رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

مشخصات بلاگ
رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

آخرین مطالب

دختران حاجی بعلت اینکه پدر بزرگ پولداری داشتند که خیلی هم دوستشان داشت عادت به زجرکشیدن هم نداشتند اغلب پیش پدر بزرگشان بودند دختر بزرگ حاجی شش ساله و کوچکتره چهار ساله بود . آنقدر این زن پدر بلاها به سر این دو طفل  در آورد که بالاخره مسلمانی به داد این دو دختر رسید واطرافیان دست به دامن حاجی صفا شدند  البته خیلی ها به حاجی  یونس تذکر دادند و گفتند که بچه هایشزیردست طلعت از بین خواهند رفت ولی کو گوش شنوا ؟طلعت بلد بود چه کند که بیچاره حاجی را شیفته ی خودش بکند همه میگفتند معلوم نیست چه میکند که اینطوری سوار شده . خلاصه اینکه  یونس محوطلعت  و پسراو بود و انگار نه انگار که این بچه ها در چه شرایطی هستند  یک گوشش در بود و گوش دیگرش دروازه  تا جائی که طلعت یکروز که از دست بچه ها عصبانی میشود باصطلاح خودش برای تنبیه بچه ها قاشق داغ را پشت دست دختر بزرگ حاجی میگذارد و این امر باعث میشود صدای حاجی صفائی در بیاید و او با عصبانیت به خانه یونس رفته و دست دو  نوه اش را میگیرد و میاورد به خانه خودش .البته حاجی زن نداشت و بعد از مادر ملکه هم دیگر پای زنی را به خانه اش باز نکرده بود و همانطور که گفتم گاه گاهی دو نوه اش میامدند و به دل حاجی گرمی میدادند .از طرفی حاجی صفا ئی برادری داشت که سالها پیش فوت کرده بود از او یک دختر مانده بود بعد از مرگ برادر حاجی صفائی زن برادرش که جوان بوده شوهر میکند . شوهرش از نگهداری تنها دختر برادر حاجی سرباز میزند زن برادر حاجی ناله کنان به خانه آنها میاید و داستان را میگوید چون او از شوهرش صاحب بچه شده بود حاج صفائی تقبل میکند که گل بانو دختر برادرش را نگهداری کند . گل بانورا حاجی به پسر یکی از تجار اسم و رسم دارشوهر میدهد و از هیچ کاری در حق بچه برادرش کوتاهی نمیکند زن حاجی صفائی هم که مثل خود او زنی پاک طینت بود همیشه مثل مادر به گلبانو کمک میکرد .از بخت بد گلبانو اولین بچه اش که به دنیا میاید هفت روزه نشده از دنیا میرود . یکی دو سالی شوهرش صبر میکند و چون دیگر گلبانو بچه دار نمیشود او هم با اطلاع گلبانو زن دوم میگیرد ولی گلبانو تحمل هوو را نداشت خصوصا وقتی بلافاصله هوویش حامله میشود و برای همین باز به عمویش و زن عمویش پناه میاورد و آنها هم بدون اینکه گلبانو طلاق بگیرد باز سرپرستی او را به عهده میگیرند . گلبانو در خانه ی حاجی مشکلی نداشت چون حاجی و زنش به او به چشم دخترشان نگاه میکردند  او هم به آنها به چشم پدر و مادر، پس ازمرگ ملکه دختر حاج صفائی و مرگ مادر ملکه . گلبانو میشودهمدم عمویش وقتی حاجی صفائی رفت ونوه هایش رااز زیر دست زن یونس نجات داد و بخانه آورددختر برادرش تصمیم گرفت که از نوه های حاجی که بآنها به چشم بچه های خواهرش نگاه میکرد سر پرستی کند  

گل بانو از شوهرش هرگز طلاق نگرفت . علتش هم این بود که او زن بسیار زیبائی بود شوهرش هم هرگز حاضر نمیشد که او را طلاق بدهد گلبانو به علت اینکه در آن دوران زنان بیوه خواهان زیادی داشتند به علت اینکه اغلب چون بچه دار نمیشدند افراد زیادی به آنها چشم داشتند اعتقادشان براین بود که اینها مویز بی دم هستند و گلبانو نمیخواست که بیوه در خانه حاجی بماند و هرروز برای عمویش مشکلاتی به وجود بیاید و از این رو وقتی نوه های حاجی به خانه او نقل مکان کردند گلبانو در نقش مادر  کمر همت بست و دیگر اجازه نداد که دخترها به خانه حاجی یونس بروند و تا آخر هم پای حرفش ایستاد .

یونس پس از شش سال صاحب چهار بچه از طلعت میشود . خدا دیر گیر و سخت گیر است چوب خدا صدا ندارد هر بلائی که طلعت سر آن دو دختر یتیم آورد بدتر ش به سر خودش آمد  همین کرم یکی از همان بلاها بود که روی سر خانه و زندگی حاجی یونس خراب شده بود . آنچنان نام نیکش را به تباهی کشانده بود که دیگر نه آبرو داشت و نه حیثیت . بچه های حاجی یونس مرا به یاد پسران حاجی غلامحسین خدا بیامرز انداخت . بالاخره ما پس از اینهمه عمر که از خدا گرفتیم نفهمیدیم چرا باید کسانی مثل حاجی یونس و حاجی غلامحسین به این روزگار دچارشوند . حکمت خدا چه هست که هیچ بنده ای سر از کار و بزرگیش در نمیاره .

بچه های دیگر حاجی هم همه یکی از یکی بدتر شدند . و طلعت هم که سن و سالش خیلی با حاجی فرق داشت خلاصه که هوائی شد و شد لکه ننگی به دامن خانواده حاجی یونس پدر کرم .

زیر دست این مادر معلوم بود که بچه ها چگونه عجایبی میشوند و حاجی هم که از همه جا رانده و مانده شده بود .با انکه تا آن زمان  یکی از تجار با اعتبار بود و همه سر راستی و درستی او قسم میخوردن از فشارهائی که از طرف خانواده به او وارد شده بود به چنان بستری افتاد که دیگر نتوانست بلند شود یکی دو سال زمین گیر شد و بعد هم قبل از اینکه فوت کند طلعت او را ول کرد و میگفتند با مردی از جنس خودش سر به نیست رفته و آخر عمر حاجی یونس در بد نامی و درماندگی به سر آمد .داستان زندگی حاجی یونس را احمد به من گفت و قصدش این بود که چشم و گوش مرا باز کند او در ادامه این داستان گفته بود  .طلعت مدتها بود که از سر خانه و زندگیش در حقیقت رفته بود ووقتی به کلی غیبش زد حتی پسرهایش هم نمیدانستند کجا رفته اینطور زنها زالو هستند وقتی به جان کسی افتادند ول کن نیستند تا تمام خون طرف را نگیرند و یا تا خودشان از بس خون میخورند نمیرند کسی را که در بند دارند ول نمیکنند . احمد  میخواست به من حالی کند که کرم پسر همان مادر است .بعدها که عقلم  رسید البته که خیلی دیر شده بود دانستم که احمد راست میگفت . کرم داشت سر من بدبخت بی خبر همان بلاها را میاورد . آنچنان زندگی مرا و تمام عقل و هوش مرا تحت اختیار خودش در آورده بود که گویا زن و بچه و پدرو مادر و خواهر وبرادر و همه کس و کار من شده بود و گویا مادرش معلمی خوبی برای او کرده بود و در آخر کار این  شاگردزیردستش همان شده بود که او میخواست. و یا شاید صد درجه بدتر از مادرشهمه تقریبا کرم و خانواده اش را میشناختند و هر چه سعی میکردند با گوشه و کنایه مرا آگاه کنند نمیشد که نمیشد . او مانند ماری که طعمه ای لذیذ در چمبره خودش داشته تا میتوانست مرا اسیر خودش کرده بود و داشت کم کم شیر جانم را میمکید و این تنها کرم نبود که اینگونه مرا اسیر خود کرده بود باندازه یک دور تسبیح از این علافها در اطرافم جمع شده بودند راست گفتنداین دغل دوستان که می بینی   مگسانند گرد شیرینی146

گرفتاری من در چنگال این خون آشامان آنقدرطولانی شد که فقط وقتی به خود آمدم که دیگر نه راهی داشتم و نه پناهی بعدها خواهم گفت که این هاحتی اززن وبچه انسان هم نمیگذرند.برای رسیدن به اهدافشان ازهیچ بی شرمی رو گردان نیستند  منهم در آن زمان انگار در مردابی بی انتها افتاده بودم که هر روز بیشتر در گندابش فرو میرفتم و نه تنها آنشب کرم مرا از کنار بچه هایم و زنم به جائیکه میخواست برد  بلکه کم کم هر چه بیشتر به این دغل دوستان میپیوستم بهمان مقدار از خانه و زندگی می بریدم  مقرر کرده بودم که صغرا روزانه به حجره بیاید و خرجی اش را بگیرد وقتی او میرفت منهم همه چیز را به شاگردان و در حقیقت به امان خدا ول میکردم و میرفتم پی عیاشی خودم و کم کم نعمت هم که گویا بچه دار شده بود . دیگر زیاد به  اراک نمیامد. یکبار که آمده بود به اراک و البته من نتوانستم او را ببینم( بعدها منظر برایم گفت که نعمت خودش نمیخواست مرا ببیند چون منظر برایش حال و روز مرا تعریف کرده بود) در آن سفر نعمت همه گلگی هایش را گفته بود و توضیح داده بود که دیگر نه به اراک میاید و نه به حجره سر میزند . و کاری هم به کار من نخواهدداشت  همه اینها را منظردر یک دیدار که به خانه ما آمده بود و برسبیل اتفاق من در خانه بودم ( چون دیگر مرا نه در خانه میشد پیدا کرد و نه در حجره ) برایم تعریف کرد تا آنجا که به خاطر دارم تقریبا بعد از آن روزمن دیگر منظر را خیلی زیاد ندیدم . من انقدر فارغ و بی خیال شده بودم که به هیچ چیز جز همان دوستان و همان بزمهائی که آنها برایم جور میکردند فکر نمیکردم و اهمیت نمیدادم  همه چیزم در همان گردابی بود که در آن غوطه ور شده بودم  آنها اول به مشروب و سپس به قمار سوقم دادند . کار قمار از کار افیون وسوسه انگیز تر و بنیان خراب کن تر است و اعتیار به قمار طوریست که هر چه بیشتر به طرفش میروی بیشتر ترا می طلبد  آن دوستان نامرد من هم راهش را بلد بودند . شگردشان چنین است که چند روز اول که وارد گروهشان میشوی کاری میکنند که تو پشت سر هم برنده میشوی . سرمست از این بردهاست که روز به روز ترا بیشتر در لجن زاری که برایت تهیه دیده اند فرو میروی . تو نمیدانی که آنها دامی گسترده اند که این بردها دانه است و دانه می پاشند ووقتی تو مست واز خود بی خبر شدی آنوقت است که باخت هایت شروع میشود و تو نمیدانی ولی آنها میدانند چه میکنند و چه میخواهند و دانسته همه کارها را بر وقف مرادشان برنامه ریزی میکنند آنقدر مجیزت را میگویند و درو برت میچرخند و آنقدر میگویند سرت مثل سر شاه است که یگر هیچ مجلسی چون مجالس آنها تو راراضی و سرمست نمیکند .............. اولین شبی را که باخت بزرگی کردم هیچگاه فراموش نمیکنم . یکجا در عرض دو ساعت پنج تخته از بهترین فرشهایم و مقدار زیادی پول نقد که همراهم بود باختم . و این شروعی بود برای قدم گذاشتن به یک تاریکی مطلق . تاریکی بود که مانند سرطان تمام زندگیم را به سیاهی کشاند .وقتی به خانه آمدم نیمه شب بود در راه به خودم دلداری میدادم که عیبی ندارد  بالاخره قمار برد و باخت دارد به یک چشم برهم زدن جبران میکنم مگرنه اینکه تا حال کلی برد داشتم ؟ با این دلداریها حسابی داشتم کله سر خودم میگذاشتم . دلهره باختم را میخواستم دردرونم سر کوب کنم غافل بودم غافل از آنچه که در اطرافم میگذرد .وقتی به خانه رسیدم   بیچاره صغرا هنوز بیدار بود گویا چشمش به در بود تا من بیایم و اما منکه حالی درست نداشتم و دنبال آن بودم که بهر شکلی که ممکن است دلم را از این باخت وحشتناک سر کسی خالی کنم چه کسی را نزدیکتر و بهتر و بی زبانتر از صغرا میتوانستم پیداکنم . مثل سگ به جان صغرا افتادم . بیچاره این مزدش بود برای بیخوابی که به خاطر من کشیده بود و درست مثل یک حیوان شده بودم . بچه ها خوابیده بودند وقتی کمی از عقده هایم را سر صغرا خالی کردم بی اعتنا به او به رختخواب پناه بردم و شاید اشک ریختم نمیدانم.من حتی صدای گریه صغرا را نشنیدم . شاید او به خاطر اینکه من زودتر آرام بگیرم و یا به خاطر اینکه بچه ها بیدار نشوند در سکوتی مظلومانه به گوشه ای از اطاق پناه برده بود و بیصدا اشک میریخت کلی از باختهایم به جیب کرم رفته بود و یکی دیگر از همان دشمنانکه در لباس دوستی هم گوشت تن آدم را خام خام میخورند اسمش علی بود که به او میگفتند شیر علی چون معمولا برنده این میزها او بود .صبح آن روز که در حقیقت نزدیک ظهر بود از خواب بیدار شدم . صغری و بچه ها دور و برم بودند صبحانه  خورده نخورده دو باره به رختخواب پناه بردم ونزدیکیهای عصرمثل برج زهر مار از خواب بیدارشدم . مشروب و تریاک و باخت شب قبل دمارم را در آورده بود آنقدر در خودم فرو رفته بودم و آنقدر فکر کرده بودم که داشتم میترکیدم ( گاه با خودم می اندیشم که کاش بعد از آن باخت به خود آمده بودم و این میشد برایم تلنگری که از این راه نا ثواب برگردم و یا ایکاش مرگ به سراغم میامد . تا روزهائی را که در انتظارم بود نمی دیدم ) نزدیکی های غروب کرم و شیرعلی مثل هیمشه آمده بودند دنبال شکارشان . وقتی دیدند دمغ هستم شروع کردند به چرب زبانی صغرا و بچه ها به اطاق دیگررفتند ومن رنج را آن لحظه درنگاهشان دیدم ولی من دیگر رگ مردی و مردانگی نداشتم  کرم و شیر علی خیلی سعی کردندکه باخت شب قبل را یک اتفاق که دیگر تکرار نمیشود قلمداد کنندولی من از حرفم پائین نیامدم و آنهادست خالی رفتندصغرا و تاجماه وولی اله که تقریباشاهد و ناظر آنچه که میگذشت بودند از اینکه تیر آنها به سنگ خورده بود و من تن به رفتن با آنها نداده بودم کلی خوشحال بودند.

من دیگرآزاد شده بودم  خانه شده بود ملجا و پناهگاهم . همه در خانه مثل پروانه به دورم میگشتند و سعی میکردند محیط خانه را بیشتر برایم جذاب کنند اما تصورات آنها بی فایده بود  من بدبخت تر از آن بودم که بتوانم چنین تصمیمی را در زندگیم بگیرم چنین تصمیمی مرد میخواهد که من مدتها بود این خصلت را بوسید ه بودم و گذاشته بودم کنار  لذا فقط چند روزی بیشتر نتوانستم در مقابل وسوسه ای که تمام و جودم را اشغال کرده بود مقاومت کنم .یواش یواش رفتارم در خانه برگشت . اخمو و ایراد گیر شدم با همه در گیر میشدم از هر چیز کوچک ایرا د میگرفتم و بدتر از همه اینکه تازگیها دست بزن هم پیدا کرده بودم و بچه ها برای اینکه مورد آزار و اذیت من قرار نگیرند سعی میکردند کمتر با من برخورد داشته باشن بیچاره صغرا بود که چاره ای نداشت تمام صدمات را او تحمل میکرد. وقتی به یاد آن روزها و یاد حال و روز صغرا می افتم دلم به درد میاید . بیچاره هنوز در حقیقت بچه بود . او میباید عروسک بازی میکرد . حال با حضور من داشت شوهر داری میکرد . با درنده خوئی مثل من میدانستم که او نه راه پس دارد و نه راه پیش . میدانستم هرکار بکنم او با من خواهد ساخت . میدانستم که نه امیدی به جائی دارد و نه پناهی . خودش و مادرش در چنگالهای بی رحم من اسیر بودند و من اسیر گرگانی چون کرم و شیر علی و همپاهای قمار و کثافتکاریهایم . بعد از چند روز بی آنکه کسی به سراغم بیاید به محفل دوستان رفتم  کرم و دیگران خیالشان جمع بود که مرا آنچنان آلوده کرده اند که امیدی بجز پیوستن به آنها ندارم . آنها من اولین طعمه ای نبودم که به دامشان افتاده بودم چه بسا مثل مرا به خاک سیاه نشانده بودند . آنها میدانستند چه کاشته اند و چه درو خواهند کرد . مثل ماری که زهرش را به تن کسی میریزد و در گوشه ای کمین میکند تا سم اثر خودش را بدهد و آنها با خیالی آسوده تا قطره ی آخر خون شکارشان را نمکند ولش نخواهند کرد کجا دامشان را پهن میکردنر بهتر از من خوب  میدانستند من انقدر اوضاعم خوب بود که باخت آنشب فقط به خاطر افت جاهل بود که مرا دگرگون کرده بود و نه مسئله  پول و فرش  برای همین بود مطمئین بودند خیلی زود همه چیز را فراموش میکنم و دو باره به آغوش آنها پناه میبرم و دیدیم که خیلی هم بیراه فکر نمیکردند.آنها مرا از چند نقطه وابسته و بیچاره ی خودشان کرده بودند . مشروب رد آن روزها تهیه اش کار ساده ای نبود . تریاک  هم به همین طریق . میزهای قمار آنهم آن میزی که آنها جور کرده بودند شاید در تمام اراک از شمار انگشتان دست تجاوز نمیکرد و بعد هم آن بذله گویها وتعریفهائی که من در آن زمان نیازمند بود م. آری همه چیز برای دوشیدنشان مهیا بود و منهم گاوی بسیارفربه و بی خبر. ظرف نه سال زندگی باصغرا بجزابراهیم دودختردیگربه خانواده ام اضافه شدیکی نفیسه ودیگری نیره و من بی خبربودم درحقیقت خیلی اتفاقها درکنارمن افتاده بود که من محو درشراب و قمار بی هیچ احساس نسبت به آنها بودم . به کجا رسیده بودم ؟ بچه ها به دنیامیامدند و من مست و خراب  در دنیای خودم بودم نمیدانم چگونه خودم را و آن روزها را برایتان زنده کنم . چون خودم هم از آن دوران هیچ به خاطر ندارم . راستی منظر هم صاحب دو بچه دیگر شده بود همان خواهر یکی یکدانه ام .  دیگر هیچ نشانی از آن حسین پسر بزرگ خانواده و سر پرست بچه ها . آن پسر با شور و نشاط و آن پسر  خود ساخته  نبود  . دخترم تاجماه دم بخت شده بود وولی اله کاملا داشت رنگ و روی بچه گی را کنار میگذاشت . ابراهیم هم دیگر بچه نبود.(147)منکه زمانی در ده فکر و ذکرم این بود که به شهر بیایم و سواد دار شوم و طوطی و منظر و بقیه را همه با سوادکنم و این یکی از آرزوهایم بود. اینک بچه هایم همه بی سواد بودند. نه  هنری ونه حرفه ای مثل علف بزرگ شده بودند و رشد کرده بودن آخر بچه ای که سر پرست نداشته باشد همین خواهد شد . صغرا هم که هیچ چیز نمیدانست خودش راهم به سختی اداره میکرد . نه عرضه داشت و نه مادری دانا بود یک زن بی پناهی بود که میخواست تکیه گاهی پیداکند و منهم که عجب تکیه گاهی برایش بودم .  در این زمان وضع من داشت روز به روز بدتر میشد و سقوطم دیگر چشمگیر شده بود  . بی بی از صغرا کمی بیشتر حالیش میشد او هم وقتی . وضع و حال و روز ما را دید  از طرفی هم بچه های من  دیگراز آب و گل در آمده بودند  با آنکه به ولی اله و تاجماه خیلی علاقه داشت با همه این ها  بهتر دانست که از منزل ما به منزل کبرا کوچ کند .کبرا دختر بزرگش بودکه در دهی دیگر زندگی میکرد  اوضاع خیلی خوبی نداشت ولی خوب نیازمند کسی هم نبود .شوهرش آنطور که جسته گریخته شنیده بودم رعیتی بودکه بتازگی زمینی گویا خریده بود و سر زمین خودش زراعت میکرد . بی بی که رفت صغرا ماند پنج تا بچه که همه شان به امید من بودند  شنیده بودم که نعمت هم به ملایر رفته بود  صغرا میگفت نعمت  چند بار به قصد اینکه با من صلاح و مشورت کند که آیا به ملایر برود یانه .به خانه ما آمده بود ولی یا موفق به دیدن من نشده بود و یا من آنچنان از حال و هوش رفته بودم که اصلا نتوانسته بو د با من صحبت کند و آخرالامر خودش صلاح دیده بود که به ملایر برود . او چون صاحب دو تا بچه شده بود و چون میخواست بچه ها را به مدرسه بفرستد و در ده امکان این کار نبود بالاجبار به ملایر رفته بود و تا آنجا که صغرا اطلاع داشت وضع مالی بسیار خوبی بهم زده بود .نظر هم مدتها بود که دیگر سراغی از ما نمیگرفت . وضع مالی خانواده شوهر منظر بسیار خوب شده بود . از اول هم وضع بدی نداشتند برای همین وقتی حسابی بارشان را بستند و سفره شان پر شد هوس رفتن به تهران را کردند تهران داشت تازه روی پا میشد. میگفتند به سرعت رو به پیشرفت است و منظر دختر با عرضه و با لیاقتی بود و درست بر عکس صغرا . روزیکه منظر میخواست خداحافظی کند را  تا دم مرگ از خاطر نمیبرم وآن روز فهمیدم که درست گفته اند  که خواهر جای مادر است . . بعد از آنکه مدتها بود از منظر هیچ خبری نداشتم . آنروز از صبح با بچه هایش امده بودند منزل ما من هنوز از خانه بیرون نرفته بودخم و برای همین همن منظر صبح زود قبل از اینکه من خانه را ترک کنم آمده بود میدانست اگر بروم جائی میروم که او به من دسترسی نخواهد داشت آب که از سر من گذشته بود و منظر هم این را میدانست . کلنگ آخر را هم نا امیدانه زد  اشک ریخت  و ناله کرد در حالیکه آهی از سر جگرش کشید گفت . داداش تو رو خدا بس کن ببین حال و روز خودت و بچه هایت را بدا دل کافر برای این بیچاره ها میسوزد . میدانم تو نه دیگر گوشت می شنود و نه چشمت میبیند ولی من دلم نمی آید که این حرفها را نزنم . یک لحظه نگاه به ولی اله بکن . تاجماه را که عزیزدردانه ات بود را نگاه کن . به صورت زن بدبختت نظر بنداز ببین شده پوست و استخوان . دیگر بس است .تا اینجا هم تا توانستی دل طوطی بیچاره را توی گور لرزاندی . اینهمه آدم زنشان میمیرد . تو دیگر شورش را در آورده ای من دارم از این شهر میروم دلم اینجاست ولی شادم که بدبختی تو و این زندگی را که را که برای خودت و این بیچاره ها درست کردی را نمی بینم جگرم آتش میگیرد اوضاع ترا که میبینم . در خانه ی شوهرم هرکس از تو و اینها حرف میزند همه و همه افسوس میخورند و من درد میکشم . . منظر میگفت و من گلهای قالی را میشمردم خدا خدا میکردم برود . صغرا و بچه ها در تمام مدت دور و بر ما بودند و حال روز من و منظر را میدیدند ولی هیچکدام لب از لب باز نمیکردند فقط صغرا گاهگاهی با گوشه ی چادرش اشکش را پاک میکرد .. آری آه گرم منظر  در آهن سرد من اثری نداشت بعد از نعمت او هم برای همیشه ترک مارا کرد و دیگر کاملا اطرافم خالی خالی شد همه رفتند و درآن دوران وقتی کس به تهران میرفت دیگر ارتباطش بکلی با همه قطع میشد مگر اینکه آنقدر رشته بین فامیل قوی میبود که صد البته من جائی دیگر دردل نعمت و منظر نداشتم و آخرین کلمات منظر هنوز در گوشم صدا میکند . دست بچه هایش را گرفت و با گریه باز هم تکرار کرد . خوشحالم که از اینجا میروم تاشاهد آینده ای که میدانم در انتظار تو و خانواده ات است نباشم و رنج تو دارد من را میکشد این بچه ها را که میبینم جگرم خون میشود حسین من خواهر کوچک تو هستم زیر دست تو بزرگ شدم ولی حالا داری بلائی سر خودت و خانواده ات میاوری که من باورم نمیشود که تو همان حسین برادر ما هستی . نمیدانم تقاص چه چیزی را داری پس میدهی . کاش امیدوار بودم که روزی از این راهی که رفته ای برگردی . آخر یک لحظه فکر کن ببین در چه روز و حالی هستی.خلاصه هرچه منظر میگفت بادهوا بود او نا امیدانه از من دل کندورفت.من حتی صورت دردانه هایش را هم درست ندیدم . غرق بودم 

در این بحرانی که من اسیر بودم تنها و تنها کسیکه توان هیچ مقابله ای را با بدبختی هایمان نداشت  صغرا بود منکه به هوش و حال نبودم و او هم نمیدانست اصلا چه در اطرافش میگذرد.همانطور که قبلا هم گفتم او اصولا دختر بی دست و پا و ضعیفه ای به تمام معنی بود .ما اصطلاحی داریم که به این گونه افراد میگوئیم (فلانی دست و پای دوتا مرغ را هم نمی تواندبه هم ببندد) . فقط بیچاره میخورد و میخوابیدو غصه میخورد و گذران میکرد او حتی از آینده ای که مثل روز روشن بود .و در همان موقع خدا حافظی منظر به آن واضحی برای ما روشن کرده بود هیچ نفهمید او توانی نداشت که حس کند  چه خواهد شد بی خبر بود و شاید هم میدانست و  اهمیت نمیدا د ولی نه من مطمئن هستم که نمیدانست . هرچه من به سراشیبی نزدیکتر میشدم دوستانم بیشتر و ارتباط خانوادگیم کمتر میشد ظرف مدت بسیار کوتاهی مغازه را از دست دادم وآری همان هجره بزرگ را . همان سرمایه ای را که با خون جگرمن وطوطی پا گرفته بودهمان حجره ای را که وقتی به آنجا نقل مکان کردم آدمی شده بودم آبرودار اکنون با از دست دادن آن فردی شده بودم بی اعتبار و بی آبرو . بعد از قمار و مشروب حالا دیگر دوستان لطف میکردند و تریاک را هم برای آرامشم تجویز میکردند . زمانی رسید که بدون مشروب و تریاک زنده نبودم و ساعتها حتی جلوی بچه های بیگناهم پای منقل مینشستم و دریغ از کوچکترین خجالت . چشمان ولی اله و تاجماه و ابراهیم و نفیسه و نیره را نمیدیدم که چطور به من زل زده اند نمیدیدم  این را از من قبول کنید . کور شده بود م نگاه رنجدیده و کنجکاو ولی اله هیچ وقت مرا ترک نکرد نگاه طوطی را میدیدم از میان دود تریاک . در بیخبریهائی که مشروب برایم به ارمغان میاورد ودر نشئه ای که قمار به  من میداد همه جا چشمان طوطی را میدیدم . من چشمان تاجماه را نمیدیدم ولی چشمان درشت و زیبای طوطی را . لذت آغوش طوطی را میدیدم و او بمن لبخند میزد و گاه سرش را به روی شانه ام میگذاشت و از گرمی بدنش مست میشدم از گرمی بدن طوطی مست میشدم و با مشروب و تریاک این کیف و لذت را در خودم زنده نگاه میداشتم .اگر تاجماه را گاهگاهی بسینه ام میفشردم خیال میکردم طوطی است لبان تاجماه بوی لبان طوطی را میداد و نگاهش درست مثل او بود خمار و شرم آلود طوطی زندگیم را ساخت و خیالش زندگیم را ویران کرد 

