ما را دور نگهدار


خواستم چیزی بگویم دیــــر شد
واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد
قصه ی نـــا گفته بسیار است باز
دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز
دستها را باز در شبـــهای ســـرد
هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد
مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها
می رسد ته مانده ی بشقابــــها
سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ
قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا
بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا
صحبت از عدل و عدالت نابجاست
ســــود در بازار ابن الو قــتهاست
یک شعر، در واقع یک دعا به زبان شعر. آراسته به هنر نظم. و آن هم چه دعایی. و چه چیز شیرین تر از اینکه مطمین باشیم دعای ما مستجاب میشود، چرا که کلید گشایش ایوان اجابت، درون همین شعر است. خدایا. به صورت قافیه. یک رمزگونگی در عین آشکار بودن.
دو بیماری، بدتر از هر بیماری دیگر، حرص و حسد. ولی که چقدر این دو بیماری، هولناک اند. کشندهتر از هر اپیدمی دیگر. و دهها میکنیم که خدایا، درمان ش کن. و درمان ش چیست؟ همین خدایا..
مرحبا. احساس بدهکاری دارم. لطفی از این حالات به شعر درآمده به من رسیده، که سپاسگزارم. سپاسگزار.
خدایا شکوه ها دارم دلی پر ز شرر دارم
ز افسون آن دو چشمان هنوز یادی به سر دارم
خدایا هر کجا که هستی ز درد من خبر داری
هنوز این دل به دام اوست ز غم خون جگر دارم
خدایا من پریشانم ز درد دوری جانم
همه شب در فراق او غزل ها بی ثمر دارم
خدایا من نه مجنونم نه فرهاد بیچاره
منم مجنون تر از فرهاد چه عشقی پر خطر دارم
خدایا جان من را گیر ز عشق پر ملال او
تو خود دانی که از دردش چه شب ها بی سحر دارم
خدایا آن دو چشمان را بیاور سوی این چشمان
که بی چشمش در این ظلمت چه شب ها بی قمر دارم
خدایا من ز او دورم ندارم نور چشمانش
ولی در خواب و بیداری هنوز چشمی به در دارم