رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

آنانکه غنی ترند محتاج ترند

رویاهای تنهائی من

حضورم فقط یک بودن است . همین .

نه شاعرم و نه ادعائی دارم که کم توان تر از هرگونه توانی هستم .

اگر نوشته ای دارم فقط یک دلنوشته از دلتنگیهام است و بس .

صبـــــوران تنـــــگ دل

                                                                     فصل اول

   خیلی سخت نیست که انسان قلم به دست بگیرد و از مشاهداتش بنویسد . از هرچیز که می بیند و حتی باز سخت نیست که در باره ی آنها نظر بدهد و یا احساسش را و حدس و گمانش را توضیح بدهد .ولی سخت است که در شرایطی قرار بگیرد که بخواهد صادقانه از اتفاقهائی که در اطرافش  می افتد و خود سهمی در آنها دارد بنویسد . خوب این کار الزامات بسیار زیادی را طلب میکند . گرچه لازم نیست یک نویسنده ماهر باشد . ولی نوشتن به شکلی که بتواند تمام احساساتش را طوری بیان کند که مخاطب به راحتی و به درستی  آنچه را که از ذهنش میگذرد درک کند البته  تمام آن چه را که مقصود و منظور نویسنده است . بلی بسیار سخت است . زبان گفتگو با زبان نوشتاری بسیار متفاوت است در گفتگو تمام حالات را میتوان با نگاه و طرز بیان منتقل کرد ولی در نوشته چنین نیست . اینها را گفتم که در نهایت بگویم من نویسنده نیستم و هیچ تبحری در نوشتن ندارم . ولی وقتی در زندگی روزمره برای انسان اتفاقهائی می افتد که ورای روزمرگیست .لحظاتی زیباو شگفت انگیز هم ممکن است به وجود بیاید که بازگو کردنش میتواند در روح خواننده تاثیری گاه بهمان زیبائی و اگر رنج آورد باشد همانگونه بر جای بگذارد . بیانش برای کسی مثل من آسان نیست ولی با تمام این استدلالها باز میخواهم قلم به دست بگیرم و لحظاتی از زندگیم و احساسم را برایتان باز گو کنم . البته همانطور که گفتم فکر نمیکنم که موفق شوم ولی خوشباورانه شاید  بتوانم همان احساس درک شده ام راتا حد امکان  را با این قلم ناتوانم بنگارم .برایتان بنویسم که در این عمر نسبتا طولانی که داشتم با عشاقی آشنا بودم ولحظاتی را دیدم که هرگز نه از خاطر خواهم برد و نه دلم میخواهد که به دست فراموشیشان بسپارم . گاها آنقدر به آنها نزدیک بودم که ضربان قلبشان را وقتی مضطرب بودند و آرامششان را وقتی  که در رفاه بودند بهر صورت حس میکردم . با تمام وجودم دوستشان داشتم دردشان را با تار تار وجودم و لذت عشقهایشان را با تمام گرمایش می فهمیدم .من آنقدر این رویداد عشقی درروح و جانم تاثیرگذاشته که احساس میکنم حیف است که خاک درگذر زمان مدفونشان کند اینها عتیقه های احساسات انسانهای پاک و عاشق است و باید گفته شود و نوشته شود حتی با قلم ناتوانی مثل خامه من

********      احساس میکنم این یک داستان نیست بلکه  یک زندگیست . که چه بسا نظایرش بارها وبارها اتفاق افتاده وگفتنش میتواند فقط یک یاد آوری باشد . در حال عادی مثل کوهی از یخ  در میان یک اقیانوس است که فقط قسمت کوچک قله اش از آب بیرون است و قابل دیدن همین قسمت کوچک هم اگربه چشم نیاید ازکجا انسان بداند که درزیرآبهای ساکت وآرام که نوازشگرچشم ماست چه دردهای نگفتنی وچه رازها پنهان است .پس گفتن درباره همین اندازه ی کم خودش چراغیست برای روشن شدن عشقهائی که گرما بخش زندگیهائی بوده و لذت خواندنش هرگز از خاطر نخواهدرفت . زیرا عشق در هر لباس و در هر شرایطی زیباست.         البته این تجربه را همه کرده ایم و میدانیم که هیچ اتفاقی توی این دنیای پیر تازگی ندارد . چه ها دیده این عجوزه ی زمان و شاهد چه عشقها و نفرتها و کینه توزیها و نامردمیها که نبوده متاسفانه ما حتی در این عمر کوتاهمان (البته در قیاس با عمر دنیا) از شنیدن  یک هزارم از این اتفاقها محروم بوده ایم اگر میشد که این داستانها را چه زشت و چه زیبا . چه عاشقانه و چه کینه توزانه یک به یک را به رشته تحریر در اوریم حتما تمام کتابخانه های بزرگ دنیا را اگر خالی از کتابهای موجود اعم از علمی و هنری و ادبی و..... میکردند و به جایش کتاب این سرگذشتها را جایگزین میکردند بازهم کم بود . به نظر من از زمانی که انسان خود را شناخت . بزرگی و عظمت عشق بود که تداوم داشت و دارد و به این انسان ساخته شده از گل امید بودن و زیستن داده  میدانم همه به این گفته های من رسیده اید . فقط خواستم بگویم که این داستانی که میخواهم برایتان بگویم خیلی تازگی ندارد . شاید یک یاد آوری باشد و بس. خوب حالا بی جهت نیست اگر کسی شاهد داستانی واقعی و زیبا از یک عشق بود وظیفه ی خود بداند که چند ورقه وزمانی از ساعات فراغت زندگیش را که صد البته میدانیم که سرسوزنیست در مقابل وقایعی که در این دنیای بزرگ و سالمند بوده و خواهد بودبنویسد  . شاید نوشتن این داستان عشقی و واقعی آنقدر زیبا باشد که حتی با قلم ناتوان من بتواند در کنار کتابهای عشقی دنیا جائی برای خود باز کند و آری به آنجا میرسیم که اگر عشق نبود هرگز زندگی تداوم نمیداشت . حتی عشقهائی را شاهد بوده ایم که در مسیر پر نشیب و فراز زندگی  سرانجامی تلخ و رنج آور از خود به یادگار گذاشته اند . و اما هیچکس نمیتواند در زندگی ادعا کند که عاشق نبوده . پس به تعداد انسانهای روی زمین از بدو به دنیا آمدن تا هم اکنون عشق بوده و بوده .  راستی اگر این احساسات نبود آیا هنوز این ماه و خورشید میتوانست همینگونه پا بر جا مانده باشد ؟ من فکر میکنم هرگز امکان نداشت . زندگی بی عشق حتما میمرد  . افسوس که نمیتوان مدعی شد که ما از عشقهای آنچنانی که در دنیا آمده و رفته خیلی میدانیم ولی در همین حد هم باز عشق هم زیباست و هم گفتنی . من خود شاهد عشقی بودم . عشقی واقعی . از لحظه ی تولدش تا.......ا فصل دوم

این عشق زیبا بود و شاعرانه . واقعی بود و پاک . از دو تا دل سرچشمه میگرفت . هردو جوان و صادق . هردو زیبا و لطیف و پاک . هردو دلداده و صبور و دل تنگ . هردوبی آلایش و ناتوان در بیان . هردو دست و پای بسته در سنتها و چراها و ایکاشها ....چقدر باید عاشق بود ؟ نمیدانم . . ولی این را میدانم که چنین عشقهائی هرگز و هرگز به سامان نمیرسد . رسم زمانه است . گویا حسادت گردون اجاره نمیدهد . گو اینکه من حس میکنم اینگونه عشقها  حتی در زیر یک سقف هم نمی میرد .هرکس گفته که بزرگترین عشقها در زیر سقفها میمیرد من مطمئن هستم شاهد چنین عشق و دلداگی که من دیدم نبوده . البته اگر نهایتا چنین عشقی سعادت این را داشته باشد که به زیر یک سقف برود . که هرگز و هرگز ندیده ام .نمیخواهم برایتان سخن پراکنی کنم . ولی دلم میخواهد آنچنان بنگارم که لحظه لحظه اش را همانگونه که شاهد و ناظر بودم میخواهم مقابلتان بنشینم  و با تار تار وجودم ، احساسم م را به شما منتقل کنم . میخواهم  نه با نوشتن ،که با این قلم برایتان عشق را نقاشی کنم . همانگونه که شاهد بودم . وای که اگر نقاش ماهری بودم چه تابلوی زیبائی را میتوانستم به نظرگاهتان تقدیم کنم . .در روی بومی سفید و پاک .نقشی که آرزو دارم ببینید را .من میخواهم شما را با خودم در لحظات زیبائی در این تابلو  مشترک کنم که حس کنید و لذت ببرید و سهمی از این عشق شاید نصیبتان بشود با طپشهای قلبهای جوان و پاک . آری روی بومی سفید  و پاک می کشیدم ...................

*********************کوچه ای باریک و طولانی می کشیدم . با خانه هائی که از آجر و خاک . کوتاه و گاه کمی بلند همه یکرنگ و یکدست . مثل آدمهای ساکن در درونشان . تقریبا همه از یک جنس . ساده و بی ریا و بی غل و غش . فقط میزیستند . آری فقط می زیستند در میان این کوچه ی تنگ و باریک وطولانی حتی یک درخت نیست . قلم منهم هرگز نمیخواهد بر زیبائی این تابلو بیفزاید میخواهد هرچه را هست صادقانه به دیدگاهتان عرضه کند . آری در این کوچه ی تنگ و خشک و صد البته نه مثل ساکنانش که در رفت و آمد بودند . و پر از احساس زندگی .جوی باریکی خانه های شرقی و غربی را از هم جدا کرده بود . و تنها همین جوی باریک فاصله های خانه های شرقی و غربی  بود  چه آن خانه ها که در یکطرف بودند آنچنان به هم چسبیده بودند که گاه میشد نفسهای یکدیگر را حس کنند . چیزی در زندگی نداشتند که از یکدیگر پنهان کنند . مگر نگفتم که ساده بودند و ساده میزیستند؟ جای پنهان کردن هم نبود. ولی خدا میداند در خانه های بهم فرو رفته و یا در دو طرف این جوی باریک گاهی خشک و بی آب دلهائی بود دلهائی از عشق پاک و زلال لبریز  ..تنها در فاصله های بیست تا سی متری تیرهای چوبی بلند برق در وسط این کوچه ی باریک  بود که در انتهای آنها چراغی قرار داشت نه بسیار نورانی که همچون ستاره ای که به زمین نزدیک شده نور افشانی میکرد . و همین ستاره های مصنوعی تنها حمایت کنندگان عابرانی یود که در شب از این کوچه گذر میکردند. البته کمی هم نقش تزئین این محل را به عهده داشتدر میان این خانه ها معمولا هیچ اتفاق غیر منتظره ای نمی افتاد . گفتم . آدمهایش هم مثل هم بودند یا کاسب بودند و یا کارمند که اکثر هم دون پایه بودند و به قول معروف با سیلی صورتشان را سرخ نگاه میداشتند . زندگیها دقیقا با یک الگو درست شده بود . پدرها و مادرها اغلب جوان بودند و به ندرت پیر مرد یا پیرزنی در خانه ی بود . چون به عللی که همه میدانیم در آن زمانهای دور مردم زود بزرگ میشدند . یعنی زندگی را زود شروع میکردن و بالطبع زود هم زندگی را تمام میکردند.راستی آن زمان ها این حسن کوتاه زیستن را داشت . چه ماندن در این دنیای بی درو پیکر خیلی هم لطف ندارد .نیما یوشیج وقتی کودکش یک روز را سپری کرد سر در گوشش نهاد و گفت . عزیزم زندگی همین است. یک شب و یک روز . نه بیشتر و نه کمتر.من داستان نمی گویم همانطور که برایتان شرح دادم میخواهم از درون این خانه ها . این خانه های به ظاهر تهی از احساس . این خانه های کوچک و رنگ و رو رفته ،عشقی را برایتان آشکارا بیان کنم و بگویم رنگ عشق چگونه زندگی انسانهارا میسازد . بگویم چگونه دلی با دلی پیوند میخورد . بگویم چه دردها که گفته نمیشود ودر تمام طول عمر انسانها به آرامی مثل خوره تن و جان را میخورد و کم کم میشود خیال میشود رویا و تا قلب درون سینه های انسان می تپدد . آشوبهایش همچنان پا برجاست . میسوزد و میسوزاند . بی آنکه حتی ازمرزیک نفس تجاوزکند .وبالاجبار به ظاهرخفه میشود .ولی هرگز تا زمان مرگ سوز و دردش ار جان انسان پاک نمیشود . اگر پاک شود که دیگر عشق نیست دیده ام و با چنین احساسهائی همخانه بودم و حالا میخواهم برایتان بگویم سوختن در چنین عاشقانه هائی چگونه است . شاید خود شما یکی از همین فربانیها باشید و شاید من.فصل سوم

دلم میخواهد باز هم تکرار کنم . آنقدر که برایتان ملکه شود . چون در این روزگار چنین مکانهائی تقریبا وجود ندارد .میخواهم در ذهتان نقش ببندد  درست مثل من که دیده ام . آری در کوچه بلندوباریک یعنی درست همین کوچه که من در آن داستان را آغاز کرده ام معمولاخانه ها باهم فاصله چندانی نداشتند اگر کنار هم بودند آنقدر فاصله ها نا چیز بود که صدای یکدیگررا به راحتی میشنیدند و اگر مقابل هم بودند باز هم فاصله چندانی با هم نداشتند . گویا تمامی اهل این کوچه ی بلند و باریک در یک خانه و زیر یک سقف زندگی میکردند.

خانه هائی که مقابل هم بودند بالطبع پنجره هایشان روبروی هم بود . یا درست مقابل هم و یا با کمی عقب و جلو . پنجره ها همه برای محفوظ بودن صاحبان خانه ها با پرده هائی کلفت پوشیده میشد تا از گرند دید عابران و یا نامحرمان چشم چران و گاها فضولها محفوظ باشد . حال من میخواهم از پشت همین پنجره ها و پرده های ضخیم برایتان داستانی را آغاز کنم . داستان که نه عشقی را. عشقی که نه ، دوری  فراغی را ، دوری و فراغی را هم که ،نه نهایتا دردها ناگفته ی  عاشقانه ای را.

عشق عشقی پاک و بزرگ و پر ازرمز و راز را شاهد بودم . از دو پنجره که درست روبروی هم بود . من شاهد عشقی بودم که در پشت همین پنجره ها متولد شد و.....

به هردوشان بسیار نزدیک بودم . خوب میشناختمشان . هر سه ی ما جوان بودیم . و  نه جوان که نوجوان بودیم . آنقدر صمیمی و نزدیک که این زمان تصورش برای هرکس که این داستان را میخواند سخت است .نه تنها من . بلکه در چنین محیطی اگر کسی اینگونه صادقانه ارتباط داشت شناخت یکدیگر و آشنا شدن به آنچه در درون آنها میگذرد خیلی هم سخت نبود .

من مثل جزئی از خودشان بودم آنها را حس میکردم و گرمای عشقشان را آنگونه می فهمیدم که انگار از درون خودم سرچشمه گرفته بود و با لحظه لحظه هایش زندگی میکردم .دخترک سنی ندارد . شاید سیزده سال و پسر حدود نوزده یا بیست ساله بود . دخترک ظریف و ریز نقش . هرچند دوستان دیگرمان همه پر شور و هیجان بودند که صد البته مقتضی سنمان بود ولی الهه به نظر بسیار ساکت و آرام بود . صورتش زیبا در حد بسیار معمولی ولی چشمانی سیاه و نافذ داشت . در همین سن کم مشتاقانی در اطرافش بودند . او با آن نگاه و ظرافتی که داشت تصاویر مینیاتوری اشعار حافظ را در ذهنها زنده میکرد . در موقع صحبت کردن کاملا مخاطبش را تحت تاثیر قرار میداد . هوش سرشارش را همانطور که گفتم از چشمانش میشد درک کرد . آنقدر در خود فرو رفته بود که کمتر کسی را به خلوتش راه بود . اکثرا  اطرافیان احساس میکردند که او در خیال و رویا زندگی میکند . گویا یاد گرفته بود که چگونه با خودش کنار بیاید . همه ی خانواده و دوستان و کسانیکه با او در تماس بودند او را همین گونه قبول کرده بودند . برای همین حال و هوایش بود که همه سعی میکردند تقریبا با او آنطور که خودش رضایت دارد رفتار کنند . من میدانستم که چرا هوایش را دارند الهه دختری بسیار حساس و نازک دل بود و برای همین حتی خواهرها و برادرانش و پدر و مادر همه و همه سعی میکردند که او را نیازارند . و یکی از بارزترین خصوصیات الهه که همه را وادار به رعایت حالش میکردند این بود که میدانستند الهه همه را دوست دارد . پشت سرش میگفتند الهه آنقدر مهربان است که حتی راضی نیست یک پروانه از او رنجیده خاطر شود . چشمان مهربان الهه همه را مجذوب میکرد .خواهر بزرگ  بود ولی دو برادر بزرگتر از خودش و دو خواهر و یک برادر کوچکتر ازخودش داشت . دو برادر بزرگ او آنقدر به الهه عشق داشتند که همه میگفتند ممکن نیست الهه بتواند شوهرکند چون برادرهایش دوری اورا نمیتوانند تحمل کنند ودوخواهرکوچکتروبرادرکوچکش هم درست هروقت اورا میدیدند مانند کبوترانی بودند که به زیربالهای مادر شان میروند تاآرامشی خاص راحس کنند.مادروپدرکه هردوهنوزخیلی جوان بودند برای سرپرستی وگذراندن زندگی آنچنان درگیربودند که درحقیقت الهه شده بودسنگ صبوربرادرها و خواهرهایش. مثل مادربرایشان دل میسوزاند. زهیچ فداکاری درحقشان دریغ نمیکردبا این سن کم پدرومادربا حضوراوخیالشان ازبابت مدیریت خانه جمع بود او همه ی حُسنها را باهم داشت گویا خدا اور ا آفریده بود که آرامش را به خانوده هدیه کند از فرشتگان خدا فقط دو بال کم داشت . صبور بخشنده بود . گاهی پدر ناخشنود میشد از اینهمه بخشندگیش . میگفت میترسم توی زندگی همه چیزش را ببازد. او عقیده داشت هیچ مردی پیدا نمیشود که ارزش اینهمه خوبی را بداند . پدر به جنس خودش یعنی مردان جامعه بسیار بد بین بود و اما مادر وقتی میدید الهه تا هست خودش و بچه ها آرام هستند لذت میبرد . همیشه میگفت حضور این دختر برای او نعمتی است .برادرهای بزرگ الهه فاصله زیادی با او نداشتند . برادر بزرگتر که اسمش قاسم بود هفت سال از او بزرگتر بود یعنی تقریبا بیست ساله و برادر دوم محسن که دو سال از او بزرگتر بود و پانزده ساله بود . برادر بزرگ یعنی قاسم را مادرش مرضیه خانم در حجره ی بیکی از بستگانش در بازار سپرده بود . قاسم پسری خوب و بسیار متین مینمود با چشم و دلی پاک که در مدتی کم نظر حاج آقا را بخودش جلب کرد. حاج مهدی همان آشنای مرضیه خانم در همین مدت کم آنچنان به قاسم ایمان آورده بود که سر او قسم میخورد میگفت یکی دوسال دیگر خودش میشود یک حاجی درست و حسابی . آنقدراورا قبول داشت که حتی کلید مغازه ی خودر ا به او سپرده بود . حاج مهدی یکی از معتمدان بازار بود و این کار او باعث شده بود که قاسم در بازار برای خودش آبروئی کسب کند . ولی قاسم درآمد چندانی در شاگردی مغازه حاج مهدی نداشت . فقط همین که میتوانست بار دوش پدر و مادر نباشد برای خودش و خانواده اش کافی بود .قاسم الهه را خیلی دوست داشت گرچه زمانی برای بودن در خانه نداشت چون از صبح زود میرفت و تقریبا آخر شب میامد ولی با این حال تمام راز و نیاز و درد دلهایش را با الهه در میان میگذاشت . الهه هم او را بسیار دوست میداشت و بی جا نیست اگر بگویم که الهه با قاسم سری از هم سوا داشتند . الهه بیش از همه به او وابسته بود در حقیقت یک تکیه گاه درست و حسابی برایش به شمار میرفت .و اما برادر دوم محسن بود او هنوز مثل خود الهه درس میخواند . شاگرد زرنگی نبود درست عکس الهه که همه میدانستند که او در درس هم هیچ چیز از دوستانش کم ندارد . اما محسن در عوض بسیار صبور و ساکت بود . بیشتر اوقات خودش با خودش کنار میامد . به ندرت با الهه و بچه های دیگر قاطی میشد . ولی یاز رفتارش کاملا میشد حس کرد که در سرش هواهای بالائی دارد . همیشه میخواست از نظر اقتصادی یک سرو گردن از همسالانش بالاتر باشد . شاید به نظر او کمبودهای خانواده بسیار بر روح حساسش اثر گذاشته بود . گاهی که سرِ درد و دلش با الهه باز میشد میگفت از تنها چیزی که میترسد و متنفر است فقر است . او خوابهای طلائی میدید و گاهی با اشتیاق برای الهه تعریف میکرد . بسیار ریز نقش بود دوستان و آشنایان  همه میگفتند الهه و محسن مثل خواهر و برادر دو قلو هستند . البته تمام خواهر ها وبرادران الهه مثل خودش ریزه میزه بود ند.محسن همیشه به الهه میگفت دلم میخواهد آنقدر پولدار بشوم که همه به من حسادت کنند . شاید او خودش در ضمیر ناخود آگاهش کسانی را در دور و برش داشت که به آنها رشک میبرد و در تصوراتش اینگونه به خود نوید میداد که در بزرگسالی جای آنها را بگیرد و شاید کاری کند که احساسی را که امروز او به آنها دارد در سالهای آینده آنها نسبت به او داشته باشند . اما گفتن این حرفها که محسن به الهه میزد باعث میشد که الهه نسبت به آینده ی محسن کمی وحشت داشته باشد . گاهی برای او سنگ صبور میشد و از همان وحشتی که در درونش حس میکرد به محسن نصیحت میکرد که همه چیز پول نیست . خودت را آلوده ی این افکار نکن . خدا هرسرنوشتی برایمان مقدر کرده باشد همان میشود . الهه با این حرفها تقریبا میخواست کمی در روح و روان محسن آرامش ایجاد کند چون میدید که روز به روز این افکار بیشتر محسن را منزوی میکند دلسوزیهای الهه برای محسن بسیار آرامش بخش بود از آنجا که درد و دلش را همیشه و همیشه با الهه میکرد میدانست که او واقعا از سر غمخواری و دلسوزی با او صحبت میکند . این رفتار خواهرانه و برادرانه باعث شده بود که انس و القتی که بین الهه و محسن بود را همه میدانستند و چیزی بود که به اشیاع رسیده بود .خواهر کوچکتر الهه که اسمش پری بود دختر شوخ و شنگ بود بسیار زیبا و تو دل برو . درست نقطه مقابل الهه بود پری ده ساله بود یعنی سه سال از الهه کوچکتر بود پدر و خصوصا مادر به او توجه بسیاری داشتند . البته حق هم بود چون پری به زندگی آنها شور خاصی میداد . بیشتر اوقات از حضور او بود که در خانه صدائی بلند میشد . بسیار سرزنده بود و از نظر شکل هم خیلی با الهه متفاوت بود . مادر او را سمبل جوانی خودش میدید . ولی برادرها بیشتر از پری به الهه توجه داشتند . همیشه به مادر و پدر خود خرده میگرفتند و میگفتند باید جلوی این کارهای پری را بگیرید . پری دختری بسیار خود نما بود . میدانست چطور خود را به اطرافیان یشناساند . در خارج از خانه درست برعکس خواهر بزرگ و دو برادرش بود . هرچه آنها ساکت و صبور بودند پری شلوغ بود در حقیقت او بود که روابطش با کسانیکه خارج از خانه بودند آنقدر نزدیک بود که اغلب تمام اخباررا او از در و همسایه به خانه میاورد و خوب مسلم است که عکس این مورد هم صادق بود یعنی او بود که از خانه خبر را به همه میرساند . این رفتار پری همیشه مورد انتقاد خانواده بود . او آنچنان خود را نشان داده بود که همه خیال میکردند که خواهر بزرگ خانواده او هست ضمن اینکه از نظر ظاهر هم بسیار با الهه متفاوت و در واقع بزرگتر مینمود .اصلا گویا خمیره ی پری با الهه متفاوت بود اگر الهه به پری حسادت میکرد همه به الهه حق میدادند ولی الهه آنقدر نسبت به خواهرها و برادرانش محبت داشت که هرگز به پری نه تنها حسادت نمیکرد که همیشه سعی داشت او را از آنچه  که هست زیباتر جلوه دهد . بعضی از انسانها در خودشان آنچنان نیروئی دارند که هرگز تصورش را نمیتوان کرد الهه با آنکه در ظاهر هیچ نقطه شاخصی نداشت ولی از نظر روحی آنچنان در خود قدرت حس میکرد که هرگز این توان به او اجازه نمیداد کسی را در آن حد ببیند که باو او حسد بورزد. من نمیدانم او چگونه با خودش کنار آمده بود .و شاید خلوتی داشت و کسی را به آن خلوت راه نبود . ولی پری درست نقطه مقابل او بود سعی میکرد از آنچه که دارد به نحو احسن استفاده کند و هر آنچه را هم که در الهه و یا درهرکسی که میدید و میپسندید پیروی میکرد او شالوده ای از تمام چیزهائی بود که برایش جالب بود . به هیچ اصلی در حقیقت پای بند نبود . میشد گفت دختری زیبا و ظاهر بین و ظاهر پسند بود .ته تنها پدر و مادر بلکه تمام دوستان و آشنایان همه و همه پری را سمبل یک دختر زیبا و همه پسند میدیدند خیلیها او را به الهه ترجیح میدادند. آنها در ظاهر الهه را دختری مغرور و از خود راضی میپنداشتند ولی از پری که دختری مجلس گرم کن و سرزنده بود تمجید میکردند . خوب درست هم بود مردم بنا به خواسته ی خودشان به اطرافیان ملاک میگذارند هیچکس از فردی که در خود فرو رفته و صبور و ساکت است خیلی استقبال نمیکنند آنها میخواهند زمانی که در جمع هستند خوش باشند و خوش بگذرانند و این خصلت را در پری به خوبی میتوانستند ببینند . هرچند از نظر الهه این رفتار پری بهیچوجه پسندیده نبود. شروع فصل چهارم

خواهر سوم ملیحه بود . ملیحه دو سال از پری کوچکتر بود در حال حاضر هشت سالش بود . ملیحه پنج سال از الهه کوچکتر بود . دخترکی ظریف و زیبا هنوز به سنی نرسیده بود که بشود گفت خصوصیتی خاص دارد . ولی در همین سن کم هم میشد فهمید که تفاوت بسیار زیادی با پری دارد .. ملیحه از نظر اخلاقی بسیار به الهه نزدیک بود . او زیر پر و بال الهه بزرگ شده بود.برادرهای بزرگش هم به اولطف خاصی داشتند .ملیحه دخترکی بسیار آرام ومطیع مینمود همیشه درنزاعهایش با پری مغلوب بود وصد البته پناهگاهش کسی نبود جز الهه .

برادر کوچکتر که در حقیقت بچه ته تغاری خانواده هم محسوب میشد کاظم بود کاظم تفاوت سنی زیادی هم با بچه های دیگر داشت پسرکی شوخ و شنگ تقریبا مثل پری بود با همان بچگی نظر همه را به خودش جلب کرده بود . سه الی چهار سال داشت .من تقریبا زندگی الهه را تا انجا که اطلاع داشتم برایتان تعریف کردم .ولی از پدر و مادرش چیزی نگفتم . پدرشان مردی صبور و ساده بود . سوادکی هم داشت و توانسته بود با همان سواد کم در یک اداره دولتی مشغول کار شود در آن زمان برای کارمند ثبت بودن همان بقول قدیمیها کوره سواد هم کافی یود . همه او را دوست داشتند . صدیق بود و بی شیله پیله . در مورد بچه ها هم همیشه همینطور عمل میکرد . در حقیقت نقش یک نان آورد کامل را در خانه داشت . بچه ها هم بیشتر از آنکه او را پدر خود بدانند دوست خودشان به حساب میاوردند . ولی مدیریت واقعی خانه با مادر الهه بود . مرضیه خانم مادر بچه ها زنی ریزه میزه و بسیار فرز بود . تمام زندگی را او سر انگشت خودش می چرخاند بچه ها از او بسیار حساب می بردند . تمام چم و خم زندگی را به راحتی زیر نظر داشت . یک به یک بچه ها را بسیار ذاتا و رفتارا میشناخت میدانست با هرکدام چگونه باید رفتار کند تا از خط تابعیتش بیرن نروند در حقیقت مثل یک سیاستمداری بود که بسیار راحت و روان تمام جوانب زندگیش را اداره میکرد از وضع درسی بچه ها و تربیتشان و خورد و خوراک و خلاصه تمامی زندگی خصوصا اقتصادی خانه  را زیر نظر داشت او بود که به قول خودش با یک نگاه به یک به یک بچه ها فرمان میداد . بی آنکه از زبان بکشد بار منتی. بعدها هم که من شاهد و ناظر زندگیشان بودم به این عقیده رسیدم که آینده هرکدام از بچه ها را این مادر رفم زد . او در یک خانواده روستائی بدنیا آمده و بزرگ شده بود. پدرش ملاکی بود که شهر نشین شده بود در کودکی مادرش را از دست داده بود و زیر دست زن پدری نه چندان مهربان بزرگ شده بود ولی حالا میدانست که چگونه باید گلیمش را از آب بیرون بکشد . برادر و خواهر هائی هم داشت که هرکدام قصه ای جداگانه مثل تمام انسانها داشتند ولی آنها هم از مرضی حساب میبردند چون او خواهر بزرگ بود و پدرش به او بسیار تکیه میکرد . مرضی تقریبا بزرگ خانواده خودش هم به حساب میامد . پدر الهه بله  آقا محمود ،او هم از یک خانوده ی روستائی بود ولی در کودکی پدرش را از دست داده بود و مادرش همین یک اولاد را داشت و خوب واضح است که به سختی اورا بزرگ کرده بود . هنوز شش سالش نشده بود که مادرش را هم ازدست داده بود ودر خانه ی عمویش و زیر چراغ خانه او با سختی گذران کرده بود .عمویش با آنکه مردی تقریبا مستغنی بود ولی بعلت داشتن بچه های زیاد که دو تاشان از محمود بزرگتر بودند خیلی زندگی راحتی را نگذرانده بود طوری با او رفتار کرده بودند که همیشه نقش کنار زندگی را داشت بیشتر در این رابطه زن عمویش نقشه میکشید او همیشه محمود را نانخور اضافی میدانست در حالیکه حضور محمود هیچ فشاری را روی خانوداده نمیاورد ولی عالیه زن آقا رسول (رسول عموی محمود و عالیه زن عموی او میشد) همیشه برای آنکه دست پیش را داشته باشد از وجود محمود استفاده میکرد . آقا رسول مردی بود که در بیرون خانه بسیار مقتدر بود آنهم بعلت وضع خوبی که داشت ولی در خانه تقریبا زیر سلطه ی عالیه بود . حس محمود در خانه ی عمویش حس فردی بود که خانه شاگرد است بچه های عمو هم هیچگاه او را از خودشان نمیدانستند حتی در حال حاضر که دیگر محمود برای خودش سرو سامانی داشت رابطه ی خوبی با بچه های عموی خدا بیامرزش نداشت . ولی همیشه وقتی سر درد دلش باز میشد بدون آنکه از کسی گله ای داشته باشد یاد و خاطره ی عمویش را گرامی میداشت و میگفت تا همین جا هم مدیون این مرد هستم . البته این حرف را محمود آقا از سر قدر شناسی میزد ولی او  تقریبا آدمی تا همین جا هم خود ساخته بود . با هر مشقتی که بود خودش را به این جا رسانده بود همیشه میگفت در مقابل زندگی که در گذشته داشته حالا دارد پادشاهی میکند . هرگز ار درد ها و رنجهائی که برده بود سخنی نمیکفت ولی از صورت و نگاهش میشد فهمید که دوران بسیار سختی را پشت سر گذاشته بود . در قیاس با زندگی گذشته مرضی خانم او راست میگفت . زیرا درست است که هر دو آنها روستائی بودند ولی خانواده مرضی زمین تا آسمان با خانواده آآقا محمود فرق داشتند . زیرا پدر او آدمی بود که در روستای خودش دارای زمین و ملک و آبادی بود و مهاجرتش به شهر بخاطر داشتن پول خیلی سخت نمی گذشت بچه هایش زیر پر و بال خودش بزرگ شده بودند ولی همانطورکه قبلا اشاره کردم  محمود آقا از بچه گی زیر چراغ غیر شده بود برای همین خصلتی بسیار مصالحه گر داشت و همیشه تکیه کلامش این بود که به مرضی میگفت من زندگی را به دست تو میسپارم چون تو در یک خانوده بزرگ شده ای و من کسی بودم که در کنار زندگی میکردم نه پدر بخود دیدم و نه مادر . این تفاوتها بود که وقتی مثل یک غده چرکی در خانواده باز میشد و خانه را از حال سکون در میاورد و حتی گاهی که حق به جانب آقا محمود بود او کوتاه میامد . و این فشاری را که مادر دانسته یا ندانسته به پدرمیاورد زندگی روحی الهه رادچار تشنج میکرد.حتی چندین بارازدهان الهه شنیدم که میگفت هرگزدوست نداردشوهرش مردی مثل پدرش باشد .اودلش به حال پدر میسوخت  

