دام عشق

ای داد ! چهــــر عمـــر غبـــار ِ زمــــان گرفت
تا دل من صید شد در دام عشق
باده شد جان من اندر جام عشق
آن بلا کز عاشقی من دیدهام
باز چون افتادهام در دام عشق
در زمانم مست و بیسامان کند
جام شورانگیز درد آشام عشق
من خود از بیم بلای عاشقی
بر زبان مینگذرانم نام عشق
این عجبتر کز همه خلق جهان
نزد من باشد همه آرام عشق
جان و دین و دل همی خواهد ز من
این بدست از سوی جان پیغام عشق
جان و دین و دل فدا کردم بدو
تا مگر یک ره برآید کام عشق
یک بار بحث از دو وجود است که با هم در میآمیزند. ناز ها و دلربایی ها میکنند تا آنجا که ذره ذره با هم وارد وادی دوستیها میشوند. تو گویی دست یکدیگر را میگیرند و همدیگر را میکشند وسط بزم.
اما یکبار، چیز سومی هست. به نام عشق. نیروی عشق، به قول حافظ، چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست.. این نیرو کارش این است که دام پهن میکند. تقصیر آن دیگری نیست، تقصیر دل عاشق پیشه خودش است. دلی که میتواند و عادت دارد به از خود فارغ شدن.. و خوشا به حال آنها که دل شأن در بند نیست و گاهی به نگاهی به پرواز درمیآید.
واقعا تبریک دارد چنین دلی...
این که من در جست و جوی او ز خود فارغ شدم
اما
کس ندیده ست و نبیند مثلش از هر سو افتاده ام