتم .بایک چشم گرداندن محمد آقا را پیدا کردم خوشبختانه کنارش کمی خلوت بود با عجله رفتم آهسته سلام کردم وکنارش نشستم .رنگ به رونداشت این محمد دیگرآن محمد شرور نبود انگاربدجورمرگ حاجی سرش رابسنگ زده بوددرآن لباس سیاه غم تمام صورتش راپوشانده بوددرهمین اثنا اختر خانم به اتاقی که ما در آن نشسته بودیم آمد ویک راست به طرف من و محمد آمد گویا می خواست درباره کاری با محمد صحبت کند در یک فرصت مناسب  به طوریکه که زن حاجی کاملا شاهد باشد تمام کلید ها را دادم به محمد آقا وگفتم . از ان روزی که حاجی به رحمت خدارفته من اصلا درحجره رابازنکرده ام تمام دفترها وصورتحسابها درحجره دست نخورده مانده است فقط این کلیدها پهلوی من است .وظیفه ی خودم دیدم آن را به شما که پسر بزرگ حاجی هستید تحویل دهم .

 محمد کلیدهارا گرفت وخیلی سرسنگین ازمن تشکر کرد.خیالم جمع بود که حاجیه خانم هم تمام ماجرارا دید اوهیچ نگفت فقط با چشمان اشکبارش نگاهی ازسرقدردانی به من کردبیشترماندن درآن فضا وآن خانه را صلاح ندیدم قبل ازآنکه حرفی دیگرزده شودآنها را تنها گذاشتم وخدا حافظی کردم وبه سرعت ازخانه حاجی بیرون امدم .75

در تمام طول راه گیج و منگ بودم نمیدانستم چه کنم . مثل کسی بودم که میان زمین وهوا دارد راه میرود خدایا چه شد؟ بعد از این چه خواهد شد؟این حرفها داستان نیست من خیال باقی نمیکنم همه وهمه حقیقت است ان لحظه باخود فکرمیکردم که چه اوضاع خنده داری دارم.آن وضع زندگیم.این وضع کارم آن بی خبریم ازخانواده وضع نا پایدار خاله آخرمن با این عشق چه به روزخودم آوردم کاش سنگ بردلم میگذاشتم.الان طوطی سرخانه وزندگیش بود من هم هرخاکی بودبه سرم ریخته بودم ودیگر این دختررا با خودم بدبخت نمیکردم آینده طوطی بیشتر از من مرا آزار میدادهنوزوضع وحال ثابتی پیدانکرده بودم به خدا احساس میکردم که دارم زیر بار اینهمه بدبختی از پای در میایم به خانه رسیدم و از بس فشار برروی خود حس میکردم نتوانستم جواب خاله را درست و حسابی بدهم وقتی پرسید حسین چه کردی ؟ گفتم هیچی کلید ها را دادم به محمد وآمدم . انگار طوطی هم وضع و حال مرا درک کرده بود او ساکت به دوختن نمیدانم چه چیزی مشغول بود.بین ماانگارهزاران هزارکیلومتر فاصله افتاده بود . مثل اینکه مرگ حاجی تنها مرا دگرگون نکرده بودخاله ازیک زاویه ومن و طوطی از طرف دیگر . البته هرکدام از ما سه نفر می دانستیم که دیگری در چه حال روحی به سر میبرد .

آن شب بدون خوردن شام و با حالی نزار بی آنکه با خاله و طوطی حرفی بزنم  رفتم وخوابیدم

وقتی چشم بازکردم متوجه شدم ازصبح خیلی گذشته ونزدیکیهای ظهراست خاله توی حیاط به اوضاع مسافرخانه اش میرسید و طوطی هم مشغول اشپزی بود . طوطی وقتی دید که من بیدار شده ام به سرعت چای و صبحانه را آماده کرد . از چشمانش نگرانی و رنج را میخواندم.

 دراین هفت هشت روزگذشته گویاحتی یکبارهم به صورت طوطی نگاه نکرده بودم وامروزپس از این مدت انگار تازه متوجه طوطی شده بودم گویا اولین باربود که طوطی را میدیدم . خنده ای که به صورتم نقش داد انگار دنیا را به طوطی دادند . اوهم با خنده ای به رویم کرد وپرسید حسین مثل اینکه حالت بهتر شده؟ نه؟

گفتم آره خیلی بهترم طوطی جان این چند روزخیلی به من سخت گذشت انگاریک کابوس بود.

 میدانستم که هنوز حال و روز خوبی ندارم دلم شورمیزدشورهزارجار. ما مثلی داشتیم که وقتی کسی خیلی گرفتار بود میگفتیم کاسه ی چه کنم دستش گرفته . روزوحالی که درآن لحظه من داشتم این مثل رابه ذهنم آورد واقعا کاسه چه کنم دستم بودونمیدانستم چگونه میتوانم وچه باید انجام دهم ولی باهمه ی این دردها که درسینه داشتم برای اینکه حرفهایم طوطی راناراحت نکند ووحشتی به دل کوچکش نیاندازد . بلافاصله شروع به خوردن صبحانه ام کردم در تمام مدت طوطی مرا لحظه ای ترک نکردخیلی ازنگرانیهایش کاسته شده بودآخرمن طوطی رامیشناختم ازنگاهش پی به روزوحالش میبردم میفهمیدم که چه وقتی شادویانگران ویا دلواپس است راستی چقدرخوب است که انسان در کنارش موجودی باشد که به او فکر کند ودلش برای ادم بسوزد وشادی واندوهش اورا شاد ویا ناراحت کند و اصلا اگر چنین موجودی در کنار انسان نباشد دیگر زندگی هیچ رنگی ندارد . اخر ماکه سنگ و ریگ نیستیم قلب داریم احساس داریم واین باعث میشودکه نیازبه محبت وعشق داشته باشیم.خدا میداند در آن لحظات که من بدترین ساعات زندگیم رامیگذراندم ودرحالیکه نه کاری داشتم ونه زندگی.نه آینده ای روشن ونه امیـدی که بتـــوانم به زندگیم سرو سامانی بدهم . با اینهمه  نارسا ئی فقط و فقط وجود طوطی و عشق او مرا سر پا نگه داشته بود وجود طوطی یعنی تمام خوشیها و لذتهای زندگیم . میدانستم به من نیاز دارد . به من متکی است و من هستم که با ید به خاطر او هم که شده تمام سعی و کوششم را برای ادامه این زندگی به کار بگیرم .

 مگرنه اینکه من به خاطراو این راه پر نشیب و فراز را با دستهای خودم ساختم و مگر نه اینکه وجود طوطی تمام سرمایه زندگی من است؟ و مگر نه اینکه تنها عشق طوطی را تمام هستی ام میدانم ؟ در آن زمان که صبحانه ام را میخوردم و از لذت بودن طوطی در کنارم بهره میبردم . انگار همه مشکلات را فراموش کردم و به خاطرم رسید که اگر طوطی سر راهم قرارنمیگرفت واین عشق نبودمنهم مثل تمام پسرهای روستایم میباید طوق ازدواج با زهرا را بی هیچ مقاومت ی برگردن بیاندازم وطبق سنت وآداب رایج به نتیحه کارکه بچه دارشدن و مثل سگ جان کندن بود رضایت میدادم و مسلم بودکه دران زندگی ازاحساس هیچ خبری نبود ولی حالا عشق زندگی مرا دگرگون کرده بود به من شهامت عطاکرده بودمیخواستم با دلم زندگی کنم ونه مثل یک برده . دست بسته تسلیم شوم و صد البته که برای این زندگی که من انتخاب کرده بودم میباید پستیهاوبلندیهای بسیاری راتحمل کنم.من توان حمل این بار سنگین را با وجودطوطی داشتم من حاضر به کشیدن بارهای توان فرساترازاین هم بودم .

 صبحانه ام که تمام شدوطوطی برای کارهای خانه مراتنها گذاشت به فکرافتادم .با خودم گفتم تا دیرنشده بهتر است به فکرکارو کاسبی باشم ووقتی ازکار خطرم جمع شدهرچه زودتر خاله راوادارم تا مسئله بین من و طوطی را حل کند .اخر خاله خودش قول داده بود که اگرریش و قیچی رابه او بسپارم خودش همه کارها رابی درد سر درست می کند.اگراینطورمیشد نتیجه ای راکه میخواستم میگرفتم ووقتی افکارم به اینجا رسید گوئی قند توی دلم آب کردند همه بدبختیها را به یک لحظه فراموش کردم. خودمانیم عاشقی هم گاهی اوقات وسط بدبختیها به دادانسان میرسد .در آن لحظه که این چنین آواری مثل مرگ حاجی اتفاق افتاده بود ومن دربدترین وضع ممکن دچار بودم این عشق بود که گرمایش به دلم توان بخشید و  به زانوانم قدرت برخاستن را داد.

رفتم توی حیاط و کنارخاله که داشت برنج پاک میکردنشستم خاله از دیدن رنگ و رویم کلی خوشحال شد دستی به سرم کشید و گفت . خوب مثل اینکه بالاخره فهمیدی که با سرنوشت نمیشود جنگید و باید با ان کنار بیائی. خندیدم و گفتم اره خاله خیلی چیزها ی دیگرهم فهمیدم .شما راهنمای خوبی برایم هستی. خدا سایه تان را از سرم کم نکند.

اوضاع مسافرخانه حسابی روبراه بودوبااین وضع من خیلی هم نگران درامدمان نبودم بیشترناراحتی من ازاین بود که چطورمشغول کارشوم ازکجاشروع کنم وآخرش چه میشود؟ به خاله گفتم.

راستی خاله من خیلی نگران هستم حالا چکارکنم؟ با این اوضاعی که پیش آمده فکر میکنم تا بیایم و کاری پیدا کنم وسروسامانی به زندگیم بدهم تازه از درس خواندن هم کلی عقب می افتاده ام . راستش گیج شده ام فقط و فقط وجود شماست که به من کمک میکند که سرپا باشم . خاله که سرش به کار خودش گرم شده بود گفت . حسین جان روزی مادست خداست نه بنده خدا. دنیا راکه حاجی غلامحسین نمیگردانیدخدا میگردانید.امیدت به اوباشد واز قدیم گفته اند

با خدا باش و پادشاهی کن                                 بی خدا باش و هر چه خواهی کن.

بدانکه دررحمت خداهیچوقت به روی بنده اش بسته نمیشودبه شرطی که بنده هم ناامیدنشوداتفاقا طوطی هم ازاین بابت خیلی ناراحت بودولی باحرفهای من آرام شددر این وقت طوطی رادیدم که باشاگردمنزل حاجی به طرف ما میاید . محرم پسرک یتیمی بود که درمنزل حاجی کارمیکردمرا که دید سلام کرد و گفت حسین اقا حاجیه خانم گفت که اگرعصروقت داشتیدسری به او بزنید . من قبل ازاینکه به اوجوابی بدهم به خاله نگاه کردم منتظربودم او بگوید چه کنم . میترسیدم کاری کنم ونادانسته  در یک مخمصه ای  بزرگ بیفتم راستش از پسرهای حاجی خیلی وحشت داشتم آنها با حاجی خیلی فرق داشتند . محرم وقتی دید من جوابی به او نمیدهم پرسید. حالا چه پیغامی ببرم . میائید یانه؟

 گفتم آره میایم و بعد برای اینکه بدانم اوضاع در خانه ی حاجی چطوراست و با دانستن حال و هوای خانه به آنجا بروم ازاو پرسیدم محرم اتفاقی افتاده که حاجیه خانم مراخواسته است ؟ پسرک گفت نه اتفاقی که نیفتاده ولی از شما چه پنهان من خیلی میترسم . گفتم از چه میترسی؟ توکه میگی اتفاقی نیفتاده .محرم گفت.اصلا این اقا محمد به نظرم بهمین زودی خانم راهم بفرستد پهلوی حاجی.دست ازکارهایش برنمیداردعبرتش نشد که حاجی را چطوربرادرانش فرستادند آن دنیا .حالا میخواهداخترخانم راهم اوبکشد. درست است که در مرگ حاجی او دخالت نداشت ولی خوب اینهاهمه مثل هم هستند امروزصبح کلی خانم ازدستش گریه کردوبه سرو کله اش کوبید همه دارند از دست کارهای اودق میکنند دلم به حال خانم میسوزد یادحاجی اقا به خیرخیلی هوای حاجیه خانم راداشت ونگرانش بود حالا هنوز آب کفنش خشک نشده ببین چه به سرزن بیحاره اش آمده و بیچاره یک چشمش اشک است و یک چشمش خون دل من بیشتربه حال خانم میسوزدنه به خاطر حاجی غلامحسین او که رفت و جای حق است  خدا بیامرزدش . به نظرم حالا خانم چشم امیدش رابه شما بسته چون چند با ر خودم به گوشم شنیدم که به بچه هایش میگفت . درد و بلای این پسرروستائی به سرشما بخورد.کاش یک موی حسین دربدن شمابودهمین شما بودید که حاجی را فرستادید قبرستان ویکبارهم به محمد اقا گفت خیلی عرضه ولیاقت داشتید که برویدو حجره پدرتان را بازکنیدو بگردانید ؟ تازه کلیدش راهم که ازحسین گرفتید که مثلا اقائی خودتان رابه رخ اوومرد م بکشید؟ خودتان راگول نزنید همه میدانندبچه های حاجی عرضه هیچ کاری را ندارند .

دیگر داشت از پرحرفی محرم حوصله ام سرمیرفت وپرچانگیش حسابی خسته ام کرده بودوضمنا دوست نداشتم که اوعادت کند که خبر بیاوردوخبرببرد. با مهربانی به شانه اش زدم وگفتم خوب محرم بروبه خانم بگوکه حسین گفت روی چشمم هرچه زودترمیایم با این حرف محرم را راهی کردم اماهمین آمدن محرم دردل من وخاله وطوطی نور امیدی روشن کرد.

آنقدر مشتاق  بودم که چند ساعت بعد با مشورت با خاله که اوهم گفت تا تنور داغ است برو به منزل حاجی رفتم . خانم توی پنج دری نشسته بود . چندتا اززنهای همسایه مثل همیشه با اوبودند حضورآنها همیشه احساس بدی به من می داد آن روزهم باخودم فکر کردم خیلی زود امدم وقت خوبی را انتخاب نکرده ام خواستم برگردم که خانم حاجی مراصدازد.  سلام کردم و منتظر ایستادم . اختر خانم از پنجدری به طف من  آمد و با لبخندی جواب سلامم را داد . گفتم طبق دستورشما که محرم رافرستاده بودید آمدم اوگفت وقت داری ؟میخواهم کمی باتوصحبت کنم.ماکنارحوض ایستاده بودیم . او به طرف دیگر حوض رفت و منهم به دنبالش اوروی سکوئی که کنار حیاط بود نشست و من هم ایستاده منتظر ادامه حرفهایش بودم دلم به شورافتاده بود .خدایا چه میخواهد بگوید؟ هزارفکردر فاصله ی چند ثانیه ازدهنم گذشت گاهی اوقات اتفاق میفتد که انسان درعرض چند ثانیه انقدرافکارگوناگون ازمغزش می گذرد که گویا ساعتها فکرکرده است آنزمان من چنان حالی راداشتم این دلواپسی که داشتم بیشترازآن جهت بودکه نکندآن یکی دو روزکه حاجی دربسترافتاده بود من به تنهائی حجره را اداره کردم اتفاقی افتاده باشد کم وکسری شده باشد واگر کس دیگری دراین مدت کاری کرده باشد وبیفتد به گردن من چه باید بکنم؟چه کسی شاهدبوده؟ بیشتراین فکرها ذهن من رابه خودمشغول کرده بود.بهمین جهت هر ثانیه که میگذشت به نظرم سالی میامد دلم میخواست هرچه زدوتر خانم شروع به صحبت بکند.

اختر خانم نگذاشت بیشترازاین دردریای فکروخیالم دست وپا بزنم . او کمی به اطراف نگاه کرد وچون دید مرتبا درحیاط آمدوشد است . بلند شد ومرا به خود به اطاقی بردکه همان اطاق حاجی بود . همان جائی که حاجی بد بخت ازآنجا به گورستان رفت یک لحظه دلم فروریخت یاد حاجی اشک را به چشمانم آورد به حاجیه خانم گفتم کاش مرا به این اطاق نیاورده بودید من طاقت دیدن جای خالی حاجی را ندارم . اختر خانم هم بی آنکه بتواند جواب مرا بدهد چون معلوم بود که گلویش از بغض پراست چون با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد . چارقدش را جلو کشید و گوشه اطاق نشست وبه من گفت  بنشینم تاحال درست صورت اورا ندیده بودم اوزنی بودحدودپنجاه ساله با هیکلی متوسط وکمی چاق با آنکه آنقدر سفت و سخت مثل همیشه رو گرفته بود ولی رنجی را که از مرگ حاجی میبرد را میتوانستم در چشمانش ببینم .

 هنوز هاله ای از اشک در چشمانش میدرخشید دلم به حالش سوخت . درماندگی در نگاهش موج میزد خصوصا درآندم که وجودش هم ازهمه طرف خصوصا ازدست بچه هایش درفشاربود . شوهرش که تنها حامی و پشتیانش و دوست ومحرم اسرارش پایه واساس زندگیش بودبه ناگاه ازدستش رفته بود وبدبختی این بودکه هیچ کس دیگری را هم نداشت که جای حاجی رابگیرد.معمولابعدازپدر خانواده پسر بزرگ باید سکان بی صاحب خانه را بدست بگیرد اخترخانم سه تاپسرداشت به اولی که هیچ امیدی نبود دومی وسومی هم مرهمی بردردهایش که نبودندهیچ خودشان بزرگترین زخمی بودندکه برجگرش افتاده بودندازخاله شنیده بودم که زنها دراین سن وسال تقریبادروجود شوهران حل میشوند خاله میگفت اگرشوهرآدم بشود گاه گل وبه دیواربچسبد بازهم بودنش برای آدم یکدنیا میارزد . خاله که شوهری داشت که وبال گردنش بودبعد ازمرگ او"اقارحمان "لااقل دیگرپسرانی مثل حاجی نداشت که بشوند بلای جانش . بیچاره اخترخانم که چنان مردی راازدست دادوحالا بااین پسرهای نااهل بایدزیر یک سقف زندگی کند  زن حاجی مثل خاله نبودکه درسختی عسرت زندگی کرده باشداوزن حاجی غلامحسین بودکه درنازونعمت زندگی کرده بود. درخانه پدری هم که جزخوشی وسعادت چیزی ندیده بودبقول معروف ازسفیدی نمک تا سیاهی ذغال را حاجی فراهم میکرداونمیدانست ازکجامیایدچطورفراهم میشودحالامانده بودتنهاوسرگردان مرگ ناگهانی حاجی پاک اورا دگرگون کرده بودواین اوضاعی راهم که بچه هایش برایش به وجودآورده بودند شده بودغوزبالای غوزش . 76

دراین فکروخیال غرق شده بودم که صدای اخترخانم مرا به دنیای واقعی آورد ."راستش من تا آنروز خوب صدای اخترخانم رانشنیده بودم این را ازاین جهت میگویم که شما بدانیدمن باوصف اینکه تقریباهرروزبه خانه شان میرفتم این اواخرهم بیشترولی هنوزبسیاربااورودربایستی داشتم تقریبا بااخترخانم به ندرت صحبت کرده بودم همیشه وقتی درمنزلشان رفت وآمد داشتم اگربا حاجی خدا بیامرزحرف داشت بصورت خیلی کوتاه میگفت و میرفت .در حالیکه من جای پسرش بودم ولی بااین حال اصولادرخانه افرادسرشناس و متدین آن روزها زنها خیلی آفتابی  نمیشدن ولی حالا به علت اینکه حاجی دیگرنبودو پسرهایش یکی از یکی بی عرضه تر و ناتوان تر از اداره ی زندگی شان شده بودندگویا اخترخانم تصمیمم گرفته بودکه چرخ زندگی راخودش بچرخاند.این ازوقتی به من ثابت شدکه مرا خواسته بود هیچوقت من انتظارچنین برخوردی رانداشتم حتی کلیدحجره راآن روزجلوی اخترخانم داده بودم به محمد آقا ." بهرحال این فکرکه چه اتفاقی افتاده ویادرحال افتادن هست داشت مثل خوره مرامیخورد .حاضر بودم تمام عمرم را بدهم وهرجه زودترببینم اخترخانم چراباین شکل خودمانی وبی پرده میخواهد بامن حرف بزند.بهمین جهت  وحشت سراپایم رافراگرفته بودراستش اگربگویم دست وپایم را کمی گم کرده بودم بیجا نیست ولی باگذشت لحظات متوجه شدم که اخترخانم نباید ازمن دلخوری داشته باشدصمیمتش راحس کرده بودم او مرا خیلی معطل نکرد وگفت حسین تو مثل پسرمن هستی و البته نه اینها که من به اسم پسر دارم . بلکه یک پسر خوب و اهل ، میخواهم کمکم کنی مثل همان وقت که خودحاجی زنده بودفکرکن اونمرده والبته منهم درین وظیفه بزرگی که دارم به گردن تو میگذارم هر چه بخواهی کوتاهی نمیکنم . من میدانم توچطورزندگی میکنی . هم از دوستانم شنیدم و هم حاجی همه چیز را برایم گفته  خدا بیامرز خیلی تو را دوست داشت وهمیشه میگفت اگرحسین پسرمن بودهیچ غصه ای نداشتم ولی چکنم که خواست خدا نبود که لااقل یکی ازاین پسرها مثل حسین باشد.خلاصه حسین جان میخواهم کلید حجره را به تو بدهم وترا بکنم وکیل خودم وتمام دارائیم . اوبامکثی که کرد گویا منتطربود من جوابم را همان لحطه بدهم و صد البته که که  من یک لاقبای روستائی با این پیشنهاد آنچنان ذوق زده شوم که بی چون و چرا قبول کنم و اگر هم چنین فکری میکردپربیراه نبود. یعنی یک خانه شاگردبشود صاحب حجره ی حاجی غلامحسینی که یک تنه ی بازاربود نشستن جای حاجی کار هرکسی نمیتوانست باشد .درحالیکه پیشنهادش مثل پتکی توی سرم خورده بود ودرحقیقت مثل برق گرفته ها خشکم زده بود اوادامه داد.

شنیده ام با خواهرت زندگی میکنی اصلا هر دوتایتان بیائیدهمین جاپیش من توی خانه ما . میبینی که این خانه خیلی بزرگ است . جا برای تو وخواهرت دارداو راهم با خودت بیاوراینجامن مثل دخترم به اونگاه میکنم. تازه خیلی هم وصفش را شنیده ام. بااین حرف آخرش دیگر شما خودتان حال و روز مرا درک کنید .تمام خانه را انگار داشتند بر سرم میکوبیدند . توان هرگونه عکس العملی از من صلب شده بود . مات و مبهوت به او نگاه میکردم .

خلاصه حدود یکساعتی اختر خانم به صحبتهایش ادامه داد اونمیدانست که من درچه حالی هستم سکوت مراحمل به رضایتم کرده بود. نمیدانست با حرفهایش چه حال و روزی پیدا کرده ام . تماما فکر میکردم در مورد این لطفهایش چه جوابی بایدبدهم ؟ سردرگم بودم .آنچنان بامحبت ومهربانی این پیشنهاد را به من کرده بود که راستش مانده بودم برسردو راهی نمیدانستم چه کنم وچه جورجوابی به اوبدهم که اورا راضی کند . درحالیکه صدایم میلرزید و از این همه تعریف که اوازمن کرده بوددرمانده بودم تنهاراه چاره را در این دیدم که فعلا جوابی به او ندهم و کمی فرصت بخرم ضمنا من بدون صلاحدیدخاله امکان نداشت دست ازپا خطا کنم . آنهم بااین پیشنهاد اختر خانم که به خواب هم نمیدیدم روی این فکربه اوگفتم .

 اگر اجازه بدهید بروم و فکرهایم را بکنم . راستش من اصلا به این چیزها فکر نکرده بودم. نمیخواهم جوابی بدهم که بعدا پشیمانی برایم ببار بیاورد .

 اخترخانم گفت . دیگرفکرچه را بکنی؟مگرحرف دیگری هم میماند؟ انگارحاجی نمرده چیزی فرق نکرده است.

گفتم البته که فرقی نکرده منهم شمارا مثل مادرم میدانم ولی این پیشنهادشما فقط به من مربوط نمی شود طوطی هم باید راضی باشد فردا خبرش را به شمامیدهم و با سرعت بلند شدم و قبل از آنگه به او فرصت حرف زدن را بدهم خداحافظی کردم ومثل دیوانه ها  از خانه حاجی بیرون آمدم.

 سرم داشت میترکید؟چه باید بکنم؟نمیشود که به اخترخانم بگویم پهلوی خاله میخواهم بمانم وکلید حجره راهم بگیرم اوگفت کلید حجره را بگیروبیا باخواهرت دو تائی بامن زندگی کنید . اومیخواهد مالش زیر سرش باشد . در حقیقت من و طوطی گروگان مال و ثروتش باشیم 77

تنهااین مشکل نبودآخرچطورمیتوانم ازمحبتهای خاله که بدون هیچ چشم داشتی تا حالا در حق من و طوطی از هیچ کمکی دریغ نکرده چشم پوشی کنم؟به خدا اگرمن یک گربه بودم گربه که بی صفتی مشهوراست نمیتوانستم محبت های خاله رافراموش کنم اگراونبودالان معلوم نبودکه چه بلائی سرمن و طوطی آمده بود تازه همین حاجی را هم به اعتبار خاله پیدا کردم . مهربانهای خاله آنقدر بودکه اگر بخواهم بنویسم خودش کتابی جدا گانه خواهد شد .

 از طرف دیگر گوشت  تن خودم را ببرم جلوی سگهای هاری که درآن خانه هستند؟مگرمغزخر خورده ام  طوطی مثل دسته گل است کجا اورا بردارم ببرم ؟ ازمحل امن خانه خاله او را ببرم بیاندازم به درون قفس گرکهای گرسنه خانه حاجی؟ نه این دیگربرایم قابل تحمل نیست دنیارا زیروروکرده ام تا اینجا طوطی رامثل مادری که بچه اش را حمایت میکند زیر پرو بالم باتمام مشکلات گرفته ام . حالا به چه حسابی با دست خودم زندگیم را ازهم بپاشم ؟بقول قدیمیها ماهی به دمش رسیده خاله قول داده همه چیزرا رو براه کند . از آن گذشته حالا اختر خانم از سر عصبانیت باپسرانش حرفی زده .مگرآنها اجازه میدهند من بروم سرمال واموالشان وبزرگتری کنم و آنها چشمشان را به دست من بدوزند؟ آنها هرکدامشان مثل گرگ یکدیگررا میدرندچه رسد بمن بیچاره یک لا قبا؟ تازه حنای مادرشان پهلوی آنها رنگی ندارد خود حاجیه خانم ازدست آنها به امان آمده .من مطمئن هستم که این تصمیم را اختر خانم خودش به تنهائی گرفته . تازه مردم چه میگویند؟پهلوی خودشان هزار جور فکر میکنند. مرا که کسی نمی شناسد ممکن است خیال کنند من باچرب زبانی سرحاجیه خانم کلاه گذاشته ام  محیط کوچک هست حرف توی دهن مردم بند نمی شود طولی نخواهد کشید که تمام سابقه ی خوبی راکه باهزاران زحمت وخون دل خوردن بین کسبه بهم زده بودم باد هوا شود مثلا اگریکروزپسرهای حاجی بیایند و دم مرا بگیرند و از حجره بیرون بیاندازند وبا خواری و خفت از حجره بیرونم کنند .دیگر برای من آبروئی میماند؟ آن وقت چه کنم ؟ مردم هم میگویند که خوب مال پدرشان است تو اینجا چه کاره ای اگرگفتندحجره پدرمان کلی فرش داشته توبرده ای ویا سر لج ولجبازی هزارن تهمت وافترابه من بزنند که صدالبته ازاین بچه هاباآن پلید کاریشان بعید نیست من چطور ثابت کنم که دروغ میگویند به مردم هم که نمیشود اطمینان کردچه کسی جرات ومردانگی این رادارد که به خاطرمن سینه اش راجلوی پسران حاجی سپرکند آن وقت است که میروم آنجا که عرب نی انداخت . دیگر هیچ چیز برایم نمی ماند . و آن روز باید بنشینم و به حال امروزم غبطه بخورم .آبروی رفته راآنهم درآن محیط نمیشودجمع و جور کرد .اینها سر پول و ارثیه اگر یک روز به گوش من برسدکه مادرشان راهم کشته اندبه نظرم خیلی بعیدنیست چه برسد به من بدبخت خانه شاگرد.ازهمه چیز گذشته من مسلمان بودم دین وایمان سرم میشد این حجره ارث پسران حاجی هست اگرراضی نباشدمن حتی پولیکه از آنجا درمیاوردم حرام اندرحرام است.ازهرطرفی که فکرمیکردم  به بن بست میرسیدم  این افکارداشت مرا در تصمیمی که گرفته بود مصممتر میکرد.اگرمن آدمی بودم که فقط منافع خودم رامیخواستم و به همین لحظه  فکر میکردم واز همه مهمتراگر پای طوطی  وسط نبود باز هم  کمال بی فکری بوداگر به این کارراضی میشدم خدامیداند چه عاقبتی داشتم اخترخانم فعلاعصبانی هست نمیداندچه میکند.هنوزآب کفن حاجی خشک نشده کجا بروم سر مال و اموالش ؟ با این تفکرات نفهمیدم چطورفاصله ی بین خانه حاجی تا خانه خودمان را طی کردم

یک وقت نگاه کردم ودیدم جلوی درخانه رسیده ام دیگر شب شده بود . خاله وطوطی از چشم انتظاری بی تاب شده بودند وقتی پرسیدند چه شد ؟گفتم هیچ. ولی درنگاه هردویشان دلواپسی ونگرانی راخواندم .من نمیتوانستم رنج خاله وطوطی راتحمل کنم .نسبت به این دوبسیارحساس بودم . آخرمن کسی راجز این دونفر نداشتم طوطی که جایگاهش مشخص بودخاله راهم درست مثل یک مادر تمام عیاردوست داشتم اصلا احساس میکردم بدون او نفس کشید در آن فضا برایم غیرممکن است برای همین  بلافاصله برای آنکه آنها را از دلواپسی در آوردم گفتم . اختر خانم میخواهد کلید حجره حاجی رابه من بدهد.تازه میگویدمیخواهم تراوکیل دارائیم هم میکنم  او تمام این مدت هم برای همین مرا معطل کرده بود .خاله انگار مثل خود من که این حرف وقتی از دهان حاجیه خانم بیرون آمد دگرگون شدم اوهم بی هیچ مکثی گفت خوب توچه گفتی؟ قبول کردی؟ گفتم نه من ازاومهلت خواستم .طوطی گفت تاکی؟جوابت چیه؟ گفتم تا فردا ضمنا قبول نمیکنم طوطی پرسید چرا؟ گفتم این کلید و این حجره جز درد سر هیچی چیزی برای من ندارد . اختر خانم هم حالاداغ است وحالیش نیست ونمیداند چه گرگهائی روی حجره حساب بازکرده اندمنکه تازه به حاجی وپسرانش نرسیده ام . آنها رامثل کف دستم میشناسم. پسرهای حاجی برای یک دستمال قیصریه را آتش میزنند حالا من بروم سراموالشان وبخواهم سروری کنم؟مگر آنها بچه هستند ؟ هر کدامشان ده تا مثل من را حریفند . من جلوی آنهاجرات ندارم بنشینم حالا حاجی بمن لطف کرده ومیدان داده تاخودی نشان بدهم خودم که میدانم جایگاهم کجاست ازقدیم گفته اند" هرکه ننشیند به جای خویشتن . افتد و بیند سزای خویشتن " من این آبروئی رو که برای خودم توی این مدت کم بین مردم به دست آوردم حیف است با این طناب پوسیده ی حاجیه خانم به چاه بیفتم او یک زن است از حال و روز بازار و بازاریان خبر ندارد ضمنا هنوز پیه بچه هایش درست وحسابی به تنش نخورده من دراین مدت ازاطرافیان حاجی چیزهادر مورد بچه های حاجی شینده ام که اگر کلاهم هم بیفتد خانه آنها نمیروم بیاورم . یعنی به بی آبروگیش نمی ارزد . من درهیچ زمینه ای مثل آنها نیستم . لااقل خودم که خودم را میشناسم . راستش پایم را از گلیمم بیشتر دراز نمی کنم . از هول حلیم هم توی دیگ  اخترخانم و پسرانش نمی افتم .