همین توجه گه گاه من به تاجماه باعث حسادت صغراشده بود تنها این حس صغرارا بیک زن شبیه کرده بود کم کم این حس در او قوت گرفت او هم تقصیر نداشت چیزی در زندگی نداشت که به ان وصل شود این شده بود نقطه اتصالش بزندگی ازگوشه وکنا ربه گوش من میرساندند که تاجماه داردزیردست این زن پدراز بین میرود.تاجماه که خودش هیچوقت به من چیزی نمیگفت ضمن اینکه من درحال وروزی نبودم که اوبخودش چنین اجازه ای را بدهد اوبسیارمحجوب بارآمده بودمرا بینهایت دوست داشت . او درحقیقت جزمن کسی را نداشت شاید میترسید و حق هم داشت به من چه شکایتی بکندمن کجا بودم ؟من از خودم هم رفته بودم او میباید با صغرا زندگی میکرد نه بامن پس میترسید که اگر شکایتی بکند وضع بهتر که نخواهد شد بلکه بدتر هم میشود . تاجماه یاد گرفته بود که چگونه با این شرایط کنار بیاید منهم که دیگر نه غیرتی داشتم و نه همیتی و از یک افیونی قمار باز چه انتظاری میرفت.؟گاهی که چشمان تاجماه رامتورم میدیدم وقتی سئوال میکردم بهانه های جورا جورمیاوردازترسش هیچگاه از زن پدر ش شکایتی از دهانش نشنیدم  او میدانست منکه دیگر وجودی نداشتن اگر شایتی بکند این صغراست که زندگیش را سیاهتر میکند گاهی که خیلی پا فشار میکردم و یا جای کبودی دست و پایش را میدیدم و او اصرار مرا میدید میگفت ولی اله مرا زده و من تا میامدم دفاعی ازتاجماه بکنم صغرا مثل ماری از کمینگاه بیرون میامد و آنچنان از ولی اله دفاع میکرد که من مجبور به عقب نشینی میشدم میددیدم تاجماه که در خانه او را تاجی صدا مزدیم معمولا بگوشه خلوتی پناه میبرد . یکی دو بار به من گفت مرا به نزد عمو نعمت و یا به خانه عمه منظر بفرست . ولی من نمیخواستم یک لحظه تاجی از من جدا شود اگر او هم میرفت دیگر من چه بودم . هیچ(148)

من تابدآنجا در لجنزاری که افتاده بودم پیش رفتم تا روزی رسید که فرش زیر پای زن و بچه هایم را هم بابت قمار وافیون به تاراج دادم .دیگرهیچ چیزبرایم باقی نماند ولی مگرمن دراین دنیاچیزی بودم که چیزی داشته باشم من با طوطی مرده بودم . من آن روز که طوطی مرد همه چیزم را باختم و شده بودم آئینه ی عبرت .بچه ها و زنم کم کم به زبان آمدند حالا که این حرفها را میزنم برای آنستکه احساس میکنم آخرین صفحات این زندگی دارد بسته میشود و من گناهانی کردم که خدا با همه بخشایندگیش نمیتواند مرا ببخشد آری  همه در آتش عشق من سوختند . صغرا و بچه ها و خصوصا تاجی . تاجی همچون هیزمی بود که من برای گرمی بدن یخ زده ی بی ارزشم او را سوزاندم و  سوزاندم تا گرم شوم . شاید برایتان عجیب باشدولی من اینکار را کردم . منی که حتی نگذاشتم بچه هایم درس بخوانند تا ادامه این قصه غم بار را برایتان آنگونه که باید و شاید و شاهدش بودند بنویسند  .هرچند آنان چه مینوشتند ؟ پدری دائم الخمر . قمارباز . ولاوبالی ..چه مینوشتند ؟ آنها که نمیدانستند من در سینه چه سوزی دارم . آنها که نمیدانستند من در چه دریائی از عشق غرقم و آنها که شاهد سوزها و درد های من نبودند و آنها که نمیدانستند ..........خدا . خدایا فقط تو میدانستی .واما من میدانم و میدانم که چه چیز زندگیم را به باد داد و حال شما هم میدانید .میدانید که چگونه عشقی انسان را به خاک سیاه مینشاند وشما میدانید بازنده درقمارعشق بازنده ترین بازنده هاست ومن شاهدی براین تصور هستم.تاجی من . پاره تن طوطی و من به سیزده سالگی رسیده بود . حالا دیگر من در خانه ام بگفته اطرافیان تک نگینی زیبا داشتم . هیچکس نبود که در باره زیبائی تاجی بتواند مقاومت کند و لب به تحسین نگشاید هر چه ولی اله شر و نا سازگار بود تاجی زیبا و صبور بود روزی نبودکه خبر یک خواستگار جدید را صغرا به من ندهد و زیبائی تاجی و خواستگارهای سطح بالا که دنبال او بودند بیشتروبیشترآتش کینه و حسد صغرارابر می افروخت حالا آن  صغرای ساکت وصبوراین روزها بهانه های جوراجورش وشکوه های گوناگونش دیگر مرا به ستوه آورده بود وضع مالی من اسفناک شده بود تقریبا با فقر زندگی میکردیم . از آن دوستان دیگر مدتی بود خبری نبود یکی یکی رفته بودند. یعنی خورده بودند و برده بودند و همه چیزم را به باد داده بودند . نه تنها مال و منالم را بلکه آبرو و حیثیت وغیرتم را هم به فنا دادند .چه توقعی میتوانستم از آنها داشته باشم ؟ آنها به هوای مال و منال من آمده بودند ووقتی کیسه ام خالی شد رفتند . شاید سراغ طعمه ای دیگر . و مرا در منجلابی که انداخته بودند رها کردند .من حتی این روزها از آنها هیچ خبری هم نداشتم نمیدانستم کجا غیبشان زد ه بود .با آنکه ما به شهر آمده بودیم ولی هنوز ارتباطمان با ده قطع نشده بود بهمین جهت کسانیکه بهر نحوی با ده در ارتباط بودند توسط خصوصا صغراکه خواهرش در ارتباط مستقیم و برادرش درده بودند این رابطه برقرار بودو همین رابطه خودش بر تعداد خواستگاران تاجی افزوده بود . چه بسا که پیغام میاوردندکه مثلا خانواده فلانی برای پسرش میخواهد به خواستگاری تاجی بیاید و همین هم بر اتش صغر باد میزد.از این جهت که دریافته بود زیبائی تاجی تا به ده رفته و اکثرا کسانی به تقاضا پیش ما میایند که از سرشناسان و ملاکین حتی بسیار نامی و بزرگ بودند . البته من به صغرا از هرجهت حق میدادم . او با آن شکل و شمایل و سوابق و اوضاع حق داشت . او به امیدی به خانه ی من پا گذاشته بود که الان همه ی امیدهایش باد هوا شده بود رسیده بود به همان روز و حالی که از آن گریخته بود و حالا میدید که تاجی در شرایطی هست که اینگونه برایش خواستگار میاید . مگر صغرا چند سال از تاجی بزرگتر بود؟ فقط پنج سال .با داشتن سه بچه ی قدو نیم قد و اوضاعی بس نابه سامان با شوهری افیونی و بی هدف و بی آبرو و اعتبار . راستی این راهم بگویم که بی بی فقط گاهگاهی به عشق دیدن بچه ها میامد و خبرهائی هم او برایمان میاورد که گفتم خوش آیند صغرا هم نبود .در آن زمان ارباب و رعیتی بسیار متداول بود عده ای ارباب بودند و دارای زمین و ملک فراوان و عده ای رعیت که برای ارباب کار میکردند و سر به فرمان آنها داشتند .ملاکین چند دسته بودند . بعضی از این مالکین دارائیشان سر به فلک میزد مثلا گاهی صاحب چندین پارچهآابادی بودند و دهها رعیت  برایشان کار میکردند و به زبان خودشان میگفتند فلانی چهار یا پنج و یا فلان قدر آبادی دارد و البته آبادی را رعیت آباد میکرد .و سودش را ملاک بدون هیچ زحمتی میبرد خوب اینهم که رسم تمام دوران است .اکنون هم همینطور است .در ده ما بیشتر عشایر صاحب آبادیها بودند عشایر آن خطه بسیار پولدار و صاحب نفوذ بودند که به آنها خان میگفتند اگر یادتان باشد برادر آقا رحیم عمو را میگویم خان بالا هم تقریبا از همین خانها بود ولی از عشایر نبود  این خانها اغلب خودشان در شهر زندگی آنچنانی داشتند فقط سال به سال یا رعایا میرفتند و سهم خان را میدادند و یا مشاور خانها و به ندرت خود خانها با خدم و حشم میامدند به آبادیهایشان در آنجا هم عیش و کیف میکردند و هم سهمشان را از عایا میگرفتند  و میرفتند همه چیزهای خوب دهات مال خانها بود از این جهت تمام رعایا بسیار از خانها حساب میبردند  در ذهن رعیت  ، خان صاحب همه چیز رعیت بود حتی مالک جان خودش و یک یک اعضائ خانواده اش .زمانیکه من وضع و روزگارم بسیار خوب بود یکی از این خانها که در نزدیکی ما و همسایه ما بود حسن قلی خان ازخانهای بسیارمعروف عشایر شاهسون بود آنقدر در دهات قدرت داشت که وقتی سرو کله خودش و یا بچه هایش درده پیدا میشد بیچاره رعایا سوراخ موش را صد تومان میخریدند واین حسن قلی خان شش پسر داشت و خدا میداندچند تا دختر . پسرها معلوم بودند چند تا هستند چون تعدادشان حرمت خانواده خان بود ولی دختر ها اهمیتی نداشتند. بود و نبودشان فرقی نمیکرد مثلا وقتی میخواستند قدرت و توانائی یک خان را مثال بزنند میگفتند که فلان خان چهار پسر دارد یا فلان خان هفت پسر دارد یا آن یکی دوپسر دارد . هیچکس نمیگفت اصلا دختر دارد یا ندارد یا چند تا دختر دارد ماهم نمیدانستیم حسن قلی خان چند تا دختر و چند تا زن داشت . . تعداد زنها و دخترهای خانها همیشه معمائی برای اطرافیان بود . پسرهاهم از این امتیاز به خوبی استفاده میکردند و هنوز پشت لبشا ن سبزنشده سروکله شان باچند تفنگچی وقداره بنددراملاک پدرپیدایشان میشد . این خانزاده ها بعضی انسانهائی بسیار باشرف ونجیب بودن که مورداحترام وعلاقه رعایابودند ولی بیشتر شان ددمنش و وحشی بودند آنهم به علت قدرتی بود که در دهات داشتند و خیال میکردند هر اسبی که بخواهند میتوانند بدوانند. اگر از دانسته هایم در باره این خانزاده ها و یا خانها بخواهم برایتان شرح دهم کتابی خواهد شد .چه ها دیدم و دیدند . و آنها چه ها کردندو کردند.خانها هم خودشان کمتر از بچه هایشا ن نبودند ولی بعضی خانها انسانهائی بودند که واقعا سزاوار آن بودند که رعایا جان و مال و ناموسشان را زیر اعتبار و مردانگی این خانها بگذارند حسن قلی خان یکی از همین انسانهای والا بود و در ان زمان چنین بودکه تا وقتی خود خان زنده بود پسرها فقط فرمانبر پدر بودند وقتی پای پدر از میا ن برداشته شد آنوقت تازه معلوم میشد که بچه ها چند مرده حلاجند .البته این خصلت در مورد خانهائی مثل حسنقلی خان بود وگرنه کسانیکه خودشان فاسد و جبار بودند در زمان بودنشان فرزاندانشان هم همچون خودشان یکه تاز میدان بی ناموسی و بی رحمی بودند .زمانی که حسن قلی خان همسایه ما بود کم کم بین ما دوستی و الفتی پدید آمده بود  و یواش یواش پای دوتا از پسرهای خان به خانه ما باز شده بود من که در آن موقع از مو قعیت خوبی برخور دار بودم و میتوانستم مثل خان سفره بیاندازم و او هم مرد بسیار دست و دل بازی بود این خصوصیات من و خان باعث شده بود که رابطه بسیار نزدیک خانوادگی بین ما به وجود بیاید . .حسن قلی خان وقتی میخواست به ده برود دیدنی بود همیشه با اسبهای گرانبها و یال و کوپال میرفت و زنهایش که در اثر نزدیکی خانوادگی ما فهمیده بودیم سه تا بودند اغلب در شهر زندگی جداگانه داشتند و پسرها یکی از یکی سالارتر بودند که هر بار یکی دوتا از آنها در رکاب حسنقلی خان بودند . خلاصه حسن قلی خان خانی بود که به ندرت نظیرش را من دیده و یا شنیده بودم .هرچند بعد از ورشکستگی من  دیگر روابط من و خان هم به بوته فراموشی سپرده شده بود ولی خان پسری داشت به نام سهراب . سهراب پسر سومش بود و گل سر سبد پسرهایش  حدود بیست سال داشت  دو پسر خان که در گذشته من با آنها ارتباط داشتم هر دو زن و بچه داشتند ولی سهراب هنوز ازدواج نکرده بود . درمهمانیهای من وحسن قلی خان زنها ودخترها هرگزسروکله شان پیدا نمیشد. اندرونی و بیرونی داشتیم مردها در بیرونی مینشستندوخانواده دراندرونی بودند.مگرمیهمانی خانوادگی که آنهم زنهاباهم بودندو مردها با هم لذا هیچگاه ما اززنها ودخترهای یکدیگرخیلی خبرنداشتیم .(149)
گفتم که مدتها بود که دیگر من با حسن قلی خان ارتباطی نداشتم آنهم به این دلیل بود که من آنقدر سر گرم کارهای بی رویه ام شده بودم که وقتی برایم باقی نمیماند و حسنقلی خان هم که بو برده بود که من در چه ورطه ای گرفتار شده ام رغبتی به ارتباط با من نداشت . روزی او را در راه دیدم جلو آمد خوش وبشی کرد و دست سر شانه ام گذاشت و گفت حسین آقا کم پیدائی شاید ما را قابل نمیدانی ؟ گفتم نه سرم شلوغ است ( البته من میدانستم که اوضاع من طوری است که سگ و گربه ها هم حال و روزم را میدانند چه رسد به حسن قلیخان ) او در ادامه حرفش گفت نمیدانم چرامدتی است دلم هوای تراکرده وقت داری شبی بیایم باهم گپی بزنیم؟منهم بی خبراز همه جاازاین دعوت استقبال کردم و گفتم به روی چشم .وقتی به خانه آمدم مسئله را با صغرا در میان گذاشتم او فکری کرد و انگار شاخکهای زنانه اش به کمکش آمدند چون گفت حسین من بوهائی به مشامم میخورد . نکند حسن خان خیالی در مورد ما دارد ؟ انشاء اله که خیر باشد . آنشب که حسن خان قولش را داده بود فرا رسید  او با سهراب دو تائی به خانه ما آمدند . منهم بیشتراز توانم آن روزم بساطی تهیه کرده بودم .لازم به ذکر است بگویم در خانه من صغرا بعلت آنکه از اول با حجاب بزرگ شده بود مرتبا خودرا به نهایت از چشم غریبه میپوشاند ولی من که باصطلاح سواد داشتم و دنیادیده بودم تاجی را مثل دخترهای اعیان ان روزها بزرگ کرده بودم و درجواب کسانیکه میگفتند این جور دختر نباید سرو کله باز باشد میگفتم من تاجی را پسر بار آورده ام نه دختر میخواهم در زندگی مرد باش . (اینهم از حماقتهای آن روز من بود زیرا زن بودن مثل صغرا شرف دارد به مرد بودن مثل من) . ضمنا دیگر به علت وضع بدی که داشتم از بیرونی و اندرونی هم دیگر خبری نبود ضمن اینکه تقریبا  در شهر داشت این رسم منسوخ میشد وچون اغلب وقتی من به خانه میامدم تاجی دورو بر من می پلکید آنشب هم ابائی نداشت که به میهمانی من و حسنقلی و سهراب بیاید . یک لحظه نگاهم در نگاه سهرا ب گره خورد ودر آن لحظه آتشی راکه در درون سهراب بود از چشمانش خواندم . من این آتش را خیلی خوب میشناختم . سالهای سال با این آتش سوخته و ساخته بود م . این آتش زندگیم را به باد داد. این آتش آشنای من بود و این  آتش هنوز پس از گذشت سالیان هنوز مرا گرم میکند و من در چشمان سهراب عشق را با تمام عظمتش برای بار دوم دیدم.هنوز مدتی از نشستن خان نگذشته بود که بالاخره او سر صحبت را باز کرد و گفت حسین جان میخواهم یک چیزی بگویم که راستش دلم می لرزد که نکند درست نباشد ولی از صمیم دلم میگویم که مهر تاجی جان  به دل من نشسته .میدانی که من هم دختر دارم و هم عروس . ولی انگار تاجی را طور دیگری دوست دارم درست مثل عشقی که به سهراب دارم من سهراب را ازپسرهای دیگرم بیشتر و بیشتر دوست دارم دلم میخواهد زنی برایش بگیرم که یک سرو گردن از هرجهت از عروسهای دیگرم سر باشد . میدانم دارم گستاخی میکنم و این کارها را باید بیشتر زنها شروع کنند ولی من دیگر طاقت نیاوردم میترسم این دست و آن دست کنم و مرغ از ققس بپرد میدانم که چقدر تاجی خواهان دارد حق هم دارند . او مثل یک تکه الماس است . در تمام این مدت سهراب رنگ باخته بود . به یاد خودم افتادم . من هرگز چنین سعادتی نداشتم . من و طوطی در چه شرایطی این عشق را تجربه کرده بودیم . دلم به حال خودم سوخت .گفتم حسن خان رو راست بگوئید چه نظری دارید ؟  گفت اگر تو اجازه دهی تاجی را برای سهراب نشان کنیم . این گفته ی او آنهم در حالیکه من عاشق تاجی بودم و خیال میکردم تا هستم او را خواهم داشت و مهر طوطی را از او حس میکردم حالم را گرگون کرد.یعنی اینها آمده اند تاجی را از من بگیرند.نمیدانم چرا بدنم آنچنان گرم شد که انگار مرا در جهنمی که همیشه وصفش را فقطدر داستانها میتواند خواند انداختند . عرق بر پیشانیم نشست بطوریکه خان  متوجه دگرگونی ام شد و با تعجب گفت حسین خان من حرفی زدم که نمیبایست میزدم؟ کاری کردم؟ بیچاره حسن خان دست وپایش راحسابی گم کرده بود.منهم همینطور.نمیدانستم چه جوابی باید بدهم . سرم را به زیر انداختم . و بعد او برای آنکه رعایت حال مرا بکند بسرعت حرفش راعوض کردواینطور سخنانش را ادامه داد.البته من به شما حق میدهم . دختر اولتان است .هنوز مثل ما خبره نشده اید و تقصیر من بودخیلی بی ملاحظه این تقاضا را کردم  . آخر رسم است که اول زنها میایند و جاده را صاف میکنند . مثلا این بار من خودم میخواستم برای سهراب آستین بالا بزنم و اینهم به این جهت است که من خیلی سهراب را دوست دارم و میخواهم زنی که برایش میگیرم خودم در انتخابش سهم داشته باشم و نمیخواهم در هر خانه ای را بزنم و از جهتی میترسم اگر این دست و ان دست کنم پسرم راهم مثل تاجی جان که کشته مرده زیاد دارد  از چنگم در آورند و بهمین جهات چون تاجماه را خودم خیلی دوست دارم و از همه جهت میپسندم و با سهراب هم که صحبت کردم دیدم او مشتاق تر از من است دلم هوس کرد که این رشته را به مناسبت دوستی خودم با شما شخصا پیوند دهم . و حالا متوجه شدم که واقعا ناشی هستم ببین چقدر شما را اذیت کردم بهر حال امشب را به حساب این حرفها نگذارید فکر کنید آمده بودیم برای حال و احوال کردن و بعدا سر فرصت این برنامه را دنبال میکنیم و فقط شما به من بگوئید ببینم ما میتوانیم به این وصلت امیدوار باشیم یا نه؟منکه در این فاصله کمی هوش و حواسم را جمع کرده بودم و متوجه شدم که اصلا کار درستی نکرده ام سرم را به علامت تائید حرفهای پدر سهراب تکان دادم و بدین ترتیب بی آنکه موضوع ادامه پیدا کند خود به خود به بعد موکول شدوحرفهای روزمره آنشب را به پایان رساند .از آن پس خان مثل اینکه با ما مهربانتر شد و شروع کرد به ایجاد ارتباط . مثل سابق خودش و دو پسر بزرگش سالار خان و مرادخان هم با او به منزل ماامد و رفت پیداکردند . گویا همه این کارهارا برای رام کردن من میکردند و شنیدم سهراب گفته بود اگر تاجی را برای من نگیرید خودم را سر به نیست میکنم . .و از آنجا که خان جانش بود و سهراب و به قول خودش که آنشب هم گفته بود اگر سهراب در آسمان مرغی را هوس کند خان حاضر است جانش را بدهد و آرزوئی به دل سهراب نماند و الحق که حق داشت و سهراب یک سرو گردن از تمام بچه های خان سر بود و خان به وجود سهراب مینازید .چند بار خان وقتی با سهراب به خانه ما امده بود جلوی سهراب و گویا برای آنکه به سهراب بفهماند که حاضر است برای او چه کارهائی بکند واضح و آشکارا به من گفته بود . حسین اقا من حاضرم دست شمار ا ببوسم .دست کسی را که حتی در حد رعایای او نبودم اگر روزگاری بود که من هنوز آن کبکبه و دبدبه را داشتم و ان این حرف را میزد خیلی بیراه نبود ولی حالا او با آن شرایط دست من مفلس را میخواست ببوسد .فقط برای اینکه بان او جواب رد ندهم فقط برای اینکه بگذارم طوطی من از خانه ام پر بکشد و در خانه او پرواز کند و او گفت حسین جان فقط به من نه نگوئید . من میدیدم  که هر بار خان تاجی را میدید غرق لذت میشد و انگار داشت آرزوهای بر آورده شده سهراب را نظاره میکند و از طرفی هم دیده بودم که وقتی سهراب تاجی را میبیند چطور خون در تمام رگهای صورتش موج میزند . صورت سهراب کمی آفتاب سوخته بود چشمانی درشت و اندامی بسیار ورزیده داشت وقتی انسان او را نگاه میکرد یاد قهرمانان اساطیری میافتاد . آه چه درست بود اسمش با جسمش و انسان دقیقا به یاد سهراب در داستان شاهنامه میافتاد بهمان برازندگی و بهمان صلابت و من فکر میکنم هر چند طوطی هیچگاه مستقیم به سهراب نگاه نکرده بود ولی مگر میشد دختری در مقابل اینهمه شایستگی مقاومت هم بکند خصوصا که عشق سهراب خودش کششی داشت که آرزوی هر دختری است  .من در چشمان سهراب کتاب زندگی خودم را ورق میزدم . خودم را میدیدم و طوطی را . و عشق را .و در چنان لحظاتی هزاران بار از خداوند میخواستم که خدایا مباد آن روز را که عاقبت این عشق عاقبت عشق من و طوطی باشد و از چنین احساسی بود که پشتم میلرزید.عروسهای خان هردو از خانواده های بسیار سر شناس عشایر بودند واصولا خانها در مورد ازدواج پسرانشان و دخترانشان وسواس عجیبی دارندبهیچ وجه تن به ازدواج قشرپائینترازخودشان رانمیدهندواین را یک سر شکستگی میدانند واگرخان و یا خانزاده ای از دختری که در این رده نبودند خواستگاری میکردند حتما طرف دارای وجه ای اجتماعی و یا اقتصادی بود . وگرنه به ندرت اتفاق میافتاد که خانی به جز این دو قشر سراغ دختری برود از این جهت  جای تعجب داشت که حسنقلی خان در خانه مرا زده .درست است که مدتها قبل من لایق چنین دامادی بودم ولی حالا چه ؟ فقط یک تکه جواهر به نام تاجی که دل پسر خان را برده بود در خانه داشتم و زیبائی تاجی داشت جواب تمام نداشتنها را میداد . برای همین وجاهت تاجی بود که خان مشتاق بود او عروسش شود .

بالاخره صبوری خان ویایمردیش باعث شدکه کم کم حرفها بعمل برسدمن میدیدم که تاجی هم سهراب را از هر لحاظ شایسته میداند واینهم شدمهرتائیدی که من مجبوربقبول چنین وصلتی باشم(150)
شبی که خان با خانواده بطور رسمی تاجی را برای سهراب خواستگاری کرد دیگر من حال آن روز اول را نداشتم من با آنکه میدانستم نظر تاجماه چیست ولی برای آنکه هم با تاجماه مستقیما صحبت کنم و هم کمی ارزش و اعتبار تاجی را همین اول کار بالا ببرم گفتم . البته من شخصا با این وصلت موافقم ولی اگر کمی تامل بفرمائید تا حرفهای تاجی را هم بشنوم از شما کلی ممنون خواهم شد . آنها برای تاجی سنگ تمام گذاشته بودند با آنکه آنشب فقط به عنوان دیدن عروس به منزل ما آمده بودند و نه چیز دیگری از آوردن آنهمه هدایا اینطور به من حالی کردند که آنها تاجی را عروس خودشان حساب میکنند و من راه دیگری جز قبل نخواهم داشت .پس از پایان مراسم با و عده آنکه ما هرچه زودتر به آنها جواب بدهیم خداحافظی کردند

بعد از رفتن مهمانها من به صغرا گفتم  ببین تو زن هستی بیشتر از من از این کارها سر در میاوری و راستش من شک دارم  . فاصله ما با خانواده حسنقلی آنقدر زیاد است که زیبائی تاجی هم نمیتواند این فاصله را پر کند . دلم میلرزد  تو چه فکر میکنی؟ از قیافه صغرا خواندم که انگار حسادت زنانه اش گل کرده است  چون با لحنی خشک و سرد گفت . فکر نمیکنی اینها ما را دست انداخته اند؟ آخر ما کجا و آنها کجا  ندیدی زنهایشان چه زرق و برقی داشتند ؟ هر کدامشان یک مغازه جواهر فروشی بودند  مگر تاجی چی دارد که پسر خان آنهم سهراب خان باآن سرو شکل و قدو بالا این چنین عاشق تاجی شود ؟تازه هنوز نه به دار و نه به بار اینهمه پیشکش برایمان آورده اند میخواهند چشممان را کور کنند . منکه از کار این قماش  آدمها سر در نیاوردم .

