زنگار غم

غم مراتب دارد.
اینکه غم بی محرمی ولی مرهمی آیا سبک ترین نوع آن است یا سنگینترین،بستگی دارد به تاریخچه زندگی آدم. فرض کنیم یک بازیگر،یک آهنگساز مشهور، پس از گذر از دوره شهرت به روزگاری میرسد که هیچ کس او را نمیشناسد و کسی احوال ش را نمی پرسد،این یک حالت است، یک باز مثلا شخصی غرق بوده در کار خودش،یا آدم مغروری بوده، در انتها متوجه میشود که کاش در زندگی شر وشوری داشتم که در این زمان چند یار و دوست دیرین در کنارم بود. و حالت های دیگر.
اما در این شعر،ببینیم خبر از چه نوع بی مرهمی میدهد. و از چه نوع تنهایی گله میکند؟
به نظر اینجا از خود تنهایی گله میکند. ریشه اش را کنار ندارد. نه بیوفایی. نه بخت کوتاه. نه سستی و غرور. هیچ سر نخی نمیدهد. یک جورایی شمول این شعر بسیار وسیع است. اما میشود حدس زد که با مصرع کس نیست که باشد او پناهم، یک انتظاری هست،یک امیدی هست، یعنی اینطور نیست که من اسیر مطلق درد تنهایی هستم،بلکه اگر کسی باشد، من هم هستم.
این جنس ناله را دوست دارم. اینطور نیست که جهان سیاه مطلق است،بلکه اگر یاری در بر باشد،خیلی هم قشنگ است. این نوع غم را شاید بشود اینطور نامگذاری کرد، غم امیدوار. و اساسا داشتن این نوع غم، نشان سلامتی است. غم سفید است. یک نوع ناز است. یک نوع بازی است و عشوه.
به کی بگویم که رفتی بگم که بی گناهم
با ساعت صبر عمریه چش به راهم
عاشقی افتاده در بند نگاهت مانده ام
تا نگاهت با نگاهم حرفها دارد بمان
دامی است که باید بکشاند به گناهم
سیبی که تو انداخته باشی سر راهم
به کی گویم که تنهام بگم از دست دردم
راست کنم این کمر را بازم بگم که مردم
عمریه به عشق تو بی قرار و اسیرم
من غلام نوکرات توئی شاه و امیرم