خوب زیاد در باره زندگی الهه صحبت کردم . البته به این علت است که شما را در کوچکترین زاویه های زندگی آنها وارد کنم که داستان وقتی به جای حساسی رسید شما بدانید که تمام زندگی که صد البته سرنوشت  الهه به مرضی بسته بود . .و حالا میخواهم شمارا دعوت کنم که با هم  به آن خانه که درست روبروی خانه الهه برویم  . همان خانه که پنجره اش درست مقابل پنجره اطاق الهه قرار داشت . همان دو پنجره که تمام داستان من از وقایعی میگوید که پشت این دو پنجره اتفاق افتاد.مقابل خانه آقای حسینی پدر الهه  منزل آقا گلستانی بود . که زمین تا آسمان با خانه ی الهه تفاوت داشت . در خانه آقای گلستانی زن و مرد مسنی زندگی میکردند که سه دختر و دو پسر داشتند . پدر بسیار پیر و تقریبا از کار افتاده بود . و مادر هم به نظر نمیرسید که تفاوت زیادی با او داشته باشد . البته مد نظر داشته باشید که من از زمانی باشما صحبت میکنم که یک مردپنجاه ساله وزن چهل و پنج ساله را پیرمیگفتند . و خانم و اقای گلستانی شاید حدود شصدت ساله و شصت و پنجساله بودند ولی به نظر میرسید که پیر بسیار پیر و از کار افتاده هستند .بچه هایشان همه بزرگ بودند . سه دختر بزرگ و دو پسر که از دخترها کوچکتر بودند . این خانواده هم از اطراف تهران باین محله آمده بودند . ملک و املاک  داشتند وکاملا از نظر اقتصادی یک سرو گردن از تمام افراد آن کوچه و محله بالاتر مینمودند. آنها تقریبا به دیگران اززیر چشم نگاه میکردند. که صد البته با اوضاعی که به نظر میرسید همه این تفاوت را قبول داشتند  . پدر و مادرآدمهائی ساده دل و مهربان بودند . مادراز یک خانواده متوسظ و پدرشان دارای خانواده ای بسیار متمول یعنی ملاک بود . او از طرف  پدری یکی یکدانه بود بعد از فوت پدرش او که هنوز سن و سالی نداشت  و دوران نو جوانی را طی میکرد  چون پسر یکی یکدانه بود و مادرش هم خیلی روی او نفوذ نداشت  مثل تمام جوانهای پولدار دور و برش را دوستان ناباب گرفتند و با تمام کوششی که مادرش کرد نتوانسته بود آقا مجید را به راه بیاورد . ووقتی ناامید شده بود او را به امان خدا رها کرده بود و پس از پدر مجید به دنبال زندگی خودش رفته بود . تنها شانسی که محید در زندگی آورده بود ازدواجش با سلطنت خانم بود . زیرا بعد از ازدواج سلطنت حسابی او را  جمع و جور کرد . این خانم زنی بسیار باعرضه و مهربان بود . و توانسته بود  زندگی آقا مجیدر را از این روبه آن روکند. با زرنگی خاصی که داشت اولین کارش این بود که پای دوستان مجید را از زندگی او ببرد وقتی دید خیلی نمیتواند در این راه موفق شود راه چاره را در مهاجرت دید . آن روزها مهاجرتقریبا بین روستائیانی که دستشان به دهنشان میرسید مد شده بود و این کار سلطنت خانم خیلی کار عجیبی به نظر نمیرسید . وقتی هنوز بچه ها کوچک بودند راهی شهرستانی شد که بتواند باین وسیله شوهرش راازگردابی که داشت نجات دهد و سپس وقتی دیگر بچه ها بزرگ شده بودند وزندگی سرو سامانی گرفته بود به این محله کوچ کردند . و با درایتی که داشت توانسته بود بقول معروف یکی را دو تا کند و به زندگی خانواده سرو سامانی بدهد . با این هوشیاریها که داشت اکنون در این مکان یکی از تقریبا مرفهین به شمار میرفت .

فصل پنجم در این زمان سه دخترخانواده گلستانی تقریبابه سر زندگی خودشان رفته بودند و فقط دو پسرکه هردو از دخترها کوچکتربودند  با مادر و پدر در زیر یک سقف زندگی میکردند . زمان زیادی نگذشت که آقا مجید بعلت بیماریهائی که داشت سایه اش از سر فرزندانش کم شدسلطنت خانم گلستانی هم چند سالی بعد از شوهرش دوام نیاورد و زمانی بچه ها را تنها گذاشت که دیگر نیازی هم به وجودش نبود . در زمانی که من برایتان دارم این سرگذشت را تعریف میکنم مقارن با مرگ سلطنت خانم است دختر بزرگ سلطنت خانم مریم است . زنی بسیار زیبا و حدود سنی 40 ساله ازدواج کرده بود و اکنون مطلقه است شوهرش تاجر بازاربود . علی آقا عاشق مریم شده بود و با تمام مخالقتی که خانواده داشتند این عاشق و معشوق موفق شده بودند که با هم ازدواج کنند علی مردی خوش برو رو و خوش گذران بود. بعد از ازدواج با مریم بواسطه کاردانی و هوشیاری زنش او که کارش در بازار و زیر دست یک حاجی بسیار اسم و رسم دارمشغول بود  روز به روز وضع زندگیش رو براه تر شده بود خانه ای مجلل و زندگی پر زرق و برقش بالاخره کار دست مریم و خودش داد . در بین دوستان مریم زنی بود که نه تنها زیبا بود بلکه بسیار زیرک و حواس جمع بود . سوسن از دومین شوهرش هم جدا شده بود و در میان مردانی که در زندگیش بودند به دنبال طعمه میگشت که از بخت بد علی به دامش افتاد . مریم که دو بار حامله شده بود و هر دو بار بچه اش را ازدست داده بود برای بارسوم در انتظار به دنیا امدن فرزندش بود . او به علت مشکلاتی که در رابطه با زایمانش داشت و همان دو بار هم بسیار چشمش را ترسانده بود  مجبور بود در خانه ی مادرش مقیم شود تا با پرستاری مادر و زیر نظر او و دکتر خودش این بار کودکش را که تنها ارزوی مریم بود به دنیا بیاورد در این زمان تنها فکر و ذکر مریم به آوردن فرزندی بود که سالها در انتظارش بود . و بهمین علت پاک از زندگی و علی فارغ شده بود . سوسن در این زمان بحرانی و با پی بردن به  اوضاع زندگی مریم و دور بودنش از علی اوضاع را مناسب دید و هرچه بیشتر به علی نزدیک شد . دام سوسن خیلی زمان نبرد که علی طعمه اش شود . وقتی مریم بچه اش را به دنیا آورد خیال میکرد دیگر هیچ کم کسری در زندگی ندارد  ولی تازه متوجه شد که سوسن در غیاب او زن علی شده . مریم در خودش توان تحمل هوو آنهم هووئی مثل سوسن را نداشت . سوسن حریفی خبره بود و مریم دختر یک خانواده که علی اولین مرد زندگیش بود ولی سوسن همه فن حریف بود ومیدانست چه باید بکند .فرزند مریم دختر بود . دختری که حتی خود علی هم آرزویش را داشت و همیشه به مریم گوشزد میکرد که اگر یک بچه داشتیم خصوصا اگر دختر باشد زندگیمان دیگر کامل میشود ولی حالا در این شرایط علی به تنها چیزی که فکر نمیکرد حضور بچه بود . زیرا دام سوسن آنقدر محکم بود که عشق این بچه و مریم هم نتوانست او را از چنگ زنی هوسران مثل سوسن رها کند .وایل وقی مریم تازه وضع حمل کرده بود و علی هم خیلی رو باز با او بازی نمیکرد هرگز باورش نمیشد که در چه بلائی گرفتار شده کم کم زمزمه ها شروع شد از میان دوستان اول به گوش خواهران مریم و سپس به گوش مادرش رسید با آنکه آنها سعی میکردند تا جائیکه ممکن است قضیه را باز نکنند تا وضع جسمی مریم رو براه شود ولی این ابری بود که خورشید را نمیتوانست پنهان کند . یکی دو بار مادر مریم به علی تذکر داد که این روابط بازنی مثل سوسن باعث از هم پاشیدگی زنگیش با مریم میشود اوایل علی زیر با نمیرفت ولی کم کم مادر مریم فهمید که دیگر با علی صحبت کردن سودی ندارد و گوش خواباند تا ببیند ماجرا به کجا کشیده میشود و بالاخره موضوع زودتر از آنکه خانواده ی مریم مایل بودند برملا شد . مریم هنوز دیوانه وار علی را دوست داشت بعد از بدنیا آمدن بچه گوئی مهرش به علی هزار برابر شده بود خیال میکرد که دیگر علی با حضور او و دخترش مردی هست که هیچ کم و کسری در زندگی ندارد . باو این موضوع اول برای مریم دسیسه ای به نظر می آمد که سوسن چیده تا علی را از چشم او بیندارد و خود را به علی بچسباند غافل از اینکه کار از این حرفها گذشته بود و سوسن به عقد علی در آمده بود البته با حساب اینکه مریم بچه دار نشده بود مجوزی بود که به او داده شد تا سوسن را بعقد خود در آورد . ضمن اینکه سوسن با روابطی که با اکثر آدمها ی خلاف کار داشت سر هم بندی این کار برایش به راحتی امکان پذیر بود و بقولی تا تنور داغ بود نان را چسباند و قبل از اینکه مریم بتواند به سر خانه و زندگیش بیاید کار را تمام کرده بود .مادر و خواهرهای مریم به گوش او ساندند که دیگر گوش علی از نصیحت و شرم و حیا پر شده یا باید با او با همین اوضاع بسازد و یا فکر بکری برای آینده  زندگیش با علی بکند . حرفهای خانواده هرچند تاثیر خودش را گذاشته بود ولی مریم باز سعی کرد که خودش هم اگر میتواند این گره را باز کند . لذااین فکر به ذهنش رسید که رو در رو با علی حرف بزند  پس وقتی مریم به علی گفت یا من و بچه ات و یا سوسن علی بی هیچ دو دلی و بی آنکه به یاد فداکاریها و از خود گذشتگیهای مریم در طول زندگیش  باشداول سعی کرد که مریم را ضی کند که در زندگی علی پنجاه او پنجاه سوسن باشد ولی مریم میدانست که در این تقسیم مدتی نخواهد گذشت که کار از اینهم بدتر میشود و اوست که بازنده ی این بار یست .پس به علی گفت نه . یا من و دخترمان و یا سوسن . و هرگز مریم فکرش را نمیکرد که علی اینگونه به او جواب بدهد او سالها با علی زیر یک سقف زندگی کرده بود او را میشناخت احساس اینکه بعد از اینهمه پستی و بلندی که باهم طی کرده اند هرگز هیچکس حتی سوسن را به او ترجیح نخواهد داد خصوصا حالا که پای دختر ش هم در میان است . ولی کار از این حرفها گذشته بود معلوم نبود سوسن چه کرده بود که علی  رو در روی مریم ایستاد چشم در چشم او دوخت و با کمال وقاحت گفت من راه دوم را انتخاب میکنم . و مریم دیگر حرفی برای زدن و راهی جز جدائی نداشت .زمان زیادی طول نکشید که مریم از دیگران شنید که سوسن هم حامله شده . و تازه متوجه شد که علی با چه دلگرمی به او جواب رد داده از طرفی علی که دلش به بچه دار شدن سوسن گرم شده بود با طلاق دادن مریم و سپردن بچه به او حسابش را با مریم تصفیه کرد و بعلت داشتن امکانان بسیار خوب مریم را از مال و منال بی بهره نگذاشته بود . مریم هم بعد از علی دلش به دخترش شیرین خوش بود .مریم چشم باز کرده بود و علی را دیده بود او نمیتوانست به راحتی این شکست را پذیرا باشد یاد روزگاری می افتاد که علی یک شاگرد ساده مغازه حاجی محمد بود و او با چه گذشت و فداکاری و گرفتن سهم الارثش از پدرش پایه رشد و پیشرفت او را فراهم کرده بود . اینها دلش را میسوزاند ولی چاره ای جز قبول شرایطی را که در آن گیر کرده بود نداشت . ضمنا بعلت اینکه با دوستانی که دور و بر علی بودند روابط داشت از دور و نزدیک می شنید که سوسن با علی به خوبی کنار آمده . این حرفها بیشتر آتش به جانش میزد گویا او خود را به این خیال راضی کرده بود که بالاخره علی از سوسن هوسران سرد میشود و یا سوسن از علی دل می کند و آنگاه او دو باره زندگی با علی را که هنوز دوستش داشت آغاز میکند . بی پدر بزرگ کردن شیرین برای مریم بسیار دردناک بود او تصویری از این زندگی نداشت همیشه فکر میکرد با آمدن شیرین زندگی قشنگی را ادامه میدهد و حالا درست برعکس تمام آرزوهایش در تنهائی و بی پدر بزرگ کردن شیرین میگذشت . صد البته که وقتی میدید علی حتی از دیدن شیرین هم احساس دلتنگی نمیکند بیشتر دلش به درد میامد . سوسن تمام تار و پود علی را تسخیر کرده بود . بقول مریم گویا علی جادو شده ی سوسن بود.ولی با تمام این دردها مریم دلش به حضور شیرین خوش بود .او بعد از دو بار حاملگی ناموفق شیرین برایش یک موهبت الهی بود و او قدر این هدیه خداوندی را خوب میدانست .بالاخره ضربه ی آخر از طرف سوسن به مریم وارد شد وقتی شنید که سوسن برای علی پسری به دنیا آورده است تا اینجا همیشه مریم مینالید که ببین خدا را من باید به این روز باشم و این زن مرا به روز سیاه نشاند . خداوند تمام درها را  به روی او باز کرده . و اینگونه دامنش را سبز کرده او میدانست که  علی در یک خانواده سطح پائین بزرگ شده بود گواینکه خودش همیشه میگفت آرزوی دختر دارد ولی در فرهنگی که او درآن بزرگ شده بود مسلم بود که پسر جای ویژه ای داشت . وقتی در زمان حاملگی به علی میگفت اگر بچه مان پسر شد چه ؟ علی میگفت خوب بهتر بچه ی دوممان حتما دختر است پسر بزرگتر از دختر باشد بهتر است اینها در ته دل مریم او را به این نتیجه میرساند که علی خیلی هم بدش نمیاید که بچه ی اولش پسر باشد   یعنی  شیرین پسر باشد . وقتی خداوند به علی  و سوسن پسر داد داغ جدائی مریم از علی تازه شد. او زن صبوری بود ولی زخمی که از سوسن خورده بود برایش خیلی دشوار بود. بهرحال زندگی همیشه با انسانها همانطور که دلشان

میخواهدرفتارنمیکند مریم هم باین روزوحالی که داشت بالاخره راضی شده بود و دم نمیزد                                                                                                       

   هنوز یکسال از زایمان سوسن نگذشته بود که در یک سفر به شمال ماشین علی با خانواده اش یعنی با سوسن و بچه ی آنها در سد کرج که تازه هم سد بندی شده بود و حفاظی هم هنوز بر آن نگذاشته بودند سقوط کرد . تا آنجا که خبر به گوش همگان رسید جنازه سوسن و بچه اش بعد از ساعتها توسط مردم پیدا شد ولی جنازه علی هرگز پیدا نشد . بعد از مدتها بقیه ثروت علی که به شیرین رسیده بود باعث شد که زندگی مریم روبراه تر از آن بشود که نیازی به خانه پدری داشته باشد. شیرین هم در زیر سایه این مادر فداکار بزرگ میشود.شیرین دختر بسیار زیبائی بود و با تربیتی هم که مریم کرده بود میشد گفت که از هر نظر یک دختر همه چیز تمام بود سال دوم دانشگاه بود . یکی از اقوام که پسرش در خارج از کشور درس میخواند شیرین را از مریم برای پسرش فرهاد خواستگاری کرد . ولی مریم هرگز راضی نمیشد که ندیده و نشناخته به قول خودش دسته گلش را به کسی که اطمینانی به او ندارد بدهد . برای همین اولین جوابی که به خانم گلشن مادر فرهاد داد واضح است که منفی بود . برای همین خانم گلشن که زنی دنیا دیده و بسیار نکته سنج بود میدانست که دنبال چه میگردد و با دیدی باز شیرین را انتخاب کرده بود و از این رو برایش ارزش داشت که فرهاد را وادار کند که به ایران بیاید . طولی نکشید که فرهاد که دوره ی آخر مهندسی سازه های گاز را میگذراند با تعاریفی که مادرش از شیرین کرده بود بار سفر را بست خوب به قولی هم فال بود وهم تماشا اگر خوب بود و صلاح میدانست که زندگیش سرو سامانی میگرفت زیرا خود فرهاد اعتقاد داشت که باید با یک دختر ایرانی ازدواج کند و اگر هم مطابق میلش نبود دیداری از مادر و پدر و خانواده کرده است . آمدن فرهاد و دیدار شیرین و فرهاد و زیر نظر رفتن اخلاق و رفتار فرهاد در چشم مریم خانم خلاصه همه و همه دست به دست هم داد و عروسی سر گرفت حالا دیگر مریم خیالش از جانب شیرین جمع شده بود و برای همین با رضا و رغبت شیرین را به دست فرهاد سپرد و بنا به گفته ی خودش که به همه میگفت این بار بزرگ را به منزل رساند  و بعد از ازدواج انها و رفتنتشان  . مریم خانم هم تمام دلخوشیش میشود آمد و رفت به خانه ی پدریش و مواظبت از والدین پیرش .دختر دوم این خانواده یعنی خانواده گلستانی منیژه خانم بود . او هم بسیار زیبا بود با قدی بلند و صورتی سبزه با چشمانی درشت و اندامی بسیار برازنده که د رحقیقت درست مثل هنر پیشه ها بود . او بسیار خوش پوش و آلامد بود . همیشه با آن کفشهای پاشنه بلند و چادر توریش نشان میداد که یک سرو گردن از تمام زنان اطرافش متفاوت تر است . منیژه که سه سال از مریم کوچکتر بود زن یک افسر بسیاربرازنده شده بود .شوهرش ازخانواده ای بسیارسرشناس ومتشخص بو .منصورشوهر منیژه  حتی در بین افسران ِ همدرجه خودش هم فردی شاخص بود  هم از نظر ظاهری و هم از نظر خانوادگی . این را هم بگویم که در زمانی که من داستان را برایتان نقل میکنم مردم نظر خوبی نسبت به افسران چه ارتش و چه رده های دیگر نداشتند افسران شهربانی را که به غلط میگفتند همه و همه از فرزندان پرورشگاهها هستند که صد البته این یک فکر بسیار غلط بود حالا من نمیدانم این تفکر ریشه اش از کجا بود و برای چه منظوری این شایعه را پراکنده بودند .منصور مردی خوش مشرب و بسیار رفیق باز بود . همیشه دور و برش پر بود از افسران و کارمندان رتبه بالای ارتش . زندگی منیژه و منصور مورد حقد و حسد همه اطرافیانشان بود . پدر و مادر منیژه از اینکه دخترشان چنین شوهری کرده بود به خودشان می بالیدند . ولی زیبائی بیش از حد دختر آنها کار دستش داد . او سه سالی بیشتر از زندگیش با منصور نگذشته بود که عاشق یکی از دوستان بسیار نزدیک  منصور که افسر ارشد بود شد . این عشق و عاشقی مدت زمانی طول نکشید که برملا شد . معشوق منیژه مردی بود تقریبا میانسال . هرگز نفهمیدیم چگونه شد که منیژه او را به منصور ترجیح داد . داستان زندگی و طلاق منیژه خودش کتابیست . با تمام علاقه ای که منصور به او داشت ولی پافشاری منیژه در جدائی نهایتا به طلاق منجر شد . .خسرو مردی که منیژه او را به منصور ترجیح داده بود مردی بسیار هرزه و خوش گذران و زن باره بود درست نقطه مقابل منصور بود بسیار زبان بازبود و از شخصیت فقط و فقط همان درجه هائی بود که بر روی شانه اش میدرخشید . منصور بعد از جدائی مدتها به پای منیژه نشست و حتی بعد از طلاق هم کسی نفهمید که کجا رفت ولی از آنجا که محیط کوچک بود و خبرها خیلی در لفافه نمی ماند سالهای بعد همه متوجه شدیم که منصور بعد از منیژه هرگز زن نگرفت . ولی زندگی منیژ هم هرگز سرو سامانی نگرفت زیرا اونتوانست بعدازطلاق ازمنصوربا آنکه خسرو به او قول ازدواج داده بود به قولش عمل نکرد . خسرو بدون اینکه منیژه بداند( و البته هیچکس نمیدانست . زیرا او برای ارتباطهای غیر معمولی که داشت زندگی خصوصیش را از همه پنهان نگاهداشته بود و اطرافیانش خیال میکردند که او فردی مجرد است در حالیکه خسرو هم زن داشت و هم بچه های متعدد او منیژه را فقط  برای خوشگذرانی خصوصا پای میزقمار میخواست .) البته این خسرو بود که پای منیژه زیبا را برای امیال خودش به این بازیهای کثیف  کشانده بود . خسرو چنانکه بعدها از منیژه شنیده شده بود در زمان جوانی عاشق زنی میشود که دختر خدمتکار خانه شان بوده و چون با مخالفت خانواده اش موجهه میشود دختر بیچاره را وادار به فرار با خودش میکند . دخترچشم وگوش بسته هم نادانسته طبق معمول گول میخورد .چندی نمیگذرد که با پیگیرهای دو خانواده یعنی خانواده ی اسم و رسم دار خسرو و خانواده ی خدمتکار رد آنها را پیدا میکنند وقت پدر و مادر خسرو متوجه میشوند که پسرشان چه دسته گلی به آب داده او را وادار میکنند که با دختر خدمتکار (فریده) ازدواج کند . ازدواج خسرو با فریده خیلی به طول نمی انجامد و معلوم نمیشود که چرا فریده دست به خودکشی میزند و مرگ فریده باعث میشود که پدر و مادر خسرو او را برای همیشه طرد میکنند . او در آنزمان تازه به دانشکده ی افسری امده بود .چیزی نمی گذرد که با دختر یکی از کارمندان اداره ی ارتش که او را دیده بود ازدواج میکند و حالا از او بچه های متعدد داشت ولی این ازدواجها هیچکدام نتوانسته بود این مرد هرزه را به زندگی وابسته کند . او زندگی خصوصیش را کاملا اززندگی خانواده اش جدا کرده بود . در این مسیر زنهای بیشماری را برای خوشگذرانی انتخاب کرده بود و متاسفانه این شده بود تمام هّم و غّمِ او حالا دیگر حسابی خبره هم شده بود و گول زدن منیژه برایش مثل آب خوردن بود و ولی این رابطه برای منیژه بسیار گران تمام شد.هم منصوررا که واقعا از هر نظربی عیب و نقص بود را از دست داد و هم در حقیقت آبروی خودش و خانواده اش را .خلاصه اینکه منیژه هم که دیگر روی برگشتن به طرف منصور را نداشت و از طرفی خسرو هم او را در زمین و هوا نگهداشته بود مدتی گم و گور شد . با وضع اقتصادی خوبی که داشتند همه فکر میکردند منیژه به خارج از کشور رفته ولی طولی نکشید که سرو کله اش با یک شخص دیگر پیدا شد . او میگفت با این مرد ازدواج کرده ولی بعدها معلوم شد که متاسفانه منیژه راهی را انتخاب کرده بود که دیگر بازگشتی نداشت . او با همان زیبائی چه بسا که میتوانست گلیمش را از آبهای هرچند گل آلود بیرون بکشد . ولی افسوس که ضعف او در مقابل خسرو همه ی زندگیش را به باد داده بود همه می گفتند تنها نقطه ضعف خانواده گلستانی منیژه است پدر و مادر او همیشه از اینکه مجبور بودند روی کارهای غیر معقول او سر پوش بگذارند در رنج بودند . . ولی به قول معروف او درِب مسجد بود نه خراب کردنی بود و نه سوزاندنی . بعضی وقتها شنیده بودیم که زیبائی باعث بدبختی افراد میشود .این مثال در مورد منیژه کاملا مصداق داشت .فصل هفتم

دختر سوم خانواده گلستانی یعنی همان خانواده که مقابل خانه الهه بودند مینا بود . عجیب بود از این خانواده با آن پدر متدین و مادر مذهبی و پاکدامن چرا این دختر ها هیچکدام خوشبخت نشدند . میناه هم سرنوشتی خیلی متفاوت با منیژه و مریم نداشت . پدر مینا برادری ناتنی داشت این عموی ناتنی مینا که بسیار کوچکتر از پدر مینا بود پزشک بود . او در تهران زندگی میکرد . در همان زمان خانواده مینا در اطراف تهران بودند .آقا سعید عموی ناتنی مینا سه پسر داشت . پسرانش هم هر سه تحصیل کرده و بسیار برازنده بودند . پسر بزرگ عمو سعید درسش تمام شده بود و با آنکه پدرش راضی نبود برای ادامه تحصیل به خارج رفت . .پسر دوم سهراب خان بود . او افسر ارتش بود . مردی زیبا بسیار با صلابت و باوقار . سهراب عاشق مینا بود . یعنی از زمان بچگی دل به مینا بسته بود . مینا هم مثل خواهرانش از زیبائی بهره ی کافی داشت . عشق و علاقه مینا و سهراب را همه فامیل و آشنایان میدانستند . یعنی از روزیکه مینا به دنیا آمده بود . محبوبه خانم زن عمو سعید تلویحا گفته بود این یکی مال ماست . همین حرفها که مرتبا ادامه داشت و در هر نشست خانوادگی کم و بیش وقتی حرف به میان میامد تکرار میشد باعث شده بود که سهراب ناخود آگاه به مینا دل ببندد . و صد البته مینا هم دلبسته ی سهراب بود . این دلبستگی تا آنجا پیش رفت که وقتی کیومرث برادر بزرگ سهراب به خارج رفت و گفت منتظر من نباشید اگر سهراب میخواد ازدواج کند از نظر  من مانعی ندارد . صد البته این حرف در آن زمان معنی وحساب شده بود. زیرا در خانواده های سنتی ایرانی هم دختر و هم پسر را تا وقتی خواهر و برادر بزرگ ازدواج نکرده بودند پدر و مادر راضی به اینکه کوچکترها ازدواج کنند  نمیشدند . در حقیقت وقتی خواهر و برادز بزرگ هنوز به سر خانه و زندگی خودشان نرفته بودند اگر کوچکترها ازدواج میکردند پشت سرشان حرفها بسیار زیاد بود . یا برچسب به خواهر و برادر بزرگ میزدند و یا دنبال علتی بودنذ که بهر حال این برچسب را به کوچکترها بزنند و از آنجا که میشد در دروازه را بست و در دهان مردم را نمیشود بست همه ملاحظه ی این سنت را میکردند . روی این حساب بود که کیومرث این مشکل را از جلوی پای سهراب و مینا برداشت.پدر و مادر ها هم وقتی دیدند مینا و سهراب بسیار مشتاق هستند و شرایط هم دارند دیگر تامل را جایز ندانستند . دست بالا کردند و این دو زندگی خودشان را شروع کردند.سهراب و مینا هم مثل همه زن وشوهرهای جوانی که ازمال ووجهه ی اجتماعی چیزی کم نداشتندزندگی بسیار خوبی را می گذراندند تازه میناحامله شده بود که سهراب را برای جنگی که در یکی از کشورهای همسایه شروع شده بود فرستادند . بی تابی مینا را همه به حساب حاملگی و علاقمندیش به سهراب و دوری از او میگذاشتند .کار مینا شب و روز شده بود زاری و اشک و آه . بالاخره در نبود سهراب بچه اش به دنیا آمد . عمو و زن عموی مینا و پدر و مادرش خودش تمام تلاششان این بود که مینا از این برهه به سلامت بگذرد .زیرااو  زایمان سختی کرده بود . تا پای مرگ پیش رفته بود گاهی میگفت اگر این بچه به دنیا بیاید تا سهراب نیاید چشم به این بچه نخواهم انداخت ولی بخت با مینا یار نبود . قبل از اینکه سهراب از جنگ برگردد پسرشان به دنیا آمد . هنوز دو ماهی از زایمان مینا نگذشته بود که خبر مرگ سهراب را برای خانواده اش آوردند . مینا که عاشق سهراب بود تاب و تحمل این چنین فراغی را نداشت آنچنان ضربه روحی به او وارد شد که مجبور شدند او را در یک بیمارستان روحی روانی بستری کنند. مینا حدود یکسال و نیم تحت درمانی سخت بود . تقریبا کسی امید به بهبودش نداشت .بچه ی مینا را مادرش نگهداری میکرد . گاهی اوقات هم پدر و مادر سهراب به او کمک میکردند . به گفته ی همه کسانی که سیاوش (پسر مینا و سهراب) را دیده بودند با آنکه بچه هنوز شکل نگرفته بود همه یک صدا میگفتند سیاوش کپیه سهراب است . همین شباهیت کار خودش را کرد . مینا به سختی راضی شد سیاوش را حتی نگاه کند . بچه را با سختی بسیار مادر مینا به جائی رساند که وقتی حال مینا کمی رو به بهبود رفت حاضر شد به سیاوش شیر بدهد . همین نزدیکیها و رسیدگیهاو مهربانیهای اطرافیان باعث شد که روحیه مینا رو به بهبود برود . زیبائی و شباهت سیاوش به سهراب به گفته ی خود مینا یکی از عللی بود که در خوب شدن حال مینا بسیار موثر بود . خلاصه از آنجا که زمان بعضی اوقات حلال سخترین مشکلات لاینحل است کم کم حضور بچه و دلداری پدران و مادران باعث شد که مینا بتواند به خانه بیاید  . حالا مینا حالش خوب شده بود. بچه داشت بزرگ میشد ولی هنوز سایه سهراب از ذهن مینا کمرنگ نشده بود . او شب و روزش به یاد او بود تمام در و دیوار خانه اش پر بود از عکسهای خودش و سهراب . هرگز کسی ندیده بود که مینا در مجلسی بنشیند و حرف سهراب را نزند. کم کم نگرانی اطرافیان زیاد شداینکه بالاخره میبایست مینا کم کم مرگ سهراب را ونبودش را باور کند . تنها چاره این کا راین بود که باید فکری اساسی برای اوکرد . مینا هنوزسنی نداشت که بتواند تنهازندگی کند . مینا فقط بیست و سه سال داشت پدر شوهرش که عمویش هم میشد در نشستهائی که با برادرش یعنی پدر مینا و زنهایشان داشتند مکررا عنوان میکرد که زندگی مینا به این صورت امکان پذیر نیست وباید فکری برایش بکنیم ما هم تاکی میتوانیم باشیم و هوایش را داشته باشیم بالاخره او باید یک سرو سامانی بگیرد و به آنها میگفت بهتر است بهر ترتیبی که هست وادارش کنیم که به یک ازدواج مناسب تن در دهد . ولی معمولا این حرفها را زمانی مطرح میکردند که مینا درجمعشان حضور نداشت .درد مرگ سهراب آنچنان ضربه عمیقی به مینا زده بود که هیچکس به خود نمیدید که این حرفها را جلوی اوبزنند . ولی از آنجا که گاهی زندگی کارهائی رامیکند که از عهده بزرگترین تئوریسینهای جامعه بر نمی آید این بار هم همین اتفاق در زندگی مینا افتاد . یعنی بساط عیش خودش جور شد.  فصل هشتم