 خاله خنده ای زیرلب کردووقتی طوطی علتش را پرسیدخاله گفت چه بگویم؟این حسین خدای عقل است راست می گوید . اصلا صلاح نیست منهم درست مثل او فکر میکنم.اگر غیراز این بود به عقلش شک میکردم . من سالهاست این خانواده را میشناسم . ازسیرتا پیاززندگیشان رامیدانم .عروسی حاجی غلامحسین رادرست به خاطر دارم .روز به روز بزرگ شدن بچه هایشان را دیده ام . خدا به دادهمه شان برسد ازمحمد گرفته تا احمد. من روزگار خوبی را برایشان پیش بینی نمیکنم . تازه مگرآنها میگذارند که آب خوش از گلوی مادرشان پائین برود؟تا همین جا هم که او دوام آورده برای وجود حاجی خدابیامرز بوده و بس . حالا من مرده شما زنده ببیند و برای همه بگوئید که خاله از قبل این اوضاع را پیش بینی کرده بود حواستان باشدببیند چه خبرهائی ازآنها به گوش مردم برسد . شب دراز است و قلندر بیدار.وبعدخاله ادامه داد .خوب حسین جان چطور میخواهی به او بگوئی که قبول نمیکنی ؟ نظر من اینه که با پنبه آدم سر میبره . یک طوری بگو که دلخوری پیش نیاد تو نان ونمک حاجی راخورده ای .حالا اخترخانم خیال میکند پای حاجی که ازوسط برداشته شد توهمه ی محبتهایش رافراموش کرده ای ومیخواهی دست اورا توی پوست گردو بذاری ویا اگریک کلمه ازبچه هایش بد بگوئی بالاخره مادراست اگرگوشت بچه هایش را بخورد استخوانشان راجمع میکند مباداحرفی بزنی ؟مطمئن باش اوخودش بچه هایش رامثل کف دستش میشناسد .اگر اینطور نبود هنوز هیچی نشده که به تو این پیشنهاد را نمیکرد.گفتم نه خاله خیالت جمع باشد خودم روم نمیشه توی روی حاجیه خانم بایستم . یک جوری که نرنجد به او همه چیزرا میگویم .

خاله میخواست من حرفی نزنم و یا کاری نکنم که بعدا دچارمشکل بشوم اوهنوزمرا یک جوان بی تجربه خصوصا درآن محیط میدید میخواست با وسواسی که به من وطوطی داشت کارها را پیش ببردمیخواست بدانددقیقامن به اختر خانم چی میگم.خلاصه آنشب بامشورت باخاله وبودن طوطی که گاهگاهی اوهم اظهارنظری میکردبه اینجارسیدیم که من نرم نرم به ایشان بگم که از عهده ی من کاری در این رابطه بر نمی آید ولی هرکار دیگرد داشته باشند مثل زمانی که خدا بیامرز بود روی چشمم انجام میدم و هرگز محبتهای حاجی را فراموش نمیکنم .

 آنشب با این حرفها که خیلی هم امیدوارکننده نبود گذشت .به این خاطر میگم امیدوار کننده نبود که من نمیدانستم با چه جوی درمقابل حاجیه خانم مواجهه میشوم اگراوبه من دستوردهد یا پسرها خصوصا محمد که ازهمه بزرگتر و شراساسی است فعلابخاطرمادرش ظاهرابه من تکلیف کنندچه بایدبکنم ؟من ممکن نبود بتوانم حتی یک دقیقه بدون حضورحاجی غلامحسین پاتوی حجره اش بگذارم . ازطرفی این راهم بگویم که من هیچ چیزدررابطه با اینکه خانم گفته بودطوطی راهم بیاوراینجا وخودت هم بیا با ما زندگی کن حرفی به خاله وطوطی نزدم احساس میکردم با این حرف مطمئن بودم بیچاره خاله حتما بهم میریزد.من میدانستم اودرچه شرایطی هست. چطوربه ما دلبسته و وابسته شده  دیوانه میشود ما درست مثل بچه هایش بودیم در این زمان آنقدر که او به ما نیاز داشت  ما به او تکیه نداشتیم البته حالا که ما روپا شده ایم و او مریض احوال شده فکر میکنم دلش میریخت میترسید مبادا اینگونه در باع سبز و سرخی که حاجیه خانم نشان من میدهد من اغفال شوم و قبول کنم . برای همین بهتر دیدم که راجع به ایمن موضوع حرفی نزنم وآنها رابه هراس نیندازم .ضمناوقتی من نمیخواهم کلیدحجره را بگیرم دیگرموردی ندارد که این بحثها بشود . فقط از خدا میخواستم این معضل به خوبی وخوشی حل شود تازه بقول معروف سرگنده زیرلحاف بود . بعد ازاینکه به درواست خانم جواب رد دادم حالا مانده ام خودم چه کنم ؟آن شب تاجائی که میشد به خاله اطمینان خاطر دادم وبرای خوابیدن ازآنها جداشدم من سرم به دوران افتاده بود ودیگر طاقت روی پا ماندن را نداشتم حتی اشتهای شام را نیزنداشتم به طوطی گفتم من میرم میخوابم . میدانستم حالا طوطی و خاله مینشینند هم شام میخورند و هم در این مورد کلی با هم حرف میزنند . تازه سوژه پیدا کرده بودند.78

 

 فردا ی آنروزنزدیکیهای ظهربخانه حاجی رفتم .حاجیه خانم گویاخیلی منتظرم بود.ازدیدن من گل ازگلش شکفت و بعدازسفارش چای آمدونشست وباهمان مهربانی روزقبل ازمن خواست که بگویم چه تصمیمی گرفته ام.

گفتم . اولامن ازشماممنونم که مرالایق دانستید واله من هم شمارا مثل مادرم دوست دارم واقعا به خاطرمحبت های حاجی خدا بیامرزدرمقابل شمااحساس دین میکنم ازدیشب تا به حال خیلی فکرکرده ام کاشکی حاجی زنده بود و من مجبورنبودم که برسراین دوراهی باشم .  ولی متاسفانه کاری که شما از من میخواهید برای من قابل اجرا نیست من توان این چنین کاربزرگی را ندارم .میدانم که شمابه من لطف دارید وازسرمهر و محبت این پیشنهاد را به من کرده اید ولی منهم پیش خودم یک معذوراتی دارم . حسابهائی می کنم . ضمن اینکه نمیخواهم کاری بکنم که بعدها باعث پشیمانی من ودلخوری شما باشد.این کارنه درحد من است و نه میتوانم پاسخگوی کسانی باشم که بحق از من سئوال میکنند .من درتمام مراحل زندگیم سعی کردم پایم راازگلیمم بیشتردرازنکنم.حدخودم رامیدانم من در حدو حدودی نیستم که بتوانم حجره حاجی را بگردانم . راستش گفتم ممکن است شما ازمن دلخورشوید و  این رد کرد پیشنهادتان راحمل برنمک نشناسی من کنید ولی حتی بااین فکرهم گفتم جنگ اول به ازصلح آخر است . امروز از من ناراحت شویدبهتراست تافرداهزاران هزارننگ را برخودم بخرم . شما به من پیشنهادی میکنید که اگر من سر سوزنی طمع داشتم بایدروی چشم میگذاشتم من فقط به نفع خودم فکرنمیکنم به آبروی خودم ومشکلاتی که میدانم پیش خواهد آمد هم فکر کرده ام .

 اخترخانم درتما م مدتی که من حرف میزدم بی حرکت نشسته بودوبه من نگاه میکرد.گویااصلامنتطر چنین جوابی نبود. ازاو خجالت میکشیدم ولی چاره ای نداشتم ساکت شدم ماندم تا ببینم اوچه میگوید مدتی که به نظرم ساعتها امد درسکوت گذشت سپس اختر خانم با صدائی که نومیدی دران پیدا بود پرسید

 خوب بایدعلتی داشته باشد منکه هرچه سعی کردم نفهمیدم مقصودت ازپشیمانی و آبروی ریزی چیست میشودخیلی واضح و بی رو در بایستی به من بگوئی چرا ؟ تو که الان کاری نداری . من فکر میکنم که حاجی هنوز زنده است تو هم همین فکر را بکن .

 گفتم نه این قدرهم که شما میگوئید وفکر میکنید ساده نیست . این کجا که حاجی بود و من چشمم به دست ایشان بود و این کجا که من تمام عنان و اختیارحجره را بدون حضورا وراهنمائیهایش به دست بگیرم ماشااله اقازاده های شما همه یک سروگردن ازمن بالاترهستند وچطورمیشود من بروم درحجره رابازکنم وهمه کارها را دردست بگیرم در حالیکه محمداقا واحمد اقا ومحموداقاهستند . مردم به من چه میگویند؟ حتما خیال میکنند من بازرنگی خودم را پیش شما شیرین کرده ام ومیخواهم مال واموال حاجی راصاحب شوم قبول کنید که این یک ذره آبروئی را که صدقه سر اعتباروحمایتهای حاجی کسب کرده ام همه رایکجا آنهم با بی آبروئی و هزاران تهمتی که نمیدانم از کجا خواهد امد  ازدست میدهم نه تنهامالی به دست نمیاوردم بلکه همین یک ذره ارزشی که امروزتنها ثروت من وارثیه ای هست که از حاجی برایم مانده از دست میدهم

 ازطرفی این حجره ودم ودستگاه ازمنظر شرع وعرف هم که بخواهید نگاه کنید ارث و میراث پسران شماست من که نمیتوانم روی حرف شما این مسائل را نادیده بگیرم. شما چه خیال میکنید ؟من فکر کردم باحرفهایم وشناختی که شماازپسرانتان داریدحتمامرادرک میکنید شماخوب میدانید که حتی برای یک دقیقه هم که شده اگرمن بدون حضور حاجی درِآن حجره رابازکنم دشمنی انها را برای خودم خریده ام . بگذارید روشن و آشکار برایتان بگویم حتی یکی از پسران شماهرکدام که باشد میتوانند به طرفة العینی طومارزندگی مرا ازهم بپاشندچه به اینکه سه تائی باهم دست به یکی کنندمن درچنین موقعی به مردمی هم که مرامیشناسندنمیتوانم تکیه کنم آنهاعقلشان بچشمشان است آنها یک  موی پسران شمارانمیدهند صد تامثل من روستای بی همه چیزرا بگیرنداین حرفهای مرا شمابهترازمن میدانیدازهر طرف که نگاه می کنم من باین پیشنهادشمانمیتوانم جواب مثبت بدهم به نظرمن شما خیلی زوددارید تصمیم میگیرید البته میدانم باشناختی که ازآنهاداریداحتمالاترسیده ایدمیخواهید خودتان عنان کاررادردست بگیریدولی مطمئن باشید همانطورکه آنهامرا نه قبول میکنند نه اجازه میدهنددست به اموالشان بزنم . درموردشماهم همین طورعمل می کنند آنها نمی نشینند که شمابرایشان تعیین تکلیف کنید .میخواهند هرکدامشان بتوانند بیشترازاین مال واموال سهم ببرند و دراین کوران اولین کسی راکه ازمیدان به درخواهند کردشماهستید .به نظر من باید اگر میخواهید به سلامت از این برهه گذرکنید بسیارمحتاطانه وخردمندانه آرام وصبورانه رفتارکنید بگذاریدزمان بگذرد بالاخره آنهامادرشان راکه سرراه نمیگذارند بین مردم آبرودارندازاحساسات فرزندی هم که بگذریم میدانند که بایدجواب مردم ازآن مهمتر خدا وقانون را بدهندمجبورندحق شمارابدهند ازشمانگهداری کنند .اگردرآن موقع شما به وجودمن نیازداشتید من از جان ودل درخدمت شما هستم الان هم من هر گونه کاری راهمانطورکه زمان حاجی درخدمتتان بودم حاضرم انجام دهم به شرطی که مقابل فرزندان شما قرار نگیرم من هرگز نمیخواهم انها بامن دشمن شوند از طرف دیگر شما از من خواسته بودید که بیایم و با خواهرم کنار شما زندگی کنم اینهم برای من امکان پذیر نیست . شما خودتان شاهدید که خاله تمام زندگی ماست من وطوطی اورا مثل مادرمان دوست داریم وقتی مابه اونیاز داشتیم از هیچ فداکاری برای مافروگذارنکرد.الان که اوبه ما نیاز دارد اگرما اوراترک کنیم .زندگی برایش مشکل میشودازانسانیت به دور است که او را تنها بگذاریم  مردم که هیچ من باید از خودم خجالت بکشم که نمک خورده ام ونمکدان را شکسته ام . تازه دورادورمادر و پدرمان من و خواهرم را به او سپرده اند جواب انها را چه بدهم؟

در تمام مدتی که حرف میزدم حاجیه خانم حتی یک لحظه از من چشم بر نمی داشت انگار حرفهای من کلماتی بود که برای اولین بار میشنید . در حالیکه فکر میکردم خیلی حرف زده ام ولی دیدم که او مشتاقانه منتظر است که باز هم برایش حرف بزنم گویا هنوز دنبال چیزی میگشت که من در باره اش توضیح نداد ه بودم.هرچند دلم نمیخواست که بیشتر از این مزاحمش بشوم ولی یک آن به ذهنم رسید که حرفی هم بزنم که این زن خوشحال شود هرچند می دانستم چیزی را که میخواهم بگویم اصلا پایه و مبنائی ندارد البته حقیقتی بود که هنوز جای حرف داشت ولی برای اینکه صمیمیت و یکرنگی خودم را به او ثابت کنم ادامه دادم  

 ضمنا حاجی یحیی هم به من گفته که دلش میخواهد مرا در کارش باخودش شریک کند او مرد متدین و خوبی است ازوقتی اورامیشناسم بجزخوبی وپاکی ازاو چیزی ندیدم حاجی یحیی مثل حاجی مرا دوست دارددرگیرو دار مراسم حاجی خدا بیامرزکه بودیم گویا اوحال و روز مرا درک کرده بود مرا در یک فرصت مناسب صداکرد و از حال و احوالم خواست  برایش بگویم گفتم ازخدا که پنهان نیست شماهم مثل پدرم هستید از شما هم پنهان نباشد . کاری زیر سرندارم آخرحاجی آنقدرناغافل به رحمت خدا رفت که من غافلگیرشدم . راستش الان اصلا حال خودم را نمیدانم . سرش را بیخ گوشم گذاشت و گفت که چون پیرشده نمیتواند درست و حسابی کار کند از من خواست که مثل پسرش اورا یاری دهم. در این باره با خاله هم مشورت کردم او هم گفت کاردرستی است و این داستانم را هم گفتم که شما مطمئمن باشیدکه من درکنارشماهستم وشمامرامثل سابق نگاه کنیدهرچه امرکنیداطاعت میکنم کارهم که پیداکرده ام البته من به حاجی یحیی گفته ام سرمایه ای ندارم ولی اومرابی سرمایه هم قبول داردمن انتظارزیادی ندارم همین قدرکه کاری داشته باشم برایم کافیست.

  تمام این حرفها رازدم که اختر خانم خیالش ازجانب اینکه من همان حسین سابق هستم جمع شود.

 اوبه من گفت پس حسین جان از تومیخواهم هر گونه مشکلی داشتی چه مادی وچه معنوی به من قول بدهی که اگر کاری ازمن ساخته بوددریغ نکنی ومرا مثل خاله ببینی.منهم به توقول میدهم که ترابه همان چشمی که تا حاجی بود نگاه میکردم نگاه کنم .سفارشت را هم به حاجی یحیی میکنم البته میدانم احتیاج به سفارش نیست توخودت رادر این مدت به همه  مانشان داده ای.خوب که فکرمیکنم می بینم بسیارحرفهایت درست است راست میگوئی من سر عجله وازترس پسرها میخواستم هم خودم وهم ترادرگیرکنم .خوشحالم که توچشم مرا باز کردی .فقط ازت میخوام من رو دعا کنی که بااین یزیدیها سرسالم به گور ببرم . دیدی چطور شوهر بدبختم را راهی گورستان کردند بخدا الان عین خیالشان هم نیست چه بسا اگرازخداومردم نمیترسیدندمیدیدی که خوشحال هم هستند من مال ومنالی از پدرم به ارث دارم که خوشبختانه به دست برادرانم اداره میشوداینهاهم خیلی وارد نیستند اگردیدم خیلی دارد به من سخت میگذرد بعدازحاجی دیگه دلخوشی توی این خونه ندارم میگذارم میروم.منهم این را گفتم که توخیلی نگران من نباش راستی حسین نری دیگه به من سرنزنی ؟ دلم میخواهد گاهگاهی ترا ببینم . کاشکی تو پسرم بودی همین مدتی که نشستی و با من حرف زدی کلی حال و هوایم خوب شد . دلم آرام گرفت . تمام حرف هایت واقعا منطقی هست . کی میتونست اینطور بی رودربایستی تمام مشکلات رو برام بگه؟

راستش دلم برای بی کسی اخترخانم سوخت.بیچاره زن درست حالا که پا به سن گذاشته بود و دلش همدم و همنشین می خواست اینطوربی کس وتنها شده.من این حال وروحیه اش را درک کرده بودم برای همین حرف هایم درمورد حاجی یحیی به اختر خانم درست نبود . حاجی یحیی هیچ پیشنهادی به من نکرده بود فقط دلسوزی  و کمک کردنش  به من این شبهه را برایم پیش اورده بود که ممکن است از هیچ کمکی در مورد من دریغ نکند او مستقیما حرفی به من نزده بودولی درزمانی که درحجره حاجی بودم جسته گریخته چند باربه حاجی حالی کرده بود که دلش میخواهد من دم دستش باشم یکبارهم زمانی که مریض بودوحال واحوال خوشی نداشت ازحاجی خواسته بودکه مرا به حجره او بفرستد ومن چند روزی حجره اورا گردانده بودم برای همین حاجی یحیی میگفت.حسین هرکجا باشدخیرو برکت میاورد گویا همینطورهم شده بود وکسب وکارش ازقبل روبراه ترشده بودبرای همین یکبارکه سماجت کرده بود که حاجی مرابه اوواگذارد . حاجی گفته بودمگر سیب سرخ برای دست چلاق خوب است؟ و به شوخی و خنده جواب او راسربالا داده بود . بااین سوابق من مطمئن بودم که حاجی یحیی با اغوش باز مرا می پذیرد و امانمیدانم چرا ان لحظه این حرفها را ازخودم درآوردم و به اخترخانم زدم شاید میخواستم به شکل دوستانه ای به اوجواب رد بدهم و ضمنا خیالش را از طرف خودم جمع کنم که بیکار نیستم . بهر حال سعی من کار ساز شد چون او در حالیکه اشک چشمانش را با گوشه ی چادرش پاک میکرد از من پرسید حسین اگر بچه ها به توبگویند وخودشان از تو بخواهند چی؟ قبول میکنی؟ دیگر تا اینجای کار را نخوانده بودم . با این حرف گویا تمام دلایل مرا رد می کرد . جواب دادن به این سئوال بدون فکر کردن کار ساده ای نبود .حرف او این بود که اگر آنها بخواهند مشکلی نمی ماند ؟ 79

گفتم نه متاسفانه حاجیه خانم شمابهترازمن میدانیدکه اینکارغیرممکن است احتمال داردکه الان بعلت اینکه هنوزآنها خودشان راجمع وجورنکرده اند آنطورکه من میدانم ازکاروبازارسررشته ندارند مسئله راساده میپندارندممکن است راضی شوندکلید رابدهند به من ولی من آدمی نیستم که بیشتر ازحدوحدودم کاری را قبول کنم.چند روزی که گذشت یواش یواش مشکلات خودشان را نشان میدهندشمافکرمیکنید آقا پسرهای شما قبول میکنند که بیایند وخرجی خانه و پول وحقشان راازدست من بگیرند؟ومن هرچه بگویم بی چون وچرا قبول کنند؟ یک لحظه چشمتان راببندید و ببینید نه این کارهاواین مشکلات بایدازطریق درست حل شود استخوان لای زخم نباید  گذاشت کار را باید از بنیاد درست کرد . ضمنا من به خودم نمیبینم که در مقابل پسران شما توان ایستادن را داشته باشم  تا وقتی حاجی بود مسئله فرق میکرد او جای پدرم بود اگر توی گوشم هم میزد به من بر نمیخورد و مردم هم خیال بد نمیکردند ولی اگر.......

دیگر نتوانستم به حرفم ادامه دهم.

جواب منفی من این بارجائی برای اصراراو نگذاشت من حقیقتی را برایش گفته بودم که نمیتوانست منکر آن باشد .  با گوشه چارقدش اشکهایش را پاک کرد و گفت

باشد همه حرفهایت را قبول دارم وبا این دلایلی که آوردی فهمیدم که بسیارعاقل هستی  دیگر به تو اصرارنمی کنم اما این را هم بگویم که من همیشه مثل همان زمان که حاجی بود درباره تو فکرمیکنم . امیدوارم که خوشبخت بشی اگرهم لازم است بازتکرارمیکنم من هنوزآبروئی پیش دوستان حاجی دارم هروقت کارت به مخمصه ای خوردمرا مثل مادرخودت بدان مطمئن باش ازهیچ کاری مضایقه نمیکنم .من میفهمم که اگرتوآدم نادرستی بودی بااین پیشنهاد من بی هیچ مکثی موافقت میکردی راستش هرگز فکر نمیکردم که چنین فرصتی را ازدست بدهی ولی حالا میبینم که توواقعا بچه پاک ودرستی هستی روی این حساب تاهروقت که ازمن کاری برآیدازدل وجان برایت انجام میدهم حالا هم چایت را بخور.

 و اوبرای آخرین بار نگاه مادرانه اش را ازمن دریغ نکرد .

 تشکرکردم وگفتم اگراجازه بدهید بروم ؟حاجیه خانم گفت . این را هم بگویم همانطور که تو قول دادی هروقت من به تواحتیاج داشتم توباید سراغ من بیائی. راستش با این شناختی که ازتو توی همین مدت کم پیدا کردم به توو عقلت تکیه میکنم . از تو چه پنهان خودم میدانم که بعد از حاجی با این پسران شری که دارم زندگی راحتی نخواهم داشت پس ازتومیخواهم که هوای مراداشته باشی . و اما یادت باشدهمانطور که از تو خواستم تو هم هر مشکلی که داشتی ومن میتوانستم که حل کنم مدیون هستی که به من نگوئی.

 با این حرفهای اوهیچ نگرانی برایم باقی نماند به گرمی ازاوخدا حافظی کردم وازخانه حاجی زدم بیرون.

 منگ بودم نمیدانستم کاردرستی کرده بودم یانه ؟باخودم فکرکردم که ای حسین بیچاره خدا زده بود پس گردن اختر خانم که به توچنین پیشنهادی رابکند وتوخودت پشت پا به بختت زدی . البته من حتی یک آن ازخاطرم نگذشت که ازاین فرصت استفاه کنم ولی  گویا تمام حرفهائی را که به زن حاجی زدم کسیه همه  را دردهانم گذاشته بود وگرنه من هرگزچنین شهامتی رادرخودسراغ نداشتم البته بااتفاقاتی که بعدها افتاد متوجه شدم که آنروزحرفهایم و تصمیمم بسیارکارعاقلانه بودواگرراهی جزآن انتخاب میکردم  خدا میداند که چه روزگار سیاهی را الان داشتم مطمئنا همه چیزمخصوصا اعتباروابرویم میرفت وباحساب اینکه برای کسیکه میخواهد کاسب باشد اعتبارو ابرویش بزرگترین سرمایه اش هست  در این زمان باز هم خدا خودش به دادم رسید و از حق نگذریم تائید خاله هم به من قدرتی خارق العاده داده بود.

تازه در آن دوران جز کار کسب و زراعت کار دیگری تقریبا برای جوانانی که میخواستند تازه وارد اجتماع شوند نبود نه مدرسه ای بود و نه سوادی نه اداره ای ونه کارمندی وتازه اگردرس خوانده بودی و مدرسه ای هم رفته بودی به ندرت میشد در ان زمان کاری جز همینها که گفتم پیدا کرد . فقط کارهای ساختمانی و نوکری و شاگرد ی . پادوئی و عملگی. صد البته کارهائی هم بود که دست همه کس به آن نمیرسید هم بسیار محدود بود و هم کسانیکه خودشان مصدر کار بودند نمیگذاشتند کسی غیر از دور و بریهای خودشان وارد آن کارها  بشود . منهم که از آن دسته کسانی بودم که باید خودم دستم را به زانویم میگرفتم و بلند میشدم . نه کس و کاری داشتم و نه سرمایه آنچنانی و نه سوادی . خلاصه بد جور گیر کرده بودم . گاهی فکر میکنم خدا میخواهد مرا امتحان کند وگرنه حالا با این عجله چرا حاجی رفت ؟ و از طرفی وقتی به عقب بر میگردم و میبینم که چه اتفاقاتی افتاده که در اثر یک ندانم کاری ممکن بو طومار زندگیم از هم بپاشد سرم را به سوی آسمان میکنم و از خدا هم طلب بخشش میکنم و هم به بزرگیش ایمان میاورم .......................

همانطورکه حتما شما هم میدانید  کاسبی از همه کسبها بیشتر بود و ضمنا خیلی هم آبرو ووجهه داشت . خصوصا بعضی کسبها. و یکی از بارزترین مسئله در کسب این بود که هر چه بیشتر سرمایه داشتی ابروی بیشتری داشتی .

من تنهاسرمایه ارزشمندم همان اعتمادواطمینانی بودکه دراینمدت برای خودم کسب کرده بودم حالامیخواستم ازاین سرمایه تاآنجا که میتوانم بهره بگیرم درس هم که درحدکاری که میخواستم پیش بگیرم به یمن وجود حاجی و خاله خوانده بودم جوان وپرانرژی وتازاندازه ای که لازم بودتجربه هم داشتم . بقول معروف خاک بازار را خورده بودم حالامیخواستم ازتما م تجربیاتم برای رسیدن به هدفم ازاین توانائی هایم کمک بگیرم پیش خودم فکرکردم .آنروز که هیچ سرمایه مادی ومعنوی وهیچ تجربه ای نداشتی توانستی بلطف خداوند گلیمت را ازآب بیرون بکشی حالا مسلم است که بهتر میتوانی خودت را به هدفی که داری برسانی.نمیدانم چرا این فکرها به کله ام زده بود . شاید داشتم به خودم دلخوشی میدادم . میخواستم از پا نیفتم . من بی آنکه خودم بدانم میخواستم تکیه گاهی برای طوطی باشم . پس شاید آن روز به خاطر طوطی و عشق او بود که مصمم تر و با اراده ای قویتر که از من در آن سن بعید بود روی پای خودم ایستاده بودم .