گفتم صغرا این موضوع که تازگی ندارد مدتی است این بیچاره ها را من سر کار گذاشتم که ببینم جا میزنند یانه . آنوقت مگر شهر هرت است که چند نفر آدم اسم و رسم دار بلندو کوتاه بیایند فقط برای اینکه ما را دست بیاندازند مگر ماکی هستیم ؟ من خودم از دهن حسنقلی شنیدم که گفت سهراب میگوید یا تاجماه و یا تا آخر عمر زن نخواهم گرفت و سر به نیست میروم جائی که کسی دیگر نتواند سراغم را بگیرد و باز هم تو خیال میکنی اینها همه کلک است ؟ من میخواستم از تو کمک بگیرم و تو بجای کمک بر میگردی این حرفهای بی ربط را به من میزنی؟ کاش میدانستم منظورت چیست؟

لب و لوچه صغرا آویزان شد و من به این حالات او کاملا واقف بودم  و برایم هیچ تازگی نداشت میدانستم او از تاجی خوشش نمیاید و حالا هم خیال میکند این لقمه برای تاجی خیلی بزرگ است .  شاید هم در این وصلت مرگ آرزوهای خودش را میدید و نمیدانم ؟بهر حال صغرا هرچه میخواست فکر کند بکند . من تصمیم گرفتم موضوع را بطور بسیار باز و بی رو دربایستی با خود تاجی در میان بگذارم اگر چه میخواستم صغرا را واسطه قرار دهم ولی با این وضعی که صغرا به وجود آورد احساس کردم که اینکار از عهده او بر نمیاید .

ساعتی بعد تاجی را صدا کردم او را به کنار خودم نشاندم و همه چیز را به او گفتم  رنگ و روی تاجی به من همه چیز را فهماند . من سالها بود که رهروی راه عشق بودم و نگاهی و رنگ رخساری و لرزش لبی و........به من همه چیز را حالی میکرد . من پیر شده این مسلک بودم مسلک عاشقی.چند روز بعد که خان رادیدم و او در مورد رضایت تاجی از من سئوال کرد  گفتم از نظر ماهم هیچ مانعی ندارد . خان گویا خیلی مشتاق بود که این گونه من جواب بدهم . چو.ن بلافاصله دست در گردنم انداخت و مرا بوسید و با خوشحالی گفت . حسین خان من خوشحالم که دختر ترا به خانه ام میبرم چون هم ترا و هم خانواده ات را و هم تاجماه را میشناسم  به خدا آرزوی چنین لحظه ای را داشتم و حالا بروم و این خبر خوش را به سهراب بدهم . نمیدانی چه حالی دارد. هربار که نگاه به نگاهش می افتد انگارمیخواهد بگوید پس چرا جوابی از طرف خانواده ی شما نمی آید. راستش منهم دست نگهداشتم تا شما و تاجماه حسابی فکرهایتان را بکنید نخواستم شما را در فشار بگذارم آخر شوخی که نیست یک عمر زندگیست .   انشا اله مبارک است من گفتم شما حالا موضوع را خیلی علنی نکنید تا موقعی که بساط بعله برون و رسمیت یافتن آن انجام نشده نمیخواهم سر زبانها بیفتد خودتان که زنها را میشناسید میترسم حرفهائی بزنند و مشکلی به وجود آید (راستش من این حرف را به حسنقلی زدم به خاطر اینکه خیلی از جانب صغرا نامطمئن بودم میترسیدم علنی شدن این موضوع او را بیشتر جری کند و درخفا کاری بکند که تاجی را پشیمان کند و یا حرف و نقلی در بیاید و این وصلت بهم بخورد) به حاجی گفتم شما خودتان که بهتر از من میدانید که چقدر از این ازدواجها را همین زنهای بیکار به مخاطره انداخته اند . خان در حالیکه یک لحظه خنده از لبانش دور نمیشد همانطور که دستش را روی شانه من گذاشته بود گفت و قول میدهم  قول مردانه  حالا بروم زودتر این خبر را به صاحب خبر برسانم  حسین اقا چنان جشنی برای تاجماه و سهراب بگیرم که سالهای سال هیچکس آن را از خاطر نبرد و میخواهم هر چه حسرت دارم سر عروسی سهراب از دلم بیرون کنم و خوشحال و شادان از من خدا حافظی کرد در حالیکه میدیدم با دمش گردو میشکند . چند روزی بیشتر طول نکشید که خبر آمدن خانواده سهراب را برای اجرای مراسم اولیه به ما دادند .زن خان این بجز عروسها  دخترانشان را هم همراه آورده بود پسران خان و سهراب و خود خان و دامادهایش هم بودند چه بگویم که این بار چه کرده بودند . واقعا از هر چیزی که دستشان رسیده بود کوتاهی نکرده بودند و این نشان میداد که چقدر سهراب برایشان جای ویژه ای دارد . وقتی آنشب درست به صورت زن و عروسها و دختران خان نگاه کردم دریافتم که چرا خان داشت خودش را برای تاجماه میکشت آخر هیچکدامشان ذره ای از زیبائی بهره نداشتند .یک چشم و ابروی تاجماه به سر تا پای همه آنها می ارزید . در آنوقتها رسم بود که میگفتند روی دختر فلانی فلان کس اسم گذاشته نمیگفتند نامزدی و این حرفها . یعنی وقتی کسی دختر را نشان میکرد و مراسم بعله برون تمام میشد اسم پسر روی دختر بود و دیگر کسی خواستگاری از او نمیکرد و تقریبا او را زن شوهر دار میدانستند . مراسم تاجی آنچنان با شکوه انجام شد که دوستانمان را شاد و دشمنانمان را نا شاد کرد الحق و انصاف که خان از هیچ چیز کوتاهی نکرده بود . و حسابی سنگ تمام گذاشته بود . آنقدر هدیه و طلا برای تاجماه آورده بودند که چشم ما هم خیره شده بود چه رسد به اطرافیان . خاطرم هست که تا مدتها میشنیدیم که همه کلی در اطراف این نامزدی صحبت میکردند خیلی ها که بی غرض و مرض داوری میکردند  میگفتند الحق که حق به حقدار رسیده است هم تاجی لایق چنین شرایطی بود و هم سهراب. تنها کسی که در این میان خون خونش را میخورد صغرا بود . او از وقتی که تاجی سرو شکلی بهم زده بود رفتارش با تاجی بکلی فرق کرده بو د . دیگر تاجی برایش یک همبازی دوران کودکی نبود بلکه رقیبی سر سخت به شمار میرفت هر خواستگاری که برای تاجی میامد و سرش به تنش میارزید چند روزی نمیشد  از کنار صغرا به سلامت ردشد . و در این راستا بیشتر از همه به تاجی فشار میامد او که سعی میکرد لب به شکوه بازنکند مبادا خانه متشنج شود مجبور بود هر چه که میبیند دندان برسر جگر بگذارد و از بخت بدِ صغرا  سهراب از تمام خواستگارهائی که تا آن زمان برای تاجی آمده بودند یک سرو گردن بالاتر بود وتنها کاری که من بعدها فهمیدم این بود که صغرا ولی اله را زیر سلطه خود داشت به او بسیار مهربان  بود آنچنان او را زیر پرو بال خود گرفته بود که هیچکس حتی من جرات هیچ عکس العملی را در مقابل کارهای ناهنجار ولی اله به خود نمیدادم و همین دفاعی که صغرا به نظر من بیجهت از ولی اله میکرد باعث شده بود که او پسرکی شرور و بسیار بی بند و بار باشد ولی زما ن همه دستها را رو میکند دست صغرا هم از این پشتیبانیهای بیجائی که از ولی اله میکرد برای من رو شد .و دانستم که او این برادر را این چنین تطمیع میکند تا هر وقت لازم دید به جان خواهر بیاندازد و تاجی بیشتر  از آنکه از صغرا چشم بزند از ولی اله چشم میزد 151

اما صغرا در مورد سهراب دیگر چاره ای نداشت او باید زنِ من ِ شکسته بال و پر باشد و تاجی عروس خان آنهم با آن جلال و جبروت . البته این را هم بگویم بدون احساساتی که من به تاجی داشتم مهره های این شطرنج خیلی هم بیجا ننشسته بود صغرا با آن قیافه ی آفتابسوخته و تن و بدنی استخوانی و خلاصه صورتی به تمام معنی روستائی کجا و تاجی با آن صورت که مثل برگ گل بود با چشمانی روشن و موهائی به رنگ طلائی سیر و بدنی که مانند طوطی انگار آن را بهترین مجسمه سازان هرچه توان داشتند ساخته اند کجا . صغرا واقعا داشت بیهوده خودش را با تاجماه مقایسه میکرد من در اطرافم حتی یک زن و یا دختر ندیدم که بتوانم با او مقایسه کنم . از طرفی سهرا ب هم که دیگر از خوشحالی هر وقت که میتوانست البته فقط چند لحظه به دیدن تاجی میامد و آمدن او غرغر صغرا و بدو بیراه گفتن ولی اله را به عناوین مختلف به تاجی همراه داشت . صغرا میگفت نفیسه و نیره بزرگ شده اند و ولی اله و ابراهیم هم خیلی خوش ندارند که دم به دم سهراب درِ این خانه را بزند  اماچون عشایر همیشه در خانه نیستند و سهراب بیشتر از برادرهای دیگرش کارهای خان را در ایلات روبراه میکرد مرتبا به اطراف میرفت تا آبادیهایشان را زیر نظر داشته باشد لذا بیشتر اوقات در سفر این چنینی بود . و همیشه در کنارش خدم و حشم و تفنگدار در رفت و آمد و مراقبت از جانش بودند . برای  همین ایراد گیریهای صغرا خیلی مرا آزار نمیداد چون مدت زیادی بین دیدارهای سهراب از تاجی فاصله میافتاد هر بار هم که سهراب از آبادیهایشان میامد خدا میداند که چه میکرد از سیاهی ذغال تا سفیدی نمک از ما دریغ نمیکرد یکوقت میدیدم نیمه شب در میزنند آدمهای خان بودند که سهراب توسط آنها انواع و اقسام هدیه ها را از خوراک و پوشاک و هر چیز آنهم بهترین برای یکا یک خانواده میفرستاد. کارهای سهراب روی زندگی در حال مر گ من اثر بسیار زیادی داشت تاجی برکت خانه ام شده بود و سهراب چراغ خانه  من  خانه ای در حال اضمحلال بود خانه ای که داشت به ورطه سقوط کامل نزدیک میشد. وحالا از برکت وجود تاجی و سهراب زندگی داشت باز روی خوشش را بمن نشان میداد .حضور سهراب باعث شده بودکه دیگر رنگ وروی بچه ها هم عوض شودراستش آنها هم داشتند جان میگرفتنداین برای من که دیگر به نقطه ی صفر رسیده بود قابل ستایش بود