در همسایگی عموی مینا خانواده ای زندگی میکردند که پسرشان مدتها بود مینارا زیر نظر داشت . این خانواده روابط بسیار خوب و نزدیکی با خانواده عمو سعید داشتند . با مرگ سهراب به بهانه ی دلجوئی  این خانواده به زندگی عمو سعید بیشتر داخل شدند که صد البته عنوانش این بود که میخواستند با سرگرم کردن آنها به این درد و رنج کمی التیام بخشند ولی گویا زیر این ظاهر بسیار انسانی نظر دیگری هم داشتند . پسر خانواده حسین کسی بود که عامل اصلی این نزدیکی دو خانواده بود .مدتی از بهبودی حال مینا نگذشته بود که پدر حسین  به خاطر پسرش که فهمیده بود چگونه عاشق و واله ی مینا هست سعی کرد که روابطش را با سعید هرچه بیشتر کند تا راهی باز کرده باشد برای آنکه حرفهایش را به او بزند . مدتی زیاد طول نکشید . پدر حسین مردی بسیار متین و با صطلاح امروزیها با کلاس بود برای عمو سعید وجهه بود که آقای تدین پدر حسین با او تا این حد نزدیک است او مردی با سواد وبازنشسته ی یکی ازادارت بود .مردی فهیم و شاعر مسلک .نشستن با اقای تدین هرگز کسی را خسته نمیکرد این خصوصیات پدر حسین خودش یکی  ازبرگهای برنده ای بود که دست حسین بود چون آرام آرام آقای تدین این خصلتهای خاصش باعث شده بود که مینا هم تحت تاثیرش قرار بگیرد . اربابی میدانست چگونه و چه وقت باید حرفش را بزند تا بهره برداری کامل و دلخواهش را بگیرد . لذا زمانی نگذشت که او با احتیاط کامل با عمو سعید در مورد مینا و حسین وارد صحبت شد . او با حرفهائی که زد عموسعید را قانع کرد که در مورد این ازدواج فکر کند و تقر یبا هم موفق شده بود او نمیدانست که خود عمو سعید و محبوبه خانم هم درهمین فکر هستند آنها مینا را مثل دختر خودشان دوست داشتند ضمن اینکه با داشتن نوه ای که متعلق به پسرشان بود نمیخواستند موئی ازسرمینا کم شود لذا در باطن بسیار هم خوشحال شدند . آقای تدین پدر حسین با شادمانی به اطلاع او رساند که بهر شکلی بوده نظر اقا سعید را جلب کرده .حسین پسری که با راهنمائی دوست قابل اعتماد عمو سعید آقای تدین  برای مینا در نظر گرفته شده بود در اداره راه آهن که آن روزها که تازه سرپا شده بودرئیس قسمتی بسیارحساس بود . حسین پسر تحصیل کرده ای بود ولی اخلاقی تند و عصبی مزاج داشت . این را بعدها مینا فهمیده بود .اما در ظاهر آنطور که مینا و دیگران میدیدند به نظر کم کسری نداشت . حسین آنطور که خودش بعدها برای مینا تعریف کرده بود درهمان زمان که مینا وسهراب زن وشوهر بودند عاشق مینا بوده و تنها آرزویش این بوده که زنی بگیرد که درست مانند مینا باشد.وقتی هم که سهراب درجنگ کشته میشود حسین که احساس میکند رقیب ازمیدان به دررفته  وبهترین  زمان برای رسیدن به آرزوهایش است  دندانش را برای ازدواج با مینا تیز میکند . خلاصه با پا درمیانی عموسعید وپدر مادرها این ازدواج سر میگیرد گو اینکه مینا دیگر یک زن به تمام معنا سالم از نظر روحی نبود . او مرگ سهراب را هرگز نمیتوانست فراموش کند . ازطرفی بعلت اینکه بچه اش را عامل مرگ سهراب میدانست ومیگفت قدم شوم او باعث شد سهراب برود و برنگردد خیلی به او مثل مادرهای دیگر رغبت نشان نمیداد او توان روحی برای  نگهداری از این بچه را هم در خود نمیدید. اغلب او را به بهانه های واهی  کتک میزد به قول خودش که گاهگاهی از دهانش بیرون می آمد  در کنار بچه اش همیشه احساس خوبی نداشت . آنقدر رفتار مینا با پسرش بد بود که آخر عموسعید ومحبوبه خانم که حمید را اندازه جانشان دوست داشتند واورا یادگار پسرجوانمرگ شده شان میدانستند تحمل رفتا رناهنجار مینارا با حمید نداشتند تصمیم گرفتند که فکری به حال عزیزدردانه شان بکنندچون نصیحت و دلالت به گوش مینا نمیرفت . پس دیدند بهترین راه اینست که حمید را از مینا دور کنند هم حمید از رفتار نابهنجار مینا راحت میشد و آینده اش به مخاطره نمی افتاد و هم نبودش باعث میشد که مینا کمی آرامش داشته باشد با این محاسبات با تماسی که با عموی او که در خارج اوضاع بسیار روبراهی داشت و خودش هم جسته گریخته به پدر و مادرش گفته بود که بعلت تنهائی حمید و مینا را نزد او بفرستند و یا لااقل بچه را به او بسپارند عمو سعید موقعیت را برای رهائی حمید از وضعی که در آن گیر کرده بود مناسب دید و حمید را به خارج پهلوی عمویش کیومرث فرستاد که هم درس بخواند و هم زیر نظر عمویش که بسیار مهربان بود باشد  ضمنا عمو سعید به کیومرث نوشت که تمام خرج حمید در خارج از کشور با پدر بزرگش یعنی خود سعید است  .کیومرث در حالیکه هنوز حمید را ندیده بود ولی درست باندازه سعید او را دوست داشت چون  احساس میکرد که یادگار برادرش است  . بهمین جهت این پیشنهاد پدر را با روئی باز پذیرا شد .و به پدرش گفت او را مثل فرزند خودش قبول میکند . هیچ نیازی هم به کمک از طرف عمو سعید ندارد  .تصمیماتی که عمو سعید در زندگی مینا میگرفت هم آگاهانه بود و هم از روی دلسوزی و خردمندانه  . محبوبه خانم زن عمو سعید هم همیشه حواسش بود که از امانت سهراب پسرش خوب مراقبت کند لذا محبوبه با رضایت مینا و با دلیل و برهانهائی که برایش آوردند دست حمید را گرفت و او را با خود برد تا به کیومرث بسپارد . و اما از بخت خوب و یا بد هرچه میخواهید اسمش را بگذارید حسین بچه دار نمیشد . همین باعث شد که مینا زندگی آرامی رابا حسین داشته باشد .زیرا همه نگران این بودند که اگر مینا صاحب فرزندی شودهم حال وروزش دو باره بهم خواهد خورد وهم او هرگز قادر به نگهداری و بزرگ کردن بچه با شرایط روحی که داشت نیست خوب این سرنوشت سه دختر خانواده آقای گلستانی بود. که تا حد امکان شما را با آنها آشنا کردم  . و اما آنها دو پسر هم داشتند . یعنی برادرهای مریم و منیژه و مینا که هردو از این سه خواهر کوچکتر بودند.پسر اول که بعد از مینا بود حدودا بیست ساله بود . پسری زیبا مثل خواهرهایش قد بلند وبرازنده بود .خوب لباس میپوشید و بسیار آرام و متین به نظرمیرسید . همه میگفتند چون بعد از سه تا دختر به دنیا آمده بسیار مورد توجه پدر و مادر است امیر را خواهر ها باندازه ی چشمشان دوست داشتند . امیر پسری مودب و مهربان بود . آرزوی پدرومادر این بود که سرو سامان دادن امیر را هر چه زودتر ببینند . سن و سالی از آنها گذشته بود و دل نگران این بودند که حسرت دامادی امیربه دلشان بماند .ولی متاسفانه عمرشان کفاف نداده بود وهنوز امیربه سرو سامانی نرسیده بود که آنها رخت از این جهان بستند .امیر به علت اینکه بسیاردردانه بزرگ شده بودوخانواده اش ازمال و منال بهره کافی و حتی بیشتر از کافی  داشتند وخواهرها هم او را بسیارمورد توجه قرارد داده بودند  این توجهات باعث شده بود که امیر خیلی دل به درس خواندن ندهد . صد البته هیچکس هم به او فشاری در این مورد نمی آورد . بقول پدرش آنقدر داشتند که امیر نیازی نداشته باشد که تا آخر عمر کار کند .و حتی نوه ی امیر هم نیاز نخواهد داشت و همین پشت گرمیها بود که امیر را پاک از مدرسه و درس دور کرده بود . صد البته این افکار پوسیده  ی خاص آن زمان بود که خیال میکردند زندگی همین خوردن و خوابیدن است . غافل از اینکه جوهر وجود هر آدمی کار است .من خیلی از آدمها را می شناختم که در آن زمان حتی به فکر اینکه بچه ها را به مدرسه بفرستند نبودند . البته این خصلت تنها به کسانی که دارای ثروت بودند و وضع اقتصادی خوبی داشتند نبود اصولا درس خواندن در خانواده ها مسئله ی قابل توجهی مثل این روزها نبود به علل گوناکون بچه ها از درس خواندن محروم بودند یکی کشاورز بود و فرزندانش خصوصا اگر پسر بودند سرمایه زمین آنها به حساب میامد و یا اگر شغل آزاد داشتند در همان شغل بچه ها ادغام میشدند . و آینده آنها از زمانی که از مادر متولد میشدند گویا تدارک دیده شده بود . زندگیها خیلی وسیع نبود در همان چهار چوب زندگی پدر و مادرها خلاصه میشد . و امیر هم با همین اوضاع و احوال بود که نه درسی خوانده بود و نه کاری داشت البته تا حدود شانزده سالگی به مدرسه رفته بود و گویا در اواخر دوره متوسطه بوده که قید درس را زده بود . و در شرایطی که داشت خیلی هم بیراه نرفته بود دور و بر هرکس را که نگاه میکردی به ندرت کسانی را میدید ی که درس خوانده باشند .خلاصه آقا امیر خوانده نخوانده درس را ول کرده بود و با پول پدر و مهر مادر زندگی مرفه و بی دردسری را میگذراند . کارش این بود که خوب بخورد و خوب بپوشد . بقول آن روزیها دلبری کند . زیبا بود و شیک پوش . هروقت از هر مسیر میرفت تا مدتی بوی عطروادوکلنش که آن روزها فقط مخصوص اعیان بود پشت سرش حس میشد .ولی هیچکس نمیداند که در آن بالا( اسمان را میگویم) برای هرکس چه سرنوشتی رقم خورده است .پسر دوم خانواده گلستانی رضا بود . رضا درست از بیشتر صفات عکس امیر بود . بسیار شرور و زرنگ و حراف بود همه میگفتند رضا از دیوارراست بالا میرود  از زیبائی بی بهره نبودولی امیر یک سرو گردن از رضا بالاتر بود رضا بسیار تیز بود و بر عکس امیرکه صبور بودوساکت.رضا با دوسال فاصله سنی  با امیر موفق شده بود که دیپلمش را بگیرد که در آن روزها بی جا نیست بگویم که بیشتر از دکترای امروزی بین مردم ارزش داشت . او تازه وارد دانشکده شهربانی شده بود. که آنهم شاید اوایل تاسیش بود و این قبولی باعث شده بود که خانواده گلستانی بین تمام فامیل یک سرو گردن خودشان را بالاتر ببیند  . الحق که وقتی رضا لباس افسران شهربانی را میپوشید دل هر دختری را میبرد همین سرو شکل و خانواده و خلاصه داشته هایش دست به دست هم داده بود و ازرضا یک پسر مغروروسر بهوا ساخته بود .صد البته که او ذاتا این خصوصیات را دارا بود  هروقت رضا در خانه بود صدای غش غش خنده همه بلند بود . او همه را وادار به زنده بودن و زندگی کردن میکرد اما با همه ی این داشته ها رضا خیلی مقبول اطرافیان نبود برعکس امیر که همه دوستش داشتند رضا پسری حریص بود در تمام زندگیش یاد گرفته بود هرچیزی را که میخواهد به زورهم که شده صاحب شود . پدر و مادر دلخوشی از رضا و رفتار وکردارش نداشتند انها همیشه رضا را با امیر قیاس میکردن غافل از اینکه یکی از مشکلاتی که همیشه رضا با آن درست به گریبان بود همین تفاوتهائی بود که با امیر داشت و خانواده خصوصا پدر و مادر در به رخ کشید صفات خوب امیر و قیاس اوبا رضا باعث شده بود که رضا بیشترنا ارام شود ودر همه ی زمانها میخواست به هر نحوی که شده برتری خود رابا امیربه چشم همگان بیاورد که صد البته در اغلب موارد نا موفق بود . مادرش میگفت من را رضا پیر کرده . هر کاری که میکنم بلکه او یک کمی مثل امیر صبور و ارام باشد نمیشود . بخدا ذله شده ام .او با هیچکس کنار نمی آید و اصولا به حرف من و پدرش اصلا توجه نمی کند . وقتی حرف از آینده ی این دو پسر میشد مادر میگفت اگر روزی رضا بخواهد زن بگیرد من دخالتی نمیکنم . بگذار همه به من که مادرش هستم ایراد بگیرند .ولی من رضا را بهتر از هرکسی میشناسم او به یک زن و دو زن کارش درست نمیشود . حضرت فاطمه هم که زن این پسر شود یک روز نمیتواند طاقت اینهمه بی بند و باری و لاابالیگریهای رضا را تحمل کند ضمنا رضا هم کسی نیست که اهلی باشد . روی این حسابها به در هر خانه ای که بروم باید آخرش با شرمندگی مواجهه شوم . مادر میگفت من از آینده زندگی مشترک رضا واهمه دارم . و البته بعدها معلوم شد که حدس مادرش درست بوده بی جهت نیست که از قدیم گفته اند آنچه را که جوان در آینه می بیند پیر در خشت خام نظاره میکند .پایان فصل هشتم    فصل نهم

تاآنجا که اطلاع دارم ودرحقیقت این پسرآنقدرکارهایش قابل انتظاربودکه تمام اطرافیان ازارتباطاتش باخبر بودند. او همیشه رفتارهای ناهنجارخود را دال برتوانائیهایش میدید. مثلا درارتباطش بازنان به زیبائی وشغل وسوادش و خانواده و مال و منالش مینازیدو میگفت کدام زن است که به توانددرمقابل اینهمه دارندگیهای یک مردمقاومت بکند؟همه میدانستند که درذهن رضا چه میگذرداو همیشه با امیر حسادت میکرد ولی امیرآنقدر نرم وملایم ودوستانه باهمه خصوصا بارضا رفتار میکردکه به اواجازه رودرروئی را نمیداد امیردرذات عاشق پیشه بود عاشق همه وهرکس . وصد البته رضا که تنها برادرش بود وآنهم برادر کوچکترخصوصا  که امیر به حساب خودش میباید هوایش را  حتی بیش از حد تصور اطرافیان  داشته باشد .

چیزی که بیشتر به چشم می آمد علاقه مادربه امیر بود شاید همین علاقه ی بی حساب و کتاب مادر بود که همه گاهگاهی به رضا حق میدادند که اینگونه رفتارکند . میگفتند او میخواهد به این وسیله توجه مادر را به خود جلب کند . ولی درست نتیجه عکس میشد. امیر که خودرا درمرکزتوجهات میدید دیگر تلاشی نمیکرد اوبرای خانوده ارزش زیادی داشت مادرش هم که بعداز سه تا دختر( که البته چهار تا دختر چون دختر اول خانواده در سن دو سالکی فوت کرده بود) چشمش به این پسر روشن شده بود و همه و همه ی این موارد باعث میشد که امیر خصلتی دخترانه و پسرانه داشته باشد . بسیار لطیف و زود رنج بود . مهربان بود و نرم و حسی که داشت باعث میشد تمام اطرافیان او را دوست داشته باشند نگاه امیر بر عکس نگاه وقیحانه رضا  خصوصا در رویاروئی با زنان و دختران پر بود از حجب و حیا   رضا گاهگاهی بی خبر برای مدتی  گم میشد . نه پدر و نه مادر و نه کسی از او سراغی داشت و بعد از اینکه سرو کله اش پیدا میشد مادر و پدرش خدا خدا میکردند که او دسته گلی به آب نداده باشد . که صد البته با خصلتی که آنها دررضا میدیدند کاملا حدسشان به جا بود.رضا گاهی با زنانِ آنچنانی مدتها غیبش میزدوگاه به علت لکه دارکردن حیثیت دخترو یا زنی برای اینکه به دام نیفتد در ناکجا آبادی که کسی نمیدانست  پنهان میشدوبعدهم رفتن به ماموریت خوب بهانه ای برای این نبودنها یش بود خلاصه رفتارش آنقد ربرروح و روان خانواده خصوصا پدرومادردرد آور بودکه گاهاخواهرهای میگفتند پدرو مادرمان از کارهای رضا دق مرگ شدندچند سالی که از مرگ پدر و مادر گذشت بی سرو صدا فهمیدیم که رضا زن گرفته ما هرگز زن رضا را ندیدیم و حتی وقتی هم که بچه دار شد هیچوقت او را با خانواده اش ندید یم خواهرهایش میگفتند او از یک خانوده بسیار متشخص زن گرفته البته از بریز و به پاشهای رضا هم این موضوع کاملا مشهود بود . و حالا خانواده زنش ناهید او را به عنوان داماد سرخانه قبول کرده بودند و از جهت اینکه خانوده رضا حاضر نشده بودند با این شکل ازدواج کنار بیایند و هرگزهم به دیدن زن رضا نرفته بودند او هم رابطه اش را با این خانوده اصلا باز نکرده بود .و فقط این خود رضا بود که مرتبا به خانه پدری میامد و چند ساعتی مثلا بعنوان سر زدن یا مهمان بودن نزد خانواده میماند.و صد البته خواهرها هرگز راضی به این رفت و آمد هم نبودند . میگفتند رضا خودش را بیهوده به ما میچسباند . اگر او از ما بود به اینگونه زندگی رضایت نمیداد . ما هرگز از زبان خواهرهایش( البته با خبرهائی که ربابه میاورد وگرنه آنها با هیچ کدام از همسایه ها ارتباطی نداشتند و خودشان را در پیله ای پیچانده بودند که کسی هم رغبتی به ارتباط باآنها نداشت )چیزی در باره رضا و زن و بچه اش نشنیده بودیم رفتار های نا خوش آیند رضا در تمام جوانب  باعث شده بود که خواهرها امیدشان را از رضا ببرند و  امیر تنها وتنها تکیه گاه ونورجشم آنها باشد . واین عشقی که خواهرها به امیرداشتند آنچنان درامیر تاثبر گذاشته بود که بعدها خواهیم دید او بعلت این علاقه ها و از ترس آنکه مبادا درآنها رنجشی احساس شود ازبیان خواسته هایش که آینده اش درآن تمایلات خلاصه میشد چشم بپوشد .صد البته این روش خانواده امیرقسمتی ازداستانیست که من میخواهم برایتان شرح دهم .نفر دیگری هم در زندگی خانوادگی گلستانی نقش داشت که در حقیقت شاید یکی از موثرترین اعضای این خانواده به حساب میامد. اگر بگویم او که بود شاید سخت باورتان شود ولی با روالی که زندگی خانواده گلستانی داشت بودن چنین فردی بسیار خاص بود . تعجب نکنید اگر بدانید این فرد زنی بود در حدود سی ساله با ظاهری کاملا دهاتی و رفتاری روستائی که نقش کلفت این خانواده را داشت . این زن روستائی به واسطه زندگی پر نشیب و فرازی را که طی کرده بود و حالا در خدمت این خانواده درآمده بود زنی بود بسیار چشم و گوش باز و درست عکس رفتاری که در این خانواده مرسوم بود این زن نامش ربابه بود .ربابه بنا به گفته های خودش که از درد دل کردن با همسایه ها درز کرده بود در 13 سالگی زن مردی سی ساله شده بود این مرد در روستائی که ربابه زندگی میکرد دارای مال و منال پدری بود .خودش بود و هفت خواهر و برادر دیگر . پدرشان زمین داربود که از دو زن چهار دختر و چهار پسر داشت . موسی یعنی شوهر ربابه برادر سوم بود یعنی فرزند ششم هم به حساب میامد . پسری بود که به عادت خانوادگی بسیار پر ماجرا و بی بند و بار . تمام این هشت خواهر و برادر همه از یک جنس بودند . تمام اهالی روستا سعی میکردند هرگز با این خانواده درگیر نشوند . روزی نبود که صدای جار و جنجال خانواده موسی بلند نباشد . انگار سفره دلشان را وسط روستا پهن کرده بودند هیچ ابائی از اینکه مسائل خانوادگیشان نقل مجالس همسایگان باشد نداشتند.چهار دختر این خانواده که همه از پسرها بزرگتر بودند ازدواج کرده بودند و در حقیقت میباید از خانواده جدا شده باشند ولی چون ازدواجهایشان یا فامیلی بود و یا با آشنایان و هم ولایتیهایشان بود همگی در کنار هم زندگی میکردند و شاید این یکی از درگیریهای روزانه ی این خانواده عجیب و غریب بود . از چهارپسر که موسی سومی بود. دو تاشان ازدواج کرده بودند و فقط پسر آخر که از همه کوچکتر بود هنوز باصطلاح درخانه نزدپدر و مادر زندگی میکرد. موسی هم زن داشت . زنش نوه عمویش بود . دختری ساده و کاملا روستائی که بقول اطرافیان بیچاره بین این ایل یزیدی گیر کرده بود. گل اندام زن موسی با هراتفاقی که برای موسی می افتاد کنارامده بود او دختر یکی یکدانه ی پدر و مادرش بود با پنج برادر.وضع پدرش هم بد نبود گل اندام تنها مشکلی که داشت بچه دار نمیشد همین بچه دار نشدنش دستاویزی بودکه همیشه در بلاهائی که موسی به سرش میاورد سکوت کند . بعد از هفت سال که از ازدواجش با موسی میگذشت بهر دری که زده بود موفق نشده بود و این درد داشت گل اندام را از پای در میاورد مادرش از هیچ دوا و درمانی و التماس به اولیا و انبیا کوتاهی نکرده بود ولی تمام این کوششها دری را به روی این دختر سیاه بخت باز نکرده بود . طولی نکشید که گل اندام بیمار شد . بیماریش از چهره اش کاملا مشهود بود . موسی با تمام خصلتهای بدی که داشت نسبت به گل اندام همیشه مهربان بود حتی بچه دار نشدنش را هم جدی نمیگرفت . به او دلداری میداد وهمیشه میگفت مهم اینست که ما دوتا همدیگررا دوست داریم ولی حرفها  و نیش و کنایه های اطرافیان خصوصا در آن محیط روستائی و بسته لحظه ای جان و تن و روح گل اندام را ول نمیکرد. در چهره ی زیبایش همیشه آثار درد و رنج پیدا بود . گوشه گیرو منزوی شده بود در اکثر میهمانی و نشستهای خانوادگی ظاهر نمیشد . تا جائیکه صبر موسی هم تمام شد و اوهم حال روزخوبی را در کنار گل اندام نداشت .بهر حال هر دوجوان بودند هرچند موسی رعایت حال گل اندام را میکرد ولی ذاتا عاشق این بود که بچه هائی داشته باشد تا جلوی برادرها و خواهرهایش کم نیاورد . صد البته که این خواسته ی موسی بیجا هم نبود چون همه میدانیم که در خانواده ها حضور بچه اصل و اساس است و خصوصا به پسر و دختر بودن در آن فضا بیشتر از بیشتر اهمیت داده میشد . موسی همه ی این دردها را میدانست . ولی خدا میداند که از راه عشقی که به گل اندام داشت زبان درقفا کرده بود و یا فکرهای دیگری او را وادار به این کرده بود که خیلی هم به گل اندام فشار نمیاورد . خانواده گل اندام باعث شده بود که موسی بین خواهر و برادرهایش وجهه ای داشته باشد . برادرهای گل اندام آنقدر به موسی مهربانی میکردند که او را در رو دربایستی این میگذاشتند که با گل اندام درشتی کند . خلاصه با این همه رعایت باز هم درد موسی و گل اندام درد بزرگی بود . چندین بار گل اندام به موسی گفته بود که حاضر است درد هوو را تحمل کند تا او بچه دار شودولی عجیب بودکه موسی هرگز تن به این خواسته ی گل اندام نداده بود وحرف وحدیث حتی خواهر ها وزن برادرهایش هم در او تاثیر نداشت .تا اینکه      فصل دهم

بیماری گل اندام یرقان بود . صورت زرد و بی روح او نشانگر پیشرفت بیماریش بود پدر و مادر و برادرانش از هیچ کاری در حق او کوتاهی نمیکردند . موسی هم در مورد گل اندام حق همسری را تمام کرد او هم دارو ندارش را گذاشت ولی گل اندام جام بلوری بود که مدتها بود ترک برداشته بود و حالا در حال فروپاشی بود . سه ماهی بیشتر طول نکشید تا گل اندام شبی در حالیکه دستان سردش را به صورت گرم موسی چسبانده بود برای همیشه او را ترک کرد .موسی سرازپا نمیشناخت . همه میدانستند که موسی چقدر گل اندام را دوست داشت . ولی به قول آنها که دلداریش میدادند در کار خدا کسی نمیتوانست دخالت کند . سرنوشت گل اندام این بود که در جوانی از دردی که به جانش افتاده بود مثل گلی پر پر شود .البته همه میگفتند او هم چون عاشق موسی بود از بچه دار نشدنش دق کرد زیرا میدانست که موسی چقدر دلش میخواست که بچه ای کانون زندگیش را گرم کند ولی حسی که موسی به گل اندام داشت بیشتر از این بود که او را به خاطر بچه دار نشدنش بیازارد . ولی گل اندام خودش میدانست که دیگر امیدی به اینکه موسی را صاحب بچه کند ندارد .رنج مرگ گل اندام مانند زخمی بر دل موسی ماندگار بود . دو سه سالی که از مرگ او گذشت با پا در میانی اطرافیان و از ترس دق کردن موسی خواهرهایش به کمک مادرش  ربابه را برایش انتخاب کردند . ربابه درست عکس گل اندام بود . نه چهره ی زیبائی داشت و نه از خانواده ای در حد موسی بود .ولی به قول معروف لنگه کفش کهنه ای بود که در بیابان غنیمت بود . با حال و روزی که موسی داشت و همه فکر میکردند ممکن است از دوری گل اندام خود به سرنوشت او دچار شود تقریبا کسانیکه دختری در حد و حدود خانواده انها داشتند حاضر نمیشدند دخترشان را به او بدهند . برای همین بود که به نظر خانواده موسی ربابه انتخاب خوبی بودربابه تقریبا کوچک بود سن و سالی نداشت  و چون خانواده اش اوضاع رو براهی  نداشتند به راحتی حاضر به این ازدواج شدند چون در اون وضعی که پدر و مادر ربابه داشتند یک نان  خور آنهم دختر کمتر برایشان  نعمتی بود . ضمنا برای موسی هم که خیلی مهم نبود . اصلا در این مورد هرچه با او حرف میزدند موسی فقط سکوت میکرد . او دلش پر بود و چشمش هنوز اشکبار معلوم نبود اینهمه عشق و علاقه به گل اندام چگونه در موسی به وجود آمده بود شاید همان صبوری و تحمل و زیبائی مظلومانه ی گل اندام بود که موسی را رها نمیکرد .همیشه وقتی برای ازدواجش از او نظر میخواستند یا سکوت میکرد. و یا تنها حرفی که در نهایت میزد این بود که " هرکاری میخواهید بکنید " خواهرانش به او توصیه میکردند که بالاخره انسان پیری و کوری دارد تو هم که نمیتوانی تا آخر عمر تنها باشی باید فکری کرد . و این حرفها نتیجه اش انتخاب ربابه بود برای موسی . همه اطرافیان اعتفاد داشتند که ربابه بیشتر از اینکه زن موسی باشد نقش پرستار و کلفت را در این خانواده برای موسی دارد .موسی با حرفهائی که بعنوان نصیحت به او میزدند احساس میکرد که شاید باری بر دوش خانواده است برای همین هم به راحتی اختیار زندگیش را به دست هرکسی که میخواست در این راستا کاری برای او بکند سپرده بود . موسی هرگز از خواهرانش نخواست که قبل از ازدواج حتی ربابه را ببیند . گویا با مرگ گل اندام موسی هم مرده ای متحرک بود . از خانواده ای که موسی در آن پرورش پیدا کرده بود اینگونه رفتار بسیار عجیب بود گویا شوک مرگ گل اندام تمام روح و جسم موسی را تحت الشعاع قرار داده بود .روی این حسابها به قولی نه چک زدیم و نه چونه ربابه اومد تو خونه . موسی برای ربابه یک فرصت خوب بود هم برای خودش و هم برای خانواده اش. چون همانطور که قبلا گفتم اوضاع اقتصادی موسی و خانواده اش بسیار خوب بود . آنها غافل بودند که موسی هرچه داشت و نداشت را خرج دوا و درمان گل اندام کرده بود ولی بالاخره میتوانست برای خانواده ی فقیر ربابه بین همه وجهه ای برای آنها باشد .

چند سالی از ازدواج موسی و ربابه نگذشته بود که پدر موسی فوت کرد و یکسالی بعد از فوت پدر مادر موسی هم طاقت دوری از پدر را نداشت و او هم یک شب زمستانی زندگی را به درود گفت . موسی که از همه ی خواهر و برادرهایش بی دست و پا تر و ساده تر بود در تقسیم مال و اموال دست خالی ماند  همان خواهران و برادرانی که در مرگ گل اندام برایش دل میسوزاندند حالا همه گرگی شده بودند که میخواستند هرچه بیشتر از سهم پدری و مادری بهره ببرند . در زمان مریضی گل اندام پدر موسی خیلی به او کم کرده بود و این شد دست آویزی که به او بگویند تو سهم الارثت را گرفته ای موسی هم که دیگر در این زمان به هیچ چیز فکر نمیکرد بی آنکه تلاشی بکند کنار کشید . ربابه هم که خیلی حواسش جمع بود در موسی هیچ نفوذی نداشت . و این را خودش خوب میدانست ضمن اینکه خانواده ی موسی رفتاری با او داشتند که ربابه به خود اجازه ی عرض اندام را نمیداد .این شد که موسی برای امرار معاش هم دیگر ازپس زندگی  عاری خودش هم بر نمی آمدناگفتن نماند که موسی  و ربابه هم صاحب اولاد نشدند و شاید اکنون ما به این فکر باشیم که علت بچه دار نشدن گل اندام بیچاره هم  موسی بود و نه گل اندام جوانمرگ شده  . در آن زمان هرزنی که بچه درا نمیشد علتش هیچ نبود جز اشکالی که در وجود زن بود . شاید اگر این تفکرات در آن روزها مطرح نبود و پیشرفت علم درسطح امروز بود یا موسی درمان میشد و یا لااقل گل اندام در مضان اتهام نبود . زندگی موسی و گل اندام دستخوش چنین طوفانی نمیشد.ولی از آنجا که گل اندام و موسی بچه دار نشدند و حالا هم ربابه بچه دار نمیشد دیگر موردی برای ربابه نداشت . موسی همیشه در خلوت به ربابه میگفت از خودم شرمگین نیستم چون هیچوقت گل اندام را بخاطر بچه دار نشدن رنج نداده بودم . همیشه مرهم دردش بودم منکه نمیدانستم عیب از من است و میدانم خدا هم از من قهرش نگرفته . و حالا با تمام این حرفها اگر تو بخواهی من حاضرم ترا باهر شرطی آزاد بگذارم که به خاطر  بچه از من جدا شوی .ربابه نه را پس داشت و نه راه پیش پدرش که در وضعی بود که حتی برای چند روزی هم تحمل نگهداریش را نداشت خوب طلاق گرفت . باید برود به خانه پدرش و منتظر بماند تا کسی بیاید سراغش  . حالا چقدر زمان میبرد خدا میداند .از طرفی یک زن ییوه بی مال و منال و پشتوانه در آن روزگار با وضع نابه سامان خانوادگی که داشت چه کسی به دنبالش بود رنگ و روئی هم که نداشت تمام نقاط منفی در وجودش و در شرایطش نقش داشت پس بهتر دید از را ه دیگری فکری برای علاج مشکلی باشد که اکنون دچارش شده بود. بی پولی و دست خالی ماندن در حال حاضر مشکل اساسی ربابه و موسی بود .در همسایگی موسی خانواده ای زندگی میکردند که پدر خانواده برای گذران زندگی مرتبا به شهر می آمد . یکی از پسرانش در شهر کار میکرد و اوضاع خوبی نداشت ولی باصطلاح شهر نشین شده بود او کارگری بود که با زن و بچه اش زندگی بخور و نمیری داشت . همسایه موسی که همه او را عمو ولی صدا میکردند رابطه خوبی با موسی و ربابه داشت . اصولا همه موسی را دوست داشتند اوبعد از مرگ گل اندام دیگر آن موسی که شرو شور داشت نبود بقول خودشان بته اش سوخته بود . یعنی دلش سوخته بود واین درد از وقتی با ربابه ازدواج کرده بود بیشتر دل او را میسوزاند چون پی برده بود که گناه گویا از او بوده که بچه دار نمیشده و بیچاره گل اندام مثل گل جلوی چشمش پرپر شد بخاطر همین حال و روزی که موسی داشت و بیشتر در خودش بود همه یا از سر ترحم و یا از بی آزار بودنش به او روی خوش نشان میدادند . عمو ولی هم از این قاعده مستثنی نبود . و به موسی توجه خاصی داشت  برعکس موسی ربابه زنی بسیار جوان و پر شور و شر بود و سر کردن این دو زیر یک سقف همیشه مشکلاتی به همراه داشت اوضاع اقتصادی موسی که دیگربرای ربابه قابل تحمل نبود وا طرفی میدید که برادران و خواهران موسی همه در وضعی خوب به سر میبرن ودرتقسیم ارثیه حسابی سراین بیچاره بی کلاه مانده اواین را بهانه قرارمیداد ومرتبا به اوسرکوفت میزد وموسی هم که بحال خودش نبودخلاصه اینکه سروصدای این زندگی نابسامان به گوش همه همسایه ها و مخصوصا عمو ولی که خیلی به آنها نزدیک بود وحال و روزموسی را هم درک میکرد رسیده بود . تا اینکه عمو ولی با مشورت زنش قرار شد اگر میشود ودستش میرسد به این زن و شوهر کمک کند               فصل یازدهم

عمو ولی هم که مردی خیر و به داد برس بود با آگاهی به اوضاع موسی و ربابه و اینکه خودش هم کم و بیش دست تنگی موسی را میدانست  مترصد بود که در لباس کمک کاری برای آنها بکند او در یک نشست که ربابه از وضع بسیار بدشان حرف میزد و گلایه میکرد. عمو ولی به او گفت  پسرم  حسن در شهر با خانواده ای آشنا شده که  گاهگاهی برای کمک به آنها  به خانه شان میرود او میگوید این خانواده  اوضاع  خیلی خوبی دارند . در این سفر آخر که نزد پسرم رفته  بودم حسن میگفت که  آن خانواده باو گفته  بودند  که به یک خدمتکار نیاز دارند البته آن خانواده چون به حسن اطمینان داشتند و ضمنا میدانستند که حسن زن و بچه داراست و زن حسن را هم دیده بودند منظورشان این بود که حسن زنش را نزد آنها بگذارد ولی حسن خودش رضایت نداده بود اولا که بچه کوچک داشتند واز طرفی  آنها گفته بودند که با دادن جا میخواهند که زن او  تمام مدت  شبانه روزدر خدمت آنها باشد و چون در آن خانه دو پسر عزب هست این برای حسن خیلی خوش آیند نیست . حالا اگر ربابه حاضر باشد من میتوانم از حسن بخواهم که به آن خانواده بگوید که اگر هنوز به یک خدمتکارنیاز دارند ربابه را معرفی کند . البته گفتم که به او جا و امکانات هم  میدهند. عمو ادامه داد البته  من نمیدانم شرایطشان چیست . اگر موسی هم راضی باشد این بار که به شهر رفتم ته و توی ماجرا را در میاورم شما هم اگر چیزی مورد نظرتان هست بگوئید تا ا و به آنها اطلاع دهد .  خودتان میدانید که نظر من کمک به شماست . موسی که اینجا تقریبا کاری ندارد ربابه هم توان اینکه از عهده کارهای یک خانه بر آید را به خوبی دارد با این برنامه ای که پیش آمده شاید ربابه بتواند این کشتی شکسته را نجات دهد تازه اگر هم خوشش نیامد نه تعهدی داده و نه مجبور است خوب بر میگردد سر خانه و زندگیش ولی اگر دید جای مناسبی هست چه بهتر حالا تصمیم با خودتان است بهر حال من حاضرم تاجائیکه برایم ممکن است به شما کمک کنم در تمام مدتی که عمو ولی حرف میزد موسی با گل قالی بازی میکرد خدا میداند به چه فکر میکرد شاید هنوزداشت به  گل اندام فکر میکرد گل اندامی که دختر یک خانواده مرفه بود کجا و ربابه که به او پیشنهاد کلفتی میدهند کجا.درد موسی به نظر خودش درد بزرگی بود . او تا خانه پدرش بود و مادر و خواهرش را دیده بود همه برای خودشان خانمی بودند حالا با رفتن ربابه به خانه ی کسی برای کار کردن آنهم نجات زندگی موسی این برایش خیلی راحت نبود ولی روزگاراست آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد . چرخ باریگر این بازیچه ها بسیار دارد . مگر موسی راه دیگری هم داشت . تنها رضایت موسی این بود که برای ربابه این کار خیلی شاق به نظر نمیرسید .پیشنهاد عمو ولی یک فرصت بود که ربابه بتواند هم کار کند و هم در شهر شاید بتواند بهترا ز اینجا زندگی خودش و موسی را بگرداند . و شاید در کنار این کار برای موسی هم کاری گیر بیاورد و ضمنا به آرزوئی که در سر تمام دختران و زنان روستائی و حتی مردان روستائی هست برسد و به شهر برود و خصوصا اینکه در آنجا کاری پیدا کند و بقولی شهری هم بشود .برای همین بود که بدون هیج حرف و نقلی ربابه به عمو ولی گفت که حاضر است و هیچ حرفی ندارد و منتظر میماند تا او برود شهر و برگردد.حرفهای ربابه در مورد اینکه بسیار هم خوبست و او راضی هست دهان موسی را بست .این خانواده  که عمو ولی پیشنهاد کرده بود خانواده ی گلستانی بود .مدت زیادی از این نشست نگذشته بود که بنا به رسم همیشه عمو ولی کوله پشتی اش را به کولش انداخت و راهی سفر شهر شد  او در کوچه بازارهای شهر به دنبال کار و کاسبی اش روانه بود  . همه چیز در کوله پشتی اش داشت از پارچه های کتانی و پنبه ای تا دمپائی های دست دوزکه کارزنان روستایش بود تا رومیزها وتکه دوزیهای دست دوزی شده .خلاصه خرت و پرتهای زیادی ره آورد او بود که البته این خرت و پرتها گاهی بیشتر از آنکه عمو فکر میکرد برای زنان شهر جاذبه داشت . کار و کاسبی عمو ولی بیشتر از آنکه بشود تصور کرد خوب میچرخید و در روستا هم با آنکه نانخور زیادی داشت مشکلی نداشت زیرا مشتریان او آدمهای تقریبا مایه داری بودند که کار دست برایشان یک اثر هنری به حساب می آمد و بی خبر از قیمت اصلی کالا به عمو پول میدادند .عمو به زندگی حسن هم کمک میکرد . در این سفر که قصد دیگری هم داشت از حسن خواست که او را به خانه گلستانی معرفی کند شاید خودش بتواند سرو ته زندگی آنها را ببیند و برای کاری که میخواهد برای موسی بکند سرو گوشی آب بدهد او یک انسان متدین و مومن بود میترسید ربابه را به جائی معرفی کند که عواقب بدی داشته بود او مرد دنیا دیده ای بود به شهر آمد و رفت داشت و تقریبا میدانست که سرنوشت زنان و دخترانی که به شهر میایند اگر به جای نا امنی گذارشان بیفتد چه بلاهائی ممکن است به سرشان نازل شود لذا فکر کرد اگر جای مطمئنی نباشد و ربابه با آمدن به شهر به کارهای خلاف کشیده شود اولا پیش خدا و رسول خدا و سپس پیش موسی و تمام هم ولایتیهایش باید جوابگو باشد ضمن اینکه میدانست که ربابه هنوز چشمش به شهرباز نشده و زن پر شوری دارد  سن و سالی هم که ندارد به راحتی میشود از اوسوء استفاده کردحسن هم که از آنچنان تجربه ای برخورد دارنیست فقط به قول خودش گاهگاهی برای کمک به تمیز کاری به این خانه رفت و آمد میکند . با این تفکراتی که عمو داشت به حسن پیشنهاد کرد که او را به خانواده گلستانی معرفی کند .و حسن هم اینکار را کرد .عمو ولی با خرت و پرتهایش همراه حسن به خانه گلستانی رفت . همیشه عمو یک هفته دو هفته ای در تهران میماند تا اجناسش را بفروشد از این فرصت استفاده کرد و باب آشنائی بیشتری را با مریم خانم که این روزها در خانه امیر بود باز کرد . عمو ولی مرد خوش برخورد و خوش زبانی بود هنوز دو سه روز از رفت و آمدش به خانه گلستانی  نگذشته بودکه برای سفارشی که مریم به او داده بود دو باره به خانه شان رفت . عمو با سادگی و خلوص نیتی که داشت توانسته بود  که مریم خانم را یکی از مشتریان پر و پا قرصش بکند . عمو میدانست به چه منظور آمده چنان با مریم سر درد و دل را باز کرد با اطلاعاتی که روی حساب و کتاب از زبان مریم کشید و به او گفت که چطور میتواند به تنهائی و با داشتن خانه و زندگی جداگانه اش از عهده ی کمک به برادرانش بر آید و سپس  با دلسوزی پدرانه ای از بی سرو سامانی امیر و رضا هم حرف به میان آورد  و کم کم سر  درد دل مریم با عمو حسابی باز شد  .او از عمو خواست که اگر زن شوهر داری را سراغ داشته باشد برای رتق و فتق امور این خانه که در آن فقط این دو جوان زندگی میکنند  معرفی کند . به شرطی که عمو مطمئن باش آدمی که معرفی میکند فرد درست و قابل اعتمادیست . صد البته او هم قول میدهد که وسیله رفاه و آسایش آنهارا فراهم کند . عمو گفت این شخص را میشناسد ولی به شرطی حاضر است پا در میانی کند که مریم خانم هم قول بدهد مثل یک مادر از او مراقبت کند چون این زن هم بسیار جوان است و هم چشم و گوش بسته . خلاصه اینکه بین عمو و مریم خانم قرار داد بسته شد و حالا باید منتظر بقیه ماجرا بود .مریم به این وسیله میخواست برای رضا و امیر کاری کند که خیالش در زمانی که نیست جمع باشد البته رضا چون افسر بود بیشتر اوقاتش را در اداره و یا همانطور که با رفتارش آشنا هستید در کنار دوستان و زنان میگذراند روی این حساب مریم بیشتر از نظرش این بود که رفاه امیر را فراهم کند زیرا او تنها کسی بود که نه زن داشت و نه کسی مرتبا در خانه کنارش بود تا نیازهایش را اعم از تمیز ی و خورد و خوراک آماده کند . او مصرا از عمو ولی خواست که هرچه زودتر دست به کار شود و قول داد از همه نظر او راحمایت خواهد کرد .مریم به عموگفت دراین جا هم هستند کسانی که از خدا میخواهند درخدمت ما باشند ولی اواطمینان نمیکند زیرازنان ودختران شهری بسیارچشم وگوش بازهستند وامیرپسری ساده و همه چیزتمام است واو میترسد که طعمه ای باشد برای اینگونه زنان . مریم به  عمو گفت زنی که پیشنهاد کردی بسیامناسب است هم بچه ندارد وهم شوهرش کارندارد حتی میتواند با شوهرش بشهر بیاید ودرخانه آنها بمانند .عموگفت باشد من شرایط شما رابآنها خبرمیدهم اگر رضایتشان راجلب کردم حتما شما را درسفر بعدی خبر خواهم کرد.با این وعده و نوید ها عمو ولی رفت تا که سروته قضیه را بهم آور  دصل دوازدهم

عمو ولی که خوشحال بود از اینکه دست پر به ده برگشته همان شب اول به دیدن موسی و ربابه رفت . آنشب با صحبتهای او ربابه حاضر شد که برای جمع و جورکردن زندگی امیر بعنوان کارگر به تهران بیاید ولی موسی ترجیح داد  در روستا بماند.قرار بر این شدکه ربابه هفته ای یکبار از شهر به روستا بیاید . موسی کسی نبود که اگر ناچارا گیر چنین اوضاعی نمی افتاد راضی به اینکار بشود او حاضر نبود کسی زن او را بعنوان کلفت در خانه نگاه کند ولی کار دنیا که حساب و کتاب ندارد..روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دار.........چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار داردپدرموسی مرده بود وبرادروخواهرهاهرکدام دست وپا دارتروزرنگتربودند ویابزرگتر از موسی و یا  دستهایشان پر تراز او بود  سهم بهتری بردند وموسی مانده بود وهیچ.او همیشه رضا به رضای خدا بود گویا خدا هم سرش شلوغترازآن بود که بنده هائی چون موسی راحمایت کند.بهرحال ربابه برای کارگری درخانه گلستانی همراه عموولی به تهران آمد .ظاهرش هم کاملامورد پسندخواهر امیریعنی مریم خانم بود.ربابه زنی بود کوتاه قد ونسبتا چاق هرچندهنوزبیست سالش نشده بودولی به نظرزنی میانسال می آمدبا صورتی سبزه بسیارتندونه چندان زیبا .اوضاعی داشت که تقریباهیچ مردی رغبتی برای ارتباط داشتن بااورا نداشت .حتی رضا برادر امیر که بقول دوستانش ازهیچ بنی بشری نمیگذشت ربابه راکه دیدبه امیرگفت.خوب چیزی خواهرهابرای همدمی ما انتخاب کرده اند ودر حالیکه  مثل همیشه خنده پرمعنی گوشه لبش بودگفت .منکه دست و بالم پراست ولی توهم که توی هفت آسمان یک ستاره نداری ربابه  تکه ای نیست که اشتهای انسان راباز کند صد البته این بهترین گزینه ای بود که مریم و خواهرهای دیگر امیر خیالشان از هرجهت جمع باشد.خواهرها با اعلام آمادگی و شروع کار ربابه تقریبا خیالشان از امیر و خانه و زندگی او تقریبا جمع شد .ضمن اینکه عمو ولی تعهد داد که هرگونه مشکلی از طرف ربابه اگر پیش بیاید او خود را موظف میداند . وبه آنها قول داد که خیالشان از هرجهت جمع باشد چه عمواو هم شوهرش و هم تمام ایل و تبارش را میشناسد این حرفهاو تعهدی که در مورد ربابه داده شد  دل خانواده گلستانی را کاملا راحت کرد . البته مریم خانم هم بعنوان بزرگ فامیل و کسی که در همه حال می باید با ربابه طرف باشد قول داد که از نظرجقوق ربابه رضایت او را جلب کند و عملا ربابه از همان لحظه کلفت خانه ی گلستانی شد. و عمو این بار بدون ربابه به روستا برگشت و به موسی هم دلگرمی داد که خیالش از طرف ربابه جمع باشد و هروقت اگر بخواهد میتواند او را به دیدن ربابه ببرد . اما خانواده گلستانی قبول کرده اند که ربابه آخر هفته به روستا بیاید . حرفهای عمو موسی را راضی کرد . چه او خیلی هم از نظر روحی وابسته به ربابه نبود و گویا دلش هنوز در هوای گل اندام بود.ربابه با آمدن به خانه ی  گلستانی بی آنکه زمان را از دست دهد از هیچ خدمتی فرو گذار نکرد . هنوز دو سه روزی از آمدنش نگذشته بود که تقریبا زندگی امیر که همه ی سعی خواهرها او بود را از بی سرو سامانی نجات داد . ربابه  نیازمند چنین امکاناتی بود در حقیقت نانش شده بود غرق روغن و از آنجائی که بسیار هم زرنگ بوذ و از کدبانوئی و ترو تمیز کردن هیچ چیز کم نمیدگذاشت زمانی کوتاه با دستوراتی که از مریم و گاهی مینا میگرفت آشپزی راهم مثل خانمهای شهری بلد شد خصوصا در مورد سلیقه و پسند خانوده گلستان از هیچ دقتی فرو گذاری نمیکرد . در واقع زندگی همه ی آنها با حضور ربابه روی غلطک افتاد و کم کم ربابه ،خانم خانه گلستانی شد . حضور ربابه این حسن را هم داشت که اگر خواهرهای امیر در خانه خودشان هم نیاز به کمک داشتند ربابه کوتاهی نمیکرد و بواسطه اینکه با خلق و خوی آنها آشنا بود کاملا کارهایش باب میل بود و این خود یک اوکازیون بود برای آنها . و در ازای این خدمات هرگز مریم و مینا که بیشتر به ربابه نیاز داشتند او را راضی میکردند . ربابه هم هفته ای یکی دو شب به روستا میرفت و به زندگی موسی میرسد . موسی هم که آدمی ساده و سازشکار و ارام شده بود از اینکه میدید ربابه اینهمه راضی و خوشحال است خیالش آسوده بود. با پولی که ربابه میگرفت زندگی موسی هم داشت رنگ و روئی تازه میگرفت و اینها باعث میشد که هم موسی و هم ربابه از این وضعی که به وجود آمده بسیار راضی باشند .در کنار این ارامش عمو ولی هم پیش خانوده امیر و هم موسی کاملا روسفید شده بود او که خود مردی مذهبی و پاک سرشت بود این را برای خودش یک خدا بیامرزی میدانست و مرتبا هروقت به شهر میامد حتما به ربابه سر میزد وسعی میکرد در اوایل اگر ربابه مشکلی دارد حل کند ولی از آنجا که ربابه به قول قدیمیها دود چراغ خورده بود با هر سختی کنار می آمد او همیشه ازاین وضع به وجود آمده که آن را لطف خدامیدانست و حس میکرد  در ازاء  گذشتی است  که به موسی میکند و با آنکه موسی بچه دار نمیشود و اوضاع اقتصادی خوبی هم ندارد و در واقع آدمی بود که ربابه شده بود تنها امیدش  . میگفت خدا اجر این از خود گذشتگی ام را به من داده  . شاکر بودن ربابه نشانه ی خوب و روی غلطک افتادن زندگی خودش و موسی بودربابه نه تنها زندگی امیر و خانواده اش را سرو سامان داده بود چون زنی روستائی بود به ارامی در خانه و زندگی اطرافیان هم وارد شده بود.منظور این بود که زمانهای بیکاریش را از سر در اوردن به خانه همسایگان میگذراند . درست برعکس خانواده گلستانی که هیچ ارتباطی با در و همسایه نداشتند ربابه سرش برای زیر و ته در آوردن از کار این و آن درد میکرد .و همین خصلت او بود که بالطبع ازهرخانه هرچه راکه می شنید مانندره آوردی بزندگی امیرواردمیکرد یعنی امیر و خانواده اش که در آن محله زندگی بسته ای داشتند که صدالبته این بستگی به اوضاع خوب اقتصادی آنها و تفاوتشان با ساکنان آن کوچه بودچون  آنها تقریبا همه را از بالای چشم نگاه میکردند و این باعث شده بود که هم زندگی خودشان در استتار بماند و هم بی خبراز تمام همسایگان  بودند آنها خود را بی نیاز ازدانستن حال وهوای اطرافیان واطلاع از یک یک کسانی که درجوارشان زندگی میکردن میدیدند .ضمن اینکه معمولا در این روابط زنها پیشقدم هستند در خانه گلستانی زنی نبود که ساکن باشد و مردها هم که معمولا این حال و حوصله ها را ندارند . امیر و رضا هم مثل خواهرها خودرا تافته جدابافته میدیدند که صد البته درست هم دریافته بودند . آنها کجاو مردهای آن محله کجا. ولی. حضور ربابه داشت خواه ناخواه این یخ ها را آب میکرد .آوردن اخبار از زندگی و اتفاقهای روزانه ی آن محله کم کم برای امیر و هم برای مریم و دیگرخواهرها که کمتر به آن خانه می آمدندهم جالب و سرگرم کننده شده بود و میشد گفت که این اخبار روزانه  بین افراد این خانواده هم شده بود یک ارتباط جمعی .ربابه هم که همیشه در صدد بود به هر وسیله ای رضایت و توجه خصوصا خواهرهای امیر را جلب کند هر روز در این راه بیشتر سعی میکرد و دست آوردش هم هرروز او را برای خانواده امیر سرگرم کننده تر میشد .و اما  فصل سیزدهم

اما من  میخواهم داستان را از یک جنبه دیگر برایتان بازگو کنم .عاشقانه هائی که در این خانه ها مانند یک دانه که در زمین میکارید و گاها بدون آنکه بدانید در زیر خاکهای سرد بر سر آن دانه چه میاید  که به آرامی رشد میکند و برگ و ساقه و گل در میاورد و شما وقتی متوجه آن میشوید که بوی خوش گلی که از دل خاک برآمده شامه تان را نوازش میدهذ و در میان این بازار شلوغ زندگی و در این کوچه تنگ و باریک و بلند چه عشقها امدند و رفتند و چه زیبا گلهائی روئیدند و شاید چه شاخه ها که در زیر پای عابران بی خیال با داشتن غنچه هائی زیبا له شند و از بین رفتند . البته قرار دنیا هم این نیست که هر گیاهی به گل بنشیند و هرگلی بوی خوش بدهد و خلاصه هر دردی به درمانی درست برسد .در این میان دو دل بهم گره خورد . بی آنکه هیچ نگاهی شاهد این دلدادگی باشد . حتی صاحبان این دو دل هم خود متوجه نشدند که چه زمان و چه مکانی این پیوند خورده شد. شاید این عشق از نوع عشقهای زمینی نبود . شاید عشقی بود که میباید تا آخر عمر آنها را رها نمیکرد . آنها خود نمی دانستند عشقی که در سرشان هست جنسش با تمام عش4ها فرق میکند . این حال و هوا از دلهائی سرچشمه گرفته بود که پر بود از شور و التها ب و خواستن و خواستنی که به زبان آوردنش و  نگاشتنش تقریبا کار هیچ نویسنده ای نبوده ونیست . دامنه آن آنقدر وسیع و شگرف بود که امکان تصویرش حتی برای هنرمند ترین نقاشها هم احتمالا مقدرو نبود.من با آنکه شاهد این عشق بودم هرگز نمی توانم ذره ای از این عشق خورشید گونه را شرح دهم . گو اینکه شاید اگر قلم توانائی داشتم بهتر میتوانستم گویای این شیفتگی ها باشم .نگاههای مشتاق امیرهرگزنتوانست نگاه الهه به دنبال خود بکشاند.زیرا الهه یادگرفته بودکه اصلا نگاه نکند اورا اینگونه آموخته بودند که نگاه بغیر، شروع گناه است .ولی دل عاشق الهه بنگاههای امیربی آنکه خودش بداندجواب میداد.شاید عاشقانه ترازنگاه امیر.چه تصویر زیبائی رامیتوانستم برایتان مجسم کنم  اگر توان داشتم. آری همین چند جمله که ان نگاه میکرد بی جواب و الهه دلداده ای بود بی سئوال.امیر در زمانی که پدر و مادرش در قید حیات بودند جوانی حدودا نوزده بیست ساله بود زیبا وسرزنده بی جهت نبود که بگوئیم پدرو مادرعاشق این عزیز دردانه شان که پس ازسه دختر خدا به آنها هدیه کرده بود . بودند . آنها امیر را مثل تخم چشمشان عزیز میداشتند سه خواهرهم مثل پدر و مادر همین احساسات را نسبت به امیرداشتند. تنها و تنها کسیکه از این احساسات در او خبری نبود رضا بود البته او هم به امیر حسادت نمیکرد و این از آن جهت بود که پدرومادرآگاه این خانواده به رضاه هم بی نهایت توجه داشتند ضمن اینکه رضا به امیر به چشم برادر بزرگ نگاه میکرد و با خصوصیات و خلق و خوی  مهربانی که امیر داشت همیشه حرمتش را رضا نگاه میداشت حتی در آن زمان که هر دو نو جوان بودند.و این احساسات بسیار منطقی و عادی به نظر میرسید.درهمان زمان خانواده گلستانی مثل همه فکر نمیکردند .آنها ازدواج را برای امیر بسیار زود میدانستند ولی والدین همیشه خیلی زودتر ازاینکه بچه ها به ثمر رسند دلواپس ونگران هستند واین احساسات راهمه ی ماکم وبیش میدانیم .بهمین علت مادرو پدر امیر که بسیار دنیا دیده وسرد وگرم چشیده بودند با دقت نظر و نزدیک شدن به مرضی خانم  مادر الهه(خانواده حسینی) کاملا همه چیز را در مورد این  خانواده و رفتار و کردارشان  دریافته بودند . آنها بعلت  اینکه سن و سالی ازشان گذشته بود وحشت این را داشتند که نکند قبل ازاینکه امیررابه سروسامان برسانند ازدنیا بروند  .و بقولی دستشان از گور برای امیر بیرون بماند (که به واقع هم همینطور شد )آنها روی همین تصورات دلشان میخواست هرچه زودتر خودشان برای امیر پا درمیانی کنند و از طرف زندگی او دلشان گرم شود با این تصورات برای امیردرذهن خودشان الهه را انتخاب خوبی برای این منظورمیدانستند . مادر امیر همیشه میگفت من تنها آرزویم اینست که الهه بعنوان عروسم به این خانه بیاید . زیرا من او را از بچگی میشناسم وبهمین منظور او را دقیقا  زیر نظر داشتم و از طرفی با خانواده ای که الهه دارد با این وصلت دلم کاملا قرص است که زندگی امیر به سرو سامانی که دلمان میخواهد میرسد . آنقدر علاقه در پدر و خصوصا مادر امیربرای این ازدواج زیاد بود که حتی اطرافیان همه متوجه شده بودند.متاسفانه در آن زمان الهه تازه 12 یا 13 سال داشت و آنها میدانستند که برای مطرح کردن این خواسته  بسیار زود بود .مادر امیر که نتوانسته بود این راز را مخفی نگاهدارد در حالیکه دختران به او تذکر داده بودند که فعلا وقتش نیست و ما سنگ روی یخ میشویم ولی از نجا که دل مادران بی طاقت است فاطمه خانم مادرامیراین مسئله رابا مرضی خانم درمیان گذاشت مادرالهه جوابش بسیار دندان شکن بود . او گفت الهه را قبل ازبیست سالگی شوهر نخواهد داد . و چون چنین تصمیمی دارند الان برای جواب دادن بسیارزوداست ضمن اینکه دراین زمان طولانی تابچه ها بزرگ شوندنمیشودبرای زندگی آینده آنها تعیین تکلیف کرد.نه برای امیرخان ونه برای الهه خدا میداند که بعدها این بچه ها چه خواسته هائی داشته باشند خلاصه در حقیقت مرضی خانم با این حرفها حرف آخر راکه مخالفت با این قول وقرارها بودبه فاطمه خانم زداوبعلت اینکه خودش خیلی کوچک پای به زندگی آقا محمودگذاشته بود و آنطور که همیشه میگفت از بچه گیش وجوانیش خیری ندیده بودتصمیم داشت دخترانش را قبل از اینکه درسشان تمام شود و سنشان به بیست سال نرسیده شوهرندهد.واین بود که مادرامیراولا دید اصلانمیتواند این موضوع را کش بدهد و از طرفی هم خیالش جمع شد که زمان برای او هست و الهه به این زودی بخانه بخت نخواهد رفت و او هم این امید را به خود داد که الهه مال امیر خواهد شد و او نخواهد گذاشت الهه به خانه ی کسی غیرازامیربرود. اوبارها وبارها هروقت درخانه صحبت ازازداوج وآینده امیرمیشد با آب وتاب از زندگی آینده امیروالهه  آنچنان حرف میزد که گوئی ازغیب برایش خبر آورده بودند که الهه سهم امیر است . او زن متدین و دین داری بود و این حرفها راازسرصدق  دل میزد .ولی او نمیدانست که این حرفها با این همه آب و تاب و اطمینان چه آتشی را در دل امیر جوان که چشم به دهان ودل به دل مادرسپرده بودبه پا میکند.امیر19 ساله دنیائی درخیال ساخته بود که درآن دنیا او بود و الهه .کم کم امیر الهه را ازآن خود میدید وتمام لحظات زندگیش را با اومیساخت و درحقیقت خیال ثابت امیر شده بود عشق الهه .او لحظه ای  نبود که وقتی به آینده اش مثل تمام جوانان در آن سن وسال فکرمیکند الهه درآن نباشد تمام تفکرات امیربا الهه کامل میشد رنگ دنیای رنگین آینده امیر الهه بود و بس . ولی در این راه او تنها بود . یعنی هیچکس از این راز جز خود او خبر نداشت. امیر پسری بود تو دار و آرام . همیشه خودش با خودش زندگی میکرد . دریائی بود که درهیچ زمان موجی در آن حس نمیشد در حالیکه در زیر این آرامش طوفانی از احساسات خفته بود . مانند دریائی که در دل خود هزاران موج را پنهان کرده بود . ساعتها با خودش و در خودش بود و همه این را گاهی به حساب صبوری و زمانی به حساب اینکه شاید عاشق شده می گذاشتند .حال عاشق کی ؟ برای آنها چه فرق میکرد . جوان بود و دلش مثل پرنده هر روز برشاخه ی گلی مینشت . آنها امیر و احساساتش را به بازی نمیگرفتند .  حتی وقتی خواهرها و رضااز او علت اینهمه در خود بودنش را سئوال میکردند هیچگاه جوابی که آنها را قانع کند نمیداد . شاید میترسید اگردهانش باز شود نام الهه برزبانش جاری گردد وآنوقت بودکه طوفان به پا میشد.طوفانی که بعدهابه پا شد . پس بهتر بود این خیال وخواب خوش را از خود ش نگیرد ودرخلوتش باعشقش زندگی کند .اوبا عشق الهه زندگی میکردبا اوحرفها میزد ودرددلها میکرد ووقتی اورا میدیدزبانش بند می امد ونگاهش ازصورت الهه به زمین دوخته میشد او حتی ازخیال الهه می ترسید .هروقت به علتی در خانه در باره خانه آقای حسینی ویا الهه حرفی زده میشد امیردردرونش غوغا بود.ولی هرگزکسی نمیتوانست حتی حدس بزند که حال امیردرآن لحظات چگونه است . راستی درست گفته اند که آتش در زیر خاکسترهم داغتر است و هم ماندگار تر و این آتش زیر خاکسترعشقی بودکه به جان امیر افتاده بود و روز به روز بیشتر وجود او رابیشتر و بیشتر دربر میگرفت . فصل چهاردهم

زمانی که پدرش رخت از دنیا بربست هنوز دل امیر به وجود و حضورمادرش گرم بود . میدانست این گره را تنها اوست که میتواند باز کند . مادرش هم بی آنکه بداند چطور دارد به این دانه ی خفته در خاک آب امید و آرزو میدهد گهگاه چنان با آب و تاب حرف الهه را بعنوان عروس قشنگم و اینکه الهی زنده باشم و ببینم که امیر سرانجام پیداکرده رامیزد وغافل  بوداز اینکه امیر عاشق را با این حرف به سرزمین رویاها سوق میدهد .ازآنجاکه هیچکس نمیتواندبرای خودش سرنوشت بنویسد.مادرامیر هم نتوانست بعد از شوهرش زمان زیادی عمرکند . وبا یک بیماری درزمانی بسیارکوتاه زندگیش به پایان رسیدوبارفتنش دنیای امیردستخوش تلاطمی شدکه معلوم نبودبه کجا می انجام تا مادر بود دلش گواهی میداد که با پشتیانی اواین عشق به سرانجام خواهد رسید ولی با رفتن مادر گویا تاریکی بر روح و جسم امیر حکمفرما شد .مرگ مادرامیر بزرگترین ضربه ای  بود که به این نهال تازه سراز خاک برآورده خورده شد. عشقی نو خواسته و نو پا . امیرمادر را از دست داد و عشق الهه وارد چالش بزرگی برایش شد وامانده بود که آخر این عشق به کجا خواهد انجامید  .کاش میشد داستان عشق امیر را از زبان خودش شنید . شاید او میتوانست عمق این عشق را برایمان بیان کند . من شاهد بودم که چگونه لحظاتی امیر تمام زندگیش شده بود عشق الهه .گاهگاهی اززبان ربابه وزمانی اززبان کسانی که همه برپایه حدس و گمان و دقتی که خواه و ناخود در وجود تمامی انسانها خصوصا زنها نهفته است بیان میشد وقتی پای اینگونه مسائل به میان میامد زبانها باز میشد . ولی معلوم نبود حقیقت را باید از چه کسی شنید و باور کرد .همه ی داستانها ئی که از گووشه و کنار و از این آن گفته و یا  شنیده میشد حدس و گمانی بیش نبود  ونهایتا  یافته هائی بود که پایه و اساسی نداشت . همه میگفتند از حرکات و نگاههای امیر فهمیدم ولی خودشان هم شاید به حرفهائی که میزدند ایمان نداشتند . گاه به این فکر میکنم که کاش امیر اینهمه خود دار و محجوب نبود تا بهتر میشد بر این داستان صورت واقعی تری داد . در حال حاضر منهم بیان میکنم آنچه را شنیده ام . که خودم هم باور صد در صد ندارم در حالیکه وقتی انسان میخواهد حال و رحیات کسی را بیان کند باید به باور رسیده باشداین یک تعهد است ولی وقتی انسان راه به جائی نمیبرد به آنچه شنیده است اکتفا میکند ولی بعدها و بعدها معلوم شد که امیر در آن دوران چه دردهائی را در دل نهفته بود و به کسی هیچ نگفته بود یکدنیا شوری که در دل امیربود را چه کسی غیر از خود او میتوانست بازگو کند؟همانطور که گفتم  خانه امیر و الهه درست مقابل هم بود . پنجره دوتا از اتاقهای خانه ی امیر یکی بالا و یکی پائین درست مقابل پنجره اتاق خانه ی الهه باز میشد . خانه الهه همین یک پنجره را داشت که در کوچه بود و اتاق مخصوص الهه هم همین اتاق بود چون در حقیقت هم دنج بود و هم کوچک . اول که قاسم بزرگترین برادر الهه هنوز ازدواج نکرده بود از این اتاق استفاده میکرد وقتی زن گرفت و رفت محسن هم در آن زمان دریک شرکت دولتی شروع به کار کرده بود و از طرف  آن شرکت او را به شهر ساری منتقل کرده بودند ازاین جهت اززمانی که قاسم از خانه ی پدری به خانه و زندگی خودش رفته بود این اتاق به الهه رسیده بود الهه بیشتراوقات فراغتش رادراین اتاق میگذراند. البته این بر میگردد به زمانی که الهه در یک شرکت شروع به کار کرده بود هرچند اونتوانسته بود به درسش تا آخر ادامه دهد ولی بعد ازشروع کارش بطور شبانه بعلت علاقه وافرش به درس به تحصیلش ادامه میداد وقتی انسان می بیند هرچه میکند و تلاشش برای به ثمر رسیدن به جائی نمیرسد ناچار به ریسمانی خودش را وصل میکند که احساس کند شاید مفری باشد وچه بسا همین دریچه باعث میشود که اوفرسنگها از آرزوها و آمالش دور بیفتند درس خواندن الهه یکی از همین ریسمانهائی بود که الهه به آن چسبیده بود.و اما الهه ..الهه ی محبوب ومحجوب بیشتر ازآنکه امیراو را بخواهد او امیر را دوست داشت .ثانیه ای نبودکه فکرش از اوفارغ شود .وقتی امیر بهرشکلی از کوچه گذر میکرد گویا بوی این عشق الهه راخبرمیکرد . نمیدانست چه کند .نه پای رفتن داشت و نه دل ماندن.ازهرگوشه وکناری که درخانه میشد به کوچه راهی پیدا کرد الهه مدد میگرفت .کنار پنجره و در پرده و .... تا امیررا دزدانه نگاه کند آنقدراورا دنبال میکردتا دیگرچشمش قادربه دیدن او نباشد . الهه دلش به همین دیدارهای مخفیانه خوش بود . او دلش در تمام لحظه ها باامیربود. نمیدانست این حسی که دارد چیست اولین تجربه های عشق گویاهمین است .اوفقط احساس میکرد که نیاز به دیدن امیر دارد چشمش همیشه به دنبال او بود ودلش وقتی اورا میدید درسینه اش به تپش می افتاد. وگرمی لذتبخشی را احساس میکرد .ولی در ظاهر الهه دختری بود بی احساس و سرد .او امیررا اینگونه دوست داشت و دیگران هرگز باور نمیکردند که این دختر ساده و بی آلایش در درون خودش چه آتشی راپنهان کرده است . شایدهمین عشق پنهانی زیباترین شکل دلدادگی باشد .اری الهه درظاهر دختری بی تفاوت به اینگونه احساسات بود. همه اورا دختری جدی و کاملا عاقل میدیدند و عقل هم با عاشقی دو جاده متفاوت را طی میکند کجا دختری عاقل میتواندمثل الهه عاشق باشد؟چندین بارمحسن که با الهه بسیارصمیمی بودبا اودرد دل میکرد . محسن و الهه خیلی از نظر روحی بهم نزدیک بودندحرفهائی راکه محسن بهیچ کس نمیگفت به الهه میگفت برایش درد دل میکردزمانی که محسن بسربازی رفته بودالهه بیشتراز پدرومادردلش برای محسن تنگ میشد. آنوقتها که تلفن و این چیزها اینطور به وفور باب نبود بیشتر الهه و محسن با هم  نامه نگاری میکردند . وحالا بعد ازسالها وقتی با هم از آن دوران حرف میزند کلی برایشان جذاب بود . خلاصه اینکه گویا محسن در ذات نگران آینده الهه بودوبرای همین هروقت فرصتی پیدامیکردسعی میکرد زیر زبان الهه را بکشد ولی وقتی میدید که الهه هیچ احساسی نسبت بهیچ کس ندارد به او یگفت.الهه چرا تواینقدر سردهستی من تعجب میکنم دختری در شرایط تو باید بسیار شادتر و سر زنده تر ازاین باشد .یعنی هنوز هیچکس پیدا نشده که دلت را بلرزاند؟ و با خنده زیرکانه ای میگفت شاید هست و من نمیدانم . و الهه در حالی که دردرون مانند آتشی سوزان بود نگاهی به محسن میکرد و میگفت اگر بود حتما به هیچکس که نمی گفتم به تو حتما میگفتم . ضمنا خوب گِل مراهم خدا اینطور آفریده قرار نیست همه یکسان باشند. والهه این حرفها راآنچنان برزبان میاورد که محسن قانع میشد که در دل الهه هنوزهیچ کسی نتوانسته رخنه کند .الهه به محسن نگفت ولی من اگربخواهم شرح دلدادگی الهه رابگویم اولا بعلت ناتوانی قلمم نمی توانم وگاهی فکرمیکنم اگرتواناترین قلمها راهم اگرداشتم نمیتوانستم این عشق رابتصویربکشانم .قلم کجاو دل و احساس کجا؟  الهه همه فکروذکرش امیربود.یک خاطره ازاودارم البته یکی نه شاید بیشمارخاطره که شاید در فرصتهای بعدی بتوانم برایتان بازگو کنم  ولی این یکی در حال حاضرشاید شرح کوچکی باشد برعشقی داغ و سوزان .الهه دفتری داشت که درآن خاطراتش رامی نوشت . اوتمام زندگیش وتمام درددلهایش وخواسته هایش رابصورتی  رمزگونه که برا ی خواننده مفهموم نبود دراین دفتر یادداشت میکرد.اصلا الهه از برملا شدن احساساتش در هر زمینه واهمه داشت انگار میخواست برای همه یک کتاب ناخوانده باقی بماند اوهرگزبا کسی درد دل نمیکرد .همیشه درخودش بود  واین دفترتنها وتنها کسی بود که الهه مخفیانه همه چیزرا به او میگفت . سنگ صبور الهه بود.واز آنجاکه ترس و واهمه از افشای این عشق هم یکی از همان خواسته های پنهانیش بود خصوصا در این باره هرگز به طور واضح هیچوقت چیزی نمی نوشت که مبادا کسی بوئی ببرد اودرکنار یادداشتهای روزانه اش گاه یک ضربدروگاهی بیشتروبیشترضربدرمیگذاشت . مدتها مانده بودم این ضربدرها جلوی بعضی روزها نشانه چیست . آری او هر روز به تعداد دیدارهایش از امیر یک ضربدر جلوی آن روز میگذاشت و وقتی تنها میشد مینشت واین ضربدرها را میشمرد.هرضربدری را به صورت خاصی میگذاشت و با نگاه کردن به ضربدرها چشمانش را میبست و آن لحظه را در ذهنش زنده میکرد و با خیال امیر خوش بود و گاهی با به خاطره آوردن بعضی ضربدرها لبخندی تلخ به گوشه لبانش مینشاند. اوهر روز به تعداد دفعاتی که دزدانه و یا اتفاقی امیررا میدید شاهدش همین ضربدرها بود . و چقدر دلش به همین ضربدرها خوش بود .الهه درشرکتی که کارمیکرد که بسیارگسترده بود .رفتار واخلاق ومنش الهه باعث شده بودکه بیش ازانتظارخودش و اطرافیانش برای اوخواستگارهائی پیدا شود .این جوانان اکثرا ازخیلی جهات برامیرارجحیت داشتند .ولی او هرگز در خیالش هم به امیر خیانت نمیکرد اوبی آنکه بداند امیرتا چه حد اورادوست دارد وبه او فکرمیکند درحقیقت به عشقی که به خودش و در نهانخانه ی دلش بود وفادار بود فصل پانزدهم

در حقیقت الهه هرگز به این فکر نیفتاده بود که شاید امیر هم به او نظری داشته باشد . چون الهه فکر میکرد با شرایطی که امیر دارد هرگزحتی به او نگاه هم نمیکند .اوامیر رامیدید که از هر موهبتی که مطلوب دختران است برخورد داراست چراامیر باید اورا دوست داشته باشد؟ نه ازنظراقتصادی و نه ازنظرشکل وشرایط زندگی . از هیچ نظر خود را در حدی نمیدید که امیر با آن داشته هایش حتی به او نگاه کند. اویکطرفه عشق میورزید . نادانسته و ناخواسته سلولهایش با فکر امیر پر شده بود . او حتی لحظه ای به این فکر نبود که شاید و حتی فقط شاید  روزی بتواند به امیر نزدیک شود  چه برسد به اینکه بخواهد با او زیر یک سقف برود . او حتی فکر نمی کرد که امیر از وجود او اطلاع هم داشته باشد .  و این عشق به نظر شما ستودنیست یا احمقانه و یا بچه گانه .چه نامی میتوان برا این دلبستگی نهاد ؟ بهتر نیست به یک کلمه دیوانگی تشبیهش کنیم ؟

روزهاها وروزها و حتی دقایق الهه با فکر امیرمیگذشت لحطه ای نبود که حضورش رادرگوشه قلبش حس نکند گویا فکر امیربا خونش  اجین شده بود . گاهی فکر میکرد آیا ممکن است روزی برسد که او دیگر به این دست نیافتنی فکر نکند ؟دوروبرالهه حالا پر شده بودازکسانیکه هرکدام به نوعی اورا انتخاب میکردند واین برای دختری درشرایط الهه یک موهبت به حساب می آمد. کم کم داشت از داشته هایش بهره مند میشد دیپلمش را در همین حال و هوائی که داشت گرفت و این برای خودش و خانواده  اش که آن روزها دیپلم ارزش مافوق تصور خانواده هائی در آن شرایط بود موهبتی به حساب میامد و همین موفقیت الهه را در چشم همگان بسیارمستثنی کرده بود. اوضاع افتصادیش هم به واسطه همین بسیار تغییر کرد با این موقعیت بود که به قول معروف آب زیر پوست الهه رفت . او رنگ و روئی بهم زد . در حالیکه اودختری بسیارباهوش بود میدانست چگونه و چطور از هر شرایط خاصی که برایش پیش آمده  استفاده کند. یکی ازصفاتی که الهه داشت این بودکه بسیاردرذات متدین بودمثل روشی که خانواده اش به او تلقین کرده بودند وبهرنعمتی که دست پیدا میکردآن راموهبتی ازطرف خدامیدید.همیشه شاکروقدردان خدابود.مهربانی دیگرخصلت شاخص الهه بود .اوهمه را دوست داست .خصوصا به خانواده اش.همیشه نقش یک ناجی رامشتاقانه درقبال خواهروبرادرانش بعهده میگرفت هرگز از فداکاریهائی که میکرد خسته نمیشد .وبه خاطر همین درخانواده جایگاهی بسیار محکم داشت . دست ولبازوبخشنده بود و این بخشندگی وجود الهه رادرچشم خواهروبرادرها بسیارعزیز کرده بود . ازهرچه داشت وخودش لذت میبرد سخاوتمندانه در اختیار همه میگذاشت خوشی ولذت خودش رادرایثار میدید .وقتی میدید که درسایه این بخششها خواهرها وبرادرانش بهترزندگی میکنند غرق لذت میشد . او به خانواده اش عشق میدورزید. از دهان مادرش شنیده بود که میگفت از وقتی الهه دست و بالش باز شده ما اوضاع بهتری داریم بخشندگی الهه بیشترازهمه درعشقش به امیر مشخص میشد.او نمیدانست و نمیخواست خودش را گول بزند . میدانست امیر با او اززمین تا آسمان ازهمه جهت متفاوت است ولی بااین اوصاف ازهیچ عشقی درنهان به اوکوتاهی نمیکرد. به انداره جانش اورا دوست داشت .هرگاه اسم امیر به جهتی(چون بهر حال همسایه بودند و زندگیها درآن محیط به هم وابسته بود )از دهان کسی بیرون میامد قلب الهه ضربان قلبش بهم میریخت . آنچنان که گاهی وحشت داشت که اطرافیان به اینهمه دلدادگی پی ببرند  این ترس را فقط و فقط خودش میفهمید و حس میکرد نمیدانست با این حالی که به او دست میدهد چه کند . گاهی از حرکت میایستاد .و حس میکرد رنگش دارد به زردی میزند .  و یا آنچنان بر سینه اش میکوبید که او را به وحشت میانداخت .و این بار احساس میکرد که تمام خون بدنش به صورتش هجوم آورده . بجاست اگر بگوئیم الهه با شنیدن اسم امیر میمرد و زنده میشد .او آنچنان خود را در این شیفتگی غرق کرده بود که  هیچکس و هیچکس را همراز و همدل  خود نمیدید . با دوستان خوب و صادقی که درکه در کنارش بودند . با خواهران و برادران و مادر و پدر و خلاصه هرچه و هرکه  را در این احساس گویا نا محرم میدید .  . او خود را در پیله عشق امیر محبوس کرده بود . شبها سرش را که به روی بالشش  میگذاشت دنیایش عوض میشد . دیگر جز الهه و امیر  هیچکس را در آن خلوت راهی نبود . دفترش را از جائی که پنهان کرده بود بیرون میاورد و خاطراتش را مینوشت . آخر آن روزها مد بود که جوانها و نو جوانها خصوصا دخترها دفتر خاطرات داشتند. این دفتر خاطرات خودش در زندگی آنهانقش مهم و اساسی داشت . و بنا به سلیقه و ابتکارات واحساسات هرکس درست میشد.عکسهای احساساتی گاهی این دفترها رادراختیار دوستان نزدیک میگذاشتند تا قطعه ای ادبی. شعری و یا عقیده ای که در باره صاحب دفتر دارند در آن به یادگار بگذارند . این دفاتر خاطرات و یادرگاری برای بیشتر آنها همدم  همراز بود خصوصا با آنها که مثل الهه نمی خواستند کسی را به دنیای زیبای خیالشان راه دهند . دفتر الهه پر بود از شعر .البته  خودش هم کمی طبع شعر داشت شاید عشق امیر اورا شاعر کرده بود کسی چه میداند .درشعرهایش با امیرحرف میزد . و در آن لحظات بود که رازش را به او میگفت  درخلوتش جرات پیدا میکرد اوراکه دراین مواقع همدمش شده بود بااسم صدا میزد.ولی آهسته ووقتی صدایش بگوشش میرسید تنش گرم میشد . حتی نام امیر او را دگرگون میکرد . نمیشه گفت این عشق است مگر انکه بالاتر و والاتر از عشق کلمه ای می باید  پیدا کرد  و شایددرآن میشد احساس الهه به آن تشبیه کرد؟ الهه دختری بسیارترسوومحجوب بود وحشت  داشت ازاینکه کسی بدرونش راه پیدا کندو بهمین جهت همیشه در یک وحشت خفته بسر میبردآنشب هم مثل هر شب دفترخاطراتش رااززیربالشش بیرون آوردهمه خواب بودند.آن  سکوت و تاریکی به آلهه آرامش میداد او عاشق سکوت وشب و تنهائی بوداوخسته نمیشد ازاینکه هرشب دفترراورق به ورق مرور کند.آخر او  داشت در آن سکوت سنگین نیمه شب با امیر زندگی میکرد. درحالیکه او نمیدانست امیربا فاصله ای نه چندان دوراز او چه بسا که خوابه هائی را میدید که با احساس این زمان اوفرسنگها فاصله داشت.واین برای الهه اصلامهم نبود.این عشقی یکطرفه ای بودکه الهه خودخواسته به آن دل بسته بود .الهه زندگیش را ورق میزند  روز به روز  یکروز 5 ضربدر، 7ضربدر   ، 2ضربدرو..................هیچکس حتی اگر به این صندوقچه اسرارهم بطور اتفاقی دست می یافت ( که صد البته با وسواسی  که الهه درپنهان کردن این راز مگویش به کار برده بود ممکن نبود) هرگز نمی فهمید که این ضربدرها و اعداد چه معنی میدهد.امیر بُعد مسافتش با الهه زیاد نبود آخر مگر نه اینکه زندگی آمدو رفت است . بهمین جهت  تقریباهرروزممکن بودچند بارالهه امیررا در این رفت و آمدها ببیند . او درآخرشب مشتاقانه کنارنوشته های آن روز تعداد هردیدارش را کنارحرف امیرکه با حرف A مشخص کرده بود ضربدری میگذاشت . وگاه با چشمان بسته این ضربدرها را بارها وبارها درخاطرش زنده میکرد.  یکبار کنار پنجره او را دیده بود . یک باردر یک گذر کوتاه و گاه فقط و فقط زمانی که با بوی عطر امیروسوسه میشد تابهرعنوان خودش را به کوچه برساند وامیر را ببیند بی انکه حتی چشمش را به او بیندارد. همیشه بی اعتنا و مغرورخود رانشان میداد  . گاهی امیر را میدید وقت رفتن به مهمانی. رنگ لباسش . پیراهنش و موهای براق و سیاهش همه و همه علتی بود که آنشب الهه را مست کند  وحتی بیشتر اوقات بوی عطر آشنای امیر بود که شبها احساس لبخند کمرنگی بر گوشه لب الهه  و روشنی بسیار نامحسوسی مثل آفتاب عصر زمستانی قلبش را گرم میکرد وقتی اوضاع اقتصادی الهه بخاطرکارکردنش بهترشد مدتها ومدتها گشت تاعطرامیررا پیدا کند.ووقتی پیدا کرداحساس کرد که هرروز  امیرکناراوست . خوشبختانه عطری که امیرمیزدبسیار گران وفقط همان یک نوع بود.آن زمانها زنها خیلی به زدن عطر مشتاق نبودند برای همین معمولا عطرها یک نوع بود واین باعث شده بودکه درست عطری که الهه به آن دلبسته بودکوچکترین تفاوتی با بوی عطر امیر نداشته باشد.واین احساسی به الهه میداد که  بواقع حس کند در کنارامیراست همین حس دل الهه را گرم میکرد. کسی نمیدانست او چه عشقی به این عطر دارد. گاهی وقتی کسی ازبوی خوش عطرش تعریف میکردغرق لذت میشد حس میکرداین عطر سلیقه ی امیر است وشاید گاهی به خودش این امید رامیداد که درست از همان شیشه ی عطر امیر استفاده کرده . خدایا عاشقی را از چه جنسی آفریده ای. که هیچ منطق و دلیلی نمیتواند آن را تعریف کند . الهه دچار دردی شده بود که درمانی نداشت و عجیب اینکه یکی از لذتبخش ترین دردها بود . الهه خودش مشتاق این درد بود . اگر این حس را از او میگرفتند احساس میکرد دیگر زندگی نه رنگی دارد و نه جذابیتی . تمام وجود الهه امیر بود و امیر . حتی همین افکار بود که هر روز بی آنکه خودش متوجه شود او را  به امیر وابسته تر و دلبسته تر میکرد . و کم کم نه امیر واقعی را که امیر زائیده ی تخیلات شیرینش را با خودش و با وجودش عجین شده میدید  . همیشه او را کنار خودش حس میکرد و این عطر امیر بود که هرگز دیگر از الهه دور نشد .هرگز زندگی منتظر تصمیمات ما نیست و به خواسته ی ما نمی گردد. روزها و روزها پشت هم سپری میشد . حالا دیگر الهه یک دختر دم بخت و امیر تقریبا یک مرد شده بود . حرفها در اطراف این دو بسیار بهم شبیه بود . الهه را همه هر روز برای یکی کاندیدا میکردند و هراز گاهی پشت در خانه کسانی با گل منتظر باز شدن در بودند . می آمدند و میرفتند . از همه قشری در این امد و شدها بود . و اکثرا کسانی بودند که از خانواده ی الهه بالاتربودند  ولی تنها حرفی که از الهه شنیده میشد کلمه  نه ........     فصل شانزدهم

دیگر داشت حوصله ی همه سر میرفت . الهه از هرکس که متقاضی ازدواج با او بود عیبی میگرفت . حتی خود الهه هم نمیدانست چراهیچکس به دلش نمی نشیند.همیشه بعد ازرفتن خواستگارهایش فردای آن روزدرخانه حرف و حدیثها بود که به الهه زده میشد پدر ومادر بسیارنگران بودند . مادر بر اثر تجربه میدانست که این آمد و شدها زمان دارد و مدتی که بگذرد و سن الهه بیشتر بشود احتمال این رفت وامدها به حد اقل وسپس به هیچ میرسد دلش میسوخت اینهمه جوان که یکی ازیکی بهترو شایسته تر بودند همه با دست خالی وبه بهانه های واهی میرفتند . پدرکه اکثرادراین مواقع سکوت میکردگاهی به زبان میامدومیگفت دختربالاخره مانفهمیدم چرا هیچکس ازاینهمه خواستگارنمیتواند تراراضی کند . میترسم این بهانه گیریهای تو کار دست ما بدهد . نمیدانم تو چه مرگت شده . خوب بالاخره هردختری باید به خانه بخت وسرزندگیش برود. توهم چقدرمیتوانی دراین حال وروزباشی .میترسم آنقدر این دست و آن دست کنی که قدمهای روزگاربرصورتت خطهای بدی بگذاردآنوقت است که فاجعه شروع میشود.میگفت الهه ماخانواده ی سنتی هستیم تا تو ازدواج نکنی پری وملیحه هم دوچارمشکل خواهند شد . وخودت آنوقت میبینی که این ایرادهای نابجای تو که معلوم نیست سرش کجاست ما رادر گیر مشکلات زیادی خواهد کرد .میدانم این حرفها را که میزنم برای تو کاملا قابل درک است .اما مجبورم امروز به تو گوشزد کنم که فرداخودم پشیمان نشوم وتوهم بگوئی که کاش میگفتی.آخردخترم تومیدانی اولاما حاضرنمی شویم دختر بزرگمان در خانه باشد ودومی وسومی را شوهربدهیم ازاین گذشته  دیگران هم تا تو هستی پاجلونمی گذارند و اگر هم مجبور به اینکار شویم میترسم هزار تا حرف ونقل پشت تو و ما بگویند بهرحال همه همانطور که دوستانی دارند بخواهند یا نخواهند دشمنانی نیز دارند و به قول خودمان درِ دروازه را میشود بست ولی دهان مردم را نمیشود بست .وآنوقت است که به این حرفهای من میرسی ومیبینی که هم روزگارخودت راوهم روزگارخواهرها وما را همگی چطور سیاه کرده ای آخردختر به فکر خودت باش اینهمه خواستگارکه هرکدام یک سرو گردن  ازهمه جهت که نگاه کنی ازما بالاترهستند ودر هر خانه را بزنند همه با منت به آنها دختر میدهند تو چه مرگت شده ؟منکه از هرطرف فکر میکنم فکرم به جائی قد نمیدهد . جز اینکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟والهه در جواب پدر و مادر که با نگرانی دلواپس آینده الهه و خودشان بودند میگفت نمیدانم دلم راضی نمیشود .بالاخره هروقت ببینم حضورم به خواهرهایم لطمه میزند فکری میکنم فعلا که دارم دیپلم میگیرم . بگذارید شاید تصمیم بهتری در آینده بگیرم شاید شرایطم بهترشودآنوقت یا ادامه تحصیل میدهم ویا اگرببینم شمارا درفشارگذاشته ام ازطرف شرکت ماموریت میگیرم وبه شهرستانی میروم که دیگر برای شما درد سری نداشته باشم .این حرفهای الهه ودلایل بچه گانه اش پدرومادرش رابه خنده می انداخت.الهه نمیدانست که زندگی اینقدرسهل وساده و آسان نمی گذرد مادرش در حالیکه آقا محمود را مورد خطاب قرار میداد میگفت الهه بالاخره روی دیگرزندگی را خواهد دید. و خدا میداند آنروز چه تصمیمی بتواند بگیرد او مثل ما سرد و گرم روزگار را ندیده ونچشیده .خیال میکند زندگی بهمین سادگیست . مگر دنیا می ایستد تا تو دختربرایش برنامه نویسی کنی ؟حرفهای مادرالهه مثل هوابوددرگوش اوزیراهنوزجوان بودجوانی که نمیدانست چقدرعاشق است آری الهه عاشق بود.نمیدانست چراهیچکس به دلش نمینشیند.آخرآنکه بایدبه دلش بنشیندسالها بودنشسته بود.وروح او را تسخیر کرده بود .درحالیکه درخانه الهه این خبرها بوددرخانه امیرهم خبرها موج میزد.اطرافیان امیرهرکدام بنابسلیقه خودشان برای اوطرحی میریختند .روز نبود که به شکلی از طرف خواهرها به او پیشنهاد نشود . اما امیر پسر بود کسی خیلی نگران آینده اش نبود فقط بیشتر به خاطر تنهائیش بود.ولی امیرهم مثل الهه یک گوشش دربود ودیگری دروازه ولی امیرمیدانست که چه کشی درقلبش خانه کرده صاحبخانه ی قلبش راخوب میشناخت.اوبعکس الهه که نادانسته دل بسته بودوخودش نمیدانست که عاشق است امیرمیدانست که عاشق است.دلبسته ای بودکه در انتظار فرصت بود و در خلوت خودش با عشقی که به جانش افتاده بود داشت دست و پنجه نرم میکرد . تنها مشکل امیر این بود که ازابرازاین عشق میدانست که چه حرفها خواهد شنید .دلش ازهمین میلرزید پس بهتر راه سکوت بودبا سکوتش همه را از خودش ناامید کرده بود .البته هم پدرومادرالهه میدانستند که احتمال اینکه الهه دل به کسی بسته باشد این اوضاع رابه وجودآورده وازطرفی هم خواهرهای امیر حدس میزدند که امیردلش درگروعشقی هست که اینگونه بیخیال است  ولی ازدست کسی کاری برنمی آمدچون نه الهه ونه امیرهر دو درپیله ی عشقی گرفتار بودند که برای آن سرانجامی را نمیدیدند .سردمدارنقشها درخانه امیرآن چیزی نبود که حتی به تصورآید.کسیکه رشته ی تمام اتفاقها رادردست داشت ربابه بود .ربابه چون تنها کسی بود که بیشترازهمه به امیرنزدیک بودبی آنکه حساب و کتابی کند شده بود همدم امیر. امیر پسری بود صبوروتقریبا گوشه گیر . دوستان زیادی نداشت.اصلا دوست صمیمی آنطور که تمام جوانها در این سنین و این شرایط هستند دارند ودروهم جمع میشوند . امیر صدها فرسنگ از اینگونه ارتباطها فاصله داشت . آنقدر در خود فرو رفته بود که از اطرافیانش هیچکس او را تقریبا نمیدید. او با سه خواهربزرگترازخودش اززمانی که به دنیا آمده بود دمخوربود از وقتی که به یادش میآمدبا آنها زندگی کرده بود.زمانی هم که رضابه دنیا آمد چون بچه ای شیطان و شیرین زبان بود کم کم امیررا به انزوای بیشتر کشانده بود.از بچه گی امیربیشتر با خودش عادت کرده بودکه بازی کند.ساکت وارام.نگاهش هم آرام بود.همه دوستش داشتند ولی تقریبا هیچ همرازوهمدمی نداشت این بودکه بی آنکه خودش هم متوجه باشد حضورربابه برایش غنیمتی بود ربابه هم امیر راخیلی دوست داشت . احساس فرزندی به او داشت هرچند فاصله سنی اوبا امیردراین حد نبودولی رفتارواخلاق امیراورا تحت تاثیرقرارداده بود.مدت زیادی طول کشید که ربابه با دقت دررفتارامیر متوجه علاقه بیش از حد او به الهه شد .از طرفی امیر در ارتباط با ربابه خیلی خودش را مخفی نمیکرد . در حالیکه در ارتباط خصوصا با خواهرهایش بسیارمراقب بودکه مبادا آنها بوئی ببرند . شاید امیر چیزهائی میدانست که احساس میکرد آنها هرگز او را درک نخواهند کرد و این از امیر قدرت ابراز را بکلی سلب کرده بود . انسانهای واقعا عاشق یکی از خصوصیاتی که دارندترس است . آنها آدمهائی بسیار محتاط هستند زیرا در اطراف خود آنچنان دیوارهای ضخیمی میکشند که نا خواسته میخواهند از هرگونه گزندی که ممکن است به این احساسشان وارد بیاید جلوگیری کنند. شاید میدانند که به بیراهه میروندولی نمیخواهند باور کنند و بیشتر وحشت از این دارند که دلایل کسانیکه از راه تجربه و دلسوزی برایشان وعظ میکنند که صلاحشان گذشتن از این عشق است انها به یک دو راهی سوق داده شوند . یکی اینکه پا بر روی احساسشان بگذارند و با قبول نصایج عقلانی ترک این خواسته ی ناخواسته را بکنند که تا آخر عمر باید دراین سودابسوزند و یا بی توجه به عقل وتجربه اطرافیان به دنبال دلشان وعشقشان بروندکه آنوقت اگربه ناکجا آباد کشید هم نا امید و سرخورده خواهند شد و معلوم نیست تا چه حد باید ضرر این تجربه را بدهند و هم خط و نشانهای آنانکه هوشدار داده بودن برایشان زندگی را زهر گونه خواهد کرد . بلی شاید به این دلایل است که نادانسته وحشت از ابراز این احساس را دارند .ربابه تنهاکسی بودکه درخانه باامیرتمام روزوشب زندگی میکرد .اوزنی بزرگ شده درروستا بودوعادت کرده بودکه رفتار اطرافیانش  راهمیشه زیرنظرداشته باشد.امیرربابه را دوست داشت به اووزندگیش علاقه نشان میداد.چند باربا ا بدیدن موسی هم رفته بود. در این رفت وامده هابودکه موسی هم ازامیرخوشش آمده بود.زیراامیرهمیشه دست پربدیدن موسی میرفت .دوربودن ربابه ازموسی و نداشتن بچه وتنهائی کم کم موسی را به طرف دوستانی کشاند که اورادریک سراشیبی اندخته بودند.با حضور ربابه و امیر دست و بال موسی از نظر مالی باز شده بود . این را دوستان پای منقل موسی خوب دریافته بودند و از هر فرصتی که به دستشان می آمد به دور موسی جمع میشدند .کم کم تمام اوقات موسی پای منقل و با دوستان این چنینی صرف میشد ...فصل هفدهم

این رفتارهای موسی ربابه را بیشتر ازاودوروبالطبع به امیروخانواده اش نزدیک ووابسته میکرد . ملاقاتهای هفته ای یکبار گاهگاهی به ماهی یکبارهم میرسیدموسی هم هیچ اعتراضی نمیکرد . او دیگر چشمش به دست ربابه بود و نه به حضورش.هرچه ارتباط ربابه باموسی کم وکمترمیشد لاقه ربابه به مسائل خانوادگی خانواده گلستانی خصوصا به امیر نزدیک و نزدیکتر میشد . این مسئله خیلی هم قابل درک بود زیراجزامیربقیه خواهرها وبرادرامیر خودشان سرگرم زندگی داخلیشان بودند وتنها امیربود که تقریبا زندگیش با ربابه گره خورده بود ودر این میان با کمی تجربه وحواس جمعی که همه زنان خصوصا ربابه داشت همین امر باعث شده بود که اوازعشق امیربه الهه مطلع شودبازرنگی زنانه که معمولااینگونه احساسات راهم خوب درک میکنند وبعلت علاقمندی که دارندواگر در شرایط ربابه هم قرار داشته باشند که هم سرگرمی جز این نداشته و هم میخواهد به نحوی خودش را در زندگی امیر دخالت دهد که حضورش بیشتر و بیشتر به چشم بیاید . همه این عوامل دست به دست هم باعث شد که امیر متوجه شود که ربابه به اسرارش بفهمی نفهمی آگاه شده. ربابه با زرنگی خاص خودش میدید که هرگاه حرف الهه رابه میا ن میکشدحال امیررا که او بسیار به آن واقف بود کاملا عوض میشود.نگاه امیربا شنیدن اسم الهه رنگ دیگری میگرفت وازنگاه تیزبین ربابه دورنبود .همین حالات امیر بود که  چون او نمیتوانست بر خود تسلط داشته باشد ربابه ی هفت خط هم توانست  به رازش پی ببرد .همانطورکه قبلا گفتم ربابه زنی روستائی بود درکنارخدمت کردن به امیر بعلت اینکه نه بچه ای بود و نه خواهرها زیاد در رفت و آمد با او نبودند که یکی از دلایلشان این بود که با حضور ربابه خیالشان ازطرف امیر جمع بود .این باعث میشد که ربابه وقت کافی برای ارتباط با درو همسایه داشته باشد. و امیر هم که میدید او بهترین سرویس را به او میدهد با این ارتباطات ربابه در حالیکه اصلا نمی پسندید مخالفتی نمیکرد. تمام این موارد موجبی بود تا  ربابه روابط بسیارنزدیکی باهمسایگان داشته باشد بعضی ازاین همسایگان خودشان هم روستائی بودند. و آبشان حسابی با ربابه در یک جوی میرفت.آنها یکی ازمشغله هایشان سردر آوردن از کار دیگران بود خصوصا درموردآنهائی که مثل خانواده ی امیرخیلی ارتباطی نبودند.این همسایگان ازهرقماشی بودند . از کاسب کار گرفته تا مشاغل پائین اداری . سردراوردن اززندگی  بسته ی امیروخانواده اش یکی ازآن سرگرمیها بود که آنها بسیار مشتاقش بودند. زیرا هرکدام که توانسته بودند باربابه نزدیکتربشوند حتمااطلاعات بیشتری هم کسب میکردندودرمیان خودشان آن رایک موفقیت میدانستندضمنا هرچه از ربابه شنیده بودند میشد نقل مجلسشاناگربخواهم از یک یک این همسایه های بسیارجالب و متنوع آن کوچه که در اطراف ربابه بودند برایتان بگویم که میشود مثنوی هفتاد من کاغذ . ضمن اینکه رفتارهای آنها همه تقریبا دریک سطح بود . میدانیم که درپشت هردر و پنجره ای هم داستانی بی شک هست و ماجرائی برای  گفتن و شنیدن .ولی یکی از این ها که زندگی امیر و کلا در این داستانی که ما داریم نقش اساسی بازی خواهد کرد و باعث خواهد شد که مسیر زندگی امیر و الهه را تغییر دهد را میخواهم برایتان بازگوکنم تا ببینیدزندگی انسانها به چه چیزهائی بستگی دارد که هرگز نمیشود حدس و گمانی بر آن زد.اینجاست که شیطان بر نیرنگ انسانها آفرین میگوید.درست با فاصله ی دوخانه ازخانه ی امیرزنی زندگی میکردبا دو دختر.یکی حدود هفت  هشت ساله به نام فاطمه و دیگری که دو الی سه ساله بودبه نام فائقه . نام خود این زن هم سرور بود .سرور زنی بود روستائی . خوب بالطبع ازروستا به شهرآمده بود و حالا تنها رشدی که کرده بوداین بودکه با دوبار شوهرکردن از خانوداده اش فاصله گرفته بودمیگویم رشد کرده بود زیرابرای دختران روستائی آمدن به شهروشهری شدن خودش دنیائی بود.او درومادری متعصب داشت وبا این انتخاب  راهش درست عکس خواسته ی آنها بود . انگارکه پدرو مادروخانواده کلا قید اورا زده بودند ویا خودش رغبتی به آمد ورفت با آنها را نداشت خلاصه به هرعلتی که بود وکسی نتوانسته بودزیرزبانش رابکشد که چراهرگزخانواده اش به اوسری نمیزنند.دراین مدت هم هیچکس ازخانواده او کسی را ندیده بود . میگفت دوبراد رویک خواهردارد . به گفته ی خودش خواهرش حدود بیست ساله وبرادرهایش یکی سی ساله ودیگری ده دوازده ساله بودند.آنطورکه خودش برای دوستان نزدیکش گفته بودحوا خواهرش دختری بسیارمذهبی است که ازشکل و شمایل خوبی هم بهره مند نبوده .البته  خود سرور زنی بود قدبلندبا بدنی استخوانی وورزیده که بقامتی مردانه بیشتر شباهت داشت .رفتارش هم بسیارلات مآبانه بودباصدائی که بعلت بلندحرف زدنش گوش راآزارمیداد . وضمن اینکه تُن صدایش چیزی بین زنانه ومردانه هم بود.ازاین جهت وقتی درکوچه حتی با کسی صحبت میکرد از فاصله های دورکاملا قابل تشخیص بود  .اوبه عللی که برایتان خواهم گفت زنی بی آبرووبقول قدیمیها سربهوابود.حتی با داشتن بظاهر دوبچه وداشتن شوهر هنوز حسابی سرو گوشش میجنبید . در حرف زدن هم هیچ ملاحظه ای نمیکرد رکیک ترین حرفها مثل نقل و نبات از دهانش  بیرون میامد . بطوریکه مادرانی که پایبند بعضی مسائل بودند سعی میکردند بچه هایشان کمتردرارتباط با او و بچه هایش باشند در حقیقت کمی با احتیاط با او رفتار میکردند یک مثالی میگفتند که باید از زن بی چاک و دهن ترسید . برای همین خیلی زنها رغبت نداشتند با او رفت و آمد کنند . البته علتهای دیگرهم داشت .پدرومادرسروردر اطراف کرج زندگی میکردند .مردمانی بودند آبرودارو رعیت پیشه که در حال حاضر ازوضع مالی نسبتا خوبی برخورداربودند .ازگذشته ای دورخانواده ی پدرسرورروی زمین ملاکی به نام مراد خان کارمیکردند . مراد خان دوتا پسرداشت به نامهای شاهرخ وشاهین .شاهرخ پسری بسیارسربهوا وهوسباز بود با آنکه خانه اصلی مراد خان در تهران بود ولی اغلب خصوصا ماههای گرم سال همراه خانواده اش به کرج میرفت. داشتن زمینهای زیاد واستفاده ازسرگرمیهای گوناکون که در شهرمهیا نبودمثل اسب سواری باعث میشد که شاهرخ مسافراول این سفرها باشد.پدرسرورمیرزا محمد بودکه بعلت خوشنام وصادق بودن خیلی موردتوجه مراد خان بود.زن مراد خان هم ازمادرسرورزهراخوشش میامدواغلب کارهای خودش رابا و واگذارمیکرد این بودکه وقتی مراد خان و خانواده اش به روستا میرفتند اغلب پدرومادرسروردر خانه آنها دررفت و آمد بودند . بالطبع سرورکه آنوقتها دختری سیزده چهارده ساله بود همراه پدر ومادرش به خانه مراد خان میرفت .این رفت وآمدها دندان شاهرخ را برای به دست آوردن غیرمجاز سرور تیز کرده بود . و این هوس شاهرخ با اخلاقی که سرور در همان سن هم داشت خیلی زود به یک فاجعه تبدیل شزمانی که پرده ازروی روابط نامشروع شاهرخ وسروربرداشته شدکه دیگرکارازکار گذشته بود .وآن اتفاق شوم سایه مرگبارش را بر سر خانواده ی بیچاره ی میرزا محمد پدر سرور انداخته بود. این واقعه باعث شد که خانواده سروردر چنان محیط بسته ای که زندگی میکردند دیگرماندن برایشان تقریبا مقدورنبود مراد خان بسیار مردم دار بود و سعی میکرد تمام کسانی که برایش کار میکنند نظرشان به اومثبت باشد وتقریبا نقش پدررابرای هرخانوده ای که زیر نظرش  بود بازی میکرد اومرد کار کشته ای بود پدر اندر پدرش ملاک وملاک زاده بودند . اودر این کار خبره بود  میدانست که با این  نقش بهترمیتواند بااینگونه آدمهای خوب و ساده روستائی کنار بیاید . شاید در ذات چنین نبود ولی صلاح مملکت خودش را خوب میفهمید برای پیشبرد کارهای خودش میباید که اینگونه رفتار کند .ولی بهر حال  با این شگردتمام زیردستانش به او علاقه داشتند این مسئله که شاهرخ با سرور به وجو آورد بیشتر از همه برای مراد خان شکست بود . از طرفی بهیچ وجه نمیتوانست قول ازدواج سرور و شاهرخ را به میرزا محمد پدر سرور بدهد. دراین اتفاق هم مراد خان وهم خانواده ی سرور در چنان معضلی در گیر شده بودند که هیچکدام نمیدانستند چه باید بکنند .هرکدام درگیر مشکلی بودند که برای دیگری قابل هضم نبود .

هرچندکه این وصلت بهر شکلی امکان پذیر نبودولی مشکل اساسی پدرشاهرخ چیزدیگری بود و آن اینکه  چون در شهر دختر برادر مرادخان را یکسالی بود که برای شاهرخ شیرینی خورده بودمعضلی بودکه راه حلی برای آن وجود نداشت . ترس مراد خان بیشتر از این بود که این افتضاحی را که شاهرخ درست کرده به گوش دختر برادرش و خانواده اوبرسد . زیرا مراد خان از این ازدواج آنچنان بهره ای میخواست ببرد که بهیچ عنوان برایش مقدور نبود که از این نفع چشم پوشی کند از این گذشته برادرش کاووس خان بزرگ فامیل بود وضربه ای که به مراد خان در این ماجرا وارد میامد غیر قابل تصور بودفصل هجدهم

این فاجعه گره کوری بود که او نمیدانست چگونه میشود بازش کند . مادر شاهرخ عفت خانم پیشنهادی کرد که مورد قبول مراد خان قرار گرفت . معمولا زنها در اینگونه موارد بهتر میتوانند راه گشائی کنند . او گفت با قول اینکه در شهر ما سرور را به عقد شاهرخ در میاوریم سرور را با خودمان به شهر میبریم . وبه میرزا محمد  میگوئیم آنجا ما وسایل این ازدواج را که فراهم کردیم بعد که همه کارها رارو براه کردیم به شما خبرمیدهیم و با آبرو وعزت  شمارا به عروسی سرور و شاهرخ میبریم .وبا بردن سروربه تهران ماهم فرصت رامیخریم هم دست بالمان بازاست تا ببینیم شایدبه بهترین شکل که بروابطمان با کاووس خان صدمه نخورد مشکل راحل کنیم عفت به مراد خان گفت باز کردن میرزا محمد از سرمان خیلی مسئله ندارد . اینها دهاتی هستند به کمترین چیز راضی میشوند خیلی مدعی ما نیستند در حقیقت مشکل اساسی ما کاووس است . بالاخره جز مردن هر مشکلی راه حلی دارد.باکیا وبیائی که خانواده شاهرخ درتهران داشتند  این پیشنهاد بسیار منطقی به نظر میرسید با این  تصمیم مرادخان با میرزا محمد وارد گفتگوکه درحقیقت وارد معامله شد. و با نشان دادن در باغ سبز و سرخ و در حقیقت کلاه گذاشتن سر روستائی بیچاره قرار شد سرور رابه شهرببرندودر آنجا بعد از مهیا شدن کارها به خانوده اش خبر دهند و یک جشن درست و حسابی که در شان خانواده ی خان باشد بگیرندو سروته قضیه رابه خوبی وخوشی بهم بیاورند. این شد که در عرض یک هفته سرور به تهران آمد و در گوشه ای از خانه ی مراد خان  بی آنکه مشکلی پیش بیاید و به کسی پاسخگو باشند به سرورمسکن دادند. خانه مراد خان در تهران خانه بسیار بزرگی بود چندساختمان جدا ازهم درآنجا وجود داشت . مستخدمین و آشپزها و باعبانها و.......با خانواده هایشان در دو ساختما ن در انتهای خانه که درحقیقت باغی بسیاربزرگ  بود اسکان داده شده بودند . یک ساختمان نسبتا کوچکتر و زیباومجهز هم بود که در آن دو پسر مراد خان شاهرخ و شاهین برای خوشگذرانی که بادوستانشان داشتند به آنجا میرفتند .در وسط این باغ وسیع ساختمانی بسیار زیبا و بزرگ هم بود که بشکلی کاملا خاص ساخته شده بودکه درآن زمانها بنام ساختمان کلاه فرنگی هم به عبارتی گفته میشد . این ساختمان بسیار شکیل خانه ی اصلی مراد خان و خانواده اش بود .وقتی سروررا به تهران اوردند درآن محل که مال پسرها بوداو را مستقر کردند . با این تمهیدات که اولا دو پسر هرگز در آنجا آفتابی نشوند وتقریبا بجز کسانی که مراد خان صلاح دانسته بود که از انگشتان دست هم کمتر بود کسی از حضور سرور باخبر نبود . همین بی خبر بودن ازحضورسروردرخانه مراد خان بیشترین دقتی بودکه مراد وافرادخانواده اش سعی میکردند باوسواس عجیبی پیگیرش باشند . الان حضور سرور مثل بمبی بود که هر آن ممکن بود زندگی همه را به چالش بکشد .صد البته که پنهان نگهداشتن سرور در آن خانه کار سهل و ساده ای نبود خانه ای که مرتبا در آن امد و رفت های انچنانی میشد . از طرفی بیشترین دقت را مراد و عفت در دورنگهداشتن شاهرخ ازسرورمیکردند. آنها میدانستند در حال حاضر ترس شاهرخ ریخته و ارتباطش با سرور ممکن بود این معضل را پیچیده تر کند . بهر حال تمام سعی و تلاششان را این مادر و پدر میکردند.در میان مستخدمین مراد خان پیر مرد و پیرزنی بودند که پیر مرد باغبان بود که سالها در خدمت این خانواده بودند آنها بچه نداشتند و بسیارمعتمد تمام اهالی خصوصا خودمرادخان وعفت خانم بودند.آنها شاهرخ وشاهین را مثل بچه های خودشان دوست داشتند غلامعلی باغبان وزنش مسئول نگهداری سرور شدند . سرور در حقیقت زندانی خانواده ی شاهرخ شده بود . حالا عفت خانم مادر شاهرخ مانده بودکه این زنگوله را به گردن کدام بیچاره ای بیاندازد (ناگفته نماند که عفت از همان زمان که به مراد خان پیشنهاد بردن سرور را به تهران دادهمین نظررا داشت که اگر بتواندسروررا به یکی قالب کند و شرش را از سر شاهرخ کم کند این مسئله بی آنکه هیچ مشکلی برایشان بوجود بیاوردحل میشود اولا پدرومادرسروررا راضی کرده اند چون هرکس سروررا میگرفت سرو سامانش بهتر از شاهرخ بود چون اصلا سرور تکه ای نبود که آنها راضی به چسباندش به خانواده شان باشند از طرفی وقتی خیالشان از سرور جمع میشد بی آنکه کسی حتی بوئی برده باشد شاهرخ هم میتواند با دختر کاووس خان ازدواج کند . این افکار که عفت در سر پرورانده بود بی آنکه همه را با مراد خان در میان گذاشته باشد با آوردن سرور و حبس کردن و از دیده پنهان کردنش داشت طبق برنامه پیش میرفت .)ازآنجائیکه سرورهم دختربسیارسربهوا و چشم و گوش بازی بود که اینهم خود یکی ازناراحتی های پدر و مادر شاهرخ بود آنها نهایت سعیشان را میکردند که سرور با هیچیک از افرادی که در آن خانه هستند تماس نداشته باشد .برادر مراد خان دوستی داشت به نام سالار. سالاریک گاراژداربسیارمتمول بود.اوچندین دستگاه اتوبوس و کامیون داشت و در حقیقت حمل ونقل سراسرایران آن روزراپوشش میداد. ازحمل مسافر تا محموله درتمام مسیرها به عهده ی گاراژسالار خان بود.آقا سالارمرد جاهل مسلکی بود او  با داشتن چنین شرایطی بسیار پر نفوذ در تمام عرصه ها بود .در ارتباط خانوادگی که سالار با برادر مراد خان داشت بالطبع با مراد و خانواده اش هم آشنا بود . حال با داشتن چنین دوستی، مراد و عفت حساب کردند ممکن است این گره به دست آقا سالاربراحتی باز شود . پس با یک دعوت خصوصی از سالارخان مسئله را با او در میان گذاشتند . دلواپسی عفت خانم آنقدر زیاد بودکه سالار خان ازاو پرسید برای چه چنین نگران هستید.عفت خانم گفت راستش مانگران این هستیم که عموی شاهرخ وخانواده اش ازاین موضوع مطلع شوندوازدواج شاهرخ با ملکه به مخاطره بیفتد . و بیشتر از شاهرخ به فکر دختر کاووس خان هستیم که با برملا شدن این موضوع چه وضع وروزی پیدا خواهد کرد زیرا ملکه عاشق شاهرخ است و این من و مراد را دلواپس و نگران کرده سئوال سالار از مراد خان این بود که شما نهایتا از من چه میخواهید . و اینجا بود که عفت خانم به تفصیل داستان ارتباط شاهرخ با سرور را برای او باز کرد و گفت ما میخواهیم سرور را از سرمان باز کنیم و این مستلزم آن است که کسی پیدا شود و خلاصه ما این زنگوله را به گردن او بیاندازیم هم خدا راضی شود و هم بنده ی خدا .با این حرفها که عفت زدحل معضل سروربرای سالارخان باآن شرایط بقول خودش مثل آب خوردن بود ضمن اینکه قول داد این رازبین خودش وآنها سربسته بماند و از آنجا که سالار را مراد خان میشناخت میدانست که حرفش در حقیقت حرف است و قولش مردانه .باقولی که سالار خان به آنها داد .تقریبا دلشان گرم شد و هنوز یک هفته به سر نیامده بود که سالار به عهدش وفا کرد و شخص مورد نظر  را به مراد خان معرفی کرد .این فردمورد نظرسالارکه به خانواده  مراد خان معرفی شد راننده یکی از کامیونهائی بود که معمولا برای حمل کالا به شهرستانهای ایران دررفت و آمد بود. مردی بود تقریبا خوش چهره حدود سی ساله دارای زن و دو بچه . زندگی مرفهی نداشت و از اینکه همواره باید ازخانه وزندگیش دورباشد وراههای نا امن رابا کامیون طی کند ودر حقیقت به قول خودش همیشه جانش کف دستش باشد در رنج بود.سالارتقریبا بازندگی تک تک کسانی که برایش کارمیکردند کاملا آشنا بودخصوصا راننده های بیابانی .چون رگ خواب گاراژش به اینها بسته بوداوضاع کمال (همین راننده را که به مراد خان معرفی کرد) رامیدانست .با مشورتی که با مراد خان کردقرارشد برای کمال یک جائی را بگیرند و به او یکی دو تا ماشین بدهند که تقریبا بشود سرپرست یک شرکت مسافربری شهری که زیر نظر سالار درتهران کارکند وبه اواین امیدرا بدهند که اگر درست کارش را انجام دهد شاید مدت زیادی طول نکشد که خودش صاحب این شرکت مسافربری شهری بشود و سالار از هیچ کمکی به او دریغ نکند و در ازاء این کار از او بخواهند که سرور را عقد کند وبا این کار هم خودش ازبیابان رفتن ودوراز خانه و زندگیش راحت شود. و ضمنا صاحب مال و منال بشود  و هم مشکل ما را حل کند .  سالار مرد زرنگی بود اودر همان مدت کوتاه به تک تک کسانیکه برایش کار میکردند فکر کرده بود میخواست طوری این مشکل را حل کند که جای گله وشکایتی بعدها پیش نیاید. بودند افرادی که زن نداشتند ولی سالار کسی را میخواست که از هرجهت به اواطمینان داشته باشد و فردا باعث نشود کار این هم که هست مشکل تر شود .وقتی سالارموافقت مراد خان راگرفت که صد البته مطمئن بود که اوبی چون وچراموافقت خواهد کرد قول داد که تمام کارهاراخودش  راست و ریس کند  مراد هم در حالیکه از خوشحالی در پوست نمی گنجید با هر شرطی که سالار میخواست با طرف مربوطه بگذارد  موافقت کرد گفت من ازیک ریال تاهرچه که توبگوئی حاضرهستم این برنامه را قبول کنم . خودت میدانی که نه تنها پای آبروی خودم وخانواده ام و آینده ی خصوصا شاهرخ درمیان است میترسم روابطم با کاووس خان به جاهای باریک بکشد و تو میدانی که من چقدر برای کاووس ارزش قائل هستم .ضربه ای که من از اختلاف با کاووس میخورم شاید بیشتر از دیگر بدبختیهائی که این پسر به سرم آورده می باشد.نهایتا سالار وقتی مطمئن شد که از طرف مراد خان هیچ مشکلی در میان نیست به او قول داد تمام کوشش را میکند تا  کمال را راضی کند  و ضمنا به او گفت اگر هم کمال راضی نباشد بالاخره با این دست و دلبازی که ما میکنیم در حال حاضر هستند کسان دیگری که به این کار تن در دهند . و بعد از این مکالمه سالار رفت که بقیه مسئله را که رضایت کمال بود را داد.............     فصل نوزدهم

فردای آن روزدرست روزی بودکه کمال از سفریکی دوهفته ای بازگشته بود.ومثل همیشه برای دادن گزارش کاروبررسی صورت حساب وردوبدل کردن پول و گزارشها به دیدن سالاررفت.سالاربعد ازاینکه تمام حسابها رازیر و رو کرد.چون در آن ساعت موقع رفت وآمد راننده ها بود و حسابی سر سالار شلوغ بود لذا از کمال خواست که کنارش بنشیند تا در یک فرصت مناسب حرفهائی دارد که میخواهد به او بزند . زمانی را که سالار به کمال وعده داده بود نزدیکیهای ظهر بود و این زمان برای سالار فرصت مناسبی بود او ازهرفرصتی برای رسیدن به مقصودش در تمام مراحل زندگی خوب و به جا استفاده کرده بود و این یکی از شگردهای موفقیتش به حساب میامد.زیرا سالارنه پدرداشت ونه خانواده ی درستی از وقتی که به یاد داشت در گاراژها بصورت پادو کار میکرد و حالا با همان زرنگی که درذاتش بودبه اینجا رسیده بود او میدانست کجا چه باید بگوید و چه باید بکند که حرفش برو داشته باشد . این که به کمال گفته بود بنشین تاسرفرصت با توحرف دارم میدانست که کمال را به وحشت انداخته ومیخواست ازاین حالی وروزاو به مقصدش برسد. کمال که دل توی دلش نبود گفت شما اگر وقت ندارید باشد عصر خدمت میرسم ولی سالار به کمال گفت امروز نهار مهمان من هستی .همانطور که سالاربا حساب و کتاب این برنامه را داشت اجرا میکرد فهمید که درست به هدف زده . چون این حرفش کمال را دلواپس کرد اواحساس کرد نکند این زمینه ای باشد برای اینکه آقا سالار میخواهد  به حساب و کتابش برسد و عدرش را بخواهد . این فکر کمال را به تشویش انداخته بود. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید  و ثانیه ها برایش به سالی تبدیل شده بود. سالار که خبره ی کار بود ازصورت و حال ووضعی که برای کمال پیش آمده بودرا به خوبی احساس میکرد اوساعت ناهار را کمی ازهرروزدیر تر تدارک دید زیرا میدانست اولین نگرانی کمال  وحشت ازبیکارشدن است .پس داشت کاری میکرد  که کمال به تقاضای او جواب منفی ندهد . سالار پیش مراد خان وبرادرش کاووس خان آبروداشت ونمیخواست بهیچوجه دراین کار ناموفق باشد و این را برای خودش وجهه ای میدانست .  درحقیقت او با اینکارش مراد خان را مدیون خودش میکرد ضمن اینکه میدانست همانطور که خودش در کارهائی بسیار تواناست مراد هم دست و بالش پربود ومیتوانست درمواقعی کمکش برای سالار خیلی بیشتر ازاینکارارزشمند باشد . و روی این اصل در به انجام رساندن این کار هرچه سعی و توان داشت میخواست بگذارد .وقت ناهاررسید.سالارضمن اینکه کمال رابرای ناهاردعوت میکرد اولین حرفی که به او زد این بود که میخواهد در باره یک کار مهم با اوگفتگو کند وبه او گفت این در حقیقت یک همکاری و همراهی با اوست و بیشتر به خاطر اینکه او را امین خودش میداند میخواهد اینکارراازاوبخواهدولی ازاوخواست که اگرهم به توافق نرسیدنداین مسئله همچون رازی بین خودش و سالاربه رسم مردی ومردانگی مخفی بماند واحدی مطلع نشود.وقتی کمال باوقول دادوخیال سالارازاین بابت جمع شدباوگفت.تومثل پسرم هستی ازکارت بسیارراضی هستم ومیدانم آدم صادقی هستی .متاسفانه دوست من که برایم خیلی مهم ومحترم است مشکلی داردکه درآن پای آبروو حیثیتش در میان است . من به اومدیون هستم ودلم میخواهد تاجائیکه درتوان دارم باوکمک کنم راستش من خیلی فکرکردم میدانی من امثال ترادوروبرم زیاد دارم فکرکردم که این معضل بدست توویا شخصی مثل توامکان بازشدن دارد.برای همین تصمیم گرفتم اول با تودرمیان بگذارم راستش دیدم درشرایطی که هستی این یک فرصت است چه کسی ازتوبهترکه بااین توانائی که داری بتوانی برای خودت کسی بشوی البته میدانی که هرکاری مزدی دارد.اگرمن به توپیشنهاد چنین مزدی رامیدهم خودم میدانم که کاریکه ازتومیخواهم خیلی هم پیش پا افتاده نیست دراصل هم تووهم من وهم دوستم همه در این کار سهمی میبریم . وخلاصه بعد از کلی صغرا و کبرا چیدن و درست و حسابی توی دل کمال را ازهر جهت خالی و از جهاتی پر کرد مطلب و در خواستش را با کمال در میان گذاشت.سالار عین ماجرا را به کمال اینگونه تعریف کردکه . پسر دوست من درحالیکه دخترعمویش نامزدش بوده به دختر رعیت پدرش تجاوز میکند خوب جوان بوده و نادان دخترک هم بچه سال است اوهم گول خورده .برادر دوستم که دخترش را نامزد کرده اصلا از این ماجرا خبر ندارد . از طرفی بیچاره رعیت دوستم که شاید تو بشناسیش مراد خان را میگویم که برادرش هم کاووس خان است . کمال گفت بله میشناسمشان مگرکسی هست که این دوبرادررا نشناسد . ضمن اینکه بارها هم از دهان شما نامشان را به عناوین مختلف شنیده ام . سالار ادامه داد خوب کارمن راحت شد میدانی که چه کیا و بیائی دارند و دستشان به خیلی جاها بند است و خیلی از مشکلات مرا تا حال حل کرده اند و بعد هم مطمئن هستم پشت و پناه خوبی برای تو خواهند بود. خلاصه شاهرخ پسر مراد این دسته گل را به آب داده حالا دختر را که حدودچهارده پانزده ساله است با خودشان از روستا به شهر آورده اند. بیچاره پدردختر فقط وفقط فکرآبرویش هست . مهم نیست که دخترش زن شاهرخ بشودیا کس دیگری. اگر کاووس خان بفهمد که شاهرخ چه کرده دیگرسنگ روی سنگ بند نمیشود . مرادبیچاره میترسد که روابط برادرانه اش که خیلی هم برایش مهم است بطرزبسیاربدی بهم بخوردوآبروی خانوادگیش پیش همه برود.البته ناگفته نماند که من ازاینهمه مردی ومردانگی مراد بسیار خوشم آمدمیتوانست اهمیت به آبروی رعیتش ندهد واصلا بزندزیر ماجرا تازه طلب کارهم بشودوعذررعیتش رابخواهدمیدانی که اینکاربراحتی از دستش بر میامد ولی نمیخواهد کاری کند که پیش خداوند شرمنده بشود هدفش اینست که همه کارها راخدا رسولی درست کند ضمن اینکه به خودش و آبرویش هم لطمه ای نخورد  خلاصه به بد مخمصه ای گیر کرده برای همین ازمن خواست کمکش کنم  او برای حل این مشکل بهرقیمتی هم راضی هست .من دیدم این یک فرصت خوبی برای توست . هم دست و بالت باز میشود و هم ازرفت و آمد هائی که مرتبا اظهار ناراحتی میکنی راحت میشوی سالارحتی سروررا ندیده بود ونمیدانست این تکه ای که برای کمال بیچاره دارد میگیرد چه شکل و قیافه ای دارد .کمال وقتی حرفهای سالار را شنید کاملا حالش دگرگون شد . نمیدانست چه کند دراین وضعی که داشت احساس میکرد نه راه پس دارد و نه پیش یکطرف میترسید که اگر بگوید نه کارش را از دست بدهد و این به منزله ی از هم پاشیده شدن زندگیش بود و از طرفی درست است که داشتن یک بنگاه مسافربری شهری که سالاردر بین حرفها قولش رابه او داده بود خودش درآن روزگاران خیلی با ارزش بود ولی عقد کردن سرور هم وقتی خبرش به گوش زنش میرسید بازهم آخرش به ازهم پاشیدگی زندگیش بود . با این خیالات که همه و همه در چند ثانیه ازمغز کمال گذشت بی آنکه به آخرکارفکرکند با صورتی که ازاین پیشنهاد سرخ شده بودبه آقا سالارگفت بهیچ قیمتی حاضر نیست که زن و بچه هایش را فدای این کار بکند .سالار که اصلا منتظر این جواب از طرف کمال نبود در حالیکه سعی میکرد خودش را نبازد و به کمال بیش از این فرجه ندهد گفت  من فکراون قسمت راهم کرده ام . تو بدون اینکه زنت اطلاعی پیدا کند این کار را بکن . من خودم برایتاان خانه ای میگیرم و تو فقط نقش سرپرست اورا بازی کن .ضمنا شاید بارفاهی که از این کار برای زن و بچه هایت به وجود میاید حتی اگر زنت بداند که حضور این زن چقدربرایش ارزش داشته خودش راضی شود. اگرروزی اتفاقی افتاد که توبه مشکلی بر خوردی خود من قول میدهم تا آخرش کنارت باشم و نگذارم کوچکترین آسیبی به زندگیت بخورد . تو امروز به من چنین کمکی میکنی و منهم مطمئن باش هرگز پشت ترا خالی نمیکنم .خلاصه آنقدرسالاربه گوش کمال خواند که بالاخره باحساب اینکه همیشه سالارهوای کمال راداشته باشد اوراراضی کرد انجام دادن قولهائی که سالاربه کمال داده بود به سرعت عملی شد. سالارهم گفته بود تا من این بنگاه مسافربری و ماشینها را و برنامه اش را برایت جور نکردم حتی نمیگذارم تو سرور را ببینی . وقتی خودت راضی شدی پا پیش بگذار .با قولی که سالار به کمال داد و با شناختی که کمال ازسالارداشت مطمئن بودکه اوحرفش واقعا حرف است ومیدانست که سالارهرگز پشت او را خالی نخواهدکردتمام این تشریفات با کمک مراد خان ظرف یک هفته عملی شد وقرار شد صبح روزموعود کمال سروررا ببیند واو رابهرشکل و قیافه ای که باشد قبول کند وبه عقد خودش درآورد.البته یکی از شروط کمال این بود که بصورت صیغه صد البته صیغه با مدتی طولانی و این هم برای این بود که اولا کمال حرفی داشته باشد که اگر رازش پیش زنش برملا شد بزند و از طرفی مدتش باید طولانی باشد که خیال مراد و سالار از سرو سامان گرفتن سرور جمع باشد و ترس از این نداشته باشند که روزی سرور بزند به سیم آخر و رازشان فاش شود . تازه اول کار بود باید میدیدند که با سرور چطورمیشود کنار آمد . وحشت از اینکه سرور راضی به دست برنداشتن از شاهرخ که لقمه چرب و نرمی بود هم میشد که بر تمام این تصمیمات خط بطلان بکشد . اما تنها موردی که خیال سالار و خانواده ی کامران خان را راحت میکرد این بود که سرور هم کم سن تر از آن بود که با چنین حساب و کتابهائی آشنا باشد و ضمنا آنقدر دست و بالشان بسته بود که میدانستند کامران به راحتی میتواند لطمه ای به خانواده ی سرور بزند که جبرانش برای آنها بسیار گران تمام میشد پس خیالشان هم از طرف خانواده ی سرور و هم خود سرور تقریبا جمع بود                                                    فصل نوزدهم

ردای آن روزدرست روزی بودکه کمال از سفریکی دوهفته ای بازگشته بود.ومثل همیشه برای دادن گزارش کاروبررسی صورت حساب وردوبدل کردن پول و گزارشها به دیدن سالاررفت.سالاربعد ازاینکه تمام حسابها رازیر و رو کرد.چون در آن ساعت موقع رفت وآمد راننده ها بود و حسابی سر سالار شلوغ بود لذا از کمال خواست که کنارش بنشیند تا در یک فرصت مناسب حرفهائی دارد که میخواهد به او بزند . زمانی را که سالار به کمال وعده داده بود نزدیکیهای ظهر بود و این زمان برای سالار فرصت مناسبی بود او ازهرفرصتی برای رسیدن به مقصودش در تمام مراحل زندگی خوب و به جا استفاده کرده بود و این یکی از شگردهای موفقیتش به حساب میامد.زیرا سالارنه پدرداشت ونه خانواده ی درستی از وقتی که به یاد داشت در گاراژها بصورت پادو کار میکرد و حالا با همان زرنگی که درذاتش بودبه اینجا رسیده بود او میدانست کجا چه باید بگوید و چه باید بکند که حرفش برو داشته باشد . این که به کمال گفته بود بنشین تاسرفرصت با توحرف دارم میدانست که کمال را به وحشت انداخته ومیخواست ازاین حالی وروزاو به مقصدش برسد. کمال که دل توی دلش نبود گفت شما اگر وقت ندارید باشد عصر خدمت میرسم ولی سالار به کمال گفت امروز نهار مهمان من هستی .همانطور که سالاربا حساب و کتاب این برنامه را داشت اجرا میکرد فهمید که درست به هدف زده . چون این حرفش کمال را دلواپس کرد اواحساس کرد نکند این زمینه ای باشد برای اینکه آقا سالار میخواهد  به حساب و کتابش برسد و عدرش را بخواهد . این فکر کمال را به تشویش انداخته بود. دلش مثل سیر و سرکه میجوشید  و ثانیه ها برایش به سالی تبدیل شده بود. سالار که خبره ی کار بود ازصورت و حال ووضعی که برای کمال پیش آمده بودرا به خوبی احساس میکرد اوساعت ناهار را کمی ازهرروزدیر تر تدارک دید زیرا میدانست اولین نگرانی کمال  وحشت ازبیکارشدن است .پس داشت کاری میکرد  که کمال به تقاضای او جواب منفی ندهد . سالار پیش مراد خان وبرادرش کاووس خان آبروداشت ونمیخواست بهیچوجه دراین کار ناموفق باشد و این را برای خودش وجهه ای میدانست .  درحقیقت او با اینکارش مراد خان را مدیون خودش میکرد ضمن اینکه میدانست همانطور که خودش در کارهائی بسیار تواناست مراد هم دست و بالش پربود ومیتوانست درمواقعی کمکش برای سالار خیلی بیشتر ازاینکارارزشمند باشد . و روی این اصل در به انجام رساندن این کار هرچه سعی و توان داشت میخواست بگذارد وقت ناهاررسید.سالارضمن اینکه کمال رابرای ناهاردعوت میکرد اولین حرفی که به او زد این بود که میخواهد در باره یک کار مهم با اوگفتگو کند وبه او گفت این در حقیقت یک همکاری و همراهی با اوست و بیشتر به خاطر اینکه او را امین خودش میداند میخواهد اینکارراازاوبخواهدولی ازاوخواست که اگرهم به توافق نرسیدنداین مسئله همچون رازی بین خودش و سالاربه رسم مردی ومردانگی مخفی بماند واحدی مطلع نشود.وقتی کمال باوقول دادوخیال سالارازاین بابت جمع شدباوگفت.تومثل پسرم هستی ازکارت بسیارراضی هستم ومیدانم آدم صادقی هستی .متاسفانه دوست من که برایم خیلی مهم ومحترم است مشکلی داردکه درآن پای آبروو حیثیتش در میان است . من به اومدیون هستم ودلم میخواهد تاجائیکه درتوان دارم باوکمک کنم راستش من خیلی فکرکردم میدانی من امثال ترادوروبرم زیاد دارم فکرکردم که این معضل بدست توویا شخصی مثل توامکان بازشدن دارد.برای همین تصمیم گرفتم اول با تودرمیان بگذارم راستش دیدم درشرایطی که هستی این یک فرصت است چه کسی ازتوبهترکه بااین توانائی که داری بتوانی برای خودت کسی بشوی البته میدانی که هرکاری مزدی دارد.اگرمن به توپیشنهاد چنین مزدی رامیدهم خودم میدانم که کاریکه ازتومیخواهم خیلی هم پیش پا افتاده نیست دراصل هم تووهم من وهم دوستم همه در این کار سهمی میبریم . وخلاصه بعد از کلی صغرا و کبرا چیدن و درست و حسابی توی دل کمال را ازهر جهت خالی و از جهاتی پر کرد مطلب و در خواستش را با کمال در میان گذاشت.سالار عین ماجرا را به کمال اینگونه تعریف کردکه . پسر دوست من درحالیکه دخترعمویش نامزدش بوده به دختر رعیت پدرش تجاوز میکند خوب جوان بوده و نادان دخترک هم بچه سال است اوهم گول خورده .برادر دوستم که دخترش را نامزد کرده اصلا از این ماجرا خبر ندارد . از طرفی بیچاره رعیت دوستم که شاید تو بشناسیش مراد خان را میگویم که برادرش هم کاووس خان است . کمال گفت بله میشناسمشان مگرکسی هست که این دوبرادررا نشناسد . ضمن اینکه بارها هم از دهان شما نامشان را به عناوین مختلف شنیده ام . سالار ادامه داد خوب کارمن راحت شد میدانی که چه کیا و بیائی دارند و دستشان به خیلی جاها بند است و خیلی از مشکلات مرا تا حال حل کرده اند و بعد هم مطمئن هستم پشت و پناه خوبی برای تو خواهند بود. خلاصه شاهرخ پسر مراد این دسته گل را به آب داده حالا دختر را که حدودچهارده پانزده ساله است با خودشان از روستا به شهر آورده اند. بیچاره پدردختر فقط وفقط فکرآبرویش هست . مهم نیست که دخترش زن شاهرخ بشودیا کس دیگری. اگر کاووس خان بفهمد که شاهرخ چه کرده دیگرسنگ روی سنگ بند نمیشود . مرادبیچاره میترسد که روابط برادرانه اش که خیلی هم برایش مهم است بطرزبسیاربدی بهم بخوردوآبروی خانوادگیش پیش همه برود.البته ناگفته نماند که من ازاینهمه مردی ومردانگی مراد بسیار خوشم آمدمیتوانست اهمیت به آبروی رعیتش ندهد واصلا بزندزیر ماجرا تازه طلب کارهم بشودوعذررعیتش رابخواهدمیدانی که اینکاربراحتی از دستش بر میامد ولی نمیخواهد کاری کند که پیش خداوند شرمنده بشود هدفش اینست که همه کارها راخدا رسولی درست کند ضمن اینکه به خودش و آبرویش هم لطمه ای نخورد  خلاصه به بد مخمصه ای گیر کرده برای همین ازمن خواست کمکش کنم  او برای حل این مشکل بهرقیمتی هم راضی هست .من دیدم این یک فرصت خوبی برای توست . هم دست و بالت باز میشود و هم ازرفت و آمد هائی که مرتبا اظهار ناراحتی میکنی راحت میشوی .سالارحتی سروررا ندیده بود ونمیدانست این تکه ای که برای کمال بیچاره دارد میگیرد چه شکل و قیافه ای دارد .کمال وقتی حرفهای سالار را شنید کاملا حالش دگرگون شد . نمیدانست چه کند دراین وضعی که داشت احساس میکرد نه راه پس دارد و نه پیش یکطرف میترسید که اگر بگوید نه کارش را از دست بدهد و این به منزله ی از هم پاشیده شدن زندگیش بود و از طرفی درست است که داشتن یک بنگاه مسافربری شهری که سالاردر بین حرفها قولش رابه او داده بود خودش درآن روزگاران خیلی با ارزش بود ولی عقد کردن سرور هم وقتی خبرش به گوش زنش میرسید بازهم آخرش به ازهم پاشیدگی زندگیش بود . با این خیالات که همه و همه در چند ثانیه ازمغز کمال گذشت بی آنکه به آخرکارفکرکند با صورتی که ازاین پیشنهاد سرخ شده بودبه آقا سالارگفت بهیچ قیمتی حاضر نیست که زن و بچه هایش را فدای این کار بکند .سالار که اصلا منتظر این جواب از طرف کمال نبود در حالیکه سعی میکرد خودش را نبازد و به کمال بیش از این فرجه ندهد گفت  من فکراون قسمت راهم کرده ام . تو بدون اینکه زنت اطلاعی پیدا کند این کار را بکن . من خودم برایتاان خانه ای میگیرم و تو فقط نقش سرپرست اورا بازی کن .ضمنا شاید بارفاهی که از این کار برای زن و بچه هایت به وجود میاید حتی اگر زنت بداند که حضور این زن چقدربرایش ارزش داشته خودش راضی شود. اگرروزی اتفاقی افتاد که توبه مشکلی بر خوردی خود من قول میدهم تا آخرش کنارت باشم و نگذارم کوچکترین آسیبی به زندگیت بخورد . تو امروز به من چنین کمکی میکنی و منهم مطمئن باش هرگز پشت ترا خالی نمیکنم .خلاصه آنقدرسالاربه گوش کمال خواند که بالاخره باحساب اینکه همیشه سالارهوای کمال راداشته باشد اوراراضی کرد انجام دادن قولهائی که سالاربه کمال داده بود به سرعت عملی شد. سالارهم گفته بود تا من این بنگاه مسافربری و ماشینها را و برنامه اش را برایت جور نکردم حتی نمیگذارم تو سرور را ببینی . وقتی خودت راضی شدی پا پیش بگذار .با قولی که سالار به کمال داد و با شناختی که کمال ازسالارداشت مطمئن بودکه اوحرفش واقعا حرف است ومیدانست که سالارهرگز پشت او را خالی نخواهدکردتمام این تشریفات با کمک مراد خان ظرف یک هفته عملی شد وقرار شد صبح روزموعود کمال سروررا ببیند واو رابهرشکل و قیافه ای که باشد قبول کند وبه عقد خودش درآورد.البته یکی از شروط کمال این بود که بصورت صیغه صد البته صیغه با مدتی طولانی و این هم برای این بود که اولا کمال حرفی داشته باشد که اگر رازش پیش زنش برملا شد بزند و از طرفی مدتش باید طولانی باشد که خیال مراد و سالار از سرو سامان گرفتن سرور جمع باشد و ترس از این نداشته باشند که روزی سرور بزند به سیم آخر و رازشان فاش شود . تازه اول کار بود باید میدیدند که با سرور چطورمیشود کنار آمد . وحشت از اینکه سرور راضی به دست برنداشتن از شاهرخ که لقمه چرب و نرمی بود هم میشد که بر تمام این تصمیمات خط بطلان بکشد . اما تنها موردی که خیال سالار و خانواده ی کامران خان را راحت میکرد این بود که سرور هم کم سن تر از آن بود که با چنین حساب و کتابهائی آشنا باشد و ضمنا آنقدر دست و بالشان بسته بود که میدانستند کامران به راحتی میتواند لطمه ای به خانواده ی سرور بزند که جبرانش برای آنها بسیار گران تمام میشد پس خیالشان هم از طرف خانواده ی سرور و هم خود سرور تقریبا جمع بود.سرور قیافه خیلی بدی نداشت . فقط کمی درشت اندام بود با چشمانی آبی روشن وپوستی سفید در کل بد نبود . ولی فرشته را هم به زور بخواهند به کسی غالب کنند خیلی به دل نمی چسبد. ولی سرور برای کمال یک کالا بود و نه یک زن زندگی.مسئله ی مهم این بود که سرور هنوز در سنی نبود که کسی دلواپس دل بستنش به شاهرخ باشند . شاهرخ در واقع سرور بیچاره را گول زده بود . او هنوز سیزده ساله بود و گول زدنش کار خیلی سختی برای شخصی مثل شاهرخ نبود . دخترک در همین مدت  کوتاه در خانه ای که مراد خان برایش تدارک دیده بود به تنگ آمده بود او در روستا آزاد بزرگ شده بود و حالا مدتی بود که در یک ساختمان آنهم با حفاظت کامل غلامعلی و زنش حق بیرون آمدن را هم نداشت تقریبا هیچکس را نمیدید  . دلش به قول خودش که بعدها برای بعضی از دوستانش تعریف کرده بود داشت میترکیداو در حقیقت زندانی آنها بود در حالیک نمیدانست چه سرنوشتی داشته و چه آینده ای سالار و مرادخان  برایش تدارک دیده اند البته برایش زیاد فرق نمیکرد در واقع او اصلا فکر نمیکرد تنها حسی که داشت این بود که حوصله اش به سر آمده بود دلتنگ بود که کی میتواند نفس بکشد . آزادی را همه حس میکنند حتی فردی مثل سرور او فقط میخواست از این زندان رها شود اما یک چیز برایش بسیار دلگرم کننده بود و آن اینکه از روستا به شهر آمده . حالا با چه رسوائی و آبرو ریزی بوده برایش اهمیت نداشت . سنش که کم بود در محیط بسته ی روستا بزرگ شده بود و آرزویش هم این بود که به شهر بیاید حالا در حقیقت و نه ظاهر همه ی این اتفاقات برایش یک موهبت بود او تنها و تنها وحشتش از این بود که او را به روستا برگردانند برایش کافی بود. اما  او در همین مدت کم  زن غلامعلی جسته گریخته حالیش کرده بود که چه بلائی به سر خودش و خانواده اش آمده  دل زن غلامعلی برایش میسوخت او میدانست که این دختر بی آنکه بداند و کلکی توی کارش باشد به این دام افتاده لذا میخواست از راه خدا و پیغمبری او را آگاه میکرد حرفهای زن غلامعلی که حالا تنها و تنها مونس او بود کم کم به او حالی کرد که دیگر حضورش در روستا و در کنار پدر و مادرش امکان پذیر نیست .این دانسته ها گاهی دل سرور را تنگ میکرد برای پدر و مادرش ولی او بچه تر از آن بود که عمق فاجعه را درک کند لذاخیلی هم به اوسخت نمیگذشت .او خانواده ی مراد خان را از وقتی به شهر آمده بود ندیده بود شاهرخ را هم ندیده بود . فقط گاهگاهی خود مراد برای سرکشی و آگاه شدن از وضع و حال سرور به اوسر میزد و خیلی هم مهربان با او برخورد میکرد از او میپرسید که چیزی لازم دارد یا نه جلوی او به زن غلامعلی سفارش میکرد که با او مهربان باشد . این کارهای مراد خان هم از راه انسانیتی بود که داشت وهم میخواست مرغ ازقفس نپردواگربعدها تصمیمی برای سرورگرفت انقدراورامدیون مهربانیش کرده باشد که او گوش به فرمانش باشد . که با این تمهیدات همان شد که مراد میخواست.

وقتی آنروزوقتی سالار کمال را به خانه مراد خان آورد و مراد و عفت کمال را دیدند هردو به انتخاب سالار افرین گفتند . سالار به مراد خان گفت که خیالش از هر جهت جمع باشد چون کمال همه ی ماجرا را میداندو با رفاهی که در اختیارش گذاشته ایم با دل و جان راضی به این ازدواج هست . کمال در مقابل آقا مراد کاملا خود را خلع صلاح میدید . زندگی و اوضاع روبراه مراد و رفتار مهربان او خیلی به دل کمال نشست . به مراد خان گفت شما خیالتان راحت باشد من تمام سعی ام را میکنم که شما و سالار خان از من راضی باشید . بعد از کلی صحبت کردن و قرار و مدارها را گذاشتن مراد به غلامعلی که در این گفتگو شاهد ماجرا بودگفت که به فاطمه ( زن غلامعلی) بگو سرور را به اینجا بیاورد .  زن غلامعلی هم فورا به دیدن سرور رفت و طبق دستو ر خانمش یکی از بهترین لباسهای سرور را به تنش کرد تا با اولین دیدن کمال مبادا پس بزند به او پوشاند تا او را به ساختمان کلاه فرنگی ببرد. سرور  اول از اینکه در چنین محیطی هست هاج و واج شده بود اواز روزی که به شهر و خانه مراد خان آمده بود این باغ را درست ندیده بود چون با حساب و کتابی که خانواده مراد کرده بودند اودرجائی که اسکان کرده بودکه  دورتر از آن بود که با آمد و رفت محدودی که داشت به وجود این ساختمانها پی ببرد . حتی فکر این گونه تجملات را نکرده بود . فاطمه  سرور با به خدمت آنها برد  در همین حال مراد خان در کنار عفت خانم نشسته بود ووقتی سرور را آنها بین خودشان نشاندند کلی سرور احساس آرامش و خوشی کرد . یواش یواش عقت خانم به گوش سرور خواند که این آقا کمال چند مدت قبل آمده بوده اینجا اتفاقی ترا دیده و از تو خوشش آمده اوضاع خیلی خوبی دارد خودش هم یک بنگاه مسافر بری کامل دارد . و میخواهد تو زنش بشوی توی همین تهران برایت خانه و زندگی خوبی درست میکند و عقدت هم میکند . من و مراد خان  هم که صلاح و خوشبختی ترا میخواهیم و به پدر و مادرت قول دادیم که هوای ترا در همه حال داشته باشیم دیدیم این آقا کمال هم جوان خوبی هست هم سرش به تنش میارزد خوب در این شرایطی که تو هستی کی بهتر از آقا کمال ؟ به تو قول میدهیم که نگذارد آب به دلت تکان بخورد .

صحبتهای عفت خانم که تمام شد در حقیقت کارهم پایان یافت وبقیه مراحل هم دعین سادگی و همانطورکه مراد وسالار قول داده بودند انجام شد و سرورو کمال درخانه ای که آقا مراد با تمام وسایل برایشان فراهم کرده بود رفتند سر خانه و زندگیشان و خیال همه و همه راحت شد .

مانده بود پدرومادرسرورکه وقتی همه کارهاتمام شدآنها رادرجریان گذاشتندودرجواب پدرومادرسرورگفتند که مادیدیم آقاکمال جوان خوب وسربراهی است اوضاع زندگیش هم که خوب است ازطرفی شاهرخ دخترعمویش راشیرینی خورده بودیم و امکان نداشت بشود سرور را عقد کند برای شما هم که دیکر فرقی نمیکند داماد ، داماد است . تازه کمال سربراه تر و ارامتر از شاهرخ است .وبه شما و سرورهم بیشترهم آهنگ است خلاصه با این حرفها بیچاره خانواده ی سرور را راضی کردند .خلاصه با تمام محاسباتی که انجام شده بود.همه از این وصلت راضی بودند . تنها کمال بود که وحشت داشت زنش بفهمد که خوشبختانه تا آنموقع کسی بوئی نبرده بود . دو ماه که ازاین ماجرا گذشت سروربه کمال اطلاع داد که ازاو حامله است.برای کمال نه مشکلی بود ونه نگرانی داشت ولی غافل از اینکه آفتاب زیرابر پنهان نمی ماند . بالاخره معلوم نشد کدام شیر پاک خورده ای این خبرهای را به گوش خدیجه زن کمال رساند . خدیجه زن کمال  اول که مطمئن نبود زیرادرتمام سالهای زندگی با کمال به این جارسیده بود که کمال بحدپرستش بچه هایش رادوست داشت . و به خود میگفت کمال میداند که من لحظه ای حضورهیچ زنی را درزندگیم تحمل نمیکنم . ولی بعد ازکنکاشی که کرد به این نتیجه رسید که حرفهای شنیده شده اش کاملا درست است . درهمین زمان بودکه بلائی راکه کمال آنروز به آقا سالار زده بود داشت به حقیقتی تلخ تبدیل میشد.آگاه شدن خدیجه همان وروزگارکمال سیاه شدن همان .خدیجه تنها یک حرف میزد یامن یا سرور. بیچاره کمال که تا این جای ماجرا را دیگرنخوانده بود تنها راهی که به نظرش رسید این بود که دست به دامن سالار خان بشود و بگوید حالا موقع قولهائیست که به من دادی وگفتی پای این مسئله تا آخر ایستاده ام که توزیانی نبینی . ولی متاسفانه با زمان بندی یکساله که کرده بودند ولی به سرورقول مدت زیاد را داده بودندهنوزبسر نیامده بودوکمال مثل خروامانده درگل شده بود او بهیچ عنوان نمیخواست از خدیجه ودوفرزندش جدا شود. خدیجه هم مثل سرورزنی روستائی بود که پدرو مادرش  هنوزدر روستا بودند. وضع پدرش هم آنچنان بد نبود که خدیجه با رفتن خودش و حتی دو فرزندش مشکلی داشته باشد . زیرا او تنها دختر خانواده ای بود که شش برادر داشت . و اگر لب باز میکرد که کمال سرش هوو آورده دیگر روزگاری برای کمال بدبخت نمیماند و این را خود کمال هم بخوبی میدانست و شاید ترسش روز اول هم ازهمین عاقبتی بود که الان دچارش شده بود  فصل بیست و یکم

وقتی سالاردر جریان زندگی کمال قرارگرفت متوجه شد که این باردیگر بایدهرچه زودترتا کار به جاهای باریکتر نکشیده گره را باز کندتنها راهی که به نظرکمال منطقی میامداین بودکه سالارباخدیجه وارد صحبت بشود.کمال به سالار گفت اوبا دهان گرمی که دارد و ازطرفی چون سالها ست که کمال در خدمت او نان زن و بچه اش را در میاورد ودرواقع خدیجه خود رانمک پروده اومیداند وتقریبا به سن وسال پدرش هم بود حتما در صحبت کردن با خدیجه موفق خواهد شد.پس سالاربا این پشتوانه ها که کمال گوشزد کرد و ضمنا به او قول داده بود که از هیچ کمکی به اودریغ نمیکند گفت باشدمن این مشکل راخودم با خدیجه حل خواهم کرد .درصحبتهائی که بین خدیجه و آقا سالار شد خدیجه متوجه شد که کمال در چه شرایطی این کار را کرده . و دلیل اصلی ان این بوده که سایه اش همیشه سر زن و بچه اش باشدوچون همیشه به آقا سالارگفته بودمن آخرش دراین سفرها میدانم که بچه هایم رایتیم میکنم و زنم را از دست میدهم و این سفر رفتنهای پر خطر همیشه او را به وحشت و دوری از زن و بچه اش می انداخت. این تنها راه چاره ای بود که من برای او درنظرگرفتم راستش وقتی فهمیدم که دوستم آقا مراد مشکلی داردمن چون میدانستم که کمال درهر رفت و آمد چقدر دچار اضطراب و ناراحتی برای خانوداه اش هست این پیشنهاد را به او کردم البته  که تمام این امکانات را هم آقا مراد برای از سر باز کردن سرور از زندگیش انجام داده وغرض کمال هم از قبول آن فقط و فقط راحتی و رفاه شما بوده و بس . الان هم اگر بخواهیم کاری کنیم که سرور از کمال جدا شود اولین ضرری که کمال میکند اینست که تمام این امکانات که از او گرفته میشود هیچ منهم دیگر نمیتوانم به او کاری حتی همان کارسابقش رابدهم چون من با آقامراد دوستی دیرینه دارم ونمی آیم به خاطرکمال این دوستی که برایم خیلی هم اهمیت دارد رافدا کنم لذا این دیگرمیل توست خدیجه یاقبول میکنی که این دختر درحال حاضر تا وقتی راه حل بهتری پیدا نکردیم که بتوانیم جواب مراد خان را بدهیم زن کمال باشد یا نه اینکه کمال اورا ول کند ومنهم شما را. خدیجه با دقت به حرفهای سالار گوش کرد و با حساب دو دوتا چهار تا دید که اگر بخواهد در تصمیش پافشاری کند زندگیش از هم میپاشد ضمنا دهان گرم و لحن مهربانانه ی آقا سالار کار خودش راکرد و خدیجه بعد از این نشست . خودش به کمال گفت حالا که متوجه این مشکل شده ام و فهمیدم تو کاملا بی تقصیر هستی وسرهوا وهوس نبوده که تن به این کارداده ای . خودم پا جلو میگذارم و این بلائی را که به سر زندگیم آمده بر میدارم .وقتی کمال از اوخواست که بگویدچه درسرداردخدیجه گفت تودخالتی نداشته باش مازنها هزارتا شگردداریم که شمامردها بوئی ازآنها نبرده اید.کمال هم که حالا دیگردست وپایش توی پوست گردو بود چاره ای ندید جز اینکه تن به قضا و قدر بدهد . البته همیشه همینطور بوده وهست که انسان وقتی دیگر کاردبه استخوانش میرسد وراه پس وپیش ندارد تسلیم میشود . کمال هیچ دلبستگی به سرور نداشت او برایش فقط و فقط نقش یک معامله را داشت . معامله ای که اوسود خود را در آن میدید . ولی در این میان تنها کسی که تمام ماجراها برای وجود او دست وپاگیر شده بود وخودش عین خیالش نبودسروربود.او  با اینکه از کم و کیف ماجرا خبر نداشت  در زمانیکه مراد خان کمال را برای او انتخاب کرده بود بیچاره سرور نمیدانست که کمال زن وبچه دارد . وزمانی هم که شنید اول مثل هرزنی خیلی ناراحت شد وبه کمال هم گفت ولی کمال به اوحالی کرد که سروررا دیده و اشقش شده و خودش از سالارخان خواسته که باهر شرایطی که  هست حاضراست بهرحال مردها به راحتی دراینگونه مواقع میتوانند زن راراضی کنند ضمن اینکه سرور خودش میدانست که در این راستا هیچ امیدی بکسی نمیتوانست داشته باشد نه روی رفتن به خانه پدری را داشت ونه اینجا کسی را داشت بالطبع درنهان خیلی هم برایش فرق نمیکرد ضمن اینکه درآن روزگاران داشتن دو وسه زن خیلی هم عجیب نبود. از طرفی سرور میدید که کمال تمام هم و غم خود را به کار میبرد که به او سخت نگذرد و این را دلیل عشق و علاقه او میگذاشت . در حالیکه کمال تنها و تنها هدفش این بود که هم از سرمایه ای که خودش میدانست بسرش زیاد است حفاظت کند وهم دراین معامله هیچ ضرری نکرده بود. سرور هم بعد از آنکه هرچه کردتا کمال زنش را طلاق بدهد و او را انتخاب کند موفق نشد سرش را انداخت پائین و به همان چیزها که داشت راضی شد خصوصا اینکه کمال به او گفته بود که زنش از ماجرای ازدواج دومش اصلا اطلاعی ندارد و از این بابت خیال سرور را راحت کرده بود گفته بودتو چه کارداری که من زن دیگر دارم یا نه بهرحال زندگی تو که روبراه است.همه ی این حرفها تاوقتی سرور را راحت و راضی نگهداشته بود که خیال میکرد زن کمال از حضور او مطلع نیست ولی  این خوشی هم دیری نپائید او از بعضی ها شنید که خدیجه زن کمال ازماجرا مطلع شده وبسیار هم نا راحت است .با تعریف هائی که ازاخلاق ورفتار خدیجه هم به گوشش رسیده بود فکرمیکرد این مسئله براحتی حل نخواهد شد. این جا بود که زندگی ساکت و آرام کمال در دو طرف بهم ریخت . سرور بیچاره خودرا مثل گوسفندی میدید که قربانی بود و برایش عزا و عروسی فرقی نمیکرد .در اینجا او هم  خودش را به دست قضا و قدر سپرده بود .

در همسایگی خدیجه خانه بزرگ و قدیمی ای  بود که هر اتاقش را   صاحبخانه به کسی اجاره داده بود  .  از آن جائیکه خدیجه زنی بسیار سرو گوش آب بده بود و تقریبا پشه هم از زیر دستش نمیتوانست فرار کند او شناسنامه تمام مستاجران آن خانه را میدانست . و البته این سر در آوردنها یکی ازسرگرمیهای زنان بود . او میدانست که هر یک از مستاجران چه کاره هستند وچطور زندگی میکنند .  وقتی خدیجه این مشکل برایش پیش آمد به کمال گفت که من میتوانم این گره را باز کنم .کسی نمیدانست درسر خدیجه چه میگذرد ولی شاخکهای تیز خدیجه بالاخره به کمکش آمد و به سرعت ذهنش به او یاری کرد . و می دانست که همسایه  یکی از این اتاقها ی خانه مجاورشان پسری هست که تازه به تهران آمده . وضع بدی داشت وتکه دندان گیری برای حل مشکل خدیجه بود .برنامه ریزی برای حل مشکل راخدیجه خوب بلد بود ولی بزرگترین مشکل در حال حاضر این بود که سرور حامله بود بود . البته این به خدیجه فرصتی میداد که با حساب وکتاب پیش برود پس اوبهتر آن دید که بگذارد تا سرور وضع حمل کند و در این مدت زمینه را کاملا از هر جهت برای فکری که کرده بود آماده کند .حالازمانی بود که خدیجه اول ته وتوی قضیه رادرآورد وبفهمد که پسری راکه در نظرگرفته دارای چه شرایطی هست و نقطه ضعف و قدرتش چیست . و از کجا میتواند راهی پیدا کند تا شاید به منظوری که دارد برسد . داوود پسر مورد نظر خدیجه حدودا بیست ساله بودظاهری نه چندان خوب واهل ملایربود. معلوم بوداز خانواده ای بسیاردست پائین است .هنوز مدت زیادی نبود که به شهر آمده بود ولی معلوم بودبه قولی آمده تهران که برنده شودنه بازنده .درآن زمان کسانیکه درشهرستانها وخصوصا روستاها بودند خیلی برایشان آمدن به تهران جذابیت داشت البته کاملاهم فکرشان درست بوددر آن مقطع تهران تازه داشت شهری بزرگ میشد و این باعث شده بود که هرکس به این شهر میامد به سرعت جذب کار میشدودرآمد خوبی هم پیدامیکردواین برای یک روستائی و شهرستانی بسیار اهمیت داشت ازطرفی بهمان نسبت که درتهران کار و کسب رو به رشد بود در آنجاها رکود بود. ضمنا شهر عین آهن ربا جوانان را به خود مشتاق میکردداوودهم ازهمان قشربود.آمده بودبی آنکه کسی را برای حمایت داشته باشد.خدیجه این همه رامیدانست خودش روستازاده بود.برای همین باب نزدیک شدن به پسرک راریخت وبتوسط یکی ازهمسایه هاکه مدتها آنجا ساکن بود و با خدیجه هم آمد و شد داشت به راحتی این کارعملی شد . خدیجه متوجه شد که داوود بیکار است و سوادکی هم دارد و بقولی مویز بی دم است یعنی نه خانواده ای دارد که در پی او باشند خودش هست وخودش .چه چیزازاین بهتر.اولین فکری که به خاطر خدیجه رسید این بود که حل مشکل داوود میتواند اعتماد اورا نسبت به خودش جلب کند وهمین باعث میشودکه کم کم خدیجه اختیارداوود را به دست بگیرد . و بدینوسیله خدیجه واردعمل شد اولین کاری که توانست داوودرا به دام اوبیاندازد درست کردن کار برایش بود. خدیجه همان روز که سالار برای راضی کردنش با او صحبت کرده بود به خدیجه قول داده بودکه بهرشکلی حاضراست به او کمک کند تا شر سرور را از سرش کم کند کمال بیچاره هم که دست بسته تسلیم نظراول سالار و بعدخدیجه بود  پس امروز روزی بود که سالار میباید قولی را که به خدیجه داده عمل کند . سرکار گذاشتن داوود بهترین راهی بود که صد در صد تمام دامی را که خدیجه مهیا کرده بود داوود را شکار کند عملی میکرد که صدالبته این مشکل را سالار حل کرد وداوود در حقیقت پیش سالارخان در ظاهر با وساطت خدیجه . و در اصل حل مشکل سرور وکمال وخدیجه وخلاصه تمام کسانیکه در این مسئله مشکل داشتند مشغول به کار شد . سالار به داوود  پیشنهاد کرد که رانند اتوبوس شود و داوود هم که دنبال هرکاری که پیش آید میگشت با خرسندی کامل به سالار جواب مثبت داد . ولی رانندگی آنهم رانندگی بیابانی کار هرکسی نبود . حالا مشکل را میباید حل میکردند زیرا داوود اصلا رانندگی نمیدانست آن زمانها مثل امروزه روز نبود که مدرکی باید تا با حساب و کتاب رانندگان مشغول کار شوند همینقدر که میتوانست کامیون را رهبری کند پشت آن مینشت و بالطبع زمانی نمی گذشت که خبره ی کار میشد . این مشکل را کمال به عهده گرفت و داوود جویای کا ر به سرعت برق و باد شد یک راننده ی درست و حسابی در خدمت آقا سالار و حل مشکل کمال و خدیجه .خوب تا اینجا سعی خدیجه بی نتیجه نمانده بود  و نتیجه کاملارضایتبخش بودوداوود هم با این ترفند نانخور سالار.و مدیون خدیجه شد             .فصل بیست و دوم

پدرومادرداوود درملایرعیت  بودندداوود پسربزرگشان را فرستاده بودندتا بنا به خواسته ی خودش درشهر کار وباری پیشه کند شاید بتواند سری توی سرها در بیاورد

نه ماه بارداری سرورمثل برق وبادگذشت و دراین مدت بدون آنکه خود سرورخبر داشته باشد خدیجه وکمال وسالار منتظرمانده بودند سرورپسرش رابدنیا آورد.حالا دیگرموقع به اجرا گذاشتن نقشه شده بود.فقط تنها چیزی که مانده بود بچه ی سروربودکه آنهم باوعده و وعیدهای مراد خان وپادرمیانی سالارواینکه این تنها راه خوشبختی دخترشان است خانواده سرورقرارشد بچه اورابعنوان برادر سرور پیش خودشان ببرند و سرور را با عنوان دختر به خانوتده  داوود قالب بکنند . که اینکار برای خدیجه مثل آب خوردن بود . شرایطی را که آنها برای داوود مهیا کردند باعث شد که در همان دامی که کمال افتاده بود بیفتند و دانسته ندانسته داوود مشتاقانه به این ازدواج تن دهد .تا اینجا مشکلات همه درحقیقت حل شد و پای هیچ معترضی درمیان نبود .درکنارداوود سرور زندگی بی مشکل و راحتی را داشت .داوود درکل بچه خوب وبی سروصدا وبسازی بود از اون بچه های دود چراغ خورده . با این اوضاعی که برایش خدا خواسته بوداحساس میکردبه آنچه که درحسرتش بودرسیده است . دوسه باری هم سرور را به ملایر برده بود و پدر و مادر داوود هم از اینکه هم داوود سروسامانی گرفته وبی شروگر صاحب خانه وزندگی شده خیلی خوشحال بودند . پدرو مادر سرور هم تقریبا رابطه ای با او نداشتند پسرسروررا مثل پسر خودشان دوست داشتند و تا اینجا من نفهمیدم که مهرداد پسر سرور داستان زندگیش را به درستی میداند یا نه . ولی همیشه یک استخوان لای زخم انسانها هست انگار دنیا نمیخواهد کسی به تمام و کمال مزه ی خوشی و خوشبختی را بچشد دوسه ماهی بیشتراززندگی مشترک داوودوسرور نمیگذشت ولی .ازآنجائیکه گلیم بخت کسی راکه بافتند سیاه به آب زمزم وکوثر سفید نتوان کرد.این زندگی آرام هم دوام چندانی نداشت ودندانهای تیزوبرنده ی سرنوشت بالاخره کارخودش راکرد.داوود دریکی ازرفت و امدهائی که داشت اتوبوسش به دره سقوط کردوخبر مرگش زندگی سرور را دچار آن چنان بحرانی کرد که دیگر سر وسامان گرفتنش بعید به نظر میرسید .سرور عاشق داوود بود . او تنها و تنها کسی بود که در این زمان ِکم توانسته بود زندگی آشفته ی سرور را سرو سامانی بدهد ومزه شوهرداری و دوست داشتن را به اوحالی کند. در حقیقت سرور زمانی به داوود رسیده بود که اولا کمی عقل برس شده بود ودوما بعد ازشاهرخ وکمال تازه می خواست بداندزندگی چه معنی میدهداین داوود بودکه ازهیچ لطف ومهربانی درحق سرور کوتاهی نمیکرداوسرورراباعث تمام موفقیتهایش میدید ومرگ او بود که زندگی سروررادچار آنچنا ن تنشی کردکه تصورش هم بسیار سخت است .سرورآنچنان از این شوکی که درزندگیش به اووارد شده بود خودش را گم کرد که در حقیقت همه گفتند برگشنتش به حال عادی شاید تقریبا غیر مکن باشد او به جنونی ناگهانی دچار شده بود.زلزله ای که برسر سرور آوار شده بود هم خانه اش و هم خودش را زیر سنگینترین فشارها قرار داد .

سخن را میخواهم کوتاه کنم . بعد از داوود سرور زنی بود که دیگر امکان مهار کردنش را کسی نداشت پسرش را به خانواده خودش در روستا سپرده بود و خودش رها شده در مسیر اجتماعی شد که حال و روز امثال او را میطلبید برای هر گونه کژی و سقوط .

نشستن وبرخاست ورفت و آمد کردن با زنان ومردان آنچنانی اورا به ورطه این نزدیک به سقوط کشانید .ولی گاهی خدا میخواهد بهر دلیلی که برای ما انسانها ناشناخته است فردی را حمایت کند .واز سقوط نجات بدهد.اینجا بودکه دستی از غیب به یاری  او درحقیقت خانواده ی سرورامد. پدرومادر اودیگرراهی برایشان نمانده بود فقط خون میخوردند ودعای رو و شبشان این بود که خدابهرشکلی که صلاح میداند سرور را یا به راه راست هدایت کند و یا مرگش را برزندگی ترجیح میدادند . آنها مردمانی آبرو دار و متدین بودند . حضور سرورنه تنها برای خودشان و حتی آینده مهرداد زیان آور بود بلکه دیگر داشتند چوبهای بدی از خویشان و هم ولایتیهای خود میخوردند . تقریبا از آمدن سرور به روستا جلوگیری کرده بودند ولی از آنجا که در دروازه را میشود بست ولی در دهان مردم را نمیشود گرفت .بالاخره خبرها کم و بیش به گوش همه میرسید  شاید خداوند نه به خاطر سروربلکه به خاطر عجز و لابه هائی که پدر و مادرش به درگاه خداوند میکردند دری را باز کرد .

در این میان مردی که ازنظرمالی اوضاع بسیار خوبی داشت و دارای زن و بچه هم بود دست او را گرفت و به خیال حج آقاهای آ ن روزگاران این را برای خودش یک خیروصواب وحرام شدن آتش جهنم میدید. میگفت اگر این زن را از این مهلکه نجات بدهم خدا هم درِبهشت رابروی من باز میکند.خوب سرور هنوز خیلی خیلی جوان بود و ما میدانیم که او نا خواسته و بیگناه به این جا کارش کشیده بود.درحقیقت آنکه بایدجوابگوی این حال وروزسرور بودکسی نبود جز شاهرخ . وصد البته مردانگی و خداشناسی مراد خان نگذاشته بودکه کاربه جاهای باریک بکشد ولی خوب سرور نمی باید سقوط میکرد که کرده بود .. گویا  این آقای حاجی گاهگاهی ارتباطاتی با کسانی داشت  درهمین موقع یکی د بارهم با سرور مواجهه شده بود سرور هم از آنجا که هم کسی را برای درد دل نداشت و هم دیگر زندگی داشت فشارش را روز به روز به او بیشتر میکرد و ضمن اینکه در اصل اوضاع ذهنی و عقلیش ره رو به زاول بود وقتی دید که این حاج آقا درحقیقت مرد دستگیر وبا خدائی هست دریک فرصت مناسب وضع و حالش را از اول تا اخر با صداقت برای حاجی تعریف کرده بودوحاجی هم ازآنجاکه مال ومنال بسیارداشت بی آنکه بگذاردزن وبچه هایش ازاین کاراوبوئی ببرند سروررا به عقد خوددراورد.برای اوخانه ای مناسب تهیه کردکه با ظرفیتی که خانه داشت میتوانست بانشاندن مستاجرتقریبا سروربرای خودش از این راه دارای درآمدی باشد حاجی نمیخواست سروررا برای همیشه وابسته ی خودش از نظر مالی بکند او مرد فرهیخته و خداشناسی بود شاید این را دریچه ی رحمتی برای خودش میدید . مرد دنیا دیده و حسابگری بود شاید آینده نگریش این بود که اگر روزی زنش و یا خانواده اش بوئی ببرند او مجبور به ترک سرور خواهد شد روی همین افکار میخواست او را مستقل کند که هم خیالش جمع باشد و هم هیچ کاری را نیمه تمام نگذاشته باشد.با تمام این احوال اواز سرورکارهائی رامیخواست که هم راه خدا بود  و هم حاجی میخواست آبرویش هم حفظ شود لذا تنها و تنها شرط حاجی این بود که سرور زنی گوش به فرمان و سربراه باشد . که صد البته با اوضاعی که حاجی داشت این موقعیت برای سرور پادشاهی بود . حالا دیگر میشد خودش صاحب خانه و زندگی و درآمد و زنی که شوهری مثل حاجی بالای سرش هست .

خانه سرورهمان خانه ای بودکه با خانه خانواده گلستانی دوتامنزل فاصله داشت همانطورکه گفتم این خانه دوطبقه کاملامناسب مستقل  داشت این بزرگترین بخششی بود که آقای هروی (همان حاج اقا که حالا شوهر سرور است ) برای سرو تدارک دیده بودحاجی با دقت نظری که داشت خانه خودش بالای شهربود وفاصله ی آن از خانه ای که برای سرورتدارک دیده بود خیلی زیاد فاصله داشت و تقریبا امکان لورفتن حاجی خیلی کم بوداوهروقت که میتوانست دوراز چشم زنش می آمد وسری به سرورمیزد درحقیقت بااینکار نمیخواست همسایه های حواس جمع آن محله خیال کنند که اوزنی بی صاحب است . در حقیقت او سرور را محض رضا خدا میخواست از سقوط نجات دهد ومیترسید غیبتش هم سرور را باز به بیراهه بکشانند و یا از حرف و حدیثهائی که پشت سرش زده میشود او احساس ناامنی کند . ضمن اینکه همین آمد و رفتهایش باعث میشد که حال و اوضاع زندگی سرور را زیر نظر داشته باشد و در نهایت این وظیفه ای را که بهعهده گرفته به نحو احسن و خدا پسندانه ای به انجام برساند. در مدت چند سالی که سرور زن حاجی هروی بود صاحب همان دو دختری شد که قبلا برایتان گفتم . فاطمه و فائقه . در این زمان فاطمه هشت ساله و فائقه دو تا سه ساله بود .

و حالا دنباله داستان اصلی ما.                                                                                                                  سروروربابه بسیارباهم دوست شده بودند.این دوستی فراترازیک دوستی وهمسایگی ساده بود . ربابه به خاطر اینکه  در خانه گلستانی سمت کلفت راداشت مردم محل خیلی تمایل بدوستی وروابط  داشتن نزدیک بااونبودند اوهمازاین تنهائی وبی همزبانی مثل هر انسانی رنج میبرد تنها کسی که بردوستیها و روابطش هیچ مدیریتی نبود و ضمنا کسی را هم نداشت به نوعی میتوان گفت که او هم تنها بود ربابه هم چون روی خوش از سرور میدید در هرفرصتی که به دست میاورد  به خانه سرور میرفت و سرور هم که هنوز زنی  جوان به حساب میامدودرحدود سی وچند ساله بود.تنها کسی بودکه مشتاقانه گاهگاهی به خانه  امیر برای دیدن و نشستن کنار ربابه به آنجا رفت وامد میکرد. هیچکس تصور میکرد که سرورعاشق امیرباشد اصلا این مسئله حتی در حدس و گمان هم در سر کسی نمیگنجید.. ولی امان از دل وهوسهای بیجا ظاهر زیبا ومردانه ومغرورامیرتقریبا هرزنی را مجذوب میکرد . سرور هم چون در همین سن وسال درراستای زندگیش بالطبع بامردان بسیاردرتماس بودفرق بین هرمردی را بسیارخوب میدانست درتمام مدت عمرش شایدامیرتصویری ازآرزوهایش بود کسی چه میداند وازطرفی هیچکس بوئی ازاین عشق نمیبرد سرورسی وچند ساله با دوبچه که درحقیقت  سه بچه وبا حضورمردی مثل حاجی هروی وآن سابقه که داشت با امیری که درسن بیست وسه چهارسالگی با آن زیبائی وشرایط خوب ؟ کجا می توانست درسرکسی این فکر بیفتد که سروردیوانه وارامیررا دوست داشت خوب دلست وآدم . وهوسها که چه آتشها درسرها ودلها به                                                                                                                    پا نمیکند.وشاید یکی از ویژگیهائی که امیر را بیشتر عاشق الهه کرده بود همین بود که او دیوانه وار الهه را دوست داشت  بهر وسیله ای که به ذهنش میرسید سعی میکرد توجه او را جلب کند ولی هرگز از طرف الهه هیچ اشتیاقی را حس نمیکرد . این بی تفاوتی الهه بیشترآتش عشق اورا دردل امیرشعله ورمیکرد.وتنها کسیکه این داستان  را خوب میدانست ربابه بود .. امیر اصولا آدم پر حرفی نبود بیشتر یاد گرفته بود که با خودش درد دل کند . شاید حضور رضا برادرش با آن خصوصیاتی که برای خواهرها یش هم جذاب بود و شیطنتهائی که میکرد پاک توجه همه راکه در اطراف خودش و امیر بودند به خود اختصاص داده بود وامیرهم ناخودآگاه به کنار رانده شده بود .که صد البته گویا این خلوت بیشتربه مذاق امیر خوش میامد .وتنها کسیکه توانسته بود کمی در او نفوذ کند و صادقانه کنارش باشد وبه حرفها درددلهایش گوش بدهد ربابه بود . ربابه مثل یک خواهربا امیرکنارآمده بود.خواهرهای امیر آنقدرسرشان شلوغ بود و بخودمشغول بودندکه زمانی برای نزدیک شدن بامیررا نداشتند.اگرکسی درروحیات امیروالهه دقت میکردشاید به این نتیجه میرسید که آنها بسیارازنظرروحی بهم شباهت دارند.وحالا سرور با آن سابقه و سن وسال که حدودده سالی حد اقل ازامیربزرگتربودودراین زمان هم شوهرداشت وهم سه تا بچه که بزرگتر ازهمه پسرش بودکه ازکمال داشت  درحال حاضرسرپرستی او را خانواده اش بعهده گرفته بودنددرهمین جا باید بگویم من نمیدانم که مهرداد پسرسرورخودش میدانست مادرش سروروپدرش کمال است یا نه ولی شنیده بودم که مهردادهیچ احساسی نسبت بسرورنداشت هرگز ندیدم که بغیرازآنکه به ندرت باحوا به دیدن سرورمیاید ومیرود اشتیاقی به ماندن پیش سرورداشته باشد . البته سرورهم خیلی خودش رابه مهرداد نزدیک نمیکرد . شاید به این دلیل که نمیخواست کسی بداند او بچه یا به سن وسال مهرداد دارد و آنهم از شوهری غیر ازحاجی هرندی.بهر حال من اینطور فهمیده بودم که مهرداد علاقه بسیار زیادی به پدر ومادرسرورداشت وآنها رابه نام پدرومادرمیشناخت.ازطرفی همه میدیدم که خانواده سرور در حق مهرداد نه تنها هیچ کوتاهی نکرده بودند بلکه با سعی وکوششی که درتربیت اوبکاربرده بودند ازاو پسری بسیارشایسته ساخته بودند .آنها الحق که در نگهداری مهرداد سنگ تمام گذاشته بودند.وحالا این زن یعنی سرورعاشق و واله ی امیرشده بود . و این دردی نبود که بتواند به کسی بازگو کند . او میدانست که این ره که میرود به ترکستان است . ولی خوب عشق چیزی نیست که انسان ها به دلخواه خود انتخاب کنند . دل است و اختیارش ازدست انسان خارج و سرور به این آتش دچار شده بود .

ربابه که بی خبرازاحساسات سروربود وبه دامی که سروربرای نزدیکی به امیرجورکرده بودافتاده بود.رفت وآمد اوبا سروربیشتر از آنکه برای نیازربابه به درد بخورد باعث شادمانی سرور بود . ربابه ناآگاهانه بیشتر اخبارخانه گلستانی را در اختیار او میگذشت . اما هرگزربابه درموردعشق که احساس میکردامیربالهه داردبه سرورلب هم ترنکرده بود.اودرحق امیرواقعا ازهیچ چیز کوتاهی نمی کرد خصوصارازداریش درموردامیرحرف نداشت.میدانست امیردوست نداردکسی برازش پی ببرد.لذا این امانت داری را بادقت و وسواس  رعایت میکرد.اما سروردرسرش هواهائی بودونمیتوانست باخصوصیاتی که داشت وزندگی پرازنشیب وفرازش که ناخواسته مجبوربه تن دادن به آن شده بودازاین هوس چشم بپوشد . اوشب وروزش با خیال امیربه سرمیشد .ضمن اینکه میدانست که باشرایطی که داشت این فقط یک آرزوورویا بیش نبود.ازهیچ نظراوضاعی که داشت به اواجازه نمیداد فکررسیدن به امیررا بکندولی دل بودوهوس . تنها راهی که او را حتی برای لحظاتی به امیر میرساند این بود که از ربابه استفاده کند . هرچند این روابط کمکی به سرور نمیکرد ولی حد اقل این بودکه به امیرنزدیک میشد وبرای این عشق دیوانه وار که تار و پود سروررا داشت میسوزاند همین بُعد مسافت هم اگر کم میشد سعادتی بود . او ناخواسته به این وسوسه کشیده شده بود . خودش میدانست که این رویاها حتی ذره ای نمیتواند به حقیقت بپیوندد لذا عزم خودش راجزم کردکه بوسیله ربابه به خانه امیرراهی باز کند وبا خصوصیاتی که ربابه داشت وبا مهربانی و بذل و بخششهای سروراین فکربه سرعت عملی شد وپای سروربه خانه گلستان بازشد .امیراصلا ازسرورخوشش نمی آمد . او را زنی بی حجب و حیا میدانست .اززندگی واین خصوصیات سرورتمام کسانیکه حتی با اوسلام وعلیک ی ساده داشتند آگاه بودند. نشست وبرخاست سرور با یک یک اهالی آن محله باعث شده بود که اورا زنی بی پروا و بسیارآزاد ازهر نظربشناسند .حاجی هرندی که حدودا هفته ای یکی دو بارآنهم ظهرها می آمد تا هم بچه هایش را ببیند و هم شرایط افتصادی سرورراروبراه کند.خودش برای همسایگانی که کارشان سرک کشیدن درزندگی اطرافیان بوددستک دنبکی بود.همه میدانستند این موقع آمد وشدهای حاجی با آن لباسهای بسیارشیک وماشین  آخرین مدلش که آن روزها وسیله ی آدمهای بسیارپولدار بود برای آنست که زن و بچه هایش از حضورسروربی اطلاع باشند.آنطورکه مردم ازخود سرورشنیده بودند حاجی اوضاع اقتصادی بسیار خوبی داشت کارش حق العمل کاری در بازار بود و بسیار آدم معتمد و مومنی بود.حاجی حتی برای مهرداد که پدرومادرسروراورا نگهداری میکردند ونیازی به کمک نداشتند فقط بخاطر اینکه رضایت سرور را جلب کند مرتبا کمک مالی میکرد که صد البته سروراین را به حساب این میگذاشت که حاجی اورا بسیاردوست دارد.هرندی هم همین را میخواست زیراهمین باعث میشد که دلبستگی سرور به ادامه زندگی با او بیشتر باشد.و خیالش هم جمع

حاچی هرندی زندگی خانوادگی بسیارخوبی داشت زنش بسیارزیبابودضمنا ازخانواده ای سرشناس وبزرگ دو پسرش که بزرگ ترین بچه اش بود ند  دارای سرو سامانی درست و حسابی بودند . یک دختر و پسر کوچکش هم هنوز زیر پر و بال خودش بودند .                               فصل بیست و چهارم

ازنظر کسانی که اززندگی حاجی اطلاع پیدا کرده بودند البته باز هم از زبان سرور،این وصلت بسیار برایشان عجیب و باور نکردنی بودولی افرادمذهبی میگفتندحاجی برای رضای خدا وازاین جهت که زنی را ازورطه ی سقوط نجات دهد این کاررا کرده .البته خیلی هم این حرفها که میزدند بیراه نبود درآن زمان بسیاردیده و شنیده بودیم که افرادخیربه چنین کارهائی مبادرت میکردند ودر حقیقت این یک ازدواج نبود بلکه یک کار خدا پسندانه بحساب میامد بهر حال حاجی هرندی را همه دعا میکردند رفتارحاجی با سرور باعث شده بود او مثل زنی باشد که هم شوهر دارد و هم تقریبا اختیارش دست خودش است ضمن اینکه داشتن شرایط مساعد مالی حاجی که صد البته سرورهم بی بهره از آن نبود  باعث شده بود که سرور بعلت اینکه اصولا زنی بی بند و بار بود وخودش میدانست که حاجی بچه نیت با اوزندگی میکند دانسته ندانسته عشق امیررا چاشنی زندگی خودش کرده بود.اوسری پرشورداشت .عقده هائی داشت که نتوانسته بودازآنها خلاصی پیدا کندهرچندبظاهراویک زن تقریبا جاافتاده ودارای شوهروبچه بود ولی دردلش آرزوهائی داشت که امیرشاهزاده این تصوراتش بود .

رفت وآمد سرور بخانه امیربعلت اینکه امیر به ربابه گفته بود من از این زن دل خوشی ندارم و از نگاههای او بشدت منتفرم وضمنا خواهرهاوبرادرامیرهمرغبتی به ارتباط با اینگونه افراد نداشتند و همیشه از اینکه او را در خانه و یا اطراف خودشان ببیندخوششان نمی آمد  همه و همه باعث شده بود که ربابه خیلی برای آمدن او به خانه امیر روی باوخوش نشان  نمیداد. و سعی میکرد هروقت حوصله اش سرمیرودخودش به خانه سرور برودولی با تمام سعی ربابه بازاوحریف دل سرورنمیشد .سرور به عناوین مختلف خودرا به خانه امیرمیرساند .یکی دو بار از امیر خواسته بود که مشکل درسی فاطمه را حل کند و امیر با این جمله که دیگر چیزی به خاطر ندارم اوراازسر خود بازکرده بود .این بهانه که به نظرسرور راهی بسیار مناسب برای نزدیک کردن خودش به امیر بود با این حرف امیر تیرش به سنگ خورد .ولی سروروعشقش بیدی نبودند که باین بادها بلرزند نزدیکی سرور به این خانواده سرآغاز تغییر زندگی امیر شد.همین رفت وآمدها باحساب وکتاب سروروناآگاهی ربابه باحضورامیر ویا درغیبت امیرآنچنان طوفانی در زندگی این خانواده بوجود آورد.ازهمه مهمتر اینکه سرمنشا مشکلاتی شد که نه تنها زندگی امیر که زندگی الهه را هم تحت الشعاع خودش قرار داد      

درگفتگوهائی که بین ربابه وسرورودرد دلهائی که با هم میکردندسرورتوانست آنچه راکه میخواست اززیرزبان ربابه درآورد ورازی را که ربابه سعی میکرد پنهان نگه دارد ناخود آگاه تقریبا تمام وکمال در ختیار سرورگذاشت وهمین راز باعث شد که سرور دگرگون شودزیرابا حرفهائی که ربابه زد او متوجه شد که امیرعاشق الهه است وتمام روز وشبش بفکراوست .البته در آن محیطکوچک امکان نداشت چنین چیزهائی رابتوان درمدتی مدیدازچشم همگان پنهان کردولی رفتارمتین وموقرالهه واوضاع خانوادگی که داشت و به خوشنامی و خوشرفتاری معروف بودند و از طرفی رفتار بسیارعاقلانه امیر باعث شده بود که حتی اگر کسی بوئی هم برده بود و یا حس کرده بود به خودش اجازه نمیداد که با کسی مطرح کند تازه اگر هم از دهان کسی این حرفها شنیده میشد باورش بسیار سخت بود ولی ارتباط ربابه باسرورو پی بردن او به این مسئله و ارتباطی که سرور با اکثر همسایگان داشت ودانستن این رازو صحبت در باره آن را برای خودش اعتباری میدانست بالاخره جسته گریخته این خبر را کسانیکه کارشان دقت در زندگی اطرافیان بود و با سرور هم نشست و برخاست داشتند فهمیده بودند .

وحالازمانی است که شایدده سال ازعشق امیربه الهه میگذرد . امیردر نوجوانی عاشق الهه شده بود و حالا جوانی شده بود که حسرت هردختری بود که اورامیدید . بلند قامت وزیبا . با صورتی کمی تیره وچشمانی درشت و سیاه و نافذ  از زیبائی به تمام کمال بهره مند بود واین شرایط امیرمسلما آرزوی هردختری یود.حتی امیر با یک نگاه میتوانست دل هردختری را بلرزاند .ولی دل امیرپهلوی الهه بود و چشمانش فقط و فقط الهه را میدید . در همین زمان با تمام سعی ای که امیر برای مخفی نگاهداشتن رازش کرده بود ولی از این عشق بیشتر از ربابه و سرور خواهرهای امیر اگاه شده بودند .

آنهااعتقاد اشتند که الهه دخترمناسبی ازنظرخانواده واقتصادی که دارندمناسب امیرنیست.آنها میدانستند که خیلی زیباتروخانواده دار تر ازالهه آرزوی همسری امیررادارند .خودشان در خانواده های شوهرانشان دخترانی سراغ داشتند که هزار سروگردن  از هرجهت از الهه بالاتر بودند البته اعتقادشان این بود که بقول معروف این تخم لق را پدرومادرشان ازهمان دورترها بسر امیر انداخته اند. هرسه خواهر امیر با زبان مرغ و ماهی هم به گوش امیر میخواندند که الهه دختری که آنها برای امیر بپسندند نیست . آنها برای فامیل خود این وصلت را کسر شان میدانستند . میگفتند باید از قشر خودمان باشد . امیر که پسری محجوب و ماخوذ به حیا بود وقتی این حرفها را میشنید فقط و فقط سکوت میکرد . واز این سکوت امیر خواهرها به خوبی میدانستند که جواب امیر چیست .

خواسته ی امیربا راهی که خواهرهاپیش پایش میگفتند زمین تا آسمان تفاوت داشت  اومثل ماهی که به آب نیازدارد به الهه نیاز داشت اگریکروزالهه را نمیدید روزش شب نمیشد.گاهی ربابه متوجه میشد که امیرتمام وقتش را پشت پنجره اتاقش بانتظارمی گذراند . بهر شکلی خودش را آنجا سرگرم میکرد.ربابه میدانست که اودر انتظاردیدن الهه است  وامیرتا الهه رانمیدید ازپشت پنجره تکان نمیخورد اغلب دراین مواقع ربابه حتی چای امیر را برایش در همان جا میبرد . چون میدانست حتی امیر برای خوردن چای هم از پشت پنجره تکان نخواهد خورد.ربابه وقتی دراین مواقع چای راجلوی امیرمیگذاشت طوری که امیرهم متوجه شود لبخندی زیرلب میزد و میگفت امیرخان دیدم دهانت خشک شد برایتان چای آوردم . وبازهم امیردانسته درجواب حرف زیرکانه ی ربابه سکوت میکرد .

سکوت امیرکه بیشتر مواقع جواب اطرافیانش بود باعث میشد که آنها متوجه شوند که اودوست نداردکسی راجع به زندگی خصوصیش حرفی بزندونهایتا بخودشان اجازه نمیدادند که دراین ارتباط برایش تصمیگیری کنند . تنها کسیکه امیربا اودرمورد الهه آنهم با رعایت تمام جوانب ودقت نظرآنهم به ندرت صحبت میکردربابه بود.شبهائی که بیخوابی به سرامیرمیزد تنها ربابه بودکه ازراه دلسوزی به او نزدیک میشد وامیرهم که دیگرتاب خود داری نداشت حرفهائی میزد که ربابه ازمیان همین حرفها درد دل امیر را میفهمید . البته امیر واضح حرفی نمیزد ولی زنها آنهم زنهائی مثل ربابه خوب میدانند چطوروچگونه حرف را ازدهان کسی بیرون بکشند . حتی اگر مثل امیراینهمه خوددارباشد درهمین همدلیها که با امیرمیکردازاومیخواست که هرچه دردل داردباوبگوید شایدبتواند مشکلش راحل کند ویا کمکی اگرازدستش برمیاید بکند.امیرمیگفت . ربابه کاش میتوانستم آنچه را که حس میکنم بگویم .اورا می بینم .دلم پراست از حرف و حرف ولی گویا زبان برای هر حرفی که به ذهنم میاید بند میاید . نمیدانم او اصلا مرا می بیند ؟ کاش میتونستی بجای ارتباط با سرور به الهه نزدیک شوی . آنوقت خیلی میتوانستی به من کمک کنی . وربابه درجوابش میگفت .آقا امیر میدانی که الهه با هیچکس بیش از سلام وعلیک حرف نمیزند. او حتی به من اجازه سلام را هم نمیدهد . خیلی از خود راضیست . همه میگویند وقتی کسی با الهه حرف میزند انگاراو اصلا آنها را به حساب نمیاورد . این باعث میشود که کسی میل و رغبتی به نزدیک شدن به او را ندارد او مثل دیواری بتی هست که اجازه نفوذ به کسی را نمیدهد. البته این راهم بگویم که در خوبی و متانت او شکی نیست وقتی الهه با کسی حرف میزند طرف خودش را خیلی مهم میبیند . نمیدانم این دختر مهره ی مار دارد ؟ با این رفتار سرد با اطرافیان باز هم همه دوستش دارند . من چندین باربه عناوین مختلف خواستم سرصحبت را با او بازکنم . حتی وقتی به خانه شان به بهانه ای میروم و سعی میکنم مواقعی باشد که الهه خانه است میبینم اوحتی دراتاقش راهم بازنمیکند تا ببیند چه کسی آمده و وقتی از مادرش میپرسم که چرا الهه خانم اینقدر توی اتاقش میماند مادرش درحالیکه ابروهایش رادرهم میکشد میگوید" والله ما خودمان هم خیلی اورا نمیبینم معمولا یا کارهای دستی میکند ویا کتاب میخواند مثل اینکه عادت دارد که خودش باخودش باشد " و این نشان میدهد که مادرش هم از اینهمه سرسنگینی الهه گله مند است.میگوید الهه با ماهم خیلی اهل نشست وبرخاست نیست.خواهروبرادرهایش عاشقش هستند.آخرالهه باآنها خیلی مهربان است او از هیچ کاری که از دستش برآید درحق اینها دریغ نمیکند ولی اصولا دختر دیرجوش وکم ارتباطی هست.چه میشه کرد هرکس یکطوری زندگی را دوست دارد بگذراند . ببین خواهرش که ازاو کوچکتراست چطوربا همه اطرافتان از خانواده و دوست و آشنا و همسایگان کنارمی آید.تازه الهه به قول مادرش گاهی الهه به اوخرده میگیرد میگوید آدم با هرکس هرکس قاطی نمیشود . خوب خمیره الهه را هم خدا اینطور آفریده . آقا امیر تو جای خیلی سختی داری پا میگذاری کنارآمدن با این دخترخیلی آسان نیست . میترسم عمرت را در این ماجراهدربدهی.امیرمیخندید ومیگفت.آیا ربابه نمی آرزد؟من حاضرم هرکاری را ازمن بخواهندهرچقدرهم دست نیافتنی باشد بهرقیمتی بشرط آنکه بدانم الهه آخرش سهم من اززندگی باشد انجام دهم.اوصاحب دل من است دست خودم که نیست.میدانم توچه میگوئی  خودم مدتهاست که دراین حال وهوا زندگی میکنم تومیدانی من چقدراو را دوست دارم .