 بااین افکار به خانه رسیدم .خاله منتظرم بود تامرا دید پرسید حسین بالاخره جواب حاجیه خانم را دادی؟و بی آنکه منتظر جواب بله یا نه من بشود ادامه داد خوب برایم هراتفاقی که در انجا افتاده بی کم و کاست بگو . میخواهم بدانم ازوقتی که رفتی دلم هزارراه رفت تا تو بیائی چقدرهم دیرکردی .مگرمیخواستی چه بگوئی که اینهمه معطل شدی؟ منکه خسته وکوفته بودم وخسته ترازجسمم روحم درمنگنه بوددرحالیکه نیازبه این داشتتم که بافکرو حساب شده به خاله جواب بدم ولی بااوضاعی که ازحال وروزونگرانی خاله دیدم مجبورشدم بی کم وکاست تمام صحبتها را برای خاله تعریف کنم درتمام مدتی که داشتم برای اوتعریف میکردم دلم میخواست طوطی هم بود تا دیگرمجبورنباشم دو باره برای اوتوضیح دهم چون مطمئن بودم که این مسئله همانقدرکه برای من وخاله مهم است برای اوهم مهم است من دراین تفکربودم وخاله با چشمانی مشتاق درحالیکه تمام وجودش رابه گوشهایش سپرده بود منتظر آخر حرفهای من بود . وقتی همه ی حرفهایم را زدم منتظر بودم که ببینم نظر خاله چیست . آیا باز هم مثل همیشه مرا تائید میکند یانه که درست درهمین زمان طوطی آمد توی اتاق و به خاله گفت که یکی از مسافران میخواهد بیاید داخل . گویا با خاله کارواجبی داردزود خودم راجمع وجورکردم دراینموقع زنی میانسال که اوراچند باردرحیاط دیده بودم با چادر سفیدش که در آن روزها به چشم من این مشخصه او بود ( در آن زمان معمولا خانمهای سن و سال دار چادرسفید سرشان نمیکردند بیشتر چادر سفید مخصوص دختران بسیار جوان و نو عروسان بود . اما من این را میدانستم که زنهای شهری حتی با سن و سالهای بالا برای تشخص چادر های نازک و سفید به سر میکنند ) درمیان چار چوب درنمایان شد. خاله بلند شدوبه استقبالش رفت . در حالیکه آماده رفتن بیرون از اتاق بود متوجه شدم که زن از زیر چادرش یک سینی بیرون اورد و به دست خاله داد .

 همراه پیرزن پسری وارد اطاق شدوحدود سنی مرا داشت به محض وارد شدن سلام بلند بالائی به خاله وبه من که درست جلوی دربه او برخورد کرده بودم کرد. خاله هم طبق معمول شروع کرد به تعارفات معمول وبه احوالپرسی این زن چند روزی بود که مقیم خاله ی خاله بود این خیلی عادی بود که پس ازچند روز خاله از سیر تا پیاز زندگی آدمها را کشف کند. بسیار هم زود با آنها خالصا مخلصا میشد . گفتم که همین صمیمیت ودوستی ومهربانی خاله بود که یکی ازرموز موفقیتهایش در اداره ی مسافر خانه اش بود . طوطی هم رفت که چای بیاورد . پسرک نزدیک در نشست و زن که گویا مادر او بود کنار دست خاله جای گرفت منهم گویا در جای خودم میخکوب شده بودم و بعد از مدتهااحساس کردم دلم داردشوربدی میزند این زن بااین پسراینجا چه میکند؟من این پسر را اولین بار بود که میدیدم نا خود آگاه به محتویات سینی نگاه کردم . جانمازی بود ازمخمل قرمز ومقداری نبات و زعفران و دو قواره پارچه چادری . ازطرزرفتارشان کاملامعلوم بود که قصدی جزخواستگاری ندارند البته بهانه این بود که به مشهد رفته اند وبرای خاله وطوطی سوغات آورده اند ولی مادیگراستاد اینگونه دیدنها بودیم البته کاری که کردند وشرایط موجود آنقدر واضح و اشکار بود که نیازی هم به تجربه نداشت 80

 طوطی باسینی چای آمد توی اتاق پسرک که مصطفی نامش بود با دیدن طوطی نیشش تا بنا گوش باز شد لبـخند او کاردبه سینه ام زد.میخواستم بلندشوم و دمش را بگیرم و مثل موش او را توی حیاط بیاندازم و انگار تمام تصوراتم درصورتم نقش بست چون پسرک تا نگاهش در یک لحظه ی کوتاه  به من افتاد زود خودش را جمع و جور کرد و چشمش رابه گلهای رنگ ورورفته فرش وسط اطاق دوخت .طوطی چای رابه مادراو وخاله تعارف کرد بعد جلوی من گرفت ودرآخربه مصطفی تعارف کردمن بانگاهی که به طوطی کردم واو خوب اشاره ی مرا گرفت به سرعت بدون اینکه بنشیند اتاق  را ترک کرد .

مادرپسرک  که خاله او را نه نه مصطفی صدا میکرد بعد ازرفتن طوطی شروع به تعریف کردن از طوطی نمود . در تمام مدت خاله فقط با لبخندی کمرنگ که گوشه لبش بود گوش میکرد و گاهی تعارفی هم میکرد

مادرمصطفی که دیدفضاخیلی هم مناسب برای گفتن حرف اصلیش نیست . خیلی زود سروته قضیه راهم آورد و بلند شد خدا حافظی کرد و با پسرش از اطاق بیرون رفتند

وقتی آنها رفتند.خاله بی آنکه به روی خودش بیاورد.خنده ای کردگویا می خواست به من حالی کند که این موضوع رادنبال نکن آخربعد ازرفتن آنهاطوطی بلافاصله به اتاق آمده بودنمیدانم شایداوهم چیزکی فهمیده بودولی چون خاله با مهارتی که دراین کارها داشت به مادر مصطفی اجازه ی حرف زدن نداده بود در حقیقت چیزی اتفاق نیفتاده بود که بخواهیم ازطوطی پنهان کنیم طوطی باظرفی پرازبرنج امده بودتوی اطاق ومیخواست برای فردابرنجها را پاک کند وصد البته که همه هوش وحواسش درتمام مدتی که برنج پاک میکرد به حرفهای من وخاله بوددرآن لحظه باین فکرافتادم که چقدرخدامرادوست داشت که مدتی قبل دریک حالت بحرانی ماجرای زندگیم رابرای خاله توضیح داده بودم والاالان نمی دانستم چه بایدمی کردم.گاهی اوقات این چنین خداوند قدرتش رابه انسان نشان میدهد که ما کاری  را از روی احساسات وبدون فکرمیکنیم ولی بعد میبینم که چقدر ناخواسته ونا دانسته راهی رابرگزیده ایم که امکان نداشت اگر بعقل خودمان  بودچنین حرفی رامیزدیم .من که متوجه بودم خاله بادرایت دارد به موضوع سرو سامان میدهد با اوهمراهی کردم و در جواب اوکه گفت خوب دیگه خانه حاجی چه خبرها بودگفتم بالاخره بهر ترفندی بود به این کارتن ندادم هرچه حاجیه خانم اصرارکردمن راضی نشدم صد البته  هنوز هم سر حرفم هستم سپس از خاله خواستم که بگویدکه آیا کارم و تصمیمم درست بود ه یانه؟

 خاله گفت بنظر من بسیار کار درستی کردی . اصلا صلاح تو نبود . حسین بقول قدیمی ها سری را که درد نمیکند دستمال نمیبندند توالان میتوانی روی پای خودت بایستی منهم تا جائی که بتوانم پشت توهستم و تازه حاجی یحیی هم به قول خودت ازخدا میخواهدکه تو با اوکارکنی .حتی شنیده ام حاضر است با تو شریک شود . شریک مثل تو توی تمام بازارپیدا نمیشود .حاجی یحیی یک عمردر کار کسب بوده خیلی خوب سره رااز ناسره تشخیص میدهد چشمش کیمیاست والله که من به او بیشتر از خودم اعتقاد دارم . میدانم او بی گدار به آب نمیزند و نمی آید حاصل یک عمر زحمتش رادراختیارکسی بگذاردکه به اواطمینان نداردو یا او را نمیشناسد میداند چه داردمیکند البته منهم با شناختی که ازتودارم کاملا به اوحق میدهم توشاید خودت ندانی که چه خصوصیات خوبی داری . گویا خدا ترا برای کاسبی دربازارآفریده چون درکسب آنقدرکه راستی ودرستی وصداقت به کار میاید سرمایه هیچ است من با چشمهای خودم دیدم وشاهدبودم که چه بسا به قول معروف کسی بایک پاچارق ویک پا گیوه میاید توی بازارزمانی طول نمی کشد برای خودش کسی میشود این هیچ عاملی ندارد جزاینکه طرف هم صادق وامین است هم راه به تکلیفش میبرد  این دوخصوصیت درتوبه کمال است این راازخودم نمیگویم چند با ر حاجی غلامحسین وقتی داشت از تو برایم تعریف میکرد و میخواست بگوید که تو چه جور ادمی هستی اینها را به من گفت. مطمئن هستم صد بار ترا امتحان کرده بود . البته این را بگویم که من بیشتر از حاجی به تو ایمان دارم من چیزها از تو دیده ام که اگر کسی میگفت هرگز باور نمیکردم تو آنقدر به خدا و دین ایمانت معتقد هستی که من خلاف نیست اگر بگویم که پشتت نماز نمیخوام . من به تو و شیر پاکی که خورده ای اعتقاد پیدا کردم نطفه ی پاک بالاخره هر جوری که باشد خودش را نشان میدهد . حاجی غلامحسین  با حاجی یحیی دوست حجره و گرمابه بود حتما به او در باره تو همه ی این حقایق را گفته او ترا مثل پسرش دوست داشت  . تمام دارو ندارش زیر دست تو بودوبیخودی یک کسی مثل حاجی یحیی که سرد و گرم روزگار را چشیده و تمام عمرش پر از تجربه است  به کسی بی جهت اعتماد نمیکند کله اش که خراب نیست به قول خودت حتی موقعی که حاجی غلامحسین زنده بودچند بار از او خواسته بود که اجازه دهد تو بروی و با اوکارکنی دیوانه که نیست میداندچه میکند مطمئن باش از خدا میخواهد . تو هم کار درستی کردی . اخر پسرهای حاجی را همه میشناسند.آدم درست وحسابی که نیستند به پدرشان رحم نکردند بیجاره خود حاجی تافته جدا بافته بود .تومنی صدتومن بابچه هایش فرق داشت نباید به حرف حاجیه خانم خیلی بها داد او ازیک طرف تمام اختیارات را بتومیدهدوتورامسئول میکند و از طرفی بچه های حاجی مال پدرشان را میخواهند ببرند و بخورند چه کسی میتواند جلویشان رابگیرد ؟قانون هم نمیتواند حق انها را بگیرد و بدهد  به تو فقط به این دلیل که مادرشان این حق را به تو داده تازه در این زمینه مادرشان چه کاره است ؟ او هم سهمی دارد باید بگیرد و برود  . انوقت تو چه جوابی داری که به همه بدهی ؟ حسین تو دستت را به زانوی خودت بگیر و بگو یا علی و بلند شو شنیده ای که گفته اند

هرکه نان از عمل خویش خورد                            منت از حاتم طائی نکشد

طوطی هم  که تا آن لحظه یا سرش به پاک کردن برنجها بود و یا به دهان من و خاله نگاه میکرد در این لحظه که گویا یا خسته شده بود و یا میخواست عرض اندامی هم کرده باشد دنباله حرف خاله را گرفت و گفت آره حسین کار خوبی کردی تازه ممکن است این چندر غازی راهم که با هزار خون دل جمع کرده ایم سراین ماجرا از بین برود . تازه در دروازه را میشود بست در دهن مردم را که نمیشود بست و اگر اسمت خراب شود دیگر نمیشود کاری کرد آبروکه نخود ولوبیا نیست که وقتی ریخت بشودجمع کرد.اینقدرزحمت کشیدی آبروخریدی حالا سر هیچ و پوچ همه رااز دست بدهی؟ این لقمه ها برای دهان ما گنده است بخداخاله من مطمئن هستم پسرهای حاجی تمام مال حاجی را به سال نرسیده از بین میبرند . خدابه داد اختر خانم برسد.

 آشب تمام حرفها دورو بر همین داستا ن  گذشت و یک روز پر ماجرا به پایا ن رسید.

 صبح بعد از خوردن صبحانه که اکثر اوقات میرفتیم پیش خاله که تنها نباشد وقتی طوطی ازاطاق بیرون رفت وخاله راتنها گیرآوردم ازاودر موردآمدن مصطفی ومادرش سئوال کردم . گفتم خاله من دیشب تا صبح خوابم نبرد داستان آن زن و سینی وآن پسرک چه بود؟ اصلا اینها کی هستند؟ پسرک اینجا چه میکند کی آمده اند؟خلاصه خیلی سئوال ها دارم که بی جواب مانده نکند اتفاقی افتاده ومن ازآن بی خبرهستم ؟ نکند حرفی به طوطی زدند چون من حس کردم طوطی بوئی ازماجرابرده بود.راستش از شما میخواهم هرچه هست به من بگوئید من به شما ایمان دارم میدانید که مثل مادرم هستید دلم دارد توی سینه ام پرپر میزند.  خاله گفت

 واله منهم چیزی نمیدانم فقط این را فهمیدم که نه نه مصطفی زن یکی ازمباشران ایل بختیاری است اوضاع بسیار خوبی دارند اوفقط همین یک پسر را از خدا گرفته خودش میگفت بعد از شش دختر که دوتایشان مرده بودند خدا با هزارنذرونیازاین پسررا به اوداده بقول خودش او را لای پنبه بزرگ کرده پدر مصطفی خودش تک فرزند خانواده بوده خلاصه این مصطفی تنها کسی هست که همه ی خانواده به اودل بسته هستند آخرنسل خانواده از او خواهد بود برای همین خیلی خیلی برایشان این پسرارزش دارد.ازآنجائی که خیلی برایشان این پسر اهمیت دارد و دلشان روی دستشان است  آب راهم میجوشانند که مبادا این پسرآسیبی ببیند ازقضااین آقا مصطفی چندمدت پیش مریضی سختی میگیردطوری که پدرومادروخواهرها شب وروزدست به دعا بودنددرست درهمین موقع ازطرف شهرستان مامور میاد و با حکم پسربیچاره راتوی مریضی و تب به سربازی میبرندمادروپدرش نذر میکنندکه اگر اورا از سر بازی  معافش کنند به پابوس امام رضا ببرندش ازطرفی چون مصطفی بعلت بیماری سختی که داشته طبق دستور پزشک نظام وظیفه معاف میشود حالابامادرش آمده نذرش رااداکند موقع رفتن به مشهد چند روزی میهمان ما بودندحالا که از زیارت آمده یک راست آمده اینجا. تو میدانی اکثر کسانیکه به زیارت میروند در برگشتن هم میایند همین جا ولی آوردن سوغات خصوصا برای طوطی مرا هم به شک انداخته میگفت از شما و طوطی جان خیلی خوشش امده از همه چیز گذشته زن بدی نیست البته تو هم میدانی خیلیها وقتی از اینجا میروند و در برگشت هم میایند اینجا مهرو تسبیحی هم برای من میاورند ولی نه باین زیادی و خوبی و صد البته باز هم میگم نه برای طوطی فقط برای من که صاحب این جا هستم .

 طوطی که  آمد توی اطاق و من و خاله حرفهایمان را خوردیم نگاه زیرکانه طوطی به من حالی کردکه همه چیز رامیداند زیرلب خنده ای موذیانه کرد . خنده طوطی همه چیزرا ازخاطرم برد . آخر من عاشق بودم . نه عاشق نه من یک دیوانه بودم . طوطی مرا برادری غیرتی میدید ولی من یک عاشقی بودم که دلم روی دستم بود و این را طوطی نمیدانست .خاله هم به خنده ما خندید .

 چای  دومم را هم خوردم و  برای سروسامان دادن به کارم از خانه بیرون امدم اخر ازنشستن که کاری درست نمیشد.81

به بازاررفتم وقتی چشمم به حجره حاجی غلامحسین افتادکه بسته بود.دلم خیلی گرفت .مدتها اینجا خانه امید من بود  به عشق بازکردن این درمیامدم صدبارجلوی درش راجارو زده بودم اگرحاجی نیامده بودیکراست میرفتم در حجره رابازمیکردم ومنتظر میماندم تاحاجی باآن صورت روحانی و بشاش بیاید باشوق و ذوق  برایش چای میاوردم حتی میدانستم درچه استکانی وچه رنگ وروئی بایدچای باشد تا اورا خوشحال کند شاید ناخودآگاه احساس میکردم پدری دارم . که سایه اش به سرمن هست.بعد تمام صورت حسابها رامی اوردم وجلویش میگذاشتم واوبعد ازخوردن چای بلافاصله چپقش را در میاورد و درحالی که مشغول درست کردن چپقش بودبانگاهش ازمن تشکرمیکردنگاه پدرانه اش به دلم مینشست و احساس میکردم پشتم به کوه است.

 نمیدانم چه مدت گذشت . درچه حال وچه زمانی بودم . که صدای مشهدی رضامراد مرابه خود آورد.مشهدی رضا مراددرسرای ماحجره رفوگری داشت اومردخوبی بودهمیشه این راهم بگویم که در سرائی که من کار میکردم تمام حجره هایش یا فرش فروشی بودو یارفو گری ویا فروش وسایل فرش بافی . و خلاصه هر چیز که مربوط به فرش میشد.وعجب نیست که تمام کسانی را که من میشناختم دورو بر همین کسب و کار بودند . مشهدی رضا مراد هم از همین تیرو طایفه بود . همیشه میخندید سنش زیاد نبود و اوضاع کارو کاسبیش خوب بود پنچ تا بچه قدو نیم قدداشت که همیشه یکی دوتایشان در حجره اش پلاس بودند.

 مشهدی رضامرادازدوستان بسیار نزدیک حاجی بود .ازاین نظر با منهم روابط خوبی داشت همه میگفتند کارو بار  مشهدی رازبانش راه میاندازد.انقدرخوش سروزبان بودکه میتوانست مار را از سوراخش بیرون بکشد و من همیشه حسرت سروزبان اورا میخوردم وسعی میکردم که مثل اوباهمه خوش وبش کنم و سرمایه آدم اگر زبانش باشد یک سرمایه بی درد سرودائمی است اورا که دیدم سلام وعلیکی سرسری کردم ولی گویا اومیخواست خیلی حرفهارا از دهان من بشنود منکه حال و حوصله حرف زدن رانداشتم قبل از اینکه او شروع به پرسشهائی بکند که من میدانستم چه چیزهاهست بااوخداحافظی کردم وبه بهانه اینکه کاردارم از او جدا شدم و مشهدی را در حسرت سر در آوردن ازکاروزندگی خودم بعدازمرگ حاجی به جای گذاشتم  این دخالتها و فضولیها خاص این مردمان است که میخواهند سراز کارهمه در آورند و بعد آدم میماندو یکدنیا حرف و نقل که همه هم یک کلاغ چهل کلاغ شده است

 راستش هنوز گیج و مات بودم . نمیدانستم به چه منظور به این جا آمده ام منکه دیگر در این سرا کاری نداشتم . ولی گویا دستی مرا ناخود آگاه به طرفی که حتی خودم هم نمیدانستم هول می داد . راستش اختیار پاهایم حتی با خودم نبود نمیدانستم کجا هستم چرا هستم برای چه هستم .

درآن سرامردی بود به نام احمددلال کاراحمد دلال این بود که هر کس ملکی داشت . خانه ای داشت . زمینی داشت ویاجنس کلی داشت ودنبال مشتری میگشت احمد دلال با روابطی که با ادمهای گوناگون داشت مشتری جور میکرد اطلاعات احمد دلال خیلی دقیق ووسیع بود از تمام قیمتهای اجناس و ملک و اصولا خرید و فروشها سر در میاورد کار دیکر احمد یکه بزنی بوداره اویکه بزن تمام اون اطراف بودهمه از اوحساب میبردند واگرپامیداد ازچاقو کشی هم ابائی نداشت خلاصه در این حرفه هم حرف نداشت وهمه چیز تمام بود .

 این رابگویم که درآن زمان این کارهائی که احمدمیکردامری عادی به نظرمیامد درتمام محلات خصوصا در شهر هااین نوع افرادزیاد بودند تازه وقتی که کارشان بالامیگرفت دارای نوچه هم میشدند نوچه ها خودشان پس از مدتی میشدند سردمدارواین شغل هم هرچند بی ابروئی وخطرمرگ وناقص شده افراد رابه همراه داشت ولی نمیشد منکر بودنش شویم .وصدالبته این افراددارای محله ی خودشان بودندواختصاصادرحوضه خودفعالیت داشتندوکس دیگری نمیتوانست به محله آنها تجاوزبکنددرین شرایط هرکس بایددرمحدوده ی خودش باشداینها رابااسمهای گوناگون صدا میکردند ازجمله ،یکه بزن، گردن کلفت محله ، زور گیرواسامی دیگری که من نمیدانم. این افراد درنزدتمام کاسبها مقرری هم داشتند واگر کاسبی ازدادن مقرری سرپیچی میکردخونش وضرری که انها به اومیزدند پای خودش بود برای همین همه کاسبها سعی میکردن که باانها مدارا کنند چون حتی آنها از کشتن و مضروب کردن کسی و حتی آتش زدن ( که صد البته اینکارها سابقه داشت وحرف و حدیث نبود ) ابائی نداشتند حتی زندان رفتن و به پای دار رفتن هم برایشان مثل آب خوردن بود. وقتی کسی ازآبرویش گذشت باید ازاوترسیدصد البته دراین راستاهمین افراد بودندکه خیلی هم نسبت بکسانی که باآنها مدارامیکردندحساسیت داشتندوکسی جرائ نداشت که بگویدبالا چشمشان ابروست ضمنا در زیر پوست این وحشیگری ظاهرا آرامشی هم داشتند یعنی خیالشان از بعضی نا امنیها جمع بود  

البته احمدآدمی به این حد رذل نبودولی با اینهمه همه سعی میکردند با اوکنار بیایند وبرای خودشان درد سر درست نکنند.احمد یک تنه یک شهررا حریف بود با آن قد و قامت بلندوسینه ستبرو چشمهای درشتی که در صورت افتاب سوخته اش میدرخشیدومسلک دلالی .احتمالا خداونداورابرای همین کارو زندگی و منش افریده بود میگفت من مرد نامردکش هستم . واقعا هم همینطور بود.

با همه نااهلیهایش به هیچکس زورنمیگفت . تازه بیشتر اوقات از ضعفا و بیچارگان حمایت و دستگیری هم  میکرد به زوراز کسبه پول میگرفت وهمه میدانستند احمد قِرونی را برای خودش برنمیداردهمه را میدهد به انهاکه خودش میداند نیازمندند . خلاصه باتمام کارهای ناپسندی که نبایدمیکردولی انجام میدادادم بدنامی نبودفقط خیلی قلدرو بی باک وبددهن وخلاصه شربود.میگفت من نان خودم را از کسبم در میاوردم این پولهای زور را برای انهائی میگیرم که باید این پولدارها خودشان بدهند چون نمیدهند من به زور از انها میگیرم

 از بخت خوبی که داشتتم این احمددلال بیشتر اوقات وقتش را زمانی که حاجی زنده بود در حجره حاجی میگذراند  وحاجی را هم خیلی دوست داشت وشکر خدامهرمنهم به دلش افتاده بود میگفت حسین خیلی دلم میخواهد یک کاری برایت بکنم توبچه اهلی هستی بعکس من . بیچاره پدرم چقدر حسرت داشت و دلش میخواست من مثل توآدم درست و سربراهی بشوم ولی نشد حالا هم هرکاری بخواهی برات میکنم .شاید روح بابام با این کار شاد بشه .اخه تو خیلی آدم پاک و پاکیزه و درستی هستی. من دنیا گشته ام و میدانم نظیرتوکم پیدا میشه . شیرپاک خورده ای خوشا به حال حاجی که چنین شاگردی دارد.

 احمدهرجامینشست و پیش میامد تعریف مرا میکرد ونمیدانم چرا من اصلا از او بدم نمیامد حاجی هم میگفت ذاتش خوب است ولی بیراهه رفته وخلاصه این احمد زندگی داخلی پرماجرائی هم داشت که همه اهل سرا از آن بی خبر نبودند اصلا احمد اهل لا پوشانی نبود چون نمیترسید هر کار که میکرد دستش پیش همه باز میشد و خودش هم هیچ اصراری به پرده پوشی نداشت . یک کلام برای خودش آبروئی نگذاشته بود. زور داشت و همین برایش کافی بود. یعنی اصلا نمیدانست ترس یعنی چه .نه از آبرو ریزی میترسید و نه از کسی او انگار قید همه چیز را زده بود . همه ازاوتقریبا کناره میگرفتند . البته کاملا حق هم داشتند کسیکه ازآبرویش بگذرد دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد . ولی نظر حاجی خدا بیامرز غیر از اینها بود .

احمد سه تا زن داشت وکلی بچه .هرسه تازنی را که گرفته بود بیوه بودندزن سومش میگفتند مثل قرص ماه است و احمدبه اواجازه نمیدهد سرش را ازخانه بیرون بیاورد جان احمد برای زن سومش درمیرفت دنیا بودواین زنش اگر احمد دلال جان زهره راقسم میخوردازخداو پیغمبربرای هرکس که میشنیدحرفش معتبرتر بود . همه میگفتند وقتی احمد گفت به جان زهره دیگه کار تمومه اگر گفت میکشم مطمئن بودند که میکشه . القصه که یک بازار بود و پنج تا سرا همه قروق احمد دلال بود.

 خلاصه آنروز بعد از خدا حافظی با مشهدی رضا مراد. هنوز به ته بازارچه نرسیده بودم که دیدم احمد در حالیکه به رسم مشدیهای آن روزها چه زمستان و چه تابستان کتش روی یکی از شانه هایش بود و یک تسبیح بلند هم توی دستش مثل جن جلویم ظاهر شد .