اما همانطور که هیچ خوش در زندگی من پایان درست و درمانی نداشت این کیا و بیا هم با حادثه تلخی به انتها رسید.درآن زمان تازه اداره تلفن درشهر اراک به کار افتاده بود و تاسیس این شرکت سهامی در چنان محیطی چون اراک رادرزمره شهر های بزرگ قرار میداد پس این مسئله مثل بمب دراراک ترکید . آدم حسابیها از این مسئله بسیار خوشحال بودند  چند بار از دهن خان شنیدم که گفت آنقدر پول و آبرو خرج کردیم تا دولت رضایت داد شرکت تلفن در این شهر تاسیس شود .هرچقدر این شرکت برای مردم ارزشمند بودکارگران و کارمندانش بیش ازخودشرکت درچشم اهالی جایگاه خاصی داشتند . درآنزمان شرکت سهامی همانطورکه ازاسمش معلوم است تشکیل شده بود از چند نفرسرمایه دارکه سرمایه هایشان را روی هم گذاشته بودند و این شرکت را درست کرده بودند و امتیازش را هم خودشان از آلمان گرفته بودند و به ایران آورده بودند . سرمایه دارانش آدمهای کله گنده ای بودند. برای راه اندازی تلفن که در آنموقع مغناطیسی هم بود رسم شرکت براین بود که یکی ازسرمایه گذاران به نمایندگی از طرف تمامی صاحبان سهام برای براه انداختن تلفن به آن شهر میرفت . و صد البته این حضور همراه کلی خدم و کارگربود این فرد اختیار تام داشت که هرکاری را صلاح میداند بکند . و چون از آدمهای به نام بود حرفش بسیار پیش تمام کسانی که در اطرافشان بودند به قول معروف برو داشت .  و او سرکردگی و اختیار همه کارها را بره عهده میگرفت تا هم سرمایه شان زیر نظر خودشان حفظ شود و هم  ندانم کاری هائی پیش نیاید آنها اعتقاد داشتند اگر طرف ا ز خودشان باشد خیالشان از سرمایه شان جمع است .فضل اله خان یکی ازهمین سرمایه داران بود که مسئولیت شرکت را دراراک به عهده او گذاشته بودند فضل اله خان مردی زیبا چهره و بسیادر تنومند و خوش قد و بالا بود  .وحدود 45 ساله  و با هیبت بود . خانه ای زیبا در اراک در اختیار داشت و کلی برو بیا .آنطور که شنیده بودیم از آدمهای بقول ما کله گنده ی تهران بود مردی بود که با پول و ثروتی که داشت  در همان اولین روزهائی که به اراک آمده بود کلی حضورش سر و صداکرده بود او تقریبایامرد همه چیز تمام بود و مکمل این توانائیهایش این بودکه میگفتند بسیار هم تحصیلکرده است .نه تنها من که آوازه ی درست شدن تلفن در اراک و شهرت فضل اله خان را همه شنیده بودندکسی نبود که او را از دور یا نزدیک نشناسد  گفتم که خانه ای که او برای اقامتش در اختیار داشت بسیار اعیانی بود ضمن اینکه خانه من هم در همین حول و حوش بود یعنی در حقیقت با فاصله ای نه چندان دور باهم همسایه شده بودیم .و اما از بد روزگار مباشر این آقا یکی از همان دوستان پای منقل من بیچاره بود  که مدتی بود بواسطه اینکه جیبم خالی شده بود و دیگر جائی برای دوشیدن نداشتم مرا ترک کرده بود . آنروزها نفهمیدم که چرا او  تازگیها داشت سرو کله اش دور و بر من و زندگی من زیاد پیدا میشود . عقل ناقص من هیچ بوئی را حس نکرد  چندی گذشت که مباشر فضل اله خان (یعنی آقا شریف که میتوان گفت این بار بر کچل اسم زلفعلی گذاشته بودند چون  این مرد تنها چیزی که از ان بوئی نبرده بود شرافت بود)عجیب تر اینکه در آن زمان که در پای منقل و کنار هزاران کثافتکاری که خودش یکی از سردمداران این بساط بود و مثل حیوانی درنده و خونخوارچنگالهایش را در تن من برای مکیدن خون فرو کرده بود در آن موقع من فقط خودش را میشناختم و جز خودش با خانواده اش هیچ آشنائی نداشتم اصولا تمام دوستانی که من داشتم همه و همه فقط مردها با هم ارتباط داشتند و هیچوقت به هزاران دلیل که پوشیده نیست پای خانواده ها به میان نمی آمد .  ولی نمیدانم چرا این بار شریف به آرامی بطوریکه اصلا من و صغرا هیچکداممان متوجه نشده بودیم پای زن و دخترش را به خانه ما بازکرده بود . دختر و زنش صمیمیتی از خود به صغرا و تاجی نشان میدادند که اگر کمی من عقل میداشتم میبایستی به چنین ارتباطی شک میکردم ولی من دیگر آن حسین با فراست نبودم . این صمیمیت تا به دانجا پیش رفت که یک روز صغرا پیش من آمد و با نگرانی به من گفت  حسین من خیلی ترس برم داشته برای اینک زن شریف بد جوری قاپ تاجی را دزدیده و زیر گوشش مرتبا زمزمه میکند . من نمیدانم چه قصدی دارد ولی حس زنانه ام میگوید که او خیالهای خوبی ندارد. دیروز با تاجی صحبت کردم و از او خواستم به من  بگوید زن شریف به گوشش چه میخواند ولی تاجی به من حرفی نمیزند اگر میشود تو خودت از او سئو.ال کن . این حرف صغرا با این حساب که او دل خوشی از تاجی نداشت پشت مرا لرزاند . راستش گذشته انسان خیلی در تمام دورانهای زندگی تاثیر دارد من بسیار زخم خورده بودم هرچند بعلت وضع وحالی که میدانید دیگر شاخکهای احساسم درست کار نمیکرد ولی حرفهای صغرا پشتم را لرزاند امروز که فکر میکنم میتوانم بگویم شاید و شاید فقط حس پدری بود که مرا از آن رخوت لعنتی کمی بیرون آورده بود به صغرا گفتم یعنی تو چه خیال میکنی . زن شریف زن نامناسبی نیست دخترش هم دختر سربراهی هست راستش اگر زن و دختر شریف آدمهای بدنامی بودند من هرگز به آنها اجاره ی ورود به خانه ام را با داشتین تاجی و نفیسه و نیر نمیدادم . یعنی میگوئی چه ؟ صغرا گفت من نمیدانم اگر میدانستم که الان دست به دامان تو نمیشدم من به این فکر افتادم که اگر اتفاقی که من نمیدانم چیست بیقتد تنها تاجی نیست که صدمه میبیند من و تو و تمام خانواده ممکن است از هم بپاشد . تو مردی متوجه نیستی ولی من می بینم که رفتار زن شریف رفتار خیلی عادی نیست مثل اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست پس بهتر دیدم از تو کمک بگیرم تو با تاجی بهتر حرف میزنی او زبان ترا بهتر میداند  من به صغرا گفتم باشد ازت ممنونم که به من گفتی راست میگوئی اگر چیزی هست بهتر است هرچه زودتربدانیم واگرهم چیزی نیست لاقل خیالمان راحت میشود .من ازتاجی خواهم حتما میپرسم وته وتوی قضیه رادرمیاورم وحتمابه توهم میگویم ولی تامن با تاجی حرف نزدم تودیگرکاری نکن. اما ازآنجا که میدانستم صغرابه تاجی مرتباحسادت میکنداینحرفهایش رابحساب آن گذاشتم که دارداینطوری زیرآب زن شریف رامیزند وشایدخیال میکند که اوبا تاجی گرم گرفته وچون اوراتحویل نمیگیرداوازاین ناراحت است 152
حماقت حد و مرزی ندارد .با آنکه حرفهای صغرا در وهله اول پشتم را لرزاند ولی از آنجا که گفته اند آدم معتاد غیرتش را اول از همه کنار میگذارد .شاید برای آنکه خودم را درگیر این مسئله ی به این مهمی نکنم  .مثل همیشه با بی قیدی و بی خیالی حتی به خودم اینقدر زحمت ندادم که حتی  با اینکه احساس میکردم صغرا  دارد حسادت میکند باز هم چون پای خوشبختی تاجی در میان است بهتر است خودم هم کنکاشی بکنم و لی هیهات من به خوابی بسیار سنگین فرو رفته بودم . و هرچه که به سرم آمد سزایم بود .کم کم خورشید از زیر ابر بیرون آمد . آمد و رفت شریف هم داشت خیلی زیاد میشد اغلب برایم تریاک و وسایل پای منقل را هم به رایگان در اختیارم میگذاشت و من هرگز در این فکر نیفتادم که چرا و بچه علت شریف اینهمه به من مهربان شده است تا آنجا که روزی صغرا را خواستم و از او پرسیدم راستی چند روز پیش حرفی زدی منکه نتوانستم به تاجی نزدیک شوم و از او بپرسم تو خودت چه حس میکنی ؟ صغرا گفت این حرف را که میزنم به حساب و کتاب است حدس نمیزنم  فقط این را برایت بگویم میدانی که شریف تقریبا مباشر این اقا که از تهران امده و رئیس تلفن است شده و من متوجه شدم که گویا دارد بوسیله زن و دخترش تاجی را برای او که گویا اسمش فضل اله خان است میخواهد و من این را از زیر زبان تاجی در آوردم وسپس صغرا با دلخوری اضافه کردحسین آقا راحت نشسته ای و تریاکت را میکشی خیال میکنی شهر هرت است این شریف ناشریف بی خودی دون نمی پاشه حتی متوجه شدم که این خرجها را او نمیکند . بگذار برایت روشن کنم . وقتی حرفهایم تمام شد میفهمی که دارد چه بلائی به سرمان میاید بخدا سنگ روی سنگ بند نمیشود اگر زودتر فکری نکنی بعد از کلی بدبختی کشیدن و توسط ولی اله تاجی را در فشار قرار دادم و گفتم که اگر نگوئی به پدرت میگویم  او به من گفته راستش زن شریف ( اسمش طاهره خانم است ) خیلی از من تعریف میکند میگوید تو مثل جواهری هستی که داری زیر پای این شهرستانیها از بین میروی تو لیاقت آن را داری که خانم شهری بشوی بروی تهران و مثل ملکه ها زندگی کنی وقتی به او گفتم یعنی چه منظورتان چیست گفت کسی ترا میخواهد که زمین تا آسما ن بین او با سهراب فاصله است این فرد  کاملا تهرانی است قول داده ترا به تهران ببرد . به من  میگوید که سرو شکلش هم با سهراب خیلی فرق دارد.وقتی پرسیدم این شخص کیست گفت . همین مدیر تلفن خانه است به من گفت   سهرا ب یک پسر ایلیاتی است ولی فضل اله خان یک مرد به تمام عیا ر تهرانی است  . حسین من فهمیدم که فکل کراوات این آقا دل تاجی را برده و زرق و برق زندگی او با تعاریفی که زن شریف و دخترش از او کرده اند گویا چشمش را کور کرده  نمیداند چه آتشی دارد به پا میکند . آخر تاجی در حقیقت نامزد رسمی سهراب است و تو هم که خان را میشناسی . من تازه فهمیدم که چه آواری بر سرم آمده است  پس این نزدیک شدن شریف واینهمه محبت و مهربانی با من و خانواده ام حساب و کتاب داشته . حالا چطور و چه جور فضل اله خان تاجی را دید ه نمیدانم و لی تا آنجا که خوادم اورا دیده بود م مردمیانسالی است اوکجا وتاجی 14ساله من کجا این مردنمیدانم چه فکری کرده چطور میخواهد چنین لقمه ای را قورت بدهدو نمیدانم؟از صغرا پرسیدم او اصلا تاجی را دیده ؟ کجا دیده ؟ و صغرا گفت حتما دیده که پسندیده ولی من باید از تاجی زیر پاکشی کنم و بعد خبرش را به تو خواهم داد. گو اینکه تاجی خیلی چادر چاقچوری نبود ولی خیلی هم از خانه بیرون نمیرفت شاید شریف برای اینکه خودش را پیش اربابش جاکند این تکه را برایش گرفته بود ولی به نظر میرسید که انتخاب را خود اربابش کرده که بعدها فهمیدم بعله چنین بوده .گویا روزی فضل اله خان تاجی را میبیند و بی اختیار ( به قول خودش که بعدها برایم تعریف کرد) به دنبال تاجی میاید . این مرد سن و سالش از منهم بیشتر بود . عشق پیری به سراغش آمد و یک دل نه صد دل عاشق تاجی شد . چون شریف اراکی بود و تقریبا همه را خوب میشناخت فضل اله خان از او خواست که مشکلش را حل کند پس به او روی اورد خصوصاوقتی فهمید که شریف مرا میشناسد و آشنائی دوری هم با من دارد  . اوبه شریف  گفته بود حاضرم از همه چیزم بگذرم . هر چه بخواهی میکنم به شرط آنکه دست این دختر را در دست من بگذاری . راست است که گفته اند عشق پیری گر بجنبد سر به رسوائی زند.وعده وعید های ارباب آنچنان دل نوکر دست بسینه را برده بو که  شریف پاشنه گیو ه اش را ور کشید و افتاد دنیال من و خانواده ام و به خاطر فضل اله از کشیدن پای زن و دخترش هم به خانه ما ابا نکرد .آری کسانی هستند که به خاطر پول و موقعیت از سوء استفاده کردن از زن و دخترشان هم ابا ندارند . این حرفها را شما از کسی دارید میشنوید که خودش دارد در سلک همین بی شرفها در میاید . هرکسی پای میز قما ر و بساط تریاک بنشیند باید هم همه چیزش را به فروش بگذارد . همه چیزش حتی تنها یادگار عشقش . حتی تنها کسی را که بوی عشقش را میدهد وسیله قرار دهد .عشق فضل اله هم خودش  را و هم خانواده مرا رسوا و آواره کرد و منکه شکسته ی عشق بودم منکه فنای طوطی شده بود و اکنون داشتم تاوان عشق فضل اله را هم میدادم یک با ر این عشق تمام خانواده . پدر . مادر و خواهر و برادرم را از من گرفت و حالا عشق فضل اله هم داشت زن و دختر و پسرم را از من میگرفت و عجب سرنوشتی داشتم همیشه قربانی بودم در قربانگاه عشق .با خودم میگفتم دارم تاوان بلائی را که سر زهرا آوردم پس میدهم . من او را بی آبرو کردم و سرزبانها انداختم . ممکن است همین بلا را هم سر علی آورده بودم ولی خوب علی حقش بود ولی زهرا چه ؟ آن دخترک معصوم که به من دلبسته بود . او که بعد از اینکه من به شهر آمدم مدتها به انتظارم نشست در حالیکه من در کنار طوطی داشتم لذت دنیا را حس میکردم . شاید آه او مرا به این روز انداخت . راست است که چوب خدا صدا ندارد . حالا حالاها باید پس بدهم دردهائی را که به دل زهرا گذاشتم آبروئی را که از آقا رحیم بردم . به دربدریها و خانه بدوشیهائی که خانواده ام را کشاندم . پس باید منتظر بقیه ی حسابهائی که باید جبران کنم باشم . میدانم که هیچ چیز در این دنیای بی در و پیکر بی جواب نمی ماند . شاید اقا رحیم تا دم آخر از من نگذشته باشد . شاید زهرا هرگز مرا نبخشیده باشد . و هزاران شاید  که نمیدانم .روزها از پی هم به سرعت میگذشت . سهراب زمان به زمان با هدایای در خور توجه به خانه ما میامد . گو اینکه تازگیها تاجی خیلی روی خوش مثل سابق به او  نشان نمیداد و گویا به عمد سعی میکرد خیلی جلوی سهراب ظاهر نشود و سهراب هم بهمین دلیل بی آنکه بوئی ببردگاهی اصلاموفق به دیدن تاجی نمیشد . ولی خوشدل بود که این وصلت بهر حال به سرانجام خواهد رسید .سهراب یک روزکه به منزل ما آمده بود هرچه منتظرشد موفق بدیدارتاجی نشدبی آنکه احساس بدی داشته باشد خدا حافظی گرمی با من کردورفت من فکرکردم او به خود می قبولاند که تاجی حتما از من خجالت میکشد . چون در اینگونه موارد چنین تصوراتی بسیار عادی به نظر میرسد . ولی سهراب بیچاره غافل از این بود که آب از جائی دیگر گل شده است. هر چه سهراب آمد ورفتش به علت بی اعتنائیهای تاجی به خانه ما کم میشد رفت و آمد شریف و زنش بیشتر میشد . گاهی هم تازگیها دست پر تر به خانه ما میامندند . شریف پسری داشت که از هیچ نظر از خودش کمتر نه بلکه جلوتر هم بود . با آنکه سن و سالی نداشت ولی خدا میداند که اگر بزرگ میشد  چه میشد  اسم پسر شریف قدرت  بود این روزها برای اینکه واسطه را بین من و خانواده ام با خودش گرم کند قدرت  را هم باخود میاوزد تا همبازی ابرااهیم باشد . زن شریف درست نقطه مقابل صغرا بود . زنی یک پارچه شر و شور . بقول معروف اگر کسی آب میخورد طاهره نفر اول بودکه  خبر دار میشد بعد از طاهره خانم تمام آدمهائی که با او سرو سری داشتند و تعدادشان هم خیلی زیاد بود خبر میشدند و این زن با سیاست  آنچنان در خانه ما رخنه کرده بود که گاهی حس میکردم تمام امور خانه ما را او رهبری میکند  روزی نبود که حرف او درخانه ما نباشد غلط نیست بگویم که جای مرا در خانه او اشغال کرده بود.منکه اصلا مدتها بود که در خانه با هیچ برابر بودم مدنها بود که زن و بچه هایم امیدشان را از من بریده بودند .حتی نقش لولوی سر خرمن را هم در خانه بازی نمیکردم .ودر حقیقت این من بودم که با بی خبری و بی توجهیم به خانواده باعث شده بودم که عنان و اختیار خانه و زندگیم افتاده بود دست شریف و زن او شری6 تازگیها خرج خانه مرا هم میداد . هیهات ببین چه به روزم آمده ؟ هیچگاه از خودم نپرسیدم آخر بقول فدیمینها گربه که راه رضای خدا موش نمیگیرد . به چه حسابی این مرد و زنش کار و زندگیشان را گذاشته اند و اینقدر به من و زن و بچه هایم میرسند .؟ آخر باید نصیبی از من ببرند  . وگرنه کجای اینهمه مهربانی میتواند عادی باشد . یعنی من آنقدر غرق خودم و گرفتاریهای خودم بودم که خودم را هم فراموش کرده بودم چه رسد به این تفکرات .اگر کمی فقط بقدر بال مگسی من فکر میکردم به یاد میاوردم که وقتی کاسه ام خالی شد یکی از کسانیکه با کمال وقاحت مرا ترک کرد و کنار گداشت همین شریف بود . پس حال مگر خیلی اوضاعم خوب شده که باز سرو کله اش آنهم  با زن و بچه و اینهمه لطف پیدا شده ؟ ببینید تا کجا سقوط کرده بودم (153)میگویند گاهی بساط عیش خودش جور میشود . آری بساط عیش شریف را گویا خدا جور کرده بودو از طرفی هم وقتی بخواهد آواری سر کسی مثل من بدبخت بریزد.خدا هم کمک میکند.درست درهمین اوان سهراب بعلت آنکه مادرش  مرض سختی گرفته بود و دکترهای اراک جوابش کرده بودن برای همراهی با مادرش و خان  به تهران رفته بود . وقتی آمد تا از ما خداحافظی بکند که اتفاقا آنروز توانست تاجی را هم ببیند در حالیکه تاجی اصلا روی خوشی به او نشان نداد ولی او بی آنکه متوجه این موضوع شود گفت که معلوم نیست کی بر گردد . ولی سعی میکند هرچه زودتر خودش را به ما برساند . بیچاره صغرا در تمام مدتی که سهراب میامد و میرفت سعی میکرد بوئی از ماجرا نبرد او میدانست نتیجه این  آشی که شریف برای ما پخته  چه خاکی به سر خودش و خانه و زندگیش خواهد ریخت.خلاصه آنکه با رفتن سهراب بساط اقا شریف هم جور شد و یواش یواش قصد  و غرض این دوست نا رفیق معلوم شد . هرچه دردیگ بود به کمچه بیرون آمد . تمام خرجها و لطفهایش را از جیب خودش نکرده بود بلکه فضل اله خان بعلت عشق مفرطش به تاجی از هیچ بذل و بخششی فرو گذار نمیکرد  هرچه شریف میگفت او بی چون و چرا قبول میکرد پسر بزرگ شریف که اسمش الهیار بود(قدرت پسر سوم شریف بود ) را مدتی بود که در شرکت برده بود پیش خودش و تازگیها هم علی را . حسرت از دل زن و شوهر در آمده بود که پسرانشان با آنکه سن کمی دارند در اداره تلفن کار میکنند . آری انها کیف میکردند و جریمه اش را من و زن و بچه ام میدادیم . روی خانه ی خراب من داشتند قصر میساختند  . خود کرده را تدبیر نیست . من از یک سوراخ دوبار گزیده شده بودم ولی جز خودم و خودم هیچکس مقصر نبود . شریف از کسی داشت بهره کشی میکرد که لیاقتش بود . اگر من آدم بودم میبایست بعد از امتحان اولی که شریف به من داده بودم سرم به سنگ میخورد و دوباره خامش نمیشدم لااقل وقتی بیچاره صغرا آنطور مثل اسفند بالا وپائین میپرید وبه من گوشزد میکردحرفش را گوش میدادم .پس هیچ کسی راجز خودم نباید لعنت کنم . لعنت بمن که نه برادر ،نه شوهرو نه حتی پدر خوبی نبودم . خلاصه آنقدر دانه پاشیدن شریف و دست و دلبازیش و مهربانی طاهره  خانم از حد اعتدال خارج شد که من بی خبر زمانی به خود آمدم که دیدم تاجی با رضا و رغبت پای سفره عقد فضل اله خان رئیس تلفنخانه اراک نشست.شاید باورتان نشود که من نمیدانم چه شد ؟ کی آمدند و کی رفتند . در مورد سهراب همه چیز را به خاطر دارم ولی در مورد فضل اله هیچ چیز را نفهمیدم . نه من که صغرا گفت به خدا منهم نفهمیدم چه کسی برید و چه کسی دوخت همه و همه کارها را این زن و شوهر کردند بی آنکه آب از آب تکان بخورد تاجی را سر سفره نشاندند و خاکی که باید به سر من و خانواده ام بریزند ریختند ورفتند پی کارشان. خوب بهتر است برای روشن شدن این ماجرا کمی هم به عقب بر گردم . البته خیلی به یاد ندارم ولی تاجائیکه در ذهنم مانده برای بهتر روشن شدن این کلاف سردرگم برایتان بازگو میکنم .بعدها که از تاجی پرسیدم چطورشد یکدفعه قیدعشق سهراب رازدی وسهراب زیبا وجوان رابا این مردعوض کردی؟ گفت .پدر تو چه میدانی زن پدر خودش وولی اله به توصیه او چه به روز من میاوردند . شب و روزم یکی شده بود تو هم که به حال و هوش نبودی  از طرفی طاهره  خانم مرتبا زیر گوشم میخواند که اگر سهراب ترا میخواست نمیرفت شهر به دنبال مادرش . میگفت سهراب مریضی مادرش را بهانه کرده او رفته پی عیاشی و خوش گذرانی  میگفت تو نمیدانی در تهران چه جاهائی هست که جوانها میروند و احتمالا امروز وبه بهانه ی مریضی مادرش و فردا به هزار بهانه ترا میگذارد و میرود.ا و ترا اینجا نشانده و خیالش هم جمع است از طرفی من ازدست صغرا و ولی اله جانم به لب رسیده بود و از جانب دیگر حرفهائی که زن شریف  از عشق و علاقه فضل اله خان میزد همه و همه مرا وا داشت که چنین تصمیمی را بگیرم . میخواستم هر چه زودتر خلاس شوم او میگفت تازه زن سهراب هم که بشوی هنوز توی اراکی و اذیت و آزار زن پدرت تمامی ندارد  و بهتر است زن فضل اله بشوی او ترا به تهران میبرد . میبینی که چه بریز و بپاشی دارد برایت میکند . چشم میگذارد تو پا بگذاری . ضمن اینکه سهراب جوان است امروز ترا میخواهد و فردا میرود سراغ یکی دیگه و کلی هم برایم مثل میاورد ولی این سن و سالی ازش گذشته دیگر بهتر از ترا گیر نمیاورد و خلا صه گفت و گفت و گفت تا اینکه وقتی که من کلاهم را پیش خود م قاضی کردم دیدم راست میگوید منکه پشت و پناهی نداشتم اون از برادر و زن پدرم . شماهم که خودتان را نمیتوانستید راه ببرید چه توقعی میتوانستم از شما داشته باشم بهتر دیدم این راه را انتخاب کنم .از طرفی میدیدم که فضل اله خان مردی بود حدو د 45 ساله بسیار خوش پوش و شیک و با سواد و اصل و نسب دار . اهل تهران بود پدرش از تجار معروف بازار تهران بود هیچ چیز کم نداشت  . با آنکه چند سال از من بزرگتر بود ولی بعلت زندگی مرفه ای که کرده بود و یک هزارم بدبختیهای مرا نکشیده بود بسیار سر زنده و شاداب بود . تا آنجا که به یاد دارم  اولین نشستی را که فضل اله با ما داشت که حالا اصلا زمانش به خاطرم نیست هیمنقدر میدانم که من و خانواده ام آنچنان تحت تاثیررفتارومنش و حرف زدن و شخصیت اوشدیم که نه تنها از تصمیم تاجی ناراحت نشدیم که درحقیقت حق راهم به تاجی دادیم.درست بود که سهراب بسیار جوان و زیبا و مایه دار بود و با وجود خان پشتش به کوه بود ولی ما تا به حال با کسی مثل فضل اله خان برخورد نداشتیم . او یک شهری با تحصیلات بالا و خانواده ی بسیار متشخص بود .نگاهش کافی بود که این تفاوت را به رخ ما بکشد . او یک بزرگ زاده ی به تمام معنی بود چه به ما که روستائیان تازه به شهر آمده بودیم با دست و دلبازیهای فضل اله که توسط شریف به من میرسید کم کم دو باره دوره دوستانه شروع شد این دوره ها را هم شریف به راه انداخته بود . حالادیگر از باختهایم هیچ نگران نبودم ومیدانستم که شریف همه را صاف میکند میخوردم و میکشیدم و بازی میکردم و اگر بگویم که به طوطی فکر میکردم کاملا بیهوده است من دیگر طوطی را در لابلای دود تریاک و انواع آلودگیهایم فراموش کرده بودم .روزی هم که برای اولین بار شریف او را به محفل من و دوستانم آورد که صد البته اینهم برنامه ریزی شریف بود حال مجلس را حسابی عوض کرد و ما هرگز وجود چنین کسی را در نشستهایمان تجربه نکرده بودیم . ما تعدادی آدم شهرستانی و گاها روستائی تازه به شهر آمده بودم . نه اصل و نسبی و نه خانواده  اسم و رسم داری داشتیم . و صد البته که اکنون در منجلابی که امثال شریف برای بهره برداریهای خاص خودش تهیه دیده بود غرق شده بودیم .ولی او رئیس تلفنخانه که خودش یک تریلی میخواست که اسم و رسمش را بکشد و با ان کبکبه و دبدبه و بریزو به پاش  . حق بود که همه ما را تحت تاثیر خودش قرار بدهد. او آنقدر صمیمانه با ماکه خودمان میدانستیم او کجاست و ما کجا  رفتار کرد که همه ما نسبت به او احساس علاقمندی میکردیم . او از ما نبود این را میدانستیم و صد البته در آن زمان هیچکس متوجه قصدو غرض او نبود فقط شریف که همه دوز و کلکها را خودش سوارکرده بود میدانست در روی چه پاشنه ای میگردد. فضل اله هرگز در چند بار که به مجلس ما آمد در بازیها و عیش و عشرتهای ما شرکت نمیکرد و فقط و فقط نظاره گر بود و گاهگاهی نقش حامی مرا بازی میکرد و آنقدر ماهرانه اینکار را انجام میدادکه نه تنها من ناراحت نمیشدم بلکه به چنین حمایت کنی به خودم میبالیدم. او داشت  به دستور و راهنمائی شریف که هم مرا میشناخت و هم شرایطی را که داشتیم مانند عنکبوتی که با تنیدن تار به دور شکارش او را به بند میکشد مرا به تسلیم وا میداشت  و  زمانی که تاجی سر سفره عقد با او نشست من به خود جرات مخالفت ندادم . از مردانگی به دور است ولی بگذارید پیش شما اعتراف کنم که در آن لحظه حتی یک آن به فکر سهراب نیفتادم  من اصلا در این دوران فکر نمیکردم  مدتها بود که دیگر به فکر نکردن عادت کرده بودم . نه به سهراب نه به خان و نه به بلائی بدتر از آنچه تا حال دیده بودم من به همان لحظه که در گیرش بودم فکر میکردم و بس . نا دانسته تاجی شد پیش مرگ من و اعتیادم . آدم معتاد غیر از این نباید بشود. من فقط به خودم و اعتیادم فکر میکردم . بینوا من که عزیزترین کسی را که در عالم داشتم پلکانی شد تا من از آن برای رسیدن به تمایلاتم استفاده کنم.(154)
بیچاره دخترم. او فضل اله  را تقریبا درست و حسابی ندیده بود بیشتر اوصافش را از این  و آن خصوصا از زن شریف واز دور و بریهای زن شریف  شنیده بود البته به تحریک زن شریف و کسانی که درجلسات مردانه اورا دیده بودند و به زنها و دخترانشان گفته بودند و گناهکار اصلی خودم بودم که ندانسته آب به آسیاب دشمن میریختم  من  خاطر دست و دلبازیها و لرد منشی های او  ندانسته اتش اشتیاق تاجی را دامن میزدم آری از اصل و نسب و قدو قامت از دست ودلبازیهایش و از برو بیائی که داشت مرتبا در خانه حرف میزدم . هرچه تاجی مشتاق میشد صغرا حرص میخورد اوکه روزی به آمدن سهراب حسد میخورد حالا میدید کسی پیدا شده که بجز سن وسال یک سروگردن ازسهراب بالا تراست وازطرفی اوحس میکرد که این وصلت چه عواقبی میتوانست برای ما داشته باشد منکه اصلا در عالم واقعیت زندگی نمیکردم دنیای من دنیای اعتیاد بود. آری آنقدراین تعاریف ادامه پیدا کردتاهم شریف و هم فضل اله به مقصدی که داشتند به راحتی رسیدند . سهراب که نبود خانه هم ازهرجهت برای تاجی شده بودیک جهنم واقعی وبقیه چیزها راهم با دسیسه روبراه شده بودوتاجی پای سفره عقد مردی نشست که ازپدرش هم بزرگتر بود.اوبه جائی رسیده بودکه به تنها چیزی که فکرنمیکردسن وسال بود . بعد ها از دهان تاجی شنیدم که میگفت وقتی در آینه جلوی سفره عقد دستهای فضل اله را دیدم وحشت برم داشت . تاجی نقطه مقابل فضل اله بود هرچه اودرشت اندام بودتاجی ریزنقش تقریبا عروسکی بودکه میشدفکرکردبایک تلنگرخواهدشکست . به سختی حتی قدش به سرشانه فضل اله میرسید.راست میگفت این ناهم آهنگی بود که دختربیچاره مراازنظراول بجای اینکه جذب کند او را ترساند روزعقد تاجی شروع دربدری من و خانواده ام شد واین ازدواج زندگی مرا دگرگون کرد نادانسته و فکر نکرده تن به کاری داده بودم که در حقیقت خودم به دست خودم ریشه زندگی فلاکت بارم  را دچار طوفانی سهمگین تر کرده بودم ................. گویا من فراموش کرده بودم که تاجی نشان گذاشته سهراب است . من فراموش کرده بودم که حسنقلی خان پدر سهراب رئیس و سر کرده یک ایل بزرگ شاهسون است و همه ایل با یک اشاره اونسل هرکس را بخواهند میتوانند از روی زمین پاک کنند من فراموش کرده بودم که سهراب دلباخته تاجی بود و تاجی قبل این دسیسه هائی که قبلا گفتم سهراب را دوست میداشت . من خودم را هم فراموش کرده بودم آری  دامی که فضل اله و شریف برای من بخاطر تصاحب تاجی گسترده بودند همه افکارم را از من گرفته بودند . ریخت و پاش فضل اله کم نبود . تمام لباسهای و جواهراتی که سر عقد به تاجی داد به سفارش خودش طاهره خانم رفته بودتهران وبه اراک آورده بودآنچنان مجلس برای دخترم گرفت که چشم دوست روشن و چشم دشمن خیره شده بودآنچنان دست ودلبازی کردکه خاکسترفراموشی برروی عشق بی شائبه ای که تاجی به سهراب داشت ریخت و خودش شد همان شاهزاده ای که با اسب سفیدش آمده بود تا تاجی رابه آسمانها ببرد. درست به یاد دارم که آن روز تاجی از خوشی اینهمه بذل وبخشش درپوست نمیگنجید.حتی صغراکه اوایل باحقد وحسدبااین ازدواج مخالفت میکردبه علت توجهی که فضل اله به او داشت نظرش کاملا عوض شده بود و خودش مرید اوشده بود  . ولی اله از وقتی فضل اله میامد از کنارش جُم نمیخوردانگار به اوچسبیده بود.آنقدردوستش داشت که قسم راستش بجان فضل اله خان بود.فضل اله میدانست باهرکس چطور باید رفتار کند . این یکی از ویژگیهایش بود و همین اخلاقش باعث شده بود که هیچکس با او مخالف و در حقیقت مقابلش نبود تاجی منهم که دخترکی حدودا چهارده ساله و بی تجربه و چشم و گوش بسته بود وقتی میدید این مرد این چنین محبوب تمام افراد خصوصا ما که وابسته اش بودیم هست و نهایتا میدید که او ما را از زندگی فلاکت بارمان نجات داده به سادگی سهراب را فراموش کرد . فضل اله در حرفهایش به صغرا و ولی اله و تاجی قول داده بود که مرا هم از راهی که در آن داشتم هستیم را از دست میدادم  رهائی بخشد و مرا سر براه کند . و از ورطه ای که در ان غوطه میخوردم نجاتم دهد و این  خودش یکی از آرزوهای همه آنها بود . آری این قولی که او به زن و بچه های من داده بود بهترین برگ برنده ای بود که رو کرده بود .بگذارید در همین قسمت داستان گریزی بزنم به زمانی که من رفته بودم ده که برادر و خواهرهایم را به شهر بیاورم یادتان هست چه شور و شوقی داشتند ؟ یادتان هست که مرا منجی خودشان میدیدند؟ یادتان هست که تمام نامردیهائی را که در باره ی آنها و حتی پدرشان کرده بودم فقط و فقط برای اینکه به شهر بیایند و شهری بشوند همه را فراموش کرده بودند؟ حالا تمام افراد خانواده ی من به وعده فضل اله که آنها را به تهران میاورد و تمام وسایل رفاهشان را هم جور میکرد و در زیر سایه اش به راحتی زندگی میکردند همان حال را داشتند. و من . من هم همان حالی را داشتم که نعمت از آمدن به اراک داشت بچه ای بودم که خودم را زیر چتر حمایت فضل اله گرفته بودم و آنچنان این سرپناه امن و امان بود که مشتاقانه پذیرفته بودم ......فضل اله آنچنان استادانه از تاجی دلربائی کرده بود که من جوانه زدن عشق را در چشمان تاجی میدیدم . من در هر چه که احمق و نادان بودم در عشق و عاشقی ید طولائی داشتم و بوی عشق را میفهمیدم . رنگ عشق را میدیدم و نگاه عاشقا نه را میشناختم . من خود عشق بودم . من فانی عشق بودم و من هنوز هم عاشق بود . من دیگر عاشق طوطی نبودم من عاشق عشق طوطی بودم . بخدا که هنوز خوابهای شیرینم رنگ و بوی طوطی را میداد . بخدا که هنوز شبها سر به بالین او میگذاشتم.بخدا که هنوزدرده زندگی میکردم ورنگ آبی پیراهن طوطی مرادگرگون میکردوبخداکه جزازدست طوطی از دست هیچکس نوازش گدائی نکردم. وای که فکرنمیکنم کسی بمانندمن درعشق بازنده بوده وهنوز هم به عشق عشق میورزد.زمان عیش و عشرت همانطور که گفتم دیری نپائید  خبر ازدواج تاجی به زودی به گوش حسنقلی خان و سهراب رسید و چیزی نگذشت که زندگی مرا اتش غضب انها فرا گرفت و فضل اله که در چنین محیطهائی زندگی نکرده بود و اگاهی نداشت خودش نمیدانست که به دست خودش چه اتشی افروخته گو اینکه بعد ها گفت حتی اگر این مسئله را هم میدانستم باز در تصمیمم پا فشاری میکردم .خبر ازدواج تاجی خیلی زودتر از آنکه ما خیال میکردیم به گوش خان رسیده بود . آخر قسمت زیادی از اراضی و آبادیهای اطراف اراک مایملک او بود و افراد او همیشه در شهر در رفت و آمد بودند و اخبار هم مثل دود که در هوا غیر قابل کنترل است پخش میشود .ضمن اینکه تاجی با یک فرد عادی ازدواج نکرده بود . او با چنان شخصی و با چنان کیا و بیائی که فضل اله داشت وصلت کرده بود .جشن عقدی که فضل اله برای تاجی گرفته بود فقط یک نفر نفهمیده بود که آنهم خواجه حافظ شیرازی بود . مگر میشود چنین چیزهائی از دیده ها پنهان بماند؟ ضمنا سهراب و حسنقلی خان هم که آدمهای عادی نبودند بقول معروف ایلی گوش به فرمانشان بودند .اگر قصد میکردن کسی را از میان بردارند گوش تا گوش کسی هم خبر دار نمیشد شاید برایتان عجیب باشد که آنها اگر آدم هم میکشتند حتی از مقامات هم کسی جرات پیگیری نداشت . پیغام سهراب توسط یکی از مباشرانش به ما رسید . او گفته بودکه به گوش ما برسانند که تاجی خودش و پدرش و برادرش و شوهرش  خودشان را مرده فرض کنند .ما خوب معنی این حرف را می فهمیدیم . و تنها کسیکه این حرف را جدی نمیگرفت فضل اله بود که او را هم شریف حسابی حالیش کرده بود .سهراب قسم خورده بود که بادستهای خودش همه ما را از بین خواهد برد. و تا به این حرف جامه عمل نپوشاند از پای نمینشیند.همه ما و همه آدمهائی که او و خاندانش را میشناختندمیدانستند در کار انها بلوف زدن معنا و مفهومی ندارد . اگر حرفی زدند تا پای مرگ از حرفشا ن بر نخواهند گشت . آنها ایلیاتی بودند . یا حرفی نمیزدند و اگر حرفی میزدند. حتی به قیمت جانشان از حرفشان بر نمیگشتند . (155)
حسنقلی خان ضربه بدی خورده بود آنهم از کسی مثل من اگر ساکت مینشست دیگر مسئله تاجی در بین نبود . مسئله حیثیت او بود . اگر از این مورد چشم پوشی میکرد باید غزل تمام قدرتی را که اینهمه برایش مهم بود میخواند بقول خودش دیگر کسی تره هم برایش خورد نمیکرد . تازه این برایش شده بود دست آویزی که هیبتش را بیشتر به رخ همگان بکشد و یاد همه بیاندازد که با او نمیشود شاخ به شاخ شدسهراب هم که عاشق و واله تاجی بود .گفته بود از اسب وقتی پائین میایم که جنازه تاجی و فضل اله وولی اله و حسین را به اسبم ببندم و به همگان نشان دهم که ما با کسی شوخی نداریم و کسی نمیتواندما را دست کم بگیرد و سر ما شیره بمالد چنان بلائی به سراین خانواده میاورم که نسل حسین وخانواده اش از روی زمین پاک شود این حرفها حرفهای ساده و بی اهمیتی نبود در حقیقت اینها حرف نبود اینها عمل بود عملی که من و خانواده ام باید منتظر انجامش باشیم .
دیگر توان ماندن در اراک را نداشتیم . شب همان روز که پیغام سهراب به ما رسید من و صغرا تا صبح نخوابیدیم . صبح تاجی و بچه ها هم فهمیدند ومن با حالی نزار این پیغام را به فضل اله رساندم و دست به دامان او شدم . فضل اله که تا حال به چنین چیزهائی بر نخورده بود اول با بی تفاوتی با مسئله بر خورد کرد ولی وقتی اصرار و وحشت مرا دید . احساس کرد که احتمال خطر وجود دارد که من چنین مضطرب هستم لذا به من گفت اجازه بده شاید تو خیلی قضیه را بزرگ کرده ای. و سپس یکی از مشاوران و همچنین شریف را صدا کرد و موضوع را با آنها در میان گذاشت . هر دوی آنها پس از شنیدن پیغام سهراب و حسنقلی خان به فضل اله هشدار دادند که مسئله حتی از آنکه منهم فکر کرده ام خطرناکتر است به او گفتند که حسن خان هر چه گفته بی برو و برگرد عملی میکند . مشاورش گفت من خود شاهد بودم که به دستو ر او چند تا از کسانیکه برایش مشکل به وجود آورده بودند برای آنکه از همه زهره چشم بگیرد و دیگر کسی جرات نکند بالای حرفش حرفی بزند دستور داد او را در حالیکه شب هنگام کنار زن و بچه هایش خوابیده بود سرش را گوش تا گوش ببرند . مهمتر از همه اینکه آب هم از آب تکان نخورد و خون آن بد بخت هم بی سرو صدا پایمال شد و حکومت هم هیچگاه خودش را با این قتل اشنا نکرد اصلا بگذار اینطور بگویم که اینجا دولت در مقابل ایل ها نمیتواند قدرتی داشته باشد اکثر اهالی نان خور حسنخان و امثال او هستند .اگر این خانها نباشند رزق و روزی این مردم را که دولت نمیدهد . پس مجبورند که گوش به فرمان خانها باشند و هر کاری را که  از آنها بخواهند با سر و جان انجام میدهند . وقتی فضل اله متوجه شد که چقدر اوضاع وخیم است .عصر آن روز به خانه ی ما آمد هنوز لحظه ای نگذشته بود که صغرا به محض اینکه چای را به فضل اله تعارف کرد با لحنی ملتمسانه گفت . من روز اول که هنوز این مسئله جدی نشده بود و تازه پای شریف به خانه باز شده بود به حسین گفتم که من این مرد را میشناسم او کسی بود که زندگی و خانمان ما را به باد داد.همیشه برای ما شر داشته و وقتی متوجه شدم که قاصد شماست آنهم برای تاجی بخدا پشتم لرزید به حسین گفتم تو را به خدا پای این مرد و خانواده اش را از این خانه ببر . این کاری که او به قصدش آمده دودمان ما را سیاه میکند . به او گفتم که بوی خون میاید شما خبر نداشتید ولی ما که میدانستیم ولی کو گوش شنوا حسین دیگر هیچ اراده ای خصوصا در مقابل شریف نداشته و ندارد . شما خودتان را جای سهراب و خانواده اش بگذارید . من مطمئن هستم ممکن است امشب ما به فردا نرسد شما خیال نکنید که با داشتن این موقعیت و پول میتوانید این جا بمانید و حریف حسنقلی خان و ایلش بشود . به قول معروف او تف کند ما را سیل میبرد . بخدا از دیشب تا به حال خواب و خوراک از من و بچه هایم گرفته شده . الان که با شما حرف میزنم تنم میلرزد . حالا خود دانید این ما و این شما . این را هم بگویم که آنها به من و بچه هایم کاری ندارند فقط شما و تاجی و حسین و ولی اله هم که پسر بزرگ ماست مورد نظر آنهاست . با زنها و دخترها طرف نمیشوند . خوب میدانند چه کنند .در تمام مدتی که صغرا داشت حرف میزد من و فضل الله و بچه ها گوش میدادیم . ساکت شدن صغرا به فضل اله فرصت داد که رو به من کند و بگوید خوب شما چه صلاح میدانید من کاملا قانع شده ام که دیگر اینجا جای ماندن نیست خطر رابه درستی درک میکنم . من به او گفتم .ترا به خداکاری کن همین امشب من و خانواده ام از این شهر بن کن برویم و گرنه من به صبح  فردا هم امید ندارم .فضل اله گفت باشد بگذار فکرهایم را بکنم . مشاورش که همراه قضل اله آمده بود گفت آقا تنها راهش این است که بهر وسیله که ممکن است همگی شما بی آنکه کسی متوجه شود و حتی بصورت ناشناس وهرچه زودتر  به تهران بروید کارد حسن خان فقط در تهران است که نمیتواند سر کسی را ببرد . و گرنه اگر در سوراخ موش هم بروید به لحظه نمیکشد بوسیله  گوش به فرمانهایش که تعدادشان هم خیلی زیاد است پیدایتان خواهند کرد . تازه گفته تاجی لایق کلفتی سهراب هم نبوده . حالاببین چه به سرش خواهم آورد . کاری میکنم که کفشهای سهراب را لیس بزند و مثل سگ جلوی سهراب پارس کند . حسنخان کسی نیست که حرفی بزند و عمل پشتش نباشد و مطمئن باشید که چنین خواهد کرد .ترس حسین و خانواده اش کاملا بجاست من به آنها حق میدهم . ما چیزی میگوئیم و شما میشنوید . شنیدن کی بود مانند دیدن . در همین موقع شریف هم که انگار مویش را آتش زده بودند به خانه ما آمد او همه ی داستان را شنیده یود خودم برایش کاملا توضیح داده بود م با آمدن او فضل اله رو به او کرد و گفت . آقا شریف شما مرا از این ماجراها اینگونه آگاه نکرده بودید . دارم دیوانه میشوم ببینید اینها چه میگویند . یعنی حرفهایشان درست است ؟ بخدا اگر میدانستم هرگز به چنین کاری رضایت نمیدادم با اینکه من با نگاه اول آنقدر از تاجی خوشم آمده بود که حاضر بودم هرکاری بکنم ولی نه به قیمت جان شما و اینهمه بدبختی یا لااقل طور دیگری عمل میکردم . بهر حال الان تغاریست شکسته و ماستی که ریخته باید فکری کرد مثل اینکه دیگر وقت هم نداریم . .شریف که نمیدانست با چه وضعی مواجه میشود و انتظار نداشت که فضل اله هم اینگونه ترس برش داشته باشد و تازه حالیش شده بود وقتی متوجه شد که حال همه ی ما را به نظرش آنقدر این مسئله که پیش آمده بود شور بود که او هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد او هم به میان حرف فضل اله  دوید و سفارش کرد هر چه زودتر باید همگی به تهران برویم . ما میدانستیم که فضل اله در تهران خانه و زندگی بسیار خوبی دارد و خیلی هم اوضاع روبراهی ولی مشکل او در این مورد نبود میگفت کارهای تلفنخانه را که نمیتوانم یک شبه  سرو سامان بدهم  . اما قضیه آنقدر جدی بود که مشاور و شریف به عهده گرفتند که کارها را همانطور که او دستور میدهد انجام دهند . فضل اله هم گفت شما چند روزی کارها را سرو سامان بدهید من به محض رسیدن به تهران جانشینی  برای خودم انتخاب میکنم و به اینجا میفرستم .و اینطور شد که همان شب با پول زیادی که فضل اله  به کسی که شریف سفارش کرده بود داد و او وسایل سفر بی سرو صدای ما را فراهم کرد و ما همگی با ترس و لرز اراک را به قصد تهران ترک کردیم . اما جالب آنکه هنوز مقداری از شهر اراک دور نشده بودیم.که کسی سوار بر اسبی تند روبه سمت ما میامد . این راهم بگویم که از لحظه ای که ما عزم سفر کردیم درست مثل اسیرانی بودیم که انگار از زندان فراریمان دادند و هرلحظه نگران و وحشتزده بودیم از اینکه بالاخره میتوانیم به این سفر ادامه بدهیم یا نه . دلمان مانند کبوتر در سینه هایمان میتپید . زنها که زنگ به رخ نداشتند و ما ضمن اینکه خودمان از آنها حال بهتری نداشتیم سعی میکردیم که به آنها دلداری بدهیم . وضع تاجی از همه بدتر بود او میگفت پای من وسط آمده که شما را دربدر کردم ولی در حقیقت این شریف بود که بخاطر پول و دوشیدن فضل اله ما را دچار این بدبختی و دربدری کرده بود . سوار ی که به طرف ما می آمد یکی از اهالی بود به سفارش قربان ( قربان همان کسی بود که با پرداخت پولی قابل توجه  شریف او را برای این سفر وادار کرده بود  قربان تعهد کرده  بود ما را صحیح و سالم  به  تهران برساند) خبر آورد که چه نشسته اید که حسنخان و سهراب با چندین نفر تفنگچی دارند رد شما را میگیرند . بهر حال هر کاری که میتوانید بکنید .(156)
وقتی سوار رفت قربان بماگفت.معمولاتاآنجاکه من میدانم خودحسنخان وسهراب بدنبال شمانخواهند آمد چون برایشان کسر شان است که به دنبال کسی بروند آنها تفنگچیهایشان را میفرلستند و تفنگچی ها هم که شما را نمیشناسند فقط ار روی نشانه هائیکه به آنها داده میشود ما را شناسائی میکنند . مثلا میگویند چهار مرد و دو زن و سه تا بچه و تفنگچی ها هم که خبره اینکار هستند به فوریت همه ما را خواهند شناخت و روی همین اصل زمان زیادی وقت نداریم .من و فضل اله اختبیرمان را دادیم به قربان و گفتیم هر چه صلاح میدانی بکن فقط ما را از دست حسنخان نجات بده . قربان گفت من را ه این کار را میدانم اما میترسم به شما  بگویم . فضل اله گفت بگو با لاخره پای جان خودمان و مهمتر این بیگناهان وسط است اگر برایمان مقدور باشدهرکاری که بگوئی  انجام میدهیم  . قربان گفت به نظر من اگر شما سه نفر مرد لباس زنانه بپوشید .من میتوانم وقتی آنها آمدند ببیند که فقط من و ابراهیم که پسر بچه است همراه چند زن داریم سفر میکنیم به ما ظنین نخواهند شد .با آنکه این کار برای من و فضل اله و ولی اله بسیار سخت بود ولی چون جان خودمان و خانواده در خطر بود زیاد پافشاری در رد این عمل نکردیم و به یک اشاره قربان مسافرانی شدیم شامل شش زن و قربان و ابراهیم و به راهمان ادامه دادیم. هنوز دو ساعتی از حرکتمان  نگذشته بود که از دور تنفنگچی های خان نمایان شدند . پنج نفر بودند که هر کدامشان برای از بین بردن ما کافی بودندو به سرعت به ما نزدیک شدند. قلب درون سینه من آنچنان میزد که توان کنترل خودم را نداشتم حالامنکه مردی بودم باچثه ای تقریبا کوچک  و خیلی جلب توجه نمیکردم ولی بیچاره فضل اله با ان هیکل مردانه و درشتی اندام مثل روز روشن بود که حتما شناخته خواهد شد ما همگی نگران بودیم . اوایل پائیز بود و هوای اراک هم تقریبا سرد شده بود و همین باعث شده بود که استتاری باشد برای سرو هیکل من وفضل اله . یکی از چیزهائی که آن روز به داد ما رسید رسمی بود که آن زمان بسیار معمول بود و آن هم پیدا بودن فقط چشمها بود وگرنه با یک نظر بچه هم من و فضل اله را میشناخت . ولی الله خیلی مشهود نبود چون هنوز حتی پشت لبش هم حسابی سبز نشده بود ولی خنده دار بود ریخت من و خصوصا جناب مدیر( همه به فضل اله میگفتند مدیر چون مدیر تلفنخانه بود )تفنگچی ها با سرو صدا آمدند . اولی نگاهی سر سری به همه ما کرد . به فضل اله که پشت همه مانشسته بود توجه چندانی نکرد . رو کرد به قربان و گفت . کجا داری میروی . قربان گفت داریم میریم به همین اطراف . مرد سوار گفت همین اطراف یعنی کجا و قربان گفت زیارت . زیارت بی بی سکینه . میدانی که کجاست؟ سوار گفت آره میدانم ولی چرا اینوقت سال و این ساعت قربان گفت شما که میدانید زیارت وقت و ساعت و فصل ندارد اینها زن و بچه من هستندنذر کرده بودند  منهم الان که دیگر فصل سفر نیست. ضمنا وقتی زن و بچه آدم از آدم چیزی  میخواهند من چه کاره هستم . بهر حال زوار هستند  منهم که دست بسته در اختیارشان هستم  سوار گفت. تو کسان دیگری را در این راه ندیدی . قربان گفت مثلا چه کسانی را ؟ سوار گفت مثلا چند مردوچند زن . قربان گفت کجا میرفتند ؟ مرد گفت گویا میرفتند به تهران .قربان گفت باید زودتر از ماحرکت کرده باشند چون ما آنها را ندیدیم . سوار دو باره نگاهی به یک یک ما که داشتیم سنگکوب میکردیم کرد و رو کرد به قربان و گفت چیزی ندارید که ما بخوریم  منکه داشت زهره ام آب میشد احساس میکردم او ما را شناخته و میخواهد اینطوری مطمئن شود . قربان مقداری از اذوقه ای را که همراه داشتیم به آنها تعارف کرد سر کرده آنها اذوقه را گرفت و به قربان گفت گناه دارند این زن و بچه را راه انداخته ای یک فرسخ دیگر که رفتی جائی هست که کالسکه اجاره میدهند برو بگو سالار اسد ما را معرفی کرده . و از آنها کالسکه بگیر و برو زیارت و از طرف ما هم زیارت کن وبا نهیبی که به اسبش زد آرامشی  را که هرگز فراموش نخواهم کرد به ما هدیه کرد.طبق راهنمائی سالار اسدکه همان سر کرده سوار ها بود بجائی که کالسکه اجاره میدادند رفتیم .مانندکاروانسرائی بود ولی بسیار تمیز و آبرومند .در حیاط کاروانسرا حدودسه تاکالسکه و چندین اسب دیده میشد . مرد کاروانسرا دار که پیر مردی بسیار خوشرو بود به پیشواز ما آمد . از انجا که کرایه کننده های اسب و کالسکه ادمهائی بودند که سرشان به تنشان میارزیدکاروانسرا دار میدانست که با ادمهای پولداری سروکار دارد لذابسیار مودبانه با ما رفتار کرد .به سفارش فضل اله قربان یک اسب برای خودش و یک کالسکه بزرگ برای ما اجاره کردو قربان را هم مرخص کرد . قربان گفت پس پولتان که به من داده اید تا شما را تا تهران برسانم چه میشو . فضل اله گفت تو جان ما را نجات دادی اگر تو نبودی و آن راه را پیش پای ما نمیگذاشتی الان همه ما تار و ماتار شده بودیم برو نوش جانت فقط میدانی که نباید از ما و سفرمان به هیچ کس حتی خانواده ات حرفی بزنی فقط به شریف بگو که مواظب کار تلفنخانه باشد  و پس از مدتی تامل که تقریبا خستگیمان هم رفع شد راهی تهران شدیم .خدا میداند چه به ما در این سفر گذشت . در تمامی راه رنگ بر روی تاجی . صغرا که از همه ما اسیب پذیر تر بودند نبود نفیسه و نیره که کوچک بودند و هنوز خیلی از مسائلی که پیش امده بود مطلع نبودند . ابراهیم هم انقدر بزرگ نشده بود که از وخامت اوضاع چیزی درک کند . البته میدانست که خطر جدی همه ما را تهدید میکند ولی نه انچنان که صغرا و من و تاجی نگران بودیم ..در ان مسیر که ما حرکت میکردیم راه عبور و مرور بود و بالطبع مرتبا سوارهائی در رفت و امد بودند جاده پر بود از اسب و گاری و الاغ و دیگر وسایل ابتدائی نقلیه و برای همین خدا شاهد است که وقتی یک سیاهی از دور پیدا میشد همگی چه وضع و حالی پیدا میکردیم . ثانیه ای نبود که تنمان مثل بید نلرزد . راهزنانی هم که در اینگونه راهها بودند خودشان مسئله مهمی به شمار میامدند . اگر منصف بودند که فقط مال و اموال مسافران را میگرفتند و اگر منصف نبودند ان دیگر بسته به این بود که چه چیزی از مسافر میخواستند گاهی فقط اموال و زمانی دختران و زنان را میبردند ولی یک ارجحیت به سواران حسنخان داشتند و سواران حسنخان اگر دستشان به ما میرسید خدا میداند چه بر سرمان میامد .جانمان و حیثیت و ناموس و شرفمان همه و همه به باد فنا میرفت . مرگ برایمان عروسی بود . وقتی این حرفها را میزتم تنم از وحشت بلائی که ممکن بود بر سرمان بیاید به لرزه میافتد. آنقدر ترس ما را فرا گرفته بود که وقتی کالسکه چی گفت باید اطراق کنیم تا اسبها کمی خستگی را از تنشان بدرکنند و خودش هم کمی استراحت کند . نمیخواستیم به این حرف منطقی او گوش کنیم .ولی وقتی دیدیم چاره ای نداریم فضل اله  به کالسکه چی گفت پس جائی برو که خلوت باش ما زن و بچه همراه داریم نمیخواهیم جلوی چشم باشیم .. کالسکه چی گفت ما برای چنین مسافرانی که زن و بچه همراه داشته باشند جای مخصوص داریم (در ان زمان در بین راهها خانه هائی میساختند که نقش مسافر خانه های امروزی را داشت . یک فاز جلوتر از کاروانسرا بود تقریبا جای ادمهای عیالوار بود . ) . او ما را به چنین جائی برد و گفت صبح همگی باهم به طرف تهران حرکت میکنیم .فضل الله  به او گفت هرکس از ما سراغی گرفت تو نه ما را دیدی و نه مارا میشناسی . و برای محکم کاری و برای اینکه او زیاد سئوال و جواب نکند کمی پول هم در جیب او گذاشت و.ما امیدوار شدیم که میتوانیم تا صبح چشم بر هم بگذاریم.من زندگیم با زیبائیها به نابودی کشیده شد . طوطی و تاجی . زیبائی این او فرشته خدا زندگی مرا پر از فرازو نشیبهائی کرد که کمتر کسی چنین تجربیاتی را میتوانددر زندگیش داشته باشد اگر طوطی یک دختر معمولی روستائی بود و اگر تاجی از چنان زیبائی بر خوردار نبود .منهم همان چوپانی بودم که با یک نی لبک عشق دنیا را میکردم و بعد با یک زندگی بسیار ساده روزگار میگذارنیدم و یا به شهر میامدم و باز هم یک زندگی معمولی ولی چه به روزم آمد اول با عشق من به طوطی و بعد با عشق فضل الله و سهراب به تاجی . فضل اله میگفت زیبائی تاجی زندگی مرا تحت الشعاع خود قرار داده . دیگر نه کارم. نه اصل و نسبم و نه هیچ چیز دیگر در مقابل تاجی برایم ارزش ندارد . همان حرفی که من میدانستم و همان احساس که من سالها بود با ان زندگیم را به تباهی کشاندم . من مثل درختی بودم که اسیر طوفان عشق باشد هرزمان به سوئی میرفتم وقتی طوطی را داشتم انگونه که خواندید و وقتی او رفت اینگونه که میخوانید .در آن باصطلاح مسافر خانه اطاق بسیار بزرگی بود که تقریبا گنجایش همه ما را داشت هر چند در شان فضل اله خان نبود و لی به جایش عشق بود . تاجی بود و بودن تاجی برای او  یعنی تمام دنیا . خوشا به حال فضل اله . ولی ایکاش سرنوشت این عشق به مسیری که من افتادم نیفتد. منکه  بنا به وضع و حالم بیشتر از همه از حس و توان رفته بودم به صغرا گفتم جای مرا بینداز . . نبودن تریاک و دیگر اعتیاداتی که داشتم بیشتر از هر چیزی در این موقعیت مرا رنج میداد و بدتر از همه اینکه مجبور به سکوت هم بودم . بی هوش و رمق مانند مرده به روی تشک خوابیده بودم  زن مسافرخانه چی گفت میروم برایتان چیزی فراهم کنم و فضل اله هم دست و دلبازیش همه جا کار هارا جو ر میکرد او چون از خانواده ای مرفه بود همه گونه راه و رسم  اینجور کارها را بلد بودلذا به مناسبت همین خصلتش ما احساس پشت گرمی میکردیم و پاک خودمان را به او سپرده بودیم  او هم الحق که از هیچ کوششی رای راحتی و رفاه ما دریغ نمیکرد . .با تعارف فضل اله زن و مرد مسافرخانه چی همراه وسایلی که برای شام ما فراهم کرده بودن به سر سفره ما نشستند. هنوز دست ما به سفره نرسیده بود که صدای پای اسیهائی که با سرعت به طرف اقامتگاه ما نزدیک میشدند خون را در رگهای ما خشک کرد و از پریدگی رنگ و روی ما صاحب خانه و زنش متوجه شدند که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد . مردنگاه مشکوکی به ما کرد و گفت . چه شده ؟ چرا اینقدر رنگ باخته اید ؟ نکند فراری هستید . ترا به خدا به ما رحم کیند .فضل اله زود خودش را جمع و جور کرد و گفت . ای بابا چیزی نیست مگر شما متوجه نیستید که ما در چه وضعی هستیم . زن و بچه با ما است . خوب میترسیم . همه جا نا امنی هست شما که از ما بیشتر باید وارد باشی. اینطور نیست؟صدای پای اسبها داشت نزدیک و نزدیکتر میشد . در حالیکه قلب هر یک از ما داشت از ترس ار سینه هایم بیرون میامد.(157)
مرد مسافرخانه چی گفت . آهان . عجب . راست میگوئید چرا خودم زودتر اینرا نفهمیدم ؟ نترسید این صدای پای اسیهای پسران منست . آنها در شهر زندگی میکنند . همان جا هم زن و بچه دارند . .دل ما هم به اینها خوش است چند شب یک بار میایند هم سری به ما میزنند و هم آذوقه برایم فراهم میکنند .زمانی نگذشت که در باز شد و سه مرد که قد هر کدامشان برابر غولی بود در آستانه در ظاهر شد و اگر اطلاعات مرد نبود و ما یکدفعه اینها را میدیدیم از ترس قالب تهی میکردیم و پسر ها سلامی کردند و سپس با حیرت ودقت اول به ما و بعد به همدیکر نگاه کردند و سپس رو به پدرشان کردند .نگاه آنها ما را به وحشت انداخت . چون همانطور که از اوضاع پیش آمده معلوم بود امدن و اطراق مسافر در خانه این زن و مرد امری عادی بود حال چطور پسرها اینگونه با دقت و پرسشگرانه ما و بعد پدر و مادرشان را نگاه کردند؟این حالت نگاه انها ذهن مار را هم بهم ریخت . پدرشان که متوجه شده بود . رو به پسرها کرد و گفت . اینها مهمان هستند امشب را اینجا میمانند و صبح میروند و زن و بچه همراهشان است و منتظر شد تا پسرها هم حرفی بزنند . آنها بی آنکه کلامی بر زبان بیاورند . پوتینهایشان را در آوردند و همانطور کنار اطاق نشستند و امدن پسرها و اینگونه مواجه شدن و در حالیکه ما منتظر بودیم که از اطاقی که در اختیار ما بود بیرون بروند .ولی انها در همین جا کنار اطاق نشستند و این موقعیت ما را پاک به وحشت انداخته بود ما زن و دختر همراهمان بود فکر میکردیم خودشان وضع مارا درکنند . ان خانه فقط هیمن یک اطاق را نداشت ولی چه سبب شده بود که آنها بدون آنکه ما بخواهیم بیرون نرفتند . .انتظار ما خیلی به طول نیانجامید . ما درست فهمیده بود میبایست اتفاقی افتاده باشد . چون پسر بزرگ صاحبخانه که اسمش ابوالقاسم بو رو به پدرش کرد و گفت میدانی در شهر چه خبر است؟ . تو با این همان نوازیهایت مار هم میفرستی پهلوی علی و محمد . داغ آن دو تا کم بود ؟ میخوهی سر ما راهم به باد بدهی ؟ . مرد گفت مگر چه شده؟ اینها مگر کی هستند ؟ چند تا ادم زن و بچه دارند و معلوم است که آدمهای شرو شور داری هم نیستند . من خودم آدم شناسم .هنوز مرد حرفهایش تمام نشده بود که ابوالقاسم در حالیکه گاهی ما و گاهی پدرش را نگاه میکرد گفت . انشا اله بلائی را که حسن قلی و پسرانش سر ما آوردند را از خاطر  نبرده ای .تو اینجا نشسته ای و خبر از هیچ چیز نداری . پدر جان حسن قلی شهر را قرق کرده تا مردی را که نامزد سهراب پسرش را از چنگش در آورده و حالا هم با خانواده نامزد پسرش شهر را ترک کرده تا از دام انتقام او فرار کند را دارد تعقیب میکند .. گفته اگر ماهی شوندو به دریا بروند و آهو شوند و به صحرا بروند و ماه شوند به آسمان بروند تا انها را نگیرد و به سزای بلائی که به سر پسرش آورده اند و آبرویش ر ا پیش ایل برده اند نرسان از پای نمینشیند . او برای سر هر کدامشان جایزه گذاشته . حالا فهمیدی چه خبر ها هست و تو بیخبری؟و در حالیکه به تاجی زل زده بود گفت . ببینم هیچ چیزی از اینها را که گفتم به گوشتان رسیده؟اشک از گوشه چشم تاجی سرازیر شد و ابوالقاسم ادامه داد . اینها نمیدانند و پدر تو که میدانی ما نان خور حسن قلی خان هستیم و البته نخواستی ولی مجبورمان کردند . .و در حالیکه رو به فضل اله و من و ولی اله صحبت میکرد گفت.چند سال پیش عده ای از جوانان که دو برادر ما علی و محمد هم جزو آنها بودند تصمیم گرفتندبه پسر برادر حسن قلی خان را که جوان رذل و بسیار هرزه و بی رحمی بود ضرب شستی نشان بدهند و باصطلاح از او زهره چشم بگیرند. پسر برادر حسن قلی خان با اعتبار پدر و عمویش خواب راحت را از خانواده هائی که دختر دم بخت و زیبا داشتند ربوده بود . علنا به چند دختر و زن شوهر دار تجاوز کرده بود و هیچکس هم جرات عرض اندام را نداشت و کسی در حقیقت حریفش نمیشد . . برای همین هم جوانها ی ده که برادران ما هم جزو آنها بودند تصمیم گرفتند ادبش کنند . . یکروز همگی جمع شدند و سر راهش را گرفتند و شروع کردندبه آزار و اذیتش . اتفاقا همیشه جلال با چند سوار میامد به ده از بخت بد ما آن روز تنها آمده بود و بچه میدانستند به چه منظور و برای چه آمده خبر دار شده بودند که یکی از دختران را زیر نظر گرفته بیچاره پدر دختر دست به دامان برادران ما شده بود و آنها هم در کمین جلال بودند در درگیری که بینشان به وجود آمد کار بالا گرفت در همین گیر و دار بود. مردم ده هیچ دخالتی از ترسشان نمیکردند حتی از خانه هایشان هم بیرون نیامده بودند آخر شما نمیدانید ما با چه گرگهائی طرف هستیم رحم و انصاف در قاموسشان هیچ معنائی ندارد خلاصه اینکه   یکی از بچه ها البته نه بقصد از پای در آوردن جلال که همه میدانستیم اگر آسیب جدی به او بزنیم سرمان بالای دار است فقط میخواستیم یک گوشمالی به او بدهیم که ناغافل با چوب به سر پسر برادر حسنقلی میخورد و از بخت بد ما زدن همان و مرگ جلال پسر برادر حسنقلی خان همان. این پسر تنها پسری بود که براد ر حسنقلی داشت و در حقیقت دردانه برادرش بود برای همین داغ بزرگی برایشان محسوب میشد  وقتی جلال میافتد بچه ها که ترسیده بودند همگی پا به فرار میگذارند . این خبر مانند ساعقه تمام ما را بهت زده کرد . حسنقلی و برادرش محمد قلی خان قسم خوردند که یکایک بچه ها را که حدودا پنج نفر بودند به سزای اعمالشان خواهند رساند . و داغشان را به دل پدر و مادر هایشان خواهند گذاشت . همین کار را هم کردند . اینها معمولا سعی میکنند حرفی را که میزنند تا پای جانشان انجام دهند زیرا فکر میکنند اگر حرفی را زدند و عمل نکردند دیگر رعیت برایشان تره هم خورد نمیکند برای همین تا زهرشان رانریزند ول کن معامله نیستند  .آنها همان کار را که گفته بودند کردند یک به یک بچه ها را پیدا کردن از جمله برادرهای ما را و همه شان را جلوی چشم ما آنقدر به دنبال اسبی که سوار شده بودند در همین جا گرداندند تا همگی مانند جنازه شدند و سپس جسد نیمه جانشان را تحویل ما دادند . علی و محمد فقط دو روز دوام آوردند و هردو با فاصله دو سه ساعت جلوی چشم همه ما چشم از جهان بستند .حسنقلی و برادرش حتی اجازه عزاداری را نه بما ونه بآن سه جوان که هرسه مثل علی ومحمد بعد از یکی دور روز تسلیم مرگ شده بودندهم بما ندادند  هنوز چند ماهی از مرگ برادرهایمان نگذشته بود که ادمهای حسنقلی خان آمدند در خانه ما و از پدر مان خواستند که من و برادرهایم را به آنها بسپارد. تا در اختیار حسنقلی خان باشیم . این کارشان  هم به این علت بود که هر جوانی که تنومند و قوی بود همه را خان به زیر یوغ خودش در میاورد و در حقیقت میشدیم نان خور او و گوش به فرمانش . ضمنا با این ترفند زهره چشمی هم از کسانی که با آنها دشمنی داشتند و میخواستند حسابشان را برسند داشتن اینگونه جوانها بسیار ضروری به نظر میرسد و انها با دادن پول به خیال خودشان خانواده ما را راضی کردند ولی در حقیقت ما و خانواده ما مگر جرات مخالفت داشت؟ هرچه آنها میگفتند و میخواستند انجام میدادند . ما مانند گوسفندانی بودیم که جز اطاعت کردن چاره ای نداشتیم .حرفها و دردل های ما همین بود . من از وقتی امدم و چشمم به شما خورد مطمئن شدم که شما همانهائی هستید که در شهر دارند دنبالتان میگردند . . حالا خودتان قضاوت کنید اگر انها بیایند اینجا و یاباد به گوششان برساند که شما امده اید اینجا و ما به شما پناه داده ایم بی شک هما ن بلائی را که به سر برادرمان اورده اند به سر ماخواهند آورد.

ابوالقاسم ساکت شد . تن همه ما مثل بید میلرزید نمیدانستیم چه باید بکنیم . ابوالقاسم منتظر بود تا یکی از ما حرفی بزند . .و ما همه چشممان به دهان فضل اله دوخته شده بود . تنها او بود که میتوانست زودتر از ما خودش را با وضعی که پیش امده بود وفق دهد و همینطور هم شد .فضل اله رو کرد به ابوالقاسم و گفت . اگر من تمام ماجرای را آنطور که واقع شده بگویم باور میکنی؟ ابوالقاسم گفت آره بگو .

در تمام مدتی که ابوالقاسم داشت داستان زندگیشان را برای ما شرح میداد دو برادر دیگرش بدون آنکه به ما توجهی داشته باشند سرشان پائین بود و مشغول خوردن بودند . انها غذا میخوردند و ما خون دل . انگار مرگ جلوی گلوی ما را گرفته بود .فضل اله گفت .درست است و در حالیکه  رو به تاجی می کرد و او را نشان داد ادامه داد این دختر را آنها برای سهرا ب اسم گذاری کرده بودند ولی به خدا مدت زیادی بود که سهراب به شهر رفته بود منهم که از جائی خبر نداشتم . اصلا من تهرانی هستم مدت کمی بود که امده بودم به اراک خبر از هیچ چیز نداشتم و نمیدانستم چه اوضاعی در اراک حکمفرماست من بعنوان رئیس تلفنخانه اراک برای ماموریتی که به عهده ام گذاشته بودند امده بودم.من آدم اسم و رسم داری هستم . در تهران برای خودم کسی هستم . خودم یکی از شرکا و پایه گذاران تلفنخانه تهران هستم . از ماجرای حسنقلی و سهراب هم بی خبر بودم. از این دختر خوشم امد و یکی از مشاورانم را که خودش اراکی بود را بهمراه زنش برای خواستگاری فرستادم خدا خودش شاهد است که انها با وصف اینکه  خبر داشتند برای اینکه خودشان را پهلوی من شیرین کنند. و به خواسته هایشان برسند از آن جمله بهره برداری از توانائی من آنها به همین وسیله دو پسرشان را از من خواستند که به کار مشغول کنم . منهم از همه جا بی خبر هرکار آنها میگفتند میکردم غافل از اینکه دارم نخ طنابی را میبافم که قرار است نه تنها به دور گردن خودم بلکه به درو گردن این بیچاره ها که آنها هم مثل من بی خبر بودند میبافتم .آنها برای اینکه همه کارها را به انجام برسانند به سرعت سر و ته قضیه را هم آوردند نمیدانم چطور و با چه ترفندی این خانواده ی بدبخت را وادار به این کار کردند . دختر برای من کم نبود و نیست البته این را بگویم که چون نمیدانستم که این دختر نامزد دارد آنهم نامزدی در شرایط سهراب واقعا عاشقش شده بودم . و این را هم بگویم که اگر فقط یک هفته زودتر حسنقلی و سهراب به اراک میامدند یعنی زمانی که من این دختر را عقد نکرده بودم بی هیچ مقاومتی کنار میرفتم ولی از آنجائیکه اگر بخواهد بد پیش بیاید شرایطش جور میشود آنها موقعی آمدند که متاسفانه کار از کار گذشته بود و من دیگر حتی فرصت فکر کردن و کاری که بتواند این مشکل را حل کند نداشتم کسانی که این بدبختی را برای ما تدارک دیده بودند    به من چیزی نگفتند در حالیکه من میدانم آنها میدانستند که چه دارند میکنند. چون وقتی هم که حسنقلی پیغام داد خود آنها آمدند و از وخیم بودن اوضاع مارا مطلع کردند. وقتی هم که سهراب بعد از عقد من و تاجی سرو کله اش پیدا شد و ما متوجه شدیم که چه بلائی میخواهد سر ما و خانواده بیاورد . منکه از آداب و رسوم شما خبر نداشتم از پدر تاجی پرسیدم چرا شما که دخترتان را برای چنین آدمی اسم گذاری کرده بودید صدایش را در نیاوردید  او گفت به خدا ما مدتها بود که از سهرا ب و پدر و مادرش خبر نداشتیم کم کم متوجه شدیم که اهالی دارند پچ پچ میکنند و جور دیگری به ما نگاه میکنند با تحقیقاتی که کردم فهمیدم که گویا سهراب در تهران زن گرفته و چون در اینجا رسم است که به پسری که زن هم گرفته باشد باید دختری را که اسم رویش هست به او بدهند( البته حالا متوجه شدم که تمام این حرفها و اخباری که به ما میرسید زیر سرهمان مشاور فضل اله و زنش بوده که به این وسیله راه را برای رسیدن فضل اله به تاجی دخترم صاف کنند چون نمیخواستند از این طعمه ای که به دستشان افتاده صرفنظر کنند برای آنها هیچ چیز غیر از منافعشان مطرح نبود ماهم که چشم بسته داشتیم قربانی خواسته های آنها میشدیم زن این مرد مدتها آنقدر زیر گوش دختر بیچاره یم من رجز خواند تا دل او را از سهراب بکند و به فضل اله مایل کند . که بدبختانه دختر خام منهم آلت دستش شد ووقتی ما متوجه شدیم که دیگر کار از کار گذشته بود . این را هم بگویم که بیچاره سهراب اصلا در تهران زن نگرفته بود و این فقط دسیسه ای بود که زن مشاور فضل اله تدارک دیده بود ) وقتی این خبر به تاجی رسید . او گفت با انکه سهراب را دوست دارم ولی طاقت دیدن او را ندارم اگر مجبور به این وصلت بشوم خودم را میکشم. فضل اله به میان حرف من دوید و گفت  در همین موقع بود که من بی انکه هیچ خبری از اتفاقاتی که افتاده بود داشته باشم به خواستگاری تاجی رفتم و او هم موافقت کرد هم خودش و هم خانواده اش . بعد هم که مشاوری که واسطه این ازدواج بود داستان امدن سهراب را برایم گفت گفتم باشد من پای خیرو شرش ایستاده ام . اما راستش نمیدانستم قضیه اینقدر شور است . وقتی متوجه شدم که چه بلائی ممکن است سر خودم و تاجی و خانواده تاجی بیاید تصمیم گرفتم بهر شکل ممکن خودم و اینها را از مهلکه نجات دهم . من در تهران وضع بسیار خوبی دارم حتی میتوانم اگر شما بخواهید از زیرقید حسنقلی بیرون بیائید در همان تهران و تلفنخانه مشغولتان کنم . فقط ترا به خدا یک امشب به ما امان بدهید.(158)
حرفهای فضل اله دل ابوالقاسم را که از بی رحمی حسنقلی دل پر خونی داشت به رحم اورد .... .شاممان را در سکوتی دلهره آور خوردیم . پس از شام مدتی ابوالقاسم و برادر هایش به اطاق دیگر رفتند تا کمی استراحت کنند ساعتی نگذشته بود که برگشتند . هر سه تائی و ابوالقاسم که بزرگترشان بود مثل همیشه که از طر ف خودش و برادرانش حرف میزد گفت . ما شما را تا جائی که بشود همراهی میکنیم . تا از تیر رس سهراب دور شوید ولی ترا به خدا اگر خدای نا کرده گرفتار شدید مبادا اسمی از ما و پدر و مادرمان ببرید . ما جوانمردی را در حق شما تمام و کمال انجام میدهیم به شرطی که شما هم با ما نا جوانمردی نکنید و این قول را به ما بدهید .فضل اله گفت. مگر میشود با شما که چنین صادقانه میخواهید بدون هیچ چشم داشتی به ما کمک کنید ما ناجوانمردی کنیم؟ به خدا قول میدهیم که حتی اگر گرفتار شدیم لب از لب باز نکنیم. ولی ما نمیدانیم بقیه راه را چطور باید برویم. تا در امان باشیم ابوالقاسم گفت. اولا باید خط کالسکه را کور کنید . زنها پوشیه بزنند و مردها به جز ولی اله که در آن زمان شانزده . هفده ساله بود لباس زنانه بپوشند . ما سه نفر هم با شما میائیم . با اسب میرویم  از هیچ کاروانسرا و محلی هم برای اطراق استفاده نمیکنیم . روز راه میرویم و شب استراحت میکنیم . رفتن در شب بیشتر جلب توجه میکند . و از طرفی اگر از دست حستقلی نجات پیدا کنیم در شب از دست دزد ها نمیتوانیم . .از طرفی ما یک میان بر به تهران بلد هستیم که امکان ندارد آدمهای حسنقلی این پیچ و خمها را بدانند . از همان راه شما را به تهران میرسانیم .فضل اله گفتپای ما به تهران برسد بخدا تمام زحمات شما را که جان و ناموس ما را نجات داده اید جبران میکنم قسم میخورم که پشیمان نخواهید شد  . ابوالقاسم هم گفت امشب هم هر چه زودتر بخوابید . در را هم به روی هیچکس باز نکنید باید طوری وا نمود کنیم که اگر کسی به اینجا آمد خیال کند که اطاق شما خالی از سکنه است. سعی کنید تا من خودم نیامده ام به هیچ عنوان از اطاقتان خارج نشوید . این افراد بقدری زرنگ هستند که بعید به نظر نمیرسد که تمام جاهائی را که ظن بودن شما در انها وجود دارد را از دور زیر نظر میگیرند و من میترسم اگر این توضیحات را به شما ندهم بعدا دچار مشکل بشویم. و سپس هر سه نفرشان  به ما شب بخیر گفتند و رفتند.انگار آنشب نمیخواست صبح شود. خواب به چشمان ما راهی پیدا نکرد و ضع من از همه بدتر بود . من آدمی معتاد بودم . خودتان میتوانید تصور کنید که من در ان اوضاع چه حالی داشتم و دو روز بود مواد به بدنم نرسیده بود هوا سرد بود و تن من طالب  گرما . خدا میداند که چند بارمرگ را جلوی چشمم دیدم . وقتی بدنم به لرزه میافتاد ولی اله و فضل اله بیچاره میشدند تا حال عادی پیدا کنم . نمیدانم در آن لحظات چه به روز تاجی و صغرا میامد . آنقدر ترس از حسنقلی خان در تن و جان خانواده افتاده بود که حد و حدودی نداشت و این وضعی هم که من برایشان به وجود آورده بودم شده بود غوز بالا غوز وقتی کمی به حال عادی برمیگشتم از خجالتم دلم میخواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد . از خودم ووجود بی خاصیتم بینهایت رنج میبردم . یک شعری به خاطرم رسیده . یاد ایام جوانی جگرم خون میکرد                      خوب شد پیر شدم کم کم و نسیان آمدولی ایکاش میمردم و چنین روزهائی را تجربه نمیکردم . وقتی ابوالقاسم پیشنهاد کرد که خودش و برادرانش همراه ما خواهند امد پدر و مادرشان که وحشت از جان بچه هایشان داشتند گفتند ما هم با شما همراه میشویم . آنها گفتند اگر ما با شما باشیم خطر اینکه شما را بشناسند خیلی کمتر است . آنها در ان زمان بسیار فکر خوبی کرده بودند چون در اینصورت شناخت ما تقریبا غیر ممکن به نظر میرسید. . صبح آنروز فضل اله با دادن پول بیشتر کالسکه چی را که تقریبا از موضوع سر در آورده بود به خاطر اینکه ما را لو ندهد ( با انکه کالسکه چی مرد میانسالی بود که از چهره اش اینطور بر میامد که اهل دین و دیانت درستی است ولی دل نگرانی ما انقدر در آن وقت زیاد بود که از سایه خودمان هم بیم داشتیم) او را راضی کرد . و کالسکه چی هم قول داد که هرچه دیده و شنیده همانجا بگذارد و برود . (ضمن اینکه آنها از تصمیماتی که  ابوالقاسم و برادرانش گرفته بودند خبر نداشتند ولی تا همین مقدار هم اگر اطلاعاتشان به گوش تفنگچی های حسنقلی میرسید جان سالم به در بردن ما محال بود .وقتی خیال همه از طرف کالسکه چی راحت شد . با تبدیل لباس من و فضل اله و به سبک آنروزها بازدن روبنده همگی که حالا دیگر برای خودمان یک گروه شده بودیم با وسایل سفری که ابوالقاسم برایمان فراهم کرد به طرف تهران حرکت کردیم.چه بگویم که سخن دراز میشود . با مشکلات عدیده ای روبرو شدیم که یاد آوری هر کدام چون کاردی است که به سینه ام زده میشود . و بالاخره پس از دو شب به تهران رسیدیممسافرخانه چی و خانواده اش میخواستند از ما جدا شوند و نمیتوانم بگویم شاید نه تا آنروز و نه فکر میکنم تا سرم به سنگ لحد بخورد بتوانم نظیر چنین آدمهای از خود گذشته ای را ببینم . نمیدانم اینها آدم بودند یا فرشته نجات . برای هیچکس قابل درک نیست که میشود در چنین دنیائی انسانهائی پیدا شوند که اینگونه و بدون هیچ  چشم داشت اعم از مادی و معنوی دست همنوعشان را در سخترین لحظه بگیرند . این سعادتی بود که نصیب ما شده بود .(دلم میخواهد این نکته را هرچند که تقریبا به داستان زندگی من ربطی ندارد و سخن طولانی میشود بگویم . آری آنقدر بی رحمی و شقاوت خانها و خانواده هایشان مردم را که حتی نان خورشان هم بودند ناعلاج کرده بود که امثال ابوالقاسم و خانواده اش دلشان آنچنان خون بود که کاملا برایشان حال و روز ما قابل درک بود آنها آنچنان داغی را این حسنقلی و خانواده اش به دلشان گذاشته بودند  که حاضر بودند حتی گرگ را ازدست آنها نجات دهند چون این افراد از گرگ هم بدتر بودند .اینجا به این نتیجه هم رسیدم که ازدواج تاجی با سهرابی که به نظر ما یکی از شانسهای زندگی ما میتوانست باشد خیلی هم ساده نبود . ما مردمانی بی آزار و رحیم بودیم و آبمان با اینگونه افراد توی یک جوی نمیرفت و شاید روز به خاطر کوچکترین خطائی جان تاجی و همه ی  ما بر سر این وصلت تباه میشد. شاید این اتفاق هرچند تلخ و ناگوار بود ولی بازهم لطف خداوند بود که به یاریمان آمد و شاید فضل اله فرستاده ی لطف خدا بود . کسی چه میداند؟)هم من و خانواده ام و بیشتر از ما فضل اله بود که قدر این موهبتی را که به ما رو کرده بود میدانست . انها میخواستند وقتی که مطمئن شدند ما به تهران رسیده ایم و دیگر خطری ما را تهدید نمیکند حتی بدون دریافت کوچکترین وجهی ما را ترک کنند ولی فضل اله بهیچ قیمتی راضی نشد و همگی را به خانه خودش دعوت کرد. .(159)

خانه اش بسیار بزرگ و زیبا بود ودر یکی از خیابانهای معروف تهران قرار داشت . از همان لحظه ورود از اثاثیه گرانقیمت خانه خصوصا از فرشهای قیمتی( این را من که در این رشته به تمام و کمال وارد بودم بهتر از همه درک کردم) و عتیقه هائی که در جای جای خانه بود  به این نتیجه رسیدیم که او نباید یک آدم عادی باشد که صد البته بعدها متوجه شدیم که همینطور هم بود  فضل اله به محض ورود به سرعت برق و باد هم خودش را و هم من را از وضعی که بالاجبار به آن رضایت داده بودیم در آورد و هنوز مدتی نگذشته بود که .  دو خدمتکار به استقبال ما امدند. گویا خدمتگارها عادت داشتند که در هر سفرفضل اله  به این شکل به خانه بیاید . خدا میداند ما چه حالی داشتیم نمیدانستیم خواب میبینم یا که بیداریم ما کجا و این جا کجا خانواده مسافر خانه چی هم با پسرانش وضعی مشابه ما داشتند . آنها هم فکرش را نمیکردند که با چنین خانواده ای روبروشوند . لذا انگار ما دیگر آن خانواده بی پناه و بیچاره ای که آنها به خاطر لطف ما را همراهی کرده بودند نبودیم . از این رو به آن رو شده بودند. منکه به علت وضعی که داشتم تا مدتی خیال میکردم اوهام گریبانم را گرفته است . بعدها تاجی و صغرا و ولی اله هم اذعان کردند که وضعی مشابه من داشتند .اثاثیه ما را که خیلی هم زیاد نبود یکی از انها گرفت و دیگری هم اسبها ی ابوالقاسم و برادرنش را چند اسب ما را هم که به محض ورود به تهران ابوالقاسم مرخص کرده بود .فضل اله همه ما را به اطاق بزرگی که اولین اطاق ان خانه محسوب میشد راهنمائی کرد . و مدتی نگذشت که با شستن سرو رویمان و تعویض لباسهائی که خدمتکارها برای یک یک ما اوردند حال و روزمان کمی بهتر شد . خانواده مسافرخانه چی هم در اطاق دیگری برای استراحت راهنمائی شده بودند .صغرا که از همه ما حال و روز بهتری داشت از فضل اله خواست که ما را به دیدار خانم جان(مادر فضل اله ) ببرد .آنطور که فضل اله به ما گفت  خانم جان  به علت پا درد شدیدی که داشت نتوانسته بود با ما اشنا شود و فضل اله هم قبول کرد و ما همگی به دیدن او رفتیماطاق خانم جان یک اطاق بسیا ر بزرگ بود بزرگتر از پنجدر یهائی که ما در اراک داشتیم . اطاقش با فرشهای بسیار گران مفروش بود دور تا دور اطاق مخده های یکدست چیده بودند.خلاصه از تمام قسمتهای خانه میشد فهمید که ادمهایش بسیار ثروتمند هستند . درهای بلند با شیشه های رنگی . پرده های زربفت و زیبا هرکدام به نوبه خود چشم انسان را خیره میکرد در کنار دست خانم جان یک سماور بسیار زیبا با وسایلش به چشم میخورد . . خانم جان که زنی ریز نقش با موهائی کاملا سفید که با آنها را با پارقدی سفید تقریبا پوشانده بود و نشان میداد که در جوانی زنی بسیار زیبا بوده  با روئی گشاده از ما استقبال کرد و کلی معذرت خواهی از اینکه بعلت کهولت سن نمیتواند سر پا بماند ما را تعارف به نشستن کرد . من فکر کردم که او نمیداند این خانواده ای که به این شکل به خانه اش امده اند عروس  آینده اش است ولی بعدها متوجه شدم که او بهتر از همه ما فضل اله را میشناخت او به محض ورود ما به ان وضع و حال و با دیدن تاجی به همه چیز پی برده بود . عجیب نیست شما هم وقتی این داستان را دنبال کنید خواهید فهمید که با روحیاتی که فضل اله داشت به راحتی میشد فهمید که چه داستانی را برای چندمین بار تکرار کرده است .گویا مادرش به اینگونه کارهای فضل اله عادت داشت.خانم جان به فضل اله گفت . کوکب را صدا کن بیاید . تو که میدانی من قدرت پذیرائی ندارم . با صدا کردن فضل اله کوکب که دختر هفده هجده ساله بود با یک سینی میوه به اطاق امد و با اشاره خانم کنار سماور نشست وما اولین چای را پس از سه روز   بدون دلهره خوردیم . خانم از پسرش پرسید به ان دسته که در اطاق دیگر هستند رسیدگی کردی؟ و فضل اله گفت مادر خیالت جمع باشد انها کسانی هستند که من و این خانواده را از مرگ حتمی نجات دادند. مادرش رو به ما کرد و گفت ای بابا مثل اینکه باز این پسر من دسته گل به آب داده . اینطور نیست ؟ و ما که از ماجرا خبر داشتیم سری به علامت تصدیق تکان دادیم پس از یکساعتی که نشستیم فضل اله که میدانست ما چقدر خسته هستیم  از مادرش  اجازه گرفت و ما را به اطاقمان برگرداند تا بعد از ان روزهای دشوار حالا بتوانیم کمی استراحت کنیم . ابوالقاسم با خانواده اش که مجبور به دیدار خانم نبودند مدتی بود که لذت خواب را چشیده بودند.نفهمیدیم تا صبح فردا چطور گذشت . بعد از خوردن صبحانه که در کنار ابوالقاسم و خانواده اش بودیم فضل اله حسابی از خجالت آنها در  آمد و به پسرها هم گفت هروقت بخواهید به روی چشمم شما را در تلفنخانه مشغول به کا ر میکنم. شما جان همه مار ا نجات دادید . ولی آنها گفتند . ما همان بهتر است که به سر زندگی و کار خودمان برگردیم و با رضامند از ما خدا حافظی کرده و رفتند.اگر بخواهم آنچه را که دیدم و شنیدم بگویم امکان پذیر نیست  گذشته و رفته .و حافظه مرا هم باخود برده ظرف دو روزتقریبا برای ما داستان زندگی فضل اله  روشن شد.  نمیدانم همه مثل من زندگی اینچنین پر نشیب و فراز دارند یا من در درگاه خدا جایگاهی خاص دارم نمیدانم چرا به هر راهی که قدم میگذارم و خیال میکنم که از بندی رها شده ام می بینم که بندهای جدیدی سخت به دست و پایم بسته شده . لحظه ای آرامش اگر در زندگی من پیدا نشده که متعاقب آن پر از دردهای و رنجهای نوئی نبوده  از آن گره هائی بوده که من اصلا تصورش را هم نمیکردم این بار هم در ارتباط با ازدواج جدید تاجی به این مشکل اساسی برخوردم که اقا فضل اله زن و بچه دارد یک پسر بزرگ هم از زن اولش که طلاق داده بوده و دو دختر هم از زنی که الان در حال حاضر خانواده اش هستند   روی این حساب تاجی زن سوم او میشد و فضل اله به ما گفته بود زنی داشته و طلاق داده و اکنون تنهاست ولی زهرا خانم( مادرش) حقیقت را از سیر تا پیاز برایمان شرح داد. . زهرا خانم زنی متدین و بسیار مذهبی بود او در وحله اول سعی کرد خیلی با آرامش با ما مواجهه شود .راستش انگار خیلی به این گونه امور عادت کرده بود . خوشحالی بعدهای من این بود که اگر او داستان زندگی فضل اله را میخواست بی مقدمه برای ما فاش کند به احتمال قریب به یقین تاجی از دست رفته بود و زندگی منهم از هم می پاشید ولی همین دانائی و حواس جمعی خانم جان باعث شد که مسائل به صورت خوشی برملا شود البته خود فضل اله هم میدانست که مادرش از چه قدرتی برای حل اینگونه مشکلات بر میاید .برای همین هم تقریبا ریش و قیچی را به او سپرده بود . خانم جان با پنبه سر ما را برید .او به آرامی و بسیار با نفوذ حرف میزد و به  ما فرصت فکر کردن را میداد وقتی زهرا خانم داشت زندگی گذشته فضل اله  و شاید هم زندگی آینده تاجی را برای ما شرح میداد در تمام مدتی که او آنقدر با متانت حرف میزد و سعی میکرد هیچ تنشی ایجاد نکند  لحظه ای اشک چشمان تاجی خشک نشد صغرا مات و مبهوت بود و من دیوانه . آری دیوانه شده بودم . به راستی داشت عقل از سرم میپرید و زمانیکه خانم داشت این دردلها را برایمان میکرد فضل اله به اداره رفته بود  او وقت گیر آورده بود تا باصطلاح خودش ما را روشن کند شاید او نمیدانست که آب از سر ما گذشته است و یا شاید فضل اله خودش این برنامه را ریخته بود . چون این حرفها چیزی نبود که او با ان وعده ووعید هائی که به ما داده بود بتواند بر زبان بیاورد. وقتی زهرا خانم حرف میزد انگار مرا در یک منقل پر از آتش نشانده بودند. نمیدانستم چه کنم . یک آن احساس کردم با دستهای خودم تاجی را به مسلخ برده ام . ای وای که من چه به سر دردانه ام آورده بودم . اگر طوطی زنده بود وای همان بهتر که مرد و این خواری و خفت مرا ندید . (160
من این را میدانستم که تمام زنها خصوصا وقتی پیر میشوند اگر صاحب مال و منالی باشند و شهری هم باشند بسیار پر فیس و افاده هستند . و طبقه پائین تر از خودشان را قابل نشست و برخاست نمیدانند ولی انگار زهرا خانم تافته جدا بافته بود . بسیار مهربان بود و با همان لحن دلسوزانه رو کرد به من و گفت .آقاجان مگر دختر را از سر راه پیدا کرده بودی ؟ اخر دختر به این زیبائی ووجاهت ؟ بخدا  دل آدم گُر میگیرد . چرا بچه مثل دسته گلت را به پسر من که از تو که پدر این دختر هستی گویا بزرگتر هم  هست اینگونه شوهر دادی ؟بعد با نگاه تیز بینی که داشت رو به صغرا کرد و گفت به تو که نمیاید که مادرش باشی . اینطور نیست ؟ تو چرا پا در میانی نکردی و به این پدر نگفتی که دارد چه بلائی سر دخترش میاورد؟ و لابد حرف تو هم خیلی به گوشش نمیرود. اینطور است ؟ . صغرا که خودش میدانست یکی از عواملی بود که باعث شده بود تاجی به این ازدواج تن دهد سرش را به زیر انداخت . خانم در حالیکه دو باره مرا خطاب قرار میداد  با تاسف دست روی دست زد و گفت . چطور خدا ترا میبخشد ؟ دل من به حال این زیبا رو کباب میشود .خلاصه آنقدر مرا سررنش کرد که شرمنده  بلند شدم و به حیاط رفتم . یک آن رنگ و روی تاجی از مقابل چشمم دور نمیشد با همان چشمان درشت سیاهش در حالیکه از اشک پر شده بود با دامنش بازی میکرد وفقط گاهگاهی سرش را بلند میکرد و در چشمان من خیره میشد و آتشی را که در درون من شعله ور بود فروزانتر میکرد .در کنار دیوار حیاط سرم را به دیوار کوبیدم و تا توانستم اشک ریختم . در اینوقت تاجی به کنارم آمد و سرم را به سینه گرفت و در حالیکه یک لحظه گریه اش قطع نمیشد گفت . پدر گریه نکن . هرکس سر نوشتی دارد  تو که نمیدانستی . هیچکس نمیدانست  تا حالا هم که فضل اله خان با من مهربان بوده تازه اینقدر مال و منال دارد که با وجود داشتن زن دیگر هنوز آن توانائی را داردکه نگذارد به من سخت بگذرد . تازه مثل اینکه زنش هم در این خانه نیست . من همین جا پهلوی خانم میمانم. زن مهربانیست فکر میکنم مادر خودم است  میبینی چطور برایم دل میسوزاند؟ و برای اینکه حرفی زده باشد که مرا خوشحال کند و ز این غم و اندوهی که داشت دیوانه ام میکرد خلاصم کند گفت . تازه بابا تریاکت راهم که  اجبارا ترک کردی . و لبخندی لبهایش را از هم گشود وای لبخندی که درست مثل طوطی بود . و این لبخند مرا برد . برد به همان دنیائی خیالی که اغلب روزها و شیهایم در انجا بسر آمده بود . آری خندید و شادمان بود از اینکه من دو باره آدم شدم . او خیال میکرد که من آدم شده ام. زمانی نگذشت که صغرا هم به ما پیوست . زبانش بند آمده بود . و نمیدانست چه باید بگوید و چه باید بکند . نمیدانم آنطور که من در اینمدت او را شناخته بودم احساس میکردم شاید خیلی هم ناراحت نباشد چون او همیشه تاجی را رقیب میدانست و شاید خوشحال بود از اینکه میدید بالاخره تاجی هم زهر به کامش ریخته شد و احتمال هم میداد که روزهای خوش آینده در انتظار تاجی نباشد. بچه های دیگرم در اطاق بودند . وضعی که ما داشتیم باعث شده بود که توجه زیادی به آنها نداشته باشیم و روی همین اصل هم بچه هم بسیار ساکت و صبور بودند عادت کرده بودند که بدون مابا خودشان باشند . از همه صبورتر ابراهیم بود . او در حقیقت سر پرستی بچه ها را به عهده داشت نفیسه و نیره هم هرکدام بسهم خودشان از عهده کارهایشان بر میامدند و همین امر باعث شده بود که تقریبا خود کفا باشند . وقتی به اطاق رفتیم آنها مشغول سر گرمیهای خودشان بودند. ولی اله را هم فضل اله صبح که میرفت با خودش برده بود و به قول خودش میخواست دستش را دور و ور خودش بند کند .سر در گریبان نشسته بودیم و هیچکدام هیچ حرفی نمیزدیم یعنی حرفی برای زدن نداشتیم . چه بگوئیم .؟از که بگوئیم ؟ آنقدر دردمان عمیق بود که حتی طاقت ابرازش را نداشتیم . صغرا بلند شد و رفت تا چای برایم بیاورد در اطاق باز شد و ولی اله و فضل اله امدند . سرم گیج میرفت . اشک چشمم بند آمده بود ولی دلم میگریست  . به حال و روز تاجی و به ورطه ای که من او را در ان انداخته بودم نمیخواستم به فضل اله نگاه کنم  او سلام کرد و من پس از سکوتی تقریبا طولانی گفتمشما به ما دروغ گفتید . سر ما کلاه گذاشتید از بیچارگی و دربدریمان خوب استفاده  کردید. زن و بچه های مرا آوراه کردید . چرا  ؟ چرا این بلا ها را سر ما آوردید؟ آخر من به تو چه بگویم چطور جواب ما که نه چطور جواب خدا را میدهی ؟ مگر برایت دختر قحط بود که امدی و مرا خانه خراب کردی ؟منکه هیچوقت برای زن و بچه هایم شوهری و پدر ی نکرده بودم ولی تو امدی و مرابه جائی رساندی که الان شرمم میاید که چشمم را به زنم و فرزندانم بیندازم .هنوز داشتم دردهای دلم را بیرون میریختم که فضل اله بطرفم آمد . جلویم زانو زد در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود دستم را گرفت بوسید و به روی چشمش گذاشت .(با انکه چند سالی از من بزرگتر بود به من به زبان تاجی پدر جان میگفت) .گفت پدر جان من به شما قول میدهم اولا جبران تما م این ناملایماتی را که در این مدت به خاطر من متحمل شده اید جبران کنم و ثانیا من به شما قول میدهم . قول مردانه میدهم که تا وقتی جان در تنم هست نگذارم آب به دل تاجی تکان بخورد . شما از زبان مادرم همه چیز را شنیدید ولی او هم مرا درست نمیشناسد . او مادر است . من همین جا به شرفم قسم میخورم که به تمامی ان چیزهائی که گفته ام مو به مو عمل کنم . بین من و شما خدا حاکم . فقط شما کمی به من فرصت بدهید اگر خلافش را دیدید هر چه میخواهید به من بگوئید . در تمام مدتی که فضل اله حرف میزد تاجی مثل ابر بهار گریه میکرد و صغرا و بچه ها هم دست کمی از تاجی نداشت درست مثل اینکه فضل اله روضه میخواند و انها داشتند خودشانرا برای غریبان و یتیمان صحرای کربلا تکه تکه میکردند  .من در حالیکه هنوز بغض گلویم را میفشرد رو کردم به او و گفتم . هنوز نمیدانم چه باید بکنم یا نکنم  ولی اینطور نمیشود . اولا ما که نمیتوانیم اینجا زندگی کنیم با این وضعی هم که تو به وجود آورده ای من نمیتوانم تاجی را به دست تو بسپارم . راستش فکر میکنم همان بهتر که دست همشان را بگیرم و با تمام وحشتی که نمیدانم چه بر سرمان خواهد آمد به اراک بروم انجا میروم سر زارو زندگی خودم . پسرها هم که بزرگ شده اند . بالاخره خاکی بر سرمان میریزیم . بهتر از اینست که اینجا بمانم . ما تا حالا سر بار کسی نبوده ایم اکنون هم نمیتوانیم . نمیخواهم بچه هایم را زیر چراغ مردم و سر سفره دیگران بزرگ کنم .  انقدر حرفهای خانم رشته افکارم را بهم ریخته که گویا قدرت فکر کردن را هم از من صلب کرده . ولی باید یک فکربکربکنم .شاید هم وقتی به اراک رفتیم وحسنقلی خان بفهمد که توبا چه نامردی مراوادار به این ازداوج کردی از سر تقصیراتمان بگذرد و دیگر آزاری به ما نرساند . من اورا مرد تر ازتو میدانم که چنین به روزمن وزن و بچه ام آوردی.فضل اله که کمی آرام شده بود در حالیکه هنوز شرمسار به نظر میرسید گفت . فکر رفتن را از سرتان بیرون کنید من از جانم میگذرم از تاجی نمیگذرم . شما خیال میکنید برای من این مسئله خیلی ارزان تمام شد؟ من از حیثیتم مایه گذاشتم . من لباس زنانه به تن کردم من چندین شبانه روز مرگ را جلوی چشمم دیدم . مگر من نمیتوانستم شما را بگذارم و به تنهائی جان خودم را بردارم و بیایم تهران اینکه برای من مثل آب خوردن بود ولی من حتی لحظه ای هم این فکر به ذهنم خطور نکرد من یک ثانیه هم نمیتوانم دوری تاجی را تحمل کنم . این را بگویم نه حالا تا جان در بدنم هست گذشتن از سرم راحتر است از گذشتن از تاجی. دیگر هم برای من از این خط و نشانها نکشید. شما میدانید من در اینجا باید به خاطر این بازگشتم چه غرامتی بدهم ؟ تاجی آرزوی یک عمر منست . تمام رنجهائی را که کشیدم حاضرم بازهم بیشترش را بکشم . کار خلافی هم نکردم . اگر شما تمام ماجرا را از دهان خودم شنیده بودید الان اینطور در باره من فکر نمیکردید . من نمیدانم چرا مادرم برای شما درددل کرده . البته به خاطر زیبائی و سن و سال کم تاجی دلش سوخته و این حرفها را زده . او زن بسیار مهربانی است ولی همین مهربانیهایش همیشه کار دست من میدهد . این چندمین بار است که بیهوده در کار من دخالت میکند و برای من درد سر درست میکند . ماجرای من و زن و بچه هائی هم که دارم خیلی بغرنج نیست همین شما پدر که بدانید خودتان به من حق میدهید و من مطمئن هستم نظرتان صد در صد نسبت به من عوض خواهد شد . . باز هم میگویم قول میدهم در زمان بسیار بسیار کوتاهی که خودتان هم نمیتوانید حدس بزنید انچنان کنم که خیالتان صد دردصد از طرف خوشبختی تاجی جمع شود . حال باز هم دست و صورتتان را میبوسم و از شما خواهش میکنم فقط و فقط کمی به من فرصت بدهید . اگر به وعده هایم عمل نکردم انوفت من دربست در اختیار شما هستم.آنقدرگفت وگفت که نه تنها من را بلکه تاجی راهم قانع کردوبه امیدروزهای خوشی که قولش رابه مادادانشب رابه سر آوردیم هرچند فضل اله از طرف خودش کمی مرا خاطر جمع کرد ولی افکاری که مرا رنج میداد یکی دوتا نبود بهر طرف که نگاه میکردم مشکلاتی را میدیدم که هرگز قادر به حل آن نبودم به بد وضعی بر خورده بودم از یکطرف دربدری خودم و زن و بچه هایم از طرفی بیکاری و ناتوانی که گریبانم را گرفته بود و یک مورد دیگر هم رنجی بود که از گردابی که تاجی را در ان اندخته بودم و نمیدانستم که چقدر میتوانم به حرفهای فضل اله اطمینان کنم. همه اینها یکطرف و دل نگرانیم از طرف حسنقلی به یکطرف . البته تهران بسیار بزرگ بود و همانوقت هم نسبت به شهرستانها قابل قیاس نبود . ووقتی درست فکر میکردم نمیدانم برای آرامش خودم را راضی میکردم و یا واقعا اینطور بودکه حسنقلی در تهران برایش آسان نبود که ما را پیدا کند اولا که ما شناخته شده نبودیم و ثانیا او فضل اله را نمیشناخت تا پیگیری کند ووقتی به این جا میرسیدم کمی خیالم جمع میشد و بهر حال بنا به گفته فضل اله که راست هم میگفت. تازه اگر او دستش به ما برسد اینجا که اراک نبود که او بتواند توسط آدمهایش بلائی سر ما بیاورد . اینجا قانون حاکم بود و به گفته دامادم در تهران فضل اله بیشتر از حسنقلی کاردش میبرید . و یک سر و گردن از او بالاتر بود . . این افکار اغلب شبها به سراغم میامد و کابوسی را که در ان غوطه میخوردم را تشکیل میداد. یک  هفته تمام نشده بود که با کمک فضل اله خانه ای کوچک دست و پا کردیم . وسایل زندگی را هم در حد نیاز خریدیم . مانده بود کار . به فضل اله گفتم من بیکار اگر بمانم میمیرم . و ممکن است دو باره گرفتار اعتباد شوم . . او گفت اخر در اینجا من چه کاری میتوانم برایت جور کنم تو که در شرایطی نیستی که از پس هرکاری بر بیائی . گفتم من راه کسب و کار را میدانم از وقتی چشم باز کرده ام اینکاره بوده ام اگر بشود کار و کسبی برایم جور کنی هم سرم گرم میشود و هم میتوانم روی پای خودم باشم .  چند هفته ای که گذشت به فضل اله گفتم اگر صلاح بدانی به اراک بروم و وسایل و خانه ای را که دارم بفروشم و سرمایه کنم  او گفت اگر بروی هنوز زخمی که به سهراب زده ایم خوب نشده و سر همه ما را به باد خواهی داد. کمی دندان سر جگر بگذار خودم برایت فکری کرده ام و دو روز نگذشته بود که فضل اله مرا به خانه یکی از اشنایانش برد به او حاجی محمد میگفتند مردی میانسال و بسیار با نفوذ به نظر میرسید . بعد از تعارفات اولیه چون  فضل اله قبلا با اوصحبت کرده بود حاجی محمد مرا مخاطب قرار داد و گفت . ببنید  حسین اقا این مغازه ای که من دارم خیلی جای مناسبی برای کسب نیست فقط چون نزدیک منزل شماست اقا فضل اله خان منت بر ما گذاشته و میخواهد انرا برای شما بگیرد در مقابل ایشان من جانم را هم دریغ نمیکنم . ولی اینرا برای این گفتم که بدانید نه مناسب شماست و نه مناسب ایشان ولی چون میخواهد فقط شما سرتان گرم باشد بد نیست . اینهم کلید. شما صاحب اختیار هستید و با دادن کلید آتشی که در دل من خقته بود به ناگاه طغیان کرد یاد اولین کلید مغازه ای افتادم که از دست احمد اقا دلال گرفته بودم . دنیا جلوی چشمم سیاه شد . انروز کجا و امروز کجا . بقول قدیمیها انسان کاش همیشه از پائین برود بالا و هیچگاه از بالا به پائین نیاید . بد دردیست فقط کسیکه مثل من در چنین گردابی افتاده باشد میداند. آنروز جلوی احمد سرم بالا بود و امروز جلوی حاجی محمد و بدتر از او جلوی دامادم سرم به زیر . عرق بر پیشانیم نشسته بود دستم دراز نمیشد که کلید را بگیرم ولی چاره ای نبود .خوشحال نبودم ولی بهر حال مجبور بودم به این زندگی خودم را عادت دهم چاره ای نداشتم . مغازه بسیار به خانه ما نزدیک بود با کمک ولی اله و کمی هم ابراهیم که تازه داشت قدو بالائی بهم میزد و میشد بگویم که دستی هم میتوانست زیر بالم بگیرد یک خواربار فروشی که آنروز و روزگار بقالی هم میگفتند رو براه کردیم . . و این شد ممر در امد خانواده ی دربدر من. حقم بود که بسوزم و بسازم خودم کردم که لعنت بر خودم باد . هرکه ننشیند به جای خویشتن . افتد و بیند سزای خویشتن (161)

من با سختی زندگی کرده بودم و قیافه وحشتناک فقر را به خوبی میشناختم و دود چراغ خورده بودم و با اینکه سن و سالی داشتم هنوز میتوانستم با هما ن مغازه کوچک خانه ام را بگردانم  ولی اله هم کمکم میکرد و ابراهیم هم بد نبود با انکه هنوز ناتوان بود ولی از کمک کردن به من گوئی لذت میبرد. زندگی ما از زندگی تاجی کاملا جدا شده بود . زمان کوتاهی گذشت حالا وقتی میخواهم از زندگی فضل اله برایتان بگویم  رنجم بیشتر میشود . همانطور که خداوند روز و شب را آفریده شب سیاه و روز با نور خورشید دنیا را درخشان میکند گویا زندگی تمام بندگانش هم همینطور است فضل اله زنی داشت به نام ربابه خانم زن اصل و نسب داری بود من او را بعدها یکی دو بار دیدم . دو تا دختر از فضل اله داشت که حتی دختر کوچکش از تاجی من چند سالی بزرگتر بود هیچکدام ازدواج نکرده بودند و اصولا دختران شهری و مخصوصا از طبقه مرفه دیر ازدواج میکردند مثل من بدبخت نبودند که به هزاردلیل دخترانشان را قبل از اینکه خودشان را بشناسند به دست هر کس و ناکس به نام شوهر بسپارند . ربابه خانم به علت اینکه از وضع خوبی برخوردار بود و برادرانش صاحب چند سرای بزرگ در بازار تهران بودند و قسمتی هم از ثروتشان مال ربابه بود که از پدرش به او ارث رسیده بود ضمنا از فضل اله هم چند سالی بزرگتر بود و به گفته خودش از زندگی با فضل اله خیری ندیده بود و بنا به گفته اش که به تاجی شرح داده بود چون خودش دو تا دختر شوهر نکرده داشت و زن با خدا ئی هم بود به فضل اله گفته بود من دلم نمیاید که به صورت این دختر (تاجی) نگاه کنم خیلی کوچک است هرچند من دیگر به تو به چشم شوهر نگاه نمیکنم ولی او مرا هوی خود میداند و هر دفعه مرا میبیند مثل گوسفندی که چشمش به گرگ بیفتد بدنش میلرزد و من رنج میبرم . بنا براین خودم به دلخواه خودم میخواهم از تو طلاق بگیرم هم خودم راحت میشوم و هم این دختر . خدا را خوش نمیاید . منکه نه از تو خیری دیده ام و نه امیدی دارم که تو برایم شوهر شوی . لااقل با اینکارم دل این دختر را شاد میکنم .شاید این بشود قبای آخرتم ( ربابه خانم حسابی سن و سال دار بود . او بعلت اینکه با فضل اله نتوانسته بود بسازد که صد البته تنوع طلبی و خوش گذرانیهای فضل اله اون بیچاره را سر به در کرده بود نمیدانم شاید سالهائی بود که از او جدا زندگی میکرد گفتم که وضع مالی بسیار خوبی داست دخترهایش را برداشته و برده بود . فضل اله هم ککش نمی گزید چندین بار به تاجی گفته بود من دلخوشی از ربابه و دخترهایش ندارم انها اصلا به من به چشم پدر نگاه نمیکنند یعنی ربابه آنچنان آنان را از من گرفته که دیگر فکر نمیکنم اصلا اولادی دارم . این حرفها البته کم و بیش تاجی را ترسانده بود میگفت نکند بعد از مدتی منهم دلش را بزنم و در مورد منهم همین طور فکر کند ولی فضل اله با دلایلی که آورده بود تاجی را قانع کرده بود که این جدائی را ربابه خودش به اتکا ء برادرانش انتخاب کرده  میگفت من هیچوقت به او نگفتم که از خانه و زندگیش با من جدا شود خودش این راه را انتخاب کرده منهم سعی کردم جلویش را بگیرم ولی هرگز موفق نشدم . ) ربابه خانم به خوبی و خوشی از فضل اله طلاق گرفت و بی هیچ دردسری یکی از مشکلات که تاجی را رنج میداد حل شد.ضمن اینکه هم ربابه و هم فضل اله به تاجی و ما این اطمینان را دادند که این ازدواج باعث این طلاق نبوده . و همین خودش برای ما در آن زمان نعمتی بود .

ربابه خانم دختر بزرگش را بی انکه با فضل اله صلاح و مشورت کند به یکی از بازاریان بسیار معروف  که از دوستان یکی از برادرهایش بود شوهر داد.حالا چرا به فضل اله نگفته بود ؟ ما این را بعدها فهمیدیم . فضل اله هم خودش و هم برادرش ( او فقط یک برادر داشت به نام امیر که بزرگتر از او بود) هردو بسیار باسواد بودند خواهری هم داشت که در عنقوان جوانی قبل از آنکه شوهر بکند از دنیا رفته بود . فضل اله میگفت وقتی به مادرم اعتراض کردم که چرا حرفهائی زدی که این خانواده را اینطور نگران کردی مادرم گفت بخدا وقتی تاجی را دیدم یاد گلبهارم افتادم . احساس کردم او جلویم نشسته دلم ریش شد . این راهم بگویم که تا زمانی که زهرا خانم زنده بود همیشه میگفت که به تاجی به چشم گلبهار نگاه میکند . ) آری داشتم میگفتم فضل اله و خانواده اش اصولا با بازاریها میانه خوبی نداشتند آنها را سطح پائین و گاها کلاش میدانستند میگفتند اینها با احتکار و سرمردم کلاه گذاشتن زندگی میکنند . برای همین وقتی ربابه خانم دخترانش را شوهر داد به فضل اله اصلا نگفت . میدانست نظر و عکس العمل او چیست .بعد از شوهر دادن دختر بزرگش  هنوز یکسال از آمدن ما نگذشته بود که خداوند کار خیری را که او در حق تاجی کرده بود  جبران کرددختر بزرگش را شوهر داد و دوسال بعد هم دختر دومش را به برادر داماد اولش داد یعنی دو خواهر زن دو برادر شدند . تا وقتی هم که من اطلاع داشتم خوشبختاه دو دختر ربابه خانم و فضل اله هر دو بسیار خوشبخت بودند. این باعث خوشحالی ما شد که خداوند اجر این زن پرهیزگار را داد .

و اما فضل اله از زنی که میگفتند صیغه اش بود پسری داشت به نام منوچهر . وقتی مدت صیغه تمام میشود زن فضل اله بچه را میگذارد و میرود منوچهر را مادر فضل اله بزرگ میکند . من این پسر را چهار پنج بار بیشتر ندیدم . بزرگ بود گویا مادرش اولین زنی بود که سر راه فضل اله قرارگرفته بود . منوچهرزن  داشت و در انوقت داشت در دانشگاه که من نمیدانستم چه جور جائی بود درس میخواند میگفتند درس دکتری میخواند و منوچهر بسیار زیبا و با صلابت بود معلوم بود که بزرگ زاده است زهرا خانم خیلی منوچهر را دوست داشت قسم راست او جان نوه بزرگش بو د از  بچه های ربابه خانم دل خوشی نداشت ولی جانش برای منوچهر در میرفت . منوچهر هم به زهرا خان خیلی وابسته بود . زهرا خانم میگفت دلم برای بچه های فضل اله میسوزد از پدر خیری ندیدند . زهرا خانم پسر دیگر ی هم داشت که خیلی بزرگتر از فضل اله بود  امیر خان پسر بزرگ زهرا خان مدتها بود به خارجه رفته بود و زهرا خانم میگفت میترسم بمیرم و امیر را نبینم و امیر خان هم یک پسر داشت به نام نادر . که زهرا خانم نادر را حتی یکبار هم ندیده بود چون وقتی امیر خان زن گرفته بود قبل از اینکه بچه دارشود به سفر رفته بود . دل زهرا خانم برای دیدن امیر و پسرش پر میزد . ولی همیشه میگفت نادر هم پدر داردو هم مادر ولی منوچهرم نه پدر به خودش دید و نه مادر .

فضل اله مردی بود بسیار پولدار و از صورت و قد وقامت همه چیز تمام . خوشگذران و اهل شعرو موسیقی . بسیار خوب تار میزد و بهمین مناسبت دوستانی هم همردیف خودش در رده های بالای جامعه داشت . خوب میپوشید و خوب از زندگی لذت میبرد . از هیچ خوشی فرو گذار نبود . و تاجی هم که دختر زرنگ و زیبا بود در میهمانیهای فضل اله مثل نگینی میدرخشید . فضل اله وقتی تاجی را نگاه میکرد با چشمانش از سر تا پای تاجی را انگار داشت قربان صدقه میرفت . اینرا همه میدانستند . اگر تاجی مرغ آسمان را هوس میکرد فضل اله تا برایش نمیاورد ارام نمیگرفت . فضل اله حق داشت چون همانطور که زهرا خانم میگفت نه مادر منوچهر و نه ربابه خانم هیچکدام از صورت زیبائی بر خوردار نبودند درست بر عکس خود فضل اله و حالا که به تاجی رسیده بود گویا داشت تمام آرزوهایش جامه عمل بخود میگرفت

یکسال از امدن ما به تهرا گذشته بود که روزی صغرا خبر بچه دارشدنش را برای چهارمین  بار به من داد و این بار دخترکی زیبا خداوند به ما هدیه کرد . فریده از تمام بچه های من زیباتر بود .فریده شده بود کل سرسبد خانواده. شده بودعروسک که سرهمه ما خصوصا نفیسه ونیره را گرم میکرد . انها مانند مادر ازفریده مراقبت میکردند و صغرا هم در کار خانه و مغازه به من کمک میکرد . در همین ایام ولی اله برای خدمت نظام رفت.

ولی اله فقط هفده سال داشت . ولی خودش داوطلب شده بود . میگفت نظام را دوست دارد . نبودن ولی اله برای من و صغرا خیلی دلتنگی آورد فضل اله هم میگفت بگذار برود نظام بعد من دست و بالش را توی تلفنخانه بند خواهم کرد . و این امیدواری باعث شد که من خودم را به دوری از ولی اله مجبور کنم و دم نزنم.

بر من ایراد نگیرید ولی اله و تاجی دو گوهری بودند که یادگار طوطی من بودند تاجی را که خودم از دست دادم و ولی اله هم میبایست به این راه برود چون چاره ای نبود و من میباید فراغ این دو تا را تحمل کنم فریده باعث شده بود که زندگی ما رنگ خوبی داشته باش و نبود ولی اله را تقریبا جبران میکرد.

داشتم به این زندگی عادت میکردم تاجی  هم تقریبا از زندگیش راضی بود . هر چند گوهر گرانبهائی مثل زهرا خانم را از دست داده بود ولی فضل اله نمیگذاشت اب به دل تاجی تکان بخورد و چشم میگذاشت تا تاجی پا بگذارد . انگار هر روز از روز پیش علاقه اش به تاجی دو برابر میشد و همین علاقه و مهر و مهربانیهای فضل اله باعث شده بود که تاجی عاشقانه او را دوست داشت و دل منهم از این عشقی که بین این دو نفر بود ارام گرفته بود ولی . ولی باز داس بدبختی فرود آمد و گویا اینبار ریشه ام را نشانه گرفته بود .(162)

عصر یکروز تابستان بود من و خانواده ام در حیاط کوچک خانه نشسته بودیم . تازه از سر کار امده بودم و صغرا مثل همیشه داشت بساط چای را آماده میکرد دخترها و ابراهیم هم دورو برم میپلکیدند و زندگی سرود آرامشش را به گوشم میخواند . در حیاط را زدند نیره در را باز کرد صورت زیبای تاجی همراه فضل اله در میان لنگه های در پیدا شد . هر بار تاجی را میدیدم دلم میخواست جانم را قربانش کنم و لبخند ی که به لبانش بود دلم را ارام کرد . امد با شوهرش پیش ما نشست . با فریده شروع کرد به بازی کردن و مرتبا صورت نفیسه و نیره را میبوسید شک برم داشت یعنی چه ؟ البته همیشه تاجی به خواهرانش بیش از حد مهربان بود ولی اینبار به نظرم آمد کمی دارد زیاده روی میکند . خلاصه بعد از خوردن چای وقتی اوضاع را تاجی ارام حس کرد رو به من کرد و گفت . بابا جان یک چیزی میخواهم بگویم دلم میخواهد خوشحال بشوی ولی اگر تو بگوئی نه من اینکار را نمیکنم . قلبم فرو ریخت . تازه متوجه شدم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد که تاجی دارد مرا آماده شنیدن و قبول کردن میکند وگفتم بگو بابا و گوش میکنم  تاجی امد روی زانوانم نشست او عادت داشت که وقتی میخواهد خودش را لوس کند برعکس عرف معمولی با انکه دیگر یک زن شوهر دار بود باز میامد و روی زانوان من مینشست . یادم هست حتی  بعدها وقتی حامله شده بود این عادت را ترک نکرده بود و هرکس او را میدید اگر خودی بود که لب به شکایت باز میکرد و اگر هم کمی با ما رو دربایستی داشت با تعجب این صحنه غیر عادی را مینگریست .

وقتی تاجی روی زانوانم نشست . دستی به موهای سیاهش که مرا به یاد طوطی و زیبائیهایش میانداخت کشیدم و گفتم بگو تو که مرا کشتی . گفت بابا فضل اله میخواهد به ماموریت برود و. اگر تو اجازه بدهی منهم میخواهم با او بروم..

تاجی برای من با یک یک افراد خانواده ام فرق داشت  او مجبوب من بود او سایه طوطی را بر سر من میانداخت . او همه زندگی من بود او کسی بود که هستی مرا دگرگون کرده بود . رفتن تاجی یعنی رفتن جان از تن من و مگر میشود بدون او من نفس بکشم .؟ چقدر تاوان عشق تاجی را دادم و از خانه و زندگیم گذشتم و چه بسا صغرا بارها و بارها مرا به خاطر این علاقه سرزنش کرد وحاالا . حالا که همه چیز از دستم رفته بود او هم داشت میرفت و مثل طوطی مرا تنها میگذاشت  خدایا من چه کردم که باید اینگونه همیشه در تب و تاب باشم . گناهم فقط و فقط اینست که دل دارم و انهم دلی عاشق . دلی یکه شناس است . خدایا تو میدانی که عشق طوطی بامن چه کرد. میدانی یک عمر با ثانیه ثاینه درد و رنج سر کردم من فقط به او نگاه کردم . فقط نگاه کردم . داشتم میدیدم که چطور دارد جلوی چشمم جانم از تنم به در میرود.

      من خود به چشم خویشتن                   دیدم که جانم میرود

چه میتوانستم بگویم . چه بگویم ؟ چه کسی میتواند این عشق را باور کند . هرکس بشنود به من میخندد . دختر را شوهر دادی دیگر حقی به او نداری  آری شوهرش دادم ولی دلم را چکنم . جواب این دلی که دارد میسوزد و مرا هم میسوزاند . حتی نپرسیدم کجا ؟ . میترسید م میترسیدم خیلی دور باشد . اصلا نه فکر نکردم به بُعد مسافت . اصلا فکر نکردم کجا ؟ چه فرقی میکرد . او که دارد میرود . به آرامی زانوانم را جمع کردم . و بلند شدم . ولی نمیدانستم چه باید بکنم . راستی چه باید میکردم؟ قدم زنان به طرف دیگر حیاط رفتم . تاجی به دنبالم آمد . سرش را روی شانه ام گذاشت . او میدانست او حرارت و گرمی عشقم را به خودش میدانست  او میدانست عشق مادرش با من چه کرده بود . با زندگیم با هستیم . و حالا نوبت خود او بود که رشته های زندگیم را از هم جدا کند . . آخر بیرحم تازه داشتم با زندگی آشتی میکردم . . فقط اشک ریختم . نه انطور که ببینند  سالها بود که من گریه میکردم بی آنکه کسی اشکم را ببیند . من گویا تمام سلولهایم از اشکم خونینم پر شده بود و آن روزهم  همانطور جوری  که کسی اشک درونم بر دل اتش زده ام ندید گریستم . آخر مرد که گریه نمیکند . یعنی مرد که دل ندارد مرد که نباید عاشق شود مرد که عاشق شد خدا او را از درگاهش طرد میکند . خدایا من چه هستم ؟ خیال میکردم این اشک ابیست بر آتشم ولی هرگز اشک مرا آرام نکرد . من از وقتی خودم را شناختیم این را دریافته بودم  . و او رفت.

روز بعد به خانه تاجی رفتم.فضل اله هنوز از خانه بیرون نرفته بود . به بهانه ای که تاجی هم متوجه نشود اورا تنها گیر اوردم .گریه کردم . التماس کردم و گفتنم نفسم را از من نگیر . از این سفر بگذر . ببین من بیشتر از انکه از حسنقلی بترسم از جدائی از تاجی میترسیدم . برای همین خودم و خانواده ام را اسیر غربت کردم و به چنین روزی انداختم که دیدی . اگر میدانستم تو میخواهی اورا با خودت بهر جا که میروی ببری هرگز رضایت به ازدواج تو با او نمیدادم.. نگذار فکرهای بدی در باره تو بکنم . یعنی حس کنم که تو اورا با دوز و کلک از دست من گرفتی . اگر تاجی را بردی و من از غصه او دق کردم خون من به گردن توست . تو میدانی او برای من حکم همه هستی ام را دارد.

او صبورانه به حرفهایم گوش کردو گفت . پدرجان . من باید خیلی احمق باشم که از عشق شما به تاجی بی خبر باشم. اما منهم اورا دوست دارم شاید نتوانم ادعاکنم اندازه شماولی به خدا کمتر از شما هم دوستش ندارم. اندازه جانم . اخر منهم بدون او خواهم مرد. بگذار من او را با خودم ببرم . قول میدهم نگذارم دوریش به شما صدمه ای بزند اصلا قول میدهم هرمقدار که پهلوی منست به همان مدت هم نزد شما باشد. یعنی نصفش مال من نصفش مال شما.و در حالیکه  سعی میکرد  مرا کمی ارام کند رویم را بوسید و مرا به سینه اش چسباند  ولی مگر من با این حیله ها فریب میخوردم؟ من دلداده بودم . من تمام جسم و جانم به این یادگار بسته شده بود . فضل اله ادامه داد.ببین پدر جان من سفر اراکم را نیمه نصفه گذاشتم و امدم. بماند که چه خساراتی بابت ان دادم . حالا مجبورم به تلافی ان سفر به این ماموریت بروم از طرفی تمام سرمایه و دارائیم را در این شرکت سرمایه گذاری کرده ام اگر نروم زیانی خواهم برد که هیچوقت قادر به جبرانش نیستم . ما چند نفر سهامدار قرارمان بر اینست که تا موقعی که شرکت کاملا سر پا نشده خودمان از سرمایه ای که گذاشته ایم حفاظت کنیم . این که نمیشود که من در تهران بمانم و اگر اینکار را بخواهم بکنم جواب دیگران را چه بدهم؟ از طرفی من زن گرفته ام نمیتوانم اورا بگذارم اینجا و بروم . زنم جوان است و دلم هزار  راه میرود. خودتان را جای من بگذارید و ببنید چاره دیگری دارم ؟

در حالیکه در حقیقت وقتی به عقلم رجوع کردم دیدم حق به جانب فضل اله است گفتم خوب حالا کجا باید جگر گوشه مرا ببری؟ گفت به خراسان به مشهد میرویم . اما باز هم تاکید میکنم که قول میدهم خیلی زودتر از انکه شما دلتان بگیرد من تاجی را به تهران میفرستم  ترا به خدا شما هم اینقدر بیقرای نکنید . من شمارا مانند پدرم دوست دارم نمیخواهم دلتان از من و کارهائیکه مجبورم انجام دهم بگیردو از طرفی وقتی شما ناراحت باشید و از انجا که میدانم علاقه شماو تاجی دو طرفه است میترسم تاجی هم اسیب ببیند . اگر شما تاجی را اینقدر که میگویید دوست دارید نباید او را در فشار بگذارید.بهر شکل که این قضیه را میدیدم حق رابه جانب فضل اله میدادم ولی نمیدانستم با دلم چکنم . و او هم که متوجه شده بودکه مرا کاملا قانع کرده است.گفت میخواهی برویم وازخودش بپرسیم؟خلاصه انقدرگفت وگفت ودلداریم دادکه دیگرجائی برای گله مندی نگذاشت.  قلم آن توان را ندارد که صحنه خدا حافظی من و تاجی را بنگارد.

از زمانی که تاجی رفت اشک خونین من قطع نشد . آه که دو باره عاشقی و دوباره هجران . نالیدم . شب و روز . شب و روزکارم شده بود گریه . مثل بچه ای که بهانه مادر را میگیرد . همه به اشکهایم میخندیدند . بجز صغرا که دو باره در صورتش میخواندم که غم از یاد رفته اش دو باره به سراغش آمده بود. حق داشت این چه پدرو فرزندیست ؟

تازه ولی اله بسربازی رفته بود.فریده یکی دوماهه بودشایدهم بیشترزمان وحال وروزهمه بروبچه هاازدستم به دررفته بود تاجی پانزده روز بود رفته بود که به تهران آمد . میگفت او هم خیلی از این وضعی که پیش امده و از تمام ما جدا مانده اصلا راضی نیست . خیلی بیقراری میکرد میگفت با انکه فضل اله نمیگذرد هیچ گونه غمی به دلش راه پیدا کند و از هیچ کوششی برای رفاه و آسایش او فرو گذاری نمیکند ولی انگار دارد از این ازدواجی که کرده است پشیمان میشود . دلش برای همه ما تنگ میشد میگفت پدر تو فقط از دوری من در رنج هستی ولی من از دوری همه شما عذاب میکشم . تازه در غربت هم هستم دارم دق میکنم ولی از روی فضل اله خجالت میکشم بیچاره کاری نیست که از دستش براید و برای راحتی من نکند . خلاصه تمام مدتی که پهلوی ما بود همه اش از وضعی که در ان گیر کرده بود شکایت میکرد و صغرا مرتبا بیخ گوش من زمزمه میکرد که کاری نکنم که تاجی راهی تهران شود و از فضل اله جدا شود انوقت دیگر تا اخر عمر خودم را نخواهم بخشید ومن میدیدم کاملا او درست میگوید و لذا سعی میکردم که جلوی تاجی کمتر ابراز ناراحتی کنم و کم کم احساس کردم که پس از چند بار آمد و رفت تاجی به تهران و مشهد او هم دارد خودش را با اوضاعی که پیش امده وفق . کم کم هیچکس گریه مار ندید . من از آنوقت که خودم را شناخته بودم با گریه های پنهانی عادت داشتم . رنج ها مرا آموخته بودند که درد تو برای خودت مهم است . خصوصا حالا که زن و بچه داشتم و نمیخواستم اینگونه ضعیف جلوه کنم خیلی حرفها از بیقراریم در میامد که شایسته ی یک پدر نبود و من بر این امر آگاهی داشتم . وقتی کسی از صورتم رازم را نمی فهمید و میگفتند مثل اینکه به دوری تاجی خو کرده ام در درون  خودم زمزمه میکردم(163)

خنده را میبینی و از گریه دلی غا فلی                            خانه ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب

تاجی با آمد و رفتش کم کم مرا به دلهره دیگری هم انداخت . راه تهران به مشهد ناامن بود هنوز از راه آهن و وسایل امن بین شهری خبری نبود ماشین  آنهم ماشینهای بسیار زوار در رفته بین شهرها رفت و آمد میکردند . حتی هنوز از ماشین سواری و این چیزها هم خبری نبود . چند روز طول میکشید تا او بیاید و برگردد . راضی نبودم به خاطر من او به چنین رنجی بیفتد ضمنا ترسم هم خیلی زیاد بود . میشنیدم که دزدان و غارتگران بیشتر بین راه مشهد مسافران را به طور میاندازند  . چون اغلب زوار بودند که برای پا بوسی امام رضا به مشهد در رفت و امد بودند و زوار هم بیشتر از انکه وسایل و اثاثیه با خودشان داشته باشند پول داشتند و از اینرو طعمه خوبی برای دزدان به حساب میامدند و این مسایل بو د که نمیگذاشت لحظه ای از فکر و خیال تاجی و رفت و امدش بیرون بروم . . او همیشه با دستی پر به دیدن ما میامد . میگفت دلم به همین خوش است که وقتی میایم نفیسه و نیره و فریده حتی صغرا وولی اله و ابراهیم را خوشحال میکنم . او نمیدانست لذت بوئیدنش و دیدن چشمانش و لمس پوست تنش مرا به چه وجدی میاورد . . با امدنش پر در میاوردم و با رفتنش بالهایم میشکست .هنوز چند ماهی از ماموریت فضل اله به مشهد نگذشته بود که وقتی تاجی برای آخرین بار از مشهد به تهران آمد به ما خبر دادکه میخواهند به اهواز برای ادامه ماموریت بروند. تاجی گفت که فضل اله با پا پافشاری بیش از حد مشهد را با اهواز عوض کرده است فضل اله میگفت که از مشهد خوشم نمیاید . بسیار عقب مانده هستند و اصولا شهرهای جنوبی ایران نسبت به مناظق دیگر پیشرفته تر هستند . از آن جهت که بعلت وجود نفت و اقامت خارجیان رشد جنوب بهتر از مشهد و جاهای دیگر است.منهم از این جابجائی خیلی راضی و خوشحال بودم . از این جهت که اهواز تازه دارای خط آهن شده بود و رفت وآمد تاجی هم امن تر شده بود و هم میتوانستم او را خیلی زود به زود او را  ببینم.وقتی من جسته گریخته یا خودم و یا صغرا و بچه ها به فضل اله میگفتند که من چقدر در رنج و عذاب هستم از این جدائل او میگفت تاجی هم هروقت از تهران میاید چند روزی اشک چشمانش خشک نمیشود . و وقتی دو سه روزی مانده که به تهران بیاید از خوشی در پوست نمیگنجد . . فضل اله میگفت دارم سعی میکنم تا آنجا که برایم مقدور است هر چه زودتر به تهران بیایم و این دلخوشی مرا سر پا نگه داشته بود. اوضاع اقتصادی ما روز به زود بهتر میشد داشتیم روی پای خودمان حسابی بلند میشدیم. دیگر رنج اعتیاد و درد فقر دست از سر من و خانواده ام برداشته بود. مانده بود درد دوری تاجی.واما نمیدانستم چرا تاجی بچه دار نمیشد. چقدر شنیدن ای حرف از دهان من باید برای شما تعجب آور باشد ولی من عاشق بودم دیوانه بودم میخواستم بچه ی تاجی را ببینم میخواستم ثمره عشقم را ببینم میترسیدم بمیرم و بچه ی تاجی را نبینم میخواستم ببینم که تاجی دو تا شده میخواستم در خوابهایم برای طوطی بگویم . بگویم طوطی بلند شو بیا ببین . درختی که من و تو کاشتیم گل داده . آخر تمام شرایط تاجی برای بچه دار شدن مناسب بود من فکر میکردم  بچه که بیاید سرش گرم میشد و دلش هم همینطور  من داشتم خودم را به خاطر بچه دار نشدن تاجی ازدرون میخوردم ولی میترسیدم چیزی به زبان بیاورم منکه مادر نبودم که بتوانم در این موارد دخالت کنم . گاهی هم که از صغرا میپرسیدم او میگفت راستش من از تاجی چند بار سئوال کرده ام ولی او میخندد و میگوید فضل اله اعتقاددارد که من هنوز خودم بچه هستم . حالا حالا ها وقت دارم . بهتر است عجله نکنم و سپس صغرا میگفت ولی حسین من میدانم که تاجی عاشق بچه است .امااگر بیشتر دخالت کنم میترسم بزندگیش لطمه بزنم ومنهم دیگر لب فرو میبستم دلم میسوخت صغرا با ان وضعی که ماداشتیم دارای چهار بچه شده اما تاجی من هنوز دامنش سبز نشده بود.یکروز وقتی که تاجی با فضل اله آمده بودند تهران من در خلوت به خودم جرات دادم و به فضل اله گفتم . ببین تاجی خیلی بچه دوست دارد و درست است که شما بچه دارید و حسرتش را دیگر ندارید ولی خوب او هم دلش میخواهد مادر بشود . نمیدانم تا حال به تو چیزی گفته یانه و یا اصلا این حرفها بین شما مطرح شده یا نه ؟فضل اله گفت ببین حسین خان من پیرم و تاجی جوان است . اگر من مردم او از مال دنیا بی نصیب نیست زیبائی هم که خدا در حقش کمی و کسری نگذاشته . جوان هم که هست . فکر میکنم چرا باید پاسوز بچه بشود ؟ من که پیرم . خودم را نمیتوانم گول بزنم؟او از زندگی بامن که   چیزی نفهمید. لااقل بعد از مرگ من از زندگیش لذت ببرد و انوقت است که به حرفهای من میرسد و از من متشکر خواهد شد . الان او این چیزها راکه من به شما گفتم نمیفهمد خیال میکند دنیا همین جا تمام میشود ولی من و شما که دنیا دیده هستیم این چیزها را خوب درک میکنیم. اینطور نیست ؟ گفتم نه اینطورنیست .او شما را دوست دارد خوب با آمدن یک بچه هم زندگیتان پر میشود و هم او دلگرم تر میشود . ولی متاسفانه هرچه من گفتم . بنا به ضرب المثل معروف دم گرم من در آهن سرد فضل اله اثری نداشت و بقول او حرف مرد یکی بود . مرغ یک پا داشت.حدود سه چهار سالی از ازدواج تاجی گذشته بود بچه ها تقریبا بزرگ شده بودند منهم به این شکل زندگی عادت کرده بودم تاجی هم تقریبا در اهواز ماندگار شده بود ولی مثل روزهای اول پانزده روز بیست روز یکبار میامد تهران چند روزی میماند و میرفت او هم عادت کرده بود فقط میگفت تنهائی و غربت دارد اورا از پا میاندازد . و همین امر باعث شد که تاجی پایش را در یک کفش کرد و به فضل اله گفته بود یا باید او را طلاق دهد و یا باید اجازه دهد که او بچه دار شود و وقتی فضل اله کارد به استخوانش رسیده بود رضایت داده بود و زمانیکه من فهمیدم تاجی حامله است دنیا برایم رنگ عوض کرد . ای خدا یعنی این آرزو را من به گور نخواهم برد که فرزند تاجی را میبینم و میمیرم. حالم همان حالی بود که طوطی به من خبردادکه پدر خواهم شدو.حالا تاجی به من مژده داده بود که پدر بزرگ خواهم شد(164)

با انکه فریده سه چهار ساله و زمان شیرینی اش بود ولی من بیشتر از انکه تاجی و فضل اله منتظر امدن بچه شان باشند من دیوانه وار عاشق دیدار بچه تاجی بودم.پنهان از دیگران روزی هزار بار قربان صدقه خودش و بچه اش میرفتم . آنقدر این خوشحالی زیاد بودکه با تمام سعی من در خود داری بازهم  همه فهیمده بودند و بار دیگر حسادت صغرا ی بیچاره از دست من و اینهمه زیاده رویهای من در رابطه با عشقم به تاجی به جوش آمد و لی من انقدر در خودم و این خواستن غرق بودم که نه به صغرا حتی دیگر به دخترها و ابراهیم و حتی ولی اله هم توجه نداشتم  من همیشه در تمام کارهایم  افراطی بودم  خصلتم این بود همین خصلتم بودکه مرا از دیگرا ن متمایز میکرد همین خصلتم بود که مرا به دیوانه ها نزدیکتر میکرد تا به انسانهائی عاقل و بالغ .

من در دنیای زیبائی که ساخته بودم به تنهائی زندگی میکردم هر بار تاجی میامد با آنکه مورد سرزنش همه قرار میگرفتم و شاید در دل به من و خل بازیهایم میخندیدند او را به روی زانوانم مینشاندم و احساس اینکه طوطی خودش را برایم لوس میکند مرا به دوران جوانیم میکشاند بعد از طوطی این اولین باربودکه داشتم از زندگی اینگونه  لذت میبردم .گاهی فکر میکردم . وای اگر طوطی بود . اگر او بود الان  من و او باهم از این موقعیت چه حالی داشتیم ؟ بعضی اوقات که غرق لذت بودم با خودم فکر میکردم . به لحظه ای که خبر بدنیا آمدن بچه تاجی را بشنوم . وای چه حالی خواهم شد . لابد در آن لحظه خواهم مرد . ولی نمیدانستم که که چقدر آدمی جان سخت است  خبر فارغ شدن تاجی به من رسید و من نمردم  بلکه شتابزده و مشتاق و بی تابِ  دیدنش بودم و راست میگفتند وقتی به من گفتند چشمت روشن تاجی فارغ شد نه تنها چشمم که  روشن نشد تمام زندگیم . تمام و جودم تمام هستی ام همه و همه روشن شد.

روزیکه بعد از بدنیا آمدن بچه تاجی را در ایستگاه قطار دیدم روح از بدنم بدر رفت. تاجی را دیدم که دخترش را که به سینه اش چسبانده بود از خود جدا کرد و به روی دستان لرزانم گذاشت . خدا بزرگیش را به من نشان داد . او را به سینه استخوانیم فشردم و احساس کردم روحم را به او هدیه کردم . طوری که  تاجی  را و حالا این نازنین زیبا را . .چشمانش چشمان طوطی بود؟ . نه چشمان تاجی بود .؟ نمیدانم هرچه بود زیبا بود .

تاجی بیست روز در تهران پیش ما ماند فضل اله هم دو سه روز بعد آمد ه بود اوهم با ما بود . این روزها . هر ثانیه اش برایم بمانند بهشتی بود که درهایش برویم باز بود . زبانم از لذتی که میبردم قاصر است . یک لحظه از کنار بچه تاجی دور نمیشدم تمام لحظاتم در کنار او و به نگاه کردن به او میگذشت گویا داشتم دانه دانه سلولهای بدن کودک تاجی رابه درونم منتقل میکردم . نمیدانستم در اطرافم چه میگذرد . نه شب را میفهمیدم و نه روز را . فقط او را میدیدم . و اینبار جدا شدن برایم مرگ را به همراه آورد آخر روز وصل پایان یافته بود و تاجی باید میرفت . خودش شوهرش و دخترش و دردانه اش آری او باید میرفت تا به زندگیش ادامه دهد ولی من چی ؟من چه باید میکردم . ؟ آیا من سهمی نداشتم ؟ در مقابل چشمانی که اشک راه دیدش را گرفته بود وبا دلی که خون درونش بی تاب موج میزد  او رفت .

در بستر بیماری افتادم . این بستر بستر بیماری نبود . بلکه آزادی روحم بود روح از بدنی زجر کشیده و له شده داشت فرار میکرد . نمیدانم چند ماه در بستر بودم . با تمام کوششی که فضل اله کرد و بهترین دکترها را به بالینم آورد ولی معلوم بود که پیمانه ام پر شده بود. هیچکدام از دکترها سر از بیماریم در نیاوردند. فقط از فضل اله پول دادن و از من داروهای گوناگون را تجربه کردن

تاجی با آنکه بچه داشت حالا دیگر بیشتر در تهران میماند .همه اش بالای سرم مینشست  دستان سرد مرا و دل یخ زده ام را با وجودش و با دستان گرمش به زندگی دعوت میکرد . ولی من چون جامی تهی به انتها رسیده بودم . گاهی ساعتها با خودم در سر زمین دیوانگی هایم پرسه میزدم.

چرا چرا باید همه را بسوزانم و چرا همه را سوزاندم . من که بودم از کدام سرزمین امده بودم . با عشق طوطی مادرم . پدرم خواهران و برادرانم و خانواده ام را سوزاندم و با عشق او زندگی صغرای بینوا و طفلان معصومم را سوزاندم و تازه بعد از خودش با عشق تاجی بود که همه زندگیم به تاراج رفت . .طوطی را خدا گرفت و تاجماه را فضل اله . پاک باخته ای بودم که در زندگیم در قمار عشقم و در بودنم همه چیزم را باختم و من با عشق چشم به جهان گشودم و با عشق مرگ زیبائی را خریدار شدم . در کنار طوطی زندگی را یافتم و در کنار تاجی زندگی را به باد تمسخر گرفتم . ولی بگذارید اعتراف کنم که اکنون شرمسارم. شرمسار از همه . حتی از طوطی . حالا با چه روئی به رحیم اقا . به مادرم به خواهر و برارانم  آنهائی را که من بر زتدگیشان خط درد و رنج کشیدم . در آن دنیا . باید با انها روبرو شوم .

مدتی که در بستر بودم صغرا مغازه را میگردند ولی اله هم با سفارش فضل اله به تلفنخانه میرفت بعد از ظهر ها هم به صغرا کمک میکرد . ابراهیم هم کمک میکرد  گاهی صغرا کنارم مینشت و برای دلداریم میگفت حسین زودتر سعی کن که حالت خوب شود آخر نفیسه خواستگارانی دارد  که همه منتظر خوب شدن و از بستر بیرون آمدن تو هستند .  ولی نه .انها هم نمیدانستند که این راه را پایانی جز مرگ نیست . در مدت چند ماهی که در بستر بودم بجز زمانی که در اطرافم تاجی و یا کسی بود بقیه اش را به نوشتن این یادداشتها سر کردم . جز خودم و فضل اله و کمی هم ولی اله و ابراهیم . هیچکس سواد نداشت . لعنت بر من . لعنت بر من که ندانستم با زندگی خودم که خدا میداند دست خودم نبود و فقط دلی را که خودش در سینه ام گذاشته بود اینگونه به بازی گرفتم و حتی ندانستم که  با زندگی این بچه ها چه باید  بکنم . هم خودم را به این روز انداختم و هم طفلان معصوم را . کاش و ایکاش همان زمان که طوطی رفت منهم از تاجماه و ولی اله چشم میپوشیدم آنها را به خدا میسپردم و مرگ را استقبال میکردم .من هرگز خودم را نشناختم .  اگر خود شناسی کافی داشتم لااقل نمیگذاشتم زندگیم به اینجا ختم شود که بچه هایم بیسواد و بی اتیه به این زندگی بی سر وسامان بچسبند . ولی دیگر در این لحظات پشیمانی چه سودی دارد؟. ......(165)

  یاداشتهایم را همه و همه به دست تاجی میسپرم . اگر خداوند این فرصت آخر را به من عطا کند ممنونش خواهم شد و از تاجی میخواهم مرا ببخشد از صغرا و یک یک بچه هایم که هیچگاه لذت پدر داشتن را نچشیدند . (لعنت برمن * خصوصا فریده کوچک .این دخترک کوچکم که از همه ی خواهر و برادرانش بی نصیبتر از وجود من بود او در تمام مدتی که نیازمند عشق من بود ولی من . من بی خبر . منی که خداوند فقط یک بار به من اجازه زندگی داد  و آنهم عشق طوطی بود و گویا دریچه ی تمام لذایذ زندگی را به روی من بست و بعد هم  عشق من به تاجی و دردانه (اسم بچه تاجی)عشق ورزیدم و من لیاقت هیچ چیز را نداشتم . نه عاشق بودن  را و نه شوهر بودن را  و نه پدر بودن را اصلا من که بودم؟ حالا هم که میخواهم بروم و دارد دفتر زندگیم بسته میشودنمیدانم به سر  بچه هایم و صغرا که او هم هنوز بسیار جوان است چه خواهد امد . تازه اولین بار است که در زندگیم نگران کسانی دیگر غیر از خودم شدم و شرمنده ام که یک عمر فقط در آینه خودم را دیدم و خودم را . حق است اگر دیوانه شوم . حق است اگر پس از مرگم هیچکس بر مرده ام حتی نماز نگذارد و آنچنان بروم که انگار اصلا نبوده ام

آه انگار دفتر زندگیم دارد بسته میشود چون دیگر توان نوشتن و فکر کردن به آنچه که باید بنگارم را ندارم . آوخ که حتی نگذاشتم فرزندانم درس بخوانند حتی یگانه زندگیم تاجی. تا ادامه این قصه غم بار را برایتان بنویسند . فقط امانت دار این نوشته ها تاجی است که تا حدود بسیار کمی (انهم به همت و بزرگواری فضل اله) میتواند ادامه این داستان را بنگارد.

تاجماه روبرویم نشسته و اشک چشمان زیبایش را زیباتر کرده ببینید دیگر چشمانم قادر به دیدن هیچ چیز نیست ولی چشمان تاجی را میبینم . . و این نهایت دیوانگی و عاشقی است .

تاجی دستان سرد پدر دردستانش یخ بسته . نگاه سرد و بیروح پدر . جسم لاغر و تکیده . صورت پر از چروک که دیگر هیچ  پیغامی را برای ببننده ندارد در چشمانش مانند پرده ای نقره ای خود نمائی میکند.بدن حسین سرد سرد و صورتش رنگ باخته مثل برگهای زرد پائیزی غم بار مانند شمعی که در آخرین لحظه شعله بلندش به همگان نوید زندگی میدهد ولی در حقیقت پس مانده جانیست در تنی انباشته شده از درد . حسین از جایش بر میخیزد و دستانش را از دستان تاجماه بیرون میکشد لبخندی مات به روی او میزند . با صدائی خفه که به سختی مانند اهی بی توان از درون سینه اش  شنیده میشود شروع به صحبت میکند . نه شروع به نالیدن میکند.

در اطاق جز خودش و تاجماه کسی نیست . لحظه ای پیش با اشاره خودش همه او را با تاجماه تنها گذاشته بودند

حسین با صدائی لرزان درست مثل باد وقتی سوت میکشد و شما حس میکنید که مینالد رو به تاجماه کرد و گفت   دختر خوبم گفتم تو بالای سرم بمانی . تنها تو . تو طوطی منی . نگاه تو گرمی نگاه طوطی من را دارد و میدانم زندگی تو و تمام اطرافیانم فدای خود خواهیهای من شد و از همه شما طلب امرزش میکنم . تو و خواهرها و برادر هایت . هیچکدام لذت پدر داشتن را نفهمیدید  من در تمام عمر فقط یک چیز بودم . من فقط عاشق طوطی بودم و دیگر هیچ ولی چون تو تنها کسی هستی که میتوانی پایان این سرگذشت تلخ را بنگاری این امانت را به تو میسپارم . و از تو میخواهم این یادگار مرا مثل وجود مادرت عزیز بداری و سپس حسین  از درون یک جعبه انبوهی نوشته بیرن کشید و با دستی لرزان انها را به تاجماه داد و ادامه داد . در مدتی که زمین گیر شدم همین هفت هشت ماهه را میگویم . در حالیکه باز هم میدیدم تو جور مرا میکشیدی و مهربانیهایت خانواده را اغنا میکرد منهم این سر گذشت را به تو هدیه میکنم و این سندی است که میتوانی بعد از من به آنها نشان بدهی که من شرمنده شان هستم و بگوئی من خود واقف بودم که هیچ نبودم در هیچستان زندگی کردم و بی هیچ ذخیره و اندوخته ای دارم انها را ترک میکنم

 

قطره اشکی بی رمق از گوشه چشم حسین لغزید و به روی محاسن سفیدش گم شد .

تاجماه بلند شد . کودکش را که درکنارش به خواب رفته بود بغل کرد و اشک ریزان او را به سینه فشرد . لبهایش را بر روی موهای پدر عاشقش فشرد و دردانه را به سینه خودش و پدرش چسباندن این اخرین قطرات عشقی بود که در جام سینه حسین خالی شدو شاید فهمید .چون آخرین نفسی که کشید گرمای بی رمق نفسش از بدن دردانه گذشت و چشمان یخ زده تاجی را آماده کرد تا اشکهای گرمش را در سوک پدرش بریزد . تاجی نمیتوانست لحظه ای خودش را نگه دارد و اشکریزان نوشته های پدر را دو باره در جعبه گذاشت و باز بطرف پدرش برگشت .. و این بار این عاشق شوریده بود که داشت با  معشوقش برای اخرین بار وداع میکرد.

پدر دختر و دردانه . در اطاقی تنها آنگونه که محمدحسین آرزویش بود بوسه به رخسار یکدیگر زدند . تاجی واسطه این بوسه های گرم بود . آنگونه بر گونه دردانه و سپس بر گونه پدر بوسه زد که گوئی میخواست سالهای سال این لذت و گرما را حس کند و داستان این شیفتگی را برای دردانه به یادگار بگذارد .

صغرا به درون آمد . آهسته و آرام گوشه ای ایستاد و این تابلوی دردناک را با چشمانی اشکبار نظاره گر بود . لحظه ای بعد بچه آمدند و تاجماه را از پدر جدا کردند

لبخندی کمرنگ لبهای محمدحسین را تزئین کرده بود .و اینگونه کتاب زندگی تلخ و شیرین  محمد حسین بسته شد .166

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی