نگاهت مینوازد چون بهاران
چوباریدن میان سبزه زاران
من دیوانه را دیوانه تر کرد
چو تصویریست مردن زیرباران
گیتی رسائی
نگاهت مینوازد چون بهاران
چوباریدن میان سبزه زاران
من دیوانه را دیوانه تر کرد
چو تصویریست مردن زیرباران
گیتی رسائی
نگاهم کن دلم میلرزد آخر
دلم وحشت زچشمان تو دارد
نمیدانی تو احوال دلم را
ترا بیند ؛ مرا تنها گذارد
گیتی رسائی
به مردگان جهان میدهم سلام و پیام
خوشا به حال شما،خفته اید بس آرام
شدست حسرت پیروجوان درین دوران
که لحظه ایست بود مرگ بهترین فرجام
گیتی رسائی
زمانه را بنگر ؛ درد هست درمان نیست
هزار سعی بکردم ولیک سامان نیست
خوشم زمانه بخویشم اگر که بگذارد
درین جهان پراز درد زیست آسان نیست
گیتی رسائی
اندر آتش سوختم بی همزبان
شمع بودم کنج زندان سوختم
میسرودم شعرها در خلوتم
من همان دردم ز درمان سوختم
گیتی رسائی
به دل باشد غم دوران فراوان
ندیدست کس یک از صد درد درمان
زنالیدن نبردم هیچ سودی
نبردم جان سالم من زطوفان
ندارم چشم بینم روزخوش را
رسد ایکاش این دنیا به پایان
که من در زندگی خیری ندیدم
بلی؛لذت بگفتن هست آسان
درین دنیای پرخشم و هیاهو
که باشد قیمت جان و دل ارزان
بدنیائی که هرکس فکر خویش است
درین دوران ندارد درد درمان
هزاران درد می بینم خموشم
مپرس ازحال من هستم پریشان
درین دنیای بد کیشان سرمست
بگردم دربدر دنبال انسان
خدا گویند جای حق نشسته
کجا باید بجویم حکم و فرمان
"رسا" گردون به رسم خویش گردد
توهم فکر خودت کن جان جانان
گیتی رسائی
هزاران بار بسته پشتم ایام
نداده باب میلم لحظه ای کام
کجاست آن عدل ودادولطف یزدان؟
کجا گیرم خدایا صبر و ارام
گیتی رسائی
خیالم گشته ؛ پیدایت کنم من
غُل و زنجیر در پایت کنم من
بهرسازت برقصم تا بمانی
نگردی رام؛رسوایت کنم من
گیتی رسائی
شرابم گشته خون دل شب و روز
شدی ساقی ؛ شرابت هم جگرسوز
شدم مست و بدادم خویش از دست
مراهرکس که دیده گفته "لب دوز:
گیتی رسائی
ترا دادم ز دست و ؛ هیچم اکنون
شده حاصل مرا ؛ قلبی پر از خون
شب و روزم به ناکامی هدر شد
شده شاگرد من درعشق مجنون
گیتی رسائی
میبری رنج و تحمل میکنم
میخورم خون و تظاهر میکنم
همچو شمعم بر سرم آتش ولی
حال خود با اشک بهتر میکنم
گیتی رسائی
دلی دارم ولی افسوس مست است
اگرچه عاقل اما ؛ می پرست است
شب و روز از برای جرعه ای می
چو مجنونان مرا بر دار بستست
گیتی رسائی
نمیدانی چه شبها بی تو سر شد
تو بودی خواب و جان من به لب شد
هوایت کاش میرفت از سر من
که روزم در تبِ این عشق شد شد
گیتی رسائی
مرا با دل بسی قول و قرار است
که با ترک تو ما را کار زار است
همان بهتر که با خویت بسازم
خزانِ بودنت ، همچون بهار است
گیتی رسائی