 لبخندی که به لب داشت نصف دندانهای طلایش را که خیلی هم به آنها مینازید به رخم کشید . من از دیدن احمد در آن حال وروزی که داشتم نمیشد گفت خوشحال شدم ولی طبق معمول سلام کردم او دستی به شانه ام گذاشت و گویا با دستش تمام سنگینی وزنش راروی شانه ام گذاشته بود اغراق نگفته ام که داشتم خم میشدم آخردرست برعکس او که مردی تنومند به حساب میامد من گویا هنوزازحالت یک جوان لاغر اندام روستائی بیرون نیامده بودم و فشار دست او برای جثه ی من انگار خیلی زیادی بود جواب سلامم را داد و پرسید خوب حسین اقا مثل اینکه پاک بی صاحاب شدی  . نه؟

 گفتم احمداقا این چه حرفی که شما میزنید صاحب همه خداست  ما بنده خدائیم ولی خوب بی سرپرست شدم واشک ازچشمهایم نا خود آگاه سرازیر شد سرم را به زیر انداختم وسعی کردم این حال را از احمد پنهان کنم

همانطور که گفتم سرمن تابه شانه های احمد هم نمیرسید قدش حدود دومتربود ومن هنوزقدوقامتی نداشتم ولی گویا او اصلا حال مرا درک نمیکردزیرا محکم با دستش چند بارزد روی شانه ام و گفت

خوشم اومد بچه فهمیده ای هستی . خیلی چیزسرت میشه ومن ازآنجائیکه خیلی دوستت دارم وضمنا حال و روزت را میدانم دلم میخواهد بدونم بعد از مردن حاجی میخواهی چکار کنی؟ فکر به حال خودت کردی یانه؟

 گفتم احمدآقا هنوزگیجم . مرگ حاجی خیلی ناگهانی بود.کی فکرش را میکرد؟با رفتن او من همه چیزم را ازدست دادم.خودم هم نمیدانم چکاربکنم.احساس کردم با این حرف من انگاراوحالش برگشت. تکانی به خودش دادودرحالی که سرش را به علامت تاسف تکان میداد گفت والله حسین جان ماهم شوکه شدیم واقعا حیف حاجی بود یک سرا بود یک حاجی غلامحسین بد بختانه شانس هم نداشت . بد ترازمن زندگی سرو سامان داری هم نداشت یعنی  من هرچه کردم خودم به سرخودم آوردم ولی اون بیچاره تاجائیکه مامیدانیم دست از پا خطا نمیکرد خداترس و خدا شناس بود والله همه میدانند که اوازلقمه ی حروم مثل جن از بسم الله فرار میکرد نماز و روزه و بقیه اعمال دینش هم که مو لا درزش نمیرفت.حالا مصلحت خداچی بودکه اون خدابیامرزحتی یک بچه ی درست ودرمون نداشت  ؟من که موندم حالاببین الان من دارم بهت میگم که هرچی اون جمع کرده به سال نکشیده بچه هاش به باد فنامیدن بیچاره زنش دلم برای اون هم میسوزه  بهر حال هرچی خدا بخواد.بعد اودر حالیکه این بار دستش را به زیرچانه ام میزد و صورتم را به طرف صورت خودش میگرفت گفت از این حرفها بگذریم .ببین حسین تو پسرخوبی هستی هرکاری بخواهی برات میکنم.کارهم اگربخواهی برات جورمیکنم فکرپول هم نباش حتی پول وسرمایه هم بهت میدم آخه تو امتحانتو به ما پس دادی خودت هم میدونی خلاصه هرکاربخوای میکنم .و میدونم هرز نمیروی. از ده اومدی شهرکه برای خودت کسی بشی .ازرفتارت هم کاملا معلومه ما یک عمرهست که توی این شهرزندگی میکنیم خیلی چیزها دیدیم اگریک روزبا کسی دمخورباشیم تاته مقصد ومنظورش رومیتونیم بخونیم میدونم که تواومدی برای خودت وزندگی آینده ات فعالیت بکنی نیامدی دنبال کارخلاف ولگردی پشت کاروکاسبی روگرفتی ومثل یک مرد داری کار میکنی این حرف من تنها نیست همه این راسته سراسمت قسم میخورند.عرضه اش روداری . منهم از آدم با عرضه خوشم میاد خودم زندگیم روسر ندونم کاری باختم و عرضه اش را هم نداشتم .در حالیکه صد برابر تو شرایطش را داشتم  حالاحسرت میخورم دلم میخواد تلافی کنم تو روکه میبینم یادزجرهائی که به پدرم دادم میافتم . شاید با حمایت از تو میخواهم روح اورا شاد کنم بگم پدراگر من چیزی نشدم لااقل توانستم به یک کسی که لیاقت و عرضه اش را داشت کمک کنم اینکه میگویم به توکمک میکنم حرف تازه ای نیست میدانی من این حرفهاراتا آنجاکه یادم می آیدکم وبیش خیلی پیشترها هم به توگفته بودم .ولی آنوقتها تونیازی نداشتی پیش حاجی جایت قرص و محکم بود ولی حالا وقتش رسیده که تمام قولهائی را که به تو دادم عمل کنم . من پدرداشتم . مادر داشتم خلاصه همه چی داشتم اما اونی را که بایدداشته باشم نداشتم خیال نکن ازوضعی که دارم راضیم بخدا نه . ازشب تا صبح به درگاه خدامینالم که چرااینهمه شرتو تنم ریخته ولی چکنم دیگه گذشته هاگذشته تغاریست شکسته وماستیست ریخته .پدرم آدم پولدارو سر شناسی بودکلی ملک واملاک داشت وفقط وفقط منوداشت. یکی یکدونه بودم و عزیزدردونه  وقتی سایه اش از سرم کم شد افتادم روی مال و ملکش نه نه ام دق کرد و مرد در انوقت ککم هم نگزید جوان بودم و مست مغروروابله تا ته خط رفتم . کارم به گوشه خیابون و زندان هم کشید وبعدش هر کاری که بگی و فکرش را بکنی و نکنی کردم حالامثل اونائی شده بودم که نه بابا داشتن و نه   نه نه وپاک انگار ازپای بوته به عمل اومده بودم نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاد که یک روز تصمیم گرفتم خودم روازاین ورطه ای که افتاده بودم توش بیرون بکشم واز منجلابی که دورم را گرفته بود خلاص شوم .اما حسین درختی که کج باراومد یکدفعه صاف نمیشه .صاف شدنش کارحضرت فیله.82

 ولی ازخداخواستم که کمکم کندتا اینجام خدا را شکرحالا فقط سعی میکنم به اونائی که راست ودرست هستن کمک کنم ودستشونوبگیرم. حمایتشون کنم تاشاید خدامن راببخشه وبچه هام مثل خودم عاطل و باطل و سربار جامعه نشن نمیتونم برات بگم که حالاچقدرپشیمونم ولی متاسفانه ازخودم که دیگه گذشته . یکی از اونا که خیلی دوست دارم از اونها حمایت کنم توئی . البته اگر بتونم .داستان زندگی منو تا حالا هیچکی به این تمامی وکمالی که برای تو گفتم از من نشنیده بود نمیدانم چرابرات گفتم .فقط این رابدان که تو همه چیزرامیدانی گو اینکه همه خیال میکنند که از سیر تا پیاززندگی مرامیدانند.آخه پدرم خیلی سرشناس بوداین باعث میشد که مردم توی زندگیش مرتبا سرک بکشند ولی بهرحال زندگی  ما آدمها اون چیزی نیست که ازبیرون دیده میشه هزارتاخوشی وبدبختی دارن که دلشون نمی خواد کسی سرازکارشون دربیاره وضع خانواده ما هم ازاین قاعده مستثنی نبود.امروز تو به من خیلی کمک کردی باعث شدی بازهم بیشتربه خودم فکرکنم می بینی انسانها چه  کلاف پیچیده ای هستندمن مطمئن هستم توهرگزمرا اینطور که الان میشناسی نمیشناختی ولی من تاکی میتوانم حرفهای دلم راتوسینه ام پنهان کنم منهم آدمم درسته که ازبیرون خیلی آدم بی احساس ولاتی شناخته شده ام ولی بازهم انسانم.

 حرفهای احمد درحال ووضعی که من داشتم حکم مسکن رابرایم داشت.شاید درآن لحظات آرزومیکردم کسی برایم  حرف بزند تا کمی ازخودم بیرون بیایم وفکرم آزاد شود شاید بهتربتوانم برای آینده ام تصمیم بگیرم من واحمد دلال جلوی حجره حاجی نشسته بودیم وآنچنان غرق خودمان بودیم که به هیچ کس وهیچ چیزتوجه نداشتیم احمد ادامه داد

امروز که یک مقداراز دردهایم را به توگفتم کمی سبک شدم واحساس راحتی میکنم به تلافی همین کمک که تو به من کردی وگوش دل به حرفهایم دادی حاضرم هرکاری برایت بکنم میدانم پسری لایق هستی و میخواهم دستت را بگیرم و مثل برادراز تو حمایت کنم.

وقتی که حرفهای احمد تمام شدمن نمیدانستم چطوربایدازاوتشکرکنم درآن لحظه حس کردم که اینهم هدیه دیگری از طرف خداست که سرراهم قرارداده درست مثل چندین وچند بارگذشته که درزندگیم گویا دست غیبی به یاریم امده بود.شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که بعضی اوقات درزندگی درهائی به رویتان باز میشود که مبهوت میمانید. شایدوقتی کاردرستی انجام میدهیدودست نیازمندی را ردنمیکنید ویا ازکاری حرام دوری میکنید وچشم طمع به مال وناموس کسی نمیدوزید وخلاصه نمیدانم دران زمان است که انسان خیال میکندکه خداوندبه طریقی میخواهد جبران کند.وقتی من ازصدق دل وبا انکه واقعا نیازمندبودم که کارکنم ولی نخواستم دستم رابه مال واموال حاجی دراز کنم خداوندهم انیطوری جبران میکندوبه دل احمدمیاندازدکه خودش به من پیشنهاد کمک بکند وگفتن داستان زندگیش به من شایدازنظرشما کاری عادی باشدولی ازنظرمن بااین اختلاف سنی واختلاف اخلاقی که من با اوداشتم بسیار مهم بوداین باعث میشد که هم من به اواعتماد کنم وهم اومرا به خود نزدیکتر حس کند . بالاخره هردوستی از یک جائی شروع میشودوحتماخداوندسببش راهم خودش جورمیکند.حالا گویا خدا خودش دارد کارها را درست میکند بی آنکه من دخالتی داشته باشم  نمیدانم چرا ته دلم یک خوشی داشت ریشه میدوانید وانگارکورسوئی داشت به زندگیم رنگی تازه میزد . احمد دلال باعث شد دلم گرم شود احساس کنم بهر حال کسی هست که دستم رابگیردمیدانستم اگر  کسی مثل احمدپشت و پناه داشته باشد توی آن زمان یقینا پشتش به کوه است و گویا بعد ازحاجی خدا مرا به او سپرده بود احمد همانطور که گفتم آدم زرنگی بود هنوزهم نان همین زرنگیش را میخورد و همان چند ثانیه که من ساکت بودم او همه چیز را فهمید و متوجه شد که درست به هدف زده است.و من در حقیقت خودم را به دست او سپرده ام .

 هردوخسته شده بودیم ازاحمد تشکرکردم وبه اوقول دادم هرجا کارم گیرکرد از او کمک بگیرم و بادستی که او به شانه ام زد دیگر جای شکی برایم باقی نگذاشت که جائی قرص برای تکیه دادن برایم پیدا شده .من در مقابل او مثل موشی بودم که مقابل شیرایستاده باشداصلا هیچ تناسبی بین من واو نبود. اومردی تقریبا جا افتاده بود زرنگ و پول وپله دار. داش مشدی واهل همه دوزوکلکهاواهل شهرازوقتی هم که خودش راشناخته بودازهمه جهت دررفاه ضمنا همه اورا میشناختند وبه لحاظ توانائیهایش به او توجه داشتند ودر مقایسه اینهمه توانائی اومن یک پسربچه روستائی به تمام معنا بودم . جربزه نداشتم وجزخاله هیچکس را نداشتم که به او تکیه کنم اوهم بهر حال زن بود و در حالیکه حضوراوازصدتا مرد درزندگی من موثرتربودبازنمیدانم چراحس میکردم که چون زن است دست وپا شکسته است ناخودآگاه خیال میکردم اوخودش دنبال پشت وپناه میگرددمنهم که نه پولی داشتم ونه روئی ونه زوری اینجا بود که میفهمیدم چقدربین من واحمدفاصله است من کجا واحمد دلال کجا؟بااین فکروخیالها ازهم جدا شدیم . هنوز از شوک حرفهای احمد بیرون نیامده بودم یکی دودورسرتاته بازاررابی هدف وگیج گشتم .و نزدیکیهای ظهر بود که بالاخره سراز خانه دراوردم .خستگی تمام وجودم را پرکرده بود ولی اینده را روشن میدیدم خاله گوشه اطاق چادرش را به سرش کشیده بودوچرت میزدطوطی هم داشت ناهارفراهم میکرد.خانه خاله حسابی شلوغ بودتمام اتاقهاپربود کارو کاسبی خاله روزبه روزبهترمیشدباانکه خودش دیگرحال وحوصله زیادی برای پذیرائی نداشت ولی دست پرورده اش طوطی ازپس همه کارها خوب برمیامد . خاله میگفت قدم شما دو تاست ولی باید قبول کرد که وجود طوطی بودکه خانه خاله راکاملا به یک مسافرخانه سرپا تبدیل کرده بود واین چیزی نبود که از چشم خاله پنهان باشد برای همین اوبه من وطوطی نمیگذاشت سخت بگذرد تمام کارهاراطوطی به تنهائی میکرد.خانه خاله ازوضعی که داشت کاملا به درآمده بود بسیار تمیزوسروسامان دارشده بودوبهمین سبب درامدهم بالا رفته بود واینهم ازعرضه و لیاقت طوطی و زحماتی بود که خاله برای تربیت طوطی کشیده بود .83

سر ناهار که نشستیم خاله شروع به صحبت کرد و گفت  که من برایش بگویم که امروز چه کرده ام .

 این تقریبا سئوال همیشگی خاله ازمن بود هروقت جائی دنبال کاری میرفتم همیشه ازمن میخواست که برایش تمام اتفاقات را بگویم انگار در خود احساس مسئولیت میکردومیترسید مبادا برای من مشکلی به وجود بیاید اوهنوز مرا دارای چنان شخصیتی نمیدیدکه بتوانم در این جامعه شهری گلیم خودم را از آب بیرون بکشم . مثل یک مادر کاملا مواظب من بود او زن زرنگ و سردو گرم چشیده ای بود میدانست چه طور و چه وقت از آدم حرف بیرون بیاورد من هنوز خودم را مدیون خاله میدانم او باتمام وجود من و طوطی را راهنمائی میکرد و حالا میفهمم که چه فرشته ای بود مادرم نبود ولی هیچ چیز از محبت مادری برای ما کم نگذاشت .

 وقتی از من خواست که بگویم امروز صبح تا ظهر چه کرده ام . سری تکان دادم و گفتم .

خاله والله خودم مانده ام چه بکنم . سپس داستان دیدارم رابا احمد وتمام حرفهائی که اوزده بود رابرای خاله گفتم من میدانستم که خاله  چیزهائی اززندگی احمد میداند . بهمین جهت به واسطه اخلاق و رفتار احمد اغلب آدمهای دور و برش دوست نداشتند پسرویا برادرویا شوهرشان دمخوراحمد شوندبیشترازاو میترسیدند وبواسطه ی همان ترس بود که خودرامجبوربه تحملش می دیدند. منهم وقتی داشتم برای خاله ماجرارامیگفتم طوری وانمود کردم که خیال نکند من تصمیم دارم به وسیله او و همراه بااو کاری بکنم  فقط داشتم انچه بین ما گذشته بودرا برا خاله بازگو میکردم و درتمام مدتی که من حرف میزدم طوطی هم مثل خاله تما م حواسش را به من داده بود وقتی حرفهایم تما م شد مدتی زمان کوتاهی بین ما به سکوت گذشت . میدانستم این سکوت می امدی دارد که شاید برای من تعجب آور باشد چون دیدم خاله سرش که پائین بود بالا نکردانگار داشت مسئله رابرای خودش سبک وسنگین می کرد . دل توی دلم نبود نمیدانستم خاله چه فکری درباره من کرده .میترسیدم خیال کند ازناچاری دارم به دام احمد می افتم.خاله نگاه خودش را اول به طوطی انداخت . و بعد رو به من کرد و گفت .

حسین ببین . میدانم که تو پسر عاقلی هستی .دلم به تو قرص است میدانم که خوب را ازبد تشخیص میدهی.و خودت هم آدم بد پسندی نیستی .امامن هر چه نباشد یکی دوتا پیراهن بیشتراز تو پاره کرده ام . صد تا رنگ از دنیا دیده ام چیزها دیده ام که تو به خواب هم ندیده ای و به قول معروف تو مو میبینی و من پیچش مو.میدانم همه این حرفها را برای چه به من زدی . تو الان بیکار هستی . دنبال کار میگردی . احمد هم سر راهت قرار گرفته و به تو امید داده  حالا تو مانده ای چه بکنی . آیااز این وعده ها که احمد به تو داده به وقتش استفاه بکنی یانه؟ من این را میدانم که تو به من اعتماد کامل داری .میدانی من جزخیروصلاح تورا نمیخواهم .چشمم هم به دست تو نیست .الان هم همینطور که میبینی کار و کاسبی خوب است و ماخیلی هم محتاج نیستیم پس ببین چه میگویم خوب گوش کن.

بعکس نظرهمه مردم اینجا من احمد را ازکوچکی میشناسم . از پدر و مادرش و اوضاع زندگیش اطلاع کامل دارم واگرهمه حکم به ظاهراومیکنندمن بااگاهی حرف میزنم.من میدانم احمد ازکجا شروع کرد وبه کجا ها رفته  وحالا کجاست و چه میکند او ذات بدی ندارد پدرش به اونان حلال داده ولی متاسفانه مال و منال بی حد پدر باعث بدبختی احمد شد رفقای بد دورو برش را گرفتند بیچاره پدرش خیلی زحمت کشید تا او را فردی لایق تربیت کند ولی حسین جان نرود میخ آهنین بر سنگ. نادانی احمد باعث شد که به جای اینکه به پدرش تکیه کند و پیرو او که اینقدر معتمد همه ی اهالی بودباشد رفت وخودش را دردامن کسانی انداخت که به بدنامی مشهوربودند.آره اینکه میگم تو بد پسند نیستی همین جاست احمد بدپسند بوداصلا سر نترسی داشت . البته هم ذاتا اینطور بود و هم اوضاع پولی و اعتباری پدرش باعث شده بود که بد از بدتر بشود

 تنها چیزی که به داد احمد رسید همین سرشت خوبش بود . تا آخر خط بدبختیها رفت و لی شاید لطف خدا بود ولی راستش دلم خیلی میسوزد احمد دیر متوجه شد بیچاره حاجی پدرش روز اهل شدن احمد را ندید . دل نگران و نا امید از اصلاح او دار فانی را وداع کرد مادر بدبختش هم زمانی طول نکشید که احمد را تنها گذاشت ولی خوب همه هم که بروند خدا از کنار بنده هایش نمیرود بالاخره دیر شد ولی شد . احمد یواش یواش سرش به سنگ خورد وبرگشت و من دارم میبینم که روز به زور هم دارد بهتر میشود دالبته هنوز هم رفقای بد او را ول نکرده اند اگر همت میکرد و عقلش به کار میافتا دمیتوانست بهتر زندگی کند ولی من این را میدانم که او ذاتا ادم بدی نیست . مقصود م این است که اگر احمد میخواهد به تو کمک کند دستش را پس نزن و مطمئن هستم بد نمیبنی .بهر حال من هم تمام هوش و حواسم به تو هست هرجا احساس کردم خطری ترا تهدید میکند به تو هشدار میدهم . ضمنا من حرفهائی با تودارم که الان مناسب است به تو وطوطی بگویم . خیلی دنبال فرصت میگشتم .

بااین حرف خاله انگاردنیا دورسرم چرخید احساس کردم میخواهدپرده ازرازی که مدتها قبل میخواست با درایت و تامل ازآن پرده برداردالان را مناسب دیده .باخودم گفتم چه زمان بدی راخاله انتخاب کرده .داشت حالم بهم میخورد احساس کردم رنگ ازرویم پریده میخواستم زمین دهان بازکند و مراببلعد یک آن نگاهم به روی طوطی افتاد در آن لحظه نمیدانستم چه حسی به طوطی دارم گویا بعد ازاین مدت به اینجارسیده بودم که دیگربین من و طوطی نمیتواند رابطه ای باشد که یک زن وشوهر باهم دارند اومرا برادرخودش میداند و این حال و روز او باعث شده بود که من احساس کنم اولااوامکان ندارد که حرفهای خاله را باورکند واگرهم باورش بشود تا دلیلی مثل حرفهای مادرم نباشد اوگوشش بدهکارنخواهدبودمانده بودم اگر این مسئله روشود او درباره من چه فکرمیکند ؟ گیرم تمام دلایل را قبول کندآخرش به اینجا میرسیدم که اوباحس خواهری که به من داردهرگزنه خودش خوشبخت خواهد شدونه مرا راضی وخوشبخت میکند من میخواستم اوباعشق به زندگی من پابگذارد . میخواستم دوستم داشته باشد نه اجباررا . دوست نداشتم نا دانسته به حکم وظیفه و قدر دانی تن به زندگی مشترک با من بدهد . هرگز چنین چیزی مد نظر من نبود . صدالبته که درهمین مدت کوتاه هم من ازآن عشق آتشین احساسم به طوطی به یک حس زیبای عاشقانه ی عاقلانه  تبدیل شده بود که اورا وخوشبختی اورا به هرچه که میخواستم ارجح میدانستم حاضربود م برای راحتی و سعادت اوتن به دوری اوبدهم حتی اگرمایل نبوددر کنارمن باشد و کسی دیگری را به من ترجیح میداد تحمل کنم فقط و فقط برای اینکه اورا بیش از خودم دوست داشتم . هستی و زندگی من طوطی بود هنوز هم چشمان او خواب شبهای مرا زیبا میکرد هنوز هم بوی تن اووقتی دراتاق میپیچید زندگی من دگرگون میشد . هنوز هم یک لحظه دوری از او به منزله ی مرگ من بود . تمام این حالی که بیان کردم شاید درچند ثانیه گریبانم راگرفته بود .تنم داغ بود و انگار سر تاپایم را درکوره انداخته اند . طوطی رامیدیدم که بی تفاوت و خیلی آرام چشم به دهان خاله دوخته و منتظر بود که حرفهای خاله را بشنود . خاله همیشه حرفهایش زندگی من وطوطی را زیر و رو کرده بود این بار هم شاید طوطی منتظربود که ببیند خاله چه برنامه ای برای ما چیده است .ولی او نمیدانست.نمیدانست که این بارخانه خراب خواهد شد. نمیدانست که این بار مثل دفعات قبل نیست . نمیتوانم برایتان حالم را آنچنان که حس کردم بازگو کنم  میترسیدم گواینکه سالها آرزوی این لحظه راداشتم ولی حالا که داشت این اتفاق می افتاد سراپایم مثل بیدازترس میلرزید شاید آن لحظه فکر میکردم هرگاه طوطی بفهمد نکند از همه چیز بگذرد مرا بگذارد و برود کجا برود؟ نمیدانستم جوابی برای این سئوالم نداشتم . تا خاله دهانش را بازکرد که حرف بزند انگار میخواستم هرچه توان دارم به دستهایم بدهم ودهان خاله را ببندم ویا با چشمانم ازاو خواهش کنم که بازهم تامل کند . راستش حالی داشتم که گفتنش برایم مقدور نیست . من در این میان بازنده بودم چون خاله شروع به صحبت کرد . او گفت 84

ببین.درست به حرفهایم گوش بده من هیچ میراث خوری ندارم نه پدرومادری .نه اولادونه قوم وخویشی  .هیچکس تمام قوم من توئی واین دخترهستید.آرزودارم که شماخوشبخت شویدچه بهترتا زنده هستم به چشم خودم ببینم و سرم راراحت زمین بگذارم.(من دلم میخواهد دراین سرنوشتی که برایتان تعریف میکنم شما رالحظه به لحـظه درجریان حال واحوال خودم قراربدهم ممکن است به گزافه گوئی متهم بشوم ولی ناچارم داستانم راازسیرتا پیازبرایتان بگویم چون میخواهم بدانید که من چه کشیدم وازنشیب وفرازهائی که طی کردم کاملا آگاه باشید باشد . وقتی حرفهای خاله به اینجا رسیدخدا میداند که ازخوشحالی داشتم پردرمیاوردم احساس اینکه در این زمان و با این حال و اوضاعی که دارم دیگرتوان کشیدن باری را که ازبرملا شدن این حقیقت حتما بر دوشم باید میکشیدم راحت شدم نفسی به راحتی کشیدم .خاله ادامه داد)ودراین راه ازهرکاری که ازدستم برآید کوتاهی نمیکنم به خداهردوتای شمارا بچه های خودم میدانم . چه شبهاکه خداراشکر کردم وبازهم شکرمیکنم که شمارا سرراه من قرارداد وقتی چشمم را می بندم و فکر میکنم اگرشما نبودید چه میشددلم می لرزدمن بی شماچه میکردم ؟ وقتی آن خدا بیامرزآقا رحمان مُرد میباید تا حالا من هم صد تا کفن پوسانده باشم با وجود شما و دلگرم به بودنتان که تنهایم نگذاشتید منهم  کس وکاردارشدم از قدیم گفته اندآدم دورش پرازدشمن باشد ولی خالی نباشد. شما که دشمن نیستید صد البته مثل اینکه پاره تن من هستید نور چشم من هستید میدانم وقتی مُردم جسدم گوشه اتاق بو نمیگیرد بالاخره کسانی را دارم که بالای سرم گریه کنند وبا آبرو مراسمم اجرا شود دلم خوش است که دشمن شاد نمیشوم . نمیدانم چه کاری خوبی کرده بودم به درگاه خداوند که شما دوتافرشته رابرایم فرستاد شماخودتان نمیدانید که چه اهمیتی برایم داریدهرچه بگویم کم است من که از مال دنیاچیزی زیادی ندارم ولی هرچه که هست ازصمیم قلبم حلال شمامیکنم .دلم خوش است که میدانم بعداز من هرچه که اندوخته ام به کسانی میرسدکه نورچشمانم هستند اشک چشمان خاله راپرکرده بودوکلمات آخرش رابا بغضی که فرو میبرد ادا میکرد من هم درحالیکه سعی میکردم اشکم بیشتردل خاله رابه درد نیاورد میخوردم ولی طوطی مثل ابربهارگریه میکردومثل یک گربه که بمادرش درزیرباران پناه میاوردخودش راآنچنان به خاله چسبانده بودکه گویا درهمین لحظه خاله داشت سایه اش ازسر ما کم میشد . احساس کردم خاله هم دارد بی تاب میشود سر طوطی را به سینه اش چسباند وگفت برای همین هرچه دارم حلالتان باشد.

خداراشکردرست درهمین موقع که وضع روحی هرسه نفرما بسیار بد شده بودصدای تلنگری که به درخورد ما را ازآن حال بیرون آورد. یکی ازمسافران بود که میخواست کرایه اش راحساب کندمثل همیشه که این کار طوطی بود خاله به اوگفت برودوکرایه مسافررابگیرد طوطی هم وسط غذا به حیاط رفت تاحساب وکتاب اورابکند خاله بعد از رفتن طوطی روبه من کردوگفت. با یارمحمد صحبت کرده ام اومعتمد محل است میخواهم بروم وهرچه را که دارم حلال شما دو نفر بکنم و میدانم مالم جای درستی میرود تو پسر پاکدامنی هستی وقتی داستان زندگیت را برایم گفتی فهمیدم توچه فرشته ای هستی به خدا بعضیاوقات فکرمیکنم حرفهائی راکه توزدی درخواب شنیده ام .با درد دلی که برایم کردی اگرمهرم به تویکی بودهزارتاشدشیرمادر حلالت باشد انشااله خدااجر تمام کارهایت رابدهد حسین جان می خواهم این راهم بگویم بخداکه خودش شاهد است که ازته دلم میگم .طوطی اینجا نیست ولی خدایش اینجاست او دختر پاک  نجیبی است میدانم که هردوتای شما لیاقت خوشبخت شدن را دارید حتما خدا هم به شما کمک میکند .در همین لحظه طوطی که گویا حساب کتابهایش را کرده بودآمد توی اتاق و خاله ازحرفهایش درزگرفت.

حرفهای خاله درآن روزوسرآن سفره ی محبت ومهربانی یکی ازبهترین خاطرات زیبا وفراموش نشدنی زندگی من است هنوزلذت آن حرفها راحس میکنم بعضی اوقات فکرمیکنم خاله موهبتی بودکه خداونددرآن شرایط سخت بمن وطوطی ارزانی داشته بود.روحش قرین رحمت خداباشد .آن روزاوبا گفتارش سنگ بنای زندگی مراگذاشت  اینکه احساس کردم توانسته ام انسانی باشم که درسختترین مراحل زندگی میتوانم برنفس عماره ام فائق بیایم ودر بدترین سالهای زندگیم ازهمه نظراین چنین پاک ودرست عمل کنم همیشه مرادل گرم میکرد. هنوزهم درست است که ندانم کاریهای بسیاردرزندگی کردم و وظایفم راآنچنان که باید و شایدانجام ندادم البته جریمه اش راهم بسیار سنگین دادم اما آن روزهای درخشان زندگیم را هرگز فراموش نمیکنم . خاله به تمام وعده هائیکه آن روز به من و طوطی داده بود مو به مو عمل کرد .ولی از تقدیر که نمیشود فرارکرد.

 

زندگی من مانند رودی بودکه هیچگاه ازتلاطم بازنایستاد.تامیامد زندگی روی خوش به من نشان بدهد از یک گوشه دیگرزهری تلخ بکامم میریخت درآن روزبعدازحرفهای خاله روح تازه ای بجانم دمیداحساس کردم که زندگیم دارد به یک مسیرمشخصی میافتد ومن میباید دیگر هیچ مشکلی را در سر راهم نبینم ولی نمیدانم چرا آن لحظه به یکباره دلم فروریخت.نمیدانم شماهم تاحال این تجربه راداشته اید که بدون آنکه اتفاقی برایتان بیفتد دلتان شور میزند ؟ یک احساس بدونا آرامی درخودتان حس میکنید که نمیدانیدازچیست؟ این حال که به انسان دست میدهد دربهترین شرایط هم که باشد حال خوشی ندارد  من درآن لحظه ی خوب زندگیم ناگهان این دلهره به سراغم آمد. فکرهائی که مرا به بیراهه میبرد. از شوری که به دلم افتاده بودو میخواستم بدانم منشا ء آن از چیست داشت دیوانه ام میکرد . در خودم فرو رفتم . و چراها داشت مغزم را داغون میکرد .اینکه

برای چه من به این دیارآمدم؟ نیامدم که سرمایه جمع کنم .نیامدم که شهرنشین شوم ونیامدم که برای همیشه ازمادر وخانواده ام دل بکنم .من میدانستم که قصداولم این بودکه به طوطی برسم .من آمدم که همیشه او را داشته باشم . من همه چیزراازدست دادم تا اورابه دست بیاورم چرا؟شایداولین قدمها راکه برمیداشتم بهانه های دیگری را ناخود آگاه پیش میکشیدم ولی بی آنکه بدانم همین نیت راداشتم بهانه درس خوندن چیزی جزیک گول زدن خودم نبود.زهرا را نمیخواستم چون طوطی رامیخواستم علی راچشم نداشتم ببینم چون طوطی رامیخواستم چراداستان زندگیم و شیدائیم رابه خاله گفتم چون طوطی رامیخواستم وازخاله راه نجات میطلبیدم.ولی حالاهمه فکروذکرم شده بود کار و کاسبی  کاروکاسبی بچه دردم میخورد وقتی دارم طوطی را از دست میدهم ؟ چرا دیگر مثل سابق به طوطی فکر نمیکنم ؟ گاهی حس میکردم هرتلاشی که میکنم برای آینده طوطی هست ولی کم کم پول درآوردن وکسی شدن ازتمام هدف هایم برایم با اهمیت ترشده بود گاهی خوشحال میشدم که خاله موضوعی راکه برایش گفته ام وازاوخواسته بودم این گره را بازکند حالاخوشحالم که به طوطی نگفته .وقتی ازاین حس خودم راسرزنش میکردم برای رهائی ازاین حال  بدی که به من دست داده بودخودم راراضی میکردم که حالاموقعش نیست زود است بگذارسرفرصت ولی نکند که ندانسته دارم ازطوطی وعشقش سردمیشوم؟این دلم وروحم رادریک تشویش ونگرانی خاصی که هرگزنمیتوانستم بفهمم ازکجاست آزارم میدادنکند خاله اصلاهمه حرفهای من ازیادش رفته  امانه مگرهمین چند ساعت پیش نبود که سربسته یاد آوری کرد که موضوع را فراموش نکرده وای بازدلم فکرهای بدی میکند.یاد مصطفی افتادم.نکند دارم طوطی راازدست میدهم .آنوقت چه کنم ؟ اوکه نمیداند.اوبه خواب هم نمیبیند آنچه راکه واقعیت دارد.  چشمم در این وقت به طوطی افتاد.اوداردروزبه روززیباتروکاملترمیشود.گویا داردمثل میوه ای رسیده میشودکه درآرزوی دستی است که اورامشتاقانه وباعشق ازشاخه بچیندولذت شیرینهای وجودش رابچشد . دارد یک کدبانوی درست و حسابی میشود هرکس او را ببیند همان نظراول متوجه اینهمه زیبائی میشود یک آن به فکرم رسید بهتراست خودم دست به کارشوم . مرگ یک باروشیون هم یکیار.85

 ولی میترسم ،هروقت این فکر به ذهنم میرسدتمام بدنم یخ میزند، نه تب میکنم . چون قلبم آنچنان به سینه ام میکوبد که گویا میخواهد سینه ام را بشکافد ،آخرچطوربگویم ؟نمیدانستم ازچه راباید واردشوم که به نتیجه برسم.نکند عجله کنم ،عجله کارشیطان است. چنانچه طوطی بفهمد؟واگرتمام رشته هایم پنبه شودچه؟ بهرحال هر اتفاقی که بیفتد باید جریمه اش رابدهم پس بایدحسابی حواسم را جمع کنم گاهی به فکرم میرسید که خوب طوطی مرا دوست دارد ،ولی اومرابرادر خودش میداند .مثل خواهری که برادرش را دوست دارد درحالیکه نیازهردختربه سن وسال طوطی این است که میخواهد کسی را به عنوان شوهرقبول کند این دوست داشتن  متفاوت است با عشق خواهر به  برادرش . عشق چیز دیگریست ولذت عشق با لذت دوستی براد رو خواهر از زمین تا آسمان فرق دارد.این حرفها را همه می دانند .نیازی به شعور و فهم زیاد نیست .

 بااین تصورات بود که من آنقدرآگاهانه دوروبرطوطی میپلکیدم وطوطی راآنچنان زیرنظرداشتم که اگرکوچکترین تغییری درحرکات طوطی میدیدم متوجه میشدم.گواینکه من به بودن خاله خیلی دراین رابطه بسیار بها میدادم و می دانستم اوبه قول معروف چهارچشمی مواظب حرکات ورفتارطوطی وکسانیکه آنجارفت وآمدمیکنند ازهرنظرهست .ولی خوب آدم عاشق که دست خودش نیست جائی که مابودیم مکان بسیارشلوغی بود از هر نوع آدمی در آنجا پیدا میشد. بیشتر هم زنهائی بودند که خداخیرشان بدهد چهارچشمی دختران رازیرنظرداشتند تابرای پسرویا برادرانشان ازدختران چشم وگوش بسته و زیبا انتخاب بکنند ضمن اینکه یکی از هدفهایشان این بود که این دختران هم کار کن هستند وهم دود چراغ خورده احتمالاکس وکاردرست حسابی هم نداردوبسیار هم کم توقع هستند و با بضاعت کم هم میشودبهترین دخترراپیدا کرد.طوطی هم بیشتراین شرایط خصوصا صورت زیباراداشت اغلب دراین توهم به سر میبردم نکنددراین آمدوشدهاکه  هم اغلب ازچشم من پنهان است من که نمیتوانستم که کاروبارم راترک کنم وچشم از طوطی  برندارم .طوطی هم که دختری نبود که گوشه خانه باشد اگر طوطی کسی راببیند واو بتواند  دل طوطی را تصاحب کند  و.آنوقت من چکنم .؟

 گاهی به فکرحرف مادرمیافتادم .درهمان زمانیکه هنوزکارعشق من برخودم هم پوشیده بودمیگفت حسین طوطی هزاربارترابیشترازیک برادردوست داردآخرمادرکه خوب میدانست طوطی خواهرمن نیست .این افکار به دل من ِ عاشق میگفت شاید به مادر الهام شده بود که من وطوطی قسمت هم هستیم . نمیدانم . شاید آنقدر طوطی را دوست داشت وهمچنین من راکه ازته قلبش شایدهم ناخود آگاه دلش میخواست این دسته گل نصیب پسرش شودوحیف است که با داشتن این چنین دختری سر پسرش بی کلاه بماند و یا طوطی را که با اینهمه دردسر بزرگ کرده نصیب آدم نااهلی بیفتد چنانکه به محض اینکه براو مسلم شد که علی آن پسری که خیال میکرد نیست تن به قضا داد و پی همه مشکلات رابه تنش مالید ومن وطوطی را درحقیقت فراری داد اومرا میشناخت میدانست میتواند به من اطمینان کند ضمناطوطی راهم میشناخت. این افکارضمن اینکه نوری به دلم می تاباندولی خیلی دردهای دیگربه دلم چنگ میزد

تمام این افکار در لحظه ای که شاید به دقیقه هم نمیرسید از مغزم گذشت.

 بهرحال عشق من عشقی است که نظیرش رافقط باید درکتابها خواند چون میدانم درکش برای همه مشکل است.

این زندگیم را که من برایتان بازگو میکنم میدانم از یک مسیر عادی عبور نکرده . شاید به یک خیال شبیه باشد تا یک واقعیت هرلحظه زندگی من پراست ازخاطره های تلخ و شیرین و امید و نا امیدی،عشق وآرزو. شاید در گفتار تمام زندگیها چنین باشد اماحال من با تما م آنها خیلی فرق میکند تمام آرزوهای من دروجود طوطی خلاصه میشد . طوطی در کنارم بود شب و روز ولی دست نیافتنی . اینها رنجهائیست که تا کسی تا تار تار وجودش حس نکرده باشد و دردیست که تا به جان کسی نیفتاده باشد قابل درک نیست . من وحشت زده طوطی را نگاه میکردم  . مبادا ...مبادا...

نمیدانم خداون چقدرخطوط درد و رنج و خوشی و ناخوشی بر سرنوشت من نقش کرده بود  . من همیشه به دنبال راه نجاب بودم .به قول مادرم دست ما کوتاه بود و آرزوها بر نوک درخت  . همیشه دستم از لذت تام و تمام کوتاه بود با اینهمه تلاش بااینهمه نا به سامانی نمیدانم ایا میتوانستم  این کشتی شکسته را به ساحلی آرام برسانم؟

طوطی برای بردن ظرفها بیرون رفت و من غوطه ور در دنیای خودم بودم

 مدت کوتاهی که ازیک هفته بیشتر نشد باکمک احمد وخاله به یکی ازبزرگترین آرزوهایم رسیدم و به آن خوابهای طلائی که میدیدم و برایم درحد یک رویای شیرین بودوبس. اکنون آن رویا داشت به حقیقت بدل میشد.حجره ای که باندازه یک دنیا بودبا وجود این حجره تمام احساسهای خوب دنیا رادردلم حس میکردم

درهفته ای که گذشته بودو فقط خدا میداند برمن وطوطی چه گذشت طوطی هم مثل من روزهای سختی راپشت سر گذاشته بود نمیدانستیم چه میشود.البته با وجود خاله و حرفها و دل گرمیهائی که به ما میداد این سختی برایمان قابل تحمل میشد .میدیدیم که خاله چطور خستگی ناپذیر به دنبال این بود که این آرزوی بزرگ من و طوطی را به حقیقت برساند . هروقت حس میکرد که ما دلمان تنگ است و سردرگریبان هستیم با حرفهای دلگرم کننده اش به ما نوید روزهای خوب را میداد ولی کم کم داشت حنایش بیرنگ میشد تا.

آنروزفراموش نشدنی بوسیله یکی ازهمسایه هاکه برای خاله پیغام آورده بودفهمیدم که احمدآقا دربازارچه منتظرمن است سرازپا نشناخته به دیدارش رفتم.میدانستم اوبرای چه کاری پی من فرستاده است.احمد پادوی یکی ازمغازه ها ی بازاررا فرستاده بودکه اواشتباها به درخانه همسایه مان رفته بود وآنها خبر انتظاراحمد دلال را به ما رساندند.

 از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم . نمیدانستم فاصله خانه تا بازارراچطورطی کنم . گو اینکه در تمام مدت خاله ما را دلداری میداد واقعا راست گفته اند که آنچه جوان در آینه میبیند پیر درخشت خام میبیند. انگار خاله از غیب خبر داشت میدانست که در آینده ای بسیار نزدیدک چه اتفاقی میخواهد بیفتد .

 حالاکه سنی ازمن گذشته وقتی به آن روزها فکرمیکنم می بینم که اوحق داشت چون باشرایطی که من داشتم معلوم بودکه حتما جائی مناسب پیداخواهدشد.اولاکه من جوانی قانع بودم که توقع زیادی نداشتم دوما باپشتکاری که  داشتم ازکارکردن خسته نمیشدم خوشنام وپاک بودم ازنظرمالی هم وضع بدی نداشتم.اماخودم درآن زمان آنقدر وحشتزده ونگران بودم که سراسر وجودم را ترس گرفته بود و مثل خاله چشمم واقعیتهای موجود را نمیدید .

 اززمانی که به خاله گفته بودم که احمد گفته میرودپی کارم ومنتظر باشم گویا خیال خاله خیلی راحت شده بود.و چنانکه بعدها برایم تعریف کرد از آن موقع به بعد دیگه احمد رو ول نکرده بود میگفت روزی نبود به بهانه های مختلف سراغش نمیرفتم و کاری میکردم که به خاطرش بمونه . چون احمد یک سر داشت و هزار سودا . باید آدم خودش پی کارش باشد وگرنه کسی دلش به حال آدم نمیسوزد .

دنده آدمی را خداخیلی سفت آفریده است و منهم ازاین قاعده جدا نبودم . آن یک هفته بیکاری و بی برنامه گی را هم بهر ترتیبی بود از سر گذراندم  . و حالا در زیر چتر حمایت احمد اقا هستم تا ببینم او چه خوابی برایم دیده.

سراسربازارچه را گشتم .اورا پیدانکردم حجره آقا یحیی بسته بودخانه احمدآقارانمیدانستم کجاست و پادوئی هم که آمده بوددنبالم نمیشناختم خوداحمدهم جا ومکان ثابتی نداشت دوری دراطراف بازارچه زدم ازچند نفرهم سراغش راگرفتم که همه اظهاربی اطلاعی کردند .زدم به خیابانهای اطراف وقتی دوباره به زیربازارچه برگشتم دیدم جلوی مغازه حاجی ایستادم همان حجره ای که سالها چشم امیدم بود و خیال میکردم اینجا سکوی پرتابم به آرزوهایم است ولی حاالامثل بچه یتیمی بودم که تمام آرزوهایش باد هوا شده بود.ازدوردیدم احمدآقا به سبکی که همیشه راه میرفت از ته بازارپیدایش شد نمیدانم ازخوشی بودویا ازوحشتی که نمیدانستم چه خواهم شنید بهر حال  به سرعت رفتم جلو وسلام کردم گویا تمام قدرتم راازمن گرفته بودند ازسرتا پا دلهره داشتم خیلی هم گشته بودم وخستگی و نا امیدی هم برمشکلاتم درآن زمان افزوده بود بیچاره احمد آقا مثل همیشه که بامن درکمال مهربانی رفتارمیکرد با همان گرمی همیشگی با من مواجه شد  

وحشتی که گریبانگیرم شده بود از دیدن احمد نبود . خیلی چیزهای دیگر درآن لحظه به ذهنم خطور کرده بود که همه اش ناراحت کنند ه بود  اصلا همیشه همینطور است . تمام فکرهای ناخوشایند در زمانی به مغز آدم میاید که انگار میخواهد یک خبر خوش به او بدهند  . دلم مثل سیرو سرکه میجوشید و خدا میداند چه حالی داشتم احمد آقا جواب بلند بالائی به سلامم داد و گفت . خوب حال حسین آقای ما چطور  است ؟و در حالیکه  با دست به پشتم میزد( البته این شگردش بودکه در آن وقت باعث شد تا اندازه ای آرامش پیدا کنم )

احمد  بی آنکه حرفی بزند با چشم اشاره کرد که به دنبالش بروم اوبا قدمهائی استوارومن با پاهائی لرزان به دنبالش روان شدم . زمانی که به نظر من قرنی میامد گذشت . 86


حسین یک حجره نقلی برایت پیداکرده ام شانس خوبی داری چون هم محل آن بسیارخوبست هم صاحبش آدم خوبی است .اسم صاحبش را شاید شنیده باشی حاجی یوسف است . میشناسی ؟گفتم نه  گفت مسئله ای نیست خیال میکردم که اورا میشناسی حاجی یوسف  یکی از مالکان بسیار اسم ورسم دار این حوالی هست ضمنا برای اینکه خیالت از هرجهت آسوده باشد میخوام  این روبهت بگم او کلی به من مدیون است به گفته خودش اگر سر از او بخواهم دریغ نمیکند . البته بی جا هم نمیگوید کارهائی برایش کرده ام که حتی اگر از پسرانش هم میخواست نمیکردند اونهم بی آنکه چشم داشتی ازاوداشته باشم تاحالا هم هیچ جبرانی نکرده اینهم اولین باراست که من ازاوچیزی خواسته ام . احمد اقا تمام طول راه برایم حرف زد . تمام حرفهایش حول محور حجره ای بود که برایم تدارک دیده بود مهربانی و لطف از هر کلامش میریخت و مثل شهدی دهانم را شیرین میکرد .از لالائی مادری مهربان براین شیرین تر بود نمیخواهم سرتان را با حرفهای تکراری احمد آقا درد بیاورم .آری "احمد آقا "دیگرآخردیگر دلم نمی خواست او را احمد دلال که همه صدامیکردند منهم او را احمد دلال بشناسم او احمد اقا بود .واقعا داشت برای من اقائی میکرد

 ازاخلاق و روحیات آقا یوسف و مدت طولانیکه او را میشناسد و خلاصه طوری همه چیز را برایم گفت و آنچنان آقای یوسف رابه من شناساند که انگارسالهاست اورامیشناسم و خلاصه دیگرهیچ چیزنا گفته ای را باقی نگذاشت .

 نفهمیدم زمان چطورگذشت تا به درمنزل اقا یوسف رسیدیم . منزل حاجی یوسف دریکی ازبهترین محله های شهر بود.ازبازاروازخانه ماخیلی فاصله داشت خانه اش دوطبقه وازبیرون که نگاه کردم بسیار قشنک به نظرم آمد وقتی احمد آقا درزد پسرکی ده دوازده ساله دررا باز کرد اواحمد اقا راشناخت درحالیکه سلام غرائی به اوکرد ولبخندی به لبش نقش بست بسرعت ازجلوی درعقب رفت واحمد آقا با مهربانی دستی به سر پسرک کشیدما بعد ازگذشتن از راهروئی طولانی به حیاط وارد شدیم . حیاط مثل یک باغ بزرگ بود . پر از گل و گلکاری بوی مست کننده گلها و زیبائی محیط جان انسان راپراز لذت میکرد .و در آن حال و هوائی که من در آن لحظات داشتم این زیبائیها دو صد چندان خودنمائی میکرد  از تمام چیزهائی که میدیدم مطمئن میشدم که حاجی یوسف باید خیلی پولدار باشد . پسرک همچنان بدنبال ما میامد  احمد به پسرک گفت . حاجی یوسف هست دیگه ؟ بچه جواب داد بله اقا هست . احمد گفت  برو بگو احمد آقا اومده .

 پسرک مثل باد سرسر رفت وهنوز لحظه ای نگذشته بود که سرو کله حاج آقاپیداشد.

 او مردی بود میانسال حدود پنجاه ساله با موهای فرفری  و جو گندمی  قدی متوسط و جثه ای چاق داشت چشمانش درشت ونافذ وطوری بودکه آدم جرات نمیکرد به آنها نگاه کند هیبتی داشت نمیدانم شایدآن محیط اینطور مرا ناخود آگاه به وحشت انداخته بوداودرحالیکه سعی میکردسرووضع مناسبی داشته باشد و مرتبا با دستش به سرو صورتش ورمیرفت کتش راروی شانه هایش انداخته بودچشمش که به احمد افتاد نیشش تا بنا گوش باز شد و با صدائی بسیار بلندشروع کرد با احمد خوش و بش کردن و.مرتبا احمد را به داخل خانه دعوت میکرد  احمد هم با خوش مشربی که یکی از خصوصیات بارزش بود از جواب دادن به حاجی در نمی ماند. من که تقریبا دست پایم را گم کرده بودم به محض دیدن حاج یوسف سلام کردم ولی او انگار نفهمیده باشد سلامم را تقریبا بی جواب گذاشت

 من در این مدت کم خیلی رفتارها را از این قشر دیده بودم میدانستم که این رسم آدم بزرگها ست که سعی میکردند در کار کردن با افراد کم سن و سال و تقریبا زیر دستشان  گربه را دم حجله بکشند واز اول روی بچه هارا کم کنند که به عقیده خودشان باعث شوندکه همه ازآنها حساب ببرند وخودشان راهم سطح وهم اندازه انها نبینند همین جواب ندادن او به سلامم مرا بیشتربه دلشوره انداخت ازحرفهائی که احمد زده بود اصلاچنین تصوری را ازحاجی نداشتم فکر میکردم اوهم مثل حاجی غلامحسین است ولی این برخورد حاجی یوسف به من فهماند که نبایدهمه رایک جور ببینم.خانه ی او بسیاربزرگ بود مدتی طول کشید تا ازحیاط که تقریبا برای خودش باغی بود به ساختمان خانه اش رسیدیم .اگر بگویم تا آن روز من خانه ای به آن زیبائی ومجللی ندیده بودم باورنمی کنید . من به خانه حاجی غلام حسین رفته بودم اوهم یکی از تجار پولداروسرشناس بازاربودولی آن خانه کجا و این بهشت کجا ؟ بعدها فهمیدم که زن حاجی یوسف طلعت خانم اهل تهران است بسیارهم زیباست آنها دوتا دختر ودو تا  پسرداشتند که هنوزهیچ کدام سروسامان نگرفته بودندبعدها فهمیدم که آقایوسف اززن اولش که ازخانواده سرشناسی هم بوده بچه دارنشده وآنقدر به پایش نشسته بود تا آنکه زنش بواسطه  همین بچه دار نشدن "البته اینطور که میگفتند" دق کرد . . حاجی یوسف عاشق زنش بود ه ومدتها هم بعدازجوانمرگ شدن زنش عیال اختیارنکرد ولی بالاخره یکی که مُرد دیگران مجبور به ادامه زندگی هستند اوهم بالاجبارطلعت خانم راگرفته بودحاجی خیلی فامیل داربودچند تاازاقوامش هم در تهران بودند گویا درزمانیکه رفته بودبه تهران طلعت خانم رامیبیند وبالاخره طلسم زن نگرفتنش شکسته میشود  و بعد از ازدواج اورا به اراک میاورد  پدرو مادر طلعت خانم در تهران بودند و از خانواده ای بسیار اصیل  هر چند که آقا یوسف سن وسالی داشت ولی طلعت خانم وبچه هاهمه کم سن وسال بودند آقا یوسف پسر بزرگش را فرستاده بود تهران پیش خانواده زنش تا درآنجا درس بخواند وبرای بچه های دیگرش هم معلم سرخانه آورده بودخلاصه زندگی اقایوسف برای من مثل یک خواب بود یک رویای باورنکردنی ازدرودیوار خانه اش هم فرشهای قیمتی آویزان بود چیزهائی روی طاقچه اطاقش بودکه من دلم میخواست ساعتهابه آنها نگاه کنم خلاصه جای جای خانه اومثل این بود که مرابه یک دنیای دیگربرده باشندغرق تماشا بودم امااحمد مثل من مات این زندگی نشده بودکه البته بعدها فهمیدم که صد البته فهم این مسئله خیلی هم سخت نبود . من کجا بزرگ شده بودم واحمد کجا؟

همان پسرک که دررا به رویمان گشوده بود برایمان چای و شیرینی آورد سینی و انگاره های نقره چشمم رابیشتر خیره کردپیش خود فکر میکردم  تازه احمد نه مهمان بود و نه در مقابل آنهمه دارائی یوسف آقا عددی به حساب میامد گفتم اگر حاجی یک مهمان حسابی برایش بیاید لابد در انگاره های طلا چای میریزند.

در حال و هوائی بودم که توی دلم با خود گفتم .حالا بروم خانه چقدربرای طوطی وخاله حرف دارم که بزنم مخصوصا طوطی. شاخ در میاورد.

چای را خوردیم و احمد آقاشروع به صحبتی کرد که در تمام آن لحظات من منتظر بودم همین حرفهایشان بودم . نتیج یه این حرفها بود که آینده ی مرا رقم میزد . دهان احمد که باز شد انگار تپش قلب من صد برابر شد .او گفت

حاجی اقاعرض کنم خدمتتان این آقا پسر اسمش حسین است

اوتا توانست از من تعریف کرد . میدانستم خودش هم به حرفهایش اعتقاد کامل داشت . برای همین هم مطمئن بودم که حرفش به دل حاجی یوسف خواهد نشست . من تازه متوجه شده بودم که چراخاله آنقدر به آینده ی من خوش بین بود.اوخودش به خیلی ازخصوصیات من پی برده بود وبقول معروف مرامثل کف دستش میشناخت سنی ازاوگذشته بودوشناخت آدمهاتقریبا شده بودیک حرفه برای اوهرچند دربازارکنارمن نبودودرکسب وکاروتوانائی من دراینراه چیزی ندیده بودولی آنطورکه خودش میگفت تمام حرفهائی را که احمد آقا میزداوازدهان خیلی ها درباره من  شنیده بود. احمد اقا ادامه داد.

 حاج آقا . این حسین ازآن بچه های پاک و درست است . قبلا که برایتان گفته ام چند وقتی شاگرد حاجی غلامحسین بوده اوحسین را از بچه هایش هم بیشتر دوست داشت البته شما هم مثل من پسران حاجی را خوب میشناسید و قبول میکنید که حق داشت از چنین فرزندانی دل خوش نداشته باشد حالا که رفته و دستش از دنیا کوتاه است ولی من به مشیت خدا مانده ام که ازآن مرد باخدا وپاکدامن ودرستکارچرا باید چنین بچه هائی به وجود بیایند.بهرحال به خاطر همین همیشه حاجی آرزوداشت که پسری مثل حسین داشته باشد.اومیخواست برای حسین پدری کند ولی اجل به او مهلت نداد نمیدانم  شاید از بدشانسی حاجی بود یا از بد شانسی حسین ولی خوب حاجی رفت وحالا معلوم نیست سر مال و اموالش که به دست این پسران نااهل میافتد چه میاید . خدا آخر و عاقبت تمام بندگانش را به خیر بگذراند . من درجریان خیلی مسائل هستم شاید خودحسین نداندکه این موضوع رامن میدانم بعد ازمرگ حاجی زن حاجی می خواست اختیارتما م حجره حاجی رابه حسین بدهد ولی حسین قبول نکرد.حالا شمامیتوانید زاوبپرسید که چرا کسی که باید باکلی مشکلات به دنبال یک لقمه نان باشدچنین پیشنهادی راردمیکند ازطرفی شما اقایحیی را که می شناسید اوکسی است که به دوچشمش اعتمادنداردولی حاضراست تمام زندگیش رابه دست این پسر بسپارد .منهم که به تمام این چیزها پی برده بودم دیدم حیف است که این جوان راحمایت نکنم حالا دیگرحسین برای خودش کلی ابرو دست و پا کرده و تمام کاسبهای بازار که او را میشناسند به نیکی از او یاد میکنند دیدم تاکی شاگردی کند ؟ شما را هم که میشناسم و میدانم ازهیچ کاری که بوی خیرونیکی بدهد روبر نمیگردانید . برای همین آمدم سراغ شما و شما هم که دست رد به سینه ام نزدید حالاهم حسین را آورده ام که خودتان اورا ببنید وهرالتزامی ازاومیخواهیدبگیرید و خودم هم حاضرم بهرشکلی که شما بخواهید ضامنش بشوم و در حالیکه چشمکی به من میزد گفت .  میدانم که حسین مرا پیش شما روسفید میکند . حالا حاجی خودت میدانی که من اولین بار است که ضامن کسی میشوم و به خاطر کسی حاضر شده ام رو بیندازم .

در تمام مدتی که احمد داشت از من تعریف میکرد حاجی یک لحظه چشم ازمن بر نمیداشت گویا میخواست خودش هم  تا آنجا که ممکن است مرامحک بزند خلاصه نمیتوانم بگویم که در تمام ان لحظات  چه حالی داشتم و چه برمن گذشت همه اش خداخدا میکردم که خوب یا بدهرچه میشود بشود فقط زودتر این مجلس تمام شود . انگار روی آتش نشسته بودم .

وقتی حرفها به اخر رسید و گویا دیگر چیزی برای گفتن طرفین نبود  حاجی همان پسرک را صدا زد و گفت .

بروازخانم کلید آن مغازه را که توی بازارچه فرش فروشهاست را بگیر و بیاورد

 پسرک رفت و بعد از زمان کوتاهی کلید را آورد و به حاجی داد .چشمم که به کلید افتاد خدا میداند چه حالی شدم احساس میکردم شیشه ی عمر منست در دستان حاجی . فکر میکنم اگر کسی در آن لحظه مرا میدید میفهمید که چه حالی دارم . از شعف چشمانم برق میزد . فکر اینکه آن کلید روز در دستان من بعنوان صاحب مغازه باشد داشت مرا به عرش خدا میبرد .و حاجی هم کلید را به احمد داد .87

حاجی برای اینکه تمام مشکلاتی راکه بعدا ممکن بودازجانب من برایش پیش بیاید( چون مرا درست نمی شناخت ) درحالیکه کلیدرابه احمد میدادگفت من تورا میشناسم عمریست که باهم نان و نمک خورده ایم خودت صاحب اختیار هستی هرچه تو بگوئی ازنظرمن قبول است توخودت میدانی اینکه چیزی نیست توخیلی بیشتر از اینها به گردن من حق داری این پسرهم با این تعریفها که کردی جای حرفی باقی نمی ماند.انشااله مبارکش باشد.خودت میدانی که این ملک برای من ارزش مالی چندانی ندارد .مدتهاست آنجا افتاده واگراین پسرزندگیش روبراه شودخد اهم از من و تو که واسطه شده ایم راضی میشود من حرفی ندارم آنقدر که من به فکر آبرویم هستم چیزهای دیگر برایم معنی ندارد میدانی که رحمت چه به روزم آورد تصمیم داشتم اصلا چشم از این مغازه بپوشم ودیگربرای یکشاهی سنار آبروی خودم را خرج نکنم ولی با حرفهای تو باشد عهدم را میشکنم میدانم پشیمانی ندارد . و سپس رویش را به طرف من کردو گفت برو ببینم چه میکنی . جلوی درو همسایه ها روسفیدم کن .

 سپس من و احمد از آقا یوسف تشکر کردیم خداحافظی کرده و بیرون آمدیم .

من بی طاقت شده بودم . خدایا این خانه سعادت من کجاست؟کلید بهشت دردست احمد بود خجالت میکشیدم که از او بخواهم همین حالا برویم واین حجره رابه من نشان بدهد. میترسیدم  آخر او به من خیلی لطف کرده بود . باید دندان بر سر جگر بگذارم . در این فکرو خیالها بودم که او مرا ازدنیایم بیرون آورد.

اودرحالیکه طبق عادتی که داشت دستش رابه پشتم گذاشت با لبخندی که هنوزآنهمه مهربانی را از یاد نبرده ام گفت خوب حالابرویم تامن حجره حسین اقا را نشانش بدهم و انشااله که خوشت بیاید . بهر حال  برای شروع بدک نیست ضمنا بگویم که باید با بد وخوبش بسازی همانطور که قبلاهم گفتم مدتهاست که درش بسته است من در تو این جَنَم راسراغ دارم میدانم تا همین جاهم که رسیدی شاهکارکردی .البته برای اینکه تراروشن کرده باشم بگویم رحمت که حاجی یوسف ازاو نام بردمستاجرقبلی اش بود.اوپدرحاجی یوسف رادرآورده بود.آدم چموشی بودازهیچ کار خلافی رویگردان نبودسرش برای دعواودردسردردمیکردروزی نبودکه با یکی درنیفتد وخلاصه کاری کرده بود  که تمام کسبه بحاجی یوسف بدمیگفتند که چنین ناکسی را آورده ونشانده بغل گوششان حاجی هم بدبخت باکلی ضرر و زیان  رحمت را از مغازه بیرون انداخت . حالا حق دارد که چشمش بترسد از قدیم گفته اند مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد .قبل ازامروز هم وقتی من ماجرای ترا برایش گفتم کلی با من اتمام و حجت کرد و امروز هم که دیدی جلوی خودت گفت که بد و خوب ترا از چشم من می بیند .

خلاصه بعد از ساعتی که برایم سالی بود رسیدیم به بازارچه . و چشم من به دیدن حجره روشن شد .

 این حجره درنزدیکی حجره حاجی یحیی وحجره قبلی خودمان بودیعنی زیربازارچه ای که خودم درآنجا کار کرده بودم وقتی احمد آقا درحجره رابازکردانگارخدا دربهشت رابه روی من بازکرده وسط حجره ایستادم نگاه مشتاقم را به درو دیوارحجره ام دوختم .

 حجره ای بود حدود ده مترکه برای من در آن زمان صدها متر بود.

من مبهوت و ذوق زده بودم و احمد مرانگاه میکرد و لبخندی به گوشه لب داشت . گویا از حالی که به من  دست داده بود اوهم به وجدآمده بود و باز دستی مثل همیشه به پشتم زد و گفت بس است حالا میخواهم بقیه حرفایم را باتو بزنم . فهمیدم مدتی بیش ازحد معمول ایستاده بودم ذوق زدگیم نگذاشته بود که زمان راحس کنم . احمد پرسید

خوب پسر چقدرپول و پله داری ؟ من هرچه داشتم با کمال صداقت گفتم اوهم منصفانه مرامقید کرد که مقداری فعلا به آقایوسف بابت سرقفلی بدهم و مقداری هم هرماه خودم بروم به منزلش وبه اوبدهم  ضمنا به من گفت که . خیالت راحت باشد میدانم تودر این بازارچه چقدر اعتبار داری . منهم به تو کمک میکنم بعد درحالیکه کلیدحجره را به من میداد گفت . خوب ببینم چه میکنی؟ انشااله که از من راضی هستی . من هر کاری که از دستم بر میامد کردم . بقیه اش دیگر به همت خود تو بستگی دارد .

نمیدانستم چگونه بایدازاوتشکر کنم .درحالیکه هیچ انتظارنداشت خم شدم دستش رابوسیدم وقتی سرم را بالا کردم دیدم که اشک ازچشمانش جاری شد و بی آنکه چیزی بگوید از حجره ام بیرون رفت .

درحجره را بستم وهنوزاز لذت این آرزوی بزرگم که برآورده شده بود مست بودم که صدائی مرابه خود آورد صدا را قبل از انکه صاحبش را ببینم شناختم . آقا یحیی بود.

 اوبا لبی پراز خنده جلوآمد . صورتم را بوسید و گفت . مبارک است حسین جان . من در جریان تمام کارهای احمد بودم اواول بامن مشورت کردالهی شکرمزدپاکی خودت راگرفتی.باخداعهدکن که هیچوقت ازراه راستی که درپیش گرفته ای منحرف نشوی ومال دنیا ترامست نکند وگول نزندخدا آدمهای پاک رادوست داردمن از روزی که حاجی غلامحسین مردهمه اش دلواپس توبودم خیلی میترسیدم نکند به راهناصواب کشیده شوی ولی دیدم چطورراه راست را انتخاب کردی و دستت را به حرام باز نکردی . چون از پیشنهاد مادر محمد آقا خبرداشتم  خیلی مردانگی کردی خوشم آمد من وحاج غلامحسین خوب ترا شناخته بودیم . این را هم به تو بگویم وقتی محمد پسر حاجی داشت برایم تعریف میکرد که مادرش چه به تو گفته وتو چه جوابی داده ای خودش هم باورش نمیشد ولی من به او گفتم مادرت راست گفته حسین  چنین آدمی هست  او فکر می کرد که مادرش میخواسته سر آنها منت بگذارد و در حقیقت از تو تعریفی خلاف واقع کرده که آنها راکوچک کند ولی من گفتم همه حرفهای حاجیه خانم در مورد حسین کاملا درست است .

خلاصه بعدازتعریفها ونصایحی که حاجی یحیی کردخداحافظی کردورفت.ضمنا قول هرنوع کمک راهم به من داد

 در حالیکه سرا ز  پا نمیشناختم سرراه به شیرینی فروشی رفتم و برای خاله و طوطی شیرینی خریدم و بادلی شاد راهی خانه شدم . هنوز پایم را به داخل اتاق نگداشته بودم که صدای حرف چند زن و مرد به دلم چنگ زد . انتظار شنیدن این صداهارا نداشتم ونگاهم به جلوی دراطاق افتا د با دیدن کفشهای نا آشنا قلبم فرو ریخت .در همین لحظه طوطی درِاتاق راگشودچادر نمازسفید گلدارش که خودم به تازگی برایش خریده بودم و آرزو داشتم برای اولین بار خودم آن رابه سرش بیاندازم برسرش بودگونه های گل انداخته وچشمان تب دارش همه چیزرابا زبان بی زبانی به من حالی کرد صدای خنده آدمهای توی اتاق مثل پتک برسرم خورد.شیرینی را به دست طوطی دادم و به حیاط بر گشتم طوطی پشت سرم آمد به حیاط با شتاب وزبانی که به ته ته  پته افتاده بودمرتبا از من میخواست که بروم توی اتاق وخاله راتنها نگذارم .با تشدد گفتم توبروبه من چه کارداری ؟ گویا تو بیشتراز آنها مشتاق هستی؟

 اشک چشمان زیبای طوطی راپرکردشیرینی انگاردردستانش یخ کرده بود.تمام آن شوق وشوربه یک باره گویا آب شد وبه زمین ریخت .

زندگی من اول طوطی بودهمه چیزرافقط وفقط بخاطراومیخواستم نمیدانستم چه کنم یکطرفِ دلم جشن پیروزی بود طرف دیگرعزای ازدست دادن طوطی بادیدن این رفتارکه تاحال ازاوسراغ نداشتم بدون آنکه بدانم درپشت درهای بسته  اتاق چه میگذردواین بارچه کسی میخواهد خانه امیدمراخراب کند حس کردم طوطی حال همیشگیش را ندارد این دلم رابدجورمی لرزاند من داشتم به آب وآتش میزدم .دریک لحظه وقتی دیدم آنطوردستپاچه است احساس کردم  اتفاقی که نباید بیفتد افتاده .وحشت ازدست دادن طوطی تمام خوشی هایم رابه یکباره ازدلم بیرون کرد و دردل گفتم ای حسین بیچاره.دیدی؟دیدی بالاخره طوطی ازقفسی که برایش ساخته بودی پرید؟وبا این خیال آتش گرفتم . میخواستم فریاد بزنم و به طوطی بگویم بگویم توخواهرم نیستی.توزندگی منی عشق منی.هستی منی .همه چیز منی همه چیزرابخاطرتوازدست دادم دوسال است دارم خون میخورم شبی نیست که بدون خیال توبخواب بروم.از وقتی  چشم بازکردم قبل ازآنکه خودرم را بشناسم عشق ترا شناختم .زمانی که پسرهای هم سن وسالم بدنبال شیطنت بودند زمانی که آنهابه دنبال پروانه هادردشتها میدویدند .زمانی که به عشقهای تهی وپوچ وخیالی دلخوش بودند.زمانی که همه شان به خوشیها وخوش گذرانیهای زودگذردل سپرده بودندتمام این زمانهارامن باعشق توپرکردم وحالا دراوج رسیدن به تمام آن خوابها وخیالهاورنگهاوزیبایها درست در همین زمان . خدایا . باکه بگویم ؟ چه کسی میتواند حال مرابفهمد ؟به یاد داستانی افتادم که مادرم بارها و بارها برایمان گفته بوداوبرای اینکه مارابا بدی وبی دینی آشنا کند این قصه را که نمیدانم آیا درست است یا نه برایمان تعریف میکرد . قصه ناکامی شداد را. آن لحظه به یاد این قصه افتادم وباخودم گفتم که.مثل شداد شدم که وقتی پایش راخواست به بهشت بگذاردخداونددستورداد که عزرائیل جانش رابگیرد.ولی شدادآدم بدی بودشربود.باخدادرافتاده بودتازه به آرزویش که ساختن بهشت بودرسید ولی من چه؟منکه باخدا ساختم وبهرچه داده بودرضا بودم وپای ازحدی که اوگفته بود بیرون نگذاشته بودم . آخرخدایا چرا من باید به این بدبختی برسم آنهم الان درآن لحظه ؟ میخواستم برخیزم وفرارکنم وبی نام ونشان بروم .کاری راکه دوسال پیش میخواستم بکنم حالا انجام دهم.به درک هرچه کاشته بودم بگذارم به زیر پای طوطی له شود شاید خواست خداست با خدا و سرنوشت که نمیشود جنگید . شاید پدر و مادر مرا نفرین کرده اند یک آن به فکر مادرم افتادم به فکر پدر، خواهر و برادرهایم دلم به درد آمد . چقدر بارگران بردوشم دارم که باید با شانه های ناتوانم آنها راتا آخرعمر حمل کنم .بار گناهی را که خودم هم خیری از آن ندیدم .

تمام این افکار گویا ثانیه هائی بیشتر طول نکشید دو باره چشمم به چشمان پراشک طوطی افتاد نگاه درد آلودش را به من دوخته بودحالاچادرازسرش به روی شانه هایش افتاده بودوچهره زیبایش تمام و کمال مثل قرص ماه پیدا بود هوسی دلم را چنگ زد، ایکاش تو مال من بودی88

 طوطی چشمانش را به زیر انداخت و آهسته و زیر لب گفت

 حسین حالاوقتش نیست که همه چیزرابرات بگم دراین یک هفته که درکنارما بودی آنچنان غرق کارو بارت بودی که پاک مرافراموش کرده بودی اصلا گویادرخانه وپیش ما زندگی نمیکردی.بعضی اوقات فکرمیکردم که تو اصلا من وخاله را نمیبینی چند بار خاله خواست  با توحرف بزند نشد ولی موفق نشد آخر به این نتیجه رسیدیم که تو همه چیز را فدای یک چیزکرده بودی آنهم حجره بود.منهم که دیدم اینطوراست سعی کردم تراراحت بگذارم و مزاحمت نشوم من می دانستم که توفقط به خاطرخودت نیست که ناراحتی برای منهم ناراحت هستی این باعث می شد که ترا اذیت نکنم البته بهترشدهم برای من وهم برای توبالاخره یک روزباید زندگی من وزندگی توسروسامان بگیرد خیلی دراینمدت پیش آمد که میخواستم باتوحرف بزنم ولی هر بارکه تصمیم میگرفتم وقتی ترا با آن قیافه میدیدم منصرف میشدم . من ازوقتی چشم بازکردم ترادیدم حالا درموقعی که تومیخواستی از تما م زحماتی که کشیده بودی چه برای خودت وچه برای من سود ببری بیایم وترا دچارمشکل ودرد سر بکنم؟ الان هم موقع خوبی نیست که حرفهایم را به توبزنم بلند شوماتم نگیر.من و تو تا همین جا هم مشکل بزرگی را به یاری خداحل کرده ایم .

 گویاغیبت طوطی طولانی شده بودچون صدای خاله ازاطاق بگوشمان رسید.خاله که ازآمدن من مطلع شده بودبا صدای بلند میخواست که منهم به اتاق بروم نمیدانستم چه کنم . نمیدانم چراآرامتر شده بودم حرفهای طوطی مثل آبی بود که روی آتش دلم ریخته بودند . اگر بخواهم بگویم چه احساسی داشتم اولاکه قادر نیستم و بعد هم سخن به درازا میکشد. باکمی تاخیروارداتاق شدم  سلام کردم خواستم جلوی دربنشینم که همه مرابه کنارخاله که بالای اتاق نشسته بود راهنمائی کردند .

یکی از زنها را شناختم اوهمان زن چند روزپیش بود مادر مصطفی . که دفعه ی قبل با جانماز و پارچه و زعفران آمده بودمثلا به دیدن خاله  بقیه را خاله یکی یکی به من معرفی کرد و بعد گفت حسین آقا اینها آمده اند خواستگاری طوطی جان البته شرایطشان هم بسیارخوب است خاله همینطوریک ریزحرف میزدوباهرکلمه او  من آتش میگرفتم باخودفکرمیکردم آخرطوطی نمیداند خاله که همه چیزرامیداند چرااواینها راراه داده ؟ چرا دارد با اینکارش طوطی راهوائی میکند ؟چرا میگویدشرایطشان خوب است ؟خدایا چکنم . نکند اوضاع خوب این ها  آنچنان خاله را عوض کرده که صلاح دیده بااین ازدواج هم طوطی خوشبخت میشودوهم من اوضاعم بهترمیشودمیدانستم که خاله در تمام مدتی که من اورا می شناختم خیلی به خودش و منافعش فکرنمی کرد همیشه هم میگفت من یک پایم اینوردنیاست و پای دیگرم آنطرف.پس این کارهای اوچه معنی میدهد ؟با تمام این افکارکه آن لحظه به مغزم هجوم آورده بود باز مجبور بودم . مجبور به تحمل ، مثل همیشه .

خاله سپس بحرفش اینگونه ادامه داد.ولی من گفتم بایدبرادرش بیایدواونظربدهدچون پدرومادرشان اینجا نیستند.فعلا برادربزرگش حسین آقا همه کاره است.همه خندیدند . مردها سه نفربودند یکی خود مصطفی بود یکی هم معلوم بود برادربزرگش هست ومرد ریش سفیدی که پدرش بود واز بشره اش پیدا بود آدم مرفهی هست  وزنها که آنها هم سه نفر بودند شروع کردند به شیرین زبانی وتعریف ازمن وطوطی وخاله ازاوضاع و احوال زندگی خودشان هم خیلی گفتند . آنها درحالیکه داشتند حرف میزدند ومن ظاهراچشم در چشمشان دوخته بودم ولی تمام حواسم جای دیگر بود  چقدردنیای من بادنیای آنها فاصله داشت یک لحظه به فکرم رسید بلند شوم وهمه شان راخفه کنم وفریا بزنم وبگویم  نه من برادرش نیستم  من عاشق و دیوانه ای هستم که جرات ندارم . میترسم . خدا دارد بامن بازی میکند.

 درافکارخودم غوطه میخوردم که متوجه شدم مدتی است همه ساکت هستند وچشم بدهان من دوخته اند . نمیدانستم ازکجا باید شروع کنم راستش منکه نشنیده بودم آنها چه گفته اند؟مانده بودم که چه جوابی را میخواستند از دهان من بشنوند.اصلا من خودم راآنچنان باخته بودم که درآن لحظه کاملا ازیاد برده بودم که کجاهستم .گویامن درعالم خودم بودم وداشتم راز دلدادگیم را برای طوطی میگفتم . داشتم  از رازی که در دلم سالها نگه داشته بودم میگفتم و.....

ناچاربا صدائی که انگار از ته گلویم به سختی بالا میامد  شروع کردم به صحبت گفتم البته خاله خانم به بنده لطف دارند که میگویند اختیار طوطی بدست من است و اختیار طوطی به دست پدرومادرمان است و من باید به انها خبر دهم واجازه بگیرم ولی تا آنجا که میدانم طوطی خودش هم درحال حاضرمایل به ازدواج نیست من فکرمیکنم بهتر است استخوان لای زخم نگذاریم و...............

خلاصه آنشب باحرفهای من آنها تقریباناامیدشدند . مردهاکه حسابی درهم شد ند وزنهایشان هم که احتمالا خیال می کردندبامشکلی مواجهه نخواهند شدوبرای طوطی این فرصتی بسیارمناسب است وصد درصدموافق خواهد بود واز این روبا اطمینان خاطرخودرابرای مراسم بعدی آماده کرده بودند با این حال و هوائی که پیش آمده بود باز هم بهتر ازمردهابرخورد کردند البته در اینگونه مسائل زنها خوددارتر هستند به روی خوشان نمیاورند . ضمنا زنها میدانند که معمولادروحله اول جواب منفی گرفتن بسیارعادی است وبعد باید آنقدرسماجت بکنند تابالاخره خرشان را از پل بگذرانند. آنها در این کارها بسیار استادند بر عکس مردها که بلافاصله مسئله را تمام شده میبینند.

درتمام مدتی که حرف میزدم نمیدانستم چه دارم میگویم اصلا به فکرم خطور نکرد که . شاید طوطی بخواهد  شاید راضی باشد من دارم با خود خواهی ابلهانه ی  خودم خواسته و یا نا خواسته جلوی سعادت او را میگیرم . نمیدانم انگار میان دریائی در یک شب تاریک ظلمانی دست و پا میزدم . هیچ نقطه روشنی نمیدیدم .حتی متوجه  نگاه مات خاله نشده بودم.خوشبختانه و یا بدبختانه درهمین لحظه طوطی باسینی چای به اتاق آمد . در حقیقت به دادم رسید تا بیشترسخنرانی نکنم که چه بسا وضع رااز آنهم که بود وخیم تر نکنم . ضمن اینکه من در هرچه را که باید بگویم و آنها را پر داده باشم زده بودم . با آمدن طوطی نفسی به راحتی از سنیه کشیدم چون حس کردم دیگر جائی برای این وصلت باقی نگذاشته ام . طوطی سینی را جلوی من گرفت نمیدانم چطوربه من نگاه کرد . مثل همیشه نبود گویا در نگاهش هزاران راز نهفته بوددرست دقت کردم آری نگاهش ....اواز پشت در حرفهای مرا شنیده بود  . وای خدای من اواصلا ناراحت نبود.شایدمن میخواستم که اواینگونه باشد زیرا من در نگاهش وابستگی را احساس کردم . شاید خنده دار ترین حسی که در آن لحظه من داشتم همین بود . وابستگی ؟ یعنی چه؟89

 مهمانان دیگروقتی برای تلف شدن نگذاشتند بسرعت بلند شدند وبعد ازیک خداحافظی تقریباسرداول مردها رفتند . بعد هم طبق رسوم  زنها اما وقتی مادرمصطفی خواست خدا حافظی کند رو به خاله کردوگفت  خاله جان ما از اون بیدهانیستیم که به این بادها بلرزیم به این زودی هم میدان راخالی نمیکنیم .ما بازهم مزاحم شما میشویم ضمنا بگویم هرشرطی وشروطی داشته باشید به دیده منت . طوطی ارزش صد بار آمدن و نه شنیدن و باز آمدن را دارد . منکه او را از حالا عروس خودم میدانم . وسپس صورت طوطی را بوسید و رفت.

وقتی آنها رفتند تازه اول کاربود طوطی به سرعت اطاق راجمع و جورکرد در تمام این مدت من نمیدانستم چه باید بکنم . خاله عادت داشت همیشه اول نماز میخواند و بعد ناها رمیخوردیم.

متوجه شدم با آنکه طوطی داشت خودش را به کارسر گرم میکرد ولی یک آن مرا از زیر نظر دور نمیداشت . من ازشدت عصبانیت احساس میکردم صورتم سیاه شده سعی می کردم تاجائیکه ممکن است  به طوطی نگاه نکنم ولی با آشنائی که به طوطی ورفتارش داشتم می فهمیدم  که این حال من ازنگاه تیز بین طوطی پنهان نبود.

طوطی درحالیکه لبخند شیطنت باری به لب داشت پرسید.اون جعبه شیرینی چی بود؟گفتم حال حوصله ندارم بعداّ میگم.بگذارخاله بیاد ناهاربخوریم .طوطی که منتظربود بهرشکلی میخواست سرصحبت رابامن بازکند.بی مقدمه ادامه داد. حسین من همه چیز را میدانم چند روزپیش خاله برای من همه ماجرای زندگیم را تعریف کرد .

وقتی این حرف ازدهان طوطی بیرون آمد در یک لحظه تمام اتاق دور سرم شروع به چرخیدن کردانگارمنگ شده بودم باورنمیکردم دریک آن حال دیوانه هارا پیداکرده بودم .درست مثل اینکه بی هوا کسی بامشت کوبیده بود توی صورتم . تا حال این چنین حالی را تجربه نکرده بودم با چشمانی از حدقه در آمده به صورت طوطی خیره شدم . او که گویا حس کرده بود من در چه حالی هستم دنباله ی حرفش را این طور ادامه داد.

میدانم الان چه حالی داری.منهم وقتی شنیدم حال وروزی مثل الان تو داشتم ولی توخوشبختانه آ نقدرغرق خودت و کارت بودی که اصلا متوجه دگرگونی حال من نشدی بالاخره یواش یواش بخودآمدم . میدانستم خاله دروغ نمیگوید وتوراهم خوب میشناسم میدانستم توهم امکان نداردچنین دروغی را سرهم کنی . وقتی به گذشته برگشتم متوجه شدم تمام حرفهای خاله درست است البته گاهی فکرمیکنم کاش حقیقت نداشته باشدومن تمام این داستانها رادرخواب دیده وشنیده باشم آخربااین حرفها زندگی من زیرو رومیشودراستش رابگویم ترسیده ام خیلی هم ترسیده ام گاهی هم فکر می کنم که شاید خواست خداست.باسرنوشت که نمیشودسرجنگ داشت وقتی به آینده نگاه میکنم حس میکنم اگر من لیاقت تراداشته باشم زن خوشبختی هستم آخرتوهمه چیزمن هستی پدرم.مادرم  همه ی اقوامم تو هستی چرا باید از خداگله داشته باشم ؟ تازه باید شکرش راهم بکنم این رازکوچکی نبوده ونیست اصلامثل داستان هست فکر نمی کنم درزندگی کسی این چنین واقعه ای تاحال اتفاق افتاده باشد . ازآن روزکه فهمیدم تاهمین الان تمام ساعات ودقایقم را این مسئله پرکرده بعضی اوقات میگویم اگربه من ثابت شودواقعا حقیقت داشته باشد( البته خودت میدانی که حق هم دارم که هنوزباورنکنم باورکردنش خیلی هم آسان نیست )انوقت واقعا من دختری هستم که همه آرزودارند جای من باشند راستش به یا آن روزهامی افتم که زهرا میخواست زن توبشودچقدربه زهراحسودیم میشد چقدر دلم میخواست زهراخواهرتوبود ومن جای زهرازن تو میشدم وقتی یادم میاید که میخواستندمرابه علی بدهند همان علی که دلم می خواست با همین دستهایم آنقدر گلویش رابفشارم تا خفه شود بخدا  نفرت من ازعلی نهایت نداشت . الان که فکر می کنم حس میکنم شایداین حال راخداوند درمن ایجاد کرده بود. خدا میخواست که من از علی منتفر باشم وگرنه خودت میدانی شرایط علی برای خیلی ازدخترهای ده آرزو بودمنهم نمیدانستم چراهروقت اورا میبینم انگاردشمن خونیم را دیده ام .خوب اگر تمام اینها کارخدا باشد که مطمئن هستم کاراوست چراباید ازش گله داشته باشم؟ تازه باید شکرش راهم بکنم بعضی اوقات با خودم میگویم اگربه من ثابت شودکه واقعااین داستان حقیقت داردتو بدان که من خودم را خوشبخترین دختردنیا میبینم وازخدا ممنونم که مهر ترادردل من انداخته بود.من فکر میکنم حالا من و تو ساعتها با هم حرف داریم توبایدبازبان خودت همه چیزهائی راکه گویا به گفته ی خاله ازمادر شنیده ای موبه موبرایم  بگوئی. از همه اینها گذشته من صلاح میدانم  برویم و ببنیم میشود خاله مرضی را پیدا کرد و از او هم بپرسیم. وقتی به این مرحله فکر میکنم میبینم اگر خاله مرضی هم تائید کندآنوقت تازهمتوجه میشویم که از چه مخمصه ای فرار کر دیم وای فقط خدا کمکمان کرده اینطور نیست ؟

درتمام مدتی که طوطی داشت حرف میزد ازشدت هیجان نمیدانستم چه بایدبکنم . فقط در جواب طوطی که از فشار این اتفاق انگارنمی خواست لحظه ای آرام بگیردبه زبان امدم وگفتم  . طوطی یک لحظه به فکرت رسید که اگرمن دروغ میگویم چطورمادرراضی میشدترابامن بفرستد؟چطورسینه اش راجلوی پدرباوضعی که تومیدانی وازحسش به عمومطلع  هستی سپربلا کرد وحاضر شد پشت پا به تمام زندگیش بزند و ترا از مهلکه ی ازدواج با علی فراری دهد. وآنوقت با گفتن تمام ماجرا ترابه من بسپارد؟ اوتراومرا اندازه ی جانش دوست داشت اومادر بود  بی آنکه من به او چیزی گفته باشم ضمنا میدانست که توواقعا خواهرمن نیستی او پی به احساس من نسبت به توبرده بود او می خواست ما دونفر که بقول خودش باندازه ی دنیا دوستمان  داشت مال هم باشیم . شاید باورش برایت سخت باشد که اوخودش به من پیشنهاد کرد که به شهر بیائیم . شاید خودش هم نمیدانست چه بهای سنگینی را باید به خاطر سعادت من و تو بپردازد . ترا لایق من میدید ومرا هم لایق تو حیفش میامد که هر دومان را به دست غیر بسیارد تاوقتی که به احساس من توجه نکرده بودوازبدی علی هم خبر نداشت خیلی به این مسئله فکرنکرده بود ولی وقتی آن ماجراها پیش آمدخودش پا پیش گذاشت اوبه من گفت خاله مرضی بهانه است  نه آدرسش را میداند و نه میخواهد که ما پیش او برویم او میداند ما در شهرهستیم ولی نمیداند کجای این شهریم .

طوطی گفت مگر مادرما رابه خانه خاله مرضی نفرستاد؟ من خودم ازدهانش شنیدم .

 گفتم نه مادرخودش نمیدانست خانه خاله مرضی کجاست سالها بودکه ازاوخبرنداشت توخودت میدانی  اگر حرف های من درست نباشدوقتی مدتی به این طولانی ازما خبری نمیشدمادر بهروسیله ای که بودمارا پیدا می کرد . مادر خودش به من گفت برو.مادرگفت خیالت ازجانب پدر راحت باشد من او را به موقع اگاه میکنم  الان هم نمیدانم مادر چه کرده؟ ولی خیالم جمع است . تو خودت خوب میدانی که زبان پدر را فقط مادر میداند و بس

من و طوطی همانطور که او گفت ساعتها لازم داشتیم تا با هم حرف بزنیم,ولی صدای خاله مرا از بهشتی که هدیه خداوند بودبرون کشید اونمازش راتمام کرده بود ومنتظر بود. طوطی به هوای آوردن غذا بیرون رفت و خنده خاله به من فهماند که همه کارها رو براه شده حالا باید برای خاله و طوطی بگویم که احمد چه گلی به سرمن زده است .

 در طول مدتی که طوطی برای تهیه غذا رفت من در دنیای خیالهای خوش غوطه ور شدم .

در تمام این مدت که طوطی حرف میزد نمیدانستم چه باید بکنم . بالاخره  بزرگترین آرزویم در زندگی داشت جامه حقیقت به خود میگرفت درآن لحظه افکاری زیاد به مغزم هجوم آورده بود باخود فکرمیکردم ایا ممکن است انسان از خوشحالی دیوانه شود؟

بیاد خودم افتادم .مدتی پیش بودکه احساس کردم سراسرزندگیم پرازدردورنج است وقتی حس میکنم که یک شادی به زندگیم روی کرده بلافاصله غمی بزرگ به سراغم میاید ولی حالا سراسر زندگیم شادیست و هیچ نقطه تاریکی را نمیبینم . من دوبال داشتم . دو بالی که مرا به اوج خوشبختی میبرد یکی طوطی و دیگری حجره ای بود که احمد امروز کلیدش را به من داد .

 خاله مرا میپائید گویا مطمئن بود که طوطی همه چیز را به من گفته است شایدرفتنش به اطاق دیگر برای  نماز خواندن برای همین بود که طوطی حرفهایش را به من بزندراستش من حتی متوجه این نشده بودم که چقدر نماز خاله به درازا کشیده است  احتمالا بعد از نمازش هم مطمئن بود که اتفاقی را که در تدارکش بود افتاده است . برای همین بود که چشمانش برق خاصی را داشت . و با نگاهش میخواست در این شادی شریک شود . خنده ای کردم و خاله هم در حالیکه چادرش را روی سرش جا بجا میکرد خندید90.

 مهمانان دیگروقتی برای تلف شدن نگذاشتند بسرعت بلند شدند وبعد ازیک خداحافظی تقریباسرداول مردها رفتند . بعد هم طبق رسوم  زنها اما وقتی مادرمصطفی خواست خدا حافظی کند رو به خاله کردوگفت  خاله جان ما از اون بیدهانیستیم که به این بادها بلرزیم به این زودی هم میدان راخالی نمیکنیم .ما بازهم مزاحم شما میشویم ضمنا بگویم هرشرطی وشروطی داشته باشید به دیده منت . طوطی ارزش صد بار آمدن و نه شنیدن و باز آمدن را دارد . منکه او را از حالا عروس خودم میدانم . وسپس صورت طوطی را بوسید و رفت.

وقتی آنها رفتند تازه اول کاربود طوطی به سرعت اطاق راجمع و جورکرد در تمام این مدت من نمیدانستم چه باید بکنم . خاله عادت داشت همیشه اول نماز میخواند و بعد ناها رمیخوردیم.

متوجه شدم با آنکه طوطی داشت خودش را به کارسر گرم میکرد ولی یک آن مرا از زیر نظر دور نمیداشت . من ازشدت عصبانیت احساس میکردم صورتم سیاه شده سعی می کردم تاجائیکه ممکن است  به طوطی نگاه نکنم ولی با آشنائی که به طوطی ورفتارش داشتم می فهمیدم  که این حال من ازنگاه تیز بین طوطی پنهان نبود.

طوطی درحالیکه لبخند شیطنت باری به لب داشت پرسید.اون جعبه شیرینی چی بود؟گفتم حال حوصله ندارم بعداّ میگم.بگذارخاله بیاد ناهاربخوریم .طوطی که منتظربود بهرشکلی میخواست سرصحبت رابامن بازکند.بی مقدمه ادامه داد. حسین من همه چیز را میدانم چند روزپیش خاله برای من همه ماجرای زندگیم را تعریف کرد .

وقتی این حرف ازدهان طوطی بیرون آمد در یک لحظه تمام اتاق دور سرم شروع به چرخیدن کردانگارمنگ شده بودم باورنمیکردم دریک آن حال دیوانه هارا پیداکرده بودم .درست مثل اینکه بی هوا کسی بامشت کوبیده بود توی صورتم . تا حال این چنین حالی را تجربه نکرده بودم با چشمانی از حدقه در آمده به صورت طوطی خیره شدم . او که گویا حس کرده بود من در چه حالی هستم دنباله ی حرفش را این طور ادامه داد.

میدانم الان چه حالی داری.منهم وقتی شنیدم حال وروزی مثل الان تو داشتم ولی توخوشبختانه آ نقدرغرق خودت و کارت بودی که اصلا متوجه دگرگونی حال من نشدی بالاخره یواش یواش بخودآمدم . میدانستم خاله دروغ نمیگوید وتوراهم خوب میشناسم میدانستم توهم امکان نداردچنین دروغی را سرهم کنی . وقتی به گذشته برگشتم متوجه شدم تمام حرفهای خاله درست است البته گاهی فکرمیکنم کاش حقیقت نداشته باشدومن تمام این داستانها رادرخواب دیده وشنیده باشم آخربااین حرفها زندگی من زیرو رومیشودراستش رابگویم ترسیده ام خیلی هم ترسیده ام گاهی هم فکر می کنم که شاید خواست خداست.باسرنوشت که نمیشودسرجنگ داشت وقتی به آینده نگاه میکنم حس میکنم اگر من لیاقت تراداشته باشم زن خوشبختی هستم آخرتوهمه چیزمن هستی پدرم.مادرم  همه ی اقوامم تو هستی چرا باید از خداگله داشته باشم ؟ تازه باید شکرش راهم بکنم این رازکوچکی نبوده ونیست اصلامثل داستان هست فکر نمی کنم درزندگی کسی این چنین واقعه ای تاحال اتفاق افتاده باشد . ازآن روزکه فهمیدم تاهمین الان تمام ساعات ودقایقم را این مسئله پرکرده بعضی اوقات میگویم اگربه من ثابت شودواقعا حقیقت داشته باشد( البته خودت میدانی که حق هم دارم که هنوزباورنکنم باورکردنش خیلی هم آسان نیست )انوقت واقعا من دختری هستم که همه آرزودارند جای من باشند راستش به یا آن روزهامی افتم که زهرا میخواست زن توبشودچقدربه زهراحسودیم میشد چقدر دلم میخواست زهراخواهرتوبود ومن جای زهرازن تو میشدم وقتی یادم میاید که میخواستندمرابه علی بدهند همان علی که دلم می خواست با همین دستهایم آنقدر گلویش رابفشارم تا خفه شود بخدا  نفرت من ازعلی نهایت نداشت . الان که فکر می کنم حس میکنم شایداین حال راخداوند درمن ایجاد کرده بود. خدا میخواست که من از علی منتفر باشم وگرنه خودت میدانی شرایط علی برای خیلی ازدخترهای ده آرزو بودمنهم نمیدانستم چراهروقت اورا میبینم انگاردشمن خونیم را دیده ام .خوب اگر تمام اینها کارخدا باشد که مطمئن هستم کاراوست چراباید ازش گله داشته باشم؟ تازه باید شکرش راهم بکنم بعضی اوقات با خودم میگویم اگربه من ثابت شودکه واقعااین داستان حقیقت داردتو بدان که من خودم را خوشبخترین دختردنیا میبینم وازخدا ممنونم که مهر ترادردل من انداخته بود.من فکر میکنم حالا من و تو ساعتها با هم حرف داریم توبایدبازبان خودت همه چیزهائی راکه گویا به گفته ی خاله ازمادر شنیده ای موبه موبرایم  بگوئی. از همه اینها گذشته من صلاح میدانم  برویم و ببنیم میشود خاله مرضی را پیدا کرد و از او هم بپرسیم. وقتی به این مرحله فکر میکنم میبینم اگر خاله مرضی هم تائید کندآنوقت تازهمتوجه میشویم که از چه مخمصه ای فرار کر دیم وای فقط خدا کمکمان کرده اینطور نیست ؟

درتمام مدتی که طوطی داشت حرف میزد ازشدت هیجان نمیدانستم چه بایدبکنم . فقط در جواب طوطی که از فشار این اتفاق انگارنمی خواست لحظه ای آرام بگیردبه زبان امدم وگفتم  . طوطی یک لحظه به فکرت رسید که اگرمن دروغ میگویم چطورمادرراضی میشدترابامن بفرستد؟چطورسینه اش راجلوی پدرباوضعی که تومیدانی وازحسش به عمومطلع  هستی سپربلا کرد وحاضر شد پشت پا به تمام زندگیش بزند و ترا از مهلکه ی ازدواج با علی فراری دهد. وآنوقت با گفتن تمام ماجرا ترابه من بسپارد؟ اوتراومرا اندازه ی جانش دوست داشت اومادر بود  بی آنکه من به او چیزی گفته باشم ضمنا میدانست که توواقعا خواهرمن نیستی او پی به احساس من نسبت به توبرده بود او می خواست ما دونفر که بقول خودش باندازه ی دنیا دوستمان  داشت مال هم باشیم . شاید باورش برایت سخت باشد که اوخودش به من پیشنهاد کرد که به شهر بیائیم . شاید خودش هم نمیدانست چه بهای سنگینی را باید به خاطر سعادت من و تو بپردازد . ترا لایق من میدید ومرا هم لایق تو حیفش میامد که هر دومان را به دست غیر بسیارد تاوقتی که به احساس من توجه نکرده بودوازبدی علی هم خبر نداشت خیلی به این مسئله فکرنکرده بود ولی وقتی آن ماجراها پیش آمدخودش پا پیش گذاشت اوبه من گفت خاله مرضی بهانه است  نه آدرسش را میداند و نه میخواهد که ما پیش او برویم او میداند ما در شهرهستیم ولی نمیداند کجای این شهریم .

طوطی گفت مگر مادرما رابه خانه خاله مرضی نفرستاد؟ من خودم ازدهانش شنیدم .

 گفتم نه مادرخودش نمیدانست خانه خاله مرضی کجاست سالها بودکه ازاوخبرنداشت توخودت میدانی  اگر حرف های من درست نباشدوقتی مدتی به این طولانی ازما خبری نمیشدمادر بهروسیله ای که بودمارا پیدا می کرد . مادر خودش به من گفت برو.مادرگفت خیالت ازجانب پدر راحت باشد من او را به موقع اگاه میکنم  الان هم نمیدانم مادر چه کرده؟ ولی خیالم جمع است . تو خودت خوب میدانی که زبان پدر را فقط مادر میداند و بس

من و طوطی همانطور که او گفت ساعتها لازم داشتیم تا با هم حرف بزنیم,ولی صدای خاله مرا از بهشتی که هدیه خداوند بودبرون کشید اونمازش راتمام کرده بود ومنتظر بود. طوطی به هوای آوردن غذا بیرون رفت و خنده خاله به من فهماند که همه کارها رو براه شده حالا باید برای خاله و طوطی بگویم که احمد چه گلی به سرمن زده است .

 در طول مدتی که طوطی برای تهیه غذا رفت من در دنیای خیالهای خوش غوطه ور شدم .

در تمام این مدت که طوطی حرف میزد نمیدانستم چه باید بکنم . بالاخره  بزرگترین آرزویم در زندگی داشت جامه حقیقت به خود میگرفت درآن لحظه افکاری زیاد به مغزم هجوم آورده بود باخود فکرمیکردم ایا ممکن است انسان از خوشحالی دیوانه شود؟

بیاد خودم افتادم .مدتی پیش بودکه احساس کردم سراسرزندگیم پرازدردورنج است وقتی حس میکنم که یک شادی به زندگیم روی کرده بلافاصله غمی بزرگ به سراغم میاید ولی حالا سراسر زندگیم شادیست و هیچ نقطه تاریکی را نمیبینم . من دوبال داشتم . دو بالی که مرا به اوج خوشبختی میبرد یکی طوطی و دیگری حجره ای بود که احمد امروز کلیدش را به من داد .

 خاله مرا میپائید گویا مطمئن بود که طوطی همه چیز را به من گفته است شایدرفتنش به اطاق دیگر برای  نماز خواندن برای همین بود که طوطی حرفهایش را به من بزندراستش من حتی متوجه این نشده بودم که چقدر نماز خاله به درازا کشیده است  احتمالا بعد از نمازش هم مطمئن بود که اتفاقی را که در تدارکش بود افتاده است . برای همین بود که چشمانش برق خاصی را داشت . و با نگاهش میخواست در این شادی شریک شود . خنده ای کردم و خاله هم در حالیکه چادرش را روی سرش جا بجا میکرد خندید90

.

 خاله با صدائی که در آن هیجان موج میزد طوطی را صدا کرد . طوطی گویا پشت دراتاق منتظربود تاکسی او را به داخل دعوت کند آمد وکنار اطاق نشست . نه غذائی درکار بودونه سفره ای خاله گفت دست خالی آمدی غذا کو ؟ طوطی در حالیکه لبخند از گوشه لبانش محو نمیشد گفت . خاله حاضر نبود .

گونه های طوطی گل انداخته بود گویا خجالت میکشید به چشمان من و خاله نگاه کند و فضای پر از عشقو شادی با سکوت حاکم بر آن فضا داشت خدشه دار میشد

خاله زن فهمیده ای بودمیدانست هرحرفی راکجا بزندوچطورفضاراعوض بکنداوحالا نقشِ ِپدرومادرمارا بازی می کردوالحق من وطوطی هم قدراینهمه محبت رامیدانستیم .چشم هردوی مابه دهان خاله دوخته شده بوداومثل همیشه که درسختترین لحظات به کمک من وطوطی آمده بوداین بارهم صدای مهربان اوباشکستن سکوت به نجات ما آمد

خاله با لبخندی روبه من کردوگفت خوب حسین ناهارکه حاضرنیست اصلاطوطی این روزها دل به کارنمیدهد باید فکریک دخترخوب دیگربرای خودم باشم وادامه داد.حالا پسرم نگفتی امروزتوچه کردی؟کجارفتی به کجارسیدی ؟ شیری یاروباه راستش من وطوطی ازصبح که تورفتی تاحالادل توی دلمان نبود.این خواستگارها که آمدند ازطرفی خوب بودکه باعث شدند یک ذره حواس من وطوطی را پرت کردند وباعث شدند دلشورهامون روفراموش کنیم. و این راهم بگویم که بیچاره ها خودشان هم ازچهره درهم من وطوطی متعجب شده بودند خیال می کردند برای آنکه آنها آمده اند ما نارحت هستیم البته حدسشان درست بودچون واقعا ازصورت ما نگرانی و دلواپسی مان کاملا معلوم بود ولی آنها چه میدانستند که مابه خاطرتوو کارت نگران بودیم  بهرحال گذشت.حالا درست و حسابی باید برای ما بگوئی که به دم موشی دستت بند شده یا نه؟البته جعبه شیرینی خیلی چیزهارامیگوید ولی مامیخواهیم همه چیزرا از سیر تا پیاز خودت برایمان بگوئی .

من متوجه شدم که خاله میخواهدمحیط راآرام کندوحواس من وطوطی راازمسئله اصلی پرت کند.منهم اول با سختی ولی پس ازمدتی با آب و تاب هرآنچه که اتفاق افتاده بودبرایشان شرح دادم .درتمام مدت که من داشتم از موفقیتها و گشایشی که در کارهایم پیش آمده بود صحبت میکردم طوطی میخندید او مثل فرشته ها صورتش میدرخشید . خاله هم هر لحظه بیشتر گل از گلش شکفته میشد در حقیقت منهم انگار که میخواستم با حرف زدن و توضیح دادن ناخواسته بیش از بیش نظر طوطی راجلب کنم لذا از خانه اعیانی حاجی یوسف واز خودش و از لطفی که احمد باو کرده بود و او میخواست جبران محبت احمد را بکند واز محبتهای حاجی یحیی و خلاصه هر چه دیده و شنیده بودم همه را به آنها گفتم اصلا انگار دست خودم نبود از هیجانی  که در درونم بود زبانم باز شده بود . خاله هم گاه گاهی بین حرفهای من تکه پرانی میکرد . و ما را میخنداند . چشمهای طوطی به من دوخته شده بود نگاهش طور دیگری بود . همانطور که سالها آرزو داشتم این گونه مرا نگاه کند . ته قلبم تیر میکشید . نفسم به سنگینی از سینه ام بیرون میامد. تا زمان مرگ هم این لحظه را فراموش نخواهم کرد .

مدتی حرف زدنهای من طول کشیداوضاع کاملا آرام شده بود وضع وحال من و طوطی کاملاعادی بود.خاله هم به طوطی دستورآوردن غذارادادسرغذادوباره خاله شروع به صحبت کردگویالذتی که میبُرداجازه غذاخوردن باو نمی دادبهرشوق وذوقی بودغذایمان راخوردیم شایدباورتان نشودیکی ازلذیذ ترین غذاهائی که درعمرم خوردم همانی بودکه آنروزخوردم.بعدازغذازمانی نگذشته بودکه خاله به آرامی بدون آنکه من وطوطی را مخاطب قراردهدگفت

نمیدانم از کجا باید شروع کنم . من عمر زیادی کردم ولی مثل اینست که آدم هریکروزکه بیشترعمرکند باید یک تجربه ای هم کسب کند

من به واسطه شغلی که سالهاست  دارم آدمها را خیلی خوب میشناسم . یک نگاه به چشم هرکس بکنم  تقریبا میفهمم از چه تباری هست . روزاول که شما دو نفر آمدید اینجا وقتی به شما نگاه کردم نمیدانم چرا از شما خوشم آمد. یک احساس پاکی و صداقت درشمادیدم شایدهم این لطف خدابود راستش دراین مدت هم خیلی وقتها پیش آمدکه سر نماز ازخدا تشکر کردم که شما را به جای بچه نداده ای که همیشه آرزویش راداشتم بمن داده .شما درست در زندگی من نقش بچه هایم را داشتید شما احساس مادربودن را درمن به وجود آوردید . و این نعمت بزرگی برای من بود من که تنهای تنهاهستم وبامرگ شوهرخدابیامرزم اگرشما نبودیدخدامیداندکه الان چه حال وروزی داشتم همیشه شاکر خدا بودم و هستم هیچوقت ناشکری به درگاهش نکردم اوهم بزرگیش را در مراحل سخت زندگی به من نشان داده .وقتی حسین داستان زندگیتان را برای من گفت انگار داشت برایم قصه میگفت اول خیلی متعجب شدم نمیدانستم چه بگویم .اصلا باورکردنش برایم بسیارسخت بودبعدازشنیدنش مدتها هم فکرکردم. راستش باورکردنی نبود ولی وقتی درست به گذشته برگشتم ودقت کردم دیدم انگارحسین داردراست میگوید.از همه چیز گذشته دردرون خودم بادین و ایمانم هم درگیربودم این چیزی نبودکه بتوانم به سادگی از آن بگذرم . حالا برایتان بخواهم بگویم که چه قدر دلیل و برهان برای خودم میاوردم که ببینم کجای کارغلط است و کجایش درست سرتان درد میاید ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که اگرحسین میخواست کارخلاقی بکند چه نیازبه اینکه مرا درجریان بگذارد برای اوخیلی راههای دیگرهم بود خصوصاحالاکه شهرراهم میشناسد وتقریبا میتواند گلیمش رااز آب بیرون بکشد .ولی اومیخواهد کاری را بکند که بعدهاپشیمانی نداشته باشد درحقیقت اوداردبارتمام مسئولیت باین بزرگی رابه دوش من میاندازدشاید حس میکند من باتجربه ای که دارم بهترمیتوانم این معضل بزرگ راازراه درست وبا درنظرگرفتن تمام جوانب کاربسرانجامی خوب برسانم . شاید هم وحشت او را وادار به این کرده که مرا دخالت دهد.البته درست فکر میکند او جوان است و احساساتی ممکن است ازراه احساسات کاری خلاف شرع ودین بکند برای همین بهترین راه را انتخاب کرده . منهم  حالا احساس میکنم باید خیلی حواصم جمع باشد. البته حسین باعقلی که خدا به او داده خوب توانسته صبر کند و هر کاری را به وقت خودش انجام دهد من دردرستی وراستی حسین شک ندارم به او بیشترازخودم اطمینان دارم اصلا اگراوپسر نادرست وناراستی بودخدا اینهمه به اورحم نمیکرد و چنین عقل و شعوری به او نمیداد حالا با این حرفها که زدم میخواهم بگویم که ازهیچ کمکی درحق شمادریغ نمیکنم خدامیگه اگردو حرام را حلال کنید صواب و حسنه ای برده ایدکه خودتان هم نمیدانید چقدر با ارزش است.منهم میخواهم همینکاررا بکنم ونقش مادر را در زندگی شما بازی کنم وباشناختی که ازشمادارم میدانم چه کارباید کرد.اما به قول معروف یک اما دارد. اول باید خانواده شما را از این موضوع مطلع کنم . این را وظیفه خودم دردرجه اول میدانم.91


من که تا این موقع ساکت بودم به خاله گفتم فکر نمیکنید زدن این حرف خانواده مارا دچارآشفتگی کند و ما که نمی دانیم مادربه پدر گفته یانه؟ نمیدانیم آنها چه وضع وحالی دارند؟ یااگرمادرگفته عکس العمل پدرچه بوده قبول کرده؟ نکرده ؟  وهزاران موردی که ماالان نمیتوانیم فکرش رابکنیم . میترسم زندگی آنهاراخراب کنیم.ضمن اینکه هرچه بوده تااین زمان دیگربقول معروف آبها ازآسیاب افتاده نکندما برویم واوضاع بدازبدتربشود.کاش میشد به وسیله ای که خودم هم نمی دانم خبری ازآنها بگیریم ببینم چه اوضاعی دارند آنوقت برویم. منظورم این است که آگاهانه عمل کنیم.الان اگربخواهیم برویم مثل اینست که بدون چراغ داریم دریک تاریکی محض تصمیم میگیریم.راستش من از فکر اینکه چه خواهد شد و با چه روئی باید با آنها البته با پدر و اطرافیان مادر که همه چیز را میداند روبرو شویم پشتم میلرزد . یک لحظه خاله چشمت را ببند و ببین من بد میگویم؟

 خاله گفت آری حسین راست میگوئی ممکن است سروصدا بلند شود وبیشترآبروریزی شودپس بهتراست سه نفری بنشینیم وحرفهاونظرهایمان رابگوئیم .مسائل کوچک راهم باید درنظر بگیریم مثلا منکه از حال و روحیات پدرتان چیززیادی نمیدانم .از دروهمسایه واین چیزهاهم که اطلاعی ندارم فقط به نسبت شما تجربه ایم بیشتراست و احتمالا میتوانم برای شما پشتیبان خوبی باشم که برحرفهائی که شمامیزنیدمن پیش پدر و مادرتان شما را تائید کنم . اگر من نباشم ممکن است آنها طوردیگری درموردشما قضاوت کنند ولی باحضورمن خیالشان جمع میشودواین خودش یک امید است برای همین باید باحساب وکتاب این مشکل را حل کنیم میدانم مسئله کوچکی نیست پس باید فکر این باشیم که چگونه وازکجا شروع کنیم بی اطلاع پدر و مادرتان که نمیشود .از همه چیز گذشته باید این مورد برای طوطی کاملا حل شود من به اوحق میدهم که اینقدرحساس باشد .البته منهم وقتی پدرومادرتان باشندهم مسدئولیتم کمتر است وهم خیالم جمع ترمن تنهاحرفی که میتوانم دراین لحظه به شما بزنم که دلتان رابآینده تان گرم کنم اینست که بگویم  نگران وضع مالیتان هم نباشید منکه ورثه ای ندارم هرچه که دارم رابه شما بخشیده ام . پشت یک قران نوشته ام و داده ام به زن حاج ملا خلیل آخر شوهرش این روزها رفته به مشهد برای زیارت به او گفتم که بدهد به حاجی و او امانت پهلوی خودش نگه دارد و وقتی مُردم همه چیزهائی را که دارم از سیاهی ذغال تا سفیدی نمک به شما بدهند پس خیالتان از این بابت جمع باشد .

 حاج خلیل صاحب یک حمام بزرگ بود ضمنا معتمدمحل هم بودپیش نمازهم بود . همه به او به چشم پدر ووصی نگاه میکردند .این را بگویم ازهرچه نعمت که روی زمین بود خداوند به او داده بودملا  هم ملک داشت هم آبرو و عزت و پاکی و صداقت و یک زن خیلی خوب ولی فقط وفقط ازآنجائی که  میگویندبا همه ی این حرفها بازهم  خدا همه چیز را یکجابه یک نفر نمیدهد این زن و شوهرصاحب اولا نشده بودند .خیلی هم بچه ها را دوست داشتند خاله خیلی ازآقا خلیل تعریف میکردسالها بود که باهم آمد وشد داشتند زن آقا خلیل خیلی باخاله جوربود خاله تمام زندگی آنها رامیدانست میگفت چند با رخودم به زهراخانم زن آقا خلیل گفتم برودو تا بچه بیاوروبزرگ کن توکه استطاعت داری صواب هم میکنی میگفت آقا خلیل میترسدنکند بچه حلال زاده نباشدوازاین روخیلی میترسدالبته چندبارهم من وهم کسان دیگربچه های شناخته شده به اونشان دادیم ولی اقاخلیل ازحرف خودش پائین نیامدکه نیامد برای هرکس که دخترش رامیخواست شوهربدهد ووضع خوبی نداشت حسابی کمک میکردخدامیداند چندتا پسرودختر راصاحب زندگی کردولی هرگزحاضرنشدکه بچه ای رابه فرزندی قبول کند. زهرا خانم هم هیچ گله و شکایتی نمیکرد . خاله راست میگفت ما هم درهمین مدت کم میدیدیم که هرسال آقا خلیل وزهراخانم یاسفرحج میروند و یاسفرهای زیارتی دیگر . هرکس هم وصیتی وامانتی داشت پیش این زن و شوهر میگذاشت خاله هم وصیت نامه اش را به آنها سپرده بودکه نه من ونه طوطی تا آنوقت نمیدانستیم . البته خاله خیلی مال و ثروتی نداشت ولی رویم رفته آنقدر داشت که من و طوطی را زیر پرو بال خودش بگیرد و مشکل پولیمان را حل کند .

 بعد ازاینکه خاله ماجرای وصیتنامه اش راگفت من وطوطی مات شده بودیم من به این جهت مات زده شده بودم که هیچوقت فکر نمیکردم اینقدرمورد توجه خاله باشم وخاله راهم تا این حد با گذشت وفدا کار نمیدیدم طوطی از جهت دیگرشاید اوهرگز به این موضوع فکر نکرده بود و برایش حرفهای خاله تازگی داشت .

البته این روزها برای طوطی روزهای بسیارگیج کننده ای بود او خیلی چیزها فهمیده بود که برایش غیرقابل انتظار بود گویا دراین مدت کوتاه هرطرف که میچرخید ویاهرواقعیتی که برایش فاش میشد  به قول خودش که بعدها برایم گفت مثل این بودکه یکی بامشت توی صورتش میزدواورا گیج میکردازیک طرف داستان زندگی من وخودش و از طرف دیگراین حرفهای خاله واتفاتی که اصلاطوطی فکرش رانمیکرد. برای طوطی در سن و سالی که داشت حل اینهمه معما بسیار سخت مینمود اودختری روستائی بودکه هنوز خیلی چیزها به چشمش نا آشنا مینمو د و او فقط با تکیه کردن به من داشت خودش رابا شرایط موجودوفق میداد .ازاین روبعدازمدتی سکوت که بین ماسه نفربه وجود آمده بود طوطی رو کرد به خاله و گفت

 اجازه میدهید مدتی فکرکنم منکه دارم گیج میشوم گویا نمیتوانم تصمیم درست وحسابی بگیرم ضمنامن با حسین هم کمی صحبت دارم .خاله بایدراستش را به شما بگویم من ازوضعی که پیش آمده بسیارمیترسم . انگارمرایکنفر دارد با سرعت میچرخاند نمیدانم کجا هستم و چه باید بکنم .

خاله گویاباآشنائی که بخصوصیات طوطی داشت منتظرشنیدن این حرف ازطرف طوطی بودبا کمال آرامش گفت

طوطی جان هرطور که توبخواهی .حسین آنقدربه توعلاقه داردکه میگویدحاضراست سالهای سال به پای تو بنشیند ولی یادت باشد که بایدهرچه زودتر تصمیم بگیری . حال و روز من را خودت میدانی به قول قدیمیها . آه است و دَم من آفتاب لب بام هستم . مرگ ازمژه چشم به هرانسانی نزدیکتراست .خصوصا دراین سن وسالی که من هستم و با این حال واحوالی که داری میبینی میخواهم سرم راکه زمین گذاشتم خیالم ازطرف توو حسین جمع باشد  من هم ترا وهم حسین رامیشناسم خوب هم میشناسم نه تومثل حسین را پیدامیکنی ونه حسین مثل تراحالا درست که فکر میکنم می بینم مادرتان حق داشت که شمارا ازدست علی وزهرافراری بدهداومیدانست که چه گلهائی رادردامنش پرورش داده وقتی که فهمید حسین اینطوربه توعلاقمند است ومیدانست توهم وقتی بفهمی که حسین برادرت نیست او را این گونه که الان من می بینم دوست خواهی داشت خوب  صلاح دید که دست به این کاربزند که کارکوچکی هم نبود او هم مثل من فکرمیکردکه حیف است سیب سرخ که نبایدبه دست چلاق بیفتدازطرفی میخواهم خودم شاهد خوشبختی شما باشم هرکمکی بخواهی به تومیکنم حق داری مسئله خیلی پیچیده است باید کاملاروشن شودبالاخره فکر میکنیم راهش راهم پیدا خواهیم کرد. ولی تو هم خیلی مته به خشخاش نگذار  سعی کن تکلیف خودت و من و حسین را هر چه زودتر روشن کنی.

 در تمام این مدت که طوطی و خاله حرف میزدند من مثل دیوار ساکت بودم . گویا قدرت حرف زدن را نداشتم . خودم را به دست تقدیر سپرده بودم احساس میکردم هر چه سعی بوده من کرده ام و بیشترا زاین در توانم نیست چه میتوانستم بکنم؟راهش این بود که مادر بیاید وهمه چیز را همانطور که به من گفته به طوطی و خاله هم بگوید اینهم که کارآسانی نبود ضمنا کارمن تازه داشت شروع میشد.همان کاری راکه سالها آرزویش راداشتم . تازه داشت دستم به جائی بند میشد درست درهمین زمان که حساسترین لحظه بود  نمیشد که کارم را ول کنم و بروم دنبال مادر؟تازه اگرهم بهرشکلی اوضاع را روبراه میکردم ومیرفتم نمیدانستم باچه وضعی روبروخواهم شد حتی از فکر کردن به آن  سرم داغ میشد جرات این را حتی نداشتم لحظه ای چشمم را ببندم وحال پدر رادر نظرم مجسم کنم وای اگر پدر بفهمد چه ها خواهد کرد.

سکوتی سنگین فضا را بین من وخاله وطوطی پرکرده بود گویا هر سه میدانستیم چه مشکل بزرگی را باید حل کنیم وچون در آن لحظه فکرمان به جائی نمیرسید  عملا مسئله را بدون اینکه حرفی بزنیم  به دست زمان سپردیم با این همه من برای آنکه این سکوت لعنتی را بشکنم گفتم.

 خوب حالا راجع به کارصحبت کنیم .حرف من باعث شد فضا کمی از آن حال سنگینی بیرون بیاید . طوطی گویا همه ی مسائل را به یکباره فراموش کرد و مشتاقانه گفت . آخ راستی حسین پاک یادمان رفته بود . بگو امروز چه اتفاقی افتاده بود . منهم که دنبال چنین فرصتی میگشتم گفتم . اگرخدا بخواهد مثل اینکه دارد کار من حسابی رو براه میشود . با آب و تاب تمام ماجرا را برایشان گفتم . و ناخود آگاه خوشحالی خودم را به آنها تزریق کردم و با این حال و هوای خوش آنشب پایان بدی نداشت . شیرینی هم به دلمان حسابی نشست .

دررختخواب تا نزدیکیهای صبح خواب به چشمانم راه نیافت .به آینده ای که پرازابهام وحوادثی بود که پیش خواهد آمد. ومن حتی تصورش راهم نمیتوانستم بکنم داشت دیوانه ام میکرد.دراین سن وسالی که اکنون هستم میدانم  برای همه حتما درطول زندگی این چنین لحظاتی پیش میاید.روی همین حساب شماحس میکنید که چه حالی داشتم .با خود می اندیشیدم که  تازه اول کاراست وزندگیم میخواهدازهرجهت شکل بگیرد گاهی حس میکردم وحشت دارد مرا از پای میاندازدخدایاچه کنم ؟ کمکم کن چه راهی بهتراست.آیا بااینهمه تلاش ودربدری وبدبختی که کشیدم باید  ازسر راه طوطی کنار بروم ؟ نکنداین حال ناپایدارجوانیست  که یقه ام را گرفته ؟ اما وقتی فکر میکردم  میدیدم خاله که هیچ نظری جز خوبی و مهربانی ندارد . اوهم همینطور فکر میکند کمی دلم آرام میگرفت آنقدر فکر  کردم و کردم تا خواب مشکلم را حل کرد .92


صبح "نه مثل همیشه که گاه دروهم وخیال وگاه دریاس وناامیدی که "با شعفی بی پایان ازخواب بیدارشدم  .خاله و طوطی هم بیدار بودند. صبحانه را خورده نخورده تمام کردم با پا که نه بلکه با سرراهی مغازه ام شدم.درموقع خدا حافظی شادی وامید چشمهای طوطی وخاله راهم درخشان کرده بود ویا شاید من اینطوراحساس می کردم  اصلامن آن روزرادرخشان میدیدم . همه چیز را ،زمین و زمان و آسمان به نظرم میدرخشیدند وانگارمن درمیان هاله ای از نورقدم برمیداشتم . شاید برای شما این حرفها و تصورات من اغراق آمیز باشد ولی تا کسی با سر راه نرود قدر پا رانمیداند ومن عمری باسر راه رفته بودم و اکنون پاهایم در میان زمین و هوا قدم بر میداشت .

 درطول راه به آینده فکر میکردم و زیر لب با خودم بمانند دیوانه ها حرف میزدم . خدایا کمکم کن . نگذار امید من و طوطی و خاله به یاس تبدیل شود  .

 به حجره ام رسیدم و با آینه و قرانی که خاله به من داده بود وارد شدم مگر نه اینکه  اینجا دنیای من بود ؟دنیائی که به خواب هم نمیدیدم  خدایا این اَجرکدام کار خوب من بود ؟

این حجره ده متری که خالی ازهرگونه وسیله است بخدا یک بهشت است برای من .شما از داستان زندگیم تقریبا آگاهی دارید گزافه نمی گویم اینجا مانندیک کاخ پر شکوه است . و من سلطان آن این مکان  آشفته و خاک گرفته . سرد ومتروکه وبیروحی که گویا سالهاست رنگ انسان به خود ندیده  . در خیال من از خانه حاجی یوسف هم مجلل تر به چشمم میامد .

 نمیدانستم چه باید بکنم. یک چهارپایه ی زواردررفته که درگوشه ای افتاده بود راوسط این فضای تازه آشنا گذاشتم گویاخستگی سالهارامیخواستم درهمان لحظه ازتنم بیرون کنم .مثل بچه ای شده بودم که بهترین بازیچه ی دنیارا که سالها حسرتش را داشته به دستش داده اند.نفس عمیقی کشیدم گویاداشتم هوای حجره رادرریه هایم پرمیکردم . اینجا مال من بود . بعد از طوطی تنها چیزی بود که دررویاهایم به آن فکر میکردم بعدازکمی آرامش به خود آمدم .اولین کاری که که می باید میکردم تمیز کردن بود . با جان ودل به کار مشغول شدم . منی که دو سال همین کار را برای حاجی غلامحسین میکردم اکنون خودم راغلامحسینی میدیدم   که جلوی مغاز ه اش را جارو میکند .  

 هنوزچیزی ازظهرنرفته بود که مغازه ظاهری تمیزبه خود گرفت . دراین موقع سروکله احمدآقا پیداشد . نمیدانستم بازهم باید دستش را ببوسم یا پایش را. سلام کردم او خندید و با خنده اش دندانهای سراسرطلایش درخشید . این بار چه زیبا مینمود. لبخندی که رنگ لبخند پدرانه ای راداشت که ازرسیدن فرزندش به آرزوئی دست نیافتنی خوشحال است .آخر او کاملاحال مرا میدانست .

 احوالپرسی گرمی با من کردو پرسید خوب حسین آقای  فرش فروش . حال و احوالت خوبست؟ کارو بارت چطور است؟ جایت که بد نیست ؟ راضی هستی؟

گفتم کو فرش احمد آقا وادامه دادم البته همین هم صدقه سر لطف و بزرگواری شماست  من تا عمر دارم نوکر شما هستم . وفراموش نمیکنم که چه کاری درحق من کردید .احمد گفت غصه نخورفرشش هم درست میشود.منکه کسی نیستم . خدا خواست و درست شد . به قول خودمان نون ذات و قلبت را میخوری . میدانی که میگویند

 با خدا باش و پادشاهی کن                           بی خدا باش و هر چه خواهی کن

 خدابه توکمک کرد من سگ کی هستم ؟ دست بنده را خدا میگیرد نه بنده خدا .تا دست خدا نباشد هیچ دری باز نمی شود وهیچ گره ای ازکارکسی گشاده نمیشود.مگربه خواست خداوند  .والله منهم دیشب تا صبح از اینکه میدانستم تو چقدرخوشحالی ازخوشی خوابم نبرد . یک احساس سبکی درخودم حس میکردم برای همین اومدم ببینم چه کرده ای البته این طورکه پیداست حسابی ازصبح زود مشغول شده ای و می بینم که باندازه یک هفته کارانجام داده ای خوب جوان هستی و پر انرژی وامیدوار. و ازهمه مهمتردود چراغ خورده ای و قدرهرنعمتی را میدانی . این به آینده ات کمک میکند من برای توروزهای خوبی را پیش بینی میکنم البته اگر همینطور پیش بروی . مغرور نشی و خوی و خصلتی را که تا حال داشتی فراموش نکنی . ببخش حسین که دارم این طور رو باز با تو حرف میزنم راستش یک احساس خوبی مثل احساس پدر به فرزند را در مورد تو دارم .

مانده بودم چه جوابی به  او بدهم چیزی به ذهنم نمیرسید. گفتم وصد البته که منهم به چشم پدربه شما نگاه میکنم . وجود شما برای من نعمتی هست که تا عمردارم قدرآن را میدانم .هنوزحرفم تمام نشده بود که  دیدم از توی کتش یک پاکت در آورد که تویش نقل بود و گفت . این را بگذار اینجا هر کس آمد دهانش را شیرین کند .شگون دارد  و این کارش دیگر نهایت لطف و مهربانیش بود خجالت زده به صورتش نگاه کردم یک لحظه از ذهنم خطور کرد . چراهمه خیال میکردند که احمدلات است؟سرگردنه بگیراست وگردن کلفت محله است؟هرچه که هست او برای من فرشته رحمت است .هرچه دارم قسمت بزرگش از لطف اوست .درزندگی من کسانی بودند که من فکر میکنم شاید انسانهائی در تمام طول زندگیشان حتی یک بارچنین فرشتگانی را نداشته اندخوب یا د محبتهای خاله هم هستم و بی صفتی نمیکنم خاله هم به ماکم محبت نکرد. میتوانم بگویم منهم تا جائیکه توا نستم کوتاهی نکردم ولی مطمئن بودم که هیچگاه احمد هیچ نیازی به من نخواهد داشت او قادرترازآن بود که نیازمند من باشداین عقیده آن روزم بود و تا امروزهم به همین نتیجه رسیده ام فقط گویا اوماموری بودکه خداوندبرای من ازآسمان فرستاده بود.که درست همان وقت که به او نیازمند بودم سرو کله اش پیداشد.هنوزاحمد نرفته بودکه سروکله آقا یحیی پیداشد و خلاصه تا غروب سرگرم دیدوبازدید کسانی بودم که به نحوی بامن درآن سراآشنائی داشتند بودم.من آدم مشهوری نبودم ولی به خاطر حضورحاجی غلامحسین که اوهم حقا پدری را در باره ی من تمام کرد. همه مرامیشناختند و حرفها و تعریفهای او باعث شده بود که تقریباهمه نسبت به من نظری مساعد داشته باشند آنهاهم هر کدام به نحوی  در لابلای حرفهایشان به من امیدواری میدادند که آینده ی خوبی در این کسب عاید من میشود . این حرفها وحضور این آدمها در آن لحظه خودش برای من دنیائی امیدبه همراه داشت. خلاصه تقریبا تمام آن روز من به این حرفها ودید ارها گذشت.وبعد از بستن در بهشت رویاهایم  به سوی بهشتی دیگر که طوطی وخاله انتظارم را میکشیدند به پرواز در آمدم . میدانستم که دل آنها هم کمتر از من در تب و تاب نیست .

چه درد سرتان بدهم .زمان زیادی نگذشته بود که حجره شکلی به خودگرفت صدالبته که باکمک احمد دردرجه اول و بعد هم حاجی یحیی وکسانیکه مرامیشناختند هرکدام به نحوی زیربال مرا گرفتندتاآنجا به یک فرش فروشی نسبتا  آبرومند ولی بسیارکوچک تبدیل شد . سابقه خوب و خوشروئیم اولین سرمایه ام بود . هرروز احمدوحاج یحیی پای ثابت آنجا  بودند که میامدند وبه من سرمیزدند و هر کدام با نقطه نظرهای  خودشان مرا راهنمائی میکردند منهم که تکیه گاهم آنها بودندبه تمام حرفهایشان موبه موعمل میکردم یکبارهم آقایوسف آمد او هم مرد نازنینی بود .یک قاب ازسوره ای از قران برایم باصطلاح چشم روشنی آوردکه با شوق وذوق به دیوار مغازه ام زدم . خاله و طوطی هم روز دوم آمدند و برایم شیرینی آوردند .. خلاصه شدم یک فرش فروش خرده پا. ولی با آینده ای روشن.آینده ای که میتوانستم  هم اکنون جلوی چشمم آن را ببینم .93

گاهی اوقات که درحجره تنها میشدم ومشتری وهم صحبتی نداشتم خودم رابه آینده خوشدل میکردم . به پدرومادر و خواهرها وبرادرهایم فکرمیکردم. با خودم میگفتم آیا بجز آنها بازهم مادربرایم خواهرو براد رآورده ؟ یافقط همانها هستند؟ ای خدا میشود یکروز چشمم به دیدنشان روشن شود؟ ای خدا میشود آنها راهم به شهربیاورم پهلوی خودم ؟ پهلوی خودم وطوطی؟بگذارم بچه هادرس بخوانند . برای پدرومادرزندگی آبرومندی درست کنم .آنها رابه سفرهای زیارتی که میدانم نهایت آرزویشان است بفرستم ؟خودم وطوطی کارمان درست میشود؟آیا میشود به همه ی آنها که دراینمدت بهرطریقی دستم راگرفته اند وکمکم کرده اند آن توان را بدهی که ازخجالتشان دربیایم ؟ این افکار همیشه ذهن مرا به خود مشغول میکرد.

 چند روز پس ازآن شب که صحبت بین من و طوطی و خاله بود گذشت . ما درهمه موارد باهم صحبت کردیم جز درمورد زندگی من وطوطی دراین مدت فقط یکبارخاله که متوجه بیقراری من شده بودمراکناری کشیدوگفت حسین مثل همیشه صبورباش .عجله نکن . طوطی دارد باخودش کلنجارمیرود.با عجله کردن نگذار هر چه رشته ای  پنبه شودبه اوفرصت بده حق دارد. یک لحظه خودت راجای اوبگذا.اویکشب خوابیده وبلند شده دیده نه پدر.پدراوست و نه مادر. مادر اوست  نه خواهر و برادری دارد اوباخود فکرمیکند که دراین دنیای بزرگ سالهاست بی کس بوده و نمیدانسته وباهیچ و پوچ زندگی کرده. من دارم همه چیزرابادقت نگاه میکنم والحق که دارد خوب با این موضوع به این بزرگی کنارمیاید من فکرمیکنم که فقط وفقط عشق به توست که اوراسر پا نگاه داشته . بهتر است با این حرفها که برایت گفتم به اوفرصت بدهی. آخر تو که سالهائی را صبر کرده ای این چند روزه را هم دندان سر جگر بگذار . درست میشود . من به تو قول میدهم .

من به خاله و تمام حرفهایش همیشه اعتقاد داشتم  او کاملا تکیه گاهم بود این حرفهایش هم دلم را آرام کرد . باخنده به خاله گفتم . چشم هر چه شما بگوئید برای من حجت است. من هیچ عجله ای ندارم.حاضرم یک عمر صبر کنم و تازه اگرطوطی راضی نشود من اصرار نمیکنم. به زورکه نمیخواهم او زن من بشود.اگربهرعلتی اوازاین وصلت خوشش نیاید.اگر روزی بفهمم طوطی راضی به ازدواج با من نیست به خدا به همان چشم برادری به او نگاه میکنم من خودم رابخداسپرده ام تاحال هم درنمانده ام.خاله با خنده مثل همیشه که وقتی خیلی حرفهای من به دلش مینشست چشمکی به من زد و گفت حسین قول میدهم که راضی است مطمئن هستم همانقدر که تواورا دوست داری اوهم ترا دوست دارد. منتها ما زنهاخیلی از شما مردها خوددارترهستیم .غرورما بیشتر از شماست بعد دستی به سرم کشید . ازهمان ابراز محبتهائی که فقط یک مادرمیتواند به بچه اش داشته باشد  دست خاله در آن لحظه مثل دست مادرم به من نیرو دارد . حس قشنگی بود که در آن وقت گرمایش را تا مغز استخوانم حس کردم  .

 گویا خدا برایم خواسته بود. همانطور که انتظار میرفت کارم به سرعت گرفت.هنوز یک هفته نگذشته بودکه آیند ه مثل روزبرایم روشن شد.احمدوحاج یحیی گفته بودندیکی دوماه باید تحمل کنم تا کارم رونق بگیردولی به لطف خدا شدیک هفته.تما م کسانی که ازحاجی غلامحسین خرید میکردندبمحض آنکه فهمیدندمن کجا هستم همه آمدند سراغم آنچنان بازارم گرم شد که حتی آقا احمد وحاج یحیی هم متعجب شده بودند.این راهم ناگفته نگذارم که روزی نبود که احمدبه هربهانه ای نزدمن نیاید واز نزدیک هوایم رانداشته باشد.راستش حضور او بیش از بیش به روحیه ام کمک میکرد. وقتی اورامیدیدم حس میکردم که بعدازخدا کسی هست که بادستهای قدرتمندش به من کمک میکند . اورا که میدیدم گل ازگلم شکفته میشد.اواین حال مرابه خوبی درک میکردوشاید همین باعث میشد که اوهرروز دلگرمتر به سراغم میامد وازهیچ کمکی درحقتم دریغ نمیکرد. شاید او هم فرستاده ای بود که خداوند سرراهم قرار داده بود . هرشب که به خانه میرفتم ازرونق بازارم برای طوطی وخاله دادسخن میدادم آنها هم با این امیدی که من برایشان درست کرده بودم گوئی به آسمانها پرواز میکردند خلاصه آنکه  روزهای خوبی بود . یادش بخیر .گاه با خو د می اندیشم که این شعر چقدر اکنون وصف الحال من است.

 یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد                          خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمد.

 آری شاید یک صفحه بسیار درخشان زندگی من همان زمان بود . نمیخواهم قصه در قصه تعریف کنم . ولی خیلی دلم گرفته گویا نمیتوانم از این قصه کوتاه برای  بیان حال و روزم بگذرم.

میگویندپادشاهی بودکه دختری داشت بسیارزیبا وخردمند.این دخترهیچ چیزدردنیا کم نداشت وقتی که بسن ازدواج رسید با پسرپادشاهی که اونیزدرزیبائی و ثروتمندی نظیرنداشت و درشهرهمسایه بودازدواج کرد.درشبی که هردو پادشاه برای فرزندانشان جشن عروسی مفصلی برپا کرده بودند. برسبیل اتفاق درویشی ازآن شهرمیگذشت وقتی آن همه دبدبه و کبکبه و شکوه وجلال را دید خودش رابه دختررساندازاوپرسید.آیا تودیگرهیچ آرزوئی در دنیا داری ؟ دخترگفت آری دلم میخواست میخ بزرگی داشتم وباچکش آنرادرزمین فرومیکردم تادرهمینجازمین ازگردش بایستد درویش نتوانست بفهمد که دختر پادشاه چه میگوید . سالها ازاین ماجرا گذشت روزی این درویش درگشت وگذاری که میکردگذارش دوباره به همان شهرافتاد.چون سالها گذشته بودبه خاطرنیاوردکه درروزگاران گذشته به این شهر آمده بود .درست همان شبی که عروسی دختر پادشاه بود.این بارشب بود که ازدروازه شهرعبورکردهنوز خیلی راه نرفته بود که دید درجوی آبی مرغی مرده افتاده است ا ودید درست درهما ن زمان زنی بینوا با لباسهائی مندرس تا چشمش به مرغ مرده افتاد خم شد مرغ را برداشت به زیر چادرش آن را پنهان کردوبه سرعت دور شد درویش که صحنه رادیدمشکوک شدکه این زن مرغ مرده رابه کجا میخواهد ببرد؟ا و راهی طولانی به دنبال زن رفت بی آنکه  زن بینوا متوجه تعقیب اوباشد. درویش دید که زن به خرابه ای پناه برد شب بودوتاریک درویش به درستی همه جا رانمی دید پس بیشتردقت کرد تا ببینداین زن بااین مرغ مرده دراین خرابه چه میخواهدبکند ؟ ناگهان متوجه شد  در گوشه ای ازخرابه درمیان خاک وخاشاک چندبچه نشسته اند . تا چشمشان به زن افتاد به سرعت به او نزدیک شدند وپرسیدندمادربازهیچ نیاوردی؟مادرخوشحال با شوقی تمام مرغ مرده رااززیرچادرش بیرون آورد وگفت عزیزانم امشب میخواهم برایتا ن مرغ بپزم . درویش که این صحنه منقلبش کرده بود جلورفت وگفت ای زن من دیدم که این مرغ مرده بود ودردین ما مرغ مرده خوردنش حرام است . زن گفت برای شکمهای گرسنه بچه های من مرغ مرده هم حلال است.ولی یک لحظه چشمان زن که به درویش افتاداوراشناخت.روکردبه اووگفت درویش مرامیشناسی ؟ درویش هرچه فکر کردبه خاطرش نیامد. زن گفت حق داری درویش.یادت هست چند سال پیش به این شهرآمدی و آن شب عروسی دخترخوشبخت پادشاه با پسر پادشاه دیگری بود ؟ یادت هست ازآن دخترپرسیدی آیا دیگر آرزوئی داری . و یادت هست آن دختر به تو چه جوابی داد؟

 درویش که به فکرفرورفته بود پس ازلختی همه چیزرا به یاد آورد وگفت آری به یاد دارم .برای چه این خاطره را به یادم آوردی؟دخترگفت ای درویش .من همان دختر پادشاه هستم . و دیدی که چقدر حرفم درست بود میدانم آنروز نفهمیدی چه گفتم  ولی امروز میدانی. سالی نگذشته بود که پدرم دار فانی را وداع گفت و شوهرم به تخت نشست . هنوز چند سالی نگذشته بود که جنگ خانمانسوزی در گرفت شوهرم در آن جنگ کشته شد و شهر به دست دشمن افتاد. من برای اینکه کسی به هویتم پی نبردچون اگر میفهمیدند سرنوشت من و بچه هایم چیزی جز مرگ نبود.خانه و کاشانه را ترک کردیم و به دربدری افتادیم واین حال وروزماست که میبینی.اگرآن روز چکشی داشتم و بر زمین میکوبیدم تا زمین درهمان لحظه از گردش می ایستاد اکنون این حال و روز را نداشتم .

من این داستان را گفتم تا بگویم کاش منهم میخی داشتم و با چکش برزمین میکوفتم تا زمان در همان لحظه بایستد و نبینم  آنچه را که مجبور به گذرانش شد م .94


یک هفته خوب وپربرکت دیگرهم گذشت.روزجمعه فرارسید . طوطی هم سعی میکردبرای جمعه کارزیادی نداشته  باشد.تابیشترسه نفری باهم باشیم این رسم راخاله گذاشته بود.حق داشت درطول هفته تنهااوبودکه کار نداشت چون  این طوطی بود که در طول هفته زندگی و مسافر خانه را میگرداند. شست و شو وتمیزکردن و غذا و روبراه کردن بساط مسافران خودش خیلی کار بود . منهم که در خارج خانه از صبح تا شب گرفتار بودم . خاله حوصله اش  سر میرفت جمعه ها راگذاشته بود برای استراحت .بیشتراوقات سه نفری ازصبح تا عصر به صحرا میرفتیم .  در شهر صحراکه پیدانمیشدهرجا باغچه ای بوداسمش صحرا بود. یامیرفتیم خانه دوست وآشنا یا آنها میامدند وصد البته تمام این دوستان ازکسانی بودند که در رابطه ی با خاله بودند که  گاه سالیان دراز بود که این دوستی بینشان ادامه داشت بیشترازما به خاله دراین آمد ورفتها خوش میگذشت.  خلاصه به قول خودش خستگی یک  هفته کار را به این گونه از تنمان بدرمیکردیم .ولی این جمعه با تمام آن جمعه ها فرق میکرد.خاله میدانست که قراراست طوطی همین روز ما را از تصمیمش مطلع کند . البته این خبر را خاله به من داده بود . 

هنوز خاله از خواب بیدار نشده بود . طوطی مثل همیشه صبحانه را آماده کرده بود باصدای طوطی من از خواب بیدار شدم او بالای سرم نشسته بود مثل فرشته ها . چشمانش هنوز خمار خواب بود و صدایش کمی میلرزید گفت حسین بلند شو چشمانم هنوز کاملا باز نشده بود ادامه داد .حسین  یواش خاله بیدار نشود میخواهم با تو صحبت کنم راستش اول باید با تو حرف بزنم بعد تصمیم بگیرم آخر من از زبان تو هنوزآنطور که دلم میخواهد هیچی نشنیده ام توبه تفصیل برایم باید ماجرارا تعریف بکنی باید به من بگویئ من که هستم؟ چطوردرزندگی شما پیدایم شد؟ تو باید تمام این سئوالهایم راجواب بدهی وبرایم روشن کنی.چون من خیلی میترسم ازوقتی فهمیده ام دربرزخ عجیبی دارم روزم را شب میکنم من درحالی به سرمیبرم که توضیح دادنش برایم بسیارسخت است . کسی تا مثل من دچارچنین مشکلی نشده باشد نمیتواندحال مرادرک کند.مدتهاست دارم فکر میکنم و انگار یکد فعه تمام گذشته ام سوخت و دود شد وبه هوارفت. پدرم؟ مادرم؟ تو؟ و بقیه کسانم ؟ یعنی من هیچکس را ندارم ؟ شماهمه غریبه بودید؟حسین نمیدانی چقدرسخت است که آدم یک دفعه متوجه شودکه هیچکس راندارد.گاهی بخودم میگویم.اگراین داستان حقیقت دارد و من هما ن بچه ای هستم که مادربه جای طوطی آورده. پس پدرم ؟مادرم ؟آنها که هستند ؟چه میکنند ؟ درست است که مادرو پدرمان را من اندازه ی جانم دوست دارم ازوقتی هم که چشم بازکرده ام غیرازآنها کسی رانداشته ام ولی ولی حالا . تازه وضع و حال پدر چه؟ او هم اگر بفهمد مثل من دیوانه میشود . بلند شو بلند شو تا خاله بیدار نشده به من بگو . بگو چه کنم . چطور با خودم کنار بیایم ؟ منکه تا اینجای ماجرا را پیش بینی نکرده بودم تازه متوجه شدم که چه اشتباهی کرده ام . حالا این قبائی که دوخته ام چطور باید به تنم بکنم؟

حرفهای طوطی به من فرصت داد که یک لحظه به خودم بیایم دیدم نه وقت گفتن داستان را دارم و نه وضع و حال روحی من و طوطی مناسب است باخودم گفتم بهتر است از در دیگری وارد شوم . پس گفتم

 ببین طوطی جان خداراشکرمطمئن هستیم که مادرزنده است وسالم تمام آن ماجرا راکه خاله تعریف کرده همه  را اوبرایم گفته.منکه نمیتوانم چنین داستان عجیب وغریبی راسرهم کنم.اگردروغ باشد میدانی که من چه گناه کبیره ای رادارم میکنم؟ پس دروغ نیست شاهد هم مادر است . سنگ اول را هم که خودش گذاشته . وگرنه من که نمیتوانستم چنین عشقی رادردلم پرورش بدهم تاوقتی مادرداستان را برایم نگفته بود احساس میکردم که این عشق نیست محبت بیش ازاندازه یک برادراست به خواهر کوچکش. ولی مادرکه همه چیزرا میدانست پی به این عشق برد تا وقتی هم که پای علی به خانه مابازنشده بودوعمو صحبت خواستگاری از تو را نکرده بود مادر با آنکه میدانست نمیخواست مرا آگاه کند ولی با پیش آمدن ماجرای علی مادر که دید با وصلت تو با علی حتما تو بدبخت میشوی وخودت هم که گفتی اگرمرا به علی بدهند خودم رامیکشم و او فهمید که تو هم راضی به باین وصلت نیستی از طرفی  او میدانست پدرهم جرات ندارد به عمو جواب رد بدهد ناگزیر ماجرا را برای من تعریف کرد و به من گفت که از محبت من به تو خبر دارد واز من خواست هم ترا وهم خودم رانجات بدهم ترا به دست من سپرد وازمن خواست هر تصمیمی که میگیرم باید فقط بارضایت توباشد وبه من گفت شیرم راحلالت نمیکنم اگردست از پا خطا کنی طوطی امانتی هست که خداوند اول به دست من سپرد و من تا جائیکه توان داشتم اورا مثل گل پرورش دادم و الان من این امانت را بتو میسپارم . میدانم که تومتوجه هستی دردین ما اگربه امانت خیانت شودجزایش چیست؟ من طوطی را به رسم امانت به دست تو می سپارم . پس بین من و تو و طوطی خداوند داور است .این را همیشه مد نظر داشته باش . تازه خاله مرضی هم که هست اگر بهرعلت دسترسی به مادرنداشتیم میتوانیم اورا پیداکنیم .حالاهم با آشنائی به شهر  برای تو ومن پیدا کردنش خیلی کار مشکلی نیست . بالاخره ما با پدر و مادر روبرو خواهیم شد  تا آخرعمر که نمیتوانیم از آنها چشم بپوشیم  من الان دلم برا ی دیدن آنها پرمیزند . منتظر فرصت هستم . مادرگفت خودش به پدر تمام ماجرا را خواهد گفت اگر آنها را دیدیم و من دروغ گفته باشم خودت فکر کن من چه باید جواب بدهم ؟تازه جواب شما که آسان است جواب خداورسول خدا را چه بدهم من روزی سه بار به سجده مینشینم و آنوقت این کار من قابل بخشش است؟ تازه مگر یادت نیست که مشهدی حسن را مادر راضی کردکه ما را بیاورد اینجا وگرنه من که راه و چاه را بلد نبودم . مگرمادر النگو هایش را به من نداد؟ که اگر دستم تنگ شد آنها را بفروشم ؟ اگر میخواستیم به خانه خاله مرضی برای پرستاری ازاو برویم  اصلا مادر چنین کاری را میکرد؟ چه احتیاجی به النگوهای مادر داشتیم ؟ چند روزی خانه خاله مرضی میماندیم و بعد برمیگشتیم به ده.همه راهها را مادربه من توصیه و اصرار هم کرد. از آن گذشته اگر قرار بودما به خانه خاله مرضی برویم و مادر به من نگفته بود که اصلا فکر رفتن به خانه خاله را نکن وقتی دید مامدت مدیدی برنگشتیم میتوانست برودوازمشهدی حسن جا و مکان ما را بپرسد و مشهدی هم که خودش ما را به خانه خاله آورده بود به مادر میگفت و آنها مدتی بسیار کوتاه به اینجا میامدند . هیچ باخودت این فکر ها را کرده ای؟ با همه این حرفها دیدی که من رفتم به مشهدی حسن بگویم که به مادرخبربدهد که متاسفانه مشهدی حسن مرده بود.حالا بازهم دیر نشده ما که کاری نکرده ایم  . نه تغاری شکسته و نه ماستی ریخته . بخواهی ترا میفرستم به ده.تمام این ماجراهم تووهم من ومادرفراموش میکنیم تازه نمیدانم که درده چه گذشته مادرباپدرچه حال وروزی رادارندهمه ی اینها فکرهائیست که مرادارد دیوانه میکند بارهمه این دردها را دارم به دوش میکشم . راستش آنقدر که حواسم پیش مادرو پدر است از خودم و تو هیچ فکری رنجم نمیدهد . من هنوز هم میتوانم به صورت یک برادر درکنارت باشم میشود. تمام سعی من درتمام زندگیم همین بوده که ترا راضی و شاد ببینم هیچ اصراری هم به کاری که تودوست نداشته باشی ندارم خودم که اینجا کارو بارم گرفته . هرچه بخواهی به تو میدهم تو خودت کارکردی و درتما م چیزها بامن شریک هستی بخششی درکار نیست مزدزحمت کشی خودت است . منهم که دیگر امکان ندارد به ده برگردم ویا اگر بخواهی میتوانی مثل گذشته تا حالا. تو همان طوطی خواهر من باشی و خودم قول میدهم بهر کس که بخواهی باعزت واحترام شوهرت بدهم وجهازت راهم بی کم وکاست روی چشمم میدهم درهمین شهر بمان تا ببینم خدا چه میخواهد من ترا اندازه جانم دوست دارم . یکی از چیزهائیکه مرا به آمدن به شهر مصمم کرد عشق تو بودمیخواستم نبینم که تو نصیب علی نااهل میشوی خودم هم که دل خوشی از زهرا نداشتم . خدا خواست و مادر کمکم کرد. وقتی مادرگفت که میتوانم تا آخرعمر با تو زندگی کنم آنوقت تصمیم گرفتم که پا در این راه پر از خطر بگذارم .میبنی که خداهم کمک کرده . ولی با همه این حرفها اگر تو دل چرکینی حاضرم هر راهی را که تو بگوئی انتخاب کنم توهمه چیزمن هستی چه خواهرم باشی و یا....... نمیخواهم با خود خواهی هایم ترا ازدست بدهم تصمیم نهائی با توست  هرچه تو بگوئی . هر چه تو بخواهی من هیچ توقعی از تو ندارم  تو خواهرم بودی و هر چه کردم وظیفه ام بوده و از این ببعد هم خواهد بود.

در تمام مدتی که من حرف میزدم طوطی با گوشه چادرش بازی میکرد و احساسم به من میگفت که سعی میکند حتی چشمش به چشم من نیفتد.95